رمان خوشه های خشم یکی از صد رمان برتر جهان می باشد و بسیار مناسب جهت قدم گذاشتن در عرصه نویسندگی و آموزش نویسندگی می باشد

نام کتاب :خوشه های خشم

نویسنده کتاب :جان اشتاین بک

ژانر کتاب :حماسی ، رئالیسم و نقد اجتماعی

قالب ادبی :رمان

زبان : انگلیسی

 تاریخ خلق اثر : ۱۹۳۸

 تاریخ چاپ :  ۱۴ آپریل ۱۹۳۹

ناشر: The Viking Press

راوی : روایت این رمان بصورت سوم شخص نامعلوم صورت گرفته است . اما راوی به تمامی اتفاقات ، تاریخ ها و وقایع وقوف کامل دارد و همه ی شخصیت ها را نیز به عالی ترین وجه ممکن می شناسد و از افکار آن ها آگاه است.

 روایت زمانی اثر : گذشته

مکان رویداد داستان : اوکلاهاما و کالیفرنیا و تمامی مسیر رسیدن این دو ایالت به یکدیگر

 زمان رخداد داستان : اواخر دهه ی ۱۹۳۰

شخصیت اصلی : تام جود

نمادها وموتیف های داستانی :  امید و نا امیدی ، جامعه ی کارگری ، بارداری ، زمین ، کشاورزی و عدالت اجتماعی

خلاصه ای از رمان خوشه های خشم

رمان خوشه های خشم یکی از برترین رمان ها و نام آشناترین رمان های تاریخ رمان نویسی و نویسندگی در دنیاست.در ادامه قصد داریم که خلاصه رمان خوشه های خشم را برایتان بگوییم .اما به این امر توجه داشته باشید که ” خلاصه ی داستان ” ، هیچ گاه تمام زیبایی های ادبی ، شاکله ی داستان و محتوا و هدف اصلی داستان را بهمراه نخواهد داشت. از سوی دیگر ، به این علت که قرار است بسیاری از مخاطبین ما ، به مطالعه ی این کتاب بپردازند ، در خلاصه ی داستان نکات مجهولی بنا کرده ایم که حس کنجکاوی شما را تحریک کرده تا بتوانید با شور و شوق بیشتری به مطالعه ی این کتاب بپردازید و لذت وافی را از این کتاب ببرید. پس با ما همراه باشید که یک خلاصه ای از این داستان را بخوانیم و بعد که مشتاق این خلاصه داستان شدید ، به کتابفروشی ها سری بزنید و یک نسخه از داستان ارزشمند خوشه های خشم را تهیه کنید و بخوانید.

خوشه های خشم یکی از شاهکارهای ادبیات آمریکا و ادبیات جهان است. اگر بخواهیم لیست صد رمان برتر را به لیست ده رمان برتر دنیا تغییر دهیم ، باید بگوییم که خوشه های خشم یکی از ده رمان برتری است که هر شخصی باید در عمر خویش آن را مطالعه کند. این کتاب مجموعه ای کامل از تمام آن چیزی است که یک نویسنده برای آموختن نویسندگی ، یک خواننده برای لذت بردن از داستان و یک منتقد ادبی برای صحبت کردن در باب ادبیات را نیاز دارد.این کتاب نه تنها برای آمریکا بلکه برای دنیای ادبیات یک هویت ادبی محسوب می شود و برگی از شناسنامه ادبی تاریخ ادبیات جهان در حوزه ی ادبیات داستانی است. این کتاب وجوه مختلفی از زندگی مردم آمریکا را به تصویر می کشد که برای بسیاری از ما ناشناخته است. این کتاب به جرات روایت زندگی بشر است. جغرافیا در این کتاب تنها بهانه ای برای سخن گفتن است.

این کتاب را با این ذهنیت بخوانید که مرثیه ای است برای بشریت. جان اشتاین بک ، با این کتاب خود را در نقطه ای از ادبیات جهان قرار داده است که دست کمتر کسی به این مقام رفیع خواهد رسید و چه بسا که هیچ گاه نرسد. این رمان برای ما اعضای تیم مطالعاتی تیموری رمانی بسیار ارزشمند و صاحب مقام است. از این رو مقاله ی مربوط به آن نیز بسیار مفصل تر است . پیشنهادی که برای شما دوستان داریم ، ذکر این نکته است که اگر حتی برنامه ی مطالعاتی تان یک هفته نیز عقب افتاد ، نگران نباشید ، بلکه بدون هیچ عجله ای وقت روی این کتاب بگذارید و آن را چندین و چند بار با دقت مطالعه کنید و سپس به سراغ تحلیل این رمان بیایید و به زوایای تاریک آن فکر کنید و خودتان را با تفکرات پشت این رمان که همانا تفکرات نویسنده و جامعه ی ادبی آمریکاست پیوند بزنید. این رمان از آن دسته رمان هایی است که باید جانتان را در اختیارش قرار دهید ، تا شیرینی ادبیات را به کام تان هدیه کند. با هم خلاصه ای از داستان را مطالعه می کنیم :

تام جود تازه از زندان آزاد شده بود و به زندگی عادی اش برگشته بود و در نزدیکی مزرعه ی پدرش کار می کرد. او را همه به شرارت می شناختند. چون او زندان رفته بود و یک قاتل بود. چهار سال پیش ، تام جود در یک درگیری برای اینکه از خودش دفاع کند ، مجبور شده بود که کسی را با ضربات بیل بکشد. البته که او به هیچ عنوان قصد چنین کاری نداشت و بارها نیز به این مسئله اشاره کرد که من تنها قصد داشتم که از خودم دفاع کنم  اما به هر طریق دادگاه حرف او را نپذیرفت و به هفت سال زندان محکوم شد.

پس از اینکه چهار سال از حکمش را در زندان سپری کرد ، توانست با تعهدی که به دادگاه می دهد ، خود را از زندان رها کند و به مزرعه ی پدری برگردد. حدودا آخرای ماه می بود که تام با آن لباسی که زندان به او داده بود و شامل یک کلاه و یک شلوار رنگ و رو رفته ی یک پیراهن ژنده می شد ، در زمین پدری اش مشغول کار بود. هوا گرم بود و تام در آن گرما به شدت کار می کرد و گشت می زد. او در میان کشتزار ، چشمش به یک لاک پشت خورد که سریع از جلوی چشمانش محو شد.

او تصمیم گرفت که خود را به آن لاک پشت برساند تا که بتواند آن را برای برادرش که خیلی لاک پشت دوست دارد ،هدیه ببرد. اما همین طور که در این آفتاب سوزان ، لای گرد و خاک ها و گیاهان مزرعه دنبال لاک پشت می گشت ، ناگهان چشمش به یک درخت بزرگ و کهنسال افتاد. به گمانش آمد که می تواند برود آنجا و برای چند ساعتی هم که شده از شر آفتاب خلاص شود. پس خودش را به آن درخت بزرگ و کهنسال رساند ، اما همینکه به درخت نزدیک شد ، ناگهان مردی را دید که قواره اش بسیار استخوانی بود و موهای طوسی رنگ متمایل به خاکستری هم داشت. مرد چند لحظه ای با تام چشم در چشم شد و بعد به او گفت : ” آقا ببخشید ، شما تام جود هستید ؟ درست است ؟ پسر بابا تام ؟ ” . تام که از ین اتفاق تعجب کرده بود اما از خودش واکنشی نشان نداد و گفت  : ” بله  من خودم هستم . ” .

مرد که از این پاسخ به ظاهر شعفی تمام وجودش را گرفته بود ، برگشت و به تام گفت که  : ” من را به خاطر نمی آورید ؟ من کشیش محله ی شما هستم دیگر. ” . تام که همچین از این حرف خوشش هم نیامده بود گفت  : ” اهان پس تو کشیشی. ” . مرد اما دوباره سر صحبت را باز کرد و گفت  : ” آره یک موقعی کشیش بودم ، اما حالا جیم کیسی هستم . چون دیگر احساس می کنم که نور و شوق خداوند در دلم وجود ندارد. برای همین هم تمام موعظه و این حرف ها را کنار گذاشتم.چون حس می کنم که آدمی می تواند معجزه کند که قلبش پاک باشد و بتواند با حرف هایش مردم را تحت تاثیر قرار دهد. من دیگر آن آدم نیستم.” و سپس از تام درباره ی آن پرسید که خیلی وقته اینجاها دیده نشده است و احساس می کند که برای او غریب است. تام هم به او راست ماجرا را گفت : ” آره من مدت زیادی اینجا نبودم.

یک چهار سالی می شود که کلا هیچ کس مرا ندیده است ، چون من زندان بوده ام و حالا برگشتم که به زندگیم برسم. ” . کیسی نیز واکنشی به زندان بودن تام نشان داد و گفت  : ” هان. راستی مدت زیادی است که پدرت را ندیده ام ، دوست دارم که دوباره ملاقاتش کنم. ” . کیسی این را که گفت وسایلش را برداشت و همراه با جود به خانه ی پدر تام رفتند.

به نزدیکی خانه که رسیدند ، دیدند که هیچ کس در خانه حضور ندارد و آن منظقه نیز خیلی خلوت است. تام شک کرد ، کمی اطراف را نگاه کرد و بعد هم فهمید که مباشرانی که روی زمین مالکیت داشتند ، خانواده ی جود را نیز مثل سایر کشاورزان بیرون کرده اند. تام جریان را که جویا شد ، فهمید که آن سال ، آن چنان گرد و غباری روی محصولات نشسته بود که آفتاب همه ی گیاهان مزرعه را خشک کرده بود و کشاورز ها هم نتوانسته بودند محصول خوبی بدست بیاورند.

از این رو کشاورز بیچاره که چیزی جز محصولش ندارد ، نتوانسته بودند که رضایت مباشران را فراهم بیاورند و اجاره هایشان را بدهند. از طرفی هم مالک ها همه ی شان سر و کارشان با بانک ها بود و اینقدر گیر و گرفتاری داشتند که دیگر نمی توانستند پای بی پولی و بی محصولی کشاورزها بایستند ، همین شد که همه ی آن ها را از خانه ها و زمین های اجاره ای شان بیرون کردند و خانه هایشان را هم یک به یک خراب کردند. کشاورزان بدبخت هم دیگر راهی نداشتند جز اینکه آن جا را ترک کنند. حتی کشاورزان به پیش مباشران رفتندد و گفتند که  : ” ما سالیان سال است که داریم روی این زمین ها کار می کنیم و همیشه هم اجاره هایمان را پرداخته ایم. چه کنیم دیگر ، کشاورزی این مسائل را هم دارد ، یکبار آب نیست ، یکبار آفتاب می سوزاند. اگر یکسال صبر کنید همه چیز حل می شودو ما اجاره هایمان را دوباره از سر می گیریم و پرداخت می کنیم. ” .

اما بانک این حرف ها حالیش نبود و مباشرها هم که برده ی بانک بودند ، دیگر راهی نداشتند جز اینکه قبول کنند که کشاورزها را بیرون کنند. اما ماجرا از این هم پیچیده تر بود. کشاورزها که همه ی دارایی شان و خرج زن و بچه ی شان همین یک زمین کشاورزی بود ، با همدیگر تصمیم گرفتن که مباشران اعلام شورش کنند. مباشران هم در جواب به آن ها گفته بودند که  : ” شورش کردنتان هم فایده ندارید. شما این جا اجاره نشین هستید.دست به اسلحه شوید ، فردا صبح با کلانتر می اییم و همه ی تان را از دم از بین می بریم. پس بهتر است که هر چه سریع تر جور و پلاستان را جمع کنید و از این جا بروید تا که داغ تان را به دل بچه هایتان نگذاشته ایم. ” .

کشاورزها دست از پا درازتر تنها یک چیز داشتند که بگویند : ” آخر ما کجا برویم؟ با کدام پول ؟ کدام سرپناه ؟ ” و مباشران هم به آنها چیزی نگفتند جز جواب همیشگی که  : ” به غرب بروید ، در آنجا پنبه چینی و کشاورزی رونق بسیار دارد و می توانید راحت زندگی کنید. کالیفرنیا یکی از جاهایی است که همه اش باغ است. این باغ ها نیاز به مراقبت دارند و کی بهتر از شما که می تواند همه ی این کارها را به دوش بکشد. ” . کیسی و تام همانطور زل زده بودند به مزرعه ها و به ویرانه های خانه ها نگاه می کردند. همانطور که تام و کیسی به دشت های پر از خاک نگاه می کردند ، ناگهان مردی از دور به چشمشان آمد و به آن ها نزدیک شد. مرد به آن ها که رسید ، تام و کیسی را شناخت. گویی که او یکی از اعضای همان دهکده بود و دچار گرفتاری های همان روزهای مزرعه و بانک و این مسائل شده بود. مرد با حالتی که از اندوه و بیزاری نشانی میداد ، شروع به تعریف کردن از ماجرای بانک ها کرد. او گفت که : ” کاش این روز را هیچ کس نبیند. تراکتورها چنان به جان مرزعه افتادند و چنان مرزعه را خراب کردند که کاش هیچ گاه آن جا نبودم و این صحنه را نمی دیدم. تراکتورها بعد از اینکه مرزعه را خراب کردند ، ریختند سوی مردم. همه چیز را در هم شکستند. سمت خانه ها آمدند. همه را به زور فراری دادند. نبودید که ببیند چطور مردم آواره شده بودند. ” . و بعد اضافه کرد که : ” همه ی خانواده ام از این جا رفته اند اما من فقط مانده ام . آخر چطور می شود که آدم خانه و زندگی اش را رها کند و برود. ” . تام از پدرش پرسید و مرد گفت که  : ” همه ی کشاورزها به سمت خانه ی عمو جان رفته اند. قرار است که آنجا یک ماشین باری بگیرند و همه ی شان بروند به سوی غرب. اگر هشت مایل بروی میرسی به خانه ی عمو جان . راهی نیست. منم مطمئنم که همه ی شان رفته اند به آن جا. ” .

اما مرد گویی حواسش را هم از دست داده بود. هشت مایل خیلی راه بود و  حداقل آن روز را به سختی می شد به آنجا رسید. آن ها تصمیم گرفتند که بدون توجه به خرابی خانه ها شب را در یکی از ویرانه ها سپری کنند و بمانند. فردای آن روز ، تام و کیسی شروع به حرکت به سوی خانه ی عمو جان کردند. آن ها تنها راه مطمئن برای رسیدن به خانه ی عمو جان را جای چرخ ماشین ها روی مزرعه دیدند. آخر موقعی که همه فرار می کردند، با ماشین ها و تراکتورهایشان یک خط روی مزرعه درست کرده بودند که یقینا به یک جا ختم می شد و آن خانه ی عمو جان بود. آن ها با تمام خستگی ای که در تن داشتند نیمی از راه را طی کردند. برای استراحت گوشه ای نشستند . تام ناگهان پرسید که  : ” آقای کیسی ، عمو جان چطور این همه آدم را در خانه ی خودش جا داده است؟ ” . کیسی گفت : ” تا جایی که من یادم می آید ، عمو جان زن و بچه ای نداشت و همیشه تنها بود. ” . غروب شده بود. آنها تازه به خانه ی عمو جان رسیده بودند. از دور که به خانه نگاه کردند ، یک کامیون در حیاط خانه دیدند و خیالشان راحت شد که عمو جان و کشاورزها هنوز توی خانه هستند و به سوی غرب نرفته اند.

پیش تر که رفتند ، متوحه شدند که یک سری از وسایل روی هم بار شده اند که دیگر شکشان هم به یقین تبدیل شد که همه ان جا هستند. تام اما از زندگی کشاورزی بیشتر اطلاعات داشت. تا وسایل جلوی خانه را دید به کیسی گفت که  : ” یا خدا ، این ها همین الان است که دیگر حرکت کنند. فکر کنم بهترین موقع ممکن رسیدیم. ” .

نزدیک تر شدند. تام پدرش را دید که روی کامیون ایستاده است و تخته های بارگیر را میخ میزند. پدر تام مردی لاغر بود که پوست آفتاب خورده و ریش بلندش نشان از غم سالهای سال کشاورزی و بدبختی کارگری می داد. پدر تام ، ناگهان چشمش به تام افتاد و بدون اینکه هیچ حس شادمانی ای در او زنده شود ، از او پرسید که : ” تام فرار کردی؟ ” . تام که انتظار چنین برخوردی را داشت گفت که : ” نه پدر ، تعهد داده ام و حالا هم قانونی آزاد شده ام. اگر شک داری تمام مدرکم موجود است ، می توانم نشان بدهم.” . پدر تام که  انگار در این دنیا نبود و غم زمین های کشاورزیش هوش و حواس را از او گرفته بود ، بدون هیچ مقدمه ای به تام گفت که  : ” تام ، ما الان کم کمک راه می افتیم که برویم کالیفرنیا. اسباب ها را هم داریم بار می زنیم دیگر. برو داخل تا مادرت تو را ببیند. مادرت صبح تا شب فقط غصه ی تو را داشت. او از اینکه تو را ندیده بود سخت ناراحت بود حتی می گفت که من انقد منتظر می مانم که تامم بیاید و با او به کالیفرنیا می آیم. حالا که دیگر رسیده ای برو و راضی اش کن که وسایلش را جمع کند و با ما به کالیفرنیا بیاید. خودت هم اگر چیزی داری ، کارهایت را بکن که ما دیگر کمتر از چند ساعت دیگر در مسیر کالیفرنیا قرار خواهیم گرفت و قصد غرب می کنیم. ” . پدر تام ، اینقدر درگیر بود که اصلا کشیش را ندید. تام او را معرفی کرد و بعد پدر تام که تازه متوجه کشیش شده بود ، به او بسیار احترام گذاشت و او را نیز به لیست همسفران خود به غرب اضافه کرد. مادر تام ، تا او را دید ، دهانش از حیرت باز ماند و از خوشحالی اشک هایش سرازیر شد. نمی دانست که چه باید بگوید. پسرش را دیدده بود و حالا دیگر خیالش از بابت همه چیز راحت بود. اما هنوز ته دلش راضی نشده بود که باور کند ، تام فرار نکرده است. او همان سوالهای پدر تام را از تام پرسید ، آنقدر پرسید تا که خیالش راحت شد. اما وقتی که فهمید تام بدون فرار کردن و قانونی آزاد شده است ، وجودش سراسر اندوه شد. از تام پرسید که : ” تام پسر عزیزم ، توی زندان اذیتت کردند ، درست است ؟ ” . تام که نمی خواست دل مادرش را بشکند و از سویی هم قصد نداشت که به او دروغ بگوید ، برگشت و گفت : ” نه نه مادرم . روزهای اول یه کمی به من سخت گذشت ، اما آدمیزاد به هر جایی عادت می کند دیگر ، من هم عادت کردم. البته رنج های زندان در مقابل بلایی که به سر مزرعه و خانه زندگی مان آورند ، هیچ نبود. ” . مادر تام که دلی پر از این قضیه داشت ، برگشت و گفت که  : ” تام فکر نکن تنهایی می‎شود جلویشان ایستاد.

سگ‌کُشِت می‎کنند. اما اگر همه ی  آن چند صد هزار نفری را که مثل ما در به در کردند جلویشان ایستاده بودند جرات این کار را نداشتند. خانه‎مان را با خاک یکسان نمی‎کردند و مجبور نمی‎شدیم دار و ندارمان را بفروشیم.” . تام دیگر چیزی نگفت. او خوب می دانست که کارگرهای مزرعه ، آنقدر گیر این مستشارها بودند که نمی توانستند حرفی بزنند. صبحانه که تمام شد ، تام ب همراه پدر به سراغ کامیون رفتند. پدر تام رو به تام گفت که  : ” قبل از خرید کامیون، اَل نگاهش کرد. می‎گفت هیچ عیبی ندارد. می‎دانی که اَل پارسال راننده ی کامیون شده است. می‎تواند ماشین را تعمیر هم بکند، برای خودش دیگر آدم بزرگ و حسابی شده است. ” .

ال برادر تام بود. پسری بود شانزده ساله که تمام عمرش را به ولگردی گذرانده بود. تام که برادرش را به خوبی می شناخت رو به پدر کرد و گفت که : ” لازم نکرده است. من خودم در زندان که بودم راننده ی کامیون بودم و از این چیزها حسابی سر در میاورم. ”  . بعد کمی مکث کرد و گفت : ” خب حالا یک سوال. عمو جان کجاست؟ مگر او با شما نبود؟ ” پدر تام پاسخ داد که : ” عموجان پیش از آفتاب با روزاشارن، روتی (خواهر دوازده ساله تام) و وینفیلد (برادر ده ساله تام) رفته‎اند تا مقداری مرغ و جوجه و اثاثیه بفروشند. ” . تام از این حرف تعجب کرد وپرسید که : ” من توی مسیر اصلا ندیدمشان. مطمئنی که برای این کار رفته اند؟ “. پدر تام گفت که : ” آره مطمئنم . تو از بزرگراه آمدی برای همین ندیدیشان . بعد این را هم بگویم که روزاشان در خانه ی کانی ریورز است. مگر خبر نداری که خواهرت با کانی ازدواج کرده است.

کانی را که میشناسی ؟ پسر نوزده ساله و جوانی است. خواهرت هم چند ماه دیگر یک بچه از او به دنیا می آورد. ” . تام که زیاد این حرف ها برایش مهم نبود گفت: ” خب کی می خواهیم راه بیفتیم و به غرب برویم؟ ” . پدرش به او پاسخ داد که : ” با این اوصاف فکر کنم که فردا صبح بتوانیم راه بیفتیم. چر که باید همه ی بارها و اثاثیه هایی که این جا می بینی را سوار ماشین کنیم و بعد حرکت کنیم. از آن گذشته از اینجا تا جایی که ما می خواهیم برویم ، یعنی کالیفرنیا ، دو هزار مایل راه است. ما هم پول زیادی نداریم و یک خرده دو به شک شده ایم. تو پولی چیزی نداری به من بدهی؟ ” . تام گفت: ” تمام دار و ندارم شاید به دو سه دلار هم نرسد. ” .  پدر که دلش گویی پر درد بود ، گفت : ” تام راستش را بخواهی ما دیگر چیزی برای فروش نداریم. همه ی دار و ندارمان را که فروختیم روی هم گذاشته ایم شده است ۲۰۰ دلار. از این دویست دلار ، هفتاد و پنج لارش را داده ایم که این کامیون باری را بخریم. ” . مادر تام که این نگرانی را دید ، رو به تام گفت که  : ” نگران نباشید ، توی کالیفرنیا کار و بارمان دوباره رو به راه می شود و همه چیز از نو دوباره برای ما ساخته می شود. ” .

تام هم که به این ذوق و امید مادر دل بسته بود گفت  : ” معلوم است که می شود. ” .  مادر گفت که : ” من اعلامیه‎هایی را که پخش می‎کردند دیدم. نوشته بود آنجا هم کار زیاد است هم مزد خوب می‎دهند. برای چیدن انگور و پرتقال هلو یک عالمه کارگر می‎خواهند. اگر نگذارند چیزی بخوریم می‎توانیم گاهی یک هلوی کوچک و لهیده کش برویم و بخوریم. اما می‎ترسم همه‎اش کلک باشد. پدرت می‎گفت باید دو هزار مایل برویم. از روی تمام تپه‎ماهور‎ها و کنار کوه‎ها باید بگذریم. تام به نظرت این همه راه چقدر وقت می‎خواهد؟ چقدر طول می کشد تا ما به آن جا برسیم؟ ” . تام گفت : ” نمی دانم چطور بگویم ولی اگر روی قاعده اش حساب کنیم ، باید تا پانزده روز دیگر آنجا باشیم. اگر هم شانس بیاوریم و همه چیز برایمان رو به راه باشد ، شاید توی ده روز برسیم آنجا و کار و بارمان را شروع کنیم. ” .

ال و پدر تام رفتند تا که هر چی که در وسایل باقی مانده بود را بفروشند و پولی برای سفر فراهم کنند. موقع رفتن که شد ال به پدرش گفت که : ” پدر ؟ مگر تام تعهد نداده است که از زندان بیرون بیاید. خب این تعهد برای این است که او به هیچ وجه از ایالت خارج نشود. او زندانی است و حالا به قید تعهد آزاد است. اگر این طور باشد که تام را می گیرند و سه سال دیگر می اندازند توی زندان. ” . پدر که عرق سردی روی جبینش نشسته بود گفت : ” نمی دانم .کاش اینطور نباشد. من به تام نیاز دارم. اصلا همه ی ما به وجود اودر این سفر نیاز داریم. ” .

شب شد . همه در نزدیکی کامیون نشستند تا که برای این سفر مشورت کنند. همه ی خانواده حاضر بودند. پدر و مادر تام ، کانی داماد خانواده ، پدر بزرگ و مادربزرگ تام ، عمو جان و برادران و خواهران تام ، همه نشسته بودند. خود تام نیز کنار پدر نشسته بود تا که ببیند جریان این سفر به کجا ختم خواهد شد. پدر تام سر صحبت را باز کرد و گفت : ” ما سر و جمع فقط صد و پنجاه دلار پول داریم. اما مجبوریم که یک لاستیک بهتری هم برای کامیون بگیریم. ال می گوید که این لاستیک ها آنقدرها هم بدرد بخور نیستند. ” . تام گفت: ” این را بگذاریم کنار ، باید بگوییم که کشیش کیسی نیز قرار است با ما بیاید باید به فکر اویم باشیم. ” . پدر تام گفت که :  ” ما روی ده دوازده نفر هستیم و سگ ها را هم بخواهیم ببریم مجموعا چهارده نفر  می شویم. آخر اینطوری که اصلا هیچ کدام جا نمی شویم توی کامیون. ” . مادر بزرگ و پدر بزرگ تام که این حرف را شنیدند ، اصرار کردند که حتما کشیش باید بیاید.او خیر و برکت را به همراه خودش دارد. همه ی اعضای خانواده برای این سفر ذوق داشتند. چاره ای هم نداشتند. دیگر امیدی براشان نمانده بود جز اینکه پا در راهی بگذارند که می دانند انتهای ان جایی بهتر از مزارع ویران شده ی آن هاست. از این رو برای آذوقه ی  سفر شروع کردند دام ها را سر بریدن. دام ها را سر بریدند و تا می توانستند به گوشت شان نمک زدند که بتوانند در طول راه از آن ها استفاده کنند. مردها همه ی بارها را روی کامیون گذاشتند و سعی کردند که بدون هیچ مشکلی و خسارتی همه چیز را بار بزنند. مادر همه ی صندوق های نامه ها ، عکس های خانوادگی و هر چه که اضافه بود را در آتش سوزاند. این کار برایش سخت بود . می شد آن را در چشمانش دید. اما دیگر چاره ای نداشت. باید تن به این کار می داد. چرا که دیگر جایی برای گذشته ها در کامیون نبود.

صبح فردا همگی آماده ی سفر بودند که ناگهان پدر بزرگ غیبش زد.کلی دنبال او گشتند و در نهایت او را پشت انباری پیدا کردند که زانوهایش را توی بغلش گرفته و گوشه ای نشسته است. با او که صحبت کردند می گفت : ” من نمی توانم و نمی خواهم که به شما بگویم نروید.شما حقتان است که بروید و زندگی جدیدی بسازید. اما این زمین وطن من است. هر چند که دیگر هیچ چیز از این وطن هم نمانده ، اما من این جا را دوست دارم و این جا عمرم را گذرانده ام. به جای دیگری نمی توانم بیایم. ” .پدر تام که در آن لحظه به چیزی جز فرار کردن از آن زمین ویران فکر نمی کرد ، به پدربزرگ گفت : ” نمی شود پدر من. این جا تراکتورها هیچ چیز را امان نمی دهند.

اخر شما الان نیاز به مراقبت دارید. کی به شما غذا می دهد. کی از شما پرستاری می کند؟ ” . اما پدر بزرگ گوشش به این حرف ها بدهکار نبود. سعی کرد تا می تواند مخالفت کند. پدر که دید نمی تواند او را قانع کند به فکر چاره ی دیگری افتاد. او سعی کرد که از یک راه حل استفاده کند. آن ها تصمیم گرفتند که در قهوه ی صبحانه ی پدربزرگ داروی خواب آور بریزند و بعد که خوابید او را سوار ماشین کنند و با خود ببرند. همین طور هم شد. بالاخره آن ها راهی کالیفرنیا شدند.

به مرز ایالت که رسیدند ، همه چیز برایشان عجیب شدش. بیش از سیصد هزار نفر آدم دم مرز ایالت ایستاده بودند. کارگرانی که همه ی زمین هایشان را از دست داده بودند و حالا هیچ راهی جز اینکه از شهر فرار کنند و به جایی دیگر بروند نداشته اند. همه ی آنها هر کدام به نوعی درگیر کار و زندگی خود شده بودند. ترس را می شد در قیافه ی تک تکشان دید. هر کدام نگران چیزی بودند. عده ای نگران مخارجشان . عدهای نگران آینده ی شان. این عاقبت زندگی کارگری برای آن ها بوده است. اینکه لب مرز بایستند و هیچ کاری جز ترس و استرس ازشان بر نیاید.کامیون خانواده ی تام برای استراحت کردن و بنزین زدن ، گوشه ای صبر کردند تا که هم یک آبی به سر و صورتشان بزنند و خستگی در کنند ، هم اینکه کمی به ماشین شان برسند. در همین حین بود که فهمیدند ، آنها تنها کسانی نیستند که به قصد کارگری و امرار معاش به غرب می روند. بلکه در هفته ی اخیر حداقل روزی ۶۰ کامیون مثل آن ها از آنجا رد شده است و هر کدام از این کامیون ها که رد می شوند ، جون پولی ندارند ، برای بنزین زدن مجبورند که اسباب و اثاثیه ی شان را بدهند و بجایش بنزین بزنند. مامور پمپ بنزین که تام و خانواده اش را نیز به مثابه دیگر خانواده های کشاورزی که  به غرب می رفتند ، دید ، برگشت و گفت که : ” مردم مثل مور و ملخ توی جاده ریخته اند. آب می‎گیرند. اتاق‎ها را کثیف می‎کنند. اگر هم بتوانند چیزی کش می‎روند. حتی بنزین گدایی می‎کنند تا بتوانند به راهشان ادامه بدهند.”. پس از چندی توقف دوباره راه افتادند. وقتی که راه افتادند ، ال پشت ماشین نشست . ال که دنیای کامیون های را خوب می شناخت ، سریعا متوجه صدایی عجیب و غریب از موتور ماشین شد که خیلی نگرانش کرد. فوری ماشین را گوشه ای زد تا که عیبش را برطرف کند. در این بین بود که تام رانندگی را به عهده گرفت.

ال هم که روی حرف برادر بزرگش حرفی نمی زد فرمان را به او داد و تنها به او گفت که مواظب باشد روغن کم نیاورد. تام هم که خودش راننده کامیون زندان بود ، با خیال جمعی گفت که : ” خیالت راحت باشد . من خودم اوستای این کارم.  ” . در راه هر چند لحظه یکبار مادر تام ابراز نگرانی می کرد. هی مدام به تام میگفت که : ” کاش برایت مشکلی پیش نیاید. تو الان در حال خارج شدن از ایالت هستی. کاش کسی به تو گیر ندهد و تو را دوباره به زندان نیاندازند. ” . تام هم که پس از چند بار دلداری دادن به مادرش ، کلافه شده بود گفت  : ” مادر همه ی این ها درست ، ولی این هزار بار بهتر از آن است که آنجا بمانم و زنده زنده مرگ خودم را به تماشا بشینم. آنجا از هیچ چیز دیگر نمیرم ، از گرسنگی می میرم. ” . در حال گذر از جاده بودند که یک ماشین کهنه و درب داغان را دیدند که کنار جاده چادر زده است.

تام کناری زد و آن ها هم قصد چادر زدن کردند. همینکه تام پیاده شد ، یک مرد لاغر اندام که صورت استخوانی و آفتاب خورده ای هم داشت ، سرش را از توی موتور ماشینش بیرون کشید و با تام چهره به چهره شد. تام تا او را دید سلام و احوال پرسی ای کرد و از او پرسید که  : ” اینجا می توانیم چادر بزنیم؟ کسی اینجا چادر زدن را ممنوع که نکرده است؟ ” . مرد با اشتیاق تمام گفت که  : ” چرا نشود چادر زد. این جا همه اش زمین خداست. ما هم خوشحال تریم که شما در همسایگی ما یک چادر بزنید. ” .

این آغاز آشنایی خانواده تام با خانواده ویلسون بود. آن روز اما یک اتفاق بسیار بد افتاد. پدر بزرگ تام حالش بد بود. تمام عضلاتش منقبض شده بودند و فشارش بالا رفته بود.همه دور او جمع شدند اما ناگهان پدربزرگ از جایش پرید و همان قدر آرام مثل همیشه نفس های آخر را کشید و آرام شد. پدربزرگ فوت کرد. کشیش برایش دعا خواند و همه برایش طلب آمرزش کردند. او دور از وطنش ، در حالی که تنها چند روز از زندگیش بیشتر نمانده بود ، فوت کرده بود. فوت پدر بزرگ ماجراهای بسیاری را برای آن ها به ارمغان آورد. آن ه می خواستند که بر اساس قانون ایالتی به مراجع اطلاع بدهند و با پرداخت چهل دلار پدر بزرگ را بصورت قانونی دفن کنند. اما آنها هیچ پولی برای این کار نداشتند و نمی خواستند هم این کار را کنند. بحث های بسیاری کردند تا که در نهایت تصمیم گرفتند که بجای سنگ قبر نوشته ای بنویسند و علت مرگش را توضیح دهند و همانجا خاکش کنند. همه ی کارهای تدفین که تمام شد ، همگی دوباره به سر بدبختی هایشان برگشتند. آقای ویلسون و پدر تام با هم گرم گرفته بودند.

گویی این دو زبان همدیگر را بهتر از هر کسی دیگر می فهمیدند. سر شام که شد دو خانواده با حالتی مغموم کنار یکدیگر نشسته بودند که آقای ویلسون شروع به حرف زدن کرد :” می دانم همه ی تان ناراحت هستید. از دست دادن عزیزان به غایت سخت است. می دانم که شرایط خوبی نیست این حرف را بزنم اما باید بگویم که ما هم چنین شرایط مشابهی داشته ایم. ما هم مجبور شدیم برادرم ویل را جا بگذاریم. ما زمین‎هایمان به هم چسبیده بود. اما هر دو رانندگی بلد نبودیم. همه چیزمان را فروختیم و ویل یک ماشین خرید. اما شب قبل از حرکت داشت تمرین رانندگی می‎کرد که ماشینش داغون شد. او هم دیگر پول نداشت و لج کرد و نیامد. ما هم نمی‎توانستیم بمانیم. ۸۵ دلار هم بیشتر نداشتیم و نمی‎توانستیم آن پول را تقسیم کنیم. توی راه هم ماشین خراب شد و سی دلار دادیم برای تعمیرش. پشت سرش هم شمع‎ها و لاستیکش خراب شد. نمی‎دانم هرگز به کالیفرنیا می‎رسیم یا نه. حالا هم پت‎پت می‎کند.” .

ال بدون اینکه به مفهوم صحبت های آقا ویلسون توجه کند گفت که : ” نگرانش نباشین ، فکر می کنم که لوله ی بنزینش گرفته است. خودم برایتان درستش می کنم.  ” . آقای ویلسون نیز بی توجه به حرف های ال ، سری تکان داد و گفت : ” من اعلامیه‎هایی دیدم که می‎گفت توی کالیفرنیا خیلی به کارگرهای روزمزد احتیاج دارند. اگر پایمان به کالیفرنیا برسد من قول می‎دهم بعد از دو سه سال آن قدر پول گیرمان بیاید که بتوانیم یک خانه بخریم. ” . پدر تام هم که با آقای ویلسون هم نظر بود ، گفت : ” من هم دیده ام. حتی خودم هم یکی از این اعلامیه ها را همراهم دارم. ” . اعلامیه را از جیبش در آورد و به همه نشان داد. ” . خانم ویلسون که تا آن لحظه حرفی نزده بود گفت  : ” من به همه می گویم که اگر جایی برای من مشکلی پیش آمد ، شما خودتان را به غرب برسانید. ” . مادر تام با همان مهربانی همیشگی اش گفت که  : ” نگران نباشید. ما خودمان مواظب شما هستیم.” .

فردای آن روز زمان حرکت شد. ال دست به کار شد و ماشین آقای ویلسون را درست کرد. آنها با یکدیگر به سمت کالیفرنیا راه افتادند. به هر اقامت گاهی که می رسیدند ، چادری می زدند و آنجا ماندگار می شدند. در ماشین حرف های زیادی رد و بدل می شد که همگی رنگ و بویی از آرزو داشت و البته چیزی هم جز آرزو دیگر نصیب این خانواده ها نبود. رزا شان در ماشین گفت که  : ” مادر وقتی رسیدیم باید میوه بچینیم و توی ده زندگی کنیم؟ من و کانی نمی‎خواهیم توی ده زندگی کنیم. ما می‎خواهیم توی شهر زندگی کنیم. کانی هم توی یک مغازه شاید هم توی یک کارخانه، کار گیر بیاورد. کانی می‎خواهد توی خانه درس بخواند تکنیسین بشود. شاید هم مغازه تعمیر رادیو برای خودش داشته باشد. ما می‎خواهیم هر وقت دلمان خواست برویم سینما.

کانی می‎گوید شاید مرا ببرد زایشگاه. یک ماشین کوچک هم می‎خریم. من اتو برقی می‎خرم. برای بچه‎مان اسباب‎بازی و لباس نو می‎خریم.” . اما مادر از همه دل نگران تر بود. مادر گفت که : ” نه عزیزم . ای کاش پیش ما بمانید و از ما جدا نشوید. آخر حیف است این همه راه را که آمده ایم از هم جدا شویم. وقتی خانواده ها از هم بپاشند دیگر چیزی برای زندگی نمی ماند و ارزشی نمی ماند. ” .در این موقع بود که اتفاقی برای ماشین آقای ویلسون افتاد. ماشین یاتاقان سوزانده بود و حداقل یک روز زمان می برد تا که ماشین کاملا رو به راه شود. پدر تام نگران این بود که مبادا پول هایشان تمام شود و دیگر به کالیفرنیا نرسند.

آقای ویلسون که مرد فهمیده ای بود به این امر فکر کرد که شاید این جا همان جایی است که باید همه از یکدیگر جدا شوند و به سمتی دیگر بروند. اما پدر تام این اطمینان را به آقای ویلسون داد که هیچ جا نخواهند و رفت و حالا دیگر بین آن ها یک پیوندی ایجاد شده است که به شدت برایشان ارزشمند است. برای خرید وسایل یدکی ماشین باید هفتاد مایل برمی گشتند. همه جا تعطیل بود چون یکشنبه بود. بهر طریق بعد از چند دقیقه فکر کردن به این نتیجه رسیدند که تام و کیسی پیش ماشین بمانند و آن را تعمیر کنند و باقی بروند به سمت کالیفرنیا. اما مادر حساس تر از این حرف ها بود که بخواهد به همین راحتی این جدایی را تحمل کند. جر و بحثی بین اعضای خانواده پیش آمد .

هر کدام یک فکر ارائه کردند تا که در نهایت همه چیز رنگ دیگری گرفت. قرار شد که همه با وسایل هایشان به یک اردوگاهی و یا جایی که بتوان چادر زد بروند و باقی مردها هر کدام که توانش را دارند به تعمیر ماشین بپردازند. اَل با کامیون و اسباب‎ها رفت و همه را به یک اردوگاه رساند و زودی برای کمک به تام آمد. آنها با کمک هم موتور ماشین را پیاده کردند و همان شب کیسی را کنار ماشین گذاشتند و به شهر برگشتند و وارد یک محوطه در کنار پمپ بنزینی که پر از ماشین‎های اوراقی بود، شدند. در آنجا ماشین دوج اوراقی نیز بود. سرایدار آن محوطه که مرد یک چشمی بود و دل پرخونی از اربابش داشت به آنها اجازه داد قطعاتی را که می‎خواستند از ماشین اوراقی جدا کنند و بردارند. آنها حتی یک چراغ قوه از سرایدار آنجا خریدند و فوری با وسایل یدکی برگشتند. بعد زیر نور چراغ قوه ماشین دوج آقای ویلسون را تعمیر کردند و همان شبانه پیش بقیه خانواده در اردوگاه برگشتند. خانواده آنها در آن اردوگاه چادر زده بود. تام با صاحب اردوگاه حرف زد که بتوانند شب را آنجا بمانند. اما صاحب اردوگاه دندان گردی را شروع کرد. او گفت که برای خوابیدن در این جا باید شبی نیم دلار به من پرداخت کنید.

یک مشاجره لفظی بین شان پیش آمد. اما میان این مشاجره ی لفظی ناگهان پیرمردی که بر روی ایوانی نشسته بود و از همان حوالی بود ، برگشت و گفت : ” به کالیفرنیا میروید ؟ ” . همه ناگهان حواسشان به پیرمرد جمع شد. پیرمرد ادامه داد : ”  پس درست گفتم . همه ی تان قرار است به کالیفرنیا بروید و آنجا کار کنید و مزد بگیرید. فکر می کنید که با چیدن میوه بهتان مزد بسیار میدهند. اما سخت در اشتباه هستید. هیچ چیز عایدتان نمی شود. من خودم از آنجا بر می گردم و حال هم گرسنه تر از آن هستم که بخواهم با شما بحث کنم. اما باید بگویم که اگر فکر می کنید کار کردن این است ، باید بگویم که مرگ را به کار کردن ترجیح خواهم داد. ” .  پدر اما نتوانست طاقت بیاورد و گفت که  : ” چرت نگو مرد. من اعلامیه هایی دیدم که دستمزدهای بسیار بالایی میدادند. از سوی دیگر هم همه ی روزنامه ها نوشته اند که دستمزدها بالا رفته است. ” .  مردی که روی ایوان نشسته بود کمی آرام تر شد و گفت  : ” من نمی خواهم ناامیدتان کنم و به من هم مربوط نیست . ولی اگر در ولایت خودتان برای خودتان کسب و کاری داشته اید ، برگردید و همانجا ماندگار شوید. ” .

پدر انگار نمک روی زخمش پاشیده باشند گفت : ” نه نداریم. همه چیزمان را از ما گرفته اند. اگر داشتیم که این اوضاعمان نبود.” . مرد سکوت کرد اما پدر تاب نیاورد و گفت که : ” خب تا اینجایش را که گفتی و دلمان را شور انداختی ، باقیش را نیز بگو .” . مرد با اندوهی در سینه ادامه داد که : ” این اعلامیه‎ها دروغ است. این مردک هشتصد نفر کارگر می‎خواهد، می‎آید پنج هزار تا از این اعلامیه‎ها چاپ می‎کند. شاید بیست هزار نفر این اعلامیه را بخوانند. آن وقت، ممکن است سه هزار نفر که از سختی‎های زندگی دیوانه شده اند راه بیفتند و به آنجا بروند. بعدش شما و پنجاه خانواده دیگر می‎روید و کنار یک آبگیر چادر می‎زنید. یارو، می‎آید به چادرتان سر می‎زند تا ببیند چیزی دارید بخورید یا نه.

اگر چیزی نداشته باشید بخورید، به شما می‎گوید اگر کارمی خواهید فلان ساعت بروید به بهمان جا. وقتی شما به آنجا می‎روید، می‎بینید هزار نفر منتظرند. یارو می‎آید و می‎گوید: من ساعتی بیست سنت می‎دهم. ممکن است نصف جمعیت قبول نکند، ولی پانصد نفر می‎مانند چون دارند از گرسنگی می‎میرند. آنها می‎دانند هرچه کارگر بیشتر و گرسنه‎تر باشد، می‎توانند مزد کمتری بدهند. حتی اگر بتواند کارگرها را با بچه‎هایشان برای هلوچینی استخدام می‎کند.اما چاره‎ای نیست، باید بروید. چون من نمی‎خواهم نگرانتان کنم با این حال وقتی با آن مردک روبه رو شدید، از او بپرسید که چقدر می‎خواهد مزد بدهد؟ بگویید حرف‎هایش را بنویسد. اگر این کار را نکنید، بیکار می‎مانید.” .

صاحب اردوگاه که احساس کرد دارد نانش آجر می شود ، گفت : ” چرا حقه بازی می کنی مرد؟ چه کار به این ها داری؟ ” . مرد گفت : ” نه من حقه باز نیستم. اما چیزهایی در دلم است که باید به این ها بگویم. اگر ندانند می روند و می بیند و بعد بیچاره می شوند. من بعد از یک سال که دو تا از بچه‎ها و زنم را از زور گرسنگی از دست دادم، اینها را فهمیدم. همان موقع که دو تا کوچولوهام با شکم‎های بادکرده زیر چادر افتاده بودند و پوست و استخوان شده بودند و من چپ و راست می‎دویدم تا کار گیر بیاورم… بعد مامور متوفیات آمد گفت این بچه‎ها قلبشان گرفته و مرده اند. این کاغذ را هم نوشت” . کسی دیگر چیزی نگفت.

صبح روز بعد همه دوباره شروع به حرکت در مسیر کردند. مامور مرزی ایالت آریزونا ابتدا جلوی راه آن ها را گرفت و یک دور وسایلشان را چرخید و برچسبی به وسایل زد و گفت که سریع تر از آنجا بروند. آن ها دوباره به یک اردوگاه دیگر رسیدند .چادری بر پا کردند. حال مادر بزرگ هر لحظه خراب تر می شد. تام گفت : ” اگر استراحت نکند از دست می رود. ” . مادر بزرگ مدام دندان قروچه می کرد و به هیچ وجه اختیارش دست خودش نبود. پدر نگاهی به کوه های آریزونا می کرد و بهت زده از راهی که آمده بود از خودش می پرسید که  : ” باورم نمی شود که این ها را رد کرده ایم . ” . خانواده خوب می دانسته اند که دیگر چهل دلار بیشتر ندارند. اما نیاز دارند که کمی استراحت کنند. آن ها دیگر به کالیفرنیا رسیده بودند و این آغاز ماجراهای آن ها بود. در اولین اردوگاه ، نوآ خواست که از خانواده جدا شود. با تام به گوشه ای رفت و به تام گفت که  : ” تام من دیگر نمی توانم با خانواده بیایم. من همین جا می مانم. نگران من نباشید. من اینجا می توانم ماهی گیری کنم و از پس خودم برمیایم.ولی دیگر غصه ام است که بخواهم با شما جایی بیایم. ” . تام هر چقدر خواست که جلوی نوآ را بگیرد ، نتوانست.

نوآ اینقدر رفت تا که در میان بوته ها گم شد و دیگر اثری از او نبود. غروب آن روز ، مادر و مادربزرگ که حالشان دیگر آنچنان هم خوب نبود ، در چادر استراحت می کردند که کلانتر وارد چادر شد. کلانتر برگشت و به آن ها گفت : ” مردهایتان کجا هستید؟ اینجا چه می کنید؟ ” . مادر به او گفت که از اوکلاهاما می آییم و امشب هم قرار است برویم. ” . کلانتر به آن ها گفت که  : ” بهترین کار همین است که سریع جور و پلاستان را جمع کنید و از این جا بروید. این جا ، جای ماندن نیست. ” . مادر عصبانی شد و با ماهیتابه ای که در دست داشت ، به او توپید و گفت : ” یعنی چه که جای ما نیست؟ حیف مردانمان نیستند. وگرنه یک درس حسابی بهت می دادند. اگر در اوکلاهاما بودی حتما تا به الان یاد گرفته بودی که چطوری با یک زن برخورد کنی.” . کلانتر برگشت و گفت : ” این جا کالیفرنیاست. بهتره که یاد بگیرید این جا چطوری زندگی کنید. ” . کمی بعد تام آمد. مادر خیالش راحت گشت ، چون که فکر می کرد که کلانتر به سراغ تام می رود و تام حسابش را می رسد. تام کنار مادر نشست و برایش از ماجرای نوآ گفت. مادر از همان چیزی که می ترسید سرش آمده بود. او دوست نداشت که خانواده از هم بپاشد ولی انگار تک تک در حال پاشیدن بودند. پدر آمد و تام به همه ی آن ها گفت که باید کم کم بار و بندیلشان را جمع کنند وبروند ، چون که کلانتر اینجا آمده است.

پدر که خواست سوار کامیون شود دو تا اسکناس مچاله شده وکمی سیب زمینی و گوشت نمک زده به آقای ویلسون داد و گفت: “خیلی خوشحال می‎شوم اگر این‎ها را قبول کنید.” آقای ویلسون سرش را پایین انداخت و گفت: “من این کار را نمی‎کنم. برای خودتان چیزی نمی‎ماند.” مادر پول و غذا را گرفت و جلوی چادر آنها گذاشت و کمی بعد کامیون راه افتاد. اما مادربزرگ هم حالش خیلی بد بود. جاده خراب بود و تام با دنده دو می‎رفت تا فنرهای کامیون آسیب نبیند. مدتی بعد موتور داغ کرد و تام ماشین را نگه داشت و خاموش کرد تا موتورش خنک شود. وقتی پایین آمد در حالی که به زمین سوخته کویر و کوه‎های خاکستری نگاه می‎کرد به اَل گفت: “معلوم نیست بتوانیم بی خطر به آخر اینجا برسیم.” مدتی بعد دوباره راه افتادند. در قسمت عقب کامیون مادر کنار مادربزرگ خوابیده بود اما حال مادر بزرگ هر لحظه خراب تر می‎شد. وسط راه پلیس جلوی کامیون را گرفت. یکی شان گفت بازرس کشاورزی هستند.آنها همه جای کامیون را گشتند تا مبادا بذر یا گیاه کاشتنی همراه خانواده جود باشد. پلیس‎ها وقتی وضع مادربزرگ را دیدند از ترس اینکه نمیرد آنها را زیاد معطل نکردند. مادر هم که می‎ترسید تام در وسط کویر بایستد چیزی راجع به وخامت حال او به کسی نگفت. بالاخره وقتی آنها به دره ای سرسبز و پر از باغ‎هایی میوه رسیدند تام کامیون را نگه داشت و همه پایین آمدند و با تعجب به طبیعت زیبا نگاه کردند. مادر نیز به زحمت از عقب کامیون پایین آمد اما برای اینکه نیفتد به کامیون تکیه داد.

از خستگی و بی خوابی چشمانش ورم کرده و سرخ بود. تام پرسید: “مادر چته، ناخوشی؟” مادر در حالی که به دره نگاه می‎کرد گفت: “کاش می‎توانستم حالا به‌تان نگویم. اما مادربزرگ مُرد! من به مادربزرگ گفتم که کاری نمی‎توانم برایش بکنم. لازم بود خانواده از کویر رد بشود. نمی‎شد وسط کویر ایستاد. بچه دنبالمان بود، بچه روزاشارن توی شکمش.” بعد با دستانش چهره‎اش را پوشاند.در کالیفرنیا کشاورزی صنعتی شده بود و مالکان هر روز تعدادشان کمتر و وسعت زمین‌هایشان بیشتر می‎شد. خانواده‎های مهاجر، خانواده‎هایی که تراکتورها آنها را از زمین هایشان رانده بود از آرکانزاس، اوکلاهما، تگزاس، نیو مکزیکو و نوادا با شکم‎هایی گرسنه به آن سمت برای پیدا کردن کار می‎آمدند.. درست است که این مهاجرها از نسل ایرلندی‎ها، اسکاتلندی‎ها، آلمانی‎ها، و انگلیسی‎ها بودند اما غریبه نبودند. هفت پشتشان آمریکایی بود. با وجود این مالکان، دکانداران و بانکداران از دست مردم خشمگین و گرسنه ناراحت بودند و از آنها می‎ترسیدند، چرا که مهاجران پولی نداشتند تا خرج کنند.سیصد هزار مهاجر، فقط زمین و غذا می‎خواستند، ولی چون به آنها اجازه داده نمی‎شد در زمین‎های بایر کار کنند، حسرت می‎خوردند. آخر آنها احساس می‎کردند بایر انداختن زمین هنگامی که بچه‎های آنها گرسنه است گناه است. و بعد وقتی آنها به جنوب ایالت می‎رسیدند پرتقال‎های طلایی را می‎دیدند که از شاخه‎ها آویزان هستند اما ارتش بزرگ تفنگداران از پرتقال‎ها مواظبت می‎کردند تا کسی برای بچه گرسنه‎اش پرتقالی نچیند.

این بود که با ابوطیاره‎هایشان به شهر می‎رفتند اما نمی‎دانستند شب کجا بخوابند. شهر آوارگان در کنار آب‎ها بود..خانواده جود جسد مادربزرگ را به مأموران کفن و دفن دادند تا آنها او را در زمین‎های شهرداری دفن کنند. چون خرید کافور، تابوت و قبر حداقل ده برابر پولی می‎شد که آنها داشتند. وقتی بالاخره آنها از سر اجبار جلوی اردوگاه هووِرویل رسیدند تام کامیون را نگه داشت و با کنجکاوی نگاهی به آدم‎ها و خانه‎های اردوگاه انداخت. به پدر گفت: “چنگی به دل نمی‎زند. می‎خواهی برویم جای دیگر را هم ببینیم.” پدر گفت: “اول باید دید وضع از چه قرار است.” تام از ماشین پایین آمد و روتی و وینفیلد مثل همیشه با سطل پایین پریدند و به طرف رودخانه رفتند. پدر آمد پایین تا بفهمد می‎شود آنجا چادر زد یا نه. اما مادر گفت: “چادر بزنیم بابا. من ذله شدم. شاید بتوانیم خستگی در کنیم.”فوری چادر زدند و وسایل را از کامیون خالی کردند. اما آنجا جای کثیف و درهمی از چادرها و خانه‎های مقوایی و آلونک‎ها و ماشین‎های قراضه و آدم‎ها بود و فقر و گرسنگی و مریضی در میان مردها و زن‎ها و بچه‎ها بیداد می‎کرد. تام به طرف مرد جوانی رفت که داشت ماشینش را تعمیر می‎کرد و به او کمک کرد. مرد جوان که اسمش فلوید بود گفت: “شما تازه رسیدید. شاید بهتراز ما بتوانید بگویید چرا هر وقت یک جا وا می‎ایستید هی کلانتر و مامورها این طرف و آن طرف پخش و پلاتان می‎کنند.”تام پرسید: “واسه چی؟” مرد جوان گفت: “هر کسی یک چیزی می‎گوید. بعضی‎ها می‎گویند این‎ها از رای ما می‎ترسند. پرت و پلامان می‎کنند تا نتوانیم رای بدهیم. بعضی‎ها می‎گویند واسه این است که بیکار نمانیم. بعضی‎های دیگر می‎گویند اگر ی کجا بمانیم برایشان مشکل می‎شویم.

خودت وایستا می‎بینی.” تام گفت: “مگر ما ولگردیم. ما دنبال کار می‎گردیم، هر کاری باشد.” مرد گفت: “خیال می‎کنی ما دنبال چی می‎گردیم؟ من از وقتی آمدم اینجا دارم از گرسنگی سقط می‎شوم. البته الآن کار چندانی پیدا نمی‎شود. هنوز برای انگور و پنبه چینی زود است.”تام گفت: “اما توی ولایت ما کسانی با این اعلامیه‎های زرد رنگ آمده بودند می‎گفتند برای چیدن محصول کارگر می‎خواهند.” مرد جوان خندید و گفت: “انگار حدود سیصد هزار نفری که اینجا هستند همه این اعلامیه نکبتی را دیده اند. می‎دانی چرا چون اگر این‎ها برای یک نفر کار داشتند و یک نفر هم پیدا می‎شد کار کند مجبور می‎شدند هر چه آن یک نفر می‎خواهد بهش بدهند. اما اگر صد نفر بیایند و خانواده شان هم گرسنه اند باشند و آن کار را بخواهند هر چی که این‎ها بدهند آن صدتا قبول می‎کنند تا بتوانند شکم بچه هایشان را پر کنند. حتی برای گرفتن آن یک کار همدیگر را می‎کشند. می‎دانی آخرین مزدی که من گرفتم چقدر بود؟ پانزده سنت. یک دلار و نیم برای ده ساعت کار. فرصت سرخاراندن هم نداشتم.” تام گفت: “این همه باغ اینجاست. این‎ها همه کارگر می‎خواهد.”فلوید گفت: “فقط وقتی میوه‎ها می‎رسد یعنی فقط توی پانزده روز فوری سه هزار تا کارگر می‎خواهند. چون اگر هلوها را نچینند می‎گندد. اما می‎آیند این اعلامیه‎ها را چاپ می‎کنند تا هزاران نفر بیایند و هر چقدر دلشان می‎خواهد مزد بدهند.” تام گفت: “اما موقع رسیدن هلوها اگر مثلاً همه با هم دست به یکی کنند و بگویند: بگذارید هلوها بگنده، مزدها فوری بالا می‎رود نه؟” فلوید گفت: “در این صورت مردم یک رئیس می‎خواهند. اما تا یارو بخواهد دهانش را باز کند، می‎گیرند و می‎اندازندش زندان.” تام با عصبانیت گفت: “پس باید هرچه به ما دادند، قبول کنیم و یا از گرسنگی بمیریم، نه؟ دلم می‎خواهد یک وقتی حساب اینها را برسیم.” فلوید گفت: “باید این کار را کرد، اما نباید رفت و روی پشت بام جار زد، چون بچه آدم خیلی طاقت گرسنگی را ندارد، حداکثر دو یا سه روز.” تام از فلوید جدا شد و جلوی چادر خودشان پیش اَل رفت.

مادر جلوی چادر با هیزم غذا می‎پخت اما وقتی سرش را بلند کرد دایره‌ای از بچه‎های گرسنه را دید که بوی غذا به دماغشان رسیده بود و فوری جمع شده بودند و با شرم به غذا پختنش نگاه می‎کردند. در چادر، رزاشارن به کانی گفت: “من باید بروم به مادر کمک کنم. اما هر بار خواستم بروم یکدفعه عقم گرفت.” شوهرش کانی گفت: “اگر می‎دانستم این جوری می‎شود نمی‎آمدم. شب‎ها درس تراکتور می‎خواندم و روزی سه دلار در می‎آوردم. با روزی سه دلار می‎شود خیلی خوب زندگی کرد و هر شب به سینما رفت.”رزا شارن گفت: “باید وقتی بچه که به دنیا می‎آید ما خانه داشته باشیم. من نمی‎خواهم توی چادر به دنیا بیاورمش.”وقتی خانواده جود ناهار می‎خوردند، بچه‎هایی که آنجا جمع شده بودند خیره خیره به دیگ و غذا خوردن خانواده جو نگاه می‎کردند.

مادر بعد از اینکه غذای همه خانواده را کشید، دیگ را گذاشت وسط آنها و بچه‎ها به آن هجوم بردند. بعد از غذا، اَل آمد و تام را پیش فلوید برد. فلوید گفت: “یکی که همین الآن از اینجا رد می‎شد گفت در شمال کار پیدا می‎شود؛ دره سانتاکلارا. البته خیلی از اینجا دور است. باید عجله کرد و شب راه افتاد. نباید هم به هیچ کس گفت.”در همین موقع، ناگهان یک شورلت نو وارد اردوگاه شد و مردی از آن بیرون آمد و وسط چادرها ایستاد. اما کلانتر از ماشین پایین نیامد. تام و فلوید و اَل بی اختیار رفتند طرف شورلت. مردی که از شورلت پیاده شده بود به یک گروه از مردان نزدیک شد. پرسید: “شما کار می‎خواهید؟ در تولار فصل میوه چینی است. برای چیدن میوه‎ها کارگر زیادی می‎خواهیم.” یکی از مردها پرسید: “چقدر مزد می‎دهید؟” مرد گفت: “حدود سی سنت.” یکی گفت: “قرارداد می‎بندید؟” مرد گفت: “آره، اما مزدها هنوز درست معلوم نیست.”فلوید به مرد نزدیک شد و گفت: “به ما نشان بدهید صاحبکار هستید و اجاره نامه دارید. یک ورقه هم برای استخدام ما امضا کنید. معلوم کنید که کجا و کی بیاییم و چقدر مزد می‎دهید، آن وقت همه مان می‎آییم.” مرد گفت: “من هنوزهیچ چیز نمی‎دانم. ضمناً به معلم هم احتیاج ندارم که به من بگوید چکار کنم.” فلوید گفت: “پس حق ندارید کارگر استخدام کنید.” مرد گفت: “من حق دارم هر کاری دلم می‎خواهد بکنم.” فلوید گفت: “آره، پنج هزار نفر را می‎کشانند آنجا و نفری پانزده سنت مزد می‎دهند. تا حالا دو دفعه این حقه را به من زده اند. اگر راست راستی کارگر می‎خواهد اجاره نامه‎اش را نشان بدهد و بنویسد چقدر مزد می‎دهد.”صاحبکار به طرف شورلت برگشت و داد زد: “جو! این یارو حرف سرخ‎ها را می‎زند. آشوب طلب است.

تا حالا ندیدیش؟” کلانتر به تندی در ماشین را باز کرد و پایین آمد. بعد گفت: “به نظرم می‎شناسمش. هفته پیش وقتی در ایستگاه ماشین‎های کهنه دزدی شد، به نظرم او را آنجا دیدم. آره! خودش است. زود سوار شو!” کلانتر شلوار سواری و پوتین داشت و جلدچرمی و هفت تیری به قطار فشنگش آویزان بود. تام گفت: “اما دلیلی علیه او ندارید.” کلانتر چرخید و به تام گفت: “تو هم همین طور.

زیادی حرف بزنی افسار بهت می‎زنم. شما بی شرف‎ها کاری جز دعوا راه انداختن و ماجراجویی ندارید. ضمناً اداره بهداشت دستور داده که اردوگاه را خراب کنیم. بروید تولار! اینجا هیچ غلطی نمی‎شود کرد.”تام به فلوید چشمکی زد. کلانتر به فلوید گفت: “سوار شو.” اما فلوید چرخی زد و مشتی به دهان کلانتر کوبید و فرار کرد. کلانتر تلوتلویی خورد و تام هم به او پشت پا زد. کلانتر افتاد، اما هفت تیرش را کشید و شلیک کرد. تیر به دست زنی که جلوی چادر ایستاده بود خورد. کلانتر دوباره هفت تیرش را بلند کرد تا فلوید را با تیر بزند.

اما کشیش کیسی لگدی به پسِ کله پلیس زد و کلانتر از حال رفت. مرد دیگر که وضع را این طور دید، با شورلت فرارکرد. تام هفت تیر کلانتر را توی خارستان انداخت. کیسی به تام گفت: “فرار کن و توی جنگل قایم شو. کلانتر تو را دید. زیر تعهدت زدی. برت می‎گردانند زندان.” تام از بین جمعیت بیرون رفت و پا به فرار گذاشت. ناگهان صدای سوتی آمد و همه پراکنده شدند. چند لحظه بعد، ماشین پلیس وارد اردوگاه شد و چهار تفنگدار از آن پایین پریدند. کیسی به آنها نزدیک شد و گفت: “من یکی از هم قطاری‎های شما را زدم.” .  پلیس ها تا دیدند که کیسی چنین حرفی زده است ، او را گرفتند و با خود بردند. کانی نیز این میان غیبش زده بود و پیدایش نبود. هر چه دنبالش می گشتند هیچ ردی از او نبود. آن ها دیگر ترسیده بودند. راهی نداشتند جز اینکه فرار کنند و بروند تولار که دیگر دست کسی به آن ها نرسد.

در حال فرار کردن بودند که ناگهان یک دسته با بیل و کلنگ دنبالشان کردند. تام که دید راهی برای فرار ندارد و کامیون هم دارد با تته پته راه می رود ، سرش را از پنجره بیرون برد و گفت : ” چه می خواهید؟ من اهل اینجا نیستم. ” . آن مردها گفتند که  : ” آره راه را اینجا عوضی آمده اید ، برای چیدن پنبه هم به این جا نیایید عوضی ها . بروید به سمت تولار که در شمال است. ” . تام که فهمید راه را هم اشتباه آمده است ، برگشت و سر کامیون را به سمت تولار کج کرد. اردوگاه پر شده بود از مردان مسلح. تام راهی نداشت جز اینکه ماشین را بندازد به یک جاده فرعی و برود سمت تولار. دیگر نمی دانستند که باید چه کنند. تام در به در دنبال یک اردوگاه دولتی بود. تام خیلی عصبانی بود.احساس می کرد که اگر یک نفر دیگر از این دولتی ها جلوی رویش را بگیرد ، می زند و او را می کشد. اما از سوی دیگر مادر مدام او را دلداری می داد و به او می گفت که : ” این ها این قدر جان سخت هستند که ده نسل دیگر هم از ما با این ها بجنگند ، ما می میریم و این ها زنده می مانند. ” .

وقتی به دور و بر نگاه می کردند. باغ ها را پر از میوه می دیدند و جاده را پر از مردم گرسنه. خوشه های خشم مردم درست مثل میوه ها در حال رسیدن بودند. اما شرکت های بزرگ به جای پرداخت پول بیشتر و استخدام کردن ، تصمیم گرفته بودند که نگهبان بگیرند و سوی مردم گاز اشک آور بیاندازند. وقتی خانواده جود به اردوگاه دولتی ویدپاچ رسید، شب شده بود. تام از نگهبان جلوی در پرسید: “ببینم برای ما جا ندارید؟” نگهبان گفت: “چرا یک جا هست.” و آنها را راهنمایی کرد کجا بروند. وقتی تام توی اردوگاه، کامیون را نگه داشت نگهبان شب آمد و به آنها گفت که آن اردوگاه را کشاورزهای مهاجر با کمک هم می‎گردانند و پلیس نمی‎تواند وارد آنجا شود. پدر و بقیه مشغول چادر زدن شدند و تام با نگهبان به دفتر اردوگاه رفت. توی دفتر نگهبان فرم مشخصات آنها را پر کرد و گفت: “فردا افراد کمیته مرکزی اردوگاه را می‎بینید و به شما می‎گویند که چه کار بکنید. در اینجا پنج بخش بهداشتی هست. هر بخش نماینده خودش را برای کمیته مرکزی انتخاب می‎کند. قوانینی را که کمیته وضع می‎کند همه باید اطاعت کنند. زن‎ها هم کمیته دارند. به امور بهداشتی خانم‎ها می‎رسند.

اگر هم کسی سه بار پشت سر هم دردسر درست کند، کمیته از اردوگاه بیرونش می‎کند. این هم بگویم که کلانتر و مالک‎ها از این اردوگاه مهاجرها خوششان نمی‎آید و منتظر بهانه هستند تا جمعش کنند.”آن شب خانواده جود از شدت خستگی خیلی زود خوابشان برد. تام، صبح روز بعد و قبل از اینکه دیگران بیدار شوند با خانواده ای در نزدیکی چادرشان آشنا شد. آنها به تام پیشنهاد کردند که همراهشان به سر کار برود. تام هم دنبال آنها رفت. اسم مرد تیموتی والیس و اسم پسرش ویلکی بود. تیموتی عضو کمیته مرکزی اردوگاه بود. آنها دوازده روز بود که برای مزرعه دار کوچکی که آدم خوبی بود، کار می‎کردند و اگر چه کارشان خیلی طول نمی‎کشید، اما خودشان هم نمی‎دانستند که چرا تام را با خود می‎برند.

آنها ساعتی سی سنت مزد می‎گرفتند، اما وقتی آن روز تام را به صاحبکارشان آقای تامس معرفی کردند، آقای تامس گفت: “از امروز ساعتی بیست و پنج سنت می‎دهم. چون دیشب شرکت ِ مالک‎ها که من عضو آن هستم و تحت نظر بانک غرب اداره می‎شود، دستور داده که بیشتر از بیست و پنج سنت ندهید. و اگر من اطاعت نکنم، به من وام نمی‎دهند.”آقای تامس رفت و روزنامه ای آورد که در آن نوشته شده بود: “مردم، شب گذشته به خاطر نفرت ازتوطئه‎ های مبلغانِ سرخ، یک اردوگاه فصلی را آتش زدند.” آقای تامس گفت: “شرکت، این آدم‎ها را فرستاده بود. حالا قضیه را می‎فهمید!” بالاخره تیموتی، ویلکی و تام قبول کردند که با آن شرایط باز هم کار کنند. آقای تامس پرسید: “شما در اردوگاه دولتی زندگی می‎کنید؟ شنبه شب‎ها برنامه جشن دارید؟” ویلکی گفت: “بله.” تامس گفت: “شنبه آینده مواظب باشید. شرکت، از اردوگاه‎های دولتی خوشش نمی‎آید. چون دارند عادت می‎کنند که با آنها مثل آدم رفتار شود و کلانتر هم حق ندارد به آنجا برود. حالا فرض کنید که آنجا دعوایی حسابی را بیفتد؛ شلیک هم بکنند. آن وقت نمی‎شود جلوی پلیس را گرفت؛ داخل می‎شوند و همه را بیرون می‎ریزند. منظورم را که می‎فهمید.” تیموتی از آقای تامس تشکر کرد و هر سه مشغول کندن یک آبراه شدند.صبح فردا مدیر اردوگاه به مادر تام گفت که آیا چیزی احتیاج دارد یا نه  . مادر تام تعجب کرده بود از اینکه بعد مدت ها کسی به او توجه کرده است و چیزی از او پرسیده است. . بعد از چند لحظه به آن ها خبر دادند که قرار است یک پزشک هر روز به آن ها سر بزند و به کارهای آن ها رسیدگی کند. مادر تام این خبر را که شنید گفت  : ” تازه فکر می کنم که دوباره آدمیزاد شده ام.” .

شنبه ساعت هفت شب، همه شام خورده بودند و خود را برای رفتن به جشن آماده می‎کردند. محوطه جشن را چراغانی کرده بودند. پنج عضو کمیته مرکزی اردوگاه در چادررئیس گروه آقای هستِن، جمع شده بودند. هِستن گفت: “چه شانسی آوردیم که فهمیدیم می‎خواهند مراسم ما را به هم بزنند.” سپس، یکی رفت و رئیس کمیته جشن‎ها ویلی اتین را صدا زد. هستن از ویلی پرسید: “کاری کردی؟” ویلی گفت: “آره. وقتی جشن و پایکوبی شروع بشود، همه گوش به زنگ می‎ایستند. تا صدایی بلند شود و مامورها بخواهند جارو جنجال راه بیندازند، بچه‎ها دورشان را می‎گیرند و آنها را می‎برند بیرون.” هستن گفت: “گوش کن ویلی! مبادا به این یاروها آسیبی برسد.

پلیس پشت نرده‎ها می‎ایستد و اگر دردسری پیش بیاید می‎ریزد تو.” ویلی گفت: “نه، آنها را از پشت اردوگاه و از وسط صحرا می‎برند.”جشن در حال شروع شدن بود. دور تا دور اردوگاه حصار آهنی نصب شده بود. در سراسر طول حصار، هر بیست متر یک نگهبان لای علفها نشسته بود و کشیک می‎کشید. از اردوگاه‎های دیگر هم به محل جشن می‎آمدند.

ویلی به سراغ تام رفت و او را هم برای کشیک جلوی در و نشان کردن آشوبگرها برد. دم ِ در ورودی، تام تازه واردها را بازرسی می‎کرد. در همان حال ناگهان سه نفر کارگرجوان را دید که مشکوک به نظر می‎رسیدند. تام رفت و موضوع را به ویلی گفت. کارگرهای مشکوک گفته بودند فردی به نام جَکسون در بخش چهار آنها را دعوت کرده است. ویلی تحقیق کرد و فهمید که آنها دروغ گفته اند. جشن شروع شد. نوازندگان شروع به نواختن کردند. تام نزدیک سه مرد جوان مشکوک ایستاده بود. آنها وارد محوطه جشن شدند و مخصوصاً شروع به بگومگو و دعوا با هم کردند.

در همین موقع در تاریکی صدای سوتی آمد، اما تام و دیگران سه نفر آشوبگر را محاصره کردند و از محوطه جشن بیرون بردند.با وجود این در بیرون از اردوگاه، راننده مسلح اتومبیل روبازی که همراه پنج نفر دیگر، پشت نرده ایستاده بود، داد زد: “وا کنید. انگار اینجا جاروجنجال راه افتاده. دعوا شده.” نگهبان گفت: “اینجا هیچ دعوایی نشده. شما کی هستید!” راننده گفت: “پلیس!” نگهبان گفت: “اما اینجا هیچ دعوایی نشده.” مامور پلیس گوش تیز کرد تا صدایی بشنود ،اما جز صدای موسیقی صدای دیگری نمی‎آمد. از طرف دیگر، هِستن نیز به سراغ سه مرد آشوبگر رفت. اما نتوانست بفهمد که چه کسی آنها را فرستاده است. این بود که دستور داد که آنها را از پشت اردوگاه و از روی نرده‎های آهنی، بیرون بفرستند.با اینکه خانواده جود در اردوگاه ویدپاچ راحت بودند، اما خورد و خوراک خوبی نداشتند. چون کار چندانی پیدا نمی‎شد. تام پیشنهاد کرد که به شمال بروند. مادر گفت: “فردا صبح می‎رویم.” پدر گفت: “انگار همه چیز دنیا عوض شده. حالا دیگر زن‎ها همه‌کاره شده اند” و عصبانی شد و رفت.سپیده هنوز نزده بود که مادر همه را بلند کرد. وسایلشان را بار کامیون کردند و دوباره راه افتادند و مدتی بعد در جاده ۹۹ به سمت شمال ایالت می‎رفتند. در راه تام یواشکی لبخند زد و جلوی اَل به مادرش گفت: “مادر! امروز اَل خیلی پکر به نظر می‎رسد. در جشن با یک دختر صحبت می‎کرد. ناراحت نباش اَل! نه ماه دیگر تو هم صاحب زن و بچه می‎شوی.” اَل گفت: “خیال می‎کنی.” به حومه شهر رسیده بودند که ماشینشان پنچر شد و آنها پیاده شدند. اَل گفت: “شاید توی همه ولایت غیر از این یک میخ پیدا نمی‎شد که آن هم به تور ما خورد!”داشتند پنچرگیری لاستیک ماشین را می‎گرفتند که اتومبیلی که از جانب شمال می‎آمد جلوی آنها توقف کرد و مردی از آن پیاده شد.

بعد داد زد که اگر کار می‎خواهند در شصت کیلومتری آنجا کارِ هلوچینی هست. خانواده جود به طرف باغ هلو رفتند، اما قبل از اینکه به آنجا برسند،ردیف موتورسیکلت‎های سفید پلیس را کنار جاده دیدند.

پلیس‎ها آنها را با چند کامیون دیگر تا جلوی درمشبّکی بردند. اما قبل از اینکه ماشین آنها از در عبور کند، تام ردیفی از مردان را در حاشیه جاده دید که با مشت‎های گره کرده شعار می‎دادند و خیلی خشمگین به نظر می‎رسیدند.مامورهای پلیس خانواده جود را جلوی اردوگاه بنگاه کشاورزی برد. ماموری آمد اسامی وتعداد آنها را نوشت بعد به آنها گفت که جلوی ساختمان شصت و سه بروند. گفت: “هرصنوق میوه که بچینید پنج سنت مزد می‎گیرید. البته میوه‎ها نباید له بشود.” اتاق آنها در ساختمان شصت و سه، بوی گند عرق تن و روغن می‎داد. بعد از اینکه بارهایشان را به درون ساختمان بردند، به باغ هلو رفتند. سپس هر یک سطلی گرفتند و شروع به هلوچینی کردند. هر سه سطل یک صندوق می‎شد. تا غروب، همه خانواده فقط یک دلار کار کردند!تام قبل از خوردن شام، بیرون رفت تا گشتی بزند و بفهمد بیرون باغ چه خبر است. نگهبان‎ها جلویش را گرفتند ولی اوبه بهانه شست و شو از کنار نگهبان‎ها گذشت. وقتی تام دور می‎شد، یکی از نگهبان‎ها به دیگری گفت: “پلیس آمد و سروصداها را خواباند. این طور که معلوم است یک جوانک کک توی تنبان همه می‎اندازد. یکی می‎گفت همین امشب کارش را می‎سازند.”

تام برگشت خانه و شام خورد و دوباره بیرون رفت. هنوز به جاده نزدیک نشده بود که مردی با تپانچه او را از رفتن باز داشت. تام برگشت، اما چند قدم رفت و دوباره ایستاد.سپس دولا دولا در پناه علف‎ها دوید و به سیم خاردار رسید. از حصار نیز گذشت و خودش را به جاده رساند. کمی که پیش رفت، به چادری رسید که فانوسی در آن روشن بود. مردی جلوی در چادر نشسته بود. در این موقع ناگهان، کشیش کیسی از درون چادربیرون آمد! کشیش، تام را شناخت و او را در آغوش کشید و با خود به داخل چادر برد. درون چادر سه مرد نشسته بودند.

آنها با شک و تردید به تام نگاه کردند. اما کیسی او را به دیگران معرفی کرد و تام نحوه آمدنش را به آنجا برای آنها گفت. کیسی گفت: “وقتی ما آمدیم، همه گفتند که برای هر صندوق دو سنت و نیم مزد می‎دهند و ما هم اعتصاب کردیم. وقتی اعتصاب ما را بشکنند فکر می‎کنم که باز هم همان دو سنت و نیم را بدهند. امروز دو روز است که چیزی نخورده ایم. تام، تو هم به همه بگو اوضاع از چه قرار است. سعی کن آنها را هم دعوت به اعتصاب کنی.”ناگهان مردی که بیرون از چادر بود، پرده را کنار زد و گفت: “انگار زیر پل یک خبرهایی هست.” کیسی به تام گفت: “همه مرا رهبر اعتصاب می‎دانند چون خیلی حرف می‎زنم.” بعد با تام به زیر پل رفتند. در همین موقع، ناگهان نورافکنی روی آنها افتاد و یکی گفت: “خودشه!”کیسی گفت: “دوستانِ من! خودتان هم نمی‎دانید چه می‎کنید. شما به گرسنه ماندن بچه‎های کوچک کمک می‎کنید.” مرد خپله ای که چماقی در دست داشت گفت: “حرف نزن! دهانت را خرد می‎کنم سرخ کثیف!” و با چماق به سر کیسی زد. تام پرید و چماق را از مرد خپله گرفت و چند بار محکم به سر او زد. از درون بته زار، صدای همهمه ای آمد.

ناگهان ضربه‌ای به سر تام خورد و تام خود را کنار جویبار کشاند و خون‎های صورتش را شست؛ بینی‎اش شکسته بود. بعد از جویبار گذشت و به کشتزار پا گذاشت و خزیده خزیده به خانه خودشان رفت و خوابید.صبح وقتی آفتاب به درون اتاق تابید همه خانواده صورت ِ تام را که خون بر روی آن خشکیده بود دیدند و تام همه چیز را به آنها گفت. مادر گفت: “همه بروید سر کار و بگویید تام مریض است.” تام به پدر گفت: “انگار دیشب اعتصاب را شکستند. ممکن است امروز به ما هم دو سنت و نیم مزد بدهند. من باید بروم. چون برای همه تان خطرناکم.” در همین موقع از بیرون صدای ماشین آمد. یک عده کارگر تازه به اردوگاه آمده بودند. معلوم شد اعتصاب را شکسته اند. مادر گفت: “به محض اینکه توانستیم بنزین بخریم، همه راه می‎اُفتیم می‎رویم. من نمی‎گذارم تام به تنهایی برود.” بعد همه غیر از تام به سر کار رفتند.

آن روز برای هر صندوق هلوچینی، دو سنت و نیم دادند! شب شد و مادر آمد. روزاشارن گفت: “با این اتفاقات چه طور می‎خواهید بچه من خوب و سالم به دنیا بیاید؟” مادر گفت: “بسه! زبانت را نگه دارامروز آن قدر کم مزد گرفته‌ایم که بهتر است اصلاً حرفش را نزنیم. ما ازاینجا می‎رویم.” ناگهان روتی آمد و گفت که وینفیلد از شدت گرسنگی آن قدر هلو خورده که دل درد گرفته و افتاده است! مادر به سرعت رفت و وینفیلد را از دستِ سه مرد بیرون کشید و به خانه آورد. موقع خوردن شام، پدر گفت: “تام! فکر می‎کنم کار یارو را ساخته ای.” عموجان گفت: “پلیس‎ها دارند همه جا را می‎گردند.” مادر به تام گفت: “می گویند انگار سر و صورت یارو زخم برداشته.

ولی تام تو قول داده بودی که دیگر از این کارها نکنی.”تام گفت: “مادر! من باید بروم.” مادر گفت: “تو می‎مانی. اَل! کامیون را بیاور جلوی در. یک تشک می‎گذاریم ته کامیون. تام رویش دراز می‎کشد. بعد یک تشک دیگر روی او می‎اندازیم و بقیه چیزها را می‎گذاریم روی تشک ها، تام می‎تواند از یک سوراخ نفس بکشد.” اما وقتی می‎خواستند بروند، نگهبانی به ماشین آنها نزدیک شد تا آن را وارسی کند. خانواده جود به نگهبان گفتند طرف‎های اردوگاه ویدپاچ مزد بیشتری به آنها پیشنهاد شده است و دارند به آنجا می‎روند. نگهبان، نور چراغ قوه را روی صورت پدر، عموجان و اَل انداخت و وقتی دید صورت هیچ کدام از آنها زخمی نیست، پی کار خودش رفت. آنها از باغ بیرون و به طرف شمال رفتند. روزاشارن ناله می‎کرد، و هوای سرد نیش می‎زد. تام از زیرتشک‎ها بیرون آمد و به اَل گفت که از راه‎های فرعی برود. مدتی در جاده‎های مارپیچ و کوهستانی جلو رفتند؛ تا اینکه به تابلو بزرگی در کنار جاده رسیدند که روی آن نوشته بود: “برای پنبه چینی کارگر می‎خواهیم.” تام به اَل گفت ماشین را نگه دارد. سپس به آنها پیشنهاد کرد که در مزارع پنبه به کار مشغول شوند و در واگن‎های کنار نهر زندگی کنند. گفت: “من هم تا وقتی صورتم خوب شود، می‎توانم زیر پل ِنهر قایم شوم. شب‎ها برایم غذا بیاورید.” صبح روز بعد، خانواده جود در مزرعه پنبه به کار پرداختند و تام در همان نزدیکی پنهان شد.

آنها، با خانواده دیگری به نام وین ریت در یک واگن زندگی می‎کردند و فقط پرده ای دو خانواده را از هم جدا می‎کرد. البته وضعشان از لحاظ خورد و خوراک بهتر شده بود.آن روز، تقریباً سه دلار و نیم کار کردند. شب وقتی در حال پختن غذا بودند، وینفیلد به درون واگن آمد و گفت روتی برای بیسکویت‎هایی که می‎خورده با چند بچه گلاویز شده و وقتی کتک خورده به آنها گفته که می‎رود برادر بزرگش را می‎آورد تا دختره را بکشد. روتی برای پز آمدن حتی گفته بود: “برادرم تا حالا دوتا آدم کشته! حالا هم چون یکی را کشته رفته قایم شده. می‎تواند بیاید و تو را هم بکشد.” مادر گفت: “وای خدای من!” بعد، غذا را به روزاشارن سپرد و کمی غذا برداشت و به مخفیگاه تام رفت. بعد از او خواست فوری به یکی از شهرهای بزرگ فرار کند. پرسید: “تام! حالا می‎خواهی چکار بکنی؟” تام گفت: “همان کاری را می‎کنم که کیسی کرد.

کاش همه با هم متحد می‎شدیم.” مادر گفت: “من چطوری از حالت خبر بگیرم؟ وقتی آب‎ها از آسیاب افتاد، برگرد پیش ما.”و راه افتاد که برود پیش اعضای خانواده . اما میان راه به یک صاحب مزرعه ای برخورد کرد که برای کار نیاز ب نیرو داشت. صاحب مزرعه از مادر در خواست کرد که برای کار به مزرعه ای که تنها دو کیلومتر فاصله داشت بیاید و آنجا مشغول کار شود. مادر قبول کرد که این کار را انجام دهد. پس از اینکه به خانه رسید ، سریعا ماجرای پنبه چینی را گفت و به همراه آن ها آقای وین ریت هم راه افتاد و گفت که با آن ها می آید. آقای وین ریت اما به مادر اشاره کرد که اگی و ال با هم مدتی است که دوست شده اند. مادر که این خبر را شنید ، فهمید که آقای وین ریت نگران دخترش است. این مسئله باعث شد که خیلی زودتر از آن چیزی که فکرش را بکنند ، این دو جشن نامزدی کوچکی با یکدیگر برگزار کردند. فردای آن روز پنبه چینی شروع شد. پنبه ها خیلی زودتر از آنچه که انتظار می رفت ، چیده شدند. چون که کارگر خیلی زیاد بود. کارگران نزدیک ظهر بود که بر می گشتند.

باران سختی می آمد. مریضی بین کارگران زیاد شده بود و این مسئله مادر را خیلی نگران می کرد. بسیاری از کسانی که در چادر ها بودند ، مرده بودند و از این جهت که پزشک هنوز بالای سر آنها نرفته بود ، نمی توانستند جواز کفن و دفن شان را صادر کنند. چاره ی دیگری هم نبود. آن ها مهاجر  بودند و مهاجرها هم همیشه در میان بدبختی ها زندگی می کنند. زارشان حامله بود. چند روز بعد از اینکه همان حوالی ماندند ، سیل جاری شد. سیل به حدی سهمگین بود که نمی شد اصلا در آنجا ماندگار شد. در این اوضاع واپس رزاشان نیز درد زایمانش شروع شده بود و هیچ کاری از طرف کسی بر نمیاد. مردان مشعول سد زدن بودند. اینقد همه مشغول بودند که هیچ کس دیگر برایش مهم نبود که چند لحظه ای می شود که بچه ی روزاشان مرده به دنیا آمده است.

سیل هر لحطه پیش تر می آمد. گویی چاره ای نبود باید سد را قوی تر می ساختند. عمو جان نگران این بود که نکند آب از این هم بالاتر بیاید و واگن را غرق کند. عمو جان نخستین کسی بود که به بچه ی مرده روزاشان واکنش داد. آن بچه دیگر مرده بود. کاری هم نمی شد کرد. بچه را در جعبه ی سیب زمینی گذاشتند و به جریان آب سپردند. روزاشان وقتی به هوش آمد ، سراغ بچه اش را می گرفت اما دیگر بچه ای نبود و مادر هم بدون آنکه بخواهد طفره برود کل قضیه را برایش تعریف کرد. روزاشان آنقدر بدبختی کشیده بود که دیگر حال گریه کردن را هم نداشت. آب بالاتر می آمد . پدر از مادر خواست که روزاشان را به جای بلند تری برساند ، چرا که او تحت هیچ شرایطی نمی توانست با آن ها از آنجا فرار کند و اگر آب بالا می آمد او از بین می رفت. آنها به سر جاده رفتند. در یک انباری جای گرفتند. پیرمردی در انباری در حال جان دادن بود. پسرکی که کنار نشسته بود با حالی پر از زاری رو به روزاشان کرد و گفت که پدرم از بس سهمیه غذایش را به من داده است که دارد جان می دهد. روزاشان کمی شیر از سینه ی خودش به مرد داد تا که از گرسنگی نمیرد.

تحلیل شخصیت های رمان خوشه های خشم

داستان خوشه های خشم  شخصیت های قابل توجهی دارد که هر کدام بار بخشی از داستان را به دوش می کشند. هر چند که رمان خوشه های خشم  بر اساس یک خط داستانی رویداد محور پیش می رود و به قولی حادثه محور است ، اما از سویی دیگر نیز می توانیم به جرئت بگوییم که شخصیت های مکمل آن در طول داستان نقش بسزایی در برجسته شدن نقش اصلی این رمان داشته اند و از این رو می توان هر کدام از آنها را تحلیل کرد. تحلیل هایی که برای شخصیت ها شکل می گیرد ، می تواند به شکل های متفاوت باشد. شما می توانید تحلیل های روانشناختی داشته باشید. می توانید تحلیل ادبی داشته باشید ، اما باید بگوییم که بهترین نوع تحلیل شخصیت ها این است که ابتدا به فضای ذهنی نویسنده سفر کنیم و سپس تحلیل کاراکترها را انجام دهیم.

 

ما در این بخش یعنی تحلیل شخصیت ها  ، سعی خود را بر آن گذاشته ایم که تا می توانیم به اعماق زندگی جان اشتاین بک سفر کرده و او را در زمان خودش به همراه داستان خارق العاده اش ، یعنی خوشه های خشم مورد تحلیل و بررسی قرار دهیم .شما نیز می توانید برای این مطالعه ی این بخش دو رویکرد داشته باشید. نخست اینکه پیش از مطالعه ی کتاب ، تحلیل این شخصیت ها را مطالعه کنید و بنای خود را بر آن بگذارید که در طول مطالعه ی این رمان با پیش فرض هایی که در این بخش به دست می آورید ، بسیار هدفمند و تحلیلگرانه این رمان را بخوانید و یا اینکه رویکرد دوم را انتخاب کنید. یعنی آنکه بگذارید پس از خواندن کتاب و مروری بر تمامی شخصیت های این کتاب ، آنگاه نظر خودتان را با نظری که ما در این بخش تحلیلی برایتان ارائه داده ایم تطبیق دهید و بنیید که چه میزان نظر شما و نظر جان اشتاین بک در نوشتن خوشه های خشم  هم سو بوده است. به هر طریق هر کدام از این رویکردها را در پیش می گیرید ، حتما و حتما به این بخش سری بزنید. چرا که تحلیل شخصیت ها باعث می شود که شما نیز یک تحلیل جامع از بخش های مختلف داستان داشته باشید و این بخش های مختلف این امکان را به شما میدهند که شما برای همیشه رمان را در خاطر بسپارید. پس حتما بخش تحلیل شخصیت ها را جدی بگیرید.

اما همانطور که گفتیم ، شخصیت های داستان خوشه های خشم  نسبت به دیگر داستان هایی که در این بخش بررسی کردیم ، بسیار ساده تر و خطی تر نگارش شده اند. عمدتا افراد این داستان نقش های کوچک اما تاثیر گذاری در طول داستان داشته اند _ به جز شخصیت های اصلی که در ادامه با آن ها آشنا خواهید شد _  اما دیالوگ هایی که آن ها بیان می کنند باعث نقش تاثیر گذار آن ها می شوند. پس  می توانیم از این بخش هم یک درسی داشته باشیم و آن این است که شخصیت پردازی ها در یک داستان حتما لزومی به مدت زمان حضور یک شخصیت در یک داستان ندارد بلکه شما می توانید در کوتاه ترین زمان ممکن و تنها با اشاره به این امر که دیالوگ های خوبی را به کار ببرید و یا فضاسازی مناسب داشته باشید ، یک شخصیت پردازی بی نظیر و ماندگار داشته باشید و داستان تان را پیش ببرید. این هدفی است که شما باید دنبال کنید. چه در حوزه ی داسنان نویسی و چه در حوزه ی نقد ادبی توجه به این نکته می تواند به شما بسیار کمک کند.

تام جود

محوری ترین شخصیت داستان خوشه های خشم ، تام جود است. اگر نگاهی به سیر داستان بیاندازید ، خواهید دید که تام جود ، بار داستانی اکثریت بخش های رمان را به عهده گرفته و آن ها را پیش می برد. اگر مروری بر ادبیات داستانی آمریکا داشته باشید ، حتما خواهید دید که شخصیت های برگرفته و اقتباس شده از تام جود بسیار است و تام جود یکی از آن شخصیت های ماندگار تاریخ ادبیات آمریکا است که در تمامی جهان ریشه دوانیده است و تبدیل به یکی از شخصیت های محبوب شده است. همانطور که می دانید از خوشه های خشم تا به کنون اقتباس های هنری بسیاری شده است. از جمله تیاترهای بسیاری که با تکیه بر متن و یا با اقتباسی از متن این رمان نوشته شده اند و چندین فیلم سینمایی که کارگردانان مشهور جهان از روی این داستان ساخته اند.

اما جدای از این اقتباس های داستانی ، از خودش شخصیت تام جود نیز اقتباس های هنری بسیاری ، خصوصا در رشته های مربوط به هنر های تجسمی ، صورت گرفته است که هر کدام از آنها تبدیل به بخشی از ماندگاری این شخصیت در تاریخ هنر و ادبیات دنیا شده اند. اما بعد ، این شخصیت با این حد از اقبال جهانی ، مورد تحلیل بسیاری از منتقدین ادبی در سراسر جهان نیز واقع شده است که در این مقاله سعی کرده ایم اجماعی بر تمامی آرای مربوط به این منتقدان داشته باشیم و یک جمع بندی از تحلیل این شخصیت را به ثمر برسانیم. ابتدا به امر یک بررسی سطحی بر روی جایگاه این شخصیت در رمان خواهیم داشت و سپس به تحلیل های گسترده تر و عمقی تر روی خواهیم آورد. تام جود ، شخصیت اول و یا نقش اول داستان خوشه های خشم است. وی همچنین فرزند مورد علاقه ی آقای جود و مادر است و بسیاری از کارهای خانواده بر روی دوش تام بنا نهاده شده است. او انسانی بسیار خوش فکر و سخت کوش است و در تمام زندگی خویش سعی کرده است که همه چیز را به دستان خویش و بدون اتکا به کسی دیگر بنا کند و روی پای خودش بایستد.

این امر از او انسانی قوی و رنج دیده ساخته است که در مصائب زندگی همیشه سر بلند و صبور ظاهر شود و همه ی مشکلات را بدون هیچ خشم و یا دلهره ای از زندگی ، به دستان خویش حل کند. نکته ی جالب توجهی که در زندگی او وجود دارد ، ذکر این نکته است که وی به دلیل یک قتل ناخواسته و غیر عمد چهار سال از عمر خویش را در زندان گذرانده است.

آنطور که در داستان هم می خوانیم ، وی در جریان یک درگیری برای اینکه از خود دفاع کند ، با بیل ضربه ای به شخصی می زند که به مرگ او ختم می شود و هیچ شاهدی نیز بر این مدعای وی که او  قصد دفاع از خود را داشته است ، پیدا نشده و وی به هفت سال زندان محکوم شد ، اما با این حال پس از گذشت چهارسال به قید ضمانت و تعهدی که در دادگاه داده است ، آزاد می شود و به زندگی بر می گردد. در فرهنگ آمریکا ، زندان نماد بیهودگی و پوچی است. انسان هایی که به زندان فرستاده می شوند ، انسان هایی هستند که در زندگی خویش و جامعه ی اطراف خویش نقشی موثر نداشته اند و به اصطلاح انگل جامعه شناخته می شوند.

البته این امر در بسیاری از جاها مثل زندانیان سیاسی کاربرد متفاوتی دارد ، اما درون مایه ی فرهنگ آمریکایی ختم به چنین برداشتی می شود که انسانی که به زندان رفته است ، دیگر لایق زندگی اجتماعی نیست و یا دیگر انسانی نیست که بتوان بر روی آن خشتی بنا کرد و به آن اعتماد کرد. اما ما در باب تام این را نمی بینیم. زندان رفتن او هیچ از جایگاه او نکاسته است و خود او نیز در زمان زندان ، عمر خویش را تلف نکرده و زندگی را در لحظه دنبال کرده است و به مدارجی هم رسیده است که در داستان مطالعه می کنیم که یکی از آن ها رانندگی کامیون است که وی مهارت آن را در زندان آموخته و از آن در طول سفر به غرب نیز استفاده می کند. او انسانی بسیار خدمتکار نیز می باشد. او سعی می کند که همیشه برای هر کسی هر خدمتی که از دستش بر میاید را انجام داده و هیچ چشم داشتی هم از این اتفاقات ندارد.

اما یک شخصیت بارز در اوست که همه را به گردش جمع می کند و ان شخصیت اخلاقی تام جود است. تام جود ، انسانی تماما اخلاقی است. اخلاق در وجود او کاملا نمایان است. البته تعریف اخلاق نیز در وجود او کاملا متفاوت با آنچه است که در ذهن ما می گذرد. او انسانی است که رنج خویش را به رنج دیگران ترجیح میدهد و تحت هیچ شرایطی حاضر نیست که برای کسی اتفاقی پیش بیاید و یا که احیانا کسی در رنج بیفتد تا که او آرام باشد. او در هر شرایطی سعی می کند که کمک های بی دریغش را به مردم هدیه کند. این امر باعث می شود که او یک اقبال گسترده را نصیب خود کند و همین اقبال نیز باعث می شود که او جریان عدالت خواهی را پایه گذاری کند و همه به فرمان او در بیایند. در واقع نقطه ی مرکزی شخصیت او دقیقا ذکر همین نکته است که وی توانست با دستان خالی و بدون هیچ پشتوانه ای و تنها با دارا بودن یک اخلاق بسیار مردم دارانه همه را به دور خود جمع کند و یک جریان عدالت جویانه ی کارگری راه بیاندازد که در باب آن بیشتر صحبت خواهیم کرد.

اما اگر بخواهیم کمی عمقی تر به شخصیت او نگاه کنیم و شخصیت او را بررسی کنیم ، باید به این امر اشاره کنیم که نقطه ی ورود او به داستان ، دقیقا نمایانگر یک فلسفه ی درونی در ذهن اشتاین بک است.اگر دقت داشته باشید ، تام جود پس از مدت ها تحمل زندان وقتی که از زندان آزاد می شود ، روحیه ای آرام دارد و به یک پذیرش درونی از زندگی رسیده است. این پذیرش درونی همان فلسفه ی زندگی اشتاین بک است که در دل تام جود ، شخصیت اصلی داستان خود ، نهادینه کرده است.

اگر بخواهیم این فلسفه را توضیح دهیم ، نیاز داریم که یک مقدمه بر روی آن داشته باشیم و آن را بررسی کنیم. فلسفه ی پذیرش ، سرفصل این بخش از تحلیل ماست. همه ی ما در زندگی در شرایط سخت و طاقت فرسای بسیاری قرار گرفته ایم که بسیار روی روحیه و توان ما برای زندگی تاثیر گذاشته اند. هر کدام از این دردها به نوعی توانسته اند بخشی از وجود ما را به خود اختصاص دهند و تاریخ زندگی ما را تشکیل دهند. اما این میان ، ما همیشه دو رویکرد نسبت به این غم ها و رنج ها داشته ایم که برای زندگی مان بسیار تعیین کننده بوده اند و خواهند بود.

رویکرد نخست ، رویکرد موافق با جریان غم هاست. در این رویکرد شما نیز همراه با غم ها ، جان به رنج می سپارید و دل به ناامیدی می دهید. انسان های بسیاری در دنیا هستند که هنگامی که به رنج های بزرگ بر می خورند ، خودشان را می بازند و بقولی خود را تسلیم نا امیدی می کنند. این بازندگی در برابر رنج ها زندگی ما را به تباهی می کشاند و ما را از قامت یک انسان به زیر می کشد.

در واقع جان اشتاین بک صراحتا به این امر اعتقاد دارد که انسان زمانی از کرامت انسانی بی بهره می شود و آن را از دست میدهد که خود را نا امید در برابر غم ها ببیند. متاسفانه اگر بخواهیم با یکدیگر صادق باشیم ، باید بگوییم که اکثریت قریب به اتفاق انسان ها نیز در همین دسته قرار دارند. اما دسته ی دومی نیز وجود دارد که اختصاص به رویکرد دوم دارد. رویکرد دوم آن است که ما بعنوان یک انسان بر خلاف جریان رنج قرار بگیریم. اگر بخواهیم کمی این شرایط را توصیف کنیم ، باید بگوییم که بسیاری از انسان ها در زندگی هستند که در شرایط سخت ، بجای گم کردن خودشان و بجای اینکه امیدشان را از دست بدهند ، تصمیم به صبوری می گیرند و هر اتفاقی که در زندگی شان از قبیل رنج و غم می افتد را درسی برای خودشان می دانند و هر کدام از این درس ها را در کنار یکدیگر گذاشته و کتاب صبر در زندگی را به رشته ی تحریر در می آورند.این در نگاه جان اشتاین بک عین مفهوم عزت انسانی است. انسان ها زمانی عزت مند می شوند که بتوانند با گذر از نا امیدی به مرحله ی تدبیر برسند و صبوری را به یاس ترجیح دهند. حال با وجود این مقدمه قصد داریم که به مبحث تحلیل شخصیت تام جود و فلسفه ی پذیرش جان اشتاین بک ورود کنیم. اشتاین بک می گوید که انسان ها در سختی های زندگی ، آب دیده می شوند و هر سختی برای انسان فرصتی است که درون خود و روحیه ی خود را قوی تر کند تا که به یک آرامش در زندگی خود برسد.

 

از نگاه اشتاین بک انسان ها در طول زندگی خود با هزاران شرایط سخت روبرو می شوند و این شرایط سخت در زندگی هر نفر بسته به سن و سال ، جغرافیا و شرایط فرهنگی متفاوت ، مختلف است. اما هر کدام از این دردها ، بسته به موقعیت مکانی و زمانی برای انسان ها بسیار تعیین کننده در انتخاب مسیر زندگی  و نوع زندگی کردن می باشد. اشتاین بک معتقد است که انسان ها از دو دسته ی بالا جدا نیستند و این حق آنهاست که به اختیار انتخاب کنند که عزت مند زندگی کنند یا آنکه از کرامت انسانی بی بهره شوند. اگر انسان بتواند به این درک برسد که هیچ دردی را ابدی نیست ، آنگاه به این مسئله پی می برد که زندگی بیش از پرخاش ، نیاز به پذیرش دارد.

تام جود مثال واضح انسانی است که رویکرد دوم را در زندگی خویش اعمال کرده است.  تام جود زمانی که در زندان به سر می برده است ، به این درک از زندگی خویش می رسد که برای هر مشکلی راه حلی است که تنها با صبوری می توان آن را یافت. هر چند که ما هیچ درکی از زندانی شدن تام جود در داستان نداریم و نویسنده به آن اشاره ای نکرده است.اما این پذیرش و این درک از صبر در برابر مشکلات زندگی را در جای جای داستان می بینیم و شاهد آنیم که تام جود به یک باور جدید و به یک اندیشه ی جدید در زندگی رسیده است که می تواند تمامی مشکلات را مدیریت کند و برای هر کدام راه حلی ارائه دهد. اشتاین بک به ما می گوید که استمرار رنج ها در زندگی برای ما تمرینی است که راه مقابله با بی صبری ، ناامیدی و …. را یاد بگیریم و از آن در زندگی بعنوان یک عامل عزت بخش استفاده کنیم و نگذاریم که هیچ چیز ما را از پای در آورد. از این رو تام جود ، انسانی است که در زندان در جهار سال متوالی آموخت که حتی اگر برای بی گناهی به زندان فرستاده شود و چهار سال از زندگی اجتماعی ، خانه و خانواده و … هم دور باشد ، باز هم می توان زندگی کرد و می توان به فردایی که آن سوی میله هاست ایمان داشت. این رمز موفقیت انسان از نگاه اشتاین بک است که در زندگی تام جود منعکس شده است.

انسان بدون امید هیچ است ، اما ناامیدی را نیز نمی توان انکار کرد. اما در ادامه اگر بخواهیم یک نظر شخصی نیز به این امر و این فلسفه ی فکری جان اشتاین بک اضافه کنیم ، باید بگوییم که پذیرش در زندگی نیاز است ، اما تلاش برای تبدیل پذیرش به پرش هم امری است که انسان ها باید به آن توجه داشته باشند. غم درست مانند یک مانع در زندگی است. انسان هایی که دچار غم می شوند ، درست مانند افرادی هستند که به یک مانع می رسند و این مانع را می بیند ، اما تن به یاس می دهند و قدرت خود را انکار می کنند.

انسان هایی که به پذیرش رسیده اند ، مانع را درک کرده و سعی می کنند راهی پیدا کنند که مانع از میان برداشته شود. اما انسان هایی نیز این میان هستند که پذیرش را تبدیل به یک فرصتی برای پرش از روی مانع می کنند. در واقع هر انسان توانایی هایی دارد که اگر به آن ها واقف شود ، می تواند از روی همه ی موانع زندگی پرش کند. این امر را به خاطر داشته باشید که انسان ها در زندگی ، گاها نیاز به آن دارند که بجای تکیه بر راه حل ها ، به حلال مشکلات خودشان هستند ، فکر کنند و از سمت خود راهی برای رد شدن از موانع پیدا کنند. هر انسانی با نیروی ذهن و قدرت جسم ، می تواند از هر مانعی پرش کند ، تنها کافیست ابتدا خود را باور کند و سپس راه پرش از روی موانع زندگی را بیاموزد. تام جود تنها کسی است که به جرئت می توان گفت این راه را آموخته و آن را در زندگی خود با خانواده ی خویش پیاد می کند. تام به جد محل اتصال همه ی اعضای خانواده به یکدیگر است و او اگر این میزان از آرامش و پذیرش را در وجود خویش ندااشت ، هرگز خانواده ی جود به کالیفرنیا نمی رسیدند.

اما بعد ، دومین بخش تحلیل از شخصیت جیم ، مربوط به زمانی است که وی در جریان سفر به غرب قرار می گیرد. سفر غرب ، نشان دهنده ی یک مسیر تحول در زندگی تمام اعضای خانواده جود ، به خصوص تام است. این را به چه جهت عرض می کنیم. به این دلیل که ما در لایه های پنهان این داستان دو سفر روحی از تام شاهد هستیم. یک سفر درونی که به خود شناسی منجر می شود و یک سفر جمعی که به ارتباط اجتماعی تام منجر می شود. تام پس از اینکه در دوره ی خود شناسی در زندان به فلسفه ی پذیرش در زندگی دست پیدا می کند ، تحت تاثیر نصیحت های کشیش کیسی قرار گرفته و به این باور می رسد که در زندگی هیچ انسانی نمی تواند تنهایی به یک هدف بزرگ دست پیدا کند و تنها می تواند با اتکا به نیروهای خود و قرار گرفتن در جریان یک جمع ، به هدف های بزرگ دست پیدا  کند. این اتفاق در تام یک رویداد بزرگ دیگر یعنی سامان دهی تفکرات در راه رسیدن به یک هدف بزرگ را ایجاد میکند.

او انسانی خود ساخته است و در جریان سفر به غرب این امر را به بهترین شکل ممکن نشان میدهد و هنگامی هم که به غرب می رسند ، او مدیریت یک جریان عدالت خواهی را در دست می گیرد. اگر باز هم بخواهیم در این امر عمیق شویم ، می بینیم که تام به چه میزان تحت تاثیر دوره ی زندان و دستاوردهای روحی آن دوره تلاش می کند تا که دیگر هیچ کس در زندگی به دردی که او مبتلا شده و به علت بی عدالتی به زندان افتاده است دچار نشود. جان اشتاین بک در این داستان نه تنها در قامت یک جامعه شناس و تاریخ پژوه عرض اندام کرده است ، بلکه قدرتمند تر از هر روانشناسی به تحلیل هر شخصیت پرداخته است و سعی کرده است که شخصیت هایی بسیار عمیق و چند لایه بسازد. اگر خاطرتان باشد در هفته های پیش به این امر اشاره کردیم که به هر میزان که داستان دارای لایه های عمیق تر بسیاری باشد ، خواندنی تر و ارزشمند تر خواهد شد.

ساز و کار شخصیت پردازی جان اشتاین بک در این داستان بر روی شخصیت تام نماد یک شخصیت پردازی بی نظیر در دنیای ادبیات داستانی است. اگر دقت کرده باشید ، جان اشتاین بک در این داستان بر خلاف تمامی قواعد نویسندگی که تنها بر روی شخصیت پردازی فیزیکی بنا شده است ، شخصیت پردازی روحی صورت می دهد. این کار به جد در ادبیات داستانی بی نظیر است. هر میزان که ما در این داستان عمیق شویم و هر میزان که در شخصیت ها دقیق تر نگاه کنیم ، نکاتی را می بینیم که راه را برای نویسندگی خلاقانه برای ما هموارتر می کند. اگر بخواهیم یک جمع بندی بر روی شخصیت تام داشته باشیم ، باید بگوییم که او یک انسان خود ساخته ، اخلاقی و بسیار با عزت است که در ذهن اندیشه ها و آرمان های بزرگی دارد که برای رسیدن به هر کدام از آن ها بسیار بسیار تلاش کرده و سعی می کند که با اتکا به نیروی خود و استفاده از راه هایی که دیگران به او پیشنهاد میدهند ، بهترین نتیجه را حاصل کرده و به آن دست پیدا کند.

او بنا بر آنچه که گفتیم ابتدا در زندگی به فلسفه ای جدید تحت یک دوره ی خود یابی در زندان می رسد که ما نام آن را فلسفه ی پذیرش گذاشتیم. فلسفه ی پذیرش به این معناست که یک انسان از مشکلات زندگی درس گرفته و آن ها را به قدرتی برای صبر و پرش از موانع زندگی تبدیل کند. اما بعد ، هنگامی که از زندان آزاد می شود ، به این مفهوم نو در زندگی دست پیدا می کند که می تواند در زندگی یک جمع و یا جامعه موثر باشد. او در این مسیر تحت راهنمایی های کشیش به این نتیجه می رسد که با داشتن یک روحیه ی خود اتکا و ورود به جامعه می توان به هدف های بزرگ دست پیدا کرد. در یک شمای کلی او با تفکر مبارزه با بی عدالتی و اتکا به فلسفه ی پذیرش ، به جریان سازی در جهت مبارزه با بی عدالتی می پردازد و سعی می کند که همه ی دردها را به جان خود خریده تا که مفهوم عدالت در جامعه به منصه ی ظهور برسد.

 مادر خانواده ی جود

مادر خانواده ی جود ، که در داستان بیش تر در قالب مادر تام از آن یاد شده است ، دیگر شخصیتی است که نقش محوری در داستان بازی می کند. یکی دیگر از نکاتی که پیش از ورود به تحلیل این شخصیت باید خمت شما عرض کنیم ، ذکر این نکته است که هر کدام از شخصیت های اصلی این داستان در جایگاه خود می توانند در نقش ، شخصیت اول یا همان نقش اصلی داستان مورد بررسی قرار گیرند و تحلیل شوند و این یکی دیگر از هنرهای این نویسنده ی بزرگ یعنی جان اشتاین بک است. اما برویم سراغ مادر تام. مادر تام در این داستان به عنوان یک زن تمام عیار که به جد به وظیفه ی زن بودن خویش در خانواده آشنایی دارد ، معرفی شده است. او برای خانواده نقش یک قلعه ی مستحکم را بازی می کند که سعی دارد همه ی اعضای خانواده را زیر سایه ی مهربانی خود جمع کرده و اتحاد خانواده را حفظ کند. او برای تمامی دردهای خانواده یک نقطه ی آرامش محسوب می شود و سعی می کند که برای همه ی دردهای خانواده درمانی احساسی فراهم کند.

اگر در ویژگی های مادر تام عمیق شویم ، خواهیم دید که او به چه میزان مرکزیت خانواده را تشکیل می دهد. این امر نیز یکی از سنت شکنی های جان اشتاین بک در این داستان است. اگر تاریخ را خصوصا تاریخ جامعه ی آمریکا در این دوره را مطالعه کنید ، خواهید دید که خانواده ها مرد محور است و تبعیض جنسیتی در بین جامعه به شدت موج میزند. اما جان اشتاین بک در این داستان به جای پرداختن به باور عامه واقعیت های پنهان جامعه را بیان کرده و سعی می کند که تاریخی حقیقی از داستان را در اختیار مخاطب قرار دهد. در این رمان جان اشتاین بک سعی کرده است که با در مرکز قرار دادن مادر تام تمام باورهای غلط جامعه ی آمریکا را نیز در مورد زنان مورد نقد قرار دهد.

اگر دقت کنید ، می بینید که چقدر همه ی تصمیمات خانواده ی جود ، به مادر خانواده بستگی دارد و از سویی دیگر نیز می بینیم که چقدر پدر تام نقش کمرنگی در داستان دارد. اما سوال اصلی این است که مادر تام چه ویژگی هایی دارد و چگونه توانسته است در جامعه ی مرد محور امریکا این میزان از مرکزیت و قدرت را به دست بگیرد. نخستین ویژگی ای که می توانیم برای این شخصیت در داستان بر بشماریم ، قدرت ارتباط وی با تمام اعضای خانواده است. او با همه ی اعضای خانواده رابطه ای عاطفی دارد و این شرایط را برای آن ها فراهم آورده است که بدون هیچ پوششی حرف هایشان را با مادرشان بزنند. این ارتباط باعث شده است که وی رگ خواب تمام اعضای خانواده را در دست بگیرد و در همه ی شرایط بتواند آن ها را مدیریت کند. اما دومین نکته ای که می توان  در باب قدرت او بعنوان هسته ی اصلی خانواده گفت ، نیرو و قدرت فداکاری اوست. او همیشه سعی دارد که با فداکاری خود رنج ها را به جان خریده و آن را به خانواده ی خویش منتقل نکند. این امر را در مرگ مادر بزرگ شاهد هستیم . او هیچ به روی خودش نیاورد تا که مبادا هیچ کس تحت تاثیر این خبر ذره ای رنج را تحمل کند.

اما از همه ی این امور مهم تر ، او فلسفه ای در ذهن دارد تحت عنوان فلسفه ی اتحاد. از نگاه او خانواده تا زمانی مفهوم و معنا پیدا می کند که اصل اتحاد در آن رعایت شده باشد. در واقع از نگاه او این اصل اتحاد و همدلی خانواده است که یک خانواده را تبدیل به یک خانواده می کند. او برای این امر بسیار تلاش می کند. حتی در تمامی داستان و در تمام طول سفر شاهد آن هستیم که او نگران این امر است که مبادا خانواده از یکدیگر بپاشد و یا که ذره ای چند پارگی در آن ایجاد شود. اگربخواهیم شاهد مثال دیگری برای این فلسفه ی زندگی او بیاوریم ، ذکر این نکته است که او در زمانی که همه قصد مهاجرت به غرب را داشتند ، نگران آن بود که مبادا تام را نبیند و به همین خاطر قصد داشت که همراه خانواده به سمت غرب حرکت نکند و آنقدر صبر کند تا که روزی با تام به غرب بیاید. جایگاه و ارزش زن در جامعه ی آمریکا ، تصویر تمام قد مادر خانواده ی جود در رمان خوشه های خشم می باشد.

پدر خانواده ی جود

پدر خانواده ی جود ، دیگر شخصیت نمادین داستان خوشه های خشم می باشد. او انسانی دلسوز است و نماد طبقه ی کارگر در داستان خوشه های خشم می باشد. او تمام زندگیش و دار و ندارش یک مزرعه بوده است که آن هم از او گرفته اند و او حالا هیچ چیزی برای عرضه کردن در زندگی ندارد و هیچ دلخوشی ای در زندگی نمی ببیند.

او عاشق خانواده ی خود است. او دوست دارد که موثر باشد و این احساس همیشه او را در معرض سخت ترین اتفاقات زندگی قرار میدهد. اگر بخواهیم کمی عمیق تر به شخصیت او نگاه کنیم باید بگوییم که پدر جود ، که بیش تر با نام پدر تام در داستان از او یاد می شود ، یک پشتیبان تمام عیار برای خانواده اش است. او درست مانند یک کوه قوی است و برای خانواده اش دل می سوزاند. او شاید آنچنان که باید و شاید نگاه احساسی به فرزندانش نداشته باشد ، اما حاضر است همه ی زندگیش را بدهد تا که یک لحظه فرزندانش در درد و گرفتاری به سر نبرند. این امر دقیقا نشان از روحیه ی صاف و صادق کارگری وی دارد. در واقع جان اشتاین بک قصد داشته است با نگاهی عمیق به این شخصیت و به تصویر کشیدن او در قاب رمانش ، به این نکته اشاره کند که جامعه ی کارگر آمریکا ، با تمام گرفتاری هایی که دارند و با تمام رنج هایی که به جان می خرند ، یک چیز را در زندگی اولویت می دانند و آن ارزش های خانوادگی است.

آنها جانشان به خانواده ی شان بسته است و با هر آنچه که در دست دارند سعی می کنند ، خانواده ی خود را شاد نگه دارند. افتخار آنان داشتن فرزندانی سالم و قوی است و دل خوشی آنان خرده زمینی است که واگویه های دل غمگین خود از مشکلات زندگی را در دل آن بکارند و هر ساله نیز به فصل درو همه را خوشه خوشه بچینند و از میان بردارند.

اما از این ها که بگذریم ، یک رویداد در این داستان برای پدر تام اتفاق می افتد که نشان از نابودی تمام امیدهای زندگی وی است. اگر یادتان باشد ، گفتیم که تمام دلخوشی و افتخار جامعه ی کارگر این است که تمام زندگی شان را صرف خانواده و سلامتی آن ها کنند و کاری کنند که هیچ رنجی به آن ها وارد نشود.اما در صحنه ای از رمان شما شاهد آن هستید که تلاش های پدر تام برای درست کردن سد با شکست روبرو می شود و او یک آن تمام وجود خود را خرد شده می بیند و به همسرش پناه می برد و درست مانند بچه ای به دنبال او می رود تا که شاید دردهای تمام زندگیش را این بار همسرش دوا کند. این صحنه به جد یکی از غم انگیز ترین صحنه هایی است که جان اشتاین بک خلق کرده است و در تمامی آثار اقتباسی ای هم که از روی خوشه های خشم ساخته شده است  ، مورد توجه بوده و بصورت دراماتیکی تصویر شده است. در آخر ، باید گفت که اگر به دنبال تصویر تمام نمای یک کارگر در جامعه ی آمریکا هستید ، هر چه در کتاب های تاریخ خوانده اید را بگذارید کنار و به پدر تام بپردازید. پدر جود ، شفاف ترین تصویری است که در عمر خود ، از رنج های یک کارگر خواهید دید.

جیم کیسی

جیم کیسی ، کشیش گوشه گیری است که بار اخلاقی داستان را بر دوش دارد. جیم کیسی نماد یک انسان آزاده است. او کشیش شهر بوده است ، اما به این دلیل که احساس کرده است که دلش آنچنان که باید و شاید برای موعظه کردن پاک نیست ، از این کار کناره گیری گرده است و گوشه نشینی را در پیش گرفته است. او نخستین تصویر دیالوگ محور را در رمان خوشه های خشم ایجاد می کند. او و تام نخستین دیدار دیالوگ محور و یا بعبارتی مقدمه ی داستان را شکل میدهند.

بسیاری از منتقدین ادبی بر این باورند که جیم کیسی توسط جان اشتاین بک وارد داستان شده است تا مسئولیت تم سازی در داستان را بعهده بگیرد. این امر یکی از تکنیک های نویسندگی است. هر داستانی یک درون مایه دارد و این درون مایه می تواند حاصل تعاملات بین چندین فرد یا چندین رویداد در داستان باشد و یا اینکه توسط یک شخص بر داستان سایه بیفکند. جیم کیسی در داستان خوشه های خشم ، دقیقا شخصیتی درون مایه پرداز است. جیم کیسی ویژگی های بسیار جالبی را در داستان از خود نشان میدهد. شاید مهم ترین ویژگی او آزادگی اوست. او انسانی بسیار صادق است. او با اینکه یکی از مهم ترین شخصیت های مذهبی را در شهر بر عهده دارد ، درگیر این شخصیت و مقام پرستی نمی شود و زمانی که احساس می کند که به هیچ وجه دلش با سخنانش صاف نیست ، آن را رها می کند و به تهذیب نفس می پردازد. دیگر ویژگی بارز او این است که او هیچ گاه انسان ها را قضاوت نمی کند.

اگر در خاطرتان باشد ، گفتیم که یک زندانی در فرهنگ آمریکا نماد پوچی است و کسی دیگر روی او حساب باز نمی کند. اما جیم کیسی بدون اینکه بخواهد قضاوتی روی تام داشته باشد ، با او همراه می شود تا که خانواده اش را پیدا کند و بعد هم همراه او می شود و در تمامی صحنه های مسافرت کنار او به عنوان یک رفیق می ماند و از او انسانی نو می سازد.جیم کیسی بر روی رفتارهای تام بسیار تاثیر می گذارد و آموزه هایی در اختیار او می گذارد که تام را تبدیل به یک فعال اجتماعی می کند. او تام را از پیله ی خود بیرون می کشد و سعی می کند که قابلیت های او را بر همگان آشکار سازد.

و اما آخرین ویژگی و شاید مهم ترین ویژگی او ، معرفتی است که او در راه رفاقت به خرج میدهد. شاید از این شفاف تر نمی توان گفت که جیم کیسی نماد مرام و مردانگی برای تام است. او در جایی از داستان حاضر می شود که به جای تام به زندان برود تا که تام به آن هدف بزرگ خویش که مبارزه علیه بی عدالتی است ، دست پیدا کند و این امر صحنه ی بسیار دراماتیکی را در داستان شکل میدهد.

رزاشارن

رزا شارن دختر بزرگ خانواده ی جود می باشد و همسر کانی. او انسانی بسیار مهربان با آرزروهای بزرگ در سر است. او به هنگام مهاجرت ، باردار است. او و کانی در آرزوی یک زندگی رویایی در شهر  به سر می برند و به همین شوق راهی غرب می شوند. اما این آرزو در همان بدو ورود به غرب در نطفه خفه می شود. کانی او را رها می کند و بچه ای که در شکم دارد نیز مرده به دنیا می آید و اینگونه سقف تمام آرزوهایش روی سرش خراب می شود. اما او در پایان داستان صحنه ای را رقم می زند که بسیار تاثیر گذار است ، او با تمام وجود خویش جانش را برای یک پیرمرد می گذارد و بذر امید را در دل او می کارد .چیزی که در دل او واژگون شده است.

پدر بزرگ

پدر بزرگ ، یک شخصیت نهان در داستان خوشه ی خشم می باشد. او بنیان گذار مزرعه ی جود است و سالها عمرش را صرف آبادانی مزارع کرده است ، اما حالا باید در روزهای پایانی عمرش که دیگر ضعف شدید جسمانی بر او غالب شده است و از مریضی رنج می برد ، مزرعه را ترک کند و به غرب برود. وی با میل خویش این کار را نمی کند. درست در روزی که قرار است وی مزرعه را ترک کند ، قصد ماندن می کند و علاقه اش به مزرعه مانع رفتن او می شود. اما خانواده با ریختن قرص خواب آور در قهوه ی او ، او را به زور سوار ماشین کرده و به غرب می برند. اما او به غرب نمی رسد و در میانه ی راه جانش را تسلیم خداوند می کند. او هرگز رنگ دیار دیگر و مزرعه ی دیگر را ندید و عشق به مزرعه و وطن باعث شد که دوری را تاب نیاورد و تنها چند روز پس از جدایی از مرزعه جانش به سمت وطنش پر کشید و در غربت جان داد.

مادر بزرگ

مادر بزرگ نیز زنی مهربان و به شدت مذهبی است. او نیز چون مادر تام نقش بسیاری در جمع آوری خانواده به دور هم داشته است ، اما او نیز چون همسرش مریض است و سن و سالی از او گذشته است. او نیز چند روز بعد از مرگ همسرش ، در زمانی که خانواده جود به کالیفرنیا می رسد ، فوت می کند.

ال جود

ال ، پسر شانزده ساله ی خانواده ی جود است. او برادر تام است و به تام علاقه ی بسیاری دارد. او پسری بسیار شر و شور است و اکثر وقتش را به ولگردی و دختر بازی می گذراند. اما تخصص بسیاری در مکانیک ماشین دارد و این امر باعث می شود که بسیار مورد توجه پدر تام قرار بگیرد. او در مسیر غرب بارها و بارها به داد خانواده ی جود و ویلسون می رسد و ماشین را تعمیر می کند. او در سفر غرب ، به برادرش علاقه ی بسیاری پیدا می کند و او را به عنوان یک الگو مورد تحسین قرار میدهد. اما هر چه به پایان داستان نزدیک می شویم ، سیر تحول او را می بینیم و شاهد آن هستیم که به چه میزان انسان سر به راه و درست کاری می شود و با دختری به نام اگنی ازدواج می کندو برای خود زندگی تشکیل میدهد. او نماد تحول در داستان می باشد. او از یک پسر ولگرد تبدیل به یک مرد واقعی می شود.

خانواده ویلسون

خانواده ی ویلسون ، یکی از رهگذران مسیر غرب بودند که در اتوبان شماره ی ۶۶ با خانواده ی جود دیدار کردند. خانواده ی جود کنار چادر آن ها چادر بر پا کردند و به معاشرت پرداختند. در زمان مرگ پدر بزرگ این خانواده در تسلی خاطر خانواده ی جود بسیار نقش داشتند.

کانی

کانی همسر رزاشارن است. او شخصیتی بی ثبات دارد و مدام در رویاهایش به سر می برد. او پس از اینکه به کالیفرنیا می رسند ، خانواده ی جود و همسرش را رها می کند و به سراغ زندگی خود می رود. او نماد بی وفایی ، بی ثباتی و خودخواهی در داستان می باشد.

نوآ جود

نوآ برادر بزرگتر تام است.او از دوران کودکی و  در زمانی که متولد می شده است دچار نقص عضو شده است. او در نیمه ی راه خانواده را رها می کند. او پیش از رفتن با تام صحبت میکندو می گوید که من دیگر دوست ندارم که در خانواده زندگی کنم و احساس می کنم که خانواده ام آن قدر که دیگر بچه هایشان را دوست دارند ، مرا دوست ندارند. او خانواده را ترک می کند و مادر برای اولین بار با یک دل شکستگی مواجه می شود که خانواده دچار جدایی و از هم پاشیدگی شده اند. او نخستین کسی است که داغ اتحاد را بر روی دل مادر می گذارد.

عمو جان

او عموی تام است. او در زندگی خود یک درد عمیق دارد و آن مربوط به زمانی می شود که همسرش زمانی که باردار بوده است ، دچار شکم درد می شود و عمو جان از آوردن پزشک بالای سر همسرش امتناع می کند و همسر و بچه اش را به دلیل همین کار اشتباه از دست می دهد. او از آن زمان تا به کنون یک درد بسیار درون خود احساس می کند و هر زمان از این قضیه احساس افسوس می کند که چرا آن زمان این اشتباه را مرتکب شده است. او همیشه احساس گناه می کند و زمانی که بچه ی رزاشان مرده به دنیا می آید ، او کسی است که بچه را درون جعبه ی سیب زمینی می گذارد و به آب می اندازد. این اتفاق ارجاعی به همان بچه ی مرده در شکم  همسرش نیز دارد. او باز هم در برابر نا امیدی قرار می گیرد و ناامیدی را به جریان آب که خود نشان از ویرانی زندگی اوست می سپارد.

روتی جود

روتی جود یکی از خواهران تام است. او با شاخ و شانه کشیدن برای یک کودک دیگر در جریان یک دعوا و گفتن این حرف که برادرش دو تا آدم کشته است و به زودی سراغ آن ها می آید ، جان تام را به خطر می اندازد و تام مجبور به فرار می شود.

وینفیلد

وینفیلد پسر بچه ی ده ساله خانواده جود است. مادر بسیار نگران اوست. چرا که غذای درست و حسابی به او نمی رسد و مادر نگران رشد اوست. او بچه ای بسیار شیطان و شری است.

اگنی

دختری است که ال عاشقش می شود و با ال ازدواج می کنند. آنها تصمیم می گیرند که برای خود مستقل زندگی کرده و راه و رسم زندگی را خودشان بیاموزند.

فلوید

یکی از افرادی است که به غرب مهاجرت کرده است. او کارگری است که تحت تاثیر حرف های کیسی و تام به جنبش کارگری می پیوندد. اما او کسی است که جریان کیسی را به پلیس لو میدهد و موجب دستگیری کیسی می شود.

مولی

او مردی است که به علت عشق زیاد به زمین هایش از اوکلاهاما نرفته است و با وجود دوری از خانواده همچنان بر روی زمین هایش زندگی می کند. او راه خانه ی عمو جان را به تام و کیسی نشان میدهد.

خوانش  و تحلیل شخصیت های داستان خوشه های خشم ، به شما یک قاب تمام عیار از زندگی مردم آمریکا در آن دوره ی تاریخی را هدیه می کند. این رمان ارزش بارها خواندن دارد ، این را سابقا نیز گفته ایم. اما اگر می خواهید به ارزش های این رمان بیشتر پی ببرید ، سعی کنید که چندین بار رمان را بخوانید و هر بار روی یکی از شخصیت های اصلی رمان تمرکز کنید و ویژگی های شخصیتی اش را برای خودتان یادداشت کنید. مطمئن باشید که این رمان می تواند چندین پله سواد ادبی شما را ارتقا دهد. همچنین دوستانی که از این تحلیل ها برای کلاس های نویسندگی بهره می برند و شخصیت ها را دستمایه ی نوشتن داستان هایشان می کنند ، نیز می توانند یک دوره ی کامل شخصیت پردازی را در درون این کتاب آموزش ببیند و تمرین کنند. پس با دقت بیشتری به شخصیت ها بپردازید. ما در این تحلیل ، حتی شخصیت های فرعی و بسیار فرعی را نیز آورده ایم و سعی کرده ایم که به بهترین شکل ممکن اطلاعات و تحلیل آن ها را در اختیار شما قرار دهیم. این شاید نخسین باری است که حتی شخصیت هایی که یکبار هم اسمشان در داستان آمده است را برایتان لیست کرده ایم. امیدواریم که به اهمیت این رمان پی برده باشید و هر بخش از این رمان را با دقت بسیار مورد مطالعه قرار دهید.

نقد و بررسی رمان خوشه های خشم

رمان خوشه های خشم یکی از پر بحث ترین رمان های تاریخ ادبیات جهان است. این رمان بسیار زودتر از آنچه که انتظار می رفت در دنیا مطرح شد و به بسیاری از زبان های دنیا ترجمه گشت. خوشه های خشم ، برای سالیان سال ، یکی از رمان های پر بحث در میان آمریکایی ها و دیگر ادیبان جهان بود. اما این مسئله تنها به ادبیات ختم نشد و بسیاری از سیاستمداران ، جامعه شناسان ، فیلسوفان ، روانشناسان و جامعه شناسان نیز در باب آن اظهار نظرهایی کردند که به دنبال خود تشویش هایی را نیز در جامعه ی آمریکا به همراه داشت. این رمان توانست پس از سالها جایگاه ادبیات را در آمریکا زنده کند و از ادبیات به عنوان یک عامل تاثیر گذار در سیاست و جامعه یاد کند.

بنا بر آنچه که روزنامه های آن دوره روایت می کنند ، این رمان به حدی جنجال به پا کرد که در بسیاری از ایالت ها فروش آن برای مدتی محدود شد و دردسرهایی برای دولت آمریکا را به همراه داشت. اما به هر طریق ، باید به این مسئله ایمان آورد که ادبیات راه خود را پیدا می کند و چون جوی در دل صخره ای نفوذ می کند و به دریا متصل می شود.

دریا برای ادبیات همان آگاهی است و کسانی که در دریای ادبیات غوطه ورند ، همان کسانی هستند که در سرزمین آگاهی ها زندگی می کنند. بارها و بارها به تاثیر رمان در تاریخ کشورها اشاره کرده ایم و حتی به این موضوع نیز در بسیاری از رمان ها پرداخته ایم که به چه میزان یک رمان توانسته است دیدگاه جهان را به یک کشور تغییر دهد. از این رو بسیار خرسندیم که امروز کمپینی راه اندازی کرده ایم که این فرصت را به مردم شریف ایران میدهد که با امنیت کامل در دریای آگاهی ادبیات شنا کنند و بهترین و جامع ترین تحلیل ها را مورد مطالعه قرار دهند.

اما بعد اگر بخواهیم تحلیل رمان خوشه های خشم را شروع کنیم باید بر روی این مسئله تاکید کنیم که این رمان بسیار رمان نماد محوری است و می توان در آن نشانه های سمبلیسم را مشاهده کرد. اما با این اوصاف ما سعی می کنیم که هر کدام از این نمادها را بطور جداگانه و با تکیه بر امر خلاصه نویسی و طبقه بندی موضوعی برایتان توضیح دهیم تا امکان درک جامع این رمان برایتان فراهم شود. از این رو نقطه ی شروع این تحلیل را بررسی زندگی کارگران و ارتباط آن ها با دولت بیان می کنیم.

اگر دقت کرده باشید ، ما در این داستان بطور مستقیم با دو قشر و بطور غیر مستقیم با یک قشر در ارتباط هستیم. قشر کارگر و قشر سرمایه داران و مستشارانشان ، اقشاری هستند که ما بطور مستقیم با آن ها سر و کار داریم و در داستان ردی از آن ها می بینم و دولت مردان و سیاستمداران قشر و گروهی می باشند که ما بطور غیر مستقیم با آن ها سر و کار داریم. پس باید هر کدام از این اقشار را مورد بررسی قرار دهیم و ویژگی های آن را مورد تحلیل قرارداده و نقش آن ها را در رمان مورد بررسی قرار دهیم . اما پیش از اینکه بخواهیم به این مسئله ورود کنیم ، باید یک مقدمه از ارتباط این سه قشر با یکدیگر را برایتان شرح دهیم.

قشر کارگر به عنوان قشر ضعیف جامعه ، زمین ها و اسباب کشاورزی و کارگریشان مدیون مستشارانی هستند که زمین در اختیار آن ها قرار داده اند و از آن ها محصولات شان را خریداری کرده و  به همراه یک حق اجاره سالیانه فرصت کار را به قشر کشاورز و کارگر هدیه می کنند.اما این میان سرمایه داران و مستشارانی که صاحب این زمین ها هستند و به نوعی همه کاره ی کارگران محسوب می شوند ، خود برده ی دولت مردان و سیاست مردان هستند. سرمایه داران و مستشاران خود به بانک ها و دولت بدهکارند و در ازای حق اجاره ای که از کارگران دریافت می کنند ، تعاملات دولتی خودشان را ترتیب میدهند.این رابطه تا زمانی که جیب مستشاران برای پر کردن شکم دولت مردان پر باشد ، ادامه دارد.

اما زمانی که مانند خوشه های خشم این رابطه با مشکل مواجه شود و خللی در رابطه بوجود بیاید ، دیگر هیچ رابطه ی دوستانه ای میان این سه قشر وجود نداشته و به ترتیب منفعت نصیب دولت مردان و ضرر از کشاورزان به مستشاران و سرمایه داران می رسد. پس این نکته را به خاطر داشته باشید که در هر حالت دولت ها پیروز بازی میان کارگران و سرمایه داران هستند و کشاورزان و کارگران در هر صورت شکست خورده و متضرر این بازی می باشند. این میان نیز تکلیف سرمایه داران مشخص است ، اگر به نفع دولت کار کنند سرمایه شان در امان است و اگر در زمین کشاورزان توپ بزنند ، همه چیزشان بر باد است.

اما بعد اگر بخواهیم در زندگی کشاورزان تاملی داشته باشیم باید بگوییم که کشاورزان و یا همان جامعه ی کارگری ، انسان هایی شریف ، مهربان و با عزتی هستند که جز نان بازویشان هیچ نمی خورند و جز خانواده و رفاه عزیزانشان هیچ چیز نمی خواهند و برای هیچ کس در جهان نیز کیسه ی طمع ندوخته اند.این چند جمله نمای کلی زندگی کارگری را برای ما تصویر می کند. اما این میان متسشارانی قرار دارند که زندگی شان را سراسر بی مهری ، طمع و حرص فرا گرفته است و جز نقش بازی کردن برای دولت مردان و دم تکان دادن برای سیاسیون ، چیز دیگری در زندگی نیاموخته اند.

سیاست مداران هم که در این داستان نیاز به تامل ندارند و آنچه که عیان است ، چه حاجت به بیان است.ساست مدارن انسان هایی خودخواه ، سود جو و بی رحم می باشند که به انسان های اطراف خویش به چشم یک ابزار یا یک اسکناس یک دلاری نگاه می کنند و تا زمانی که این انسان ها برایشان کار کنند ، آن ها را به بردگی می پذیرند و به آن ها حق نفس کشیدن در سایه ی بردگی را میدهند و زمانی که این انسان ها از کار بیفتند ، مرگ را تقدیم آن ها کرده و ثمره ی رنج هایشان را با نابودی می دهند. این رمان ، این رابطه بسیار درد آور میان کارگران ، مستشاران و دولت مردان را به بهترین شکل ممکن و تنها در فصل های نخست داستان به تصویر می کشد و با ایجاد یک تعلیق ساده ی داستانی ماجرای دردناک ترین رنج بشری برای جامعه ی کارگران ، یعنی از دست دادن زمین هایشان را در اختیار مخاطب قرار میدهد. آنچه که در داستان ما میخوانیم ، ذکر این مسئله است که کشاورزهای بیچاره بدون آنکه تقصیری داشته باشند ، در معرض بلایی طبیعی قرار می گیرند و گرد و خاک و گرمای زیاد  محصولاتشان را از بین می برد و به آن ها امکان یک برداشت خوب را نمی دهد. طبیعی است که اگر کارگر برداشت خوبی نداشته باشد ،نمی تواند دستمزد خوبی هم بگیرد و از سویی دیگر نمی تواند حق اجاره و حق فروش سالیانه را به سرمایه دار پرداخت کند و به طبع راهی ندارد جز اینکه سر خم کند تا که سرمایه دار هر کاری که دلش خواست انجام دهد. این میان اما این بار خود مستشار نیز سرش را پیش دولت مردها به زیر آورده است که ببیند آن ها چه می خواهند و آن ها چه برنامه ای برای زمین ها و کارگرها دارند ، که تصمیم اخراج و بیکاری کارگرها از سر زمین ها و کارهایشان می شود.

اگر نخواهیم اغراق کنیم و اگر بخواهیم بدون قضاوت به این مسئله بپردازیم ، باید بگوییم که رابطه ی میان دولت ، سرمایه دار و کارگر همان برده داری است که این بار کمی مدرن تر شده است. کارگرها همان برده هایی هستند که این بار بدون زور شلاق زندگی می کنند ، اما صد برابر پول آزادی شان را به دولت مردها و سرمایه داران پرداخت می کنند. سرمایه داران همان معامله گران برده ها هستند که در ازای فروش برده ی خوب به دولت سود می کنند و دولت نیز همان برده داری است که این بار فقط شکل برده داری را عوض کرده است و به آن رنگ دیگری داده است. جدایی کشاورزها از زمین هایشان و بیکار شدن آن ها از سرکار ، در نهایت منجر به بی خانمان شدن آن ها می شود و بی خانمانی برای یک کارگر یعنی ترک وطن. یعنی رفتن به جایی که برای او کار باشد تا که گردنش پیش زن و بچه اش خم نباشد. در جریان این اتفاق یعنی بی خانمانی کارگرها دو مفهوم در این داستان مطرح می شود که بسیار جای تحلیل دارد و می توان آن را مورد بررسی قرار داد.

نخستین مسئله ای که این میان بیان می شود ، ذکر این نکته است که انسان ها برای مسئله ای به نام پول و سودجویی ، به یکدیگر بی رحمی می کنند و یا اگر بخواهیم زیبا تر ان را بگوییم ، انسان های برای پول یکدیگر را می فروشند و به یکدیگر بی مهری می کنند و هیچ چیز هم نمی تواند جلوی این مسئله را بگیرد. در این باب یکی از جامعه شناسان می گوید که : ” انسان کلا مفهومی وابسته دارد. اگر از انسان وابستگی هایش را بگیری ، می میرد. از همین کارگرها اگر زمین شان را بگیری ، می میرند. حالا شاید این مرگ فیزیکی نباشد ، اما مطمنا به لحاظ روحی خواهد بود . انسان ها خودشان پول را درست می کنند و بعد به آن وابسته می شوند. این وابستگی باعث می شود که برای آن چیزی که خودشان به دست های خودشان درست کرده اند ، انسان های دیگر را بفروشند و بدبخت کنند.اگر بخواهیم باز هم شفاف تر بگوییم ، باید به این مسئله اشاره کنیم که انسان ها برای پول ، یعنی برای چیزی که دست ساخته ی آن ها است ، خودشان را نیز حاضرند بفروشند و زیر پا بگذارند.  ” .

رابطه ی میان کارگر و دولت و یا دولت و مستشار نیز درست همین طور است. همه چیز بر روی پول می گردد و دیگر انسانیت اعتباری در این میان ندارد. جان اشتاین بک از این مسئله رنج می برد. جان اشتاین بک نویسنده ای است که دغدغه ی انسان و انسانیت دارد و او در این داستان با شفافیت تمام به این مسئله اشاره میکند که انسان ها دیر زمانی است که دیگر برای خدمت کردن و انسانیت با یکدیگر رابطه برقرار نمی کنند و تنها برای پول یکدیگر را می پرستند. اما این میان جان اشتاین بک یک صداقت و صفای خاصی را نصیب جامعه ی کارگر می کند و می گوید که برای کارگران و کشاورزان که هنوز شرافت شان را به پول نفروخته اند ، همچنان انسان و انسانیت اهمیت دارد. فرزند و زن اهمیت دارد. دوستی اهمیت دارد و این دقیقا همان چیزی است که فرق میان یک انسان و یک انسان نما را مشخص می کند : شرافت . اما دومین مسئله ای که می توان به آن پرداخت و آن را در گذر این حادثه مرور کرد ، بحث زمین و ارزش آن برای کشاورزان است. کشاورزان و کارگران به زمین هایشان وابسته اند. زمین ها را منبع برکت زندگی می دانند. اما جان اشتاین بک نویسنده ای است که ورای اندیشه های رایج حرف می زند و از دل هر مفهومی ، یک مفهوم والاتر بیرون می کشد. او این بار زمین را منبع برکت نمی داند ، بلکه ریشه ی انسان ها می داند. ما همه در زمین ریشه داریم. این زمین برای بعضی وطن شان است. برای بعضی دیگر جایی که روی آن خرج زندگی شان را می دهند و برای عده ای دیگر جایی که عزیزانشان آنجا حضور دارند.

جان اشتاین بک با استفاده از این تعبیر سعی می کند دوباره بی هویتی دولت مردان و مستشاران آن ها را نشان دهد. او به این امر اشاره می کند که انسان هایی که وطن را با پول معاوضه می کنند ، درست کسانی مانند درختان پر برگ و باری هستند که ریشه ندارند و کارگرانی که وابسته به زمین هایشان هستند و نان خودشان را از دل زمین در می آورند و زمین های وطن شان را آباد می کنند مانند درختانی هستند که هر چند میوه ی کمی دارند ، اما ریشه در خاک وطن دارند و هویت دارند. این دو مفهوم به جرات جریان فکری بسیاری ادیبان آن زمان را تحت تاثیر قرار داد و آن ها را وادار به نوشتن مطالبی در باب وطن و ارزش آن کرد که نمونه ی آن در تاریخ ادبیات بی سابقه است.

اما دومین درونمایه ی داستان که جای تحلیل بسیار دار مقوله ی امید و در برابر آن مفهوم یاس است. داستان درست با یک نا امیدی وارد کنش صعودی خود می شود. تام بعد از مدت ها به سرزمین خود بر می گردد و متوجه آن می شود که مستشاران تمام خانه ها و زمین ها را ویران کرده اند و همه را از زمین هایشان بیرون کرده اند و کارگرها نیز به دنبال این اتفاق بی خانمان شده اند. این نقطه ی نا امیدی در داستان ، همان کنش صعودی داستان است که جان اشتاین بک از آن بهره گرفته است. اما در برابر همه ی این نا امیدی های یک تام و یک کشیش کیسی وجود دارند که دلی پر از امید دارند و به دنبال یک راه حل برای زندگی خود می گردند. هنگامی که تام به خانه ی عمو جان می رود ، متوجه آن می شود که خانواده اش به امید اینکه کاری در غرب پیدا کنند در حال مهاجرت هستند و این جاست که دومین کنش صعودی داستان ، یعنی کاشت بذر امید در دل نا امیدی ها شکل می گیرند.

ابتدا به امر باید گفت که این خود یک درس نویسندگی است. ایجاد دو کنش صعودی برای رسیدن به اوج داستان خود یک تکنیک برای داستان نویسی است، چرا که عمدتا یک کنش صعودی برای داستان وجود دارد و آن هم یک رویداد است. اما جان اشتاین بک نه تنها کنش صعودی خود را از یک مرحله به دو مرحله رسانده است ، بلکه به جای یک رویداد بر روی یک سمبل به نام امید و نا امیدی این کنش صعودی را بنا کرده است. اما از بحث فنی و نویسندگی آن بگذریم ، مفهوم امید و نا امیدی مبحثی است که نیاز به تحلیل دارد. همانطور که گفتیم یکی از دغدغه های جان اشتاین بک بعنوان یک نویسنده دغدغه ی انسان شناسانه و یا روان شناختی می باشد. او با قرار دادن این دو مفهوم در داستان و ایجاد یک جدال بین آن ها در جای جای داستان سعی دارد که چند نکته را به انسان ها بیاموزد و آن را به مخاطبان خویش انتقال دهد. نخست آنکه امید و نا امیدی دو احساس دائم الحضور در زندگی انسان هستند که هیچگاه از زندگی او بیرون نمی روند.

از نگاه جان اشتاین بک ، نا امید ترین انسان در دنیا نیز در ته دل خود یک رگه هایی از امید را دارد و از سوی دیگر نیز امیدوار ترین انسان ها در جهان نیز یک درصد نا امیدی را در ذهن خود دارند و به ان فکر می کنند . پس نمی توان به طور کلی این دو مفهوم کلی را از یکدیگر تفکیک کرد و تنها یکی از آن ها را در دل انسان کاشت ، اما می توان میان آن ها یک تعادل ایجاد کرد. این تعادل دقیقا سخنی است که جان اشتاین بک به آن اشاره دارد. اگر دقت کرده باشید ، خانواده ی جود با این که رسما آواره شده اند و دیگر جایی در اوکلاهاما ندارند ، به این فکر می کنند که چطور خود را به غرب برسانند و در آن جا یک زندگی جدید راه بیاندازد و به خوبی و خوشی زندگی کنند. این در حالیست که آن ها تا به حال پای خودشان را نیز از زمین هایشان بیرون نگذاشته اند و نمی دانند که چه چیزی در انتظار آن هاست ، اما دل به نا امیدی خرابی مزرعه و ویرانی خانه هایشان نمی دهند و به زندگی پر از امید فکر می کنند. این همان ارزش انسانی و دیدگاه والای انسانی است که جان اشتاین بک معتقد است که تنها در انسان های با هویت یافت می شود. انسان های با هویت ، کسانی هستند که معنای زندگی را درک کرده اند و وابستگی هایشان را در زندگی ترک گفته اند و از کوچک ترین چیزهای اطراف برای خود شادی ساخته اند.

جان اشتاین بک برای امید و نا امیدی چندین سمبل را نیز مورد استفاده قرار داده است که همه ی این سمبل ها از یک سو به امید و از سوی دیگر به نا امیدی گره خورده اند. جدای از تحلیل این بخش باید بگوییم که این تقابل ناامیدی و امید و وابسته دانستن این دو به یکدیگر به شدت کار سخت و خارق العاده ای است که در این اثر ادبی مشاهده می کنید. نخستین سمبل واضح از امید ، باردار بودن رزاشارن است. بچه ای که در شکم اوست و در طول سفر نیز همراه او بوده است ، نماد یک نسل جدید است. نماد نسلی که قرار است این بار در سرزمینی جدید و بدون هیچ رنجی رشد و نمو کند. این مفهوم بسیار بسیار دقیق و حساب شده در داستان آورده شده است.

اما بعد ، این مفهوم امید ، با مرده بدنیا آمدن بچه تبدیل به مفهوم مقابل آن یعنی نا امیدی می شود. این تقابل یکی از آشکار ترین و در عین حال شاهکار ترین کارهای جان اشتاین بک در استفاده از تکنیک های نویسندگی ادبی است. دومین سمبلی که می توان به آن اشاره کرد لحظه ای است که عمو جان فرزند مرده رزاشارن را در جعبه ی سیب زمینی می گذارد و آن را به دل آب می اندازد. این امر ابتدا سرشار از نا امیدی است. چرا که عمو جان بچه ای مرده را به آب می سپرد تا که همه چیز فراموش شود ، اما در مقابل جان اشتاین بک با این کار از یک تلمیح استفاده کرده است و آن استفاده از داستان موسی و صندوقچه ای که مادرش در آب قرار داد می باشد. عمو جان این کار را می کند و در دل این امید را دارد که شاید این بچه نمرده باشد و روزی به دست کسی برسد که او را بزرگ کند و در رفاه زندگی کند. تقابل این دو امر با استفاده از یک پیش زمینه و درون مایه ی دینی باز هم یک برتری دیگر برای جان اشتاین بک در زمینه ی نویسندگی را فراهم می کند.

اما سومین نماد امیدواری و نا امیدی ، لحظه ایست که رزاشارن ، بی جان و بی رمق پس از زایمان به یک انبار پناه می برد . او در دل نسبت به زندگی امیدی ندارد . چرا که همسرش او را رها کرده است و در مقابل نیز بچه اش مرده بدنیا آمده است. اما او در انبار پیرمردی را می بیند که از قحطی و گرسنگی در حال مرگ است و آن جا رزاشارن به او از سینه اش شیر می دهد و مرد از مرگ نجات پیدا می کند و دوباره مفهوم امید در داستان آشکار می شود. شاید به جرات بتوان گفت که به هر جای داستان که نگاه می کنیم یک اثر از امید و نا امیدی می بینم که همگی به هم گرده خورده اند و هیچ نمادی در داستان یافت نمی شود که بصورت مستقل به امید یا نا امیدی بپردازد بلکه همه ی این اتفاق ها به صورت بسیار به هم پیوسته و زنجیر واری به هم گرده خورده اند.

اما در آخرین بخش از این تحلیل می خواهیم به سراغ نام رمان برویم و آن را بررسی کنیم. شاید برای کسانی که این رمان را خوانده اند انتخاب این اسم به شدت عجیب باشد ، اما باید بگوییم که انتخاب این اسم بسیار بسیار انتخاب هوشمندانه ای است . انتخاب این اسم ، شاید در جایی در فصل های پایانی داستان به طور مشخص آشکار شده باشد ، اما اگر بخواهیم دقیق آن را بررسی کنیم باید بگوییم که خشم در این رمان فریاد بی عدالتی است. خشم همیشه به دنبال یک عامل صورت می گیرد. عامل خشم از نگاه جان اشتاین بک در این داستان ، زمانی است که انسان احساس کند که دیگر عزتی در کف ندارد. جان اشتاین بک در واقع به این امر معتقد است که انسان ها زمانی خشمگین می شوند که احساس کنند ، دیگر چیزی برای از دست دادن ندارند و وجودشان به زیر پا له شده است ودر این داستان نیز کارگرها از بی عدالتی دولتی ها و عدم وجود راهی برای زندگی سالم و بی دغدغه خشمگین می شوند. اما بعد ، می رسیم به خوشه ها . چرا خوشه های خشم؟  یک آن در ذهن خودتان خوشه های انگور و یا خوشه های گندم را در ذهن تجسم کنید. دانه های گندم و انگور را نیز که به این خوشه ها در کنار یکدیگر قرار گرفته اند را نیز تصویر کنید و سپس به یک مرزعه پر از انگور و گندم نظری بیاندازید. گمان می کنیم که حالا دریافته اید. خوشه ها ، همان کارگران هستند. همان کارگرانی که به دنبال کار به غرب آمدند و حالا هیچ چیز نصیب شان نشده است جز بی عدالتی . جان اشتاین بک کارگران را به خوشه ای از انگور تصویر کرده است که متحدانه در کنار یکدیگر قرار گرفته اند و از یکدیگر جدا نمی شوند و خشمشان را از بی عدالتی نشان میدهند.خوشه های خشم ماجرای جنبش عدالت خواهانه ی کارگران است که جز به خون که حاصل این خوشه ها است ، به چیز دیگری ختم نمی شود. خون پایان خوشه های انگور است ، درست مانند زهری به کام کارگران و شراب قرمزی به کام دولت مردان.

بسیار خشنودیم که تحلیل این رمان نیز به سرانجام رسید و این فرصت نصیب ما شد که این رمان را تحلیل کنیم و در اختیار شما عزیزان قرار دهیم . سعی ما بر این بود که تمامی منابع و مقالات موجود در باب این کتاب را مرور کنیم و جامع ترین نظرات منتقدین ادبی را برای شما منعکس کنیم. همچنین بخشی از این نوشته ها ، حاصل نقد و تحلیل تیم مطالعاتی استاد تیموری می باشد که در نوع خود نگاهی جدید به رمان خوشه های خشم است. امیدواریم که این کتاب را بخوانید و از آن لذت ببرید. یادتان باشد که اگر روزی قرار بود تنها ده رمان برتر را از دل این صد رمان جدا کنیم ، خوشه های خشم یکی از آن ده رمان برتر جهان است. پس روی آن وقت بگذارید و از جوانب مختلف آن را مورد بررسی و تحلیل قرار دهید.

خوشه های خشم در ایران

جان اشتاین بک در ایران نویسنده ی نام آشنایی است. از همان سالهای نخستی که به نویسندگی روی آورد تا زمانی که جایزه ی پولیتزر را در دست گرفت ، همیشه مورد اقبال نویسندگان ، مترجمان و منتقدین ادبی در ایران زمین بوده است. اما خوشه های خشم ، گویی به کل از دایره ی تمامی آنچه در کارنامه ی این نویسنده ی بزرگ جای گرفته است ، جداست. این کتاب ، یک شاهکار و یک گنجینه ی ادبی است. شاید پیش خودتان این گمان را مطرح کنید که تعریفی که ما از این کتاب می کنیم ، کمی اغراق آمیز باشد ، اما باید به شما بگوییم که ما هر انچه که در باب این کتاب بگوییم ، حتی خرده ای از ارزش های این کتاب را نیز برایتان آشکار نکرده ایم . چرا که این کتاب تنها یک اثر ادبی نیست. یک قاب تاریخی از مردمانی است که تمام وجودشان را صرف زندگی کردند و از آن خیری ندیدند. این کتاب ، سوگ نامه ای است برای رنج بشریت و هزاران تعبیر و عبارت دیگر که تنها پس از خواندن این کتاب ارزش آن برایتان آشکار می شود.

اما همه ی این ها را برای آن خدمت تان عرض کردیم که اگر می خواهید به بازار کتاب بروید و این کتاب را تهیه کنید ، به سراغ ترجمه هایی بروید که بجای درگیر کردن شما با متن ، شما را با محتوا درگیر کنند. متاسفانه یا خوشبختانه تاریخ ترجمه در ایران فراز و نشیب های بسیار به خودش دیده است. اما امروزه این فراز  و نشیب ها تنها در یک کلمه خلاصه شده است و آن بحث مترجم ها و نامترجم ها و یا مترجم نماها می باشد. درد امروز ترجمه ی ما این است که هر کسی که نامی برای خودش در کرده است و یا اینکه به ظاهر سلبریتی است ، دستی به ترجمه می برد و یک متن بسیار در هم و بر هم با هزاران غلط ترجمه ای و دستوری ارائه میدهد و نام خودش را نیز می گذارد مترجم و به سبب نامی هم که برای خودش درست کرده است ، فروش میلیونی کتاب هایش را جشن می گیرد. این مسئله حتی امروزه به بنگاه های ترجمه و انتشاراتی هایی که تنها پول می گیرند و ترجمه چاپ می کنند نیز کشیده شده است. امروز شما اگر دانش زبان نداشته باشید و یک آش شله قلمکاری هم از یک متن خارجی در بیاورید می توانید مترجم باشید.

کافیست یک مقدار سبیل انتشاراتی های پولکی را چرب کنید و ببیند که چطور شما را حلوا حلوا می کنند. اما بعد ، درد آنجاست که ما مترجمینی داریم که خانه نشین هستند و سالهاست که اثری از آن ها چاپ نشده است و دیگر شوق خود را برای ترجمه نیز از دست داده اند. مترجمین حقیقی ای که در راه ترجمه جان کنده اند و استخوان شکسته اند. درسش را بلدند. تجربه اش را در اختیار دارند و از همه مهم تر آن که سواد ترجمه ی ادبی دارند. بهرحال درد کم نیست ، اما این یکی متاسفانه درد واگیر داری است.

چرا که زمانی که شما بعنوان یک خواننده ی کتاب ، به یک کتاب فروشی مراحعه می کنید و یکی از این کتاب های بازاری که از قضا آن قدر هم لعاب و جلد رنگارنگ دارند را می خرید ، شما خودتان را در معرض انحراف سلیقه ی ادبی گذاشته اید . به همین راحتی. درست مانند اینکه موسیقی بد گوش کنید و به قولی گوش موسیقیتان را خراب کنید. درست مانند زمانی که فیلم بد ببیند و سلیقه ی سینمایی تان دچار افول شود. درست مانند یک ورزش غلط که به شما بیشتر آسیب می زند تا این که حالتان را خوب کند و درست مانند یک غذای بد که شما را روی تخت بیمارستان می اندازد. کتاب هم همین است. ترجمه خواندن نیز همین است. شما در حال تامین خوراک روحتان هستید. پس مراقب باشید که به هر بزک و دوزکی که در این کتاب فروشی ها می بیند ، واکنش نشان ندهید. ابتدا یک مقدار تحقیق کنید و بعد یک کتاب را انتخاب کنید. یک چیر را به شما می گوییم و می رویم سراغ ترجمه  های برتر و آن این است که عزیزان ، تا می توانید در انتخاب کتاب و مترجم کتاب ، بی رحم باشید. مطمئن باشید که این بی رحمی کارساز خواهد بود و به شما آسیبی که نزده هیچ ، سود هم می رساند.

اما خوشه های خشم در ایران. برای خواندن خوشه های خشم دو راه اساسی وجود دارد. یک آنکه بروید و نسخه ی اصلی آن را مطالعه کنید که امروزه فراوان هم هست و می توان آن را پیدا کرد و نام آن در بازار کتاب های بین المللی The Grapes of Wrath  می باشد. این کار به نظر کار سختی می آید ، اما اگر زبان تان خوب است و توانایی خواندن یک متن ، با کمترین رجوع به دیکشنری ها را دارید ، حتما تجربه اش کنید ، چرا که خواندن متن دست اول ، به کل یک چیز دیگر است. اما انتخاب و راه دوم این است که به سراغ ترجمه ها بروید. ما سه ترجمه ی بی نظیر برای شما داریم که می توانید به آن ها رجوع کنید و آن ها را بخوانید و خیالتان راحت باشد که بهترین ترجمه های موجود را خوانده اید و به اصل متن دسترسی پیدا کرده اید.

نخستین ترجمه ای که قصد معرفی آن را داریم ترجمه ای است از استاد بزرگ ترجمه جناب آقای عبدالحسین شریفیان . این انسان که چون اسمش بسیار شریف نیز می باشد ، مترجمی است که یقینا شما را با لذت چندین سویه ی کتاب خوشه های خشم و بسیاری دیگر از کتاب های ادبیات جهان روبرو خواهد کرد.اما دومین ترجمه ی خوب ، ترجمه ی آقای شاهرخ مسکوب و عبدالرحیم احمدی است که بطور مشترک به چاپ رسیده است.

این ترجمه نیز بسیار بدیع و روان به انتشار رسیده است و ریز بینی های مسکوب در آن با قلم زیبایی شناسانه اش همراه شده است و کار بسیار خوبی از آب در آمده است.آخرین ترجمه ای که قصد معرفی آن را داریم نیز ترجمه ی آقای رضا اسکندری است. ایشان نیز یکی از فعالین حوزه ی ترجمه می باشند و کارشان در این باب بسیار مورد تایید است. تنها نکته ای که باید در پایان ذکر کنیم ذکر این نکته است که تقدم و تاخر معرفی مترجم ها اصلا به منظور شایسته بودن آن ها نیست ، بلکه صرفا اتفاق است. شما می توانید برای از بین بردن این حاشیه یک دور از انتها به ابتدا نیز نام این مترجم ها را بخوانید. ولی در کل ، باید گفت که راه روشن و بی خطر برای خواندن متن خوشه های خشم ، توسط این دوستان برای شما آشکار می شود ، پس حتما به سراغشان بروید.

بخش های ماندگار رمان خوشه های خشم

هر رمانی یک سری از دیالوگ های ماندگار دارد که دانستن آن ها باعث می شود که انسان دارای یک شمای ادبی و یک وجهه ی ادبی والاتر نسبت به سایر رمان خوان ها باشد و با دید عمیق تری ، تکه هایی از پازل تفکرات ادبی خود را رقم بزند. در ادامه ما نیز بخش های ماندگاری از رمان خوشه های خشم را که در طی این سالها به شهرت بسیاری در میان مردم رسیده اند خدمت تان تقدیم می کنیم و امیدواریم که مورد استفاده ی شما دوستان نیز واقع شود.

  • این مخلوقات نمی‌توانند هوا تنفس کنند و گوشت بخورند. آنها سود تنفس می‌کنند و ربح می‌خورند. بدون اینها خواهند مرد، درست مثل شما که بدون هوا و گوشت می‌میرید؛ خیلی تاسف‌آور است. ولی این است که هست؛ همین است که هست. 
  • آدم هرجا باشه عادت میکنه و دیگه براش سخته از اونجا بره. نحوه فکر کردن هم بعد از مدتی عادت میشه و دیگه عوض کردنش سخته. من دیگه کشیش نیسم اما همه‌اش بی‌آنکه خودم بفهمم دعا میخونم. 
  • اگه گذشته رو از دست بدیم چه جوری خودمونو بشناسیم؟ 
  • یه چیزی تو زندون یاد گرفتم که میخوام بهت بگم، آدم هیچ‌وقت نباید به اون روزی که آزاد میشه فکر کنه. اینه که آدمو دیوونه میکنه. باید به فکر امروز بود و بعد به فردا. باید همین کارو کرد. این کاریه که آدمهای کارکشته میکنن. تازه‌واردها سرشونو به دیوار میکوبن و هی میپرسن چه‌قدر دیگه باید بمونیم. چرا به روزی که هنوز نیومده فکر می‌کنی؟ 
  • میدونم که تقصیر اونا نیس. همه کسایی که من باهاشون حرف زدم به هزار و یک دلیل مجبورن راهشونو بگیرن و برن، ولی من ازتون می‌پرسم کار این مملکت به کجا میکشه من میخوام اینو بدونم. ما از کجا سر در میاریم. دیگه هیشکی نمیتونه زندگیش رو تامین کنه، دیگه هیشکی نمیتونه با کشت زمین زندگیشو تامین کنه. من اینو ازتون می‌پرسم، عاقبت این کار به کجا میکشه. 
  • اتومبیلهای مهاجران در کوره‌راهها می‌خزید، به شاهراه می‌رسید و در جاده بزرگ، به سوی مغرب راه می‌افتاد. اتومبیلها سپیده‌دم مانند ساسها به جانب باختر می‌گریختند. و تا پشت روز به خاک می‌رسید و تاریکی غافلگیرشان می‌کرد، گرد هم می‌آمدند و در گوشه برکه‌ای دور هم می‌لولیدند. مهاجران حس می‌کردند که از دست رفته و متلاشی شده‌اند، چون همه از جایی می‌آمدند که بینوایی و اندوه بر آن فرمان می‌راند – آنجا که تحقیر شکست را تحمل کرده بودند – و چون همه به جانب کشور تازه و شگفتی می‌رفتند، دور هم جمع می‌شدند، با یکدیگر حرف می‌زدند، زندگی‌شان، خوارکی‌شان و آنچه از سرزمین جدید انتظار داشتند، همه را با هم تقسیم می‌کردند. 
  • چگونه می‌توان کسی را ترساند که شکمش فریاد گرسنگی می‌کشد و روده‌های بچه‌هایش از نخوردن به پیچ و تاب در می‌آید؟ دیگر چیزی نمی‌تواند او را بترساند. او بدترین ترسها را دیده است. 
  • آدم وقتی گناهکاره که عقیده داره گناه کرده. 
  • بی‌خانمانها و مهاجرین، چادرنشین شده بودند. مغرب وادی سفر خانواده‌ها بود، خانواده‌هایی که تا آن زمان روی قطعه‌ای زمین ریسته بودند و تمام هستی آنها روی زمینهای چهل جریبشان گسترده شده بود؛ خانواده‌هایی که روزی‌شان را – کم یا زیاد – از دل همین زمینها بیرون می‌کشیدند. و در جست‌وجوی کار به‌دنبال حوادث، سرگردان بودند. 
  • هر روز آدم چیزهای تازه‌ای یاد میگیره، ولی یه چیز هس که من خوب میدونم، وقتی آدم محتاج میشه، یا گرفتاری و بدبختی و غمی داره، باید دردشو پیش آدمهای ندار ببره. اینها هسن که به آدم کمک میکنن، فقط اینها. 

2 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *