چارلز بوکوفسکی و هر آنچه که باید از زندگی و آثارش بدانید

ما قصد داریم مقاله چارلز بوکوفسکی و هر آنچه که باید از زندگی و آثارش بدانید را به دو مدل متنی و صوتی برای راحتی کار شما عزیزان در اختیار تان قرار دهیم

متن مقاله

در این بخش از زندگینامه نویسندگان آشنا می شویم با نویسنده زیر :

چارلز بوکوفسکی و هر آنچه که باید از زندگی و آثارش بدانید

تاریخ نویسندگی ، فراز و نشیب های فراوانی را پشت سر گذاشته است. در پس هر فراز و فرود این دشت ، نام هایی نهفته است که هر کدام برگی از هویت و شناسنامه ی نویسندگی در سر تا سر جهان را رقم زنده اند.مطالعه ی تاریخ زندگانی آنان و سیری در احوالات و آثار آنها ، نمایی هر چند کوتاه و گذرا ، اما عمیق و قابل تامل به ما هدیه می کند.در دل هر یک از کلمات آنان ، گنجینه ای از رازها و معانی نهفته  است و در پیاپی سطور پربار آنان ، رازهایی برای نویسندگان.قصد ما همگام شدن و سفر به زمانه و زندگی آنان است تا با ذهن و زبان آنان بیش از پیش آشنا شویم و از این همصحبتی ها خوشه ای چند پی توشه ی نویسندگی خود برداریم.در این برهه از زمان، دفتر زندگانی ” چارلز بوکوفسکی ” ، نویسنده  و شاعر آلمانی الاصل و خالق کتاب “هزار پیشه ” را ورق میزنیم به امید آنکه برگی چند به یادگار نصیب دوستداران خود کند.

زندگی نامه

چارلز هِنری بوکوفسکی در 16 ماه اوت 1920 ميلادی در شهرآندِرناخ در آلمان از پدری آمريکايی و مادری آلمانی متولد شد. چارلز بوکوفسکی در دو سالگی با پدر و مادر خود به آمريکا مهاجرت کردند. در این هجرت ابتدا به بالتيمور و سپس به حومه ی لس آنجلس که زادگاه پدرش بود، مهاجرت می کنند. بوکفسکی کودکی و نوجوانی سختی را پست سر گذاشت. پدرش پس از پايان دوره ی سربازی مدت ها به شغلهای کم درآمد مشغول بوده و در این راه نیز بسیار سختی تحمل کرده است و مدام به دلیل وضع اقتصادی نامطلوب از شغل ها اخراج می شده است و مجبور به امتحان شغل های دیگر می شده است.به خاطر مشکلات مالی و کمک به درآمد خانواده، مادر بوکوفسکی مدتی به کار نظافت در خانه های ثروتمندان پرداخت. در همين سال ها پدر او به الکل روی آورد و به زن خود بی توجهی و با پسر خود بدرفتاری مي کرد.بوکوفسکی که استعداد نويسندگی خود را در انشاء های سال های ابتدايی دبستان آشکار ساخته بود، در آن زمان به مطالعه علاقه مند شد و در کتابخانه ی شهر با آثار نويسندگان بزرگی چون ارنست همينگوی، سينکلر لويز، دی اچ لورنس و اپتون سينکلر آشنا شد. در همين سال ها بود که آرزوی نويسنده شدن در او پديدار شد. او احساس می کرد که ادبیات تنها راه نجات او در برابر زندگی حقیقیست. در پانزده سالگی و در اوج بيماری آکنه نخستين داستان بلند خود را بر مبنای شخصيت فرايهر مانفرد فُن ريختهوفن، خلبان مشهور آلمان در جنگ جهانی اول، نوشت. پس از پايان دوران دبيرستان و در سال های 1939 تا 1941 در کالج شهری لوس آنجلس واحد هايی را در روزنامه نگاری، تئاتر, انگليسی و هنر گذراند.نوشته‌های بوکوفسکی به شدت تحت تأثیر فضای لس آنجلس، شهری که در آن زندگی می‌کرد قرار گرفت.از او اغلب به عنوان نویسندهٔ تأثیرگذارِ معاصر یاد میشود و سبک او مورد تقلید نویسندگان متعددی قرار گرفته‌است. بوکوفسکی، هزاران شعر، صدها داستان کوتاه، و ۶ رمان، و بیش از پنجاه کتاب نوشته و به چاپ رسانده‌است.بوکوفسکی در ۹ مارس ۱۹۹۴ در سن پدروی کالیفرنیا در سن ۷۳ سالگی، اندکی بعد از تمام کردن آخرین رمانش تفاله، از بیماری سرطان خون درگذشت. مراسم تدفین او بوسیلهٔ راهبان بودایی انجام شد.

آثار

  • پُستخانه
  • هزارپیشه
  • زن‌ها
  • ساندویچ ژامبون
  • موسیقی آب گرم
  • هالیوود
  • عامه پسند

مروری بر آثار و اندیشه ها

نویسندگی سخن روح است.اگر سیری دقیق در زندگی نامه ی بسیاری از نویسندگان داشته باشیم در می یابیم که ریشه ی اکثر داستان ها ، شخصیت ها  و موضوعات نوشته شده توسط آنان ریشه در زندگی شخصی آنها خصوصا در دوران کودکی و نوجوانیشان دارد.بوکوفسکی یکی از آن دسته نویسندگانی است که از چنین قانون نانوشته ای پیروی می کند. بوکوفسکی زندگی سختی را در دوران کودکی و نوجوانی پشت سر گذاشته است. او با بسیاری از مصائب زندگی ، نظیر فقر ، مهاجرت ، اختلافات طبقاتی و … روبرو بوده است و همین امر باعث شده است که او در بسیاری از نوشته هایش این موضوعات را منعکس کند. از سویی دیگر هنگامی که ما از زندگی یک نفر سخن می گوییم باید این نکته را مد نظر داشته باشیم که زندگی اشخاص بر اساس اندیشه هایی شکل می گیرد که بسیاری از آنان ریشه در رویدادهای زندگی و اتفاقاتی دارد که برایشان پیش آمده است.از این رو می توان گفت که نویسندگی که خود بر ثبت اندیشه ها استوار است ، بارزترین نمود تاثیرات شرایط زندگی بر اندیشه های فردی و به دنبال آن اثار نوشتاری فردی  است.از بوکوفسکی شش رمان به انتشار رسیده است و هزاران مصاحبه و سخنرانی که همگی به اتحاد به یک مفهوم می پردازند و آن انسان و زندگی است. انسان و زندگی او در یک جامعه ی بشری مهم ترین دغدغه های بوکوفسکی در قالب یک نویسنده بوده است.بوکوفسکی انسان هایی را به تصویر می کشد که زندگیشان با بدبختی ها و سختی ها و احساسات پوچ دنیوی گره خورده است. او در هزار پیشه نمای یک انسان بی انگیزه را به تصویر می کشد که سختی های زندگی او را به یک مست لایعقل تبدیل کرده است . در مجموعه شعر آویزان از نخ که به پدر خویش نیز تقدیم کرده است ، از زندگی انسان هایی می گوید که عمری با حوانمردی زندگی کرده اند و در آخر خود اسیر ناجوانمردی می شوند و جهانشان دیگر گون می شود. شاکله ی تمام نوشته های بوکوفسکی از یک حقیقتی بهره می برد که و آن بی معنا بودن جهان هستی است.از نظر او جهان هستی و هر آنچه در آن وجود دارد ، در یک سیاهی عمیق و در یک پوچی بی منتهی بسر می برد. از نگاه او بشر به دنبال عبس است. بوکوفسکی از عشق ، مهربانی و … بعنوان مسکن های بشری یاد می کند و آن ها را مفاهیم خود ساخته ی بشری می داند که ریشه در پوچی دارند و به هیچگاه در اعماق روح انسان ها نمی توان اثری از آن ها مشاهده کرد و منشا روحی ندارند.در یک جمله به صورت مختصر ، بوکوفسکی انسانی بود رنج دیده و این رنج ها آنچنان در روح او آثار بدی بجا گذاشته بوده اند که هیچگاه نتوانست دنیا را به دید خنثی و خالی از رنج مشاهده کند.در زیر بخشی از کتاب ساندویچ ژامبون اثر بوکوفسکی را با هم مطالعه خواهیم کرد. در این کتاب بوکوفسکی ، به اتوبیوگرافی خودش دست زده است و در قالب یک اثر ادبی به زندگی نامه ی خود پرداخته است . برای آنان که با بوکوفسکی و اندیشه هایش آشنایی ندارند ، می توانند از این کتاب به عنوان یک مرجع اساسی در بوکوفسکی شناسی ، استفاده کنند. بوکوفسکی همچنین شاعری بزرگ بوده و آثار فراوانی در حوزه ی ادبیات منظوم داشته است.

