نوشته‌ها

داستان کوتاه بابای خوب

داستان کوتاه

داستان کوتاه ایرانی امروز نوبت من است بابای خوبی باشم صبح بود چشمانم را باز کردم تنها یک وظیفه داشتم، گویی تنها الهام زندگی من این بود که بگویم: مامان امروز دوچرخه می خرید واسم مامان گفت بابا گفته می خرم، ببین مامان بگو بخره من دیگه صبر نمی…