تاریخ نویسندگی ، فراز و نشیب های فراوانی را پشت سر گذاشته است. در پس هر فراز و فرود این دشت ، نام هایی نهفته است که هر کدام برگی از هویت و شناسنامه ی نویسندگی در سر تا سر جهان را رقم زنده اند.مطالعه ی تاریخ زندگانی آنان و سیری در احوالات و آثار آنها ، نمایی هر چند کوتاه و گذرا ، اما عمیق و قابل تامل به ما هدیه می کند.در دل هر یک از کلمات آنان ، گنجینه ای از رازها و معانی نهفته  است و در پیاپی سطور پربار آنان ، رازهایی برای نویسندگان.قصد ما همگام شدن و سفر به زمانه و زندگی آنان است تا با ذهن و زبان آنان بیش از پیش آشنا شویم و از این همصحبتی ها خوشه ای چند پی توشه ی نویسندگی خود برداریم.در این برهه از زمان، دفتر زندگانی ” اسکات فیتز جرالد ” ، نویسنده ایرلندی و خالق اثر جاودانه “گتسبی بزرگ” را ورق میزنیم به امید آنکه برگی چند به یادگار نصیب دوستداران خود کند.

زندگی نامه

اسکات فیتز جرالد ، نویسنده ی کانادایی – ایرلندی در سال 1896 در شهر سن پل در ایالت مینوزوتا ، در خاتواده ای که از کاتولیک های ایرلند بودند ، دیده به جهان گشود. پدر او از اهالی جنوب بود و به آرمان های جنگ داخلی و برابری و برداری اعتقاد داشت و اهل کار کردن نبود. او یک کارخانه دار بود که نهایت نیز کارخانه اش به دلیل همین اهمال کاری های او در راه آزادی و تفکرات خارج از عرفش به مرز ورشکستگی رسید و نابود شد. بعد از آن نیز ، پدرش از روی اجبار و برای اینکه خرج زندگانی اش را حاصل کند به استخدام یک شرکت در آمد و مجبور شد که مدتی از عمر خود را در آن شرکت به عنوان یک کارمند کار کند. پس از چند سال و درست در زمانی که اسکات ده ساله بود ، آن شغل را نیز به دلایل نامعلومی از دست داد و به طور کلی بیکار شد. این بیکاری و شرایط سختی که بر آن ها اهمال شده بود ، برای آن ها موقعیتی را پدیدآورد که به طور کلی از آن شهر رفته و به شهر مادری شان رجوع کنند. آن ها به شهر مادری رفتند و با ارثیه ای که به مادر اسکات رسیده بود ، شروع به زندگی کردند. از سوی دیگر اما هر چقدر که پدر اسکات آدمی بی مبالات بود ، مادرش انسانی باهوش و مهربان بود. مادر اسکات ، از خانواده ای اشرافی سر برون آورده بود و روحیه ی حاکمیت به او اعتماد به نفسی داده بود که تحت هیچ شرایطی خود را مغلوب ندیده و در تمامی روزهای زندگی خویش همه چیز را به کنترل در آورد. او بسیار مهربان بود و به تمامی آنچه که اسکات از زندگی طلب می کرد ، پاسخی مناسب می داده است. کودکی اسکات در چنین خانواده ای سپری شد. او در خانواده ای زندگی می کرد که دو قطب کاملا متضاد در آن برپا و استوار بود. پدری که اصیل بود ، اما آدمی ضعیف بود و روحیه ی کار نداشت و مادری که سمبل موفقیت در زندگی اسکات بود. اسکات اما این میان به طور کلی یک انسان دیگر بود. او از دوران کودکی اش ، دارای تخیل ویژه ای بود. او می توانست به هر چیز نوع دیگری نگاه کند و این مسئله روی زندگی او بسیار تاثیرات مثبتی پدید آورد. او از سن ده سالگی به این فکر می کرده است که وارد دانشگاه شود ، تا که یک زندگی مرفه و بی درد برای خود بسازد. در سن دوازده سالگی ، اولین بارقه های یک نویسنده را در او می بینیم. او در سن دوازده سالگی برای اولین بار ، نخستین داستان کوتاه خود را می نویسند و در روزنامه ی مدرسه ای که در آن تحصیل می کرده است ، به چاپ می رساند.  او در سن چهارده سالگی نیز وجهه ای دیگر از توانایی هایش را به نمایش می گذارد و نخستین نمایشنامه ی خودش را در حوزه ی تیاتر می نویسد و آن را به چاپ می رساند. حانواده ی او که چنین استعدادی را در اومی بینید ، با فشار مالی بسیار او را به دانشگاه پرینستون می فرستند. در این راه خاله ی اسکات به او بسیار از لحاظ مالی کمک می کند و حامی مالی او می شود. بعد از آنکه اسکات وارد دانشگاه می شود ، شرایط به کلی به گونه ای دیگر برای او رقم می خورد ، چرا که او به دانشگاهی پا می گذارد که در آن افراد ثروتمند حضور داشتند و اسکات که در آن زمان تقریبا از فاصله ی طبقاتی بسیاری نسبت به دیگر دانشجوهای آن دانشگاه برخوردار بوده است ، بسیار دچار مشکلات ارتباطی می شود. دید همه به او یک انسان فقیر بوده است و همین مسئله باعث می شد که کسی میل به همراهی او نداشته باشد. او در این راه ، شکست می خورد و تحصیلاتش را بدون نتیجه ی قابل قبولی به پایان می رساند. اما اسکات بیش از آنچه که فکرش را بکنید ، جاه طلب بوده است و در سر آرزو و رویا می پرورانده است . دیگر آرزویی که او در زندگی خویش دنبال کرد ، عضویت در تیم فوتبال دانشگاه بوده است که این امر نیز در همان نطفه خفه می شود ، چرا که اسکات حتی توان کافی برای حمله کردن و یا دفاع کردن از خود را نیز نداشته است و از سوی دیگر روحیه ی لطیف او ، او را از این کار باز می داشته است. در نتیجه ، این امر نیز به جایی منتهی نمی شود و ناکامی های اسکات هر روز دو چندان می شود. اسکات با توجه به تمامی اتفاقاتی که برای او پیش آمده بوده است ، بعد از سه سال تحصیل در دانشگاه بدون اینکه مدرکی دریافت کند و بدون اینکه درس خویش را به پایان برساند ، از دانشگاه بیرون زده و کار خود را در دانشگاه پایان میدهد.او که دیگر نمی دانست چه کند ، چاره ای ندید جز آن که خود را بجای ثروت ، به بدنه ی قدرت متصل کند.او ، پس از مدتی جنجال با خویش ، تصمیم می گیرد به خدمت سربازی برود ، تا که شاید در ان جا بتواند به آنچه که در ذهن دارد و می خواهد به آن برسد ، یعنی قدرت ، دست پیدا کند. او به عنوان ستوان ، به کمپ تمرین آلاباما فرستاده می شود. در طی این دوره ، با یک دختر هجده ساله وارد رابطه ی عاطفی می شود. او دختری بسیار سر زبان دار و دلفریب بوده است اما بطور کل علاقه ای به وفاداری به عشق و باورهای سنتی نداشته است و این امر موجبات یک بی ثباتی در آن دختر را فراهم کرده بوده است. اما هر میزان که این دختر مورد آزار روحی اسکات را فراهم کرده است ، مورد اقبال هوادارانش در داستان هایش شده است.چرا که اسکات از شخصیت این دختر الهام گرفته و آن را در زندگی ادبیاتی خویش راه می دهد و آن را بعنوان یک شخصیت وارد داستان هایش می کند. او در طول دوران سربازی ، چاره ای دیگر جز نوشتن نمی بیند. تصور کنید که از دوره ی نوجوانی رویای آنکه وارد یک دانشگاه خوب بشوید ، را در سر داشته باشید و بعد از اینکه به یک دانشگاه خوب راه پیدا می کنید ، به این درک می رسید که این دانشگاه و شرایط آن نه برای شما ، بلکه بیشتر برای ثروتمندان شرایطی را مهیا کرده است. بعد از آن نیز وارد یک رابطه ی عاطفی می شوید که در آن نیز ظواهر امر ، شما را به چالش های بسیار می کشد. از این رو دیگر هیچ پناهی برای تان نمی ماند جز آنکه به نویسندگی روی بیاورید. اسکات نیز همین طور بود. او که درزندگی خویش دردها و رنج های بسیاری را تحمل کرده بود و اگر بخواهیم درست بگوییم ، قربانی جامعه و تفکرات جامعه ی خویش شده بود ، نویسندگی را به عنوان راه حلی برای به تمام رساندن تمام عم های خویش انتخاب می کند.  در سال 1919 خدمت سربازی او به پایان می رسد. شغلی در آژانس تبلیغاتی نیویورک پیدا می کند ولی بدون توقف به نوشتن ادامه می دهد و این بار امیدوار است که بتواند زندگی خود را فقط با نویسندگی تامین نماید. از مسافرت های کوتاه به “آلاباما” و دیدن “زلدا” اغلب دلتنگ و افسرده بر می گردد. او با این شرایط سخت دیگر نمی داند چکار کند و به ناچار تصمیم می گیرد که قید زندگی خویش را زده و برای تسکین خود به الکل پناه می برد و این در زمانی است که قانون منع مصرف الکل به اجرا در می آید. او روزهای سخت را یک به یک با طعمی جدید ، تجربه می کند و راهی نمی بیند جز آنکه خود را در افیون ومسکر کند که شاید تمام دردهای سال ها زندگی خویش را از یاد ببرد. او در گیر و دار این حجم از زندگی خویش به وطن باز می گردد. به همانجا که در آن بزرگ شده بوده است و به آن تعلق داشته است. او الکل را ترک می کند و سعی می کند که بدون قطره ای آشامیدن الکل ، دردهای زندگی خویش را با نوشتن تسکین دهد. او نخستین داستان کوتاهش را به فروش می رساند و پس از مدتی که داستان های او به طور مرتب در روزنامه ها ومجلات پخش می شود ، به شهرت و محبوبیتی می رسد. در این میانه نیز ، دختری که در تمام سالهای سربازی عاشق او بوده است ، به درخواست ازدواج او پاسخ مثبت میدهد و زندگی آن دو شروع می شود. اما دیری نمی پاید که مشکلات روحی و روانی همسرش ، او را از پای در می آورد و زنگی شان با هرج و مرج روبرو می شود. اسکات در تمام سالهایی که با این درد ها خود را همسایه می دانسته است ، دست به نوشتن رمانی می برد که یک تحول بزرگ در نوشتن رمان در ادبیات دنیا را پدید می آورد. او گتسبی بزرگ را می نویسد. گتسبی بزرگ ، مانند بمبی در ادبیات می ترکد و او را به یک شهرت بسیار عظیمی می رساند. او در همان دوره ی شهرت چند داستان کوتاه دیگر به چاپ می رساند. اما باز هم فشار زندگی این بار نه به لحاظ مالی ، بلکه به لحاظ عاطفی او را از پای در می آورد و دوران رکود او آغاز می شود. این رکود ابتدا خود را در نویسندگی نمایان می کند. داستان های او هر روز از جذابیت افتاده و قلمش هر روز ضعیف تر می شود. اما پس از مدتی زندگی آنها باز دچار خوشی ها و دلخوشی های مقطعی می شود. آنها به پاریس می روند. زندگی شان روبراه می شود. اما بعد ، خود اسکات دوباره الکل را شروع می کند و دوباره در دام این مسکر و افیون ، خودش را اسیر می کند. این بار اما دیگر مجال راهی پیدا نمی کند و دچار بیماری قلبی می شود. از سوی دیگر که همسرش این وضعیت را می بیند ، بیماری هایش دوباره رنگ تازه ای پیدا می کنند و با حمله های عصبی در هم می آمیزند و زندگی دوباره به کام آن ها تلخ می شود. آن ها به هالیوود می روند و اسکات شغلی به عنوان یک فیلم نامه نویس در هالیوود ، پیدا می کند و شاید آخرین بارقه های هوش خود را در فیلمی به نام مورد عجیب بنجامین باتن به نمایش می گذارد و دنیا را وداع می گوید. او در نهایت در اثر حمله ی قلبی ناشی از زیاده روی در الکل این دنیا را ترک می کند. او در هنگام مرگ چهل و چهار سال سن داشت و آخرین رمان خویش را نیز نیمه تمام رها کرد. هشت سال بعد ، همسرش نیز در یک بیمارستان به دلیل بیماری بستری شده بود که آن بیمارستان آتش می گیرد و اونیز به شکل اسف باری از دنیا می رود. اسکات فیتز جرالد ، به جرئت یکی از بزرگان نویسندگی در دنیا است که قدر و ارزشش در زمان زندگی نه توسط خودش و نه توسط اطرافیانش درک نگشت.

آثار

  • این سوی بهشت، ترجمهٔ سهیل سمی، انتشارات ققنوس
  • زیبا و ملعون، ترجمهٔ سهیل سمی، انتشارات ققنوس
  • گتسبی بزرگ، ترجمهٔ کریم امامی، انتشارات نیلوفر
  • لطیف است شب، ترجمهٔ اکرم پدرام نیا، انتشارات قطره
  • آخرین قارون، ترجمهٔ علیرضا کیوانی نژاد، انتشارات چشمه
  • (بازگشت به بابل (شامل سه داستان بازگشت به بابل، جام کریستال و دههٔ گمشده، ترجمهٔ بنفشه جعفر، انتشارات روزگار نو

شاید این ها را هم دوست داشته باشید

تصویر نویسنده آموزش نویسندگی

نویسنده   : محمدرضا تیموری

عشق و علاقه به رشد و موفقیت و رسیدن به سطح والای لیاقت ها را مهمترین اصل در رسیدن به خواسته ها می دانم

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

0/5 ( 0 نظر )
Call Now Buttonتماس فوری