بخش هایی از کتاب ” ساندویچ ژامبون” اثر بوکوفسکی

  • اغلب از پدرم بابت بیرون رفتن با فرنک کمی کتک می خوردم، اما فهمیدم که من به هر حال سهمیه کتکم را خواهم داشت پس بهتر است کارهایی که دوست دارم انجام بدهم.
  • هرکسی می توانست خوب باشد، اینکه جرئت نمی خواست!
  • خیلی خب خدا، فرض می کنیم تو واقعا مرا در این شرایط قرار داده ای تا امتحانم کنی. تو مرا با مشکل ترین امتحان ها یعنی پدر و مادر و جوش هایم به آزمون کشیدی. فکر کنم امتحانت را قبول شدم… کشیش به ما گفت که هیچ وقت شک نکنید. به چی شک نکنیم؟ همیشه بیش از حد به من سخت گرفته ای، پس من ازت می خواهم که بیایی پایین و شک مرا برطرف کنی!
  • نمی شد به آدم ها اعتماد کرد. هر طور حساب می کردی باز آدم ها ارزش اعتماد کردن نداشتند.
  • در کتابخانه راه می رفتم و کتاب ها را نگاه می کردم. یکی یکی از قفسه در می آوردم. همه شان احمقانه و بی روح بودند. صفحه ها پر از کلمات بودند ولی چیزی برای گفتن وجود نداشت. اگر هم حرفی داشتند، آنقدر کش می دادند که وقتی به آن حرف می رسیدی دیگر حسابی از حوصله افتاده بودی.
  • مشکل اینجاست که همیشه انتخاب از بین دو تا بد است. مهم هم نیست که کدام را انتخاب کنی، هر کدام شان ذره ای از تو را می خورند تا آنجا که دیگر چیزی باقی نماند. بیشتر آدم ها در بیست و پنج سالگی تمام می شوند. و بعد تبدیل می شوند به ملتی بی شعور که رانندگی می کنند، غذا می خورند، بچه دار می شوند، و هر کاری را به بدترین شکل اش انجام می دهند. مانند رای دادن به کاندیدای ریاست جمهوری ای که آن ها را یاد خودشان می اندازد.
  • اگر بخواین یه اسب باربر و یه اسب مسابقه رو جفت کنین، کره شون نه قدرت داره و نه سرعت. یه نسل برتر از تولید مثل هدفمند به وجود می آد.
  • چیزی به اسم جنگ خوب و بد وجود ندارد. تنها چیز بد توی جنگ شکست است. تو همه جنگ ها هر دو طرف به خاطر انگیزه های خوب جنگیدن است. اما در تاریخ فقط انگیزه طرف پیروز انگیزه اصیل و شریف عنوان شده است. اهمیتی ندارد که چه کسی حقه و چه کسی باطل است، فقط مهم این است که کدام طرف ژنرال ها و ارتش بهتری داشته است!

شعر ” ارواح حیوانات مرده” اثر بوکوفسکی

در کنار کشتارگاه،

مشروب فروشی‌ای بود

که من آنجا می‌نشستم

و غروب آفتاب را از پنجره‌اش نگاه می‌کردم،

پنجره‌ای که مشرف بود

به محوطه‌ای پر از علف‌های خشک بلند.

من هیچ‌گاه بعد از کار

همراه بقیه در کارخانه حمام نمی‌کردم

برای همین بوی عرق و خون می‌دادم.

بوی عرق پس از مدتی کم می‌شود،

اما بوی خون عصیان می‌کند،

و قدرت می‌گیرد.

من آنقدر سیگار می‌کشیدم

و آبجو می‌نوشیدم

تا حالم برای سوارشدن به اتوبوس مساعد شود

و همراهم ارواح تمامی آن حیوانات مرده سوار می‌شدند.

سرها به طرفم می‌چرخید،

زنها از جایشان بلند می‌شدند

و از من فاصله می‌گرفتند.

وقتی که از اتوبوس پیاده می‌شدم،

فقط باید یک چهارراه

و یک راه‌پله را

پیاده می‌رفتم

تا به اتاقم برسم.

آنجا رادیو را روشن می‌کردم

سیگاری آتش می‌زدم

و کسی دیگر کاری به من نداشت.

نویسنده و گوینده  : محمدرضا تیموری

عشق و علاقه به رشد و موفقیت و رسیدن به سطح والای لیاقت ها را مهمترین اصل در رسیدن به خواسته ها می دانم

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *