خشم و هیاهو

نام کتاب :خشم و هیاهو

نویسنده کتاب :ویلیام فاکنر

ژانر کتاب :رمان مدرنیست

قالب ادبی :رمان

زبان : انگلیسی

 تاریخ خلق اثر : ۱۹۲۸ آکسفورد ، می سی سی پی

 تاریخ چاپ :  ۱۹۲۹

ناشر: انتشارات جاناتان کیپ و هاریسون اسمیت

راوی : این رمان در چهار فصل با چهار راوی مختلف روایت شده است. بنجی : جوانترین فرزند خانواده کامپسن ، کونتین : بزرگترین فرزند ، جیسون : فرزند وسط  و در نهایت نیز خود فاکنر نیز شریک روایت در این رمان بوده است. در واقع روایت هر کدام از سه شخصیت نخست ، کاملا مشخص بوده و روایت فاکنر در فصل آخر که تمرکز بر روی شخصیت دلسی می باشد نیز بصورت دانای کل صورت گرفته است.

 زاویه ی دید داستان : بنجی ، کونتین و جیسون ، روایت داستان را به صورت اول شخص بر عهده داشته اند. آنها عمدتا یک آگاهی نسبت به زمان را محور اصلی کار خود قرار میدهند و با تکیه بر زمان حال و اتفاقات حال ، مروری به گذشته و خاطرات نیز دارند. فصل آخر رمان نیز توسط فاکنر به صورت سوم شخص روایت شده است.

روایت زمانی اثر : حال و گذشته

مکان رویداد داستان : جفرسون ، می سی سی پی و کمبریج ، ماساچوست  ( دانشگاه هاروارد)

 زمان رخداد داستان : سه فصل از داستان در طول تعطیلات عید پاک مسیحیان در سال ۱۹۲۸ صورت گرفته است و روایت کونتین نیز ۱۰ ژوئن ۱۹۱۰ را شامل شده است. اما بنا بر انچه که راویان در باب خاطرات ذکر می کنند. ، تمام خاطرات حد فاصل میان سال ۱۸۹۸ تا ۱۹۲۸ را شامل می شوند.

شخصیت اصلی : چهار فرزند خانواده کامپسن : بنجی ، کونتین ، جیسن و کدی

نمادها وموتیف های داستانی :  زمان ، سایه ها ، آب ، ساعت کونتین و عطر  و لباس زیر کدی

خلاصه ای از رمان خشم و هیاهو

رمان خشم و هیاهو یکی از برترین رمان ها و نام آشناترین رمان های تاریخ رمان نویسی و نویسندگی در دنیاست.در ادامه قصد داریم که خلاصه رمان خشم و هیاهو را برایتان بگوییم .اما به این امر توجه داشته باشید که ” خلاصه ی داستان ” ، هیچ گاه تمام زیبایی های ادبی ، شاکله ی داستان و محتوا و هدف اصلی داستان را بهمراه نخواهد داشت. از سوی دیگر ، به این علت که قرار است بسیاری از مخاطبین ما ، به مطالعه ی این کتاب بپردازند ، در خلاصه ی داستان نکات مجهولی بنا کرده ایم که حس کنجکاوی شما را تحریک کرده تا بتوانید با شور و شوق بیشتری به مطالعه ی این کتاب بپردازید و لذت وافی را از این کتاب ببرید. پس با ما همراه باشید که یک خلاصه ای از این داستان را بخوانیم و بعد که مشتاق این خلاصه داستان شدید ، به کتابفروشی ها سری بزنید و یک نسخه از داستان ارزشمند خشم و هیاهو را تهیه کنید و بخوانید.

یک نکته را از همین ابتدا برایتان بگوییم که کتاب خشم و هیاهو اثر ویلیام فاکنر کتاب سخت خوانی است و برای آن ها که می خواهند تازه کتاب خوانی را شروع کنند و یا به دنبال درسی از نویسندگی هستند ، آنچنان که باید و شاید مناسب نیست. البته اگر شما با کمپین مطالعاتی همراه شده باشید ، خیالتان راحت باشد. خیلی راحت تر از آنچه که فکر کنید می توانید این کتاب را بخوانید. چرا که اگر اشتباه نکنیم ، تا به امروز که شما این مقاله را می خوانید بیش از ده تا دوازده کتاب برتر جهان را در زمینه ی ادبیات داستانی خوانده اید و حسابی تمرین کتاب خوانی کرده اید. پس شما عزیزان که با ما همراه بوده اید ، خیلی راحت تر از آب خوردن می توانید این کتاب را مطالعه کنید ، اما یادتان نرود که صبر کردن و صبوری داشتن در خواندن این کتاب یکی از لازمه های کار است. اما روی صحبت ما آن دسته از عزیزانی است که به تازگی به این صفحه سر زده  اند و قصد دارند که این کتاب را مطالعه کنند. باید بگوییم که این کتاب یکی از پیچیده ترین کتاب هایی است که احتمالا به عمر خود خواهید خواند ، چرا که ابتدا به امر خود کتاب دارای یک سیر زمانی و روایی پیچیده است و مسئله ی دوم که این کتاب ، ترجمه است و اگر بخواهیم با این تئوری که هنگامی که یک اثر ترجمه می شود ، بخشی به گنگ بودن کتاب می افزاید و سهمی در پیچیدگی و یا بعبارتی دست دوم متن خواهد داشت ، پیش برویم ، باید بگوییم که خوانش این کتاب به مراتب پیچیده تر خواهد شد.شاید برایتان عجیب باشد که شما در خواندن این کتاب ، ممکن است بارها و بارها چندین صفحه از آن را بخوانید و هیچ چیزی درک نکنید و یا اینکه تعبیراتی ببیند که به هیچ وجه به گوشتان آشنا نیست و یا حتی جملاتی را بخوانید که به نظر ناقص می آیند. اما بدانید که اگر به چنین چیزی برخورد کردید ، نقص از کتاب و نشر آن نیست ، بلکه ساختار کتاب به همین صورت است و شما در مقابل یک اثر پر از شگفتی قرار دارید.  پس سعی کنید که خیلی آرام و آهسته بدون اینکه بخواهید هیچ تلاش اضافی برای فهم این کتاب داشته باشید ، این کتاب را مطالعه کنید و صبرتان را بیش از اندازه زیاد کنید. همچنین یادتان باشد که این مقاله کلا به همین منظور نگاشته شده است که شما هنگام خوانش یک رمان تمامی موانع و سدهای پیش رویتان را بردارید و راحت کتابخوانی کنید. به هر طریق ، حتما توضیحات مربوط به این کتاب را در این مقاله بخوانید و خصوصا به بخش هایی که در خلاصه داستان ” بولد ” کرده ایم ، توجه ویژه داشته باشید.

این کتاب چهار فصل اساسی دارد که هر کدام از زبان یکی از شخصیت های داستان روایت می شوند. نخستین فصل این داستان بسیار زیبا اینطور شروع می شود که  :

هفتم آپریل ۱۹۲۸

توجه : بنجی ، شخصیتی که این فصل را روایت می کند ، هیچ درک درستی از مفهوم زمان ندارد. از این رو خوانش این بخش به مراتب سخت می باشد. چرا که همه ی اتفاقات در هم گره خورده اند و هیچ سسیر منطقی زمانی ندارند. بنجی در این فصل تمام اتفاقات را  در روز هفتم آپریل سال ۱۹۲۸ روایت می کند ، در حالی که اگر کمی به حرف های او دقت کنید ، در می یابید که خیلی از این اتفاق ها با یک اتفاق دیگری در گذشته پیوند خورده اند و هیچ ربطی به امروز و روایت این شخصیت ندارند. پس با ما همراه باشید که خلاصه ی این فصل را بخوانیم. دقت داشته باشید که تکیه ی ما در خلاصه ی این متن برآیند روند روایت بنجی از داستان است و به هیچ وجه فرم پیچیده کتاب را بهم نمی ریزد.

” درست یک روز پیش از عید پاک سال ۱۹۲۸ ، پسر سیاه پوستی که نامش لاستر بود ، به بنجی که جوان ترین فرزند خانواده ی اعیانی کامپسن بود ، نگاه می کرد. این خانواده اهل می سی سی پی بودند. این بنجی است. بنجی امروز قرار است که تولد سی و سه سالگی اش را جشن بگیرد و دلسی ، آشپز خانواده ی کامپسن و مادر بزرگ لاستر برای او کیک پخته اند.آن طوری که بویش می آمد ، لاستر یک ربع دلاری گم کرده بود. او یک ربع دلاری را توی زمین گلف کرده بود و قصد داشت که با آن ریع دلاری به یکی از نمایش هایی که قرار بود آخر هفته برگزار شود ، برود و در آنجا دلی از عزا در بیاورد. قرار بود این نمایش یک نمایش بسیار عالی در جفرسون باشد که همه برایش سر و دست می شکستند.لاستر که از این اتفاق خیلی ناراحت شده بود و نمی دانست چه کار کند ، مدام به سر بنجی غر می زد که : ” هی مردک سی و سی ساله ، نمی خوای یه کم به من کمک کنی و این ربع دلاری رو برات پیدا کنم؟  ناسلامتی من کسی ام که رفتم برات شهر کیک خریدم. ” .

لاستر این ربع دلاری رو توی زمین گلف گم کرده بود و از این نگران بود که مبادا یکی از کاکا سیاه های می سی سی پی بیاد و آن را پیدا کند.از همین رو خیلی دلش گرفته بود و اعصابش حسابی بهم خورده بود و به جان همه غر می زد.آخرش این قدر لاستر غر می زند که بنجی مجبور می شود هر جور که شده این ربع دلاری را پیدا کند. آن ها همه جای این سبزه زار زمین گلف را می گردند ، ولی فکر می کنند که شاید آن ور فنس ها این ربع دلاری افتاده باشد. همین می شود که لاستر به بنجی کمک می کند که از فنس ها بالا برود. همین که بنجی از فنس ها بالا می رود ، لباسش گیر می کند به یک میخ و یا یک چیز تیزی که روی دیوار بود. همین که لباسش به این میخ آویزان می شود یا یک خاطره می افتد. او یاد خاطره ای می افتد که کدی در آن زمان حدود بیست سال پیش او را کمک کرده بود که از یک همچین میخ مشابهی رها شود. این قضیه مال بیست سال پیش بود .انگار در ذهن بنجی یکبار دیگر همه چیز مرور می شد. روزی که بیست سال پیش کدی به او کمک کرده بود که از شر یکی از میخای روی دیوار خلاص شود. این اتفاق حدود کریسمس سال ۱۹۰۲ رخ داده بود. زمانی که بنجی درست هفت سال داشت.

خاطرات همین طور در ذهن بنجی تکرار می شدند. همین طور که به این خاطرات فکر می کرد افراد دیگری نیز به خاطره ی او اضافه می شدند. او سریعا به خاطر آورد که در این خاطره خانم کامپسن و برادرش با دایی مائوری جر و بحث می کردند. او باز هم خاطراتش را مرور کرد . به این جا رسید که این بحث در خانه ی آن ها صورت می گرفت. یک آن همه چیز برایش روشن شد .

فکر کرد که این بحث برای چه اتفاق افتاده بود. ماجرا سر پول بود . سر اینکه دایی مائوری سر پول دعوا می کرد و از سوی دیگر با خانم پترسون که همسایه ی بغلی کامپسن ها بود نیز ارتباط داشت. دایی مائوری آن روزها از بنجی و کدی برای پیام رسانی استفاده می کرد. باز هم خاطرت برایش مرور شد . همه چیز دوباره زنده شد. دایی مائوری برای اینکه عشقش را به خانم پترسون که همسایه ی کامپسن ها بود برساند ، از بنجی و کدی استفاده می کرد. او پیغام ها را به آن ها می سپرد و آن ها به خانم پترسون می رساندند. خانم کامپسن از اینکه ممکن است بنجی سرما بخورد نگران بود. اما از این گذشته بیشتر به نطر می رسید که بیش از بیماری پسرش به مهمانی شب کریسمس فکر می کند و نگران آن مهمانی است. این خاطرات کدی باعث می شود که بنجی دوباره زار بزند و این کار لاستر را به شدت عصبانی می کند.بر می گردیم به سال ۱۹۸۲ ، بنجی و لاستر در املاک کامپسن ها قدم می زدند و همین دوباره بنجی را یاد زمانی انداخت که او اسبی انداخت.

اسبی که مدت ها پیش در مدتی که به یک سفر خانوادگی رفته بودند ، دیده بود.یک اسب باری بود که بنجی با دیدنش حال عجیبی داشت. ماجرا از این قرار بود که سال های ۱۹۱۲ یا شایدم ۱۹۱۳ ، بنجی و مادرش بر روی اسبی که یک اسب باری بود سوار شده بودند و به باغ رفته بودند ، جایی که کنتین و آقای کامپسن آنجا لم داده بودند و استراحت می کردند. دلسی اشاره کرد که جیسون باید برای خانواده یک اسب باری جدید بخرد چون که این اسب دیگر آنقدرها جوان نیست و دیگر پیر و از کار افتاده شده است. دایی مائوری از خانم کامپسن پول درخواست کرد و لاستر دوباره به گریه ها و ناله های بنجی غر زد.لاستر و بنجی به انبار کامپسن ها رسیدند.به این انبار که رسیدند . به انبار که رسیدند باز هم خاطره ای برای بنجی زنده شد. بنجی به یاد آورد روزی را که با کدی یک پیام برای خانم پترسون برده بودند. سال ۱۹۰۲ بود. بنجی زمانی را به خاطر آورد که با کدی ، نامه ی دایی مائوری را به خانم پترسون رساندند. و باز هم خاطرات مرور شد.

بنجی ، به این فکر کرد که خانم پترسون نیز یک بار نامه ای به او داده بود . بنجی ، نگرانی خانم پترسون را به یاد آورد که وقتی نامه را به او داد با صورتی سرخ سریع دوید و دوید. بنجی دوباره با غرهای لاستر به زمان حال بر می گردد. بنجی و لاستر همچنان پیاده می رفتند. همانطور که راه می رفتند ، بنجی دوباره یاد مادربزرگش افتاد. دامودی ، مادر بزرگ بنجی بود که در سال ۱۸۹۸ فوت کرده بود. بنجی زمانی که مادر بزرگش فوت کرد ، تنها سه سال داشت. چیزی که به خاطر بنجی آمد روزی بود که کونتین ، کدی ، جیسون و بنجی با یکدیگر بازی می کردند. همه چیز برای بنجی دوباره زنده شد. حتی لباس های خیس کدی .

سعی کردیم که این فصل را کمی با تغییر زاویه ی دید برایتان تعریف کنیم که زیاد هم گیج نشوید ، ولی مطمئن باشید که داستان به مراتب شما را بیشتر گیج می کند. ولی پا به پای ما بیایید ، نگران نباشید. در فصل دوم این کتاب روایت از زبان کس دیگری به ثمر می رسد.

دوم ژوئن سال ۱۹۱۰

توجه : این فصل از کتاب از زبان کونتین ، پسر بزرگ خانواده روایت می شود. این فصل نیز به مثابه فصل اول ، فصلی سخت و پیچیده است ، چرا که بر اساس آنچه که در این فصل می بینیم ، کونتین نیز درگیر ذهنیات و خاطراتش است. او اما درک درستی از زمان دارد و زمان را عامل بدبختی و سرنگونی بشر می داند. این درک وی از زمان باعث می شود که وی تصمیم بگیرد که خود کشی کند. او مقصود خویش را از خودکشی کردن دقیقا متوقف کردن زمان معرفی می کند. او سعی دارد که زمان را به دستان خویش کنترل کند و برای این کار راهی جز متوقف کردن زمان و خودکشی کردن پیدا نمی کند. این فصل یک ویژگی بسیار بارز دارد و آن جریال سیال ذهن روایت گر داستان است. از آن گذشته یک رویداد بسیار مهم در این فصل نیز وجود دارد و آن ذکر این مسئله است که کونتین تا چه به اندازه به خواهر خود علاقه دارد.آنچه که برای کونتین مطرح است ، ذکر این نکته است که خواهرش کدی ، حال بدون اینکه ازدواج کند ، بچه دار شده است. کونتین از این ماجرا خیلی عذاب می کشد و دوست ندارد که این حقیقت را بپذیرد ، اما از سویی دیگر نیز حاضر است که این رنج را به جان بخرد و آن را به گونه ای دیگر به دوش بگیرد و خودش را از این عذاب وجدان درونی رها کند.

سایه پنجره بر پرده ها پیدا که شد ساعت بین هفت و هشت بود و آن وقت دوباره من در زمان بودم و صدای ساعت را می شنیدم. ساعت پدربزرگ بود و روزی که پدرمان آن را به من می داد گفت: کونتین، گور امید و آرزوها را به تو میدهم؛ آنچه در عین مناسبت خونین جگرت می کند این است که استفاده از آن تو را به نتیجه عبث به سر آمده های آدمیزاد می رساند و میبینی که، عین جور در نیامدن با حوائج شخصی او یا پدرش، با حوائج شخصی تو جور در نمی آید. این را به تو نه از این بابت می دهم که زمان را به خاطر بسپاری، بلکه از این بابت که گاه و بیگاه، لحظه ای هم که شده، از یادش ببری و تمام هم و غم خودت را بر سر غلبه بر آن نگذاری، گفت چون هیچ نبردی به پیروزی نمی رسد. اصلا نبردی در نمی گیرد. عرصه نبرد جز حماقت و نومیدی بشر را بر او آشکار نمی کند، و پیروزی پندار فیلسوفان و لعبتکان است .

ساعت به یخه دان تکیه داشت و من دراز کشیده بودم و به آن گوش میدادم. یعنی صدایش را می شنیدم. خیال نمیکنم که کسی دانسته به ساعت مچی با دیواری گوش بدهد. مجبور نیست. از صدای آن هم زمان درازی می توان غافل ماند، سپس در یک ثانیه تیک تاک می تواند رژه دراز آهنگ و رو به کاستی زمانی که صدای آن را نشنیده ایم، ناگسسته در ذهن ایجاد کند. به قول پدر در پایین شعاع های بلند و بی مونس نور چه بسا مسیح را ببینیم در حال راه رفتن، به قول. از آن طرف دیوار صدای فنر تخت خواب شریو را شنیدم و بعد صدای دمپایی اش را که بر کف اتاق فس فس می کرد. بلند شدم و به طرف جا لباسی رفتم و دستم را از کنار آن پس و پیش پر دم و دستم به ساعت خورد و آن را وارونه کردم و به رختخواب برگشتم. اما مایه پنجره هنوز سر جایش بود و یاد گرفته بودم که وقت را تقریبا تا دقیقه اش بگویم، این بود که پشتم را، وقتی قسمت پالایش میخارید، به آن می کردم و چشمهایی را که حیوانات زمانی در پشت سرشان داشتند حس می کردم. پدرمان می گفت: آنچه همیشه مایه تأسف آدم می شود کسب عادتهای بیهوده است.

این را پدرمان می گفت، که مسیح مصلوب نشد. تق تق منظم چرخهای کوچک فرسودش، که خواهری نداشت و همین که متوجه می شدم که نمی بینمش، از خودم می پرسیدم که ببینی ساعت چند است، پدر میگفت تأمل بی وقفه درباره وضعیت عقربه های خودکار روی صفحه ای ساختگی که نشانه عمل ذهنی است. پدر میگفت مدفوعی است مانند عرق تن، و من می گفتم بسیار خوب، از خودت بپرس، هی، از خودت اگر هوا ابری می بود، می شد به پنجره نگاه کنم و در باره آنچه از عادتهای بیهوده می گفت فکر کنم. و فکر کنم که اگر هوا بر همین منوال می ماند، برای آنها که در نیولندن بودند خوب می شد. و چرا نباشد؟ ماه عروسان، صدایی که دمید او یکراست از آینه، از بوی که شده، بیرون دوید. گل سرخ گل سرخ. آقا و خانم جیسون ریچموند کامپسن به اطلاع می رسانند ازدواج گل سرخ. نه چون درخت سرخک و استبرق، با کره. گفتم من زنا با محارم کرده ام، آی پدر من گفتم.

گل سرخ، محیل و آرام. اگر یک سال دانشجوی دانشگاه هاروارد باشی، منتها مسابقه قایقرانی را نبینی، پولش را پس می دهند. بگذار مال جبسن باشد، یک سالی جین را به هاروارد بفرست شریو تری در ایستاده بود و یخه اش را می پوشید و عینکش گل گونه برق می زد، انگار با صورتش شسته بود.شری بیرون رفت. در بسته شد. پاهایش از راهرو پایین رفت. آن وقت دوباره صدای ساعت را می شنیدم. از این طرف و آن طرف رفتن دست کشیدم رفتم به طرف پنجره پرده ها را کنار زدم و آنها را دیدم که به طرف نماز خانه می شتابند همان خروس جنگیها، همان آستینهای بقی، همان کتابها و همان پخه هایی که در باد تکان می خورد، مثل سیل آورد با شتاب رد می شدند، و اسپود. که شریو را شوهر من می نامید. شریو می گفت: ای بابا ولش کن، اگر شعورش به همین میرسد که دنبال فاحشه های کثیف بیفتد، به کسی چه. توی جنوب باکره بودن خجالت داره پسرها مردها همه درباره آن دروغ می گویند. پدر میگفت: چون زنها سر سوزنی هم به آن اهمیت نمی دهند.

