بر باد رفته

اطلاعات کتاب

نام کتاب :بر باد رفته

نویسنده کتاب :مارگارت میچل

ژانر کتاب :رمان عاشقانه ، رمان تاریخی _ احساسی و گذر عمر ( به رمانی که در آن گذر عمر یک شخصیت و یا یک جامعه به طور کامل بررسی می شود.)

قالب ادبی :رمان

زبان : انگلیسی

 تاریخ خلق اثر : ۱۹۲۶ تا ۱۹۳۶ _ آتلانتا

 تاریخ چاپ :  ۱۹۳۶

ناشر: Houghton Mifflin

راوی :  روایت رمان بر باد رفته به عهده ی یک راوی ناشناس و و سوم شخص است.راوی ، به تمامی افکار ، احساسات و پیشنیه ی همه ی افراد رمان آگاه است.همچنین وی بینشی کلی به کل رمان دارد که شخصیت ها فاقد آن هستند.( دانای کل) . اگر بخواهیم به لحاظ جایگاه شخصیتی ، روایت راوی را تعیین کنیم باید  این چنین بگوییم که راوی ، نقش یک جنوبی با طبقه متوسط ، رو به بالا را در این رمان ایفا می کند.

 زاویه ی دید داستان : زاویه ی دید داستان بطور اکثریت ، با زاویه ی دید اسکارلت همراه است و از نگاه او به قضایا نگاه می کند.

روایت زمانی اثر : گذشته

مکان رویداد داستان : آتلانتا ، تارا ، اوهاریو

 زمان رخداد داستان : سال ۱۸۶۱ تا اوایل دهه ی ۱۸۷۰

شخصیت اصلی : اسکارلت اوهارا

 کشمکش اصلی داستان : کشمکش اصلی داستان بر روی نقطه ای بنا می شود که در طی آن اسکارلت به جستجوی عشق می رود و عاشق اشلی می شود و از سویی دیگر با مشکلات جنوبی ها مواجه می شود.

کنش صعودی داستان : اسکارلت عشقش به اشلی را ابراز می کند و اعتراف می کند که عاشق او بوده است ، اما اسکارلت با رت ازدواج می کند و در نهایت نیز هم اشلی و هم اسکارلت این موضوع را می پذیرند و یکدیگر را در آغوش می کشند.

 اوج داستان : بونی در حال اسب سواری می میرد و رشته ی ارتباطی میان رت و اسکارلت قطع می شود.

 کنش نزولی داستان : رت به ملانی از عشقش به اسکارلت می گوید. ملانی میمیرد. اسکارلت در می یابد که ملانی رت را دوست داشته است و به اشلی علاقه ای نداشته است و رت اسکارلت را ترک می کند.

تم داستان :تغییر اوضاع فرهنگی جنوبی ها ، غلبه بر سختی ها با اراده ی درون ، اهمیت وطن

نمادها وموتیف های داستانی :  هوش زنان و اراده ی آنان در به ثمر رسانی زندگی موفق ، سو مصرف الکل ، فاحشگی ، رت باتلر و آتلانتا

خلاصه ی رمان ” بر باد رفته ”

رمان بر باد رفته  یکی از برترین رمان ها و نام آشناترین رمان های تاریخ رمان نویسی و نویسندگی در دنیاست.در ادامه قصد داریم که خلاصه رمان بر باد رفته را برایتان تعریف کنیم .اما به این امر توجه داشته باشید که ” خلاصه ی داستان ” ، هیچ گاه تمام زیبایی های ادبی ، شاکله ی داستان و محتوا و هدف اصلی داستان را بهمراه نخواهد داشت. از سوی دیگر ، به این علت که قرار است بسیاری از مخاطبین ما ، به مطالعه ی این کتاب بپردازند ، در خلاصه ی داستان نکات مجهولی بنا کرده ایم که حس کنجکاوی شما را تحریک کرده تا بتوانید با شور و شوق بیشتری به مطالعه ی این کتاب بپردازید و لذت وافی را از این کتاب ببرید.

اسکارلت اوهارا دختری نجیب زاده است که پدرش یکی از زمین داران و سرمایه داران جنوب آمریکا محسوب می شود. اسکارلت دختری نازپرورده می باشد که تنها تفریحش جلب توجه مردان اطرافش است. اسکارلت دختری است که به پول و ثروت بسیار علاقمند است و از سویی دیگر نیز دختری با اعتماد بنفس است که در تمامی کارها جسور و با شجاعت ظاهر می شود. روایت نخستین زندگی اسکارلت ، از عشق نوجوانی او شکل می گیرد. زمانی که او عاشق نجیب زاده ای به نام اشلی می شود ، اما این عشق با سرشکستگی و شکست مواجه شده و اشلی با ملانی که او نیز دختری زیباروی بوده است ، ازدواج می کند. ازدواج اشلی با ملانی ، تاثیر بدی بر روی روحیه ی اسکارلت می گذارد و او نخستین شکست زندگی اش را تجربه می کند ، این شکست باعث می شود که وی انتقامی سخت از روزگار نوجوانی خویش بگیرد. از این رو او به سراغ برادر ملانی رفته و به او عشق می ورزد و با زیبایی خیره کننده ای که داشته است ، او را فریب میدهد و برادر ملانی که چارلز نام دارد ، نامزدش را طلاق داده و اسکارلت را به همسری بر می گزیند. چند سال بعد از ازدواج اسکارلت و چارلز ، چارلز به جنگ می رود و کشته می شود و اشلی هم نیز به واسطه ی مشکلات شخصی ، خانه ی بزرگ اجدادی شان را از دست میدهد و به اسکارلت که در “تارا” زندگی می کند ، می پیوندد. رت باتلر ، دیگر شخصیت این داستان است که مردی جوان و خوش قیافه می باشد و همه او را به ثروتمند بودن می شناسند. او بر خلاف ظاهر بسیار آراسته و ثروت بی حدش ، فردی است که بسیار گستاخ است و در همه جا نیز به بدنامی از او یاد می کنند و رفتار بسیار زننده ای نیز دارد.اسکارلت از رفتار رت باتلر متنفر است.اما رت عاشق اسکارلت می شود. رت معتقد است که در هر زمانی که به هر کسی دل ببندد می تواند او را بدست آورد ، اما این معادله در باب اسکارلت صدق نمی کند و اسکارلت او را چندین بار به شیوه های مختلف رد می کند. این سر خوردگی در پیشنهاد های بی شرمانه از سوی رت ، او را وادار به آن می کند که از اسکارلت خواستگاری کند و به او پیشنهاد ازدواج دهد.

در بحبوحه ی جنگ آمریکا ، یک افسر شمالی در تارا به ملانی حمله می کند و اسکارلت افسر را می کشد و جان ملانی را نجات میدهد ، این کار اسکارلت باعث می شود که ملانی به او احساس دین کند و این دین تا زمان مرگ نیز همیشه به یاد ملانی می ماند و تا همیشه ملانی به اسکارلت ، ایمان قلبی پیدا می کند و هیچ واقعه ای این ایمان را در او کمرنگ نمی کند.دوران جنگ بر زندگی همه ی مردم تارا تاثیر می گذارد و حوادثی پیش آمد می کند که ایالات شمالی بر ایالات جنوبی در جنگ پیروز می گردند و این قضیه بطور مستقیم بر روی زندگی اعضای “تارا” تاثیر می گذارد و آنقدر روزگار بر آن ها سخت می شود که گاها به نان شبشان نیز محتاج می شدند. اسکارلت در این میان بسیار تنها می ماند. چرا که مادرش پیش از این فوت شده و پدرش نیز دچار فراموشی گردیده و از پا افتاده است.این حجم از تنهایی اما زمانی سنگین تر می شود که اسکارلت نور امید همه ی افراد تارا ، از جمله ملانی ، اشلی و تمامی خدمتکاران خانواده ی اوهارا می شود. روزگار به سختی در تارا می گذرد که حاکمین جدید تارا ، مالیات سنگینی را بر اعضای تارا تحمیل می کنند و این قضیه باعث آن می شود که اسکارلت به آتلانتا برود و از عمه ی خویش که در آنجا زندگی می کند ، کمک مالی دریافت کند.در این میان نیز وی با تمام بی میلی اما بر سر نیاز مجبور می شود که از رت باتلر نیز تقاضای پول کند. او خودش را برای تمام پیشنهادات کثیفی که ممکن بود باتلر به او بدهد آماده می کند اما هنگامی که به سراغ او می رود ، درمی یابد که وضعیت اهالی آنجا نیز به کل خوب نیست و دیگر هیچ راهی برایش باقی نمی ماند جز آن که به رت رجوع کند و از او پول قرض بگیرد.اما متوجه می شود که رت نیز به دلیل کلاهبرداری در زندان است. اسکارلت از این موقعیت استفاده می کند و با خود فکر می کند که مانند یک بانوی اشرافی نزد او برود و پول را برای سرمایه گذاری در کاری از او درخواست کند. بالاخره تصمیمش را می گیرد و با لباسی نو که از پارچه پرده اتاق مادرش در تارا و به کمک ساکنین آنجا دوخته است با گوشواره های الماسی که در جیب افسر شمالی کشته شده در تارا یافته و با کلاه مرمت شده ملانی و دست کش های توری عمه پیتی راهی ملاقات با رت می شود.او به زندان می رود و رت نیز با دیدن او بسیار شگفت زده می شود و از او دلیل این ملاقات را می پرسد و اسکارلت نیز با زیرکی تمام و استفاده از حربه های زنانه سعی بر فریب رت می کند. اما رت انسان زیرکی است و دست های پینه بسته اسکارلت را که زیر دستکش توری پیدا بود را می بیند و متوجه آن می شود که او نیز شرایط سختی دارد و تمام حرف هایش دروغی است.اسکارلت که خودش را در بد وضعیتی می بیند ، حقیقت را به رت می گوید و از او می خواهد که او را کمک کند ، اما رت او رد کرده و می گوید پولی ندارد که به او  قرض دهد. اسکارلت که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد ، با غروری پایمال شده از زندان به سمت تارا بر می گردد . در میانه ی راه او فرانک که نامزد خواهرش است را می بیند . فرانک یک مغازه دار است. اسکارلت یک آن به ذهنش می زند که فرانک را فریب داده و با او وارد یک رابطه ی عاشقانه شود و برای تارا و اهالی آن از طریق ازدواج با فرانک پول بفرستد. او با فرانک ازدواج می کند ، اما درست دو هفته ی بعد رت از زندان آزاد می شود و سراغ اسکارلت می آید. هنگامی که به سراغ او می آید ، به او از سرمایه ی نیم میلیون دلاری خودش می گوید و اسکارلت را برای ازدواج با فرانک بسیار شماتت می کند.اسکارلت به هر ترتیب ، مقداری پول از رت قرض می گیرد و یک کارگاه چوب تاسیس می کند. از آنجا که آتلانتا بعد از جنگ نیمه ویران شده است و هجوم سربازان شمالی و خانواده هایشان و همچنین سیاهان آزاد موجبات تقاضای مسکن را فراهم آورده است ، اسکارلت با خریدن کارگاه چوب بری از این فرصت استفاده می کند و به سرعت به کار خود توسعه می دهد. اقدام انقلابی اسکارلت به عنوان یک بانوی اشرافی باعث می شود که به سرعت اسم او بر سر زبانها بیفتد و بدنام شود.اما او تمام گمانه زنی های بد را در باب خودش رد می کند و به کارش ادامه میدهد.

در این حین نیز آتلانتا درگیر اختلافات سیاه پوستان با سفیدپوستان می شود. یانکی ها که برای تحمیل حکومت خود، به سیاه پوستان حق رای می دهند و برای تداوم حکومت ناچار باید از سیاه پوستان حمایت می کردند و اگر سیاه پوستی احساس می کرد که از طرف سفیدپوستی مورد اهانت قرار گرفته است، یانکی ها فورا وارد عمل شده او را به زندان می انداختند و اموالش را مصادره می کردند. سیاه پوستان که چنین حمایتی را از خود می دیدند ، شرایطی را در شهر ایجاد می کنند که در پی آن مردم بیشتر ترجیح می دادند در خانه ها بمانند و بخصوص زنان که بیشتر در معرض خطر سیاه پوستان بودند ، همه خانه نشین شده بودند. در این وضعیت اسکارلت شیک و آراسته سوار بر یک درشکه از خانه بیرون می آمد به کارگاه سر می زد و با مردان معاملات چوب و الوار انجام می داد و حتی مشتریان رقبای خود را هم می دزدید.

در این زمان اما خطری دیگر به سراغ اسکارلت می آید. مردان جنوبی وقتی متوجه می شوند که کسب و کارشان و همچنین معاش خانواده ی شان در خطر است ، دست به کار می شوند و برای زهر گرفتن از سیاه پوستان ، فرقه ای ایجاد می کنند و هر سیاه پوستی را که تحت حمایت دولت قرار می گیرد ، مورد حمله قرار میدهند و او را می کشند. از سوی دیگر نیز مردان سیاه پوست ، در برابر این کار مردان جنوبی ، به زنانشان حمله می کردند. این بیبن نیز اسکارلت این خبر را می شنود ، اما او دیگر آنچنان قوی شده بود و از گذر ترس ها و رنج ها گذشته بود که توجهی به این موضوع نمی کند ، چرا که او علاوه بر اینکه باید مخارج اهالی تارا را فراهم می کرد. باید به مالیاتی که برایش بریده بودند ، نیز رسیدگی می کرد. در همین حین ، پدر اسکارلت فوت می کند. اسکارلت برای مراسم تدفین پدر به تارا بر می گردد. هنگامی که او به تارا بر می گردد با اتفاقات بسیاری مواجه می شود. به اسکارلت خبر می دهند که اشلی که برای انجام کارهای مشکل مزرعه داری با گرفتاری هایی روبرو شده است و تصمیم دارد همراه ملانی از تارا برود و در شمال به کمک یکی از دوستان خارجی اش به بانک داری مشغول شود. اسکارلت با شنیدن این خبر سخت آشفته می شود.

بالاخره اتفاقی که همه در مورد آن به اسکارلت هشدار داده بودند، می افتد و زمانی که اسکارلت برای سرزدن به کارگاهی که تازه خریداری کرده بود از مسیر محله ای که سیاهان آزاد در آنجا آواره شده بودند، می گذشت ، سیاه پوستی به او حمله می کند. اسکارلت کاملا اتفاقی جان سالم بدر می برد و زمانی ترسان و گریان به خانه می رسد ، فرانک فقط او را تسلی می دهد و برای شرکت در جلسه ای او را ترک می کند. اسکارلت که از رفتار و خونسردی فرانک به شدت عصبانی می شود به خانه ملانی می رود و در آنجا متوجه می شود که فرانک و اشلی عضو فرقه کو-کلوکس-کلان هستند و برای گرفتن انتقام همراه بقیه اعضای فرقه به محله سیاهان رفته اند. در این درگیری فرانک کشته و اشلی بشدت زخمی می شود.شورشیان که کمابیش متوجه شده بودند که اتفاقی در شرف وقوع است پیش از بازگشت اشلی خانه او را محاصره و زیر نظر گرفته بودند.در نهایت رت که از ماجرا مطلع می شود تدبیری می اندیشد، خود را به خطر می اندازد و جان آنها را نجات می دهد. اما اینکار رت به قیمت بدنام شدن اعضای فرقه تمام می شودو رت که سابقا هم بدنام بود مورد تنفر مردم واقع می شود. اسکارلت هم که همه، این ماجرا را از چشم او می بینند مورد انزجار دیگران واقع می شود و تنها کسی که هنوز هم او را دوست دارد ملانی است.مدتی کوتاه بعد از مرگ فرانک، رت از اسکارلت درخواست ازدواج می کند و اسکارلت  با وجود عدم تمایل بالاخره راضی می شود. رت که از علاقه اسکارلت به اشلی باخبر است برای از بین بردن این احساس و علاقمند کردن او به خود، او را در ثروت و عشق خود غرق می کند اما کسی که واقعا غرق می شود خود رت است!اسکارلت که با وجود مهمانی ها و شب نشینی ها و ریخت و پاش ها و مسافرت هایش نمی تواند علاقه اش به اشلی را از چشم تیزبین رت پنهان کند بالاخره باعث بی اعتمادی و دلخوری و دلسردی رت می شود. بعد از به دنیا آمدن بونی دختر بسیار زیبای رت و اسکارلت، رت تمام عشق و وقت خود را صرف بونی می کند و حتی برای آنکه بونی در آینده زمانی که وارد اجتماع می شود بخاطر بدنامی پدر و مادرش دچار مشکل نشود شیوه زندگی خود را تغییر می دهد. به کلیسا می رود و در انجمن های خیریه شرکت می کند و آنقدر به کارهای خیر ادامه می دهد که نظر مردم نسبت به او عوض می شود و او را در جمع خود می پذیرند. بونی تمام دنیای او می شود و برای او از هیچ چیز دریغ نمی کند. اما بونی عمر کوتاهی دارد و با مرگ او که رت هم خود را در آن بی تقصیر نمی داند انگار تمام دنیا بر سرش خراب می شود. رت برای فرار از این مصیبت به مشروب پناه می برد و اسکارلت هم که در نوعی تنفر نسبت به رت به سر می برد به او اهمیتی نمی دهد و او را به حال خود وا می گذارد. اما اسکارلت بالاخره متوجه اشتباه خود می شود. آن هم زمانی ملانی که در بستر بیماری و مرگ می افتد. ملانی این موجود لطیف، دوست داشتنی و مقدس در آخرین لحظات اشلی و پسرش را به اسکارلت می سپارد و به او اطمینان می دهد که عشق رت به او یک عشق واقعی است اما او همیشه در آن تردید داشته است.اکنون که تمام موانع زندگی اسکارلت برای رسیدن به اشلی از میان رفته است و می داند که در تمام این سالها اشلی هم به او علاقمند بوده است، اکنون که دیگر جز چند قدم برای رسیدن به آرزوی دیرینه اش نمانده است، با دیدن اشلی، ناگهان به خود می آید و ….. ” .

تحلیل شخصیت های رمان ” بر باد رفته “

شخصیت ها

اسکارلت اوهارا

شخصیت اصلی رمان بر باد رفته میباشد.او دارای زیبایی بی نظیر و بی حد و حصری است که همگان را به سمت خوش جذب میکند.او قدرتمندی و وقار را از پدرش به ارث برده استو از سویی دیگر نیز زیبایی و دل فریب بودن را از مادرش یادگار برده است.او در طول داستان دچار روابط عمیق عاطفی با اشلی و رت باتلر میشود که این دو زندگی او را بسیار تحت تاثیر قرار میدهند.بعد از جنگ های داخلی پیش آمده در جنوب او یک شخصیت مستقل گردیده و خدمات زیادی را به اطرافیانش ارائه میکند.او نماد یک انسان کوشا در رمان بر باد رفتع است.

تحلیل شخصیت اسکارلت اوهارا: اسکارلت اوهارا دختری با موهای تیره و چشمانی سبز است که در تمام طول داستان،با اتفاقات جنگ داخلی در کشمکش و درگیری است و سختی های بسیاری را تحمل می کند.آنچه که در باب شخصیت اسکارلت باید به آن اشاره کرد قدرتمندی او در جذب مردان است،اما بعید است که نویسنده ی بزرگی چون مارگات میچل تنها همین وجه از شخصیت او را برای خلق یک رمان بی نظیر مد نظر قرار داده باشد.آنچه که شخصیا اسکارلت را در طول داستان ما به یک شخصیت فوق العاده تبدیل میکندهمت او در جنگیدن در برابر مشکلاتن و سخت هاست.روایت داستان این شمای کلی را به ما می دهد که اسکارلت تنها بازمانده ی خانواده ای ثروتمند است که اکنون مهار بسیاری از اتفاقات در دست اوست.او نه تنها در این راه هیچ پشتیبانی ندارد بلکه رنج بسیاری دیگر از اهالی را نیز باید به دوش بکشد.این عوامل همگی دست به دست هم میدهند تا اسکارلت تبدیل به انسانی محکم در رسیدن به آرزوهایش شود انسانی که باید برای زندگی خودش و مردمانش تلاش کند و به هر آنچه که میخواهد برسد.در این راه او با مشکلات بسیاری رو به رو می شود.او پدرش را از دست میدهد،مادرش فوت میکند،عشق جوانی اش نابود میشود و علاوه بر این ها زندگی اش به لحاظ اثتصادی دچار وضع فلاکت بار میشود و مالیات سنگینی برای محله ای که در آن زندگی میکرده است نصیب او میشود.روایت این داستان به ما نشان میدهد که یک زن آن هم به نام اسکارلت اوهارا چگونه در گذر اتفاقات سخت زندگی اش خودش را سربلند بیرون میکشد و چگونه پای همه ی رنج ها می ایستد تا آنچه را باید بدست آورد.در نخستین اتفاق عاشقانه ی داستان،شما اسکارلت را میبینید که عاشق اشلی میشود عشق اشلی تمام زندگی او را تسخیر میکند و او تبدیل به انسانی میشود که حاضر است تمام زندگی اش را بدهد تا اینکه خود را در اختیار اشلی بگذارد اما عشق اشلی به اسکارلت عق نمیباشد که بتوان بر روی آن اعتمادی بست و حسابی بازکرد.از این رو اشلی،اسکارلت را رد میکند و با ملانی ازدواج میکند.اسکارلت که از این کار اشلی بسیار ناراحت میشود به قصد انتقام با چارلز ازدواج میکند.چارلز برادر ملانی است و از یکی از دوستان نزدیک اشلی بوده است اما دیری نمیپاید که چارلز نیز در جنگ کشته میشود و اسکارلت باز نیز دچار شکست میشود اما این ماجرا ادامه پیثدا میکند و همچنان ما زنی قوی را میبینیم که در دام عشق گرفتار میشود و عشق چه ها که با اسکارلت نمیکند.دیگر بخش زندگی اسکارلت که میتوان بر آن صحه ی تحلیلی گذاشت،دیدگاه نمادین مارگارت میچل به عنوان یک نویسنده در قالب شخصیت اسکارلت است.او اسکارلت را نماد پیشرفت میداند نه پیشزفت یک انسان بلکه پیشرفت یک جامعه و یک فرهنگ.فرهنگ جنوب دچار یک معضل فرهنگی میشود،این معضل فرهنگی تمام مردم را به انحطاط میکشد اما تنها کسی که از میان این انحطاط سر برون می آورد یک زن است.اسکارلت نماد پیشرفت یک زن است.زنی که در جامعه ی منزوی جنوب آمریکا سر برون می آورد و مرزهای تبعیض را در هم میکشکند.

رت باتلر

رت باتلر شخصیتی جذاب،خوشتیپ و ثروتمند است که در اذهان مردم شمای خوبی از چهره ی او به یادگاری نمانده است.اگر نگاهی دقیق به شخصبت باتلر بیاندارید باید درکی از این شرایط بدست آورده باشید که باتلر نه تنها یک انسان مغرور نیست و نه تنها یک انسان بدگمان و بد پندار نیست،بلکه انسانی است که به افق های روشن می اندیشد و این تفق های روشن را نیز در زندگی معشوقه اش اسکارلت ایجاد میکند.در یک نگاه کلی ما شخصیتی را از رت میبینیم که علی رغم باور های مردم،شخصیتی است بسیار آینده نگر اما محافظه کار.او حتی در باب ابراز عشق خود نیز بسیار محافظه کارانه عمل میکند.

تحلیل شخصیت رت باتلر

رت باتلر انسانی آرام اما پرهیاهو،جذاب اما بسیار بدنام است.او نه تنها از سمت خانواده ی خود،بلکه از سمت جامعه ی اطراف و پیرامون خویش نیز طرد شده است.او زندگی خود را به ناچار از قمار،از سود ناشی از اختلافات جنگی و ریاکاری میگرداند و واقعیت امر این است که او را بدنام کرده است.اما نمیتوان این چنین و تنها از این منظر به شخصیت او نگاه کردچرا که شخصیت او بسبار پیچیده تر از آن است که بخواهیم با گمان عمومی مردم از آن سخنی برداشت کنیم.در واقع میچل با هوشیاری تمام به این نکته اشاره میکند که شخصیت هایی چون رت باتلر در زندگی همه ی انسان ها وجود دارند اما این عدم درک صحیح از شخصیت ظاهری و در پس آن شخصیت اجتماعی یک شخصی است که نویسنده را مجبور به آن میسازد شخصیتی چند لایه از این شخص داستانی ارائه دهد.این شخصیت با تمام بدنامی اش اما شوق زندگی را در اسکارلت ایجاد میکند.او به اسکارلت شوق پیشرفت میدهد و او را دعوت به رشد میکند.این ویژگی برجسته ی او در این باب است.او زندگی بپرا به جنوب هدیه میدهد.او نماد زندگی و نوآوری در جنوب است.او یکی از پشتوانه های حمایتی جنوب در پیشرفت اشخاص و کسب و کارهاست.

اشلی

اشلی نماد ارزش گذاری جنوب است.به همان اندازه وفادار،فریبنده و جذاب است.اشلی در تمام داستان،به سحر اسکارلت مشغول است.او کسی است که اسکارلت تمام زندگب اش را به عشق او سپری میکند.

ملانی

شخصیتی شکننده و بسیار حساس است که در جای جای داستان نقش های متفاوتی به خود میگیرد اما در طول داستان رابطه ی متناقضی میان احساس او و احساس شخصیت اصلی داستان یهنی اسکارلت وجود دارد.ملانی در پی اتفاقی که در جنگ داخلی می افتد،بسیار به اسکارلت مدیون است،چرا که اسکارلت او را از مرگ نجات میدهد اما اسکارلت نسبت به او احساس تنفر دارد چرا که او عشق دوران جوانی اش را از او ربوده است.اشلی همسر ملانی کسی است که اسکارلت به او بسیار علاقه داشته است،اما اشلی او را رد کرده است و به ملانی پیشنهاد ازدواج میدهد.اما کمی که از روند داستان میگذرد در می یابیم که عشق و علاقه ی ملانی به اسکارلت به دلیل دینی که به او داشته است،باعث حمایت های بسیاری در جهت به قدرت رسیون اسکارلت میشود،ملانی نیز مانند اشلی نماد جنوب قدیم است.

جرالد اوهارا

او پدر اسکالت است،جرالو مردی است بسیار قوی،پولدار و متمول که شخصیت او در اسکارلت نیز بسیار متجلی شده است.در واقع اسکارلت همان نسخه ی رشد یافته ی پدر خود به لحاظ قدرت اجتماعی و همچنین نگرش های روحی است.از سویی دیگر نیز اسکارلت،عشق پدرش به جنوب و تارا را در دل خود نیز زنده میکند  و این جرارلد اوهارا است که سرمایه ی عظیم روحی اسکارلت را فراهم میکند.

الن اوهارا

مادر اسکارلت است.او از نوادگان خوانواده ی اشرافی روبیلارد است.این زن بسیار رک،مهربان  و در عین حال قوی و محکم است.الن زیبایی خیره ای کننده ای نیز دارد و یه همین منظور جرارلد را محو خودش میکند و ابن میل به زیبایی در او باعث میشود که اسکارلت نیز به این میل و این رویکرد در زندگی تمایل پیدا کند.

مامی

مامی پرستار دوران کودکی اسکارلت است.مامی بسیار پیر است و در خانواده ی اوهارا بیش از چند کودک را نگهداری کرده است.وی حتی مراقبت از مادر اسکارلت را نیز در دوران کودکی اش به عهده داشته است.او نماد اخلاق محوری و وفاداری است و همین امر او را در خانواده ی اوهارا ماندگار کرده است.او حتی یکی از کسانی بود که پس از مرگ در کنار اسکارلت ماند و به او وفادار بود.

فرانک کندی

فرانک کندی ، دومین شوهر اسکارلت است. او یکی از مهربان ترین اشخاصی است که در طول داستان در مسیر راه اسکارلت قرار می گیرد. او به اسکارلت کمک می کند تا روی پای خودش بایستد و با اندک سرمایه ای که در اختیار او می گذارد ، بستر مناسبی برای رشد او فراهم می کند. اما از سویی دیگر شما این نکته را نیز در اسکارلت و احساس او نسبت به این شخصیت می بینید که اسکارلت او را به چشم یک ابزار نگاه می کند ، چرا که با فریب او باعث می شود که وی از نامزدش جدا شده و به ازدواج او در آید. نقش او در رمان بر باد رفته یک انسان فریب خورده ی هوس است که تنها در بازه ای زمان به اسکارلت کمک می کند تا مبانی پرداخت مالیات تارا را فراهم می کند.

چارلز همیلتون

چارلز همیلتون برادر ملانی است و نخستین همسر اسکارلت محسوب می شود. اسکارلت به این شخصیت هیچ احساسی نداشته و تنها به این دلیل که از اشلی انتقام بگیرد ، با او وارد یک رابطه ی احساسی می شود. چارلز نیز یکی دیگر از فریب خوردگانی است که اسکارلت از آن ها استفاده می کند. در واقع می توان این دید را ارائه کرد که مارگارت میچل از شخصیت چارلز ، بعنوان یک شخصیت مکمل استفاده می کند تا سیر زندگی اسکارلت را نشان دهد. مرگ چارلز در همان ابتدای زندگی ، باعث میشود که اسکارلت بیوه شود. این امر در زندگی اسکارلت بسیار تاثیر می گدارد ، چرا که اسکارلت به زودی در می یابد که انتظارات جامعه ی اطرافش از بیوه بودن چیست و این باعث تغییر دیدگاه های او ، حتی پوشش او در بازه ای از زمان می شود. از سوی دیگر باید گفت که بسیاری از معتقدین به این امر اشاره می کنند که این اتفاق ، یعنی بیوه شدن اسکارلت در این بخش از زندگی او ، مقدمه ی شخصیتی قوی و مستحکم را برای او فراهم می کند.

عمه همیلتون

عمه همیلتون ، عمه ی چارلز و ملانی است. اسکارلت در دوره ی اقامتش در آتلانتا در منزل او زندگی می کند.

بانی بلو باتلر

فرزند سوم و آخرین فرزند اسکارلت است. او دختر رت باتلر  است و به مانند مادرش رنج های بسیار تحمل می کند و قدرتمند می شود. او رت را به شدت مورد احترام قرار میدهد و در نهایت نیز این احترام را نصیب اسکارلت می کند.

سوئلن اوهارا

خواهر کوچک اسکارلت می باشد.او شخصی بسیار مغرور و خودخواه است. او با ویل بنیتن ازدواج می کند. اما باید به این نکته توجه داشت که او نامزد و معشوقه ی فرانک بوده است که با حقه ی اسکارلت ، فرانک او را طلاق میدهد و به درخواست عشقی اش جواب منفی میدهد.

کارن اوهارا

کوچکترین خواهر اسکارلت است. او دختری با طبع بسیار مهربان و مردم دوست است و پس از جنگ تبدیل به یک انسان مذهبی می شود.

بیگ سام

خدمتکار عظیم الجثه ی مزارع تارا است. او اسکارلت را از حمله ی شانتی تون نجات میدهد و اسکارلت به او بسیار مدیون است.

پورک

نخستین برده ی جرالد اوهارا است. پورک برده ای بسیار وفادار است و فداکاری های بسیاری را نسبت به خانواده ای اوهارا از خود نشان داده است.

پریسی

برده ای است بسیار احمق و ساده لوح.او مسئولیت نگهداری بچه ی ملانی را به عهده دارد. او تاثیر بسیاری نیز بر روی اسکارلت و روحیه ی خود باوری او داشته است.

همپتون همیلتون

فرزند بزرگ اسکارلت از شوهرش چارلز همیلتون است. او روحیه ی مبارزه جویانه ی پدرش را در نگهداری و پاسداشت سنت ها بسیار اعمال کرده است.

الا کندی

فرزند دوم اسکارلت است. الا دختری بسیار بدترکیب و زشت است و از فرانک برای اسکارلت به یادگار مانده است.

نقد و تحلیل رمان ” بر باد رفته “

رمان بر باد رفته را می توان به جد یکی از گران مایه ترین آثار ادبی آمریکا هم به لحاظ فرم و هم به لحاظ معنا و محتوا دانست. اگر نگاهی دقیق به تاریخ نوشتار این رمان داشته باشیم و همچنین مروری بر افکار ماگارت میچل ، نویسنده ی رمان بر باد رفته ، را مایه ی کار خویش قرار دهیم ، به نکات جالب توجهی دست می یابیم که می تواند برای ما مشعله های فهم این رمان را بیش از پیش در اختیار ما قرار دهد. نخستین شیوه ای که در بیان نقد این داستان در پیش می گیریم ، این است که نگاهی به شخصیت و درون مایه ی آثار مارگارت میچل می اندازیم و سپس از او می خواهیم که خود به وضوح لایه های رمان بر باد رفته را برای ما تفکیک کند و پیام های خویش را بر ما آشکار کند. این امر ، یکی از رایج ترین گونه های نقد ادبی است. در واقع ما می توانیم خودمان را در یک مصاحبه با شخصیت اصلی نویسنده قرار بدهیم و از او بخواهیم که بار دیگر خود را به فضای داستان ببرد و بر اساس روایت مستندی به ما از جای جای داستان و معانی پشت آن اطلاعاتی در اختیار قرار دهد.منظره ای که ما از مارگارت میچل ، آن هم در قالب یک گفتگوی مستند از او در اختیار داریم ، سخنان او پس از انتشار کتاب ” بر باد رفته ” است. پس از انتشار این کتاب یادداشتی از او به یادگار می ماند که نشان از درجه ی والای تفکر های وی نسبت به نگارش رمان بر باد رفته است. او می گوید : ” اگر قرار باشد برای این رمان مضمونی انتخاب کنیم، من بقا را ترجیح می دهم. چه چیزی باعث می شود یک فرد بتواند در مقابل این فجایع دوام بیاورد و همچنان شجاع، قوی و توانا باقی بماند؟ در هر تغییر و تحول بزرگی می توانیم چنین چیزی را مشاهده کنیم. عده ای دوام می آورند و عده ای دیگر از بین می روند. آن هایی که در این نبردها سربلند بیرون می آیند در مقایسه با بقیه چه ویژگی هایی دارند؟ از نظر من بازمانده ها مهم تر از همه یک ویژگی دارند: قوه ابتکار. من درباره مردمی می نویسم که ابتکار دارند.” . این یادداشت از او می تواند ، جرقه ی شناخت تفکرات میچل را بعنوان یک نویسنده ی فعال و صاحب اندیشه در ما ایجاد کند. نخستین مقوله و مفهومی که می توان از سخنان میچل برداشت کرد این است که او به ” مفهوم  بقا ” اشاره دارد. بقا یک مفهوم کاملا انسانی است. بقا پروسه ای را در ذهن ایجاد می کند که کاملا روایت انسانی ای از زندگی ارائه میدهد. از نگاه علم فلسفه و همچنین از نگاه منتقدین ادبی ، ” بقا ” عاملی است که در پی انتخاب های انسانی صورت می گیرد. شاید برای شما هم سوال پیش آمده باشد که بقا واژه ای است که ما برای همگان به کار می بریم و شاید برای حیوان نیز بتوان از آن استفاده کرد ، اما حقیقت امر این است که یک انتخاب واژگان غلط برای یک نجات و یک برجا ماندن در هستی است. بقا چیزی است که تنها متعلق به انسان است. چرا که بقا انتخاب را در دل خود به همراه دارد و این اراده ی انسان است که برای او شرایطی را رقم می زند که در طی آن به یک بقا برسد و یا اینکه در سیل فنا از میان برود. این اتفاق در دیگر اجزای هستی وجود ندارد. برای دیگر اجزای هستی تنها می توان یک حال تصور کرد و آن مفهوم ” نجات ” است ، نجات از چیزی که هیچ تاثیری در آن ندارند. به هر طریق باید ریشه ی این قضیه را بطور فلسفی دنبال کرد ، اما شما همین پیش فرض را در ذهن خود نگه دارید که بقا یک مفهوم کاملا انسانی است و اراده ی انسان را شامل می شود. میچل نیز به این اشاره می کند که رمان او رمان بقا است. در واقع باید دو سوال در این جا مطرح کرد ، نخست آنکه بقای این رمان در باب چه شخصیتی ذکر می شود ؟ و این بقا در پی چه اتفاقاتی و در پی فرار از کدام فنایی صورت می گیرد؟  رمان بر باد رفته بر گرد یک شخصیت اصلی به نام اسکارلت اوهارا می گردد.او شخصیتی است که در طول داستان بر باد رفته تحولی را از خود نشان میدهد که تنها و تنها برای زنده ماندن است. زنده ماندنی که به  دنبال ارزش هاست. حال نوبت آن است که نگاهی به شخصیت اسکارلت داشته باشیم. شخصیتی که دقیقا مفهوم بقا را برای ما معنا می کند. اسکارلت فردی است که در داستان دچار شخصیت های گوناگون است اما این شخصیت به هر طریق ، یک اصل و یک نماد را در زندگی خود برقرار می دارد و آن سرسختی برای رسیدن به موفقیت است. رمان بر باد رفته نشان از اسکارلتی دارد که در زندگی خویش از تمامی ابزارهای مورد نیاز استفاده می کند تا که به آنچه که در دل دارد برسد. او دقیقا مفهوم بقا را برای ما معنا می کند. مفهومی که بیش از هر چیز برای میچل مهم است و در دل داستان خود به آن بسیار می پردازد.اما دیگر واژه ای که او در یادداشت بعد از انتشار کتاب منتشر می کند ذکر این نکته است که او از مفهوم  ” بازمانده ها” استفاده می کند.بازمانده ها در این داستان رت و اسکارلت هستند. کسانی که فراز و نشیب ها را دیدند ، همه چیز را به جان خریدند تا اینکه سر از درون اجتماع مرده ی خویش بیرون بیاورند.اسکارلت و رت دقیقا یک بازمانده اند ، چرا که آنها خیلی خوب به مهارت مبارزه کردن آشنایی یافته اند. از نگاه میچل برای بقا باید مبارزه کرد. مبارزه ای که درگیری اهداف و جان آدمی است.اسکارلت و رت کسانی هستند که خود را با هر شرایطی وفق داده اند و شاید بهترین واژه بجای وفق دادن ، این است که مبارزه می کنند.و این ترجمان تمام مفاهیمی است که مارگارت میچل در نوشته ی پس از انتشار کتابش قصد به بیان آن را دارد.  اما سوالی که باید به آن پاسخ داد این است که شرایطی که آن ها خود را با آن وفق می دهند ، چه شرایطی ست؟ در رمان بر باد رفته جامعه ای به تصویر کشیده می شود که جامعه سنت جنوب ، همیشه درگیر جنگ است. این جنگ برای اهالی جنوب یک مفهوم فاجعه گون است و برای آن ها بدبختی به همراه آورده است. این نکته نیز بدیهی است. طبیعی است که در هر جامعه ی جنگ زده ای افراد با مفهوم فقر و فلاکت روبرو هستند و دچار بدبختی می شوند. اما این میان چه کسی و یا چه کسانی به مفهوم بقا می رسند و بازمانده می شوند؟ چه کسانی می توانند با استفاده از این شرایط ، سر خود را از این فلاکت بیرون آورده و در میان جنگ خود را دچار خوشبختی و رفاه کنند. این جاست که ما باز هم به بخش دیگری از یادداشت میچل می رسیم که می گوید ” من برای بازمانده ها می نویسم ، بازماندگانی که ابتکار دارند. ” . این ابتکار دقیقا جایی خودش را نشان میدهد که رت با استفاده از شرایط جنگ کاری می کند که پولدار شود و سرمایه دار شود. این قضیه حتی برای اسکارلت نیز صدق می کند.او با تاسیس یک کارگاه چوب در شرایطی که همه در حال درگیری و جنگ هستند ، به ثروت میرسد و خود و جامعه ی خود را از شرایط اسفباری ک به آن دچار هستند ، رهایی میدهد و به بقا می رسد.

ملانی و اشلی دیگر کسانی هستند که خود را برای وفق دادن با شرایط جنگ آماده می کنند اما با شکست روبرو می شوند. آن ها نشان دهنده ی زندگی سنتی جنوب هستند ، زندگی ای که در آن ابتکاری وجود ندارد. بعد از این که جنگ به پایان می رسد ، اشلی بیشتر پول خود را صرف می کند و به یاد روزهای گذشته ی خویش خیال بافی می کند و زندگی اش را صرف هیچ و پوچ می کند. او در نهایت حتی به یک کشاورز فقیر تبدیل می شود. اما این در حالی است که حتی بعد از اینکه اسکارلت به او یک شغل هم میدهد ، او در آن شغل نیز ناموفق می شود و مجبور به ترک می شود.اشلی دقیقا می داند که چه چیزی در جهان او در حال رخ دادن است در نهایت همان اتفاقی رخ خواهد داد که هنگام نابودی یک تمدن رخ می دهد. افرادی که عقل دارند و شجاع هستند زنده می مانند و بقیه، نابود خواهند شد و اشلی نیز می داند که جز دسته ی دوم است. اما هنگامی که به ملانی می رسیم ، اوضاع کمی رو براه تر است. همانطور که در تحلیل شخصیت ملانی نیز خدمتتان عرض کردیم ، او شخصیتی متعادل است و آرامش بهتری را در کنار آمدن با واقعیت دارد.او در هر بحرانی سعی می کند خودش را باقی نگه دارد و در این راه نیز از حمایت های به ظاهر سرپرستانه ی اسکارلت بهره می گیرد. او در ادامه حتی آنچنان قوی می شود و آنچنان استحکامی از خود نشان میدهد که خود شخصیت اسکارلت را نیز تحت تاثیر قرار میدهد.اما تنها نکته ای که نمی گذارد او به آنچه که باید به آن برسد ، یعنی بقا ، دست پیدا کند ، گذشته نگری اوست. او بر خلاف رت و اسکارلت ، همیشه نگاهی به گذشته دارد و این نگاه به گذشته کلیت زندگی او را تشکیل میدهد.

اما بگذارید کمی از فضای یادداشت میچل فاصله بگیریم و به دل رمان سفر کنیم ، جایی که بسیاری از گره های کور در آن باز می شود و دغدغه های بسیاری را می توانیم از دل آن بیاموزیم . یکی از دغدغه های ذهنی نویسنده ی این کتاب ، که به طور اختصاصی در این کتاب به آن پی می بریم ، مقوله ی عشق است. میچل ، خود یک زن است. زنی که طبعا با دنیای ادبیات سر و کار دارد و بسیار عاشقانه نیز می نویسد. از این رو می توانیم بگوییم که عشق ، نه تنها یک دغدغه ی ادبی برای میچل است ، بلکه یک دغدغه ی انسانی نیز برای او فراهم ساخته است و این باعث شده است که ما تجلی افکار میچل را در این رمان مشاهده کنیم. در باب عشق و تجلی افکار عاشقانه ی او باید چنین گفت که : ” عشق در رمان بر باد رفته ، حاوی آموزه ها و درس های بسیاری است. هر کدام از شخصیت های داستان به گونه ای با مفهوم عشق در گیر هستند و هر کدام نیز به نوعی با آن سر و کار دارند.اسکارلت ، یکی از آن شخصیت هاست که تا پایان رمان نیز علی رغم تمام موفقیت ها اما به عشق و معنای واقعی آن پی نمی برد. او عاشق اشلی است اما او در این انتخاب و در این عشق ، دچار یک سو برداشت می شود و این امر باعث می شود که شکست عشقی خود را تجربه کند.و او هنگامی که اشلی با ملانی ازدواج می کند به قصد انتقام از اشلی با چارلز وارد یک رابطه ی عاطفی می شود. میچل به صراحت در این کتاب اشاره می کند که حرکت اسکارلت یک حرکت انتقامی است و عشقی در کار نبوده است. این همان درک نا صحیح و نا درست از عشق را در شخصیت اسکارلت نشان میدهد. شخصیتی که علی رغم شیفتگی بسیار بالا ، عشق را تجربه نمی کند.هر چند که عشق اسکارلت به اشلی یک محرکه ی داستانی است اما مهم ترین و دردناک ترین نتیجه علاقه اسکارلت به اشلی این است که باعث می شود او به عشق و حمایتی که رت باتلر در طول سال ها نثارش می کند، پی نبرد. همین عشق باعث می شود که متوجه میزان شباهت خودش با رت نشود. او هم چنین متنفر است از این که رت می تواند به تک تک افکار و اعمال او پی ببرد و در برابر او نمی تواند هیچ نقشه و حربه ای به کار ببرد. شاید این بخش از داستان که اسکارلت متوجه عشق رت به خودش نمی شود و در عوض علاقه کورکورانه خود به اشلی را پی می گیرد باعث خستگی مخاطب شود. در نهایت، اسکارلت متوجه می شود که تنها عاشق یک نسخه خیالی از اشلی بوده است. او عاشق رت می شود، ولی دیگر دیر شده است. چرا که رت نیز دیگر علاقه ای به او ندارد و اینجاست که ما باز هم با مفهوم گمگشته و بر باد رفته از عشق روبرو می شویم.  پس می توان این نتیجه را حاصل کرد که نگاه میچل به عنوان نویسنده به مفهوم عشق ، نگاهی است سرشار از پیچیدگی ها که با روحیات انسان ها گره خورده است. میچل به عنوان یک نویسنده ی قهار به این نکته اشاره می کند که انسان های بازمانده نیز با تمام مهارت و ابتکاری که در این مسیر به خرج داده اند ، می توانند از عشق بی نصیب باشند.عشق مفهومی بسیار مستقل در رمان بر باد رفته است و آن را نمی توان با  هیچ حوزه ی دیگری از تفکر سنجید. از این روست که باید بگوییم ، نهایت هوشیاری نویسنده ی رمان بر باد رفته ، در نگاه ویژه ای به عشق و درک صحیح از آن در زندگی رقم می خورد.

دیگر مفهومی که از دل این داستان می توان بیرون کشید ، روایت جامعه و فرهنگ های اجتماعی است. اگر به دقت به ساختار جامعه ی اجتماعی جنوب نگاه کنیم ، در می یابیم که ساختار جامعه ی جنوب به شدت دچار تبعیض های جنسیتی است. در این جامعه، به زنان یاد می دهند که به فکر ازدواج با مردان پول دار باشند، چند بچه به دنیا بیاورند و کارهای خانه را انجام دهند. اسکارلت اما همان موقع متفاوت فکر می کند. او می خواهد کاری بیش از اغواء مردان و خانم بودن انجام دهد. ذات واقعی او بی رحم و خودخواه است و هیچ شباهتی با خانم های اطراف خود ندارد.این احساس اوست که در آینده ای نه چندان دور ، مرکز ثقل تمام تغییرات او می شود. اسکارلت ، وقتی وارد دنیای تجارت می شود به لطف همین حسابگری ها موفق می شود رقبا را از پیش رو بردارد. در بستری گسترده تر، او باهوش است، به سرعت می تواند به فرصت مورد نظر خود دست پیدا کند و به دنبال آرزوهایش برود، صرف نظر از این که چه بهایی باید بپردازد. جنگ عاملی است که باعث می شود اسکارلت جایگاه خود به عنوان یک دختر زیبا و موقر جنوبی را کنار بگذارد و به یک تاجرموفق تبدیل شود. پیش از جنگ، منبع درآمد اصلی مردم جنوب کشاورزی بود. مردان و زنان هرکدام وظیفه معینی داشتند. مردان کارهای کشاورزی را انجام می دادند و زنان هم به کارهای خانه و تامین خورد و خوراک برده ها می پرداختند. اما این روایت ، پس از جنگ دچار تغییر می شود. نگاه جالبی که میچل به جنگ داشته است ، ذکر این نکته است که جنگ ها هر چند ویرانی ها را به همراه دارند اما باید به این نکته نیز اشاره کرد که این ویرانی ها گاه موجب از هم فرو پاشی بسیاری از تفکرات غلط در انسان ها باشد. تفکرات غلطی که بنیاد فکری هر جامعه را تشکیل می دهند و موجبات خشونت ها و تبعیض های انسانی و فرهنگی و خصوصا جنسیتی می شوند. از نگاه میچل ، جنگ ها همیشه بد نیستند ، بلکه می توانند مبانی تحول را نیز فراهم کنند. ما در دوره ی پس از جنگ می بینیم که اسکارلت به تدریج همچون یک مرد عمل می کند و حرف می زند. او مسئولیت تارا را به عهده می گیرد، به اشلی و خانواده اش کمک می کند و حتی او را به استخدام خود در می آورد. هم چنین عدم تمایل اسکارلت به بچه دار شدن در آن زمان امری بسیار غیرمعمول بود. این مساله نشان دهنده میزان جسارت اسکارلت در کنار زدن قواعد سنتی است. و این ها همه چیزهایی است که جامعه ی سنتی اجازه ی میدان دادن به آنها را نمیداده است و این تنها خوش یمنی جنگ بوده است که چنین تغییراتی در بستر یک اجتماع رخ میدهد.

رمان بر باد رفته را به حقیقت نمی توان در هیچ مقاله ای خلاصه کرد و نمی توان هیچ پایانی بر روند تحلیلی آن بنا کرد ، بلکه تنها می توان گفت و به قدر وسع از این رمان صحبت کرد. مطمئنا شما نیز پس از خواندن این رمان ، به نکاتی دست خواهید یافت که به شدت کارساز هستند و حتی می توانند در این تحلیل مکمل کار ما باشند. در واقع رمان بر باد رفته ، تنها زندگی یک انسان نیست  زندگی یک تاریخ است و این تاریخ است که همیشه برای ما درسهای فراوانی به همراه دارد. پس به هنگام خوانش این رمان ، سعی کنید نگاهتان را و زاویه ی دیدتان را کمی از اسکارلت بگیرید و به محیط و جامعه ی او نیز توجهی ویژه داشته باشید. مطمئن باشید که این رمان به شما یک قدرت تحلیل ادبی بسیار بلند مرتبه عطا می کند و یک درسنامه ی معرفت آموزی در دنیای مدرت را برای شما به ارمغان خواهد داشت.

نمادهای رمان “ بر باد رفته “

نماد گرایی یکی از ویژگی های هر اثر ادبی است. نه تنها در آثار میچل ، بلکه در تمامی ادبیات شما می توانید ردی از نمادها و نشانه ها بینید . در واقع وجود نمادها و نشانه ها در دنیای ادبیات ، این شمای کلی را در اختیار ما قرار میدهد که دنیای ادبیات ، نیاز به رمز گشایی دارد.دلیلی که بسیاری از انسان ها از دنیای ادبیات لذت نمی برند و یا آن را به گونه ای وقت تلف کردن می دانند ، دقیقا ذکر همین نکته است که آنان به رازهای دنیای ادبیات توجهی نکرده اند و به آن دست نیافته اند. هر متن ادبی ، از قبیل یک شعر ، یک رمان و حتی یک نامه ی ادبی ، دو صورت را با خودش حمل می کند. یک صورت ظاهری است که همان کلمات و متنی را شامل می شود که همه آن را می خوانند و به عیان قابل مشاهده است و دوم ، صورتی پر از رمز و راز و نماد است که در فرامتن و  در دل کلمات وجود دارند و همان دنیای پرمحتوای ادبیات را شکل میدهند. هر انسانی که بخواهد از ادبیات به عنوان یک آینه ی  عبرت آموز و یک مدرس درس های زندگی استفاده کند ، نیاز به آن دارد که به دل این معانی سفر کند و گره از انبان های راز در دنیای ادبیات باز کند و در پس هر نماد و نشانه نکته های ناب زندگی را استخراج کند. در این بخش ما نمادهای رمان “ بر باد رفته “ را بطور جامع و مفصل برایتان شرح میدهیم. در این مقاله نمادها را به دو بخش محتوایی و موضوعی تقسیم کرده ایم که خوانش آن برای شما سهل و آسان باشد.

اسکارلت ؛ نماد یک تحول درونی

یکی از نمادهای روشن و واضح رمان بر باد رفته ، شخصیت های این رمان هستند و در صدر این شخصیت ها ، اسکارلت بعنوان یک نماد آشکار قرار می گیرد. اسکارلت ، نماد یک انسان متحول شده است. تحولی که از درون او سرچشمه می گیرد و حاصل یک انتخاب است. اگر دقت داشته باشید ، می تواند به این درک برسید که در آن شرایط جنگ زده ای که در جنوب وجود داشت ، این اسکارلت بود که پا بر روی تمام ناامیدی هایش می گذارد و به سمت یک تحول حرکت می کند. از نگاه بسیاری از روانشناسان حوزه ی ادبیات داستانی ، شخصیت اسکارلت نماد یک تحول انسانی و یک شخصیت خود ساخته است. او با توجه به اینکه یک زن است و زن جایگاه ضعیفی در جامعه ی جنوب دارد ، اما به همگان ثابت می کند که ریشه ی درونی او ، آنقدرها قوی است که بتواند هر مانعی را از میان بردارد.از این رو می توان این ادعا را مطرح کرد که نخستین نماد این داستان مستقیما در رابطه با شخصیت اصلی این داستان است.

هوش زنان و توانمندی آنان در تغییر جامعه

یکی از دغدغه های رمان بر باد رفته ، نگاه جدی و ایجاد یک بازنگری در توانمندی های زنان است. میچل سعی می کند ، در تمام رمان این بار را بر روی دوش زنانی منتقل کند که بسیار تاثیر گذار هستند. اسکارلت نماد این هوش و توانمندی است. پس از او می توان به مادر الن ، اشاره کرد. پس از او حتی ملانی نیز به این درجه از هوش و آگاهی در رمان بر باد رفته نزدیک می شود و آن را کسب می کند. بگذارید یک نگاه دقیق به این مقوله داشته باشیم. هنگامی که ذهن انسان های یک جامعه ، به نگرش های تبعیضی بسیار ذهن پذیرا و هنجارپذیری باشد ، ما همیشه یک قشر مظلوم و محبوس را خواهیم داشت که نیرویشان می تواند موجبات بقای یک جامعه را نیز فراهم کند. جامعه ی جنوب ، این نگاه را به صورت بسیار شدیدی در جامعه ی خویش پیاده می کند. تفکیک جنستی می کند. تبعیض را بر قرار می کند و در نتیجه زنان را به عنوان یک جنس ضعیف از جامعه ی خویش دور می کند. اما اسکارلت این را به اثبات می رساند که هوش و توانمندی تنها مشخصه و مولفه ی مردم نیست و هر شخصی می تواند در جامعه ی خویش موثر باشد.اسکارلت ، به صورت کاملا تنها و بدون پشتیبان هوش و توانمندی از خودش نشان میدهد که گویی از هزاران مرد ، مردتر است و این مبدا همه ی تغییرات  می شود. اسکارلت ، یک کارگاه چوب و الوار افتتاح می کند ، برای دیگران مسکن می سازد و جایگاه اجتماعی خود را به لحاظ تجاری و روحی مدیریت می کند.میچل را به جد باید یکی از بزرگترین فرهنگ سازان ادبی دنیا دانست ، چرا که او توانست با نوشتن این رمان درجه یک و به دنبال آن ترجمه های گسترده و همچنین نسخه های بسیار فروش رفته ، تغییر عظیمی را نه تنها در کشور آمریکا و محیط زندگی اسکارلت ، بلکه در تمامی انسان های جهان بوجود آورد.این خاصیت ادبیات است. شاید جای خوبی برای گشایش این بحث نباشد اما باید چنین گفت که یکی از ویژگی های منحصر بفرد ادبیات و همچنین نوشتن یک کتاب این است که شما تریبونی به نام قلم در دست دارید که می تواند برای یک جهان سخنرانی کند و گاه برای یک جهان تصمیم بگیرد. میچل یکی از تصمیم گیرنده های دنیا بود که تفکر تبعیض جنسیتی را از جهان مخاطبان خویش جدا می کند و آن ها را با زندگی عمیق تر و موفق تری روبرو می کند.

مصرف الکل و فاحشگی

میچل دو دیدگاه بسیار زیبا را در باب مصرف الکل و همچنین فاحشگی بدان اشاره می کند که ساعت ها جای سخن دارد. او در وهله ی نخست مصرف الکل و سو مصرف آن را نماد یک انحلال در خود می بیند و به این امر معتقد است که استفاده از این دست شادی های پوچ و مقطعی شرایطی را برای انسان فراهم می کند که بسیاری از رذایل اخلاقی در دل انسان نمایان شود و تصویری از یک خود فرامشی در انسان متجلی شود. در واقع او به این امر اشاره دارد که انسان ها با خوردن الکل و زیاده روی در آن بنایی را برای خود فراهم می کنند که هیچگاه نتوانند سر از شرایط اسفبار زندگی خود رهایی یابند.او ( نویسنده ) الکل را نماد نوشیدن عادت ها وسنت ها می داند و معتقد است که انسان ها علاوه بر الکل ، سنت ها و عادت هایی را می نوشند که مایه ی تحمیق آن ها در نوشیدن این نوشیدنی ها ست. دیگر مطلبی که او به آن اشاره دارد ، روابط بسیار ناپسندیده ی زنا است. او بسیار به این امر اشاره می کند و روابطی را در پی این مسئله بیان می کند که بسیار جالب است. اگر دقت کرده باشید ، هنگامی که اسکارلت به دیدار رت می رود ، خود را آماده می کند تا تن به هر چیزی بدهد ولی سرمایه ای از رت گرفته و زندگی اش را تامین کند. در واقع میپل به این نکته اشاره می کند که این اسکارلت نیست که تن به این فاحشگی می دهد ، بلکه این تفکر مسمومی است که در ذهن انسان ها وجود دارد که برای رسیدن به یک مقام و یا ثروت ، باید پای بر روی ارزش های انسانی بگذارند. میچل به عنوان یک نویسنده ی صاحب سبک به این نکته نیز اشاره می کند که منشا فاحشگی در بدن انسان ها نیست ، بلکه چیزی است که در ذهن انسان ها اتفاق می افتد و این ذهن انسان است که فاحشه است نه خود انسان.

بسیار بسیار ، می توان از دل این اثر نماد و سمبل بیرون کشید ، اما از آن جهت که در بخش تحلیل و نقد به بسیاری از این سمبل ها چون عشق ، مبارزه و جنگیدن و در انتها شرایط تغییر فرهنگی در رمان بر باد رفته پرداخته ایم ، از زیاده گویی پرهیز می کنیم و این امر را به عهده ی خود شما مخاطبین عزیز می گذاریم که از دل هر سطر این کتاب نکات نویی استخراج کنید و آن را با ما به اشتراک بگذارید.

رمان بر باد رفته در ایران

رمان بر باد رفته در ایران یکی از پرفروش ترین ها و همچنین پر اقبال ترین کتاب هایی بوده است که در حوزه ی ادبیات آمریکا ترجمه گشته است و به دست مخاطبان ایرانی رسیده است.اما از میان نسخه هایی که در بازار وجود دارد می توان به ترجمه ی خوب خانم الهام رحمانی در این باب اشاره کرد.سعی کنید  برای خواندن این کتاب وقت بگذارید و دانش خود را و روحیه ی کنجکاوانه ی خود را به کار بگیرید و  خود را با شخصیت های این کتاب همسو کنید تا هر یک را به راحتی هر چه بیش تر درک نمایید و با آن ها زندگی کنید و به ناشناخته ها سفر کنید.

اقتباس های سینمایی از رمان بر باد رفته

از رمان بر باد رفته ، فیلمی نیز با همین نام اقتباس شده است. این فیلم توسط ویکتور فلمینگ در سال ۱۹۳۹ ساخته شده است. تماشای این فیلم زیبای کلاسیک را از دست ندهید. تماشای فیلم های اقتباسی از یک رمان ، این انرژی را به شما میدهد که با زوایای تصویر سازی شده ی بیشتری نسبت به یک رمان آشنا شوید.

 

بخش هایی از رمان ” بر باد رفته “

  • “فردا… بهتر است راجع به این موضوع فردا فکر کنم! فردا همیشه برای فکر کردن بهتر است.”
  • پاپا چطور می توانست درباره ی قلعه ی سامتر و یانکی ها صحبت کند در حالی که می دانست قلب او شکسته است؟ مثل هر جوان دیگری اسکارلت تعجب می کرد که مردم چگونه می توانند این همه به دردهای او بی اعتنا باشند و دنیا چطور می تواند به گردش خود ادامه دهد، در حالی که قلب او رنجیده و مجروح است.
  • خیلی بیش از آنچه بتواند تصورش را بکند عوض شده بود. آن پوسته ی سخت و ضخیمی که از چندی پیش به دور قلبش می پیچید و حصاری ایجاد می کرد اکنون سخت تر شده و رو به ضخامت می رفت.
  • چقدر ناگوار است که زنی یک مرتبه در زندگی با بدترین حادثه ی عمرش روبه رو شود. می دانی عیبش کجاست؟ برای اینکه اگر با یک چنین پیش آمدی برخورد کرد آنوقت روحیه اش عوض می شود و دیگر برای هیچ چیز ارزشی قائل نیست – خیلی تاسف دارد که زنی به آن مرحله برسد.
  • اسکارلت از من بشنو و در زندگی همیشه از یک چیزی بترس، همانطور که به چیزی یا به کسی در زندگی عشق داری.برای اینها زندگی جز پول و غلام و تفریح چیز دیگری نبود. حالا که هیچکدام از آن ها نیست، نسلی شده اند که رو به فنا و نیستی می روند.

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *