این مقاله شامل

1-زندگینامه

2-آثار

3-مروری بر آثار و اندیشه هایشان

استیون کینگ │ صد نویسنده برتر جهان

تاریخ نویسندگی ، فراز و نشیب های فراوانی را پشت سر گذاشته است. در پس هر فراز و فرود این دشت ، نام هایی نهفته است که هر کدام برگی از هویت و شناسنامه ی نویسندگی در سر تا سر جهان را رقم زنده اند.مطالعه ی تاریخ زندگانی آنان و سیری در احوالات و آثار آنها ، نمایی هر چند کوتاه و گذرا ، اما عمیق و قابل تامل به ما هدیه می کند.در دل هر یک از کلمات آنان ، گنجینه ای از رازها و معانی نهفته  است و در پیاپی سطور پربار آنان ، رازهایی برای نویسندگان.قصد ما همگام شدن و سفر به زمانه و زندگی آنان است تا با ذهن و زبان آنان بیش از پیش آشنا شویم و از این همصحبتی ها خوشه ای چند پی توشه ی نویسندگی خود برداریم.در این برهه از زمان، دفتر زندگانی ” استیون کنیگ ” ، نویسنده آمریکایی زبان و خالق اثر جاودانه “مسیر سبز” را ورق میزنیم به امید آنکه برگی چند به یادگار نصیب دوستداران خود کند.

زندگی نامه

استیون ادوین کینگ  به سال ۱۹۴۷ میلادی در پورتلند مین دیده به جهان گشود. او دومین فرزند پسر دانلدو نلی روت پیلبری کینگ است. استیون به گونه ای غیر منتظره دیده به جهان گشود در برابر حیرت همگان چرا که مدت ها پیش به مادرش گفته شده بود که دیگر هرگز صاحب فرزندی نخواهد شد. دانند و نلی کینگ پدر و مادر استیون اختلاف زیادی در زندگی مشترکشان داشتند.

روزی از روزها پدرش فروشنده ی بسیار لوازم الکترولوکس به بهانه ی خرید پاکتی سیگار منزل را برای همیشه ترک کرد، و از آن پس استیون دیگر هرگز پدرش را ندید. پس از متارکهی والدین استیون، سرپرستی او و برادر بزرگترش دیوید به مادرش محول شد دیوید فرزندخواندهی خانوادهی کینگ بود. استیون هنوز نوپا بود که پدر و مادرش از یکدیگر جدا شدند. وی دوران کودکی خود را در فورت وين ایندیانا محل اقامت بستگان پدرش در آن دوران و در استراتفوردا کانه تی کات گذراند. او برای دیدارهای مکرر با خویشاوندان مادر خود، به همراه برادرش به ماندن ، ماساچوست ، پونل و من نیز سفر کرد. در واقع استیون و برادرش به همراه مادر مدام در حال آمد و رفت میان ماساچوست و مین بودند. زمانی که استیون یازده ساله بود، مادرش او و دیوید را برای همیشه به دورهام مین برگرداند.

از آنجایی که والدین مادر استیون، گای و نلی پینسبری (به دلیل سن زیادشان از نظر جسمانی ناتوان شده بودند، و به اجبار خاله های استیون، نلی کینگ مجبور به پرستاری از آن زوج پیر شد. بقیهی اعضای خانواده نیز خانه ی کوچکی برای آنها تهیه کردند. آنان از حمایت های مالی خود نیز دریغ نورزیدند. پس از مرگ پدربزرگ و مادربزرگ استیون، خانم کینگ در همان نزدیکیها کاری در آشپزخانهی اقامتگاه عقب افتادگان ذهنی واقع در پاین لند برای خود پیدا کرد.

استیون در سال ۱۹۵۹ پس از نوشتن مقالاتی برای روزنامهی محلی کم تیراژ Daves Rag به نویسندگی علاقه مند شد. او در مورد برنامه های تلویزیونی نقد و مقاله نوشت. رفته رفته داستانهای کوتاه آغازین خود را به سی سنت به محلی ها فروخت. بعضی از داستان ها را نیز به همشاگردی های مدرسه می فروخت، که معلم ها پس از آگاهی از جریان مانعش شدند. اکثر آثار ابتدایی اش علمی تخیلی بودند. پس از خواندن مجلات وحشتناک خاله اش در سال ۱۹۵۹ به ژانر وحشت علاقه مند شد. او از نویسندگانی همچون هاورد فیلیپس لاوكرفت ، رابرت بلاچ و جکفینی الهام گرفت، و سپس داستان ترسناک I Was a teenage Grave Robber را نوشت.

استیون در مدرسه ی ابتدایی دورهام ثبت نام کرد، و پس از چندی نیز در سال ۱۹۶۶ از دبیرستان لیسبون فائزا  فارغ التحصیل شد.در سال ۱۹۶۷ که Startling Mystery Stories چاپ داستان The Glass Floor را به عهده گرفت.

موفقیت به او رو کرد. سال دوم دانشگاه (دانشگاه مین واقع در اورونوا) بود که شروع کرد به نوشتن مقاله های هفتگی برای روزنامهی دانشگاه: روزنامه ای تحت عنوان مین گمپس. استیون در فعالیتهای سیاسی دانشجویی نیز شرکت جست. او یکی از اعضای تشکل های دانشجویی بود؛ ابتدا با این عقیدهی محافظه کارانه که جنگ با ویتنام برخلاف قانون اساسی است، و سپس در مقام یکی از حامیان فعال جنبش ضدجنگ در دانشگاه اورونو. استیون در سال ۱۹۷۰ با مدرک لیسانس زبان انگلیسی از دانشگاه اورونو فارغ التحصیل شد. سپس اجازه یافت که در سطح دبیرستان تدریس کند.استیون و تابیتا اسپروس در ژانویه ی ۱۹۷۱ با یکدیگر ازدواج کردند. استیون در کتابخانه ی فوگلرادانشگاه مین اورونو با تابیتا آشنا شد. هر دو نفرشان در آنجا به عنوان دانشجو کار می کردند.از آنجایی که استیون قادر نبود، شغلی مرتبط با مدرک تحصیلی خود به عنوان معلم پیدا کند، خانواده ی کینگ از طریق درآمد استیون، در مقام کارگر کارخانه ی شست و شو، و وام دانشجویی و پس اندازهای تابیتا گذران زندگی می کردند (استیون از نظر سلامت جسمانی برای تدریس واجد شرایط نبود! این طور تشخیص داده بودند که او مبتلا به فشار خون، قدرت بینایی ضعیف، کف پای صاف و قدرت شنوایی ضعیف است!). البته هر از چند گاهی نیز درآمد مختصری از فروش داستان های کوتاه استیون به مجله به دست می آمد.استیون اولین داستان کوتاه حرفهای خود را بلافاصله پس از فراغت از تحصیل به «مجله ی مردان» که تیراژ بالایی داشت فروخت. او در چند سال اول ازدواج خود همچنان داستان می نوشت، و به «مجله ی مردان می فروخت. تعداد زیادی از این داستانها بعدها در قالب مجموعه داستان های Night Shift  و یا در آثار منتخب نویسندگان جمع آوری شدند.

در پاییز سال ۱۹۷۱ استیون معلم زبان انگلیسی دبیرستان دولتی هامپدن مین شد. این در حالی بود که شبها و آخر هفته ها به نوشتن داستان های کوتاه و بلند نیز می پرداخت.رمان گری در بهار ۱۹۷۴ چاپ شد. پاییز همان سال خانواده ی کینگ، مین را به قصد بوندرا  كولورادو  ترک کردند. استیون در طی کمتر از یک سال زندگی در بولدر داستان Shining را به پایان رساند. تابستان ۱۹۷۵ آنان مجددا به مین بازگشتند، و خانه ای در لیکر ریجی ین واقع در مین جنوبی خریداری کردند. استیون در منزل جدیدش داستان Stand را نوشت که البته بخش اعظم آن در بولدر تنظیم شده بود. کینگ داستان Dead Zone را در بریجتن  به رشته ی تحریر درآورد.در سال ۱۹۷۷ اعضای خانواددی کینگ برای تکمیل پروژدی کاری یک ساله خود راهی کشور انگلستان شدند، و سه ماه در این کشور زندگی کردند.

اواسط دسامبر همان سال به وطن بازگشتند، و خانه ی جدیدی در سنتر لوول  واقع در مین خریداری کردند. پس از یک سال زندگی در این منزل به سمت شمال یعنی به شهر اورینگتون در نزدیکی بانگور عزیمت کردند، و به این ترتیب استیون موفق شد در دانشگاه مین اورونو در رشته ی نویسندگی خلاق به تدریس بپردازد. استیون کینگ به همراه خانوادهی خود در بهار ۱۹۷۹ به سنتر لوول بازگشت. در سال ۱۹۸۰ آنها دومین خانه ی زمستانی خود را در بانگور خریداری کردند، و خانه ی قبلیشان را واقع در سنترلوول – به عنوان خانه ای تابستانی برای خود نگه داشتند. کینگ به سال ۱۹۸۸ چنین گفته است: احساس می کنم، در حق من و مادرم بی عدالتی صورت گرفته است. او تک و تنها بدون شوهر به هر کاری تن می داد. گمان می کنم، از او به نفع خودم استفاده کرده ام. استیون کینگ دارای سه فرزند است به نامهای نومی ریچل ، جوهیل ، و اوون فیلیپ ، و نیز نوه ای به نام اثن.استیون دارای اصل و نسب اسکاتلندی ایرلندی ست، با قد حدودا یک مترو نود و سه سانتی متر، وزن هشتاد و نه کیلوگرم، رنگ چشم آبی، رنگ پوست سفید، و موهایی با تارهای ضخیم مشکی. او در بعضی از فصول سبیل می گذارد، و همیشه از همان اوان کودکی عینک به چشم داشته است.

لازم به توضیح است که Salems Lot دومین و Shining سومین رمان ترسناک استیون است. موضوع Shining زمانی به ذهن استیون خطور کرد که برای استراحت با همسرش به هتلی رفته بودند.استیون به موسیقی راک علاقه دارد، مثل بروس اسپرینگ استین. در خیلی از کتاب های خود از متن آهنگهای راک استفاده کرده است. او می گوید: «گویی به هنگام نوشتن خودم نیستم، و شخص دیگری این کار را انجام می دهد.» سال ۱۹۹۸ سی و یکمین ردیف جدول سرگرم کننده ترین افراد را به خود اختصاص داد.سال ۱۹۹۹ در لوول شمالی به هنگام پیاده روی در شانه ی خاکی جاده تصادف وحشتناکی با کاراوان برایان ادوین اسمیت داشت. در اثر تصادف دچار چند شکستگی در ناحیه ی زانو و لگن، خونریزی از سر و ششها شد. پس از پنج عمل جراحی سر انجام سلامت خود را بازیافت. نکتهی حیرت انگیز این است که پس از تصادف هوش و حواسش کاملا سرجا بوده، و اندکی بعد خنده کنان در مورد تیم بیسبال مورد علاقه اش Boston Red SOX از همسرش سوال می کرده است.

برایان اسمیت به دلیل این خلاف چندان مورد مجازات جدی ای قرار نگرفت، و فقط گواهی نامه اش سه ماه به حالت تعلیقی در آمد. کینگ در این باره گفته: دو زمان، آرامش ذهنی و سلامت جسمانی ام را از من گرفته، هیچ دادگاهی قادر نیست، چنین چیزهایی را به من بازگرداند.» مدتی بعد جسد برایان اسمیت در خانه اش کشف شد، او به دلیلی نامعلوم از دنیا رفته بود.

آثار

  • آن
  • هرآنچه دوست داری، از دست خواهی داد_ داستان کوتاه
  • در قتلگاه – داستان کوتاه
  • مرگ جک همیلتون – داستان کوتاه
  • احساسی که فقط به زبان فرانسه قابل بیان است_ داستان کوتاه
  • خواهران کوچک ایلوریا_ داستان کوتاه و مقدمه‌ای بر سری برج تاریک
  • مرد کت شلوار مشکی_ داستان کوتاه
  • مسیر سبز_ رمان
  • رمان تلفن همراه
  • قبرستان حیوانات خانگی
  • آتش افروز

مروری بر نوشته ها و آثار

بخشی از رمان مسیر سبز را با هم مطالعه می کنیم :

” سرای سالمندانی که آخرین روزهای زندگی ام را با دقت هرچه تمام تر در آنجا سر می کنم، سروهای جورجیا نام دارد. حدود نودو پنج کیلومتر از آتلانتا فاصله دارد.آدمهای زیر هشتاد سال خوانندگان گرامی به هوش باشید که عاقبت تان به این طور مکانها نکشد. البته فضای خشونت باری ندارد در اکثر بخش ها. ما در اینجا از تسهیلات ویژهای برخورداریم: تلویزیون، غذای خوب (البته تعداد آدمهای قادر به جویدن انگشت شمار است، اما تا حدی بطری مرگبار بند ای کوهستان سرد را برای من تداعی می کند.)علاوه بر این در میان کارکنان سروهای جورجیا مردی وجود دارد که خاطردی پرسی وتمور را برایم زنده می کند، کسی که از طریق ارتباطات فامیلی فرماندار ایالت شغلی در مسیر سبز به دست آورده بود.

البته در مورد این شبه پرسی شک دارم که ارتباطات مهمی داشته باشد، هرچند که به طريقهای خاص رفتار می کند. او برد دلن نام دارد. همواره دست به گیسو است، و مدام در حال شانه زدن موها. از این گذشته درست همانند او کتابهایی در جیب پشتی شلوارش قرار می دهد. پرسی مجله هایی همچون آرگسی، حودث مردن، و سنگ را مطالعه می کرد، برد نیز کتابهای جلد کاغذی ای پر از لطیفه های بی تربیتی و تهوع آور. همیشه علت عبور مردان فرانسوی از جاده، و تعداد نعش کش های حاضر در یکی از مراسم خاکسپاری هارلم را از مردم سؤال می کند. همچون پرسی کودن است، کودنی که گمان می کند، جز پست فطرتی و ذلالت خصوصیت طنز و خنده دار دیگری در جهان وجود ندارد.من از واژهی پلی متنفرم، اما برد کماکان مرا به این نام صدا می زند. من نیز دیگر از او درخواست نمی کنم که این کار را انجام ندهد.

دلن از جملات قصار دیگری نیز استفاده می کند نه صرفا ضرب المثل. «می توان اسب را تا کنار آب برد، اما نمی توان او را مجبور به نوشیدن کرد»؛ «می توان به تن اسب لباس پوشانید، اما نمی توان او را وادار به حرکت کرد». بود نیز از نظر حماقت، خشک مغزی، و ملالت آوری همچون پرسی و تمور است.به هنگام بیان سخنان نغزش در مورد آلزایمر، مشغول ت کشیدن کف اتاق آفتاب گیر سرتاسر شیشه ای بود، محل مرور نوشته های پیشینم. کلی کاغذ سیاه کرده ام، و پیش از پایان داستانم نیز کلی کاغذ سیاه خواهم کرد.میدانی، آلزایمر واقعا چیست؟نه، اما مطمئنم که تو به من خواهی گفت، برد.همان ایدز پیرهای خرف است.این را گفت، و از خنده منفجر شد، قاه قاه قاه قاه! درست همان عملی که پس از نقل لطیفه های مسخره اش انجام می دهد. گرچه که من نخندیدم؛ برد و حرف هایش روی اعصاب من چهارنعل می تازند. البته منظورم این نیست که من آلزایمر دارم. تمام پیرمردان و پیرزنان سروهای جورجیا تا اندازه ای به این بیماری دچارند.

در رابطه با خودم می توانم بگویم که از فراموشی و ضعف حافظه رنج می برم. البته فقط در مورد تاریخها، نه خود رویدادها به هنگام مرور نوشته هایم تا این لحظه، متوجه شده ام که تک تک رویدادهای سال هزار و نهصد و سی و دو را تمام و کمال به خاطر داشته ام؛ گه گاهی توالی حوادث در ذهنم مغشوش می شود، اما اگر شش دانگ حواسم را جمع کنم، این اتفاق نیز نمی افتد …. . “

تصویر نویسنده آموزش نویسندگی

نویسنده   : محمدرضا تیموری

عشق و علاقه به رشد و موفقیت و رسیدن به سطح والای لیاقت ها را مهمترین اصل در رسیدن به خواسته ها می دانم

پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

0/5 ( 0 نظر )
© کپی رایت - تمامی حقوق متعلق به وبسایت تیم مطالعاتی محمدرضاتیموری می باشد. هر گونه کپی برداری از محتوای سایت پیگرد قانونی خواهد داشت.