می گفت مبدع بکارت مردها بودند نه زنها. پدر میگفت به مرگ می مانند منتها حالتی است که در آن دیگران بر جای می مانند و من گفتم ولی بی اهمیت تلقی کردنش و او گفت: در مورد هر چیزی همین است که این قدر غم انگیز است: نه تنها در مورد بکارت، و من گفتم: آخر مگر چه میشد شخص غیر باکره من باشم و او نباشد و پدر گفت: برای همین است که این هم آنقدر غم انگیز است؛ حتی هیچ چیزی ارزش تغییر دادن آن را ندارد. آن وقت شریو راباش که می گفت اگر اسپرد شعورش به همین می رسد که دنبال فاحشه های کثیف بیفند و من گفتم آیا هیچ وقت خواهر داشتی؟ داشتی؟ داشتی؟ اسپود در بین آنها بود مثل لاک پشتی در خیابان انباشته از برگهای مرده و دوان بیخه به محاذات کوش و با قدمهای بیشناب همیشگیش راه می رفت. اهل کارولینای جنوبی بود، و سال أخرى. أعضای باشگاهش لاق می زدند که او گاهی نشده که به طرف نماز خانه بدود و با سر موعد آنجا حاضر شود و توی چهار سال یک جلسه هم غیبت نکرده بود و هرگز هم با پیراهن و جوراب به نماز خانه با نخستین جلسه درس نرفته بود، حدود ساعت ده به کافه تامین می آمد، دو فنجان قهوه می خرید و می نشست و جورابش را از جیب بیرون می آورد و کفشش را در می آورد و جورابش را به پا می کرد و در ضمن قهوه اش سرد می شد نزدیکیهای ظهر او را، مانند دیگران، پیراهن به تن و بخه زده میدیدیم. دیگران در حال دو از کنارش میگذشتند، اما او یک ذره هم بر سرعت قدم هایش نمی افزود. اندکی بعد صحن دانشگاه خالی میشد.گنجشکی در نور آفتاب یکوری شد و روی لبه پنجره نشست و سرش را به طرف من گرداند. چشمش گرد و روشن بود. اول با یک چشم نگاهم می کرد و بعد سر برمی گرداند و با چشم دیگرش نگاهم می کرد و گلویش از هر نبضی تندتر میزد.

زنگ ساعت شروع به نواختن کرد گنجشک از عوض کردن چشمهایش دست کشید و بی وقفه با همان یک چشم نگاهم کرد تا اینکه زنگها از طنین باز ایستادند، انگار او هم گوش میداد. بعد از لبه پنجره جست زد پر کنید و رفت.مدتی طول کشید تا ضربه آخر از ارتعاش افتاد. زمانی دراز، مسموع که نه محسوم، در هوا ماند. گویی تمام تاقوسهایی که تا آن وقت به صدا درآمده بودند هنوز در شعاعهای بلند و میرای تور صدا میکردند و مسبح و سن فرانسپس از خواهر او حرف می زدند. چون ای کاش فقط به جهنم رفتن بودا کاش همه اش همین می بوده و تمام. کاش تمام چیزها تمام می شد و هیچ کس هم آنجا جز او و من چه می شد اگر کاری چنان وحشتناک مرتکب شده بودیم که همه از جهنم می گریختند جز ما .گفتم زنای با محارم کرده ام پدر من بودم دالتون ایمز نود و وقتی که پیشتاب دالتون ایمز. وقتی که پیشتاب را توی دستم گذاشت شلیک نکردم. برای همین بود که نکردم. اگر میکردم دالتون ایمز هم با من و او آنجا می آمد. دالتون ایمز. دالتون ایمز. دالتون ایمز، چه می شد اگر دست به چنان کار وحشتناک زده بودیم و پدر گفت این هم غم انگیز است. مردم نمی توانند دست به چنان کار وحشتناک بزنند آنها اصلا نمی توانند مرتکب کار بسیار وحشتناک بشوند آنها حتی نمی توانند چیزی را که امروز وحشتناک می نماید فردا به یاد بیاورند و من گفتم، می توان از زیر همه چیز در رفت و او گفت: آیا می شود و من به پایین نگاه خواهم کرد و استخوانهای نجواگرم را خواهم دید، و آب عمیق را که مثل یاد، مثل یاعی از یاد است و پس از زمانی دراز نمی توانند استخوانها را هم روی شن یی مونس و بکر باز بشناسند.

تا اینکه سحرگه حشر که خدا می گوید برخیز تنها آنوشتاور بالا می آید. بدبختی آدمی آن وقتی نیست که پی ببرد هیچ چیز نمی تواند باریش کند نه مذهب، نه غرور، نه هیچ چیز دیگر – بدبختی آدمی آن وقتی است که پی ببرد به پاری نیاز ندارد. دالتون ایمز، دالتون ایمز، دالتون ایمز. چه می شد اگر مادرش می شدم و با تن عریان دراز می کشیدم و با پاهای بالا برده می خندیدم و پدرش را با دستم نگه می داشتم ماتعش می شدم، می دیدم، و پیش از آنکه زندگی کند مردنش را تماشا می کردم. او یک دقیقه توی در ایستاده بود.به طرف جالباسی رفتم و ساعت را، که هنوز دمرو بود، بر داشتم، شیشه اش را بر لبه جالباسی کوبیدم و نیروهایش را در کف دستم ریختم و در زیر سیگاری گذاشتم و عقربه ها را پیچاندم و از جا گندم و آنها را هم در زیر سیگاری گذاشتم ساعت همچنان تیک تاک می کرد. صفحه اش را رو به بالا برگرداندم، صفحه خالی را با چرخهای کوچک که پشتش تق تق می کردند، چاره دیگری نمی شناختند عیسی که می رفت روی در بای جلیلو واشنگتن که لب نمی شود به دروغ.؟ پدر از بازار مکاره سنت لوییس یک شهر فرنگ برای جپسن آورده بود: یک دوربین اپرای کوچک که با یک چشم به داخل آن نگاه می کردیم و بیک آسمانخراش و یک چرخ فلک عنکبوتی و آبشار نیاگارا روی سر سوزن می دیدیم. لکه سرخی روی صفحه اش بود. آن را که دیدم انگشت شستم به سوزش افتاد. ساعت را زمین گذاشتم و رفتم توی اتاق شریو و بد را برداشتم و روی بریدگی مالیدم. باقیمانده شیشه را با حوله از لبه ساعت زدودم.دو دست لباس زیر، با جوراب و پیراهن و بخه و کراوات، چیدم توی چمدان و مرتب کردم، همه چیز را توی چمدان گذاشتم جز لباس نو و یکی از لباسهای کهنه و دو جفت کفش و دو کلاه و کتابهایم را، کتابها را برداشتم و به اتاق نشیمن بردم و آنها را روی میز هموار کردم، چه آنهایی را که از خانه آورده بودم و چه آنهایی را که پدرمان می گفت روزگاری بود که آقایی آدم به کتابهایش بود؛ این روزها به کتابهایی است که برنگردانده و در چمدان را نقل کردم و نشانی را رویش نوشتم. ساعت زنگ ربع را زد. باز ایستادم و آنقدر گوش دادم که از صدا افتاد.

و اما فصل سوم این داستان روایت متفاوتی را در بر دارد.

ششم آوریل ۱۹۲۸

در این فصل از کتاب شما روایت را از دید جیسون سودجو و شیاد مطالعه می کنید. باز هم در این فصل شما برداشتی متفاوت از زمان را می بیند . اگر خاطرتان باشد در فصل اول شما با زمان به مثابه یک مفهوم گنگ آشنا شدید و در فصل دوم نیز از زمان بعنوان مفهومی رنج آور یاد شد.اما بعد در این فصل شما خواهید آموخت که زمان مفهومی است برای سودجویی . جیسون معتقد است که از زمان می توان بسیار سود برد و از زمان می توان بسیار برای کاسبی کردن و بهره بردن مادی استفاده کرد. او با این تفکر زندگی می کند. اما نکته ی جالبی که برای وی رخ میدهد ذکر این نکته است که وی همیشه از زمان عقب می ماند. در واقع او هر جند که از زمان بعنوان یک مفهوم مادی یاد می کند ، اما بقولی در برابر زمان همیشه هشتش گرو نهش است. او از این ماجرا بارها و بارها ضربه می خورد ولیکن هیچگاه درس نمی گیرد. جیسون معتقد است که مرگ انسان ها در خانواده ی او ، برای او فرصتی است که به خواسته هایش برسد. برای جیسون انسان ها و زمان زندگی شان یک مانع برای رسیدن به خواسته هایش است و هر گاه که شخصی در خانواده ی او می میرد او احساس می کند که یک مانع از سر راهش برداشته شده است و او یک قدم برای رسیدن به آنچه که می خواسته است نزدیک تر شده است. کونتین دختر کدی در این فصل در پیش جیسون ماندگار شده است ، چرا که جیسون می داند که او حاصل ارتباطات نامشروعی است. اما از سوی دیگر جیسون به او یک درد دیگر نیز وارد می کند و آن این است که کدی حق ندارد که هیچ گاه دخترش را ببیند.او تصمیم دارد که پس از مرگ مادرش ، که به بیماری سختی نیز مبتلا شده است ، خواهر زاده اش را از خانه بیرون کند و از سویی دیگر نیز بنجی را به بیمارستان روانی ببرد و بعد از آن نیز هر چه که مال و اموال در خانواده ی کامپسن ها وجود دارد را یک تنه بالا بکشد. در ادامه نیز بخشی از روایت از فصل سوم را به زبان جیسون مطالعه می کنیم :

” سلیطه را جون به جونش بکنی سلیطه است، حرفم اینه. میگویم اگه غصه ات اینه که او مدرسه نمی رود و ول می گردد شانس آوردی. میگویم باید همین حالا توی آشپزخانه باشد، به جای آنکه آن بالا توی اتاقش رنگ و لعاب به صورتش بمالد و منتظر باشد تا شش کاکاسیاه که تا یک پاتیل پر نان و گوشت توی شکم ریخته باشند از سر جاشان بلند نمی شوند، بیایند براش ناشتایی درست کنند. و مادر مان میگوید : آخر اگر اولیای مدرسه فکر بکنند اختیارش دست من نیست و نمی توانم میگویم معلومه که نمی توانی، می توانی؟ می گویم اتو هیچ وقت نخواستی کاری به کارش داشته باشی، آنوقت چطور انتظار داری حالا که هفده سالشه و دیگر کار از کار گذشته دست به کار بشوی؟ کمی به این موضوع فکر کرد.آخر اگر فکر بکنند که حتی نمی دانستم که کارنامه هم دارد. پارسال پاییز به من گفت امسال دیگر کارنامه نداریم. آنوقت پرفسور جانگین به من تلفن می کند و می گوید اگر یک بار دیگر غایب بشود از مدرسه اخراج می شود. چطور این کار را می کند؟ کجا می رود؟ تمام روز توی بازار می مانی. اگر توی خیابانها اول بگردد، باید ببینیش می گویم و اگر توی خیابانها ول بگردد. گمان نمیکنم مدرسه نرفتن و ول گشتنش فقط برای کاری باشد که می شود جلو چشم همه انجامش داد.میگوید : منظورت چیه؟ میگویم که منظوری ندارم. جواب سؤالت را دادم، همین. بعد دوباره بنای گریه را گذاشت و از فد علم کردن پاره تن خودش به قصد تفرین گفت.میگویم خودت پر سیدیه میگوید :منظورم به تو نیست. از بین آنها تنها تو مایه سرشکستگی ام نیستی میگویم : وقت نداشتم که باشم.

هیچ وقت وقت نداشتم مثل کونتین برم هاروارد پا مثل پدرمان از بی عرق بخورم گور خودم را بکنم. مجبور بودم کار کنم، ولی البته اگر بخواهی ساپه به ساپیش بروم ببینم چه کار می کند، مغازه را ول میکنم دنبال کسب و کار شبانه میرم. آنوقت می توانم روزها مراقبش باشم و برای کیک شب هم می توانی بپن را بگذارید و او که سرش را رو بالش گذاشته گریه می کند و می گوید می دانم که فقط سربارم و مایه دردسرت می گویم باید بدانم داستان چیه، سی سال است که همه اش همین را به ام می گویی. حالا دیگر من هم از این موضوع باخبر شده می خواهی در این مورد چیزی به دختره بگویم؟می گوید به نظرت فایده ای دارد؟میگویم اگر شروع نکرده ام پیاپی پاپین و دخالت بکنی فایده ای ندارد اگر میخواهی اختیار دارش بشوم. همین را بگو و خودت را بکش کنار. هر دفعه که می خواهم کاری بکنم، خودت را می اندازی وسط و آن وقت به هر دومان میخندد و میگوید :یادت باشد که از گوشت و خون خودت است. میگویم «بله، این درست همان چیزی است که دارم به اش فکر می کنم گوشت و کمی هم خونه البته اگر اختیار با من بود، کردار آدمها مثل کاکاسیاهها  که باشد، حالا هر کی می خواهند باشند، تنها راه اینه که مثل کاکاسیاه باشان رفتار می گوید می ترسم از کوره در بروی.میگویم آخوب، با روش کذایی است کاری از پیش نبردی. حالا می خواهی من کاری بکنم یا نه؟ یا بگو آره یا بگو نه. باید برم سر کارم.میگوید می دانم تمام عمرت به خاطر ما جان کندی. می دانی که اگر اختیار با من بود، تو خودت دفتر کار میداشتی و ساعات کارت هم زیبنده مقام یک باسکومب بود. چون، با وجود است، از جتم باسکومب هایی می دانم اگر پدرت می توانست پیش بینی بکند که میگویم :خوب، او هم مثل هر کی دیگر، حتی مث قلان و بهمان، مجاز است در گمانه زنی گاهی اشتباه کند. دوباره بنای گریه می گذارد نشنوم که به پدر مرحومث زخم زبان بزنی می گویم نباشد، باشد. صاحب اختیاری. اما چون دفتر کار ندارم، مجبورم بچسبم به همانی که دارم. می خواهی چیزی به اش بگویم؟ می گوید نمی ترسم از کوره در بروی می گویم «حالا که این طوره، چیزی به اش نمی گویم می گوید اما یک کاری باید کرد. آخر اگر مردم فکر کنند من به اش اجازه میدهم سر کلاس حاضر نشود و توی خیابانها ول بگردد، با این حال نمی توانم مانع این کارش بشوم جیسون، چطور دلت می آید. چطور دلت می آید با این همه باری که به دوش دارم تنهایم بگذاری؟ ” . فصل سوم به حقیقت یک تراژدی محسوب می شود. اما به غایت بسیار ساده تر و خطی تر از فصل های یک و دو روایت می شود و خواننده ای که رمان را تا به اینحا مطالعه کرده است ، دیگر کم کم با ساختار داستان آشنا شده و آن را درک کرده است.

اما فصل آخر این رمان خشم و هیاهو روایتی متفاوت از سه فصل دیگر دارد.

هشتم آوریل ۱۹۲۸

این فصل از زبان دلسی روایت می شود. دلسی کنیز سیاه پوستی است که این فصل را به شیوه ی دانای کل روایت می کند.

” سپیده صبح دلگیر و سرد دمید، دیوار روان روشنایی سری رنگی از شمال شرقی  که به جای حل شدن و به صورت رطوبت درآمدن. نگار تجزیه میشد و به صورت ذرات ریز و زهرآگینی در می آمد عین غبار که. دینی در کلیه را که باز کرد و بیرون آمد، مثل سوزن در تنش فرو رفت و از جای نیش آب که نه، ماده ای از جنس روغن رقیق و نیم ماسیده بیرون زد. کلاه حصیری سپاه شق و رقی را روی دستارش نهاده بود و شنل مخملی جگری رنگی هم پا به پوست مستعمل و نامعلوم روی لباس ابریشمین ارغوانی زیب تنش بود، و اندکی دم در ایسناد چهرهاش نگیده و پرچین و شکن برافراشته به آسمان و کف یکی از دستهای استخوانی اش فلس دار همچون شکم ماهی، آنوقت شنلش را کنار زد و سبنه پیراهنش را وارسی کرد.پیراهنش از شانه های خشکیده روی پستانهای آویزانش می افتاد، آنوقت روی شکمش تنگ می شد و باز می افتاد و بالای زیر پوشهایش اندکی باد می کرد زیر پوشهایی از همه رنگ، خسروانی و بی رونق که، بهار و روزهای گرم از راه که می رسید، لایه به لایه ازن در می آورد. روز و روزگاری زن درشت هیکلی بود ولی حالا تخته بند تنش در حجاب پوست خالی و شلی که آن هم روی شکم آب آور دماش تنگ میند قامت بر می افراشت، گویی عضله و بافت دلیری و  پایمردی ای بود که روزها و سالها به خرج داده بودند، آنقدر که جز تخته بند شکست ناپذیر بر جای مانده بود و آن هم مانند ویرانه ای با نشانه ای بر فراز آن دلیری خوابزده و روییته قامت افراشته بود، و بر فراز آن صورت در هم شکسته که استخوانش انگار از گوشت بیرون زده بود و با حالنی نذری و در عین حال حاکی از حیرت و سرخوردگی کودکان به جانب روز پر باد و باران بلند شده بود، تا اینکه او برگشت و باز داخل خانه شد و در را بست .زمین دور و بر در لخت بود. روی آن، انگار از سایش پای برهنه تنهای پیاپی، مانند نقره کهنه با دیوار خانه های مکزیکی که با دست سفید شده باشد صیقل خورده بود. کنار خانه سه درخت توت سر پا بودند که نابسنانها روی آن سایه می انداختند و برگهای نورسته شان که چندی بعد به پهنا و آرامی کف دست میشدند، حالا دمرو به دست هوای پر باد و باران افتاده بودند و موج می زدند یک جفت زاغچه ناگهان سبز شدند، مانند دو تکه پارچه با کاغذ الوان در تندباد چرخیدند و لای تو تنها جا گرفتند و به شدت کج و راست شدند و تعادلشان را باز بافتند و رو به یاد جیغ کشیدند و باد صدای تیزشان را باز مانند تکه های کاغذ با پارچه پاره کرد و با خود برد. سپس سه نای دیگر به آنها پیوستند و لحظه ای جیغ کشان لای شاخه های پیچاپیچ تاب خوردند و کج و راست شدند. در کلیه باز شد و دیلی بار دیگر بیرون آمده، این بار با کلاه نمدی مردانه و پالتو نظامی، که از زیر دامن ریش ریش آن پیراهن چیت آبی رنگ با پنهای نامرتب آویخته بود که وقتی از حیاط گذشت و از پله ها به سمت در آشپزخانه بالا رفت به پر و پایش می پیچید.لحظه ای بعد بیرون آمد، این بار با چتربازی در دست، که آن را رو به باد جلو داده بود، و به سوی کومه هیزم رفت و چتر را همان طور باز پر زمین گذاشت. آنا دست انداخت و دسته آن را گرفت و لحظه ای نگهش داشت و به دور و بر خودش نگاه کرد. سپس آن را بست و زمین گذاشت و توی بازوی خمیده اش تا روی سینه هیزم گذاشت و چتر را برداشت و به هر نحوی بود بازش کرد و به سوی پله ها برگشت و همان طور که در کش و قوس بستن چتر بود، تعادل هیزم را به زحمت حفظ کرد و چشم بسته را ایستاده در گوشه درگاهی گذاشت. هیزم را نوی جعبه پشت اجاق انداخت آنوقت بالنو را در آورد و کلاه از سر برداشت و پیش بند چرکینی را از گل دیوار گرفت و پوشید و توی اجاق آنش روشن کرد. وقتی که سرگرم این کار بود و صدای درق در ق میله ها و نرافی تراق در پوشها را در آورده بود، صدای خانم کامپسن از بالای پله ها بلند شد که او را صدا می زد.خانم کامپسن ربدو شامبری از ساتن سیاه پنبه دوزی به تن داشت که آن را به زیر چانه اش محکم گرفته بود در دست دیگرش کیف آب گرم سرخ رنگی داشت و بالای راه پله پشتی ایستاده بود و دلسی دلسی می کرد با فواصل مرتب و یکنواخت رو به چاه پلهای ساکت که به تاریکی مطلق می رسید و بعد باز در جایی که نور خاکستری پنجره ای بر آن می تابید روشن می شد. بدون تغییر با تأکید با شتاب صدا می زد دلسی، گویی اصلا گوشش به جواب نبود : ” دلسی کجایی ؟ ” .

این چهار فصل تنها بخش هایی از رمان خشم و هیاهو است که سعی شده است با تکیه بر خلاصه ای از داستان ، برای شما روایت شود. این چهار بخش ، برگرفته از کتاب اصلی و اقتباسی از ترجمه ی این اثر توسط مترجمان ایرانی از جمله آقای صالح حسینی است که البته با تغییراتی نیز روبرو است ، به این دلیل که همانطور که گفتیم رسالت ما تنها تحریک شما برای مطالعه ی کتاب و همچنین آشنا کردن شما با نثر رمان است. با این اوصاف ، بخش هایی که در فوق خواندید ترکیبی از ترجمه ی تیم مطالعاتی تیموری و آقای صالح حسینی مترجم به نام این اثر است. امیدواریم که تا بدین جای کار به شما احساس کتاب را منتقل کرده باشیم و نثر کتاب را خدمت حضورتان معرفی کرده باشیم. مسئله ای که شما باید بسیار به آن توجه کنید این است که رمان خشم و هیاهو رمانی نیست که یک سیر خطی داشته باشد و شما بتوانید از ابتدا تا انتهای آن را با یک خلاصه کتاب مطالعه کنید و درک کنید. بلکه این کتاب به مثابه بسیاری دیگر از رمان های کمپین مطالعاتی ما ، کتابی است که برای خواندن آن نیاز به خوانش متن اصلی وجود دارد و شما باید متن را مطالعه کنید تا که شمای کلی رمان را در اختیار بگیرید. این رمان چهار فصل گسسته ی در هم پیوسته دارد که یقینا خواندنش یک چالش است و درکش یک هنر. حال اگر احساس کردید که با خواندن این کتاب هم به داستان و یا به حرف نویسنده پی نبرده اید ، باقی مقاله را مطالعه کنید که با خوانش نقد و تحلیل شخصیت ها به یک نتیجه ی بسیار عالی دست پیدا کنید. در انتها باز هم این تاکید را داریم که درک ما از خلاصه ی کتاب ، تنها ابزاری است که می تواند سر نخ خوانش یک رمان را در اختیار شما قرار بدهد.

تحلیل شخصیت های رمان خشم و هیاهو

رمان خشم و هیاهو شخصیت های قابل توجهی دارد که هر کدام بار بخشی از داستان را به دوش می کشند. هر چند که رمان خشم و هیاهو بر اساس یک خط داستانی شخصیت محور پیش می رود و از سویی نیز حادثه محور است ، اما از سویی دیگر نیز می توانیم به جرئت بگوییم که شخصیت های مکمل آن در طول داستان نقش بسزایی در برجسته شدن نقش اصلی این رمان داشته اند و از این رو می توان هر کدام از آنها را تحلیل کرد. تحلیل هایی که برای شخصیت ها شکل می گیرد ، می تواند به شکل های متفاوت باشد. شما می توانید تحلیل های روانشناختی داشته باشید. می توانید تحلیل ادبی داشته باشید ، اما باید بگوییم که بهترین نوع تحلیل شخصیت ها این است که ابتدا به فضای ذهنی نویسنده سفر کنیم و سپس تحلیل کاراکترها را انجام دهیم. ما در این بخش یعنی تحلیل شخصیت ها  ، سعی خود را بر آن گذاشته ایم که تا می توانیم به اعماق زندگی ویلیام فاکنر سفر کرده و او را در زمان خودش به همراه داستان خارق العاده اش ، یعنی خشم و هیاهو مورد تحلیل و بررسی قرار دهیم .شما نیز می توانید برای این مطالعه ی این بخش دو رویکرد داشته باشید. نخست اینکه پیش از مطالعه ی کتاب ، تحلیل این شخصیت ها را مطالعه کنید و بنای خود را بر آن بگذارید که در طول مطالعه ی این رمان با پیش فرض هایی که در این بخش به دست می آورید ، بسیار هدفمند و تحلیلگرانه این رمان را بخوانید و یا اینکه رویکرد دوم را انتخاب کنید. یعنی آنکه بگذارید پس از خواندن کتاب و مروری بر تمامی شخصیت های این کتاب ، آنگاه نظر خودتان را با نظری که ما در این بخش تحلیلی برایتان ارائه داده ایم تطبیق دهید و بنیید که چه میزان نظر شما و نظر فاکنر در نوشتن خشم و هیاهو  هم سو بوده است. به هر طریق هر کدام از این رویکردها را در پیش می گیرید ، حتما و حتما به این بخش سری بزنید. چرا که تحلیل شخصیت ها باعث می شود که شما نیز یک تحلیل جامع از بخش های مختلف داستان داشته باشید و این بخش های مختلف این امکان را به شما میدهند که شما برای همیشه رمان را در خاطر بسپارید. پس حتما بخش تحلیل شخصیت ها را جدی بگیرید. اما همانطور که گفتیم ، شخصیت های داستان خشم و هیاهو  نسبت به دیگر داستان هایی که در این بخش بررسی کردیم ، بسیار ساده تر و خطی تر نگارش شده اند. عمدتا افراد این داستان نقش های کوچک اما تاثیر گذاری در طول داستان داشته اند _ به جز شخصیت های اصلی که در ادامه با آن ها آشنا خواهید شد _  اما دیالوگ هایی که آن ها بیان می کنند باعث نقش تاثیر گذار آن ها می شوند. پس  می توانیم از این بخش هم یک درسی داشته باشیم و آن این است که شخصیت پردازی ها در یک داستان حتما لزومی به مدت زمان حضور یک شخصیت در یک داستان ندارد بلکه شما می توانید در کوتاه ترین زمان ممکن و تنها با اشاره به این امر که دیالوگ های خوبی را به کار ببرید و یا فضاسازی مناسب داشته باشید ، یک شخصیت پردازی بی نظیر و ماندگار داشته باشید و داستان تان را پیش ببرید. این هدفی است که شما باید دنبال کنید. چه در حوزه ی داسنان نویسی و چه در حوزه ی نقد ادبی توجه به این نکته می تواند به شما بسیار کمک کند.

جیسون کامپسن سوم

جیسون کامپسن سوم ، بزرگ خانواده ی کامپسن و مالک تمامی دارایی های این خانواده است. البته این مالکیت تا به سال ۱۹۱۲ ادامه داشت. زیرا که او در سال ۱۹۱۲ به علت مصرف بی رویه ی الکل دنیا را بدرود گفت. آقای کامپسن پدر کونتین ، کدی ، جیسون چهارم و بنجی است. او همسر کارولین می باشد.

کارولین کامپسن

کارولین کامپسن ، همسر آقای جیسون کامپسن است. او زنی بسیار خود خواه و درون گرا بود و مادر چهار فرزند خانواده ی کامپسن است. کارولین دچار مالیخولیا است و این امر باعث شده است که در نگهداری و مراقبت از فرزندانش ، آنچنان که باید و شاید کار خویش را به درستی انجام ندهد و از پس مسئولیت خودش به عنوان یک مادر برنیاید.

کونتین کامپسن

کونتین فرزند بزرگ خانواده ی کامپسن است و راوی فصل دوم رمان خشم و هیاهو می باشد. او انسانی بسیار حساس و همچنین بسیار باهوش است. او علاقه ی وافری به خواهرش ، کدی ، دارد و روی اصالت خانواده ی کامپسن بسیار حساس است. او پیش از اینکه سال نخست درسش در هاروارد را به اتمام برساند ، خودکشی می کند.

کدی کامپسن

کدی کامپسن دومین فرزند خانواده ی کامپسن ها است. او تنها دختر خانواده می باشد. نام اصلی او کندیس می باشد که او را کدی صدا می کنند. او در طول داستان نزدیکی و صمیمتی خاص با برادرش کونتین دارد. او دست به یک رابطه ی نامشروع زده است و از این رابطه ی نامشروع صاحب یک فرزند شده است. او در نهایت با هربرت ازدواج می کند و از او در سال ۱۹۱۰ طلاق می گیرد.

جیسون کامپسن چهارم

او فرزند سوم خانواده ی کامپسن ها است و راوی فصل سوم داستان می باشد. جیسون انسانی بسیار سودجو و بدبین است.

بنجی کامپسن

او فرزند کوچک خانواده ی کامپسن است. او ابتدا هم نام دایی اش ، یعنی مائوری ( موری بود ) ، اما بعد نامش را به بنجامین تغییر دادند. او انسانی عقب مانده است و درک درستی از زمان ندارد. روایت فصل نخست رمان بر عهده ی او بوده است.

دوشیزه کونتین

دوشیزه کونتین ، دختر غیر قانونی و نامشروع کدی است. او شخصیتی بسیار غمگین دارد و بسیار نا به هنجار است. او در نهایت برای رهایی از چنگال جیسون ، از او پول دزدیده و بعنوان یکی از افراد گروه های نمایشی از شهر فرار می کند.

دلسی

دلسی خدمتکار و آشپز سیاه پوست خانواده ی کامپسن است. او شخصیتی بسیار با صلابت و البته متکبر دارد. او محل اتصال و نقطه ی اتکای خانواده ی کامپسن است.

روسکوس

روسکوس همسر دلسی است. او خدمتکار خانواده ی کامپسن است. او از بیماری روماتیسم رنج می برد و همین بیماری نیز آخر امر او را می کشد.

تی. پی

تی. پی فرزند دلسی است. او به همراه بنجی در روز عروسی کدی مست می کند و با کونتین دعوا می کند.

ورش

او نیز یکی دیگر از فرزندان دلسی است و از بنجی مراقبت می کند.

فرونی ( فرانی )

دختر دلسی می باشد. فرانی ، مادر لاستر می باشد. وی در آشپزخانه ی کامپسن ها بعنوان یک خدمتکار کار می کند.

لاستر

لاستر ، فرزند فرانی و نوه ی دلسی است. لاستر پسر جوانی است که از بنجی نگهداری می کند و با او نیز بسیار صمیمی است. او در حالی این کار را انجام می دهد که تنها نصف سن و سال بنجی را دارد.

دامادی

مادربزرگ فرزندان خانواده ی کامپسن است که هنگامی که آن ها کودک بوده اند ، فوت کرده است.

دایی بوری

دایی بوری ، برادر خانم کامپسن است . بنجی ابتدا به امر نام او را به همراه داشت. اما پس از اینکه شرایط بنجی به عنوان یک عقب مانده آشکار شد ، نام او را تغییر دادند. البته این نکته را نیز باید ذکر کرد که یک دلیل دیگر نیز وجود دارد و آن این است که کارولین یک شرایط ناامنی در تبیین نام خانوادگی خود داشت و نام فرزند خود را به این دلیل که اختلاطی با نام خانوادگی خود نداشته باشد ، تغییر میدهد.

خانم پترسون

خانم پترسون ، همسایه ی کامپسن ها بود که دایی موری به او علاقه داشت و برای او نامه های عاشقانه از طریق کدی و بنجی می فرستاد. او در نهایت به سرانجامی در این عشق نرسید و رویه ی دیگری را در زندگی پیش گرفت.

البته باید به این امر اشاره کرد که شخصیت های فرعی دیگری نیز در داستان وجود دارند که جز در یکی دو صحنه نقشی ندارند و نقش آن ها نیز به آن میزان صاحب اهمیت نیست که نام آن ها در این لیست حضور داشته باشد. پس بهتر است که تنها بر روی این شخصیت ها تمرکز کنید و ذهن خود را بر روی همین نقشه ی کاراکترها متمرکز کنید. یک نکته ی دیگر نیز باید برایتان ذکر کنیم و آن ذکر این نکته است که رمان خشم و هیاهو نخستین رمانی است که به طور مستقیم هیچ تحلیل اضافی بر معرفی شخصیت ها بر روی آن صورت نگرفته است. بسیاری از سایت ها تحلیل های جداگانه ای بر روی شخصیت های این کار داشته اند ، اما آنچه که برای ما نکته ای قابل اتکا باشد ، نبود. ما پس از خوانش این رمان به این نتیجه رسیدیم که آنچه برای مخاطب اساسی است ، تنها شناخت شخصیت ها است و بهتر است که تحلیل آن ها با توجه به مفاهیم پشت آن در نقد و بررسی رمان ذکر گردد.

 

نقد و بررسی رمان خشم و هیاهو

رمان خشم و هیاهو ، یکی از مورد بحث ترین رمان های جهان در طول قرن اخیر بوده است. این رمان ، از دیدگاه های مختلف و از سمت و سو های گوناگون مورد بررسی قرار گرفته است.بسیاری این رمان را یک رمان سیاسی می دانند . بسیاری دیگر به این امر معتقدند که این رمان یک رمان اجتماعی است و حتی دیده شده است که بسیاری دیگر از آن در قالب یک رمان روان تحلیل گرانه یاد کرده اند. اما آنچه که حقیقت این رمان است ، تمامی موضوعات فوق است. ویژگی و برتری رمان خشم و هیاهو ، ذکر این نکته است که بطور چند لایه ای ، ادبیات ، جامعه شناسی ، علوم سیاسی ، علوم تاریخی و مقوله ی روان شناسی را در بر گرفته است. شاید اگر یک روز ، بخواهیم بر روی این رمان به عنوان یک رمان معیار بررسی ای داشته باشیم ، باید بگوییم که هر جمله ی آن و هر بند آن می تواند به تنهایی از تمامی این وجوه مورد بررسی قرار گیرد ، چرا که همانطور که گفتیم هر بخش از این رمان و هر خط آن دارای چندین لایه است که اگر آن را بشکافیم ، به مسائل بسیار عمیقی دست می یابیم. اما آنچه که خط مشی ما را در نوشتن این نقد تشکیل میدهد ، یک بررسی چند قسمتی از کل به جز است و تصمیم داریم که تمامی المان های موجود را به حد کافی با رعایت اختصار متن برای شما دوستان شرح دهیم.

ابتدایی ترین نقطه ای که می توانیم روی آن تمرکز کنیم ، ذکر این نکته است که دغدغه ی این رمان فروپاشی یک خانواده است. این رمان توسط چهار شخصیت در طول خط سیر داستانی روایت می شود. این چهار شخصیت هر یک از زاویه ی دید خود ماجرای فروپاشی یک خانواده را بیان می کنند. ابتدا به امر این مسئله بسیار گنگ به نظر می رسد. در فصل های نخست که شامل فصل یک و دو می شود ، همه چیز برای خواننده گنگ است ، درست مانند خود اعضای خانواده که نمی دانند چطور خانواده ی شان در معرض فروپاشی قرار گرفته است.اما بعد هر چه پیش تر می رویم ، دیگرانی که به این خانواده وابسته نبوده اند و از آن دل خوشی هم نداشته اند ، ماجرا را روایت می کنند و اوج این روایت در فصل چهار تیر خلاص فروپاشی خانواده کامپسن ها را بیان می کند. اما بعد ، از آنجا که ما همیشه چند دسته مخاطب ادبیات داستانی داریم باید به این مسئله اشاره کنیم که فروپاشی خانواده به همین سادگی ها هم نیست. منظور البته سیر فرو پاشی نیست ، بلکه خود واژه ی فروپاشی که در بنیان یک خانواده صورت می گیرد ، آنچنان که باید و شاید ساده رخ نمی دهد و روندی پیچیده دارد.حال چرا این امر را به مخاطبان ربط دادیم و مسئله ی چند دسته بودن مخاطبان را بیان کردیم ؟ به این دلیل که وقتی که ما صحبت از نقد یک رمان می کنیم ، نخستین منظری که باید به آن سرک بکشیم ، مقوله ی مخاطب شناسی است. ما در ادبیات داستانی و یا بقولی ساده تر رمان خوانی چند دسته مخاطب داریم که هر کدام به وجهی تعیین کننده در پیروزی و یا شکست یک اثر هستند.دسته ی اول ، کسانی هستند که تنها رمان را صرف خوانش آن می خوانند و همینکه داستان را درک می کنند و از آن چیزی یاد می گیرند و یا با ان سرگرم می شوند ، برایشان کفایت می کند و بعد از اتمام کتاب آن را به سویی گذاشته و به سراغ کتاب بعدی می روند. این دسته از رمان خوان ها ، اکثریت رمان خوان های جهان را تشکیل میدهند. در واقع در سراسر جهان ، کسانی که تنها رمان را صرف یک داستان می خوانند بیشتر از سایر کسانی است که در این حوزه به خوانش رمان ها مشغول اند. اما دسته ی دوم را افرادی تشکیل میدهند که بعد از خواندن رمان سری به مقالات مربوط به آن رمان ، تحلیل ها و نقد ها می زنند و سعی می کنند که یک اثر را با رویکردی مطالعاتی درست مانند شما عزیزانی که کنون این مقاله را می خوانید مورد بررسی قرار دهند. این دسته از افراد این روزها تعدادشون رو به فزونی رفته است و هر روز ما شاهد آن هستیم که افراد بیشتری در حال سوق پیدا کردن به این نوع از خوانش رمان ها هستند. رویکرد تیم مطالعاتی استاد تیموری نیز در این کمپین مطالعاتی یقینا همین نکته است که رمزی از دل سطرهای یک رمان استخراج کند. اما بعد ، دسته ی آخر رمان خوان ها آن دسته از رمان خوان هایی هستند که دانش ادبی دارند و به نوعی منتقد ادبی هستند و با خوانش هر رمان خود نقدی به آن می زنند و از گره های آن رمز گشایی می کنند. اما این مقدمه را از آن جهت گفتیم که به این امر اشاره کنیم که رمان خشم و هیاهو بر خلاف آنچه که دسته ی اول فکر می کنند ، تنها پاشیدن یک خانواده از یکدیگر نیست ، بلکه باید به آن عمیق تر نگاه کرد و کمی روی این فروپاشی تمرکز بیشتری کرد. ابتدا به امر بطور خلاصه باید گفت که این رمان ماجرای فروپاشی خانواده ای را ذکر می کند که در طول تاریخ از عظمت بسیاری برخوردار بوده اند و یک آن از یکدیگر می پاشند و بعبارتی با واژه ی فروپاشی روبرو می شوند. این فروپاشی در بنیان این خانواده ، استعاره ای است از مفهومی بزرگتر و عمیق تر که نویسنده قصد بیان آن را داشته است. اگر بخواهیم عمیق تر این مسئله را مورد بررسی قرار بدهیم باید به یک نمودار درختی و یا یک تسلسل فلسفی در معنای خانواده و مفهوم بنیان خانواده تسلط پیدا کنیم تا بتوانیم در یابیم که نویسنده به چه چیزی می اندیشیده است و چرا این خانواده را در این مقیاس مورد بررسی قرار داده است. این نکته را همه می دانیم که خانواده بنیان اساسی یک جامعه را تشکیل میدهد. جوامع خاطرات نسل ها را به همراه دارند و نسل ها تاریخ یک ملت را روایت می کنند. فروپاشی خانواده کامپسن در این داستان یعنی خشم و هیاهو ، نماد جامعه ی جنوب ایالات متحده آمریکا است که دچار فروپاشی می شود.این مسئله ، دقیقا نکته ای است که نویسنده در تمام طول داستان قصد دارد به آن اشاره کند. مسائلی که هر کدام به تنهایی توانسته اند در طول داستان نمادهای فروپاشی جامعه جنوب آمریکا را روایت کنند. حتی در یک روایتی از این داستان دیده می شود که بنجی زمین خویش را می فروشد که کونتین به تحصیل ادامه دهد. می توان برداشت های متفاوتی از همین بخش داستان داشت و هر کدام را به یک نماد متصل کرد اما بعد باید به این امراشاره کرد که هیچ کدام از این نمادها نمی تواند دقیقا مسئله و مقوله ی اصلی را بیان کنند ، چرا که یقینا ذهن نویسنده و خلوت نویسندگی او چیزی است که نمی توان به این راحتی ها مورد رمز گشایی قرار داد.

مقوله ی دومی که نویسنده سعی کرده است که به آن اشاره ای در خفا داشته باشد ، مسئله ی نژاد پرستی است. یک نکته ای در مورد ادبیات آمریکا وجود دارد که در نود و نه درصد موارد صحیح است. مقوله ی نژاد پرستی در ادبیات آمریکا ، مقوله ای است که می توان به آن صفت بلا تفکیک را اطلاق کرد. این مقوله ، نه تنها در ادبیات آمریکا بلکه در هنر آمریکا و تمامی آنچه که به جامعه شناسی تاریخ آمریکا مربوط می شود نیز کاملا عیان است. در این حوزه می توان حتی به این امر اشاره کرد که تمامی سر فصل های درسی ادبیات آمریکا در دانسگاه های جهان ، واحدی جداگانه به نام ” نژاد پرستی در ادبیات آمریکا ” را داراست. این رمان نیز به مثابه بسیاری دیگر از رمان های ادبیات آمریکا ، به مقوله ی نژاد پرستی اشاره کرده است. اما برتری فاکنر نسبت به سایر نویسنده ها ، ذکر این نکته است که وی به طور مستقیم به مسئله ی ارزش های اخلاقی در مقوله ی نژاد پرستی اشاره دارد. این نکته یک مقوله ی بسیار منحصر بفرد است. اگر ادبیات آمریکا را مرور کرده باشید عمده ی مواردی که به نژاد پرستی مربوط است به جنایت ها و رنج های این قشر از جامعه مربوط می شود ، اما  در این رمان ما شاهد آن هستیم که ارزش های اخلاقی معیار قضاوت قرار می گیرد. دلسی ، کنیز خانواده ی کامپسن شخصیتی است که در طول رمان همیشه با نژاد سفید پوست یعنی خانواده کامپسن در حال مقایسه است. این مقایسه البته آنچنان که باید و شاید عیان نیست ، اما می توان در یک مقیاس کلی و با کنار هم چیدن پازل های مربوط به هر کدام از بخش های رمان به این ارزش پی برد. دلسی تنها کسی است که از روز نخست تا روز فروپاشی خانواده کامپسن همچنان پایبند به اصول اخلاقی است و تحت هیچ شرایطی آنچه که باید و شاید را زیر پا نمی گذارد. در حالی که شما شاهد آن هستید که سفیدها برای رسیدن به منافع بیشتر چگونه همه را پشت سر می گذارند و همه را با مشکل مواجه می کنند. حال این ارزش های خلاقی دقیقا چیست ؟ ارزش های اخلاقی از نگاه فاکنر ، در خانواده تعریف می شود. خانواده برای فاکنر ، محلی است که انسان ها می توانند تمامی آنچه که باید برای زیستن بیاموزند را می آموزند و از همه مهم تر آنکه یاد می گیرند که چطور عشق بورزند. آنچه که شاید فاکنر بطور مستقیم به آن اشاره دارد و از آن بعنوان یک عامل قطعی در فروپاشی خانواده کامپسن و در یک مقیاس بزرگتر جامعه ی جنوب آمریکا یاد می کند ، مسئله ی عدم وجود عشق است. عشق در خانواده برای فاکنر مهم است و او این مسئله را یکی از ارزش هایی بیان می کند که بین سفید پوستان جنوب و سیاه پوستان تفاوت ایجاد می کند و ما در طول داستان شاهد آن هستیم که به چه میزان یک سیاه پوست غرق در عشق ، می تواند خود را همچنان استوار نگاه داشته و فروپاشی همه را به تماشا بنشند. البته یک نکته ی ادبی نیز در روایت نژاد پرستی در داستان خشم و هیاهو وجود دارد و آن ذکر این نکته است که فاکنر از مقوله ی نژاد پرستی بعنوان فرصتی برای شخصیت پردازی نیز استفاده کرده است. شخصیت جیسون در این رمان بدون نژاد پرستی ، شخصیتی است که خام است. این نژاد پرستی جیسون است که از او شخصیتی در خور یک رمان آن هم با مقاصد فاکنر ایجاد می کند.

اما بعد ، بعنوان نکته ی بعدی می توان به این مسئله اشاره کرد که ادبیات فاکنر در این کتاب ادبیاتی تحول آفرین در جهان بوده است. خود فاکنر نیز بارها و بارها در مصاحباتی که با نشریه های گوناگون صورت داده است به این امر اشاره کرده است که روایت این داستان تنها با یک راوی برای او کاری بسیار صعب بوده است. روایت این داستان یک درس نویسندگی است. اگر بخواهیم آن را به لحاظ ادبی تصویر و تفسیر کنیم ، باید بگوییم که این رمان از زوایای دید مختلف به بررسی یک فروپاشی می پردازد. این زوایای دید مختلف و این روایت های گوناگون از یک سو این امکان را به نویسنده می دهد که روایت را از زوایای مختلف بررسی کند و بتواند زوایای تاریک یک روایت را بیرون بکشد و از سوی دیگر این امکان را به نویسنده می دهد که با شخصیت پردازی های گوناگون و ایجاد لحن های مختلف ، سیر خطی داستان را با استفاده از اصل متمم در داستان نویسی به ثمر برساند. اما بعد اگر بخواهیم از بعد درس نویسندگی به آن نگاه کنیم باید بگوییم که اگر قصد دارید که خود را صد پله در نویسندگی به رشد برسانید ، این رمان هم گمگشته ی شما برای رسیدن به این مرحله است. این رمان می تواند به شما شخصیت پردازی با استفاده از دیالوگ نویسی ها را به بهترین شکل ممکن آموزش دهد. از سوی دیگر اما شما می توانید به نقش زمان و مکان در این داستان پی ببرید و آن را به عنوان یک اصل مورد بررسی قرار دهید و در نوشته هایتان از آن بهره بگیرید. اما بعد اگر بخواهیم به طور خلاصه در باب درس های نویسندگی این کتاب برایتان صحبت کنیم ، باید بگوییم که این کتاب می تواند یک دفترجه ی راهنمای نویسندگی در کنار کتاب تابلوهای راهنمای رمان نویسی اثر استاد محمدرضا تیموری باشد. اگر می خواهید تمام آنچه که ما در آن کتاب برایتان ذکر کرده ایم را یک دور مرور کنید و از زبان یک نویسنده مثال هایش را مطالعه کنید ، رمان خشم و هیاهو عالی ترین نوع ان را در ادبیات داستانی می تواند به شما نشان دهد و راهنمای شما باشد. همچنین این نکته را نیز به خاطر داشته باشید که این رمان می تواند درسهای بسیاری را نیز برای مترجمین ادبی داشته باشد که در جای خود به آن خواهیم پرداخت.

اما بعد ، به سراغ پای ثابت تمام تحلیل هایمان می رویم و آن بررسی نماد ها و نشانه های موجود در دل داستان است. این داستان نیز نماد ها و نشانه هایی را مورد بررسی قرار داده است که در جای خود بررسی آن ها بسیار ارزشمند است.

آب

نخستین نمادی که قصد بررسی آن را داریم ، آب است. آب در داستان خشم و هیاهو نماد پاکی است. اگر دقت کرده باشید هر جا که صحبت از آب در میان بوده ، صحبت از یک خلوص و پاکی نیز در میان بوده است. این مسئله را می توان به واضح ترین شکل ممکن در کارهای کدی مشاهده کرد. اگر دقت کرده باشید ، نخستین بار که وی دست به یک بی بند و باری جنسی می زند ، سریعا لباس زیرش را با آب می شورد تا که احساس شرم از او پاک شود. یا آن زمان که بنجی ، کدی را در حال تلو تلو خوردن می بیند ، کدی سریعا دهانش را با آب و صابون می شوید که پاکی وجودش را برگرداند و در جای دیگر از رمان میبینم که وقتی که کدی باکرگی اش را از دست میدهد ، به این امر اعتقاد دارد که دیگر هیچ آبی گناهان او را نمی شوید. این نماد ، یکی از نمادهای مورد بحث در تفکرات مذهبی فاکنر نیز بوده است.چرا که در تمامی ادیان خصوصا مسیحیت ، آب نمادی است که از آن برای شستشوی گناهان استفاده می کنند.

زمان و ساعت کونتین

زمان در این رمان نماد مهمی است. ساعت کونتین در فصل دو نشان دهنده ی عذاب روحی کونتین از تماشای زمان است. زمان برای کونتین نماد شکست است. این ساعت از پدر به او ارث رسیده است ، اما بعد ، می بینم که کونتین از دست همین ساعت و نگاه کردن به آن در عذاب فرو می رود. در نهایت نیز ما به این مسئله می رسیم که کونتین برای کنترل کردن زمان دست به خودکشی می زند. این امر نیز یکی دیگر از نمادهایی است که می توان در آن فروپاشی را مشاهده کرد. فروپاشی درد مفهوم زمان ، با نشان دادن یک شی به ارث رسیده ، یک شاهکار از فاکنر در خشم و هیانو است.

سایه ها

اگر دقت کرده باشید در بخش هایی که مربوط به کونتین و بنجی می باشد ، بسیار بسیار از سایه ها بهره گرفته شده است. سایه ها نشان از گذشته ی خانواده کامپسن دارند. سایه ها نمادی از گذر زمان نیز در این رمان می باشند. در واقع آنچه که فاکنر قصد بیان آن با سایه ها را داشته است ، ذکر این نکته بوده است که سایه ها از خود ماهیتی ندارند اما در پشت هر سایه یک هویت نهفته است و این هویت در این داستان خانواده ی کامپسن و همه ی اعضای آن با تمامی کارهایشان بوده است. در واقع سایه ها نشان از افرادی میدهند که در زمان محو شده اند اما هنوز ردشان بر سر زندگی آیندگان سایه انداخته است. یکی دیگر از مفاهیمی که به طور مستقیم نمایشی از زمان را در این داستان نشان میدهد ، همین مفهوم سایه هاست.این امر را می شود در حساسیت های کونتین نسبت به سایه ها مشاهده کرد.

عید پاک

اگر به ساختار فصل ها و زمان پردازی های آن ها نگاه کنید در می یابید که سه بخش از چهار فصل کتاب ، به مسئله ی عید پاک به لحاظ بازه ی زمانی پرداخته است. در واقع سه فصل از این کتاب به لحاظ زمانی در عید پاک اتفاق می افتد. این مسئله برای فاکنر از اهمیت زیادی برخوردار بوده است. چرا که همانطور که می دانید و تقریبا بر همه در طول خوانش رمان عیان شده است ، ذکر این نکته است که فاکنر اعتقادات مذهبی ای نیز داشته است و یا حداقل بر روی مذهب تسلط محتوایی بسیار بالا دارد و همین امر باعث شده است که روی مسائلی چون عید پاک که یک عید دینی است ، مانور بسیار بدهد. عید پاک روزی است که مسیح پس از صلیب شدن دوباره به زندگی برگشت و به نوعی رستاخیز کرد. در این رمان نیز ما با همین مفهوم عید پاک را مشاهده می کنیم . آنچه که کاملا مشخص است ، ذکر این نکته است که خانواده ی کامپسن ها به صلیب کشیده شده و از هم فرو پاشیده اند و این عید پاک است که می تواند نمادی برای رستاخیز دوباره آن ها باشد و راهی باشد تا که دوباره آن ها به آغوش یکدیگر بر گردند. این نماد جای حرف بسیار دارد. طبیعتا عید پاک تنها یک روز نیست ، بلکه اگر بخواهیم به لحاظ تاریخی نیز به آن نگاه کنیم باید بگوییم که عید پاک ، شخصیت هایی را در دل خود دارد که در مرکز آن ها مسیح قرار گرفته است. بسیاری از منتقدینی که اثر فاکنر را از این بعد یعنی بعد مذهب و ادبیات مورد بررسی قرار داده اند ، به این نکته اشاره کرده اند که بنجی نمادی از مسیح در این داستان است.چرا که بنجی بر اساس روز تولدش در روز یکشنیه که مقدس ترین روز برای مسیحیان سات به دنیا آمده است.  از سمت دیگر او در زمان روایت داستان سی و سه ساله است و سن مسیح نیز بر اساس روایت های دین مسیحیت ، در زمان به صلیب کشیده شدن دقیقا به همین مقدار بوده است. این امر البته جای مناقشات بسیاری را نیز ایجاد کرد ، چرا که با توجه به شخصیت بنجی که یک عقب مانده است ، این برداشت را می توان ایراد کرد که مسیح هم اکنون برای جامعه ی مدرن یک عقب مانده محسوب می شود و این امر که جامعه ی مدرن نیاز به ظهور یک مسیح جدید دارد ، بسیار دو پهلو و مناقشه بر انگیز می باشد. اما از یک بعد دیگر نیز می توان به این مسئله نگاه کرد و آن ذکر این نکته است که در واقع فاکنر در حال بیان این نکته است که این مشکل آشفتگی زمان است که نتوانسته است مسیح را درک کند و به درک درستی از او برسد. این نظر به ظاهر نزدیک تر با تفکرات فاکنر است.اما بعد ، رستاخیز نیاز به یک منجی دارد و این منجی در داستان خشم و هیاهو کسی نیست جز دلسی. دلسی تنها نقطه ی امید کل خانواده کامپسن برای بازگشت به دوران اوج است. اوست که تنها عشق را می داند و نقطه ی اتکای همه ی اعضای خانواده است. او تمام رنج ها را تحمل می کند. عشق به همه هدیه می دهد و این ها همه مولفه هایی هستند که در شکوه خانواده کامپسن روزی نقش داشته اند و حال این دلسی است که قرار است این ارزش ها را دوباره احیا کند و یا بعبارتی دیگر به رستاخیز وا دارد.

رمان خشم و هیاهو در ایران

خشم و هیاهو یکی از کتاب های پر سر و صدای بازار کتاب ایران بوده و همچنان نیز می باشد. این کتاب از نظر بسیاری از رمان خوانان حرفه ای سخت ترین و سخت خوان ترین رمانی است که تا به امروز در بین رمان های خارجی در ایران به چاپ رسیده است. این رمان نثری سخت دارد و خواندنش واقعا صبر ایوب می خواهد. اما از نگاه بسیاری از منتقدین ادبی نیز این کتاب یکی از کتاب های پرشگفتی در جهان و خصوصا در ایران است. بسیاری از مورخین حوزه ی تاریخ ادبیات از تاثیر این کتاب بر روی نوشته های رمان نویسان ایرانی صحبت کرده اند و در باب آن سخنرانی هایی بسیار پر محتوا ایراد کرده اند. از این رو با این همه توصیف بی نظیر از این کتاب به طبع باید انتظار آن را داشت که افراد بسیاری این کتاب را ترجمه کرده باشند و نشرهای بسیاری نیز نسخه های متعدد از این کتاب را روانه ی بازار کرده باشند. از این رو ما قصد داریم که به روال همیشه در این بخش مروری داشته باشیم بر بهترین ترجمه های این کتاب و سعی کنیم که این کتاب را به شما دوستان عزیز با یک ترجمه ی خوب معرفی کنیم که لذت کافی را از خوانش یک ترجمه ی صحیح در اختیار داشته باشید. اما ، تصمیم بر این شد که پیش از این که ما بحث ترجمه های خوب این کتاب را پیش بکشیم ، چند خطی را با هم در باب ترجمه و حواشی آن صحبت کنیم که بسیار نیز به این کتاب و ترجمه های موجود آن در بازار مرتبط می شود. متاسفانه و یا خوشبختانه ما در ایران ، مترجمان بسیاری داریم و مترجمانی داریم که هیچ سواد ترجمه ندارند و صرفا به این دلیل که زبان انگلیسی و یا زبان های دیگر بلد هستند دست به کار ترجمه می زنند. از سوی دیگر ، بسیاری از سلبریتی ها و بسیاری از جویای نام ها نیز ، برای معرفی کردن خود و همچنین پولی به جیب زدن ، ترجمه را بعنوان یکی از ابزارهای تجارت شان انتخاب کرده اند و این قضیه نیز باعث شده است که هر ساله بر خیل مترجمین بی سواد در ایران اضافه بشود. تیم مطالعاتی تیموری به هیچ وجه قصد قضاوت ندارد ، اما قصد داریم که بطور شفاف یک درک صحیح از مسئله ی ترجمه در اختیار شما دوستان قرار دهیم که زین پس با تامل بیشتری به سوی مترجم ها و خوانش کتاب های ترجمه شده بروید. ما در ایران دو نوع ترجمه داریم. البته این که می گوییم ایران به این دلیل است که ما هم اکنون در بازار کتاب جهانی قرار نداشته و تنها رمان ها را به یک زبان ترجمه شده یعنی فارسی می خوانیم. این امر در بسیاری از کشورهای دیگر که بازار جهانی کتاب بصورت قانونی دارند ، متفاوت است. چرا که شما ممکن است از یک کتاب فرانسوی ، چندین ترجمه به زبان های مختلف ببیند و از همه مهم تر آنکه شما در بازار حهانی تنها و تنها با یک اثر از هر کتاب بعنوان ترجمه روبرو می شوید که اثری است که خود نویسنده ترجمه ی آن را تعیین کرده است. بعنوان مثال یک نویسنده اسپانیایی ، قصد ترجمه ی کتابش را دارید. وی ترجمه ی اثر خویش را خودش و به انتخاب خودش به دست یکی از مترجمین مورد اعتماد خودش می سپارد و این طور نیست که هر کسی که کتابی را خواند آن را به زبان دیگری ترجمه کند. این امر نیز به دلیل وجود قانون کپی رایت در بازارهای جهانی کتاب است که متاسفانه و یا خوشبختانه در ایران این مسئله وجود ندارد. متاسفانه به این دلیل که ترجمه های بی کیفیت بسیار در بازار منتشر می گردد و خوشبختانه به این دلیل که تعدد آثار چاپ شده بصورت ترجمه در ایران بسیار است و علاقمندان می توانند رمان های روز دنیا را بسیار سریع به فارسی بخوانند. اما برگردیم به بحث خودمان ، در ایران ما دو نوع ترجمه داریم و یا اگر بهتر بگوییم دو نوع نگاه به مقوله ی ترجمه داریم. نخست آنکه ترجمه به دید یک علم مورد بررسی قرار می گیرد و دوم ترجمه به مثابه یک تجارت تصویر می شود. اگر بخواهیم هر کدام از این موارد را به تفصیل توضیح دهیم خود یک مقاله ی جدا گانه می طلبد اما اگر بخواهیم بررسی مختصری روی آن داشته باشیم باید بگوییم که در دیدگاه اول ، یعنی ترجمه به مثابه یک علم ، مترجم که شخصی است دارای سواد ترجمه ، سعی می کند با روشی اصولی و بعبارتی وقت گذاشتن روی متن و پویش در زوایای تاریک متن ، متن را مورد بررسی و ترجمه قرار دهد و آن را روانه ی بازار کند. در این دیدگاه ، محوریت اصلی کار بر روی این مطلب است که مترجم با توجه به علمی که دارد تلاش می کند تا که به بهترین شکل ممکن ، متن را از زبانی دیگر به زبان مقصد یعنی فارسی برگرداند. اما بحث اصلی ، رویکرد دوم است. رویکرد دوم ، یعنی تمرکز بر روی ترجمه به دیدگاه تجارت ، محوریتی کاملا جداگانه دارد. در این شیوه ، مترجم که شخصی است که عمدتا سواد ترجمه ندارد و تنها از ترجمه کاسبی می کند با توجه به یک سری از مولفه های اجتماعی در مدت زمان کوتاهی و بدون توجه به ساختار متن و یا ظرافت های زبانی متن را برگردان به زبان دیگر می کند و آن را در بازار عرضه می کند. محوریت اصلی کار در این دیدگاه ، همان مولفه های اجتماعی و بعضا تجاری است.اگر بخواهیم این مثال را به کتاب خشم و هیاهو بسط دهیم باید بگوییم که یکی از مولفه های اجتماعی اقبال مردم به یک سری از خبرها و یا رویدادهای موجود در بازار فرهنگ کشور است.اگر خاطرتان باشد ، هومن سیدی ، کارگردان به نام کشور ، در سال ۱۳۹۴ اثری را روانه ی پرده ی سینماها کرد به نام خشم و هیاهو که در آن نوید محمد زاده بازیگر خوش آتیه ی کشورمان نیز نقش آفرینی می کرد. این فیلم پس از مدتی بر سر زبان ها افتاد و با توجه به گزارش ها و مصاحبه هایی که با عوامل فیلم شد ، این نکته مطرح شد که این اثر اقتباسی از داستان خشم و هیاهو ویلیام فاکنر است. این مسئله یعنی اقبال مردم به سوی این فیلم ، سریعا مترجمین تجاری را بر آن داشت که تا بازار فیلم گرم است ، یک نسخه از این کتاب را با رنگ و لعابی بسیار خوش ، به بازار عرضه کنند و سودی از قبل این کتاب ببرند و همین طور نیز شد و متاسفانه یک ترجمه ی ضعیف برند این کتاب در آن سالها گردید. این در حالی است که این کتاب پیش از این با ترجمه ی چندی از صاحبان قلم و با بیانی شیوا ترجمه گردیده بود.حال اگر بخواهیم یک نمونه ی دیگر نیز برایتان از این ترجمه ی تجاری مثال بزنیم ، کتاب ملت عشق است. کتاب ملت عشق ، یکی از کتاب هایی است که در ایران پر فروش گردید و به محض روی زبان ها افتادن ، بیش از هفت هشت نسخه از این کتاب با ترجمه های مختلف روی قفسه ی کتاب فروشی ها یافت گردید و متاسفانه به جز یکی دو ترجمه باقی بسیار ضعیف و یا یک کپی برداری ناشیانه از دیگر ترجمه ها بودند. بهر طریق ، اگر قصد دارید که کتاب تهیه کنید و اگر قصد دارید که ترجمه ی آثار مشهور جهان را مورد مطالعه قرار دهید ، حتما به این نکته توجه کنید که مترجم اثر مترجمی شایسته باشد.اما بعد ، در باب بهترین مترجمینی که این اثر را ترجمه کرده اند ، باید بگوییم که ترجمه ی آقای صالح حسینی ، اثری است که بسیار بسیار مورد قبول جامعه ی ادبی و مترجمین کشور قرار گرفته است و دارای مولفه های ادبی بسیار والایی است. آقای صالح حسینی ، به جرئت یکی از وزنه های مترجمی در ایران زمین است و می توان گفت که آثار ترجمه شده ی او بی شک همیشه از کیفیت بسیار بالایی برخوردار است.البته دیگر مترجمانی نیز این اثر را ترجمه کرده اند ، اما به هر طریق به کار هر کدام از این مترجمین ایراداتی وارد است. اما یک نکته ی پایانی نیز به این بخش اضافه کنیم که متن کتاب خشم و هیاهو حتی برای خود یک انگلیسی زبان نیز متنی بسیار سخت خوان است. و از این رو خوانش این کتاب به زبان دیگری بر سختی کار اضافه می کند ، چرا که امر ترجمه عمدتا بخشی از ظرافت های زبانی را می پوشاند و این مسئله روی ساختار متن بسیار بسیار تاثیر می گذارد. شاید یکی دیگر از دلایلی که ما ترجمه ی صالح حسینی را برای این اثر پیشنهاد کرده ایم ، ذکر این نکته است که وی ادیب و زبان شناسی قهار است و تا به حد ممکن توانسته است ظرافت های داستانی و زبانی این اثر را به خوانندگان منتقل کند . امیدواریم که از خوانش این کتاب بسیار سخت خوان ، لذت ببرید.

بخش های ماندگار رمان خشم و هیاهو

هر رمانی یک سری از دیالوگ های ماندگار دارد که دانستن آن ها باعث می شود که انسان دارای یک شمای ادبی و یک وجهه ی ادبی والاتر نسبت به سایر رمان خوان ها باشد و با دید عمیق تری ، تکه هایی از پازل تفکرات ادبی خود را رقم بزند. در ادامه ما نیز بخش های ماندگاری از رمان خشم و هیاهو را که در طی این سالها به شهرت بسیاری در میان مردم رسیده اند خدمت تان تقدیم می کنیم و امیدواریم که مورد استفاده ی شما دوستان نیز واقع شود.

  • کدی بوی درخت‌ها را می‌داد. توی آن سه کنج تاریک بود، اما پنجره را می‌دیدم. آنجا چمبک زدم و دمپایی را محکم گرفتم. دمپایی را نمی‌دیدم، اما دست‌هایم آن را می‌دید، و می‌شنیدم که دارد شب می‌شود، و دست‌هایم دمپایی را می‌دید اما خودم نمی‌دیدم، اما دست‌هایم دمپایی را می‌دید، و آنجا چمبک زدم و شنیدم که دارد شب می‌شود.
  • بدبختی آدمی آن وقتی نیست که پی ببرد هیچ‌چیز نمی‌تواند یاری اش کند – نه مذهب، نه غرور، نه هیچ چیز دیگر – بدبختی آدمی آن وقتی است که پی ببرد به یاری نیاز ندارد.
  • پدرمان می‌گفت ساعت‌ها زمان را می‌کشند. می‌گفت زمان تا وقتی چرخ‌های کوچک با تق‌تق پیش می‌بردندش مرده است؛ زمان تنها وقتی زنده می‌شود که ساعت بازایستد.
  • به نظر من پول ارزشی ندارد، ارزشش به چه جور خرج کردنش است. مال هیچ کس نیست، پس این چه کاری است که آدم بخواهد آن را جمع کند. همینجا کسی هست که با فروختن خنزر پنزر به کاکاسیاه‌ها پول کلانی بهم زده، توی اتاقی قد یک خوکدانی زندگی می کنه. پنج شش سال پیش مریض شد. طوری وحشت برش داشت که عضو کلیسا شد و یک مبلغ مذهبی چینی را از قرار سالی پنج هزار دلار برای خود خرید، اغلب فکر می‌کنم اگر او بمیرد و متوجه بشود بهشت مهشتی در کار نیست چقدر کفری می‌شود. بهتر است همین حالا بمیرد و پول را هدر ندهد.
  • دیگر چیزی نگفتم. فایده‌ای ندارد. معلومم شده که وقتی کسی توی خطر می‌افتد بهترین کار این است که کاری به کارش نداشته باشی. وقتی هم کسی به کله‌اش می‌زند که به خاطر خیر و صلاح تو چغلی‌ات را بکند، خداحافظ شما.
  • باد از جنوب شرقی می‌آمد. دمادم به گونه‌اش می‌وزید. انگار احساس می‌کرد که وزش مداوم آن به درون کاسه سرش نفوذ می‌کند، و ناگهان با احساس خطر دیرینه‌ای ترمز کرد و کاملا آرام در جای خود نشست.

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *