رمان جنایت و مکافات

متن مقاله

رمان جنایت و مکافات │ کمپین صد رمان برتر جهان

اطلاعات کتاب

نام کتاب :جنایت و مکافات

نويسنده کتاب :فئودور داستایوفسکی

ژانر کتاب  :  رمان رون تحلیل گرانه

قالب ادبي : رمان

زبان : روسی

 تاريخ خلق اثر: 1865-1866 در سن پترزبورگ روسیه

تاريخ چاپ  :این رمان برای نخستین بار بطور سریالی در نشریه ی ” صدای روسیه ” از سال 1866 چاپ می شده است.و سپس در سال 1867 به صورت یک مجموعه یکپارچه و مستقل مورد نشر قرار گرفته است.

ناشر: از آنجایی که این مجموعه ابتدا به طور سریالی چاپ می شده است ، می توان گفت که نخستین ناشر این مجموعه ، سردبیر نشریه ی ” صدای روسیه ” ، میخائیل کاتکوف بوده است. اما زمانی که تصمیم به نشر این اثر بعنوان یک کتاب گرفته شد ، نشر آن را انتشارات ” بازانوف ” به عهده گرفت.

راوي : سوم شخص نامعلوم

زاويه ي ديد داستان : زاویه ی دید داستان در رمان جنابت و مکافات ، عمدتا از نگاه راسکلینکف روایت می شود ، اما در جای جای داستان ، ما با این رویکرد نیز مواجه می شویم که داستایوفسکی ، از دید اسویدریگایلف ، رازومیخین و دنیا نیز روایت داستان را برعهده می گیرد. . در واقع می توان به این امر اشاره کرد که داستایوفسکی یک زاویه ی دید چند وجهی با تغییر نوع نگاه را در این داستان به نمایش می گذارد.

روايت زماني اثر : گذشته ( ماضی)

مکان رويداد داستان : شهر سن پترزبورگ  و زندانی در سیبری

 زمان رخداد داستان : 1860 دهه

شخصيت اصلي : راسکلینکف

شخصیت های منفی داستان : لوژین ، پترویچ و اسویدریگایلف

 اوج داستان : اعتراف راسکلینکف

نمادها وموتيف هاي داستاني :  فقر ، شهر محل زندگی راسکلینکف

خلاصه داستان

رمان جنایت و مکافات  یکی از برترین رمان ها و نام آشناترین رمان های تاریخ رمان نویسی و نویسندگی در دنیاست.در ادامه قصد داریم که خلاصه رمان جنایت و مکافات  را برایتان بگوییم .اما به این امر توجه داشته باشید که ” خلاصه ی داستان ” ، هیچ گاه تمام زیبایی های ادبی ، شاکله ی داستان و محتوا و هدف اصلی داستان را بهمراه نخواهد داشت. از سوی دیگر ، به این علت که قرار است بسیاری از مخاطبین ما ، به مطالعه ی این کتاب بپردازند ، در خلاصه ی داستان نکات مجهولی بنا کرده ایم که حس کنجکاوی شما را تحریک کرده تا بتوانید با شور و شوق بیشتری به مطالعه ی این کتاب بپردازید و لذت وافی را از این کتاب ببرید. پس با ما همراه باشید که یک خلاصه ای از این داستان را بخوانیم و بعد که مشتاق این خلاصه داستان شدید ، به کتابفروشی ها سری بزنید و یک نسخه از داستان ارزشمند جنایت و مکافات  را تهیه کنید و بخوانید.بخش هایی از این خلاصه داستان ، مستقیما از روی نسخه ی اصلی داستان الهام گرفته شده است و در بخش های دیگر به این دلیل که قصد داشتیم که مجهول بودن داستان را برایتان ثابت نگه داریم ، ملزم به یک سری از تغییرات شده ایم. امیدواریم که با خوانش این بخش ، علاقه ی شما برای خوانش این رمان جذاب بیش از پیش بیشتر شود.

روایت داستان جنایت و مکافات ، روایت پسری است به نام راسکلینکف که دانشجوی حقوق است و در سن پترزبورگ زندگی می کند. نقطه ی آغازین داستان ، جایی است که راسکلینکف ، در غروب یکی از روزهای اول ژانویه از خانه ی خود که در سن پترزبورگ داشته است ، پا به کوچه می گذارد اما از آنجا که ماه ها بوده است که اجاره خانه اش را پرداخت نکرده است ، سلانه سلانه خودش را به درب خانه رساند و در دلش خوشحال بود که صاحب خانه اش او را ندیده است. راسکلینکف آن شب به خانه پیرزنی نزول خوار و ربا خوار به نام آلیونا می رفت تا که پول نزولی که نزد او گرفته بود و گرویی که به او داده بود را از او پس بگیرد. او به خوبی آلیونا را می شناخت و می دانست که این پیرزن به چه میزان دندان گرد است و به چه میزان او را برای پس گرفتن پول نزول ، اذیت کرده بوده است.او در تمام مدتی که راه را می پیمود ، به فکر هایی که مدت ها بود ذهن او را مشغول کرده بود ، می پرداخت. او مدام خودش را در یک جنجال عجیب و غریب می دید. او با خودش گفت که : ” از چه مزخرفاتی می‌ترسم. مردم چون می‌ترسند از توانایی خود استفاده نمی‌کنند. اما من چون زیاد حرف می‌زنم کاری نمی‌کنم. ولی عرضه این کار را دارم؟”  و این فکر ها همه در ذهن او منجر به اتفاقاتی می شد که شرحش را ما در این داستان به طور گسترده ای خواهیم دید.داستایوفسکی ، شخصیت اصلی داستان را اینطور وصف می کند که  : ” راسکلنیکف انسانی بود با قدی بلند و اندامی بسیار باریم . ضعیف و الجثه و چشمانی که زیبا بودند و موهایی که رنگ خرماییشان به شدت زیبا بنظر می رسیدند. ” . او سپس در ادامه ی داستان این چنین می گوید که : ” فکر های راسکلنیکف تمامی نداشت. او هر چه به خانه ی پیرزن نزدیک تر می شد ، فکرهایش بیشتر و بیشتر می شد. او نزدیک به خانه ی پیرزن شد و قدم های باقی مانده اش را شمرد. 60 قدم تا 70 قدم دیگر به خانه ی پیرزن مانده بود و البته راسکلنیکف این مسیر را نیز بارها با هر قدمی که برداشته بود ، شمرده بود و خوب می دانست که فاصله ی خانه ی پیرزن تا جایی که ایستاده است ، چقدر است. سرانجام به خانه ی پیرزن رسید. خانه ی پیرزن ، خانه ای بود آپارتمانی با سنگ های مرمرین که از همین ابتدای در می توانستید بفهمید که چقدر ساختمان مهمی است. چون که از همین دم در چندین نگهبان از آن خانه محافظت می کردند. البته باید هم از آن ساختمان محافظت می کردند ، به ین دلیل که تمام اعضای آن خانه یکی از بزرگترین کارگران و کارمندان دولتی بودند و به همین دلیل است که آن ساختمان ، این قدر نگهبان داشت. در واقع شایدم اینطور بود که آلونیا ، آن پیرزن فاسد هم به این دلیل که میان این همه آدم موجه زندگی می کند ، خیالش راحت بود که کسی کار به کارش ندارد و می تواند به راحتی تمام خون مردم را در شیشه کند. راسکلنیکف هیچ توجهی دیگر به این ساختمان و دربان هایش نمی کرد. آن قدر فکرش مشغول بود که دیگر هیچ کدام از این دربان ها حتی به چشمش هم نمی آمدند. او درست می دانست که باید به کجا برود ، پس سرش را پایین انداخت و مستقیم به طبقه چهار رفت. همیشه ی آلونیا ، آن زن پیر فاسد ، در حال اسباب کشی بود . این جا بود که راسکلنیکف با خودش فکر کرد که کس دیگری در این طبقه جز این پیرزن یعنی آلونیا زندگی نمی کند ، پس کمی مصمم تر شد و رفت به سر وقت پیرزن. چند باری در زد و صدای پای پیرزن را شنید که آرام آرام خودش را به در می رساند و به در که رسید ، کمی در را باز کرد و تا دید که راسکلنیکف است ، در را باز کرد و آنگاه هم راسکلنیکف داخل خانه ی پیرزن رفت.پیرزن که از شدت فرتوت بودن ، مدام سرفه می کرد ، با ناله ای در سینه ، نگاهی بی اعتمادانه به راسکلنیکف  کرد. چشمان شرور و موهای سپید پیرزن ، شمایی از یک زن نفرت انگیز برای راسکلنیکف فراهم آورده بود. پیرزن ، با راسکلنیکف به اتاقی رفتند. راسکلنیکف کل اتاق را مرور کرد. درون اتاق پر بود از وسایل و ابزار کهنه. ولی راسکلنیکف همه چیز را به دقت نگاه کرد. یک مبل کهنه ، یک میر آزایش کهنه ، چند صندلی و یک قاب عکس کهنه در اتاق بیش از سایر چیزها دیده می شد. کف اتاق از تمیزی برق میزد اما عجیب بود که تمامی وسایل اتاق کهنه است. البته همانجا بود که راسکلینکف با خودش فکر کرد که احتمالا این کارها ، یعنی تمیزکردن اتاق و همچنین جمع کردن این عتیقه جات کار خواهر پیرزن است. پیرزن خواهری دات به نام لیزاوتا که با پیرزن زندگی می کرد و از سوی دیگر نیز بسیار هم از پیرزن می ترسید. همه پیرزن را می شناختند که به هیچکس رحم نمی کرد. حتی به خواهرش هم رحم نداشت و همه از او می ترسیدند. راسکلنیکف با لحنی مهربان گفت: گرویی آورده‌ام. از من بگیر و کارم را راه بنداز! و ساعتی نقره‌ای که برای گرو گذاری آورده بود را به پیرزن داد. پیرزن گفت: مهلت گرویی قبلی‎ات سه روز پیش تمام شد. راسکلینکف ، گفت : من که به شما گفتم که گرویی را نفروشید و این هم به شما می گویم که گرویی را نفروشید. مهلت هم تمام نشده است. حالا که گرویی آورده ام از من قبول کن. پیرزن که حرفهای او را نشنیده می گرفت به او گفت که تو هر بار که این چیزا چیزی برای من میاوری ، همه اش بی ارزش است. این کالاهایی که تو برای من میاوری ، یک و نیم روبل هم نمی ارزد ، آخر من با این ها چه کار می توانم برای تو انجام دهم. مرد جوان هم که دیگر نمی دانست چه باید کند و از انجایی که میدانست برای چیز دیگری به این جا آمده است ، هیچ نگفت و منتظر ماند که پیرزن خودش یک کاری کند. راسکلینکف ، به شدت عصبی بود ، اما تنها چشم دوخت به کارهای پیرزن که به یک اتاق رفت تا از داخل گنجه ای که داشت ، پول ها را بیرون بکشد. راسکلنیکف گوش‌هایش را تیز کرد و صدای باز شدن گنجه را شنید. با خود فکر کرد: کلید در جیب راستش است. دسته کلید از حلقه‌ای آویزان است اما یک کلید دارد که از همه بزرگتر است. حتماً یک صندوقچه دیگر هم دارد.پیرزن بعد از چند دقیقه با کلی پول در دستش برگشت و گفت که بابت نزول ماه قبلی که ندادی پانزده کوپیک از تو کم می کنم و بابت نزول گرویی قبلی هم که داده بودی بیست کوپیک دیگر هم کم می کنم و روی هم پانزده کوپیک می توانم به تو بدهم. راس که دیگر نمی دانست چه بگوید ، پول را گرفت و راهش را به سمت درب خانه کج کرد. موقع رفتن دوباره به پیرزن گفت که من چند روز دیگر باز هم می آیم و یک گرویی دیگر می آوریم. پیرزن چیزی نگفت اما راس دوباره گفت که : ” هر ساعت که بیایم ، شما خانه هستید ، خواهرتان هم هست ؟ ”  . پیرزن که شک کرده بود گفت  :  ” با خواهرم چکار داری ؟ ”  و راس بدون اینکه حرفی بزند سری تکان داد و به بیرون درب خانه رفت و از آنجا خارج شد. وقتی از در خانه بیرون آمد با خودش مدام کلنجار می رفت. او اصلا نمی دانست که قرار است چکار کند. مدام مثل مست ها به این و ان برخورد می کرد و تلو و تلو می خورد و فکر می کرد که آیا به چیزی که فکر کرده است و به آن کاری که در ذهن داشته است ، درست است یا نه؟ نمیدانست چه کند ؟ دیگر نتوانست روی پاهایش بماند و خودش را به یک کافه زیر زمینی رساند تا که چیزی بنوشد. کافه ای که پا درون آن گذاشته بود به شدت خلوت بود  ، اما کارگری در آنجا بود که حدود پنجاه سالی سن داشت و اسمش مارمالادف بود. مرد که چاق بود و موهای مجعدی داشت خیلی هم پر حرفی می‌کرد و سرت را می خورد. گفت که همسر و چهار فرزند دارد. اما حیوان است چون پول‌هایش و هر چه را که دارد صرف مشروب‌خواری می‌کند برای همین همسر مسلولش کاترینا ایوانونا او را کتک می‌زند. امّا او از کتک زنش لذّت می‌برد! سونیا دختر بزرگش از زن اولش که به خاطر گرسنگی و فقر خانواده‌اش از راه غیراخلاقی کسب درآمد می‎کرد. سپس مارمالادف از راسکلنیکف خواست او را به خانه‌اش برساند. ساعت یازده شب بود. خانه یا در واقع لانة آنها در ساختمان و راهرویی شلوغ بود. پلکان‌ها و راهرو بوی گند می‌داد. وقتی به خانه رفتند دیدند که در خانه ی آنها ، یک دختر بچه ای آرام خوابیده است. و پسر بچه ای که انگار تازه کتک خورده بود و گریه می‌کرد ، گوشه ای آرام گرفته بود. زنش کاترینا بود که زنی بود حدودا سی ساله، لاغر اندام که موهایی خرمایی داشت و به نظر می آمد که زن زیبایی بوده است که زیر کتک های همسرش نیمی از زیباییش را از دست داده باشد. با دیدن آنها فکر کرد راسکلنیکف هم‌پیاله ی  شوهرش است. او که از این وضعیت به شدت خسته شده بود و از اینکه هر شب یک عده مست به خانه ی اش بیایند به ستوه آمده بود ، سر همسرش داد کشید و فریاد زنان به شوهرش گفت: “مرد پول‌ها کجاست؟ در صندوق دوازده روبل دیگر بود، همه را نوشیدی‌؟ بعد موهایش را کشید و جیب‌هایش را گشت و وقتی چیزی پیدا نکرد گفت: جانور ملعون. بچه‌ها گرسنه‌اند گرسنه! همة همسایه‌ها برای تماشا سرک می‌کشیدند. صاحبخانه‌شان نیز آمد و باز تهدیدشان کرد و گفت خانه را خالی کنند. راسکلنیکف کمی پول خرد جلوی پنجرة آنها گذاشت و به خانه‌اش برگشت.این جا بود که خود راس هم به این نکته پی برد که او زنی است که دیگر از زندگی خسته شده است و هیچ چیزی برای عرضه کردن ندارد. روز بعد راسکلنیکف در اتاق کوچکش که مانند قفس بود دیر از خواب برخاست. طول اتاقش شش قدم بیشتر نبود و آدم‌های قد بلند باید مراقب میبودند سرشان به سقف گیر نکند. اتاقش کاغذ دیواری زرد وخاک گرفته، سه صندلی کهنه، میزی رنگ آمیزی شده، نیمکتی بزرگ و بدقواره، و یک تخت برای خواب داشت. دو هفته ای میشد که صاحبخانه به خاطر ندادن اجاره‌‌هایش برای او غذا نمی‌آورد. ناستازیا آشپز و خدمتکار خانه  رسید و در حالی که از زیاد خوابیدن و بیکاری او شاکی شد ، برایش چای آورد. بعد گفت صاحبخانه قصد دارد از او شکایت کند. هنگام رفتن نامه‌ای را هم که برایش رسیده بود به او داد.نامه را مادر راسکلنیکف برایش فرستاده بود. مادرش که حدود دوماهی میشد که برای او نامه و پول نفرستاده بود در نامة بلندبالای خود نوشته بود: نمیدانی وقتی متوجه شدم که چند ماه است به خاطر بی‎پولی دانشکده نمی‌روی چه حال بدی پیدا کردم… دونیا خواهرت دو سال قبل که پرستار بچه‌های سویدریگایلف شد از آنها 100 روبل را بعنوان پیش پرداخت گرفته بود که شصت روبل از آن را برای تو فرستاده است. ولی سوید ریگایلف که قصد پلیدش را با رفتار بد نسبت به دونیا مخفی می‎کرد به او پیشنهاد بی شرمانه ای داد که دونیا پیشنهادش را رد کرد، ولی به خاطر بدهی ای که به او داشت خانه اش را ترک نکرد. سویدریگایلف یک بار صحبت هایش  را شنید ولی مقصر را دونیا معرفی کرد و او را اخراج نمود. همه جا هم این موضوع را بازگو کرد. همه ما را طرد کردند اما بعد از مدتی سویدریگایلف پشیمان شد و نامة دونیا را که پیشنهاد او را رد کرده بود به همسرش داد.همسر وی نیز از ما معذرت خواهی نمود و به همه هم این قضیه را اطلاع داد. همچنین کاری کرد که یکی از خویشاوندانش که لوژین نام دارد و کارمندی سطح بالا است از دونیا خواستگاری کند و خواهرت دونیا هم قبول کرد که با وی ازدواج کند . لوژین چهل و پنج سال سن داشت و چهره ای جا افتاده اما کمی خشمگین و مغرور است و وضع مالی مناسبی را برای خود فراهم کرده است. البته دانسته های چندانی ندارد اما آدمی است حسابگر و دارای شم اقتصادی. دونیا و او علاقه آنچنانی به یکدیگر ندارند اما هر دوی آنها آدم‌های عاقلی هستند. لوژین اندکی عبوس به نظر می آید اما دونیا گفت اگر روابط آنها در آینده منصفانه و صادقانه باشد او می‌تواند صبور باشد. لوژین معتقد است  که شوهر نباید به هیچ وجه زیر دین زنش باشد بلکه باید این امر برعکس صورت گیرد. به همین علت بنا بر گفتة خودش نیت آنرا داشته زنی بی‌جهیزیه اما نجیب و سرد و گرم چشیده برای خود بگیرد. البته بعداً نیز لاش نمود تا حرف‌هایش را تعدیل نماید.او قصد دارد که به شهر پترزبورگ آمده و دفتر وکالتی تاسیس نماید. اگر با او ملاقات داشتی با او مهربان باش. حتی ما به او پیشنهاد دادیم تو را بعنوان منشی خود استخدام کند و او پیشنهاد مارا پذیرفت. دونیا قصدش این است کاری کند که درآینده تو شریک او شوی چون تو هم درس حقوق خوانده‌ای و میتوانی به او کمک کنی. ممکن است او در آینده حتی پیشنهاد دهد من هم کنار آنها در یک جا زندگی کنم. قرار بر این است که با خبر لوژین، من و خواهرت نیز برای مراسم عروسی به شهر پترزبورگ سفر کنیم. خواهرت برای مزاح گفت برای دیدن تو و زندگی کنار تو، قصد دارد همسر لوژین شود. چون حال اعتبار زیادی کسب کرده ام و شاید بتوانم 30 روبل برای تو بفرستم. ترس من فقط از خرج راهمان است. لوژین نیز با مهربانی بخشی از هزینه های راهمان به شهر پترزبورگ یعنی حمل و نقل اثاثیه‌مان را پذیرفت..راسکلنیکف در حالی که اشک از چشمانش سرازیر بود نامه را خواند و عصبانی گشت. کلاهش را برداشت و از خانه رفت بیرون تا به جزیرة واسیلیوسکی برسد.در مسیر ،  با عصبانیت به خود می گفت: خواهرت قصد دارد برای خانواده‌اش همسر لوژین شود و همانند سونیا دختر مارمالادف خود را بفروشد. خرج و هزینه های دانشکدة مرا بپذیرد و مرا شریک لوژین نماید. چون مادر می‌گوید دیگر عشقی در میان نیست. ولی تا زمانی که من زنده هستم این ازدواج نباید سر بگیرد. لوژین آنقدر درگیر است که به جز در حرکت و ایستگاه راه آهن نمی‌تواند عروسی نماید. او نتوانست از عهده تامین خرج سفر عروسش برآید. گمان برده است معامله به نفع هر دو طرف می باشد پس هزینه ها هم باید برای هردو نصف شود. اما بار آنان از عروس و مادرزن ارزان تر می باشد. آیا مادر من و خواهرم عمدا خواستند خودشان را به نفهمیدن بزنند. مادرم برای چه به شهر پترزبورگ سفر میکند، به امید دریافت120 روبل حقوق‌اش که باید هزینه ها و بدهی‌اش را هم از آن کم کند؟ یا 20 روبلی که از بافتن روسری دریافت میکند و تمام وقت و انرژی خود را برای این کار میگذارد؟ با این سؤالات وجدان خود را عذاب می‌داد و انگار از این عذاب دادن لذّت می‌برد.باید سریعا آن کار را که مدت‌ها بود در سرش داشت را به هر قیمتی که شده انجام می‌داد. در این زمان ناگهان به فکرش زد: به کجا می‌روم؟ به جزیرة واسیلیوسکی نزد رازومیخین. چرا؟رازومیخین از همکلاسی‌های دانشکده‌اش بود که مانند او به خاطر عدم توانایی پرداخت هزینه های تحصیل به دانشکده نمی رفت. راسکلنیکف در هیچ یک از فعالیت‌های دانشکده شرکت نکرده و با هیچکس صمیمی نبود جز رازومیخین. البته خودش هم نمی‌دانست چرا؟رازومیخین خوش اخلاق بود و مهربان. قد بلند و هیکلی لاغر داشت و هیچ وقت هم صورتش را اصلاح نمی کرد. از راه‌های مختلف سعی میکرد درآمد داشته باشد، اگر چه بسیار تنگدست بود و تحمل چندین ساعت غذا نخوردن و سرمای شدید را داشت. چهار ماهی میشد که یکدیگر را ملاقات نکرده بودند چون رازومیخین هیچ آدرس و نشانی از او نداشت. در آن لحظه به یادش آمد که می‌خواسته از رازومیخین درخواست کار یا تدریس کند. با این حال مردد بود. از برگشتن به خانه هم کاملا بیزار بود. در مسیر غذایی خورد. به جزیرة پتروسکی که رسید در داخل بوته‎زاری بعلت خستگی شدید و بی حالی روی علف‌ها افتاد و خوابش برد. در خواب دوران کودکی خود در سن هفت سالگی را دید که به همراه پدرش است و تعدادی جوان مست جلوی درب قهوه‌خانه اسبی لاغر و نحیف را به گاری بزرگی بسته و با شلاق جان به سر  میکنند تا بمیرد ، بالاخره هم یکی از آن جوانان مست قهقهه زنان با تبر او را کشت.راسکلنیکف در حالی که عرق تمام بدنش را فراگرفته بود با ترس از خواب پرید و در حالی که به خود می‌لرزید با خود گفت: من که می‌دانستم تحمل آن را ندارم. همان دیروز که برای امتحان رفتم آنجا، دریافتم. گفتم این کار زشت و پست است. پس چرا تا به حال … و در حالی که رنگش پریده بود باز به سمت خانه رفت. غروب بود.نمی‌دانست چرا راه دوری را انتخاب کرده است. اندکی بعد وقتی از میدان سننایا رد میشد ساعت نه بود و دکه‌داران و مغازه‌ها در حال جمع کردن بساط خود بودند. سر کوچه. به طور کاملا تصادفی خواهر کوچک پیرزن نزولخوار لیزاوتا را دید که با فروشنده‌ای در حال مکالمه بود. زنی بود سی و پنج ساله، با قدی بلند، کم رو و نیمه خل که از خواهر ناتنی بزرگش واهمه داشت و کتک می‌خورد و کارهایش را انجام می داد. فروشنده که قصد داشت لباس‌هایی زنانه را به لیزاوتا بدهد تا برایش بفروشد به او گفت: فردا ساعت هفت بیایید اینجا. آنها هم می‌آیند. اما این دفعه به خواهرتان چیزی نگویید. این کار پرسودی است و خواهرتان بعداً که بفهمد راضی می‌شود.راسکلنیکف ترسید اما از کنار آنها رد شد. اتفاقی فهمیده بود خواهر پیرزن  ساعت هفت شب فردا در خانه حضور ندارد و پیرزن نزولخوار و پولدار تنهاست و او می‌‌تواند نقشة کشتن وی  را عملی کند. راسکلنیکف اهل خرافات نبود ولی فکر کرد همة این اتفاقات: این اتفاق، اتفاق زمستان پیش که کاملا اتفاقی دانشجویی آدرس پیرزن را به او داده بود تا امانتی اش را پیش پیرزن ببرد، رفتن او به کافه‌ای بعد از گرو گذاشتن چیزی نزد پیرزن (که در آن اتفاقا دانشجو و افسری درمورد پیر‌زن رباخوار و خواهرش صحبت میکردند و او همه چیز پیرزن را متوجه شده بود) هیچکدام بی‌حکمت نبوده است. در همین کافه بود که دانشجو گفته بود که حاضر است بدون احساس عذاب وجدان ، پیرزن پولدار را به قت برساند و پولش را صرف رفاه اجتماع کند. زیرا با یک جنایت کوچک هزاران کار خوب اجتماعی انجام می‌شود.فردای آن روز پس از میل نمودن چند قاشق ِ غذای خدمتکار ، باز راسکلنیکف در حالت خواب و بیداری بود که ساعت زنگ زد و او از تخت بلند شد. وقتی متوجه شد که ساعت چند است  کاملا هشیار شد. تمامی حواسش را جمع کرد تا چیزی را جا نگذارد. ازوصله پاره‌های لباس‌های کهنه‌اش بندی ساخت و به زیر جیب کناری داخل پالتو، دوخت تا تبر را در آن جایگذاری کند و از بیرون چیزی پیدا نباشد. سپس پالتوی تابستانی‌ گشادش را بر تن نمود. از سوراخ کوچکی در دیوار، قطعه چوبی به کوچکی یک قوطی سیگار بیرون کشید، یک ورقة آهنی را روی آن قرار داد و کاغذ سفیدی را به دور آن پیچاند. بعد دور آن نخ زیادی پیچید تا گرویی قیمتی و باارزش به نظر برسد و زمان زیادی طول بکشد تا پیرزن آن را باز کند.ساعت از شش گذشته بود که از پله‌ها پایین آمد. به طرف آشپزخانه ساختمان رفت تا تبر را بردارد. می‌خواست یک ساعت دیگر پس از پایان کار، تبر را برگرداند. فکر کرد: اگر برگشتم و آناستازیا در آشپزخانه بود چه؟ اگر در این فاصله دنبال تبر گشت چه؟ آن وقت مشکوک می‌شود. اما بیشتر، فکر اصل کار بود. چون به خودش تلقین کرده بود که جنایت‌ها به این دلیل خیلی ساده کشف می‌شود که جنایتکارها درست در موقع حساس که به اراده و عقل احتیاج دارند، دچار ضعف اراده و تعقل می‌شوند و لو می‌روند اما او مطمئن بود که خودش دچار ضعف نمی‌شود.آناستازیا در آشپزخانه بود. بدون اینکه به او نگاه کند رد شد. فکر کرد: چه فرصتی از دست رفت. اما دم در، جلوی اتاقک سرایدار چشمش به برق تبر در زیر نیمکت چوبی افتاد. وارد اتاقک شد. سرایدار نبود. تبر را از بین دو کندة هیزم برداشت و به بند پالتویش آویزان کرد و از اتاقک خارج شد.در راه خانة پیرزن برای اینکه جلب توجه نکند آهسته می‌رفت و به کسی نگاه نمی‌کرد. نزدیک خانه، ناگهان از جایی نامعلوم صدای زنگ ساعتی شنید. فکر کرد: نکند ساعت هفت و نیم است. پشت بار کاهی که در همان موقع به داخل ساختمان می‌بردند پنهان شد و داخل ساختمان رفت. در حیاط فوری به راست پیچید و از راه‌پله‌هایی که به طرف خانة پیرزن می‌رفت بالا رفت. قلبش تند می‌زد. راه پله خلوت و درها بسته بود و با کسی روبرو نشد. فقط در طبقة دوم آپارتمانی خالی و در آن باز بود و داخل آن را نقاشی می‌کردند. جلوی آپارتمان پیرزن تبر را دوباره لمس کرد. بعد زنگ زد. در باز نشد. دوباره زنگ زد. جوابی نیامد اما از صدای خش خشی فهمید پیرزن پشت در است. عمداً حرکتی کرد و چیزی گفت که پیرزن فکر نکند قایم شده است.بالاخره پیرزن در را کمی باز کرد. اما جلوی در را گرفته بود. راسکلنیکف گفت: گرویی را که گفته بودم آورده‌ام و بی‌تعارف وارد خانه شد و گرویی را به پیرزن داد. پیرزن پرسید: چیه؟ و با بی‌اعتمادی به راسکلنیکف نگاه کرد. راسکلنیکف وحشت کرد و خود را باخت. گفت:  جاسیگاری نقره است. ببینید. پیرزن گفت: چرا رنگتان پریده؟ دستهایتان می‌لرزد.  راسکلنیکف گفت: تب و لرز دارم. اگر آدم غذا نخورد رنگش می‌پرد. پیرزن پشت به او و رو به روشنایی پنجره کرد. گفت: چقدر نخ دورش پیچیدی. راسکلنیکف دگمه‌های پالتویش را باز کرد و تبر را از بند درآورد اما دستهایش حس نداشت. تبر را با دو دست گرفت و بالا برد و به فرق پیرزن کوبید. پیرزن فریاد ضعیفی کشید و روی زمین افتاد. راسکلنیکف چند ضربة دیگر به سر او زد. خون مثل آبی که لیوانی که به زمین افتاده باشد بیرون می‌زد. کلیدها را از جیب پیرزن درآورد. دست‌هایش می‌لرزید. سعی می‌کرد خونی نشود. به اتاق خواب پیرزن رفت. اما در گنجه چیزی پیدا نکرد. ناگهان فکر کرد شاید هنوز پیرزن زنده باشد. به سوی جسد دوید.پیرزن مرده بود. متوجه نخی که از گردن پیرزن آویزان بود شد. آن را برید و بیرون کشید. کیف پول پیرزن بود. دوباره فوری به اتاق خواب برگشت. دسته کلید را برداشت. کلیدها به قفلها نمی‌خوردند. ناگهان فکر کرد کلید بزرگ دندانه‌دار باید کلید صندوقچه‌ای باشد و چون می‌دانست پیرزن‌ها صندوقچه‌شان را زیر تخت می‌گذارند، صندوقچه را زیر تخت پیدا و با همان کلید آن را باز کرد. صندوقچه پر از النگو، گوشواره و زنجیر‌های طلا بود. بعضی از آنها روزنامه پیچ بود و معلوم بود گرویی است. جیب‌هایش را از آنها پر کرد اما فرصت نکرد بیشتر بردارد. چون ناگهان احساس کرد در اتاقی که پیرزن بود کسی راه می‌رود. تبر را برداشت و از اتاق بیرون دوید. وسط اتاق خواهر نیمه خل پیرزن را دید که رنگش پریده است و می‌لرزد و به جسد خواهرش نگاه می‌کند. راسکلنیکف را که دید وحشت کرد اما انگار از کمبود نفس نتوانست جیغ بزند. راسکلنیکف او را نیز با چند ضربه تبر کشت.بعد به آشپزخانه رفت و با سطلی آب، تبر و دست‌های خونی‌اش را خوب شست و خشک کرد. تبر را زیر پالتویش جاسازی کرد. پالتو و شلوار و چکمه‌هایش را وارسی کرد و لکة خونی را از روی چکمه‌اش پاک کرد. اما احساس می‌کرد شاید هنوز چیز ناجوری باشد که یادش رفته است.در خانة پیرزن را باز کرد و گوش داد. صدای پاهایی شنید. انگار کسانی به طبقة چهارم و خانة پیرزن می‌آمدند. در را بست و چفت را نیز انداخت. چند لحظه بعد کسی زنگ در آپارتمان پیرزن را زد و وقتی جوابی نشنید چند بار دیگر زنگ زد. بعد دستة در را کشید. راسکلنیکف وحشت کرده بود. احساس کرد سرش گیج می‌رود و دارد می‌افتد. مرد پشت در غرغری کرد و به کس دیگری گفت که با پیرزن قرار داشته است و او نیست. دیگری گفت: در از پشت چفت شده پس پیرزن یا خواهرش در خانه است. آنها با هم کمی صحبت کردند و به این نتیجه رسیدند که حتماً اتفاقی افتاده است. این بود که یکی پشت در خانۀ پیرزن ماند و دیگری رفت تا سرایدار را صدا کند. اما دو دقیقه بعد مرد دوم نیز خسته شد و پایین رفت. راسکلنیکف چفت در را باز کرد و به سرعت از پله‌ها پایین رفت. صدای فریاد کسی را از آپارتمان طبقة دوم شنید که بیرون آمد و انگار از پله‌ها پایین می‌افتاد بعد صداهایی از حیاط به گوش رسید. راسکلنیکف می‌خواست برگردد. همه جا ساکت شد اما بعد سرو صدای چند نفر را که از پله‌ها بالا می‌آمدند شنید.با نومیدی به استقبال آنها پایین رفت. بین آنها فقط یک طبقه مانده بود که ناگهان در آپارتمان خالی در طبقة دوم را که در آن نقاشی می‌کردند دید که انگار کسی در آن نبود. راسکلنیکف فوری وارد آن شد و پشت دیوار ایستاد. وقتی آن چند نفر از جلوی آپارتمان گذشتند و بالا رفتند، از پله‌ها پایین دوید و خود را به خیابان رساند. هیچکس حتی سرایدار هم نبود. از شدت عرق تمام گردنش خیس بود. مثل مست‌ها خود را به خانه رساند. سرایدار باز در اتاقکش نبود. تبر را جای قبلی‌اش زیر نیمکت گذاشت. با حالی پریشان به اتاقش رفت و روی تخت افتاد و خوابش برد.

هوا روشن شده بود که از خواب بلند شد و یاد اتفاقات شب قبل افتاد…..

و بخش هایی نیز از ادامه ی داستان به این طریق است که : “رازومیخین میگفت مهمان های دیشب او مثل پارفیری در مورد اینکه جنایتی وجود دارد یا نه صحبت میکردند.به این خاطر که سوسیالیست ها معتقدند جنایت اعتراضی است بر ضد سازمان غیر طبیعی اجتماع. اگر اجتماع طبیعی باشد جنایت هم وجود ندارد. پارفیری به راسکلنیکف گفت:الان که داشتم فکر میکردم به یاد آن مقاله ی شما که نامش سخنی درباره ی جنایت است و در سخن ماهانه به چاپ رسیده بود افتادم.شما در این مقاله مردم را به دو دسته ی عادی یا غیر عادی دسته بندی کرده بودید.حق خلاف برای افراد عادی وجود ندارد ولی هر نوع جنایتی میتواند حق افراد غیر عادی باشند و حق دارند این کار را انجام دهند.راسکلنیکف گفت:بله به شرطی که منظور و هدف آن ها نجات بشر باشد.افرادی مانند ناپلئون ترسی از ریختن خون نداشتند و اگر به این موضوع دقت کنیم اکثر پایه گذاران اصول انسانیت جزء خونریزان بودند.پارفیری گفت:ولی به چه شکل است که در مواقع اغتشاش،بتوانیم عادی ها را از غیر عادی تشخیص داد؟راسکلنیکف گفت: افراد عادی زیاد راه دوری نمی‌روند و افراد درستی هستند. پارفیری گفت: آیا غیر عادی ها زیاد هستند؟ راسکلنیکف گفت: نه خیلی خیلی زیاد کم هستند. پارفیری گفت:ولی فرض کن یک جوان تصور کند که میتواند به جایی برسد که ناپلئون آینده باشد و جنایت کند،آن وقت چه؟ راسکلنیکف گفت: به سزایش عمل خواهد رسید. پارفیری پرسید:این امکان وجود دارد که خودتان را فردی غیر عادی بدانید ولی با این حال اقدام به دزدی و جنایت کنید؟و خندیدراسکلنیکف گفت:در این صورت اگر آن کار ها را میکردم با شما در میان نمیزاشتم.در ضمن خودم را هم ناپلئون نمی‌دانم. پارفیری گفت:من احتمال میدهم چون شما یکی از آخرین افرادی بودید که کنار پیرزن بودید بتوانید ما را کمک کنید و چیزی بگویید.راسکلنیکف که عصبانی شده بود گفت:شما رسما قصد بازجویی از من را دارید؟پارفیری گفت:نه احتیاجی به این کار نیست.راستی شما مگر پس از ساعت هفت شب در خانه پیرزن نبودید. راسکلنیکف گفت: بله.ولی حس کرد بهتر بود این را نمیگفت.پارفیری گفت:وقتی داشتید از پله ها رد میشدید در آپارتمان یک یا دو کارگی که داشتند رنگ میزدند را ندیدید؟این موضوع بسیار مهمی برای نقاش نیکلای است.راسکلنیکف گفت:نه،من متوجه ی آپارتمانی که درش باز باشد نشدم.فقط یادم می آید کارمندی در طبقه ی چهارم در حال اسباب کشی بود.رازومیخین گفت:در روز قتا پیرزن نقاش ها داشتند نقاشی میکردند ولی راسکلنیکف سه روز قبل از آن،ان جا بود.پارفیری گفت:وای من همه را قاطی کرده بودم!ولی حس راسکلنیکف این بود که پیروز شده و گرفتار دامی که پارفیری برا او پهن کرده بود نیفتاده است.زمانی که راسکلنیکف و رازومیخین در حال رفتن به سمت خانه ی اجاره ای مادر و خواهر راسکلنیکف بودند این فکر به ذهنش خطور کرد که ممکن است پارفیری اتاقش را بگردد و چیزی پیدا کند. به رازومیخین گفت خودش تنهایی برود و او نیم ساعت دیگر پیش آنها می‌آید. سریع خود را به خانه‌اش رساند و سوراخ دیوار را که قبلاً چیزهای دزدی را در آن گذاشته بود گشت اما چیزی پیدا نکرد و خیالش راحت شد. میخواست از خانه خارج شود که دربان به مردی گفت: این هم خودشان! مردی کوتاه قد که جلیقه و پیراهنی خانگی به تن داشت و شبیه آدم‌های عامی بود. مرد عبوس او را نگاه کرد  و به سرعت رفت. راسکلنیکف تعقیبش کرد. و در آن طرف خیابان خود را به او رساند. پرسید: شما سراغ مرا از دربان گرفتید؟ مرد برگشت و با نگاه شوم و پر غضبش به او گفت: قاتل!از شدت حرف او پاهای راسکلنیکف سست شد سرش گیج رفت و قلبش انگار ایستاد. مرد خیابان را به سمت چپ پیچید و راسکلنیکف با زانوانی سست و حالی گرفته به خانه برگشت و روی نیمکت افتاد و یک ساعتی مثل آدم‌هایی مریض خواب های آشفته و ترسناک می‌دید و صداهای عجیب و غریبی  می‌شنید. وقتی بیدار شد فکر کرد: باید این را می‌دانستم. چه جراتی کردم و خود را آلوده به خون کردم. ولی این سوال به ذهنش خطور کرده بود کهمگر ناپلئون میلیون‌ها نفر را در لشکرکشی به مسکو از بین نبرد. آنها در همه چیز مجازند.سراپایش خیس عرق شده بود. احساس کرد حرف های پرت و پلا می‌گوید. از شدت این موضوع حال رفت. خواب های آشفته و عجیب و غریب و وحشتناکی  می‌دید.از لای در اتاقش باز بود ناگهان مردی وارد اتاقش شد و به آرامی در را بست و بدون سر و صدا به تختش نزدیک شد و نزدیک تختش نشست. مرد کمی چاق به نظر میرسید. راسکلنیکف احساس کرد خواب های آشفته  ادامه دارد اما مرد گفت سویدریگایلف است!سویدریگایلف(که در گذشته مسیولیت نگهداری بچه هایش با خواهر راسکلنیکف بود) گفت برای آشنایی با او شخصا خودش امده است و در مورد کاری که مربوط به خواهر راسکلنیکف دونیا است کمک بگیرد. راسکلنیکف به او گفت آدم درستی نیست و حتی زنش را هم او کشته است.سویدریگایلف گفت: نه دلیل مرگ زن من سکته بود و ما همیشه زندگی خوبی داشتیم و زنم از من رضایت داشت.از نظر سنی زنم از من بزرگتر بود و حتی زمانی نگذاشت من به خاطر سی هزار روبل بدهکاری به زندان بروم. بعد ما ازدواج کردیم و او مرا مثل یک گنج هفت سال برای زندگی به ده برد.چون سند بدهکاری مرا داشت من مجبور بودم فرمان پذیر او باشم و از ده خارج نمی‌شدم.حدود یک سال پیش بود که سند مرا به من برگرداند.راسکلنیکف میخواست با اصرار بفهمد چرا او آمده است و او گفت: آمده‌ام بگویم لوژین که خویشاوند من است جفت خواهرتان دونیا نیست.قصد من دیدار با خواهر شماست تا این حقیقت را با او در میان بگذارم.و اجازه دهد تا ده هزار روبل تقدیمشان کنم تا بهتر بتواند رابطه‌اش را با لوژین قطع کند.من قصد بدی در برقراری ارتباط با خواهرتون ندارم چون قصد ازدواج با دختر جوانی به زودی را دارم. راسکلنیکف هنوز به نیت سویدریگایلف مشکوک بود.حس میکرد باید از خواهرش در برابر او مراقبت کند.گفت در ترتیب دادن دیداری با خواهرش نمی‌تواند به او کمک کند.با این حال سویدریگایلف گفت همسرش وصیت کرده سه هزار روبل به دونیا بدهد و خواهر راسکلنیکف تا سه هفته دیگر فرصت دارد این پول را از او بگیرد.ساعت هشت بود و رازومیخین و راسکلنیکف با عجله قصد داشتند پیش مادر و خواهر راسکلنیکف بروند که ناگهان در راهرو به لوژین برخوردند.بدون هیچ تعارفی با هم پیش دونیا و پولخریا رفتند. پولخریا با لوژین راجع به زن سویدریگایلف حرف زد و لوژین چیزهای زیادی دربارة سویدریگایلف گفت.همچنین سویدریگایلف بسیار منحرف و بدکار است و دختر جوانی را هم قبلا کشته است.راسکلنیکف گفت سویدریگایلف پیش او آمده است و خواسته تا به وصیت همسرش عمل کند و سه هزار روبلی را که همسرش وصیت کرده به دونیا بدهد.همچنین گفت سویدریگایلف قصد دارد پیشنهادی به دونیا بکند که بعداً او را در جریان آن خواهد گذاشت.لوژین از این موضوع ناراحت شد و ترجیح داد که او برود و مزاحم آنها نشود. اما پولخریا او را نگه داشت اما لوژین گفت او هم دوست ندارد  در برابر دیگران چیزی بگوید و شرط او برای ملاقات رعایت نشده است. دونیا قصد آشتی دادن آن دو را داشت.وگرنه ناگزیر به انتخاب یکی از آن هاست.لوژین اعتقاد داشت شوهر از برادر بالاتر است و ناراحت شد.همینطور بنابر آنچه که از راسکلنیکف شنیده،پولخریا نامه ای به راسکلنیکف نوشته و در آن حرف‌های او را تحریف کرده است.ولی مادر راسکلنیکف حرف او را تکذیب کرد و راسکلنیکف نیز گفت او به دروغ گفته که راسکلنیکف 25 روبل به سونیا داده است تا در خانوادة آنها اختلاف بیندازد.با این حال او به اندازة یک بند انگشت سونیا هم برای راسکلنیکف ارزش ندارد!لوژین هم عصبانی شد و گفت دلیل تغییر رفتارشان با آن ها به خاطر سه هزار روبل ارثیه زن سویدریگایلف که بهشان رسیده است.همینطور دونیا را به خاطر ارتباطی که با سویدریگایلف داشت سرزنش کرد و برای همیشه آن ها را ترک کرد.با این حال روز بعد لوژین در این فکر بود که حتی تصورش را هم نمیتوانسته بکند که دو زن فقیر بتوانند او را فریب داده و بخواهند از زیر سلطه ی او خارج شوند.او هنوز هم به دونیا علاقه داشت اما دوست داشت این زن فقیر، نجیب و تحصیل کرده مطیع او باشد و او را ناجی خود بداند. چون برای ترقی کردن در اجتماع به چنین زنی احتیاج داشت اما دونیا مغرور بود و حالا همة امیدهای لوژین برباد رفته بود. حتی فکر کرد شاید کمی خست ورزیده بود. چون اگر در این مدت مثلاً 1500 روبل به آنها هدایا می‌داد برفرض اینکه بعداً به او جواب رد می‌دادند این خانواده خود را موظف می‌دید هدایایش را به او پس بدهد و او ضرر نمی‌کرد!بعد از رفتن لوژین راسکلنیکف به دونیا گفت که سویدریگایلف با ازدواج او و لوژین مخالف است و می‌خواهد یک بار او را ببیند و ده هزار روبل هم به او ببخشد. با وجود این به آنها گفت سویدریگایلف فکر وحشتناکی در سر دارد و از رازومیخین خواست مواظب خواهرش باشد. و بعد با کمال تعجب برای همیشه از آنها خداحافظی کرد چون تصمیم مهمی گرفته بود.راسکلنیکف به دیدن سونیا رفت. سونیا در اتاقی بزرگ و با سقفی کوتاه و شبیه انبار زندگی می‌کرد. اتاق با دو در بسته از دو اتاق دیگردر سمت راست و چپش جدا می‌شد و اثاثی بسیار فقیرانه داشت. همسایه‌های سمت راست و چپ سونیا صاحبخانه و سویدریگایلف بودند. راسکلنیکف به سونیا گفت پدرش مارمالادف همه چیز را درباره او برایش تعریف کرده است. سونیا گفت: صاحبخانه می‌خواهد نامادری‌ام را بیرون کند و مادرم مثل بچه‌هایی معصوم دنبال عدالت است.گاهی هم به خاطر بیماری سل خون استفراغ می‌کند و از سر ناامیدی سر به دیوار می‌کوبد. اکنون همة امیدش به شماست، اما او به خیالاتش خیلی اعتقاد دارد مثلاً می‌خواهد به شهر خودش برود و آموزشگاه شبانه روزی برای دختران راه بیاندازد.  راسکلنیکف گفت نامادری‌اش کاترینا ایوانونا به زودی می‌میرد و اگر سونیا هم بیمار شود بچه‌های آنها کسی را نخواهند داشت و بعد ناگهان در حالی که لبانش می‌لرزید جلوی پای سونیا زانو زد و پاهایش را بوسید .سونیا وحشت کرده بود. گفت: در مقابل من زانو می‌زنید؟ راسکلنیکف گفت: نه من در برابر تمام رنج و عذاب بشری زانو زده‌ام نه تو. آخر چگونه چنین پستی و بی‌آبرویی در وجود تو با چنین احساسات مقدسی وجود دارد؟ اما بعد با خود فکر کرد سونیا سه راه بیشتر ندارد: خود را درآب بیندازد و خودکشی کند، کارش به تیمارستان بکشد و یا خود را وقف فساد کند.سونیا انجیلی در اتاقش داشت که لیزاوتا به او داده بود. گفت: لیزاوتای دلال خواهر پیرزن که راسکلنیکف او را کشته بود دوست او بود. به علاوه خیلی دوست داشت برای راسکلنیکف انجیل بخواند و خواند. سپس راسکلنیکف به او گفت: آمده‌ام دربارة کاری با تو صحبت کنم. همین امروز هم با خواهر و مادرم برای همیشه خداحافظی کردم. ما هر دو نفرین شده‌ایم سونیا. راهمان و مقصدمان یکی است. من به تو احتیاج دارم. برای همین پیشت آمده‌ام. ضمناً شاید فردا آمدم و به تو گفتم لیزاوتا را چه کسی کشته است. اما فقط به تو خواهم گفت. آن شب سونیا تا صبح در تب و لرز بود. با این حال نمی‌دانست سویدریگایلف که در آن موقع در اتاق کناری بود همة حرف‌های راسکلنیکف را با او شنیده است.روز بعد ساعت یازده راسکلنیکف برای دیدن پارفیری به دایرة بازجویی ادارة پلیس رفت. خود را برای نبرد جدیدی با پارفیری آماده کرده بود. از پارفیری متنفر بود و می‌ترسید این تنفر او را لو دهد. دفتر پارفیری متوسط بود و درِ بسته‌ای به اتاق دیگر داشت. پارفیری ظاهراً با خوشرویی از او استقبال کرد. راسکلنیکف تقاضانامه‌اش را دربارة گرویی‌هایش به او داد. اما پارفیری انگار کمی گیج و در فکر چیز دیگری بود. صحبت را با حرف‌هایی بی‌ربط شروع کرد اما به نظر راسکلنیکف او می‌خواست به شیوة بازپرس‌ها با این حرف‌ها او را گیج و ناگهان او را با سؤالی خطرناک غافلگیر کند.راسکلنیکف گفت اگر طبق قرار قبلی از او سؤالی دارد بپرسد وگرنه او برود. اما باز پارفیری دست دست می‌کرد و به حرف‌های بی‌ربطش ادامه می‌داد. ادعا می‌کرد می‌خواهد دوستانه و خارج از مقررات با او صحبت کند. یکی دو بار هم نزدیک در اتاق بغلی رفت. گفت لزومی ندارد کسی را پیش از موعد بازداشت کند. باید شواهد غیر قابل انکار داشته باشد. به علاوه اگر این کار را بکند متهم از نظر روانی در لاک دفاعی می‌رود و وسیلة اثبات جرم از بین می‌رود. اما اگر این آدم بداند من همه چیز را دربارة او می‌دانم و همیشه مورد سوءظن است گیج می‌شود و نه تنها به لحاظ روانی فرار نمی‌کند بلکه خودش با پای خودش می‌آید و اعتراف می‌کند. راسکلنیکف با رنگی پریده به حرف‌هایش گوش می‌داد و نمی‌دانست پارفیری چه هدفی دارد. شاید می‌خواست او را بترساند یا عصبانی کند. تصمیم گرفت با سکوتش او را عصبی کند. پارفیری گفت: جانی هر چقدر هم تیزهوش باشد بالاخره می‌لغزد. و درست وقتی که ماهرانه دروغ می‌گوید طبیعت لویش می‌دهد، رنگش می‌پرد و حالش خراب می‌شود. رادیون رومانویچ، چرا رنگتان پریده، نفستان بالا نمی‌آید؟ پنجره را باز کنم؟راسکلنیکف قاه‌قاه خندید و گفت: نه زحمت نکشید. بعد بلند شد و مشتی روی میز کوبید و گفت: من اجازه نمی‌دهم عذابم بدهید. اگر فکر می‌کنید حق دارید مرا بازداشت کنید، این کار را بکنید. پارفیری با مهربانی او را آرام و پنجره را باز کرد و قدری آب برایش آورد. بعد با صحبت‌هایی که کرد معلوم شد همة کارهای راسکلنیکف را زیر نظر داشته و می‌داند. گفت راسکلنیکف برخلاف همة مجرم‌ها که می‌گویند کارهایشان در حالت هذیان بوده اصرار دارد همیشه هشیار بوده است حال آنکه او بیمار است. ضمناً برخلاف آنها چیزی را کتمان نمی‌کند. اگر او به راسکلنیکف مظنون بود او را در بارة علت برگشتنش به آپارتمان پیرزن سئوال پیچ و بازپرسی می‌کرد.پس به او سوءظنی ندارد. راسکلنیکف گفت: شما دروغ می‌گویید. سر به سرم نگذارید. اگر مشکوک هستید مرا بازداشت کنید. پارفیری گفت: من که دارم وسائل دفاع را در اختیارتان می‌گذارم و می‌گویم بیماری دارید و هذیان می‌گویید دروغ می‌گویم. راسکلنیکف گفت او می‌خواهد عصبانی‌اش کند و خواست کلاهش را بردارد و برود اما پارفیری او را نگه داشت تا چیز جالبی را که در اتاق دیگر است نشانش دهد. معلوم بود در این مدت منتظر کسی بوده است.اما ناگهان برخلاف انتظار او در باز شد و انگار پشت در چند نفر کسی را عقب می‌زدند و نیکلای: همان نقاش متهم به قتل وارد اتاق شد. پارفیری گفت: برای چه این به اینجا آمده ‌است. آخر او … بروید هنوز زود است. صبر کن تا صدایت بزنند. نیکلای جوان با اینکه نگهبان پشت سرش دوید و شانه‌هایش را گرفت خود را آزاد کرد و با رنگی پریده در مقابل پارفیری زانو زد و به قتل پیرزن و خواهرش اعتراف کرد. معلوم بود پارفیری که می‌خواست اول کس دیگری را با راسکلنیکف روبرو کند دست و پایش را گم کرده است. این بود که گفت بعداً باید از راسکلنیکف چیزهایی را بپرسد و اجازه داد که او برود. راسکلنیکف بیرون که آمد فکر کرد دیگر تا حدودی می‌داند پارفیری دنبال چیست. آدمی بود که به کارش مطمئن بود برای همین برای او آدم خطرناکی بود. اما فکر کرد او نیز تا حدودی خود را لو داده است.وقتی به خانه رسید و در را باز کرد با کمال تعجب با همان مرد عامی روبرو شد که روز قبل به او گفته بود قاتل! اما این بار مرد برای معذرت خواهی آمده بود. گفت: من پوست دوزم و روزی که شما دوباره به خانة پیرزن سر زدید کنار سرایدار پایین ساختمان بودم. من آمدن شما به خانة پیرزن را به پارفیری گفته بودم. امروز هم او مرا پشت در نگه داشته بود تا مرا با شما روبرو کند که نیکلا همه چیز را خراب کرد. مرا ببخشید که به شما تهمت زدم. سپس برگشت و آهسته رفت.لوژین در همان خانه‌ای زندگی می‌کرد که کاترینا نامادری سونیا بود. اما او یک هم اتاقی داشت: جوان پرشور سوسیالیستی به نام لبزیاتنیکف. لبزیاتنیکف دست پرودة خود او و از جوانان مترقی و پیشرو بود و با تشکیلات سوسیالیست‌ها ارتباط داشت. لوژین فکر کرده بود این جوان به درد او خواهد خورد و با اینکه آدم خسیسی بود بیشتر برای همین در اتاق او منزل کرده بود. کاترینا، آن روز لوژین را هم به مراسم یاد بود مارمالادف دعوت کرده بود اما لوژین هر چه می‌کوشید بفهمد او با چنین فقری چگونه پول راسکلنیکف را صرف ناهار یادبود کرده است نمی‌فهمید. به علاوه می‌دانست راسکلنیکف نیز به این مراسم دعوت شده است. وی آن روز صبح مشغول بررسی چند دسته اسکناسش بود و به حرف‌های پرشور و سوسیالیستی لبزیاتنیکف که در اتاق قدم می‌زد و وانمود می‌کرد به پول‌های او بی‌اعتناست زیاد گوش نمی‌داد. لبزیاتنیکف از آزادی و رهایی زنان و تغییر ماهیت نقش‌ها در جامعة اشتراکی حرف می‌زد و می‌گفت رفتار سونیا نوعی اعتراض به وضع موجود جامعه است. به علاوه گفت سعی کرده با دادن کتاب و غیره او را سوسیالیست کند اما نتوانسته است.معلوم نبود به چه دلیل لوژین چند اسکناسش را روی میز پخش و پلا کرده بود. لوژین از لبزیاتنیکف خواست سونیا را به اتاقشان دعوت کند. سپس در حضور او از سونیا خواست بنشیند و از نامادری‌اش عذر بخواهد که نمی‌تواند در مراسم آنها شرکت کند. سپس ده روبل به عنوان کمک به آنها داد و او را تا دم در بدرقه کرد. وقتی سونیا رفت لبزیاتنیکف به لوژین گفت: با اینکه در اصول ما دستگیری از دیگران باعث تقویت بدبختی است اما از کمک تو خوشم آمد.کاترینا با تمام فقرش خواسته بود با راه اندازی مراسم یاد بود مارمالادف به همه مستاجران مزخرف نشان دهد او آداب اجتماعی و پذیرایی را بلد است چرا که با اینکه سرنوشتش بد شده اما قبلاً در منزل پدر سرهنگ و ثروتمندش زندگی عالی داشته است. اما تقریباً اکثر مستاجرهای محترم در مراسم او نیامده بودند بلکه افرادی فقیر و بدبخت برای خوردن ناهار و نوشیدنی‌ها آمده بودند با این حال راسکلنیکف آمده بود. کاترینا که از این وضع عصبانی بود بالاخره با صاحبخانه که استثناً برای کمک به او آمده بود دعوایش شد. هر دو گذشتة خانوادگی خود را به رخ هم می‌کشیدند و همدیگر را مسخره می‌کردند. صاحبخانه که به خاطر توهین به پدرش خشمگین شده بود سرانجام به کاترینا گفت فوری اتاقش را تخلیه کند.در همین موقع لوژین هم وارد مراسم شد و اعلام کرد وقتی سونیا به اتاقش آمده و او ده روبل به او کمک کرده، پنهانی صد روبل او را از روی میزش دزدیده است و دوستش لبزیاتنیکف هم شاهد است. سونیا با وحشت گفت که او برنداشته و فقط لوژین ده روبل به او داده. بعد پول را از جیبش در آورد و نشان لوژین داد. کاترینا هم عصبانی شد و سونیا را در آغوش گرفت و ده روبل را به طرف لوژین پرت کرد. گفت اگر راست می‌گوید بیاید او را بگردد و جیب‌های سونیا را پشت و رو کرد. اما ناگهان از جیب دوم سونیا اسکناسی روی زمین افتاد. همه تعجب کردند و لوژین زیر چشمی نگاهی به راسکلنیکف کرد. کاترینا مثل دیوانه‌ها سونیا را در آغوش گرفته بود و می‌بوسید و می‌گفت امکان ندارد او دزد باشد. ناگهان لبزیاتنیکف با صدای بلند گفت: چه کار پستی. من شاهد بودم که لوژین خودش اسکناس را هنگام بدرقه یواشکی در جیب سونیا گذاشت. در آن موقع نفهمیدم چرا اما فکر کردم شاید می‌خواهد یواشکی به او کمک کند.راسکلنیکف در این موقع به حرف آمد و گفت: اما من می‌دانم چرا او این کار را کرده بعد ماجرای خواستگاری لوژین را از خواهرش و عاقبت آن و اینکه لوژین برای بد نام کردن او به مادرش چه نوشته گفت. بعد گفت: حالا هم می‌خواسته ثابت کند سونیا دزد است تا بین من و خویشاوندانم جدایی بیندازد. لوژین همه این حرف‌ها را انکار کرد و بعد از اینکه لبزیاتنیکف هم به او گفت دیگر پا به اتاقش نگذارد با عصبانیت از در بیرون رفت. سونیا با وجود تبرئه شدن عذاب می‌کشید برای همین مثل آدم‌های عصبی با شتاب به خانه‌اش رفت. اما دعوای بین صاحبخانه و کاترینا ادامه پیدا کرد و صاحبخانه تکرار کرد کاترینا فوری باید از آن خانه برود. کاترینا هم با گریه و عصبانیت از خانه بیرون رفت تا به قول خودش دست به دامن عدالت شود.راسکلنیکف از آنجا یک راست به خانة سونیا رفت. او از سونیا به دلیلی خصوصی و عاطفی حمایت کرده بود و حالا خوشحال بود. اما وقتی به خانة سونیا رسید احساس ترس و ضعف کرد و از خود پرسید: آیا لازم است به او بگویم ‌چه کسی لیزاوتا را کشته است؟ با این حال فکر کرد دیگر نمی‌تواند نگوید. برای همین پیش سونیا رفت و به قتل پیرزن و خواهرش اعتراف کرد. در این حالت رنگش پریده بود. گفت نمی‌خواسته لیزاوتا را بکشد و او را اتفاقی کشته است. سونیا از وحشت آهی کشید و روی تخت افتاد و صورتش را در دستانش مخفی کرد. بعد بلند شد و به راسکلنیکف گفت: اکنون هیچ کس بدبخت‌تر از تو در دنیا نیست! و زار‌زار شروع به گریه کرد. اشک به چشمان راسکلنیکف آمد و گفت: پس مرا رها نخواهی کرد سونیا؟ سونیا گفت: نه هر کجا بروی دنبالت خواهم آمد. با تو به زندان با اعمال شاقه هم خواهم آمد. سونیا اصرار می‌کرد بداند چرا او مرتکب قتل شده است. اما راسکلنیکف خودش هم واقعاً نمی‌دانست. تب کرده بود و انگار هذیان می‌گفت. گفت: برای دزدی، نه، به خاطر کمک به خانواده‌ام اما نه، من حتی داخل کیف پول او را هم نگاه نکردم. می‌خواستم ناپلئون بشوم تا عین قانون باشم. برای همین هم او را کشتم …می‌خندی سونیا؟نه، من می‌خواستم پول بدزدم و این پول را برای مخارج تحصیل و برای تهیه وسایل کار خرج کنم تا به خانواده‌ام فشاری نیاید و آنها را عذاب ندهم .. اما نه، من می‌توانستم مثل رازومیخین تدریس و ترجمه کنم. من فقط شپشی را کشتم، شپش مضر و پلیدی را. اما نه، انسان شپش نیست، دروغ می‌گویم، سقف کوتاه و اتاق تنگ من عقلم را زائل کرده بود. دوست داشتم همه‌اش دراز بکشم و فکر کنم. خواب‌های عجیب و غریب می‌دیدم. می‌خواستم نشان دهم جرأت این کار را دارم. به خاطر خودم کشتم. فقط به خاطر خودم. نمی‌خواستم پس از دسترسی به وسائل قدرت به مردم نیکوکاری کنم. نه، نه شیطان مرا به آنجا کشاند. من پیرزن را نکشتم شیطان او را کشت. من خودم را کشتم، خودم را. بس است سونیا بس است.سونیا به او گفت برود و اعتراف کند. گفت: برو در چهار راه. زمین را ببوس. زمینی را که پلیدش کرده‌ای. سپس به همة دنیا تعظیم کن و با صدای بلند بگو من کشتم. آن وقت خداوند زندگی نویی به تو خواهد داد. اما راسکلنیکف نمی‌خواست برود و اعتراف کند. سونیا گفت: باید رنج و عذاب کشید و گناه خود را شست. راسکلنیکف گفت: یک عمر تمام چنین عذابی را بردوش بکشم؟ نه تسلیم نخواهم شد. آنها شواهدی علیه من ندارند. اما اگر زندانی‌ام کنند پیشم خواهی آمد؟ سونیا گفت: حتماً حتماً. راسکلنیکف از این که دید کسی آنقدر دوستش دارد ناگهان احساس درد و بدبختی کرد. سونیا گریه می‌کرد. در آن حال صلیبی چوبی به راسکلنیکف داد تا وقتی برای تحمل مصائب می‌رود به گردنش بیندازد.در همین موقع کسی در زد. لبزیاتنیکف بود. گفت نا مادری سونیا دیوانه شده است: نزد یکی از مقامات رفته و به آن مرد فحش داده و شیشة دوات را به سوی او پرت کرده است. بعد برگشته و بچه‌ها را با خود به خیابان برده تا ساز بزنند و برقصند و پول گدایی کنند.آنها همگی به خیابان رفتند. سونیا و راسکلنیکف دنبال کاترینا رفتند و او را پیدا کردند. جمعیت زیادی جمع شده بودند و کاترینا در کنار نهری که از خانة سونیا دور نبود در زیر آفتاب با چهره‌ای رنجور گریه و سرفه می‌کرد و دست می‌زد و می‌خواند تا سه بچه‌اش برقصند. گاهی نیز برای برخی از اشخاص خوش لباس توضیح می‌داد که ببینند کودکان خانواده‌ای ثروتمند به چه روزی افتاده‌اند.بچه‌ها گریه می‌کردند و می‌رقصیدند. سونیا گریه کنان از او خواست بس کند اما او دست بردار نبود. مرد موقر پنجاه ساله‌ای با لباسی رسمی پیش آمد و اسکناسی به کاترینا داد. اما همراه او پاسبانی آمد و گفت کار کاترینا قدغن است و برای ساز زدن و رقصیدن باید جواز داشت. بچه‌ها که از پاسبان ترسیده بودند فرار کردند. کاترینا دنبال آنها دوید اما لغزید و بر زمین افتاد. سپس از شدت بیماری سلی که داشت خون از دهان او بر زمین جاری شد.او را بلند کردند و همراه بچه‌هایش به خانة سونیا بردند و روی تخت سونیا خواباندند. ناگهان راسکلنیکف در بین افراد اتاق سویدریگایلف را هم دید و تعجب کرد. چون نمی‌دانست او همسایة سونیاست. حال کاترینا خیلی بد بود . هذیان می‌گفت. می‌گفت: سونیا ما شیره‌ات را مکیدیم. چی؟ می‌خواهید کشیش بیاورید؟ پول زیادی که ندارید. من گناهی ندارم. خداوند بدون کشیش هم می‌بخشد اگر هم نبخشید مهم نیست.. چند بار بیهوش شد و بهوش آمد. اما بار آخر دهانش باز ماند و جان داد. در این موقع سویدریگایلف جلو آمد و راسکلنیکف را گوشه‌ای برد و گفت تمام مخارج تشییع و تدفین را به عهده می‌گیرد و از طریق آشنایی بچه‌ها را در موسسة خیریه‌ای جا خواهد داد و به نام هر کدام هزار و پانصد روبل نیز به آن موسسه کمک خواهد کرد.و از او خواست به دونیا بگوید ده هزار روبل او را چگونه خرج کرده است. راسکلنیکف پرسید: چرا شما این کار خیر را می‌کنید؟ سویدریگایلف گفت: آدم مظنون، آیا فقط به خاطر انسانیت نمی‌شود این کار را کرد؟ و بعد حرف‌هایی زد که شبیه حرف‌های خود راسکلنیکف به سونیا بود. راسکلنیکف به خود لرزید. سویدریگایلف نیز به او گفت که از پشت دیوار اتاق سونیا همة حرف‌های او را به سونیا گوش کرده است. چون او همسایة سونیا‌ست.حرف‌های سویدریگایلف خیلی راسکلنیکف را نگران کرده بود. اما سویدریگایلف تمام چیزهایی که دربارة بچه‌های کاترینا تعهد کرده بود انجام داد. به علاوه تمام هزینة مراسم تدفین کاترینا را پرداخت. بعد از مراسم تدفین دوباره راسکلنیکف حالش دگرگون و بد شد. احساس می‌کرد بهتر است پارفیری هر چه زودتر احضارش کند. آن روز وقتی رازومیخین با نگرانی به دیدنش آمد به او گفت که سفارش او را به خواهرش کرده و گفته است او آدم شریف و زحمت‌کشی است. سپس از او خواست از خواهرش مراقبت کند چون می‌داند او چقدر خواهرش را دوست دارد.رازومیخین به او گفت دونیا نامه‌ای از سویدریگایلف دریافت کرده است. به علاوه پارفیری با توجیهاتی روانی گفته همان نقاش جوان نیکلای قاتل پیرزن است. وقتی رازومیخین رفت راسکلنیکف فکر کرد: باز پارفیری با روانشناسی لعنتی خودش دست به کار شده است. آنقدر که نگران پارفیری بود نگران سویدریگایلف نبود. اما فکر کرد باید کار را با سویدریگایلف یکسره کند. خواست بیرون برود که با پارفیری که مثل گربه بی‌صدا آمده بود مواجه شد. بازرس گفت آمده تا سری بزند و زیاد مزاحم نمی‌شود. پارفیری باز صحبت را با مضرات سیگار و حرف دکتر دربارة حال خودش شروع کرد. اما بعد از اتفاقی که چند روز پیش در دفترکارش رخ داده بود عذر خواست. لحنی صمیمانه و مهربانانه داشت. گفت هر چند با تمام عقاید راسکلنیکف موافق نیست اما به او علاقه دارد و نمی‌خواهد فریبش دهد.گفت: من از رفتار و کارهای شما و مقاله‌تان به شما شک کردم چون بالاخره کارآگاه هم انسان است. حتی من قبلاً خانة شما را بازرسی و همه چیز را تفتیش کرده بودم. اما فایده‌ای نداشت. مقاله هم چیزی را ثابت نمی‌کرد. به علاوه الان نیکلای را با تمام شواهد مثبت در اختیار دارم. اما من در آن موقع با شیوه‌های روانشناسی سعی کرده بودم حرف‌های شما را از زبان رازومیخین و زامیوتف به شما بگویم و مطمئن بودم که شما با پای خود می‌آیید و اعتراف می‌کنید اما روانشناسی دو سر دارد. من نشستم تا بیایید. ما مقالة شما را تحلیل کردیم.به علاوه با اینکه حرف‌های شما دربارة این جنایت و پنهان کردن چیزهای دزدی در زیر سنگ، دو پهلو بود اما انگار من آن سنگ را به چشم خود می‌بینم. گر چه بعد من سرم به سنگ خورد. شاید اگر نیکلای ما را از هم جدا نکرده بود آن وقت … او مثل صاعقه بود اما من حرف‌هایش را ذره‌ای باور نکردم. چون به عقیدة خودم ایمان داشتم. چون نیکلای نقاش هنوز کودکی است که بزرگ نشده است. نازک دل و خیال‌باف است. آواز می‌خواند و می‌رقصد و گاهی مثل بچه‌ها مست می‌کند. آن دزدی را هم در حال مستی انجام داد. چه می‌شود کرد بعضی‌ها دوست دارند زجر بکشند.نیکلای هم همین را می‌خواست. او نمی‌داند من هم این را می‌دانم، و هر ساعتی ممکن است بیاید و حرفش را پس بگیرد. چون او بعضی از اطلاعات را نمی‌داند. نه آقاجان این کار نیکلای نیست. این قتل کاری است امروزی و مخصوص زمان ما. این قتل آرزوها و خیالاتی است که از کتاب‌ها به دست آمده و قلبی که تحت تأثیر نظریات فلسفی عصبی شده است.این آدم دو نفر را کشت اما قتل را بر اساس فرضیه‌ای انجام داد. گرچه پول را نتوانست بردارد و آنچه را که برد زیر سنگی پنهان کرد. این کار را در حالت بیماری انجام داد. نه آقاجان این کار نیکلای نیست. راسکلنیکف به خود لرزید و پرسید: پس چه کسی کشته است؟ پارفیری گفت: خود شما، خود شما آنها را کشته‌اید. لبتان باز هم دارد می‌پرد. راسکلنیکف انکار کرد. اما پارفیری گفت بدون اعتراف او هم یقین دارد. راسکلنیکف پرسید: پس چرا مرا دستگیر نمی‌کنید؟ پارفیری گفت: چون به نفع من نیست و در حال حاضر علیه شما شاهدی ندارم. به علاوه به خاطر علاقه و توضیح به شما آمدم. بعد هم آمده‌ام پیشنهاد کنم اعتراف کنید، به نفع خودتان است.به شما تخفیف می‌دهند وگرنه من نمی‌توانم زیاد هم کار را به عقب بیندازم و شما را به زندان خواهم انداخت. راسکلنیکف پوزخندی زد و گفت: برفرض اینکه مقصر باشم دلیلی ندارد اعتراف کنم. ثانیاً به تخفیف شما احتیاجی ندارم. پارفیری گفت: از زندگی روی گردان نباشید. شما جوانید. فکر می‌کنید خیلی می‌فهمید؟ فرضیه‌ای اختراع کردید اما کارتان موفقیت‌آمیز نبود و معمولی از کار در آمد.شاید اگر فرضیه دیگری اختراع می‌کردید صد میلیون بار بدتر از این می‌کردید. پس شاید، باید هنوز هم خدا را شکر کرد. شما دل بزرگی دارید پس کمتر بترسید. آنچه منصفانه است انجام دهید می‌دانم ایمان ندارید اما زندگی هدایتتان خواهد کرد. راسکلنیکف پرسید: کی می‌خواهید بازداشتم کنید؟ پارفیری گفت: می‌توانم یکی دو روز به شما فرصت بدهم که فکر کنید و به درگاه خدا دعا کنید. راسکلنیکف گفت: اگر فرار کردم چه؟ پارفیری گفت:  نه شما فرار نمی‌کنید یک دهاتی و یک آدم حزبی فرار می‌کند اما شما که دیگر به فرضیه‌تان اعتقاد ندارید چرا فرار کنید؟ شما خود بر می‌گردید.یک ساعت قبل از اعتراف حتی خودتان هم نمی‌دانید که می‌خواهید اعتراف می‌کنید. یقین دارم به فکر تحمل رنج و سختی خواهید افتاد. نه شما فرار نمی‌کنید. و کلاهش را برداشت تا برود. راسکلنیکف گفت: خواهش می‌کنم فکر نکنید امروز اعتراف کردم. فقط از سر کنجکاوی به حرف‌هایتان گوش کردم. پارفیری موقع رفتن گفت: فکر نمی‌کنم در این چهل پنجاه ساعت به زندگیتان خاتمه دهید اما اگر خواستید این کار را بکنید در یادداشتی دربارة جای آن سنگ توضیح دهید.

راسکلنیکف نمی‌دانست چرا اما می‌خواست سویدریگایلف را ببیند. آیا می‌‌توانست مانع رفتن سویدریگایلف پیش پارفیری شود؟ می‌دانست سویدریگایلف نقشه‌هایی برای دونیا دارد. سویدریگایلف را کاملاً اتفاقی در یک مهمانخانه پیدا کرد. به او گفت: آمده‌ام صاف و پوست کنده به شما بگویم که اگر هنوز افکار سابق را دربارة خواهرم دارید و اگر بخواهید به نحوی از چیزهایی که اخیراً راجع به من کشف کرده‌اید استفاده کنید قبل از اینکه به زندان بروم شما را می‌کشم. سویدریگایلف گفت راسکلنیکف همیشه به او سوءظن دارد اما او نقشه‌ای ندارد. اما از حرف‌هایی که زد معلوم بود آدم زنباره‌ای است.حتی ادعا کرد زنش با شرط‌هایی به او اجازة روابط پنهانی با زنان را داده بود. گفت: من و زنم در آوردن خواهر شما به خانه‎مان خطا کردیم. برای همین همه کار‌ها خراب شد و بین ما جدایی افتاد. به علاوه از حرف‌هایش پیدا بود به خاطر خواهر راسکلنیکف به پترزبورگ آمده است. اما خودش می‌گفت به زودی با نامزد کم سن و سال شانزده ساله‌اش که از خانواده‌ای فقیر است و از او چیزی نمی‌خواهد ازدواج می‌کند.آن دو از رستوران بیرون آمدند و از هم جدا شدند اما راسکلنیکف دنبالش رفت و گفت می‌داند برای خواهرش نامه‌ای نوشته و نقشه‌ای دارد. با وجود این سویدریگایلف با مهربانی او را به خانه‌اش دعوت کرد تا بعد با هم به خوشگذرانی بروند. راسکلنیکف می‌خواست برای دیدن سونیا به آنجا برود اما سویدریگایلف گفت سونیا خانه نیست. بعد سویدریگایلف گفت همه حرف‌هایش را دربارة قتل شنیده است و به او پیشنهاد کرد به خرج او به آمریکا فرار کند. اما راسکلنیکف گفت چنین قصدی ندارد. آنها به خانة سویدریگایلف رفتند و وقتی بیرون آمدند سویدریگایلف با کالسکه رفت اما کمی دورتر از آن پیاده و در پیچ خیابانی پنهان شد. راسکلنیکف از روی پلی رد شد تا به خانه‌اش برود و با وجود اینکه از کنار خواهرش که از روبرو می‌آمد عبور کرد او را ندید.دونیا او را دید ولی وقتی سویدریگایلف را دید که به او علامت می‌دهد راسکلنیکف را صدا نزند، برادرش را صدا نزد و از برادرش دور شد. کمی که با سویدریگایلف پیش رفت از او خواست در همان خیابان هر اسراری را که در نامه‌اش نوشته، دربارة برادرش می‌داند همان جا فاش کند.اما سویدریگایلف گفت در منزلش به او خواهد گفت. ضمناً لزومی ندارد بترسد چون آنها در شهر هستند و سونیا و هم سرایدار در ساختمان هستند. دونیا گفت با وجودی که به او اعتماد ندارد اما به خانه‌اش می‌رود.هیچ یک از همسایگان سویدریگالف در خانه نبودند. به محض اینکه آنها وارد اتاق سویدریگایلف شدند دونیا اصرار کرد هرچه زودتر سویدریگایلف دلایل خود را برای اثبات اینکه راسکلنیکف مرتکب جنایت شده است ارائه دهد. سویدریگایلف نیز اعترافات راسکلنیکف را به سونیا را که از پشت در اتاق سونیا شنیده بود به او گفت. دونیا حرف‌های او را باور نمی‌کرد. اما انکارش شبیه التماس بود. سویدریگایلف علت‌های ارتکاب به جنایت را هم که از راسکلنیکف شنیده بود به او گفت. دونیا می‌خواست سونیا را ببیند چون هنوز فکر می‌کرد سویدریگایلف دروغ می‌گوید. اما سویدریگایلف گفت سونیا نیست.سپس گفت می‌تواند به برادرش کمک کند تا به خارج برود و نجاتش دهد. دونیا می‌خواست بیرون برود اما سویدریگایلف خنده‌ای کرد و گفت در اتاقش قفل است و هیچ کس نیست. کلید را هم گم کرده است. رنگ دونیا پرید و به پشت میزی پناه برد. سویدریگایلف گفت کاری از دست او بر نمی‌آید وگرنه برادرش قربانی می‌شود. در ثانی دونیا نمی‌تواند به کسی توضیح دهد که چرا تنها به خانة مرد مجردی رفته است. ناگهان دونیا تپانچه‌ای را که قبلاً همسر سویدریگایلف به او داده بود از جیبش درآورد و گفت اگر جلو بیاید او را خواهد کشت. به علاوه گفت می‌داند سویدریگایلف همسرش را نیز مسموم کرده است. سویدریگایلف گفت: اگر راست بگویی این کار را هم به خاطر تو کردم و خواست قدمی جلو بگذارد که دونیا شلیک کرد. گلوله شقیقة راست سویدریگایلف را خراش داد و زخمی کرد. دونیا خودش هم از این شلیک گیج شده بود.سویدریگایلف برای گرفتن دونیا جلو آمد. دونیا دوباره شلیک کرد اما تیری از تفنگش خارج نشد. سویدریگایلف که خیلی به سونیا نزدیک بود گفت:من منتطر میمانم تا دوباره شلیک کنید.اما دونیا از پس این کار برنیامد و تپانچه را به گوشه ای انداخت.با اینکه به شدت میلرزید. . اما سویدریگایلف از او پرسید: دوستم نداری؟ دونیا گفت: هرگز. سویدریگایلف کلید اتاق را روی صندلی گذاشت و گفت: بردارید و سریع از این جا خارج شوید. دونیا فوری از اتاق فرار کرد.چند لکه خون روی شقیقه ی سویدریگایلف نشسته بود که آن ها را شست.تپانچه ای آن جا بود که سه گلوله داشت آن را برداشت و بیرون رفت.تمام مدت آن شب را تا حوالی ساعت دو شب در کافه ها گذراند و بعد به خانه برگشت.تمام پول هایی که در کشوی میزش بود را درآورد و در جیبش گذاشت. سپس سراغ سونیا در اتاق بغلی رفت.به سونیا گفت احتمال دارد برای همیشه به آمریکا برود و ممکن است دیگر او را نبیند.همچنین او خواهر‌ها و برادر او را به پرورشگاه‌های مطمئنن و خوبی سپرده و هزینه ی  نگه‌داری آنها را نیز پرداخته است.سپس سه هزار روبل داد.سونیا نمیخواست پول را از او بگیرد. اما سویدریگایلف گفت:ممکن است زمانی پول به کارت بیاید.چون برای راسکلنیکف فقط دو راه باقی مانده:یا خودکشی و یا محکومیت و رفتن به سیبری.شما درست گفتید اگر خود را معرفی کند به نفع اوست. اما اگر برود مگر نه اینکه شما هم دنبالش می‌روید.پس حتما این پول نیازتان میشود.بعد از این حرف ها از او خداحافظی کرد و در حالی که باران می آمد آن ها ا ترک کرد.ساعت حدود یازده و بیست دقیقه شب بود که به خانة نامزد جوانش رفت. نامزدش را از خواب بیدار کردند و از آمدن او مطلعش ساختند و پیش او فرستادند. سویدریگایلف جریان سفرش را با او در میان گذاشت و به عنوان هدیه پانرده هزار روبل نقره به او داد.سپس از او و مادر نامزدش که بسیار تعجب کرده بودند خداحافظی کرد.حدود نیم ساعتی را در خیابان ها قدم زد و بعد از آن به سمت مهمان سرای کثیف و نامطلوبی رفت و در اتاقکی بسیار کوچک که شبیه سلول های انفردای زندان بود و بوی بسیار بدی میداد شام خورد و به زحمت خوابش برد.با وجود همه ی این مشکلات در نزدیکی صبح با دیدن خوابی ترسناک از خواب پرید.کت و پالتویش را پوشید.در دفترچه ی یادداشتش یادداشتی نوشت و تپانچه ای که در جیبش بود را در آورد و پس از بررسی دوباره در جیبش گداشت. چند دقیقه‌ای بعد در خیابان بود.مه غلیظی سطح شهر را پوشانده بود.در حالی که از وسط خیابان رد میشد احساس سرما و رطوبت وجودش را گرفته بود.هیچ رهگذر و یا درشکه ای در خیابان نبود.آنقدر راه رفت تا در انتهای خیابان به خانة بزرگ ناقوسداری که در کنار در بسته‌اش مردی با پالتوی سربازی و کلاهخود آهنی ایستاده بود رسید و به او نزدیک شد. مرد گفت: چه کار داری؟سویدریگایلف گفت: هیچ کار.میخواهم به جای دوری بروم،جایی به اسم آمریکا.سپس تپانچه اش را از جیبش درآورد و روی شقیقه اش گذاشت.مرد از این کار او ترسید و به او یادآور شد اینجا جای مناسبی برای شوخی نیست. اما سویدریگایلف ماشه را کشید.عصر همان روز بود که  راسکلنیکف از مادرش خداحافظی کرد و  به او گفت قصد دارد  به جای دوری برود. سپس به خانه‌اش رفت در حالی که دونیا در خانه‌اش منتظرش بود.نگاه های او گویای همه چی بود و قهمیو که او همه چیز را میداند. به او گفت: می‌خواستم خودم را غرق کنم.ولی فکر کنم از آب میترسم.پس الان میروم و خودم را تسلیم میکنم اما نمیدانم چرا. دونیا گفت: تو با رفتن و مکافات دیدن، نیمی از جنایت خود را می‌شویی؟ راسکلنیکف گفت: کدام جنایت. من شپش مضر و پیرزن نزولخواری را که به درد هیچکس نمی‌خورد کشتم. من فقط به دلیل پستی و کمی استعدادم و یا شاید به خاطر تخفیف در مجازات می‌خواهم خود را تسلیم کنم.دونیا گفت:ولی تو مرتکب قتل شده ای و خون ریخته ای! راسکلنیکف گفت: کدام خون. خونی که همه به راحتی می‌ریزند و بعد هم نام آنها را ناجی انسان‌ها می‌گذارند؟من فقط حرفه ای نبودم ولی نقشه ی من آنقدر که پس از شکست ساده به نظر می آید ساده و احمقانه نبود.ولی اگر من تقصیری دارم من را عفو کن.بعد از آن بیرون رفتند و راسکلنیکف او راترک کرد و پیش سونیا رفت. به او گفت: اکنون آماده ام تمام مکافات و صلیب را به دوش بکشم و چند بار بر خود صلیب کشید. سونیا غرق گریه شده بود. راسکلنیکف به سمت ادارة پلیس رفت. سونیا دنبالش می‌کرد. راسکلنیکف در ادارة پلیس دوست نداشت پارفیری را ببیند. اتفاقاً او آنجا نبود. زامیوتف آنجا بود. زامیوتف به او گفت سویدریگایلف خودکشی کرده است.با شنیدن این حرف راسکلنیکف از اعتراف پشیمان شد.پله ها را پایین آمد و نزدیک در خروجی سونیا را دید در حالی که رنگ به چهره نداشت.این دلیلی شد تا دوباره  از پله‌ها بالا و پیش ایلیا پترویچ رفت و به قتل پیرزن و خواهرش اعتراف کرد.راسکلنیکف محاکمه و با تخفیف به نه سال تبعید به سیبری با اعمال شاقه محکوم شد. سپس او را به زندانی در سیبری فرستادند. سونیا نیز به همراه او رفت. راسکلنیکف خیلی ساده و صریح به همه چیز اعتراف کرد و گفت که قتل لیزاوتا خواهر پیرزن اتفاقی بود. ضمن اینکه جای اشیا و پول‌هایی را که پنهان کرده بود نشان داد. عجیب این بود که اصلاً کیف پول را باز نکرده بود و نمی‌دانست 307 روبل در آن پول است. برای همین نتیجه گرفتند در اثر اختلال موقت مغزی دست به جنایت زده است. شاهد‌هایی هم از جمله دکتر زوسیموف، صاحبخانه و خدمتکار خانه او نیز این را تایید کردند. به علاوه راسکلنیکف نیز از خود دفاع نکرد. رازومیخین هم شواهدی پیدا کرد که او آدم نیکوکاری است و در دوران دانشجویی چند ماهی از دوست فقیر و مسلولش و پدر پیر دوستش مراقبت می‌کرده است. صاحبخانه‌اش هم شهادت داد که یک بار او دو کودک خردسال را از میان آتش نجات داده است. ضمن اینکه پارفیری نیز به خاطر اعتراف داوطلبانة راسکلنیکف به قول خود در مورد او وفا کرد و همة اینها باعث تخفیف زیاد در مجازات راسکلنیکف شد.بعد از رفتن راسکلنیکف، دونیا و رازومیخین نیز ازدواج کردند. چند ماه بعد مادر راسکلنیکف که عمداً هیچ کس موضوع راسکلنیکف را به او نگفته بود و فکر می‌کرد او به زودی از سفر بر می‌گردد بیمار شد و مرد. سونیا در شهر محل زندانی راسکلنیکف خود را با خیاطی سرگرم می‌کرد و دائم به دیدار راسکلنیکف می‌رفت. ضمن اینکه برای زندانی‌ها نامه می‌نوشت و نامه‌های آنها به خویشاوندانشان را برایشان پست می‌کرد. همه زندانی‌ها او را دوست داشتند و پول‌ها و اشیای قیمتی‌شان را به او می‌سپردند. اسم سونیا را هم مادر سونیا گذاشته بودند. در این دوران سونیا و راسکلنیکف به عشق یکدیگر زنده بودند. سونیا انجیلش را هم به راسکلنیکف داده بود و ….. .

باقی داستان را بخوانید و نظرات تان را با ما به اشتراک بگذارید.

تحلیل شخصیت ها داستان جنایت و مکافات

داستان جنایت و مکافات  شخصیت های قابل توجهی دارد که هر کدام بار بخشی از داستان را به دوش می کشند. هر چند که رمان جنایت و مکافات  بر اساس یک شخصیت محوری پیش می رود و به قولی شخصیت محور است ، اما می توانیم به جرئت بگوییم که شخصیت های مکمل آن در طول داستان نقش بسزایی در برجسته شدن نقش اصلی این رمان داشته اند و از این رو می توان هر کدام از آنها را تحلیل کرد. تحلیل هایی که برای شخصیت ها شکل می گیرد ، می تواند به شکل های متفاوت باشد. شما می توانید تحلیل های روانشناختی داشته باشید. می توانید تحلیل ادبی داشته باشید ، اما باید بگوییم که بهترین نوع تخلیل شخصیت ها این است که ابتدا به فضای ذهنی نویسنده سفر کنیم و سپس تحلیل را انجام دهیم. ما در این تحلیل شخصیت ها سعی خود را بر آن گذاشته ایم که تا می توانیم به سالهای زندگی داستایوفسکی رفته و او را در زمان خودش به همراه داستان خارق العاده اش ، یعنی جنایت و مکافات  مورد تحلیل و بررسی قرار داده ایم .شما نیز می توانید برای این مطالعه ی بخش دو رویکرد داشته باشید. نخست اینکه پیش از مطالعه تحلیل این شخصیت ها را مطالعه کنید و بنای خود را بر آن بگذارید که در طول مطالعه ی این رمان با پیش فرض هایی که در این بخش به دست می آورید ، بسیار هدفمند و تحلیلگرانه این رمان را بخوانید و یا اینکه رویکرد دوم را انتخاب کنید. یعنی آنکه بگذارید پس از خواندن کتاب و مروری بر تمامی شخصیت های این کتاب ، آنگاه نظر خودتان را با نظری که ما در این بخش تحلیلی برایتان ارائه داده ایم تطبیق دهید و بنیید که چه میزان نظر شما و نظر داستایوفسکی در نوشتن جنایت و مکافات  هم سو بوده است. به هر طریق هر کدام از این رویکردها را در پیش می گیرید ، حتما و حتما به این بخش سری بزنید. چرا که تحلیل شخصیت ها باعث می شود که شما نیز یک تحلیل جامع از بخش های مختلف داستان داشته باشید و این بخش های مختلف این امکان را به شما میدهند که شما برای همیشه رمان را در خاطر بسپارید. پس حتما بخش تحلیل شخصیت ها را جدی بگیرید. اما وقت آن است که سری به شخصیت های این داستان بزنیم و هر کدام از شخصیت های این داستان را به تفصیل برایتان بررسی کنیم. طبیعتا نخستین شخصیتی که بررسی خواهیم کرد جنایت و مکافات  خواهد بود.

راسکلینکف

راسکلینکف ، شخصیت اصلی داستان و همزمان شخصیت مثبت داستان است. در واقع اگر بخواهیم یک نکته ی بسیار بارز در این باب بگوییم ، می توانیم به این نکته اشاره کنیم که راسکلینکف ، محوریت اصلی داستان داستایوفسکی را تشکیل میدهد. راسکلینکف ، شخصیتی است که داستایوفسکی تمام بار داستان را بر روی دوش او بنا نهاده است. البته باید به این نکته هم اشاره کرد که گذر داستان و یا همان بار اصلی داستان ، بر خلاف آنچه که شما در ذهن دارید ، اصلا در گرد و یا به دور راسکلینکف نمی چرخد و در واقع می توان این امر را در اولویت دانست که تمام داستان و آنچه که هویت داستان را تشکیل میدهد ، درگیری های درونی راسکلینکف است. او در تمامی داستان ، با خود یک درگیری ذهنی دارد. این درگیری ذهنی ، که در برخی از صحنه های داستان و بخش های داستان ، تبدیل به یک درگیری روحی می شود ، تمام خط داستان و خط مشی تفکر داستایوفسکی را از نگارش این داستان را شکل میدهد. البته این نکته را نیز باید به خاطر آورد که در دو نقطه این درگیری ذهنی و روحی با یکدیگر هم نشین می شوند و از قضا این دو نقطه در داستان اصلی ترین نقطه ها و بخش های داستان را تشکیل میدهند. نخستین بخش آنجاست که وی تصمیم به این می گیرد که فردی که نزول خوار است را بکشید و دوم آنجا که وی اعتراف می کند و به گونه ای دوباره روح بشری و انسان دوستانه ی خودش را بدست می آورد. در باب شخصیت راسکلینکف همین نگته بس که وی روحی آزادی خواه ، اما با تمایلات انسانی دارد که این تمایلات تبدیل به آرمان هایی می شود که وی را در دام شرارت می اندازد. بعنوان آخرین نکته و به منظور شفاف سازی شمای روشن این شخصیت محوری در داستان این نکته را به خاطر داشته باشید که وی در آپارتمانی بسیار محقر در اوج فقر زندگی می کند.

سونیا ( سوفیا)

یکی از شخصیت های برجسته ی رمان جنایت و مکافات شخصیت سونیا است. سونیا ، معشوق راسکلینکف و دختر مارملادوف می باشد. او برای گذران زندگی و تامین مخارج خانواده اش ، به تن فروشی می پردازد و این کار بشدت روحش را آزرده می کند اما گویی او چاره ای دیگر ندارد. او دختری صادق است و بسیار نیز این صداقت او موجب طبع لطیف او شده است. همین طبع لطیف باعث شده است که وی در نقطه ای از شرمساری در زندگی خویش قرار گیرد. علاوه بر همه ی این ها او ایمانی قوی نیز دارد. اگر بخواهیم مهم ترین نکته در باب او را بگوییم ، باید به این امر اشاره کنیم که وی یک رابطه ی بسیار پر معنا و پر عمق با راسکلینکف دارد که به نوعی نماد یک رابطه ی عاشقانه ی انسانی با تمامی المان های صادقانه و معنا دار آن است. .

دنیا ( دونیا)

دونیا یا همان دنیا ، خواهر راسکلینکف است. او دختری بسیار باهوش ، صادق و جذاب است. او نیز به مانند برادرش بسیار شجاع و قاطع است. او این قاطعیت را در جای جای داستان نشان میدهد ، خصوصا در جایی که نامزدی اش را با لوژین بهم می زند ، چرا که احساس کرده است که وی به خانواده ی او اسیب می رساند و یا مورد تحقیر واقع شده است( خود شخص دونیا).

اسویدریگایلف

اسویدریگایلف ، کارفرمای سابق دونیا بوده است. او شخصی فریب کار و بسیار به لحاظ اخلاقی فاسد است. اما او در تمام طول رمان و تا به انتهای داستان بر این باور است و این باور در قلب او زنده است که می تواند عشق دونیا را به خود داشته باشد. در واقع او عاشق دونیاست ، اما بر این باور است که می تواند ریشه های مهر را در دل او نیز زنده کند. در واقع مرگ همسر او ، مارفا پتروینا ، از او شخصیتی به ظاهر بخشنده ساخته شده است ، اما در حقیقت او در تمام طول رمان ، یک حضور خطرناک و تهدید کننده برای دونیا و راسکلینکف محسوب می شود.

دیمیتری رازومیخین

رازومیخین دوست راسکلینکف است. او انسانی بسیار سخت کوش است . زیرا او نیز علی رغم فقر و تنگدستی که با آن دست و پنجه نرم می کند ، بجای اینکه از دیگران پول قرض کند ، سخت تر کار می کند و این امر از او شخصیتی آب دیده ساخته است. او در تمام طول داستان یک انسان بسیار فداکار است. او در هر زمان می کوشد که حامی منافع سونیا و راسکلینکف باشد . البته باید به این نکته هم اشاره کرد که یکی از تکنیک های داستان نویسی  که داستایفسکی از آن استفاده کرده است ، شخصیت پردازی با ستفاده از انتخاب نام است. نام او در این داستان برگرفته است از یک واژه روسی به نام “رازوم” که به “هوش” و درایت” اشاره دارد. اگر بخواهیم در این باب توضیحی بدهیم باید این چنین بگوییم که یکی از المان ها و ستون های اصلی ساحتمان رمان نویسی ، این است که شما یک شخصیت پردازی درست داشته باشید و با استفاده از آن رمان خودتان را به سمت و سوی همگام شدن با ذهن مخاطب پیش ببرید. برای این کار راه کارهای مختلفی وجود دارد. بعنوان مثال راهکار نخست این است که شما دست به توصیف شخصیت بزنید و یا بعنوان راهکار دوم این می تواند گزینه ی خوبی باشد که شما دست به توصیف اندام و چهره و لباس بزنید. اما گونه های هوشمند تری نیزز وجود دارد که بطورمستقیم با روح و روان شخص در ارتباط است و این می باشد که شما برای یک شخصیت داستانی نامی انتخاب کنید که بتواند به طور غیر مستقیم روی ذهن خواننده رمان تاثیر مثبت یا منفی بگذارد. بعنوان مثال این اتفاق در زبان ما نیز وجود دارد. ما در بسیاری از داستان ها شخصیت پردازی با نام را داریم. مثلا وقتی شما از نام ” مهربان” یا ” نازنین” برای یک شخصیت خانم استفاده می کنید ، بطور غیر مستقیم این شمای ذهنی را به مخاطب می دهید که شخصیت ، شخصیتی مثبت است. اما ممکن است نامی دیگر را انتخاب کنید که در بسیاری از رمان ها از “سلطان” و یا ” ناتاشا” استفاده شده است که می تواند نماد شرارت در ادبیات محسوب شوند و شخصیت را بطور کلی دگرگون کنند. از این رو شما نیز اگر دست به نوشتن یک رمان می زنید ، از این درس ها بهره بگیرید و این نوع انتخاب های هوشمند را داشته باشید. حتی اگر بخواهیم یک نکته ی تکمیلی برایتان بگوییم ، باید به این نکته هم اشاره کنیم که بعضی نام ها حتی اطلاعات جنبی هم در اختیار خواننده میدهند. بعنوان مثال یکی از انواع شخصیت پردازی این است که ما بدانیم دقیقا فرد چند ساله است؟ زبانش چیست؟ اهل کجاست و وقتی شما یک نام مثلا به نام ” گیلانه” انتخاب می کنید ، می توانید زبان و محل اقامت این شخصیت را بیان کنید و این اثری بزرگ و برجسته برای شما فراهم می سازد . در واقع جایگاه یک رمان با همین زیرکی ها و هوشیاری های درونی است که تغییر می کند و رشد پیدا می کند.

کاترینا مارمالادوف

کاترینا همسر ضعیف الجثه و بیمار مارمالادوف است. او به این دلیل که به بیماری سل مبتلاست ، مدام مریض است و جثه ی تحلیل رفته ای دارد و هر گاه هم که سرفه می کند ، ردی از خون روی دستانش دیده می شود . از سوی دیگر اما وی یک اشراف زاده است که مدام به مال و مکنتی که دارد می نازد. خیلی از منابعی که نقد ادبی می کنند رابطه ی میان خون ، سل و اشراف زاده بودن کارتینا را اینگونه بیان می کنند که :” خونی که از مردم رریخته شده است تا به کام خون آشامانی چون اشراف زاده ها ریخته شود ، روزی گریبان گیر آنان خواهد شد و از دهان آنان بیرون خواهد ریخت ، اما آن زمان بیرون می ریزد که ایشان طعم مرگ را چشیده باشند. ” .

پورفیری پتروویچ

وی در ماجرای دادگاه قتل راسکلینکف ، دادرس پرونده است و مسئولیت این امر را بر عهده دارد که دریابد قاتل حقیقی کیست.اما او از سویی دیگر بسیار زیرکانه به این امر آگاه است که راسکلینکف ، انسانی است بسیار هوشمند و به تمامی کارهایی که انجام داده است ، از مرحله ی قتل تا اعتراف کاملا آگاه بوده است و از نگاه پتروویچ ، او قاتل اصلی است. از این رو ، او همیشه مخالف راسکلینکف است. حضور او در داستان ، شاید آنچنان که باید و شاید زیاد نباشد ، اما او تقریبا در تمام طول داستان یکی از شخصیت های تاثیرگذار است.

سیمون مارمالادوف

سیمون مارمالادوف ، یک می خواره دائم الخمر است که راسکلینکف را در یک شرابخانه ملاقات می کند. مارمالادوف ، با این که می داند مستی او بنیان خانواده و خودش را به هم ریخته است و این کار موجب آسیب همه است ، اما دست از شرابخواری نمی کشد و مدام به این کار می پردازد. حتی کسی نمی داند که مرگ او به زیر چرخ های یک اتومبیل یک تصادف عمد بوده است ، یا اینکه باز هم او مست بوده و روبروی ماشینی پریده است و آن ماشین به او زده است و او را کشته است؟

پولچریا راسکلینکف

پولچریا راسکلینکف ، مادر راسکلینکف است. او مادری فداکار است و این فداکاری تا به جایی ادامه دار است که وی حاضر است برای رضایت پسرش و اینکه او در شادی و رفاه زندگی کند ، آرامش خود و دیگر دخترش را بگیرد و بر خود و دخترش سختی را متحمل کند تا که پسرش یعنی راسکلینکف در آرامش زندگی کند. حتی زمانی که راسکلینکف اعتراف به این امر می کند که او قاتل است ، مادرش با قاطعیت تمام این مسئله را رد می کند و می گوید که این دروغی بیش نیست.

لوژین

لوژین نامزد دونیاست . او فردی باهوش و بسیار زبر و زرنگ است و عمیقا دونیا را دوست دارد. اما همیشه این تفکر را نیز در پس زمینه ی ذهن خویش داشته است که دوست دارد با دختری جذاب و زیبا اما فقیر ازدواج کند ، مثل دونیا ، که در تمام عمر آن دختر حتی با تمام زیبایی ای که دارد ، احساس کند که به او مدیون است. در واقع او قصد دارد که دونیا را مدیون خویش کند و از آن سر نیز از زیبایی او بهره ببرد.

لبزیاتنیکوف

لبزیاتنیکوف ، هم اتاقی لوژین است. او یک انسان خود خواه ، مغرور و یک دنده است. وی تمام تلاشش را می کند که به نحله ی نهیلیست ها بپیوندد. در واقع در آن زمان فلسفه ای در سن پترزبورگ پا به عرصه ی اندیشه ها گذاشته بود تحت عنوان نهیلیست که بسیاری از انسان های آن دوره برای این فلسفه ی جدید یقه پاره می کردند و لبزیاتنیکوف نیز یکی از همان دسته افراد بوده است.

آلیونا ایوانوینا

آلیونا یک پیرزن فاسد و نزول گیر است. او رباخواری است که سالیان سال خون فقرا را در شیشه کرده است. راسکلینکوف و آلیونا با یکدیگر درگیری های بسیاری داشته اند و حتی راسکلینکوف ، آلیونا را یک شپش و یک لجن می خواند چرا که او عملا فردی است که او ، مادرش و خواهرش را در گرداب بدهکاری ها غرق کرده است و بسیاری دیگر از فقیران را نیز بیجاره کرده است.

لیزاوتا ایوانوینا

لیزاوتا خواهر آلیونا است. او زنی است بسیار ساده و صد البته بنده ی تمام عیار خواهرش. خواهرش کاملا بر او سلطه دارد و زندگی را بر او نیز چون سایرین تنگ آورده است . در ادامه ی داستان اما با این قضیه مواجه می شویم که سونیا به راسکلینکف می گوید که : ” من و لیزاوتا با یکدیگر دوست بوده ایم ” .

زاسیموف

زاسیموف ، دکتر راسکلینکف است و دوست رازومیخین. او انسانی خود شیفته اما دانا نسبت به احوالات بیمار خود است. از نگاه او راسکلینکف ؛ انسانی است که به لحاظ روانی بیمار است.

ناستنکا

خدمتکاری است که راسکلینکف ، گنجه ی او را اجاره کرده است. وی به راسکلینکف ، در دورانی که قتل را مرتکب شده بود ، بسیار کمک می کند و برای او چای و غذا می برد.

نقد و تحلیل رمان جنایت و مکافات

در باب تحلیل رمان جنایت و مکافات نکته های بسیاری را می توان گفت. در واقع این رمان یکی از رمان هایی است که می توان از وجوه مختلف به آن نظر کرد و روی مسائل متعددی نظیر مسائل فنی در حوزه ی نویسندگی تا مقوله ی روانشناسی ادبیات و جامعه شناسی ادبیات ، تمرکز کرد. از این رو ما نیز با استفاده از نقد هایی که تا به امروز به این رمان شده است ، رویکردی را در پیش گرفتیم که به کمک آن بتوانیم به تمامی جنبه های موجود در این رمان بپردازیم. در حقیقت ، هدف ما یک بررسی جامع در عین حال مختصر و مفید با یک طبقه بندی صحیح بوده است که سعی کرده ایم به بهترین شکل ممکن و تا جایی که وسع سواد ما می کشد ، خدمتتان ارائه کنیم . در ابتدا مقاله ای از منتقد ادبی شیجیوکه اواسمبا ، استاد ادبیات انگلیسی دانشگاه اوبافمی آولوو خدمتتان ارائه می کنیم و سپس به نقد دیگری روی می آوریم که بریده ای از نقدی است که روزنامه های مختلف در طول دوران به آن اشاره داشته اند.

جنایت و مکافات اثری است هنری که پس از بازگشت داستایفسکی از سفری که به سیبری داشت  و  کسب تجربیات تلخ بسیار، به رشته تحریر درآمده است  و در سال ۱۸۶۶ در مجله صدای روسیه به چاپ رسید و به سرعت شهرت پیدا کرد. در این رمان بسیاری از موضوعهایی که در میان جوانان متفکر و نویسندگان آن زمان مرسوم بود، مورد نقد و بررسی قرارگرفته است. استقلال عمل، حد اختیار انسان و خوی و شیوه نیهیلیستی از جمله این موارد است. برای همین است که این مسائل در داستان مزبور به گونه ای جدید مورد بحث قرارگرفته است، بسیاری از منتقدان آن دوران جنایت و مکافات را در برابر رمانهای چه باید کرد؟ چرنیشفسکی و پدران و پسران تورگنیف که هر دو، خاصه دومی، از برجسته ترین نوشته های نیمه دوم قرن نوزدهم روسیه است، قرارداده و آن  خا را  به نوعی تقابل و تضاد دانسته اند.آنچه واضح است که از تاثیر مطالعه این کتاب بر خوانندگان روشن می گردد، به هیچ وجه این امر تنها محرک داستایفسکی در نوشتن این رمان معروف نبوده است. بلکه قصد داشته بسیاری از مسائل را که برای خود او نیز به صورت کامل واضح نبوده است، مطرح سازد. مسائل مورد بحث در این اثر به خاطر پیچیدگی و اهمیت و تنوع خود، بی آنکه از جذابیت و نیروی حیاتشان کاسته شود، در کتابهای بعدی او نیز بیان می گردد و باز بتفصیل موشکافی و حلاجی و به صورت دقیقی بررسی می شود.پیرنگ اصلی رمان جنایت و مکافات سرشار از حالت های روحی متفاوت است. بدین دلیل است که به آسودگی می توان دریافت که محرک اصلی بسیاری از نقش های رمان نیروهای درونی هستند. زاویه دید این داستان متکی بر خلق و خوی شخصیتی این افراد و خصوصیت های فردی آن شخصیت هاست. گویا در رفتار این شخصیت ها عدم قطعیت و ابهام به شکل چشمگیری دیده می شود. راسکولنیکف از اسکیزوفرنی رنج می برد و دچار دیوانگی شده است. او قادر است که همزمان هم کارهای خوب و هم کارهای بد انجام دهد. سویدریگایلف یک قهرمان بایرونی (نوعی شخصیت مغرور، زیرک، باهوش، جذاب، گریزان از زندگی، درون گرا، خودپسند و … که نخسنیم بار لرد بایرون شاعر آن را آفرید) و یک شر گوتیک است. سونیا دختری مهربان و خوش قلب است که به دلیل مشکلات اقتصادی و اجتماعی به تن فروشی کشیده شده است. مارمالادوف یک کارمند با فرهنگ است که به دلیل مشکلات ناگوار و شرایط زندگیش،به انسان بدی تبدیل شده و در انتها هم می میرد. لوژین (نامزد دونیا) یک متقلب و دغلکار است که دارای شخصیت محاسبه گر است و می داند چه موقع از قربانیان بی چاره سوءاستفاده کند. آلیونا که با نام  ایوانونا هم از او نام برده شده است دارای شخصیتی شیطانی است و نشان دهنده و نمادی برای  اوج فساد و استثمار جامعه ای است که راسکولنیکف علیه آن دست به اعتراض و عصیان می زند. جنایت و مکافات به بحث در رابطه با مساله آزادی در حوزه ی انتخاب می پردازد،انتخابی که در این مورد به یک مرد تحمیل شده است. رمان به دنبال این موضوع  است که پیامدهای آزادی انتخاب  به صورت افسار گسیخته در یک اجتماع را به نمایش گذاشته و در عین حال، نیرویی برای مقابله با  این آزادی انتخاب بیابد. این مساله به صورت قهرمانی مطرح می شود که آسیب های روحی بر زندگی او سایه انداخته اند. او در انتها به گناهانش معترف می شود، گناهی که به عقیده ی او با هدف جلب رضایت جامعه و حل مشکلات مالی خودش انجام شده است.

راسکولنیکف را می توان به صورت یاغی نیچه ای متافیزیکی در نظر گرفت که همه چیز را تا مرز پوچ گرایانه پیش می برد. از نظر نیچه، ابرانسان با هدف ارضا نفس خود، دست به جنایت می زند و نه به امید یاری رساندن به بشریت. راسکولنیکف با دنیایی بدون رحم، ایمان، امید، محبت، عدالت یا هدف پیش روست. همانند دیگر قهرمانان متافیزیکی، او هستی و وجود خویش را، رنج کشیدن های بی علت را، این تضاد بی معنی مابین حس عدالت و اخلاقیات درونی و بی عدالتی جهان بیرون را به چالش می کشد. راسکولنیکف اما به جای این که همراه با افرادی از طبقه خودش به مبارزه و مقابله با بی عدالتی غیرقابل قبول این سیستم بپردازد،به تنهایی به این کار می پردازد و در آخر، نیروهای درونی و بیرونی که فرای از قدرت کنترل او هست، او را پایین کشیده و از بین میبرد. بدون شک، سرنوشت راسکولنیکف که به دلیل فقر و دیگرهای نیازهای زندگی از دانشگاه بیرون رفته است، شبیه سرنوشت تغداد زیادی از  مردم روسی است که در آن زمان و مکان در دهک های  پایین جامعه زندگی می کردند، ولی آن را نیز می توان همانند سرنوشت بسیاری دیگر از مردم طبقه پایین سایر نقاط جهان نیز در نظر گرفت. راسکولنیکف داری دو رو است: یک روی انسانی و گرم که سونیا و حتی خواهر وی دونیا آن شخصیت را به نمایش می گذارند، و یک روی متفکر و  مغرور که سویدریگایلف و لوژین آن را پدیدار می کنند. سونیا شخصیتی مهربان دارد  تا جایی که حاضر است برای خوشحال کردن بقیه رنج زیادی را تحمل کند. به همین علت شغل او فاحشگی می باشد. اگرچه او فقط هجده سال دارد، ولی از نظر عقلی و فکری تفاوت زیادی با یک زن جوان ندارد. جز به جز اجزا خانه‌ی او نشان دهنده ی  فقر اوست. او دارای قلب مهربانی است، و نگرانی همیشگی او آسایش خانواده اش و مردمانی است که به دیدنش می آیند. او شخصیتی آرام و ساکت دارد، ولی عشقی شدید به راسکولنیکف همراه خود دارد.

دونیا،به رغم این که عقیده دارد که راسکولنیکف خودخواه، تندخو و بی رحم است؛ برای بدست آوردن رضایت او هرکاری انجام می دهد. او برای حفظ خانواده اش در خانه سویدریگایلف هر نوع تحقیری را متحمل شده است. او برای رضایت راسکولنیکف حتی حاضر  به ترک لوژین است.در واقع اصلی ترین هدف ازدواج او با لوژین این بوده است  که این ماجرا برای  برادرش نیز سودی داشته باشد. سویدریگایلف نمایان گر آن وجه از شخصیت راسکولنیکف است که هرکاری را نه برای  انسانیت بلکه برای رضایت خودش انجام می دهد. حتی پولی که به سونیا می دهد را هم نمی توان کاری از سر مهربانی تصور نمود، بلکه او با این کار به نوعی لذت درونی می رسد. لوژین متقلب محاسبه گر است. او به شدت گستاخ است و در مورد قربانی های بی نوا  بر روی قدرت خویش بیش از حد حساب کرده است. پولخریا، مادر راسکولنیکف، لوژین را فردی سرسخت و مغرور و  بی ادب توصیف کرده است. لوژین فردی  تهی مغز، سرد، حساب گر و بی نزاکت است. او متعلق به طبقه استثمارگر  جامعه است و به طبقه های زیر دست خود بی اعتنایی می کند. این نکته را نیز باید در نظر داشت که راسکولنیکف حتی قبل از ارتکاب جنایت،شخصیتی بود که قدرت تصمیم گیری نداشت. او فردی آرزومند، گوشه گیر و مبتلا به اسکیزوفرنی و روان پریشی است.این ویژگی های او  ریشه هایی در وضعیت اجتماعی – اقتصادی دارند که او برای چنین چیزی ساخته نشده است. او آرام آرام به منظور کنار زدن دغدغه های هستی شناسانه به مشتری همیشگی میخانه ها تبدیل می شود. در یکی از  همین می خواری هاست که او با فردی به نام مارمالادوف آشنا می شود. مارمالادوف نیز به منظور  فرار از رنج ها و سختی هایش به میخانه آمده است. مارمالادوف به راسکولنیکف می گوید: «در چهره ات دردسر را می توانم تشخیص دهم. به محض این که وارد شدی این  موضوع را احساس کردم …» در این رمان به شخصیت هایی چون راسکولنیکف، رازومیخین، مارمالادوف و سوفیا نشان دهنده ی  تهیدستی و فقر ویران گر و عمیقی هستند، این افراد همانند تفاله های این جامعه هستند که زیر دست افراد طبقه بالاتری همچون ایوانونا و لوژین قرار می گیرند. با وجود کوشش های ناموفق راسکولنیکف برای به چالش کشیدن جامعه، ذهنیت واحد او برای کشتن نزول خوار، عملی است که سبب به وجود آمدن یک دشمنی بدون آشتی میان  این دو فرد در قالب سرکوب شده و سرکوب گر می شود. بدین ترتیب، این رمان به نظم موجود معترض است. اعتراضی که اگرچه عذاب آور است، ولی با امید دست پیدا کردن به جامعه ای تازه و بدست آوردن شخصیتی نو صورت می گیرد. در رمان، راسکولنیکف از آدم حقیر و آدم های برتر یک تصور مشخص و واضح دارد.آدم های برترها کسانی هستند که عزمشان را برای انجام کار هایشان جزم کرده و برنامه های خود را پیش ببرند و به اهدافشان می رسند. اسکندر، سزار یا ناپلئون شخصیت های هستند که راسکولنیکف به آن ها علاقه دارد و  بدون توجه به اخلاقیات، وظیفه والای خود را  به انجام می رسانند.دو خط فکری و دو خلق و خوی شخصیتی در این رمان موجود است: فردگرایی راسکولنیکف و داشتن عشق و رضایتمندی سونیا. سیرت اخلاقی راسکولنیکف که ریشه در خدا ناباوری وی دارد، به او را مجاز می کند که به هنجارهای جامعه تجاوز کرده و خود را دربردارنده ی تفکرات نو تصور کند که او را وادار به انجام کارهایی بر ضد قوانین موجود کرده و  همچنین به مقابله با آن ها بپردازد. راسکولنیکف تا حدی در معرض فردگرایی شدید و جنون و افکار نشات گرفته از آن  قرار دارد که از  جنبه روحی بسیار لطمه دیده است.اما سونیا  در مجموع فرد مطیعی است و این اطاعت به وسیله کارهای او مشخص می شود. او فقر، رنج، گرسنگی، تحقیر و استهزا را با خودداری تاب می آورد. راسکولنیکف و سویدریگایلف انسان هایی فرد گرا هستند و این خصوصیت آنها آنان را به گونه ای به تصویر می کشد که تحت تسلط عقل خویش نیستند. آن ها تمرکز ندارند. راسکولنیکف  بسان یک شخصیت دمدمی مزاج است که در موقعیت های مختلف رفتارهای متفاوتی از خود نشان می دهد. او قصد دارد که از «راسکولنیکف» دیگری که  در لایه سرکوب شده (ضمیر نیمه هوشیار) آگاهیش ریشه دارد متنفر باشد تا با این تصور، با تصور حقیقی خودش  به مقابله بپردازد. او مدام با خود حرف می زند. اسکیزوفرنی است. به همین علت طبیعی است که از جامعه دور شده و از آن فاصله بگیرد، انزوا طلب و تنها باشد و از برقراری روابط گرم و صمیمانه و اجتماعی ناتوان باشد. افرادی که به اسکیزوفرنی  مبتلا هستند تفکرات، ارتباطات و رفتارهای عجیبی از خود نشان می دهند. آن ها از انواع توهمات رنج می برند. به نظر می رسد راسکولنیکف از اختلالات شخصیتی نیز رنج می برد. از ابتدا داستان تا جایی از آن که راسکولنیف نزد پتروویچ اعتراف می کند، شخصیتی به ظاهر روان آشفته از خود به نمایش می گذارد که مدام در حالت ها و شرایط روحی متفاوتی قرار می گیرد. ارتکاب جنایت زیاد باعث تشدید سردرگمی و اختلال شخصیتی او شده است. توصیف روانشناختی شخصیت های رمان به داستایفسکی این اجازه را می دهد که ماهیت درونی ضمیر نیمه هوشیار را هم شرح دهد. ضریب نیمه هوشیار در رویا خودش را به رخ می کشد و به جایگاه ویژه ای می رسد. بدین گونه  که فروید می گوید: «در روانکاوی رویاها،او جایگاه ویژه ای دارد. آن ها اجتناب ناپذیرند. این رویا ها هستند که به صورت نمادین توجه همگان را  به سمت معنای داستان جلب می کند.» رویاها اکثرا بیان کننده ی ضمیر ناخودآگاه شخص می باشند. در این رمان هم رویا نقش بسیار مهمی را  ایفا می کند. واکنش راسکولنیکف به این رویای ترسناک که کتک خوردن مادیان  است نشان دهنده ی همین مسئله می باشد.اصلی ترین محور این رویا برای او این است که ریشه ی آن در خاطره ای از دوران کودکی وی می باشد. ولی او به سرعت به معنای اصلی این رویا واقف می شود: «خدای من، واقعا حقیقت دارد؟ که من یک تبر برمی دارم و به سر آن زن می زنم، جمجمه اش را خرد می کنم و لابه لای خون گرم چسبناکش حرکت می کنم … با تبر … خدای من یعنی ممکن است؟»در رمان، راسکولنیکف داری چهار رویا است  که سه تای آن ها به وسیله ی راوی داستان بیان می شوند، تنها یک رویا را خود او توصیف می کند و این موضوع  داری جنبه نمادین نمی باشد.محور اصلی سه رویای اول تشکیل شده از خشونت، هر کدام از این رویا ها سبب روشن شدن رویای دیگر می شود.این رویاها بیان کننده ی گذشته، آینده و باطن وی هستند. راسکولنیکف که از قبل به این جنایات فکر کرده است، ناخودآگاه به خودش هشدار می دهد که انجام این کار جایز نیست. کتک زدن وحشیانه مادیان در رویای او از آن خبر دهده آن است که قتل نزول خوار و خواهرش توسط راسکولنیکف با تبر رخ می دهند. از نفکرات و تصورات راسکولنیکف می توان که به ضمیر خودآگاه او پی برد.  به احتمال زیاد بدین علت است که داستایفسکی از تک گویی های درونی و جریان سیال ذهن بهره می برد. نویسنده با تک گویی های درونی، به بررسی روانشناختی شخصیت های متفاوتی می پردازد. بدین گوننه است که ما به درک بهتری از شخصیت های داستان می رسیم و متوجه این نکته می شویم که چرا آن ها  دست به انجام این کارها زده اند.از دیگر نکات استفاده از تک گویی درونی  است که نشان دهنده  شکسته شدن روح و شخصیت قهرمان است. به نظر می رسد داستایفسکی شخصیت های این رمان را عامدانه به کارهای غیرمنتظره ای وا می دارد تا آنان ا بدین گونه  باعث از بین رفتن زندگی اطرافیان خود بشوند. هر شخصیت این داستان یک سرشت وجودی فردی دارد که در اعماق تاریک و پنهان شخصیت او جا خوش کرده و مخفی شده است و بالاخره یک روز عملا خود را نمایان می کند. شخصیت های این رمان  بیشتر همانند موجوداتی از جهان های مختلف به نظر می رسند که همه در یک دنیای واحد به دور یکدیگر جمع شده اند. در ادامه رمان و با اتفاق هایی که به وقوع می پیوندد، ما به بار سنگینی که در درون این شخصیت ها هکواره جریان دارد پی می بریم. سویدریگایلف خود را به قتل رسانده و دونیا حاضر است برای برادرش فداکاری بزرگی انجام داده و خود را به لوژین بسپارد. سونیا حاضر است برای تامین نیاز های اولیه ی خانواده ی خود به فاخشگی روی بیاورد. جنایت و مکافات  رمانی است که از رمانی روانشناختی، رمانی کشف و شهود، رمانی شخصیت محور، رمانی فلسفی و … . تفکرات مختلفی که  در کتاب جریان دارد تشکیل شده است: تفکرات اگزیستانسیالیستی، تفکرات مارکسیستی، تفکرات فرویدی و تفکرات مسیحی. تفکر فلسفی و اگزیستانسیالیستی آن هم سو هستند. گویی نویسنده قصد دارد  که بیان کند که دنیا  هم بی معنی است و هم پر است از بی عدالتی، استثمار و دیگر نابرابری ها.

اما دیگر نقدی که می توانیم با تکیه و الهام گرفتن از مطالبی که منتقدین روزنامه نگار در باب رمان جنایت و مکافات آورده اند ، خدمتتان ارائه دهیم ، مرتبط است با ساختارهای معنایی در رمان جنایت و مکافات که در ادامه شرح کامل آن را می خوانید :

داستایفسکی شخصیتی احساساتی و دارای افکار و عواطفی تند و آتشین بوده است. تمام نوشته هایش نشان از درد و اندیشه های نهفته دارد. قهرمانهای بسیار و با شخصیت های متضادش اکثرا خلق شده روح پهناور او هستند. داستایفسکی شدیدا آنها را در روزمرگی  و افکار و خیالشان دنبال میکند و از درد و تجربه های تلخشان بسیار رنجور و کوفته می شود و تلاش می کند که خواننده را تحت تاثیر  این تجربیات قرار دهد و او را در تجربیات و افکار قهرمانان داستان خود سهیم کرده و یا حداقل نسبت به آنها علاقه مند کند، به همین دلیل است که او را یکی از داستان سرایان «لیریک» می دانند، و واقعا نه تنها خود او،حتی خواننده آثارش هیچ کدام این توانایی را ندارند که شاهد بی طرف پیشامدها و جریان داستانهای وی باشند. همه خواه ناخواه در افکار و احساسات مطرح شده در داستان گرفتار می شوند و همراه قهرمانان مشغول تجربه این افکار می گردند.داستایفسکی در آمیختن مطالب فلسفی و انتزاعی، مانند جبر و اختیار، تعیین حد اختیار بشر، نیکی و بدی و جوهر آن دو، چگونگی و اصل احساس عشق، سوسیالیزم و انقلاب، با حوادث و داستانهای زنده و قابل فهم، مهارت خاصی از خود نشان داده و استادی خود در این ضمینه  را به خوبی نشان داده و به توفیق بسیار بزرگی  دست بیابد؛ و از این راه توانسته است به مطالب خود شور و حرارتی توصیف ناپذیری ببخشد.روش کلی داستایفسکی در نویسندگی در داستان جنایت و مکافات نیز کاملا مشهود است: صحنه داستان، پترزبورگ، پایتخت آن روز کشور بزرگ روسیه است که در آن علی رغم گذشته، بحثی در رابطه با زندگی پرابهت اعیان و اشراف نیست بلکه زشتی و پلیدیهای شهری بزرگ بیان شده است که با تمام امکانات آن  به نمایش درآم. این رمان داستایفسکی نیز همانند دیگر شاهکارهای او از یک سری اتفاقهای پیچیده و پیوسته به هم ساخته شده است و دارای قهرمانان قدرتمند و متعدد و متفاوتی است که در برخی شرارت و بدی، و در برخی دیگر نیکی و پاکی موج می زند. این قهرمانان همه در اجتماع شکست خورده اند، شروران آن برای اثبات وجود خود دست به کارهای ناشایست زده و به خودکامی و عصیان  در داستان می پردازند. سرکشی این قهرمانان که بعضی از  آنان سخن از آزادی و نجات اجتماع می زنند، در حقیقت فردی و خصوصی است.امانه دسته اول به صورت کامل بد و شرور و گناهکارند و نه گروه دوم کاملا از بدی مبرا هستند.مهمترین قهرمان واقعی این رمان جوانی است به اسم رادیون راسکلنیکف کهدارای فکری قوی و جستجوگر، هوشی تند و تیز، اما پولی در بساط ندارد. خانواده ی او که مادر و خواهرش بودند با زحمت بسیار پول تحصیل او را در پایتخت فراهم می کنند و او به صورت همیشگی به فکر بیچارگی و دشواری های زندگی خانواده خود است، و هم تماشاگر و شاهد هزاران بدبختی ظالمانه ای است که در اطرافش رخ می دهد. در نهایت دانشجوی رشته قضایی دانشکده حقوق، که روحی بسیار حساس و غروری بی پایان و همتی بلند دارد، از ظلم و جور کوجود در اجتماع خسته شده و قصد دارد علت این همه بی عدالتی و نادرستی را پیدا کرده و به زندگی رقت بار خود و نزدیکانش و مردم بی نصیب پایان دهد. این فکر به اندازه ای او را به خود مشغول کرده است و در افکار او ریشه میدواند و گسترش می یابد و نیرومند می گردد که عاقبت به صورت فکری ثابت در می آید و سبب آن شده که او  در مقابل اجتماع بشورد. راسکلنیکف همانند تمامی نهیلیستهای آن دوران به قوانین موجود بی اعتنایی کرده و چون به قدرت فکری خویش ایمان دارد، با جرأت و جسارتی خاص از حد و حدود و قوانینی که برای انسان اجتماعی مقرر گشته، می گذرد و دست به جنایت می زند.موضوع این رمان در واقع به گرد قهرمان اصلی و شرح احساسات و اندیشه های جنایی و تحول افکار و عذابهای روحی وی میگردد و همه اینها در برخوردهای متفاوت با افراد و حوادث بسیار متفاوت ظاهر و کاملا روشن می شود.داستان هر چند مبتذل نیست اما به هیچ وجه خارق العاده هم نیست. آنچه که سبب بزرگی و جاویدانگی رمان می گردد، طرز بیان کردن مطالب و تجزیه و تحلیل افکار و احساسات عمیق و پیچیده ای که در داستان است که همه، حتی دانشمندان علوم روانی را دچار سردرگمی می کند.داستایفسکی خیلی کم به بیان ظاهر قهرمانان خود می پردازد بلکه وسیله قوی او برای ترسیم آنان گفت و گو هایی است که در میان آنهاست و باعث آن شده که ما را به راز درون و ناگفتنیها، و حتی به حرکات آنان آشنا بگرددند.داستایفسکی در این داستان عقاید و مسائلی را که قرن های زیادی است باعث رنجش روح انسان بوده مورد پژوهش دقیق قرارداده است و این افکار را از راه تجربیات فکری قهرمانهای خود و کاوشهای مستمر آنان در نهاد و وجدانشان، پدیدار ساخته است. در این درونکاویهای دائمی و ستمگرانه، قهرمانان او با همه ی  بدیها و زشتیهای طبیعت خود رو به رو می شوند و در نهایت به حدود امکانات خود آگاه می گردند و متوجه می شوند که فقط با از بین بردن پلیدیها امکان رستگاری هست.داستایفسکی به بهترین شیوه نشان می دهد که این جست و جو هایی که در درون و محکومیتهای پنهانی و گرفتاریهایی که قهرمانان داستان بر خود جایز می شمارند، از تنبیه هایی که به صورت ظاهری که قانون و اجتماع بر انسان تحمیل می کنند، به مراتب سختتر و دردناکتر است. و چه بسا که مجازاتهای اجتماع در حقیقت آرامش بخش قهرمانان اوست. بدینگونه که در همین جنایت و مکافات مشاهده می کنیم که محکومیت هشت سال زندان با کار اجباری در سیبری به هیچ گونه در نظر راسکلنیکف، که مرتکب قتل شده است،دشوار نیست، چه او در حقیقت قبلا به تفصیل تفکرات و هدفهایی را که سبب جنایت های او بوده است، مورد بررسی و محاکمه در درون خود  قرار داده و به این نتیجه رسیده است که اهمیت زندگی فرد، هر چند پیرزنی رباخوار نحس و کثیف باشد، باز از فکری عالی و مجرد بیشتر می باشد؛ و به قتل رساندن چنین موجودی که اکثرا سربار اجتماع است. باز جنایت و خلاف انسانیت و مسیحیت است. جنایتی است که هیچ فکر و هدفی آن را توجیه نمی کند.راسکلنیکف پس از تجربه به این نتیجه می رسد که به قتل رساندن آسان است اما برای تحمل آن، نیروی روحی بمراتب بیشتر از  یک نیروی جسمانی بکارگرفته می شود و آدمی با صرف آن نیرو به ناچار تعادل روانی خویش را از دست داده و از همه هم می شکند. این تفکر در تمامی رمانهای داستایفسکی به خصوص برادران کارامازف بتفصیل بیان می شود. نویسنده پس از اینکه  بیان می کند که این مطلب افکار رایج زمان را درباره امکان وجود ابرمن و همچنین انساندوستی سوسیالیستی را، که فرد را وادار به فدای جمع می کند، محکوم می نماید. این مطلب که در کتاب جنایت و مکافات فقط به اشاره  مطرح می گردد، در ابلیسها مفصل بیان شده است.به واسطه درون کاویهای عمیق، داستایفسکی به تشخیص دوگانگی شخصیت انسانی پی برده و برای نخستین بار در طول تاریخ رمان آن را در داستانهای خود بیان و ثابت می کند که در هر فرد دو چسز موجود است، هم گوهر نیکی هست و هم تخم بدی، و انسان به اختیار و چگونگی احوال، یکی از این دو  خصلت را در خود بیشتر پرورش میدهد. افراد داستانهای او  همیشه تلاش می کنند به کنه خیر و شر و چگونگی آن دو پی ببرند. اکثر آنها به درک کمال احساس  تشنه هستند و افکارند و مؤمناند بدین نکته که  از این راه به حقیقت مطلق و راز طبع بشر دست خواهند یافت. این امر بدون شک تنها دلیل اعتقاد  داشتن نویسنده به آزادی عمل و اختیار است، یعنی انسان ها مسؤول اعمال خودشان هستند. و به این دلیل است که انسان آزاد داستایفسکی مجبور است به مکافات بدیهای خود برسد و آن ها را تحمل بنماید. این مطلب چندین مرتبه در جنایت و مکافات به اشاره بیان شده است و در داستان برادران کارامازف بسیار و بتفصیل مورد بحث قرار میگیرد و باعث شگفتی و تفکر زیادی می گردد.اما اختیار بدی و تحمل نمودن مصیبت های آن و رسیدن به رستگاری را داستایفسکی تنها متعلق افرادی قوی چون راسکلنیکف میداند که توانایی تحمل رنج و عذاب را داشته باشند. به همین علت  است که او رنج کشیدن را نشانه عمق تفکر و احساس میداند.اختیار و مسئولیتی که داستایفسکی به دوش انسان می نهد ، او را ملزم به قبول این مکافاتهای و رنج ها می کند، وی را در نظر بعضی آدمی انسان دوست و در چشم عده ای به اشتباه دشمن انسان و سنگ دل معرفی کرده است.این دوگانگی شخصیت آدم ها در آثار داستایفسکی گاها به شیوه افکار و احساسات ضد و نقیض در برابر یکدیگر پدید می آید، همانگونه که در جنایت و مکافات دیده می شود، و برخی از اوقات به صورت شبح و همزاد انسان جلوه گر می گردد، همان گونه که در داستان برادران کارامازف درباره ی ایران و ابلیس آمده است.سلسله قهرمانان سرکش و آزادیخواه داستایفسکی که اکثرا خود را جدای از مردم عادی می شمرند و هر کدام از آنان به گونه ای قوانین اجتماع را رد می کنند و از راسکلنیکف شروع و با ایوان کارامازف خاتمه می یابد،غالبا در اجتماع با شکست  دست و پنجه نرم می کند. چراکه داستایفسکی آزادیخواهی را که با خودکامگی همراه باشد محکوم کرده و فقط آنگونه آزادی و اختیار را لایق پیروز شدن میداند که با اراده ی خداوند و مسیح هماهنگ باشد. به این علت بوده که در برابر این قهرمانان سرکش خودکام تحصیل کرده شکاک، که دربین خداوند و ابلیس قرار گرفته اند و دائما سرگرداننند و سبب سرگردانی دیگران نیز می شوند، تنها آن قهرمانان پاکدل و وارسته تا حدودی پیروز به نظر می رسند. این گونه افراد رضای خداوند و مسیح را بسان رضای خود می دانند و با همه کس از در دوستی و صفا وارد می شوند. سونیا مارمالادف در جنایت و مکافات شبحی از این چنین قهرمانان است که در رمانهای بعدی همانند ابله و برادران کارامازف به صورت ویژه، اهمیت و کمال پیدا می کنند. اینگونه اشخاص از آن جنب و جوش و تب و شدتی که قهرمانان دسته ی اول دارنده غالبأ بی بهره اند. اینان ظاهرا بی حال اند اما در درون انسان هایی بسیار فهیمند و مسائل و مشکلات را با آرامش و ایمان و محبت به حل می رسانند. در این مورد داستایفسکی از فرصت استفاده میکند تا داد و بیداد و فعالیت و تلاش سوسیالیستها و انقلابیون را پوچ نشان داده و به کنایه بفهماند که ناجیان عالم انسانی طبقه «اینتلیجنتسیاه، یا باصطلاح تحصیل کردگان و روشنفکران، که خواسته هایشان با نوعی خودکامگی همراه است، نخواهند بود؛ بلکه پاکدلان نیک نهاد و باصفایی خواهندبود که مردانگی و محبت بی انتها قلب و روح آنان را سرشار کرده باشد. انسان سعادتمند آینده به عقیده  وی از نوع زوسیما میشکین و الیوشا خواهد بود که فکر و روحش هماهنگی لازم را داشته باشد و از موهبت های زندگی لذت ببرد و خیلی به دنبال هدفی خاص، و چون و چرای آن نباشد.جالب ترین نکته در قهرمانان داستایفسکی چه نیک باشند یا بد، خودکام و شرور باشند یا پاکدل و باصفا، آن است که هیچگاه هیچ کدام از آنها را واقعا به دنبال هدف مشخص و خاصی  تمی توان دید تا از رسیدن به آن رضایت داشته باشند. همه گویا به دنبال گم شده ای هستند و همیشه در تلاش اند. گویا نویسنده می خواهد بیان کند که هدف زندگی در حقیقت همان نفس تلاش به خاطر یافتن حقیقت و امکانات جدید زندگی است و قناعت به آنچه امکان پذیر است نشان از رکود و موجب نارضایی و بدبختی است. این نکته با آنچه اندکی عقب تر در مورد آن ناجیان عالم بشری گفته شد، دارای تناقض نیست، زیرا ممکن است انسان هم از زندگی خود لذت ببرد و هم برای بدست آوردن امکانات جدید کوشش کرده و در تلاش باشد، آنچنان که میشکین و بخصوص الیوشا با همه صفا و وارستگی خود در پی گمشده ای هستند و به هیچ وجه آرام و قرار ندارند؛ منتها بی قراری و تلاش آنان برای بهتر شدن امور شخصی نیست بلکه برای پیدا کردن حقایقی است که برای همگان مفید باشد. و همین موضوع آنان را هم خرسند، هم زنده و هم بدان پایه جذاب می سازد.باید متوجه این نکته بود که همه قهرمانان او از خوب گرفته تا بد،غرق در افکار و عقاید فلسفی اند، به گونه ای که اگر بدون تب و حرکت همیشگی خود می بودند، احتمالا همانند ارواحی بیش بنظر نمی رسیدند. با این همه به علت مسائل و مشکلاتی که بیان می کنند و به علت آشفتگی و شدت میل و آرزوی خود بسیار زنده و دنیاییاند، هر چند که به عنوان نماینده تمام عیار ملت خود می باشند.داستایفسکی آنچه نیم قرن پس از او رخ داد، با درایت تمام دریافته بود و در آثار خود مطرح کرده بود. بی سبب نبوده که اکثر منتقدان وی را پیامبر روح روسی و معرف زندگی و آمال و طبع بسیار حساس و آشفته آن ملت میدانند. ملتی که کنه نهاد مردمانش بیشتر از دیگر مردمان جمع اضداد است. به همین دلیل بردیایف وجود و مطرح شدن داستایفسکی را جز در میان ملت روس غیرقابل تصور پنداشته است. واقعأ هم اگر دقیق به قضیه نگاه کنیم مستان داستانهای او را اکثرا نیک و پاک سرشت، جنایتکارانش را تشنه توبه، و کفارش را مؤمنانی می بینیم که از شدت ایمان زبان به کفر باز کرده اند. هیچ حسی در قهرمانان داستایفسکی وحدت کامل ندارد و هیچ فکر و احساسی برای آنان غریب و نامفهوم نیست. بهترین شاهد برای این موضوع خانواده لجام گسیخته و بی بند و بار و بااستعداد کارامازف است که اکثر آنان را مترادف و نمودار استعداد و شخصیت همه جانبه روسی میدانند.

نشانه شناسی و بررسی المان ها و عناصر تحلیلی- ادبی در رمان جنایت و مکافات

یکی از وجوه تحلیل و عمیق خوانی هر رمان این است که ما آن را از دید نشانه شناسی بررسی کنیم. نشانه شناسی یا همان سمبل یابی در ادبیات یکی از راه ها و شیوه هایی است که می تواند ما را به معنای اصلی و عمیق هر متن آشنا کند و ما را به درک عمیق از رمان برساند. از این رو ما نیز در این بخش برای شما نشانه ها و المان های این رمان را مرور کرده ایم که بسیار عمیق تر ، درک به اصل حرف داستایوفسکی در این رمان پی ببرید.

فقر

فقر در تمامی بخش های رمان جنایت و مکافات ، حضور دارد. گویی اگر شما می خواهید این رمان را بخوانید ، باید تفکر و پیش زمینه ی فقر را در تمامی جملات این کتاب ضرب کنید. البته باید به این امر اشاره کنیم که داستایوفسکی طبیعتا آنقدر نویسنده ی حرفه ای می باشد که از یک المان برای پیش بردن داستان خود بهره نگیرد ، بلکه از آن برای درون مایه و حرف اصلی داستان خویش استفاده کند.بگذارید کمی این قضیه را پیش تر برایتان باز کنیم. بسیاری از افرادی که تازه به خوزه ی نویسندگی ، روی آورده اند. عمدتا از یک عامل اجتماعی و یا شخصی استفاده می کنند تا فقط داستان خود را شکل دهند و آن را بر اساس همان عامل ، بیان کنند. در واقع می توان گفت که برای نویسندگان تازه وارد ، استفاده از یک سمبل ، همیشه به مثابه یک نیروی محرکه برای داستان است که داستان آن ها به بن بست نخورد ، اما در مقابل برای یک نویسنده ی حرفه ای ، استفاده از نشانه ها و سمبل ها ، راهگشا است.راهی می گشاید برای نویسنده که بتواند به معانی بلند تر پرواز کند. از این رو می توانیم بگوییم که داستایفسکی هم در رمان جنایت و مکافات دقیقا همین قصد را داشته است و از فقر به این دلیل استفاده کرده است که می خواسته است موضوعاتی فراتر از فقر را به مردم زمانه ی خویش معرفی کند. در واقع اگر بخواهیم صادق باشیم باید بگوییم که ادبیات روسیه یک ادیبات اجتماعی سیاسی است و خود داستایفسکی هم خارج از این دایره و حوزه قلم نمی زده است و همین رویکردها را داشته است و طبیعتا قصدش از ارائه ی فقر بعنوان درون مایه و بن مایه ی رمان به این قصد بوده است که می خواسته است ، بیان کند ک به چه میزان فقر در روسیه موانع بسیاری برای افراد با استعدادی چون راسکلینکف را بوجود آورده است و از سوی دیگر می خواسته است به این امر بپردازد که به چه میزان فقر باعث وجود فساد شده است. اما همانطور که خدمتتان گفتیم ، دیدگاه داستایفسکی بسی بالاتر از این مسائل بوده است و نمی توان تنها به این امر اشاره کرد که وی فقر را یک مسئله ی مادی می دیده است. بسیاری از منتقدین ادبی ، به این دیدگاه معتقدند که در رمان جنایت و مکافات ، همه فقیرند.این مسئله نه تنها صحیح است ، بلکه یک دید فراگیر و فلسفی را هم در رمان جنایت و مکافات رمزگشایی می کند. اگر بخواهیم منطقی به این امر نگاه کنیم می بنیم که سطحی ترین نوع فقر در رمان جنایت و مکافات ، فقری است که فقر مالی است. اما پا فراتر بگذریم می بینم که فقر اخلاق دیگر مسئله ای است که داستایفسکی به آن اشاره دارد. مطمئنا اگر رمان را خوانده باشید به این نکته پی برده اید که همه ی افراد این رمان به گونه ای از فقر رنج می برند. راسکلینکف ، از یک فقر مالی رنج می برد. فردی که نزول می دهد ، از یک فقر در معنویات رنج یم برد. فردی که خود فروشی می کند ، از یک فقر در مسائل مالی رنج می برد. فردی که مست است و الکل می نوشد ، از فقری در زمینه ی اعتماد به نفس رنج می برد و همینطور اگر پیش برویم ، می بینم که هیچ کس در این شهر و در این رمان نیست که از فقر رنج نبرد . از این رو خود داستایفسکی به این امر اشاره می کند که وقتی فقر در انسان نمایان شود ، آنگاه دیگر مهم نیست که چه اندیشه هایی در او پایدار باشد ، او به هر طریق به فساد کشیده می شود. حال شما می توانید این امر را با حال حاضر کشورمان نیز مقایسه کنید. ببینید که فقر مالی به چه سان باب سواستفاده های مالی را برای افراد فراهم کرده است و یا عدم ااعتماد بنفس و همان فقر درونی به چه سان باب سو استفاده های جنسی و عاطفی را فراهم کرده است. پس دقت داشته باشید که به جه میزان دیدگاه داستایفسکی در اوج قرار دارد. این ، همان راز و رمز نویسندگی و ادبیات است که شما باید به آن دسترسی پیدا کنید. درسی که ادیبات به شما میدهد ، هیچ استادی در هیچ کلاس درسی به شما نمی دهد. پس تا می توانید مطالعه کنید. یکی از دلایلی که اروپایی ها و آمریکایی ها و اگر بخواهیم راه دور نرویم ، عرب ها پیش رفت کرده اند این است که بطور مستقیم از کتاب ها درس آموخته اند ، حتی اگر این کتاب یک کتاب آسمانی به مانند قرآن باشد. و ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم .

روانشناسی جرم

دیگر مسئله ای که داستایفسکی به آن اشاره دارد ، ذکر این نکته است که جرم ، یک مقوله ی روانشاختی دارد و اگر بخواهیم صحیح تر بگوییم ، هر جرمی ، یک پس زمینه ی روانی دارد. در واقع هر انسانی که مرتکب جرمی می شود ، به طور مشخص ، یک پس زمینه ی ذهنی از جرم در ذهن دارد . ریشه ی جرم در ذهن انسان است . هر انسانی به دلایل مختلفی ، در زندگی خود انگیزه ی جرم دارد. حال به سبب شرایط مختلف انسانی این جرم می تواند نمودار شود و یا خیر. اما داستایفسکی می گوید که یک انسان حتی در زمانی که یک جرم ، مرتکب می شود و در یک محکمه هم که قرار می گیرد ، باید به بصورت روانی مورد تحلیل قرار بگیرد تا که اثبات شود ، جرمی که مرتکب می شود ، ریشه های ذهنی که داشته است به چه سان بوده . مسئله ی روانشناسی جرم که به طور بسیار واضحی در رمان جنایت و مکافات مورد بررسی قرار گرفته است ، سالها بعد در شاخه های روانشناسی صاحب علمی جداگانه شد و آن را به رسمیت شناختند و برایش نظریه مطرح کردند. به جد یکی از راه هایی که یک انسان می تواند از زمانه ی خویش جلوتر باشد این است که به سوی ادبیات برود و ادبیات را مرور کند. مرور ادبیات می تواند انسان ها را برای قرن ها پیش بیاندازد.

جنایت و مکافات در ایران

جنایت و مکافات در ایران ، از اقبال بی نظیری برخوردار بوده است. این رمان جز معدود رمان هایی است که جامعه ی ایرانی نه تنها از آن استقبال کردند ، بلکه تاثیر روانی و روان تحلیل گری آن نیز در جامعه ی ایرانی دیده شد و در بسیاری از موقعیت های اجتماعی شاهد آن بودیم که معیارهای تصمیم گیری بسیاری از افراد و یا حتی سران دولتی بر مبنای رمان جنایت و مکافات شکل می گرفت و اتخاذ می شد. در واقع اگر بخواهیم حقیقت امر را بگوییم ، باید به این نکته اشاره کنیم که هدف خود نویسنده نیز همین نکته بوده است که یک انسان با خوانش این رمان تحت تاثیر نگاه روان تحلیل گرانه ی افراد حاضر در داستان قرار گیرد و بتواند به این چالش ذهنی پاسخی صحیح و شفاف بدهد که چگونه می توان میان روح و ذهن و در مرتبه ای بالاتر اعمال آدمی با آن دو یک ارتباط منطقی برقرار کرد. این کتاب در ایران با ترجمه ی افراد مختلفی به چاپ رسیده است ، چرا که در ایران همانطور که میدانید حق کپی رایت هیچگاه رعایت نشده است و هیچکس نیز تا به امروز برای این موضوع ادعایی مطرح نکرده است ، اما به هر طریق ، امروزه ما ترجمه های مختلفی از برترین کتاب های دنیا را داریم که می توانیم به آن ها دسترسی داشته باشیم و آن ها را مطالعه کنیم . ولیکن اگر بخواهیم بگوییم که برای کتاب جنایت و مکافات ، بهترین ترجمه ی موجود در بازار چیست ، بی شک باید به ترجمه ی مهری آهی از این کتاب اشاره کنیم. بنا بر تحقیقات ما ، این کتاب اولین بار نیز توسط مهری آهی در ایران به ترجمه رسیده است و هنوز نیز توسط نشر خوارزمی تجدید چاپ می شود. این را هم بگوییم که بیش از ده مترجم به نام این کتاب را ترجمه کرده اند ، مانند آقای رستگار و یا آقای شهبازی ، اما ویژگی ترجمه خانم آهی این است که علاوه بر اینکه ترجمه ی وفادار به متنی ارائه داده اند ، ادبیات کهن ایران و آن ادبیات کلاسیک ایران زمین را نیز به متن اضافه کرده اند که به تمام معنا صلابت این رمان را به شما هدیه می کند. همچنین بعنوان آخرین نکته این را خدمتتان عرض کنیم که رمان جنابت و مکافات ، در ادبیات ایران زمین هم بسیار تاثیر گذاشته است. در واقع اگر ما بخواهیم سیر تحول ادبیات ایران زمین ، خصوصا در ادبیات داستانی را بررسی کنیم ، می بینم که ترجمه ها و به دنبال آن نظریات ادبی خارجی ها چه میزان روی ادبیات داستانی ما تاثیر گذاشته است ، اما از این میان ادبیات روسیه و ادبیات فرانسه بیشترین تاثیر را روی داستان نویسی ما ایرانی ها گذاشتند که از آن میان ، جنابت و مکافات یکی از سردمداران تاثیرگذاری ادبی در ادبیات داستانی ایران بوده است.

بخش هایی از کتاب جنایت و مکافات

در ادامه نیز بخش هایی از کتاب جنایت و مکافات را به انتخاب کتابخوانان برتر جهان ، تقدیمتان می کنیم :

  • ضربه درست بر شقیقه وارد آمد، در این امر قد کوتاه پیرزن هم موثر بود. زن فریادی کرد، اما بسیار ضعیف و ناگهان بر روی زمین افتاد. همین قدر فرصت کرد که دو دست را به‌سوی سرش بالا ببرد. در یک دستش هنوز گروگان بچشم می‌خورد. در این موقع راسکلنیکف با تمام قوا چند ضربه پیوسته با ته تبر بر شقیقه او فرود آورد. خون چون از لیوانی که برگشته باشد، بیرون ریخت و بدن به‌پشت افتاد. راسکلنیکف به عقب رفت تا مانع از افتادن آن نگردد، سپس بی‌درنگ به روی صورتش خم شد. پیرزن مرده بود. چشمانش انگار می‌خواستند از حدقه بیرون بجهند. پیشانی و تمام صورتش چروک خورده و از شدت درد کج و معوج شده بود.
  • واجب است که هر انسانی لااقل کسی را داشته باشد که برای او دلسوزی کند!
  • تقریبا هر جنایت‌کاری، در حین جنایت دستخوش نوعی ضعف اراده و فکر می‌گردد. یعنی درست هنگامی که بیش از هر چیز احتیاج بع تعقل و احتیاط است، اراده و فکر روشن جای خود را به‌نوعی سبکسری عجیب بچگانه‌ای می‌دهد.
  • راسکلنیکف در ضمن که پیشمی‌رفت با خود اندیشید «در کجا، کجا خوانده بودم که محکوم به مرگی یک ساعت پیش از مرگ می‌گوید یا می‌اندیشد که اگر مجبور می‌شد در بلندی یا بر فراز صخره‌ای زندگی کند که آنقدر باریک باشد که فقط دو پایش به‌روی آن جا بگیرد و در اطرافش پرتگاهها، اقیانوس و سیاهی ابدی، تنهایی ابدی و توفان ابدی باشد و به این وضع ناگزیر باشد در آن یک ذرع فضا تمام عمر، هزار سال، برای ابد بایستد؛ باز هم ترجیح می‌داد زنده بماند تا اینکه فورا بمیرد! فقط زیستن، زیستن و زیستن – هر طور که باشد، اما زنده‌ماندن و زیستن! عجب حقیقتی! خداوندا! چه حقیقتی! چه پست است انسان!» پس از لحظه‌ای افزود «اما آن کسی هم که او را به این سبب پست می‌خواند، خودش هم پست است.»
  • من وقتی مردم دروغ می‌گویند دوست دارم! دروغ تنها مزیت انسان است بر سایر موجودات! با دروغ به‌راستی می‌رسی! من از آن جهت انسانم که دروغ می‌گویم. هرگز به حقیقتی نرسیدند بی‌آنکه چهارده بار یا شاید صد و چهارده بار دروغ بگویند و این در نوع خود قابل احترام است.
  • آن کسی که وجدان دارد اگر به‌اشتباه خود پی برد، رنج می‌کشد. این خود بیش از اعمال شاقه برایش مجازات است.
  • زیرک‌ترین اشخاص را باید سر آسانترین چیزها گیر انداخت.
  • راسکلنیکف پاسخ نمی‌داد، با رنگی پریده و بی‌حرکت نشسته بود و همچنان بدقت به صورت پارفیری نظر دوخته بود، با خود می‌اندیشید « درس خوبی است! این حتی، مانند دیشب، شبیه بازی موش و گربه هم نمی‌باشد و بیهوده نیست که قدرت خود را به من نشان می‌دهد… گویی… تذکر می‌دهد. خیلی عاقلتر از اینهاست… هدف دیگری در کار است. اما چه هدفی؟ نه، برادر، یاوه می‌بافی، مرا می‌ترسانی و نیرنگ می‌زنی! شاهد و دلیلی نداری و آدم دیروزی هم وجود ندارد! تو فقط می‌خواهی مرا از راه بدرکنی. می‌خواهی مرا پیش از وقت عصبانی کنی و در آن حال به دامم افکنی. اما کور خوانده‌ای، اشتباه می‌کنی، اشتباه! اما آخر برای چه تا به این حد به اشاره می‌پردازد؟… آیا حساب اعصاب بیمار مرا می‌کند! نه، برادر کور خوانده‌ای، اشتباه می‌کنی، هر چند که زمینه‌ای هم چیده‌ای… خوب، بالاخره خواهیم دید چه خوابی برایم دیده‌ای.»
  • اگر دیگران نفهم هستند و من یقین می‌دانم که نفهمند، پس چرا خودم نمی‌خواهم عاقلتر شوم. بعد، سونیا، دانستم که اگر منتظر شوم تا همه عاقل شوند، خیلی وقت لازم است… بعد نیز دانستم که چنین چیزی هرگز نخواهد شد، مردم تغییر نخواهند کرد و کسی آنها را تغییر نخواهد داد و نمی‌ارزد که انسان سعی بیهوده کند! بله، همین طور است! این قانون آنهاست… قانون است، سونیا! همین طور است! و من اکنون می‌دانم سونیا، کسی که عقلا و روحا محکم و قوی باشد، آن کس بر آنها مسلط خواهد بود! کسی که جسارت زیاد داشته باشد، آن کس در نظر آنان حق خواهد داشت. آن کس که امور مهم را نادیده بگیرد، بر آن تف بیندازد، او قانونگذار آنان است. کسی که بیشتر از همه جرات کند، او بیش از هر کس دیگری حق دارد! تا به حال چنین بوده است و بعدها نیز چنین خواهد بود! باید کور بود که اینها را ندید.
  • قدرت فقط نصیب کسانی می شود که جرات کنند خم شوند و آن را بدقت بگیرند. در اینجا فقط یک چیز مهم است، یک چیز: باید فقط جرات داشت!
  • مگر من پیرزن را کشتم؟ من خودم را کشتم، نه پیرزن را! با این کار پدر خودم را برای همیشه درآوردم!… اما پیرزن را شیطان کشت، نه من.
  • آن کسی بهتر از همه زندگانی خواهد کرد که بتواند بهتر از دیگران خود را بفریبد.
  • جنایت؟ کدام جنایت؟ اینکه شپش پلید مضری را، یعنی پیرزن نزول‌خواری را که به درد هیچ کس نمی‌خورد و از کشتنش چهل گناه بخشوده می‌شود، نابود کرده‌ام، آدمی را که شیره نیازمندان را کشیده بود، این جنایت است؟

نویسنده   : محمدرضا تیموری

عشق و علاقه به رشد و موفقیت و رسیدن به سطح والای لیاقت ها را مهمترین اصل در رسیدن به خواسته ها می دانم

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

0/5 ( 0 نظر )
© کپی رایت - تمامی حقوق متعلق به وبسایت تیم مطالعاتی محمدرضاتیموری می باشد. هر گونه کپی برداری از محتوای سایت پیگرد قانونی خواهد داشت.