رمان مسیر سبز

متن مقاله

کمپین صد رمان برتر │ مسیر سبز

اطلاعات کتاب

نام کتاب :مسیر سبز

نويسنده کتاب :استیون کینگ

ژانر کتاب :معمایی ، رئالیسم جادویی

قالب ادبي :رمان

زبان : انگلیسی

 تاريخ خلق اثر : 1995 تا 1996

 تاريخ چاپ :   این اثر ابتدا به صورت یک پک شش جلدی در شش ماه در سال 1996 منتشر گردید و بعد در پایان سال در یک جلد به بازار عرضه شد.

ناشر:  این کتاب در 28 مارس سال 1996 توسط انتشارات ” کتابخانه ی آمریکا ” به چاپ رسید.

زاويه ي ديد داستان : اول شخص ( پاول)

مکان رويداد داستان : جنوب آمریکا

 شخصيت اصلي : پاول و جان کافی

 نمادهای داستاني :  عدالت ، نژاد پرستی ، عشق و مرگ

خلاصه ی داستان

رمان مسیر سبز  یکی از برترین رمان ها و نام آشناترین رمان های تاریخ رمان نویسی و نویسندگی در دنیاست.در ادامه قصد داریم که خلاصه رمان مسیر سبز  را برایتان بگوییم .اما به این امر توجه داشته باشید که ” خلاصه ی داستان ” ، هیچ گاه تمام زیبایی های ادبی ، شاکله ی داستان و محتوا و هدف اصلی داستان را بهمراه نخواهد داشت. از سوی دیگر ، به این علت که قرار است بسیاری از مخاطبین ما ، به مطالعه ی این کتاب بپردازند ، در خلاصه ی داستان نکات مجهولی بنا کرده ایم که حس کنجکاوی شما را تحریک کرده تا بتوانید با شور و شوق بیشتری به مطالعه ی این کتاب بپردازید و لذت وافی را از این کتاب ببرید. پس با ما همراه باشید که یک خلاصه ای از این داستان را بخوانیم و بعد که مشتاق این خلاصه داستان شدید ، به کتابفروشی ها سری بزنید و یک نسخه از داستان ارزشمند مسیر سبز  را تهیه کنید و بخوانید.بخش هایی از این خلاصه داستان ، مستقیما از روی نسخه ی اصلی داستان الهام گرفته شده است و در بخش های دیگر به این دلیل که قصد داشتیم که مجهول بودن داستان را برایتان ثابت نگه داریم ، ملزم به یک سری از تغییرات شده ایم. امیدواریم که با خوانش این بخش ، علاقه ی شما برای خوانش این رمان جذاب بیش از پیش بیشتر شود.

ابتدا به امر جا دارد که به این امر اشاره کنیم که رمان مسیر سبز ، یک رمان چند بخشی و سریالی بوده است. همانطور که در بخش اطلاعات کتاب ، بخش نخستین این تحلیل خدمتتان عرض کردیم ، این رمان ابتدا به امر در شش بخش ، یعنی شش جلد چاپ شده است و سپس در پایان سالی که هر شش مجموعه به چاپ رسیده است ، بنا به بازخورد مثبتی که این کتاب دریافت کرده ، کتابخانه ی آمریکا ، آن را منتشر می کند و در یک مجلد خدمت هوادارن این کتاب ارائه می کند. این کتاب نه تنها یک کتاب پر مخاطب به لحاظ طرفداران ادبی ، بلکه یک کتاب پرفروش حتی نزد عوام بوده است. تاثیرگذاری این کتاب به حدی زیاد بوده است که از روی این کتاب فیلمی نیز تحت عنوان ” مسیر سبز ” ساخته شده است که در آن فرانک دارابونت کارگردانی مجموعه را به عهده داشته است و خود استیون کینگ ، فیلم نامه ی این اثر را مورد نگارش قرار داده است.پیشنهاد می کنیم که این فیلم را در کنار این کتاب با بازی درخشان تام هنکس ، ستاره ی هالیوود به تماشا بنشینید. یقینا از دیدن آن لذت خواهید برد و می توانید یک چالش را نیز پشت سر بگذارید که تصویر ذهنی شما از شخصیت ها و فضای رمان به چه شکل توسط خود نویسنده تصویر شده است.یقینا دقایق هیجان انگیزی را پای این کتاب و این فیلم خواهید گذراند. ما در ادامه از هر بخش این شش مجموعه که کنون تحت عنوان یک مجموعه به چاپ رسیده است، البته این نکته را هم ذکر کنیم که این شش مجموعه به طور کلی در جریان یک خط داستانی پیش می روند و مجموعه های از هم جدا نیستند ، خلاصه ای خدمتتان تقدیم می کنیم که شما را مجاب به خواندن این کتاب دلپذیر کند.

دوستان آنچه که ادامه مطالعه خواهید کرد ، بخش های نخستین هر فصل از کتاب است که صرفا شمه ای از کل کتاب به شما میدهد و شما می توانید فضای داستان را با توجه به روحیات نویسنده ی رمان درک کنید. ابتدا قصد داشتیم که یک خلاصه داستان کامل برایتان ذکر کنیم ، اما دیدیم که این کار به هیچ وجه امکان پذیر نیست مگر آنکه ما یک چکیده ی چند خطی فقط از داستان ارائه دهیم . چون این داستان شش بخش دارد و هر کدام از این بخش ها روایتی منفصل دارند که در جریان خطی یک داستان کلی قرار می گیرند.  از این رو ترجیح بر این است که ابتدا یک چکیده بخوانید و سپس مستقیم به فضای داستان سفر کنید و بعد هم اگر خوشتان آمد ، بی درنگ کتاب را دستتان بگیرید ومطالعه کنید.

چکیده ی چند خطی از داستان این رمان را می توان این چنین گفت که  : ” رمان مسیر سبز در بازداشتگاهی به نام کولد ماونتن ” کوه سرد” و در میان سلول های تنگ و تاریک خویش که در داستان به آن مسیر سبز می گویند ، رقم می خورد. در این زندان یک بیمار روانی به نام بیلی وارتون و فردی مسخ شده به نام ادوارد دلاکروا ، منتظرند که حکم اعدام آن ها به اجرا در بیاید. در آن زمان در آمریکا حکم اعدام به شکل صندلی الکتریکی بوده است. در این زندان ، همراه این زندانیان عجیب و غریب ، سربازان و زندان بانانی نیز زندگی می کنند که هر کدام خصوصیات خا ص خودشان را دارند. زندان بانی چون پاول اجکامب که مظهر شرافت مندی است و زندان بانی بد دل و بی رحم چون پرسی وتمور که مظهر شرارت است و خود از تمامی زندانیان سزاوارتر زندانی شدن است. در این بین اما ، زندانی ای ورود می کند که بخاطر قتل و آزار دو دختر خردسال محکوم به اعدام شده است. جان کافی ، زندانی است که از نگاه همه بی رحم ترین زندانی حال حاضر در زندان کولد ماونتن است. اما جان کافی صاحب قدرتی ماورایی است …. ” .

اولین بخش از این کتاب با عنوان ” دو دختر مرده” آغاز می شود که در ادامه بخش هایی از آن را با هم مرور می کنیم : ” این اتفاق در سال هزارونه صدوسی و دو رخ داد. زمانی که زندان ایالتی هنوز در کوهستان سرد قرار داشت. و صد البته صندلی الکتریکی نیز.زندانی ها در مورد صندلی الکتریکی کلی مسخره بازی راه انداخته بودند، همان گونه که آدمها همیشه برای فرار از شر پدیدههای وحشت آور به بذله گویی پناه می برند. پدیده هایی که قادر به خلاصی از آنها نیستند. صندلی الکتریکی را «جرقه ای پیر» و یا «برقی بزرگ» نام نهاده بودند. در مورد قبض برق شوخی می کردند، و همچنین در مورد رییس مورس که برای مراسم شام شکر گزاری  فصل پاییز غذا خواهد داشت، چرا که همسرش، ملیندا، بیمارتر از این حرفهاست که بتواند، آشپزی کند.اما شوخی و خوشمزگی برای کسانی که واقعا ناچار به نشستن بر روی آن صندلی بودند، به هراس و وحشت تغییر شکل می داد. من مسؤولیت بیش از هفتادوهشت اعدام را در طول مدت خدمتم در کوهستان سرد به عهده داشتم (در مورد این عدد هرگز اشتباه نکرده ام؛ و آن را تا بالین مرگ به خاطر خواهم داشت)، و گمان می کنم، حقیقت ماجرا زمانی برای آن آدمها روشن میشد که قوزک پاهایشان محکم به پایه ی چوبی «جرقه ای پیر» متصل می شد، به چوب محکم بلوط این حقیقت، که چه اتفاقی قرار بود، برای آنها رخ دهد. و پس از آن نوبت درک و تشخیص بود (از چشمانشان آن حالت خوانده می شد، نوعی هراس سرد)، زمانی که دورهی تعهد کاری پاها به سر می آمد. خون هنوز در آنها جریان داشت، عضله ها نیز همچنان قوی بودند، اما تعهدشان دیگر به پایان رسیده بود؛ پاهایی که کیلومتر دیگری را در حومه ی شهر قدم نمی زدند، پاهایی که دیگر هرگز با دختری در مراسم رقص محلی به مناسبت برپایی و ساخت انبار به کمک همسایگان نمی رقصیدند. مراجعه کنندگان «جرقه ای پیر» از قوزک پاها به طرف بالا مرگشان را درک می کردند.پس از اتمام و راجی های طولانی و بی ربط و سفارش های نهایی مهمشان، نقاب مشکی ابریشمی روی سر و صورتشان قرار می گرفت. در ظاهر امر نقاب مشکی ابریشمی برای آنها منظور شده بود، اما من همواره تصور کرده ام که این نقاب به ما کمک می کرد تا ناظر میزان غم و وحشت هر لحظه رو به فزونی چشمانشان نباشیم، غم و وحشت چندش آور آدمهایی با زانوهای خمیده، که بند E تنها بند اعدام در کوهستان سرد بود، بندی کاملا جدا از چهار بند دیگر و در حدود یک چهارم اندازه ی آنها. بندی آجری به جای چوب با سقفی فلزی، سقفی که در اثر تابش نور خورشید تابستان همچون چشمانی تسخیر شده می درخشید و خیره می شد. بندی شامل شش سلول انفرادی در دو طرف دالان پهنی مرکزی، سه سلول در هر طرف، و هر یک دو برابر بزرگتر از سلول های واقع در چهار بند دیگر. تسهیلاتی بسیار باشکوه به خصوص برای زندانیهای دههی سی. زندانیهای بندهای دیگر بر سر سلولها معامله می کردند. حرفم را باور کنید،  آنها معامله می کردند.در کل مدت خدمتم به عنوان زندانبان بند E هیچگاه هر شش سلول با هم پر نشدند خدا را شکر به خاطر الطاف کوچک. حداکثر چهار سلول هم زمان با هم اشغال می شدند، هم سفید پوست هم سیاه پوست (تبعیض نژادی میان اعدامی جماعت کوهستان سرد وجود نداشت)، که این مساوی بود با اندکی دردسر، به خاطر دارم که زنی به نام بورلی مک کال زمانی میهمان یکی از سلولهای بند E بود. زنی به سیاهی خال پیک کارت بازی، و به زیبایی گناهی که هرگز شهامت انجامش را ندارید. زنی که شش سال تمام ضرب و شتم شوهر را تحمل کرد، اما زیر آبی رفتن پنهانی او را به هیچ وجه، حتی برای یک بار. غروب یکی از روزها، پس از آگاهی از خیانت شوهر، در بالای پله ها به انتظار مرد تیره روز ایستاد آپارتمان آنها بالای مغازه سلمانی لستر مک کال قرار داشت. رفقای صمیمی اش او را کاتر صدا می زدند شاید معشوقه ی بسیار کوتاه مدتش نیز. بورلی منتظر نشد تا کاتر پالتویش را کاملا در بیاورد، او در دم دل و روده ی خیانت کار شوهر را روی کفش های دو رنگش پیاده کرد.و برای انجام این کار از یکی از تیغهای ریش تراشی خود کاتر استفاده کرد. او شب پیش از جلوس بر «جرقه ای پیر»، صدایم کرد و گفت که روح پدر افریقایی اش را در خواب دیده است. روح پدر به او گفته بود که نام بردهای اش از درجه ی اعتبار ساقط شده، و او تحت عنوان آزاد خود از دنیا خواهد رفت: متومی. خواسته ی او این بود که حکم مرگش خطاب به بورلی متومی خوانده شود. به گمانم روح بزرگ در مورد اسم کوچک حرفی نزده بود، اسمی که بورلی از آن سر در بیاورد. من قبول کردم. نکته ای که از سال ها خدمت به عنوان زندان بان آبرقلدر آموخته بودم، این بود که هرگز تقاضای محکومین را رد نکنم، جز در شرایطی که واقعا انجام آن از عهده ام خارج بود. اما خواسته ی بورلی متومی تفاوت چندانی در کل ماجرا نداشت. فردای آن روز رأس ساعت سه بعدازظهر، فرماندار، تلفنی حکم اعدام را لغو کرد، و بورلی راهی ندامتگاهی شد، تحت عنوان «تسهیلات کیفری زنان دردی علف پوش»، مکانی حقیقت برای مجازات واقعی، و فاقد هر گونه مرد این اصطلاح آن دوران ما بود. زمانی که متوجه شدم، باسن گرد و قلمبه ی پس از جلوس بر صندلی ریاست به جای جناح راست، به جناح چپ گراییده، کلی خوشحال شدم و ذوق کردم. اجازه بدهید، برایتان تعریف کنم.سی و پنج سال و یا اندکی بیشتر پس از لغو حکم اعدام حداقل سی و پنج سال بعد من نام او را در صفحه ی آگهی ترحیم روزنامه ها دیدم، نامی در پایین عکسی از صورت لاغر زنی سیاه پوست، سپیدمو، و عینکی با دو الماس بدلی درخشان در دو گوشه، بر روی چشم ها. او بورلی بود. مطابق مندرجات آگهی ترحیم، بوزلی ده سال بود که از زندان آزاد شده، و در این مدت یکه و تنها کتابخانه ی کوچک شهرستان کوچکی از توابع رینز فالز را دوباره راه اندازی کرده بود. علاوه بر این مدتی نیز در مدرسه ی ساندی به تدریس پرداخته بود. بورلی کلی در آن کور ده محبوب شده بود. عنوان آگهی چنین بود: کتابدار در اثر سکته ی قلبی درگذشت. و خط زیرین آن با درجهای کوچکتر، و در قالب جملهای معترضه نیز چنین ادامه پیدا می کرد: او در اثر رتکاب به قتل بیش از بیست سال از عمرش را در زندان سپری کرده بود. فقط چشمها همان چشم ها بود، جفتی چشم درشت و درخشان که دیگر پشت شیشه های عینک قرار داشت، عینکی با دو الماس بدلی درخشان در دو گوشه. آن چشم ها به زنی تعلق داشت که در طول عمر هفتاد و هر چند ساله اش حتی لحظه ای نیز پشیمانی و تردید به خود راه نداد که چرا تیغ ریش تراشی بی خطر را از ظرف شیشه ای آبی رنگ محتوى مواد ضدعفونی کننده با شهامتی ناگهانی خارج کرده بود، آن هم در شرایطی گریزناپذیر و پرفشار. شما قاتلها را می شناسید، حتی اگر آخر و عاقبتشان به این جا ختم شود که کتابدار سالخوردهی کوره دهی کسالت آور باشند. اگر شما هم به اندازه ی من از آدم کش ها محافظت کرده بودید، آنها را می شناختید. فقط و فقط یک بار بود که ماهیت شغلم برای خودم زیر سوال رفت. به گمانم به همین خاطر است که قصد دارم، این داستان را بنویسم.

بخش دوم این داستان با نام  ” موشی بر روی مسیر ” شناخته می شود که در ادامه بخش هایی از آن را برایتان ذکر می کنیم : ” سرای سالمندانی که آخرین روزهای زندگی ام را با دقت هرچه تمام تر در آنجا سر می کنم، سروهای جورجیا نام دارد. حدود نودو پنج کیلومتر از آتلانتا فاصله دارد.آدمهای زیر هشتاد سال خوانندگان گرامی به هوش باشید که عاقبت تان به این طور مکانها نکشد. البته فضای خشونت باری ندارد در اکثر بخش ها. ما در اینجا از تسهیلات ویژهای برخورداریم: تلویزیون، غذای خوب (البته تعداد آدمهای قادر به جویدن انگشت شمار است، اما تا حدی بطری مرگبار بند ای کوهستان سرد را برای من تداعی می کند.)علاوه بر این در میان کارکنان سروهای جورجیا مردی وجود دارد که خاطردی پرسی وتمور را برایم زنده می کند، کسی که از طریق ارتباطات فامیلی فرماندار ایالت شغلی در مسیر سبز به دست آورده بود. البته در مورد این شبه پرسی شک دارم که ارتباطات مهمی داشته باشد، هرچند که به طريقهای خاص رفتار می کند. او برد دلن نام دارد. همواره دست به گیسو است، و مدام در حال شانه زدن موها. از این گذشته درست همانند او کتابهایی در جیب پشتی شلوارش قرار می دهد. پرسی مجله هایی همچون آرگسی، حودث مردن، و سنگ را مطالعه می کرد، برد نیز کتابهای جلد کاغذی ای پر از لطیفه های بی تربیتی و تهوع آور. همیشه علت عبور مردان فرانسوی از جاده، و تعداد نعش کش های حاضر در یکی از مراسم خاکسپاری هارلم را از مردم سؤال می کند. همچون پرسی کودن است، کودنی که گمان می کند، جز پست فطرتی و ذلالت خصوصیت طنز و خنده دار دیگری در جهان وجود ندارد.من از واژهی پلی متنفرم، اما برد کماکان مرا به این نام صدا می زند. من نیز دیگر از او درخواست نمی کنم که این کار را انجام ندهد. دلن از جملات قصار دیگری نیز استفاده می کند نه صرفا ضرب المثل. «می توان اسب را تا کنار آب برد، اما نمی توان او را مجبور به نوشیدن کرد»؛ «می توان به تن اسب لباس پوشانید، اما نمی توان او را وادار به حرکت کرد». بود نیز از نظر حماقت، خشک مغزی، و ملالت آوری همچون پرسی و تمور است.به هنگام بیان سخنان نغزش در مورد آلزایمر، مشغول ت کشیدن کف اتاق آفتاب گیر سرتاسر شیشه ای بود، محل مرور نوشته های پیشینم. کلی کاغذ سیاه کرده ام، و پیش از پایان داستانم نیز کلی کاغذ سیاه خواهم کرد.میدانی، آلزایمر واقعا چیست؟نه، اما مطمئنم که تو به من خواهی گفت، برد.همان ایدز پیرهای خرف است.این را گفت، و از خنده منفجر شد، قاه قاه قاه قاه! درست همان عملی که پس از نقل لطیفه های مسخره اش انجام می دهد. گرچه که من نخندیدم؛ برد و حرف هایش روی اعصاب من چهارنعل می تازند. البته منظورم این نیست که من آلزایمر دارم. تمام پیرمردان و پیرزنان سروهای جورجیا تا اندازه ای به این بیماری دچارند. در رابطه با خودم می توانم بگویم که از فراموشی و ضعف حافظه رنج می برم. البته فقط در مورد تاریخها، نه خود رویدادها به هنگام مرور نوشته هایم تا این لحظه، متوجه شده ام که تک تک رویدادهای سال هزار و نهصد و سی و دو را تمام و کمال به خاطر داشته ام؛ گه گاهی توالی حوادث در ذهنم مغشوش می شود، اما اگر شش دانگ حواسم را جمع کنم، این اتفاق نیز نمی افتد …. . “

بخش سوم این رمان به نام  ” دستان کافی ” مشهور است. ” کافی” یکی از شخصیت های اصلی داستان مسیر سبز است. ” با نگاهی به صفحات پیشین متوجه شدم که سروهای جورجیا را برایتان نام برده ام، محل استقرار کنونی ام، سرای سالمندان را. گردانندگان سروهای جورجيا از شنیدن عبارت «سرای سالمندان» چندان خرسند نخواهند گشت! مطابق با بروشورهای موجود در تالار انتظار که برای ارباب رجوع های احتمالی آینده در خارج از سرای سالمندان نیز پخش می شود این مکان “سازمان بازنشستگی فراپیشرفته ی سالمندان» نام گذاری شده. طبق مندرجات بروشورها اتاقی به نام اتاق منبع نیز در سرای سالمندان وجود دارد. آدمهایی که ناچار به زندگی در این مکان اند در بروشورها از ما به عنوان زندانی یاد نشده، اما گاهی اوقات من این لقب را به خود می دهم)، به آن، اتاق تلویزیون می گویند.از آنجایی که در طول روز زیاد در اتاق تلویزیون آفتابی نمی شوم، آدم ها فکر می کنند که من آدم نجوش و نسازی هستم، اما واقعیت این است که آدمها مایدی عذابم نیستند، من از برنامه های تلویزیون بیزارم.به این ترتیب من در طول روز تلویزیون تماشا نمی کنم. گاهی پیاده روی می کنم، و گاهی نیز مطالعه. البته عمده کاری که در یکی دو ماه گذشته انجام داده ام، نوشتن خاطرات در میان گیاهان اتاق آفتاب گیر بوده است. به گمانم اکسیژن بیشتری در آنجا وجود دارد و این امر به زنده شدن خاطرات کهنه یاری می رساند.اما به هنگام بی خوابی به آرامی از پلدها پایین می خزم، به طبقه ی اول می آیم، و تلویزیون را روشن می کنم. آنتن مربوط به کانال فیلم، یا چیزی شبیه آن در سروهای جورجیا وجود ندارد به گمانم برای اینجا کمی گران تمام می شود اما آنتن مربوط به کانال اصلی را داریم و این بدان معنیست که می توانیم، فیلم های آمریکایی را تماشا کنیم.آنتن اصلی (برای کسانی که آن را ندارند، توضیح می دهم)، اکثر فیلم ها را به طریقهی سیاه و سفید پخش می کند، فیلم هایی که هنرپیشه های زن آنها لباسشان را از تن در نمی آورند؛ برای پیر خرف گوزویی همچون من این کانال به نوعی مایه ی آرامش است. شبهای خوب و خوش فراوانی وجود داشته که از پله ها پایین آمده ام، و بر روی کاناپه ی سبز رنگ بدترکیب روبه روی تلویزیون به خواب فرورفته ام…. . “

مطلب پیشنهادی :   دریافت شابک

بخش چهارم این رمان به نام  ” مرگ فجیع ادوارد ” لقب دارد. این بخش یکی از دردناک ترین قسمت های این کتاب است که در فیلم مسیر سبز نیز آن را به بهترین صورت ممکن تصویرسازی کرده اند.   ” مطالبی را که هم اکنون پیش روی شما قرار دارد، از یادداشتهای روزانه ام از زمان شروع اقامت در سروهای جورجیا گلچین کرده ام از روزنگار کوچکی شامل یکی دو بند روزانه، بیشتر در مورد چگونگی هوا. شب گذشته نگاهی به روزنگارم انداختم. می خواستم ببینم، از وقتی که نودهایم کریستوفر و دنیپل مرا کمابیش به اجبار به سرای سالمندان  سروهای جورجیا انتقال دادند، چند روز گذشته است. آنها گفته بودند، به خاطر سلامتی خودت است، بابابزرگ. بله، آنها این را گفتند، و به گفته خود نیز عمل کردند. تنها راه خلاصی از شر چنین مشکلی همین جمله است و بس؛ مشکلی سخن گو که قادر به راه رفتن است.دو سال و اندی ست که در میان سروهای جورجیا زیستهام. نکته پر رمز و راز و هراس انگیز در این است که نمی دانم، مدت اقامتم از دو سال کمتر ست یا بیشتر. قدرت تشخیص زمان گویی در من زوال یافته، همچون آدم برفی ای که در اثر حرارت ماه ژانویه آب می شود. ظاهر زمان روند همیشگی اش را ساعت محلی به وقت امریکا و کانادا برای سواحل شرقی اقیانوس اطلس، ساعت استانداردی که در فصول بهار و تابستان به جلو، و در فصول پاییز و زمستان به عقب کشیده می شود، ساعت کاری آدمها از دست داده. اینجا فقط و فقط ساعت سروهای جورجیا کار می کند. ساعت پیر مردها، ساعت پیرزنها، ساعت ادرار، و ساعت خواب. چیز دیگری وجود ندارد. این مکان تفرین شده بسیار بسیار خطرناک است. در آغاز متوجه این امر نمی شوید. ابتدا فقط و فقط گمان می کنید که به مکانی ملالتبار قدم گذاشته اید. همچون کودکستان کودکان سه تا پنج سال در زمان استراحت. اما سروهای جورجیا بسیار بسیار خطرناک تر از این حرفهاست. کلی آدم در برابر چشمانم دچار فراموشی و حواس پرتی شده اند، و سرعت سقوطشان نیز در این وادی بسیار بسیار بالا بوده. همچون مرغی دریایی که به اعماق اقیانوس فرو می رود. اکثر آنها به هنگام ورود کاملا صحیح و سالم اند ممکن است عینکی، عصا به دست، و گاهی نیز ناتوان از کنترل مثانه شان باشند، اما در کل وضعیت عمومیشان خوب است اما به تدریج اتفاقی برایشان رخ می دهد. پس از گذشت یک ماه، لیوان آب پرتقال به دست، فقط در برابر تلویزیون می نشینند، و همچون مسخ شدگان با چشمانی اندودبار و فکی آویزان به آبراه وینفری زل می زنند و قطرات آب پرتقال، چکه چکه از لیوان مایل، بر روی زمین می ریزد. پس از گذشت یک ماه دیگر باید اسم فرزندانشان برایشان یادآوری شود، و در پایان ماه سوم نیز اسم لعنتی خودشان. بله، درست است. رفته رفته اتفاقی برایشان رخ می دهد. ساعت سروهای جورجیا برایشان به کار می افتد. عملکرد زمان در اینجا همچون عملکرد اسیدی ضعیف است که ابتدا خاطره و حافظه را پاک می کند، و سپس نیز میل به ادامه زندگی و زیستن را…..” .

بخش پنجم این رمان به نام سفر شبانه روایت شده است. بخش هایی از این بخش را نیز با هم می خوانیم : “من در حین نوشتن خاطراتم به این کشف نایل شده ام که من نیز ماشین زمانی به سبک خود اختراع کرده ام، که البته هیچ شباهتی به ماشین ولز ندارد. ماشین زمان من فقط و فقط قادر است، به گذشته ها سفر کند به سال هزار و نه صد و سی دو؛ در حقیقت به زمانی که سرزندان بان ابرقلدر بند ای زندان ایالتی کوهستان سرد بودم و به گونهای دهشتناک کارکرد خوبی دارد، و فورد قدیمی ام را برایم تداعی می کند: بالأخره موتورش روشن می شود، شکی در این رابطه وجود ندارد. اما نمی دانید که با چرخش ساده سویچ، یا با چرخاندن میله راه انداز، آن هم تا حد از کار افتادن بازو از آغاز نگارش داستانجان کافی تاکنون بیشتر با چرخش ساده سویچ ماشین را به کار انداخته بودم، اما دیروز مجبور شدم، کلی میله راه انداز را بچرخانم. به گمانم دلیلش این است که وارد مبحث اعدام دلاکروا شدم. بخشی از ذهنم تمایل به فاش کردن ماجرا نداشت. مرگی فرا وحشتناک، مرگی فجیع و مخوف. مرگ به این دلیل به گونه ای فرا وحشتناک اتفاق افتاد که پرسی وتمور، مرد جوانی که عاشق شانه کردن موهایش بود، نمی توانست، خندیدن شخصی را به خودش تحمل کند حتی اگر این شخص، مرد کوچک اندام فرانسوی تبار کم مویی بود که کریسمس دیگری را نمی دید.در مورد کثیف ترین شغل ها دشوارترین بخش، همان هل و شروع اولیه است. به حال موتور فرقی ندارد که از سویچ استفاده شود، یا از میله راه اندازی در هر دو صورت به محض روشن شدن می گازد و می تازد. ماشین زمان دیروز این چنین برایم کار کرد. ابتدا و اژدها به صورت انفجاری، پراکنده از یکدیگر به ذهنم خطور کردند، سپس به صورت جمله هایی کامل، و عاقبت نیز سیل آسا طغیان کردند. به این نتیجه رسیده ام که نویسندگی نوعی خاطر دنویسی هراس آور است. به نظرم تمامیت موجود در پدیده نوشتن تا حدی شبیه به عمل تعرض است. شاید هم از آنجایی که پیرمردی فکسنی هستم، این گونه احساس می کنم (گاهی اوقات پدیده ناشناخته ای را که برای من اتفاق می افتند، احساس می کنم). هر چند مطمئن نیستم. اما صد در صد مطمئنم که آمیزه مداد و خاطره نوعی جادوی کاربردی عملی و در عین حال خطرناک را خلق می کند. و به عنوان آدمی که جان کافی را از نزدیک دیده و شناخته، و با قابلیت هایش آشنا شده در رابطه با موشها و آدمها احساس کردم که شایستگی نقلش را دارم.”

و در بخش پایانی این رمان که با نام  ” کافی بر روی مسیر ” شناخته می شود ، آمده است که  : ” در اتاق آفتاب گیر سروهای جورجیا نشسته ام، و قلم خودنویس پدرم را به دست گرفته ام. در حین یادآوری خاطرات احساس می کنم، توالی زمان را از دست داده ام. شبی را به خاطر می آورم که به نیت نجات جان یک انسان هری، بروتال و من جان کافی را از مسیر سبز نزد ملیندا مورس بردیم. در مورد خوراندن داروی مخدر به ویلیام وارتون نوشته ام، مردی خودشیفته که تصور می کرد، تناسخ درباره «بیلی بچه» است همچون مسیح در مورد نحوه پوشاندن ژاکت مهار به تن پرسی و انداختن او در اتاق مهار واقع در انتهای مسیر سبز نوشته ام، در مورد سفر عجیب و غریب شبانه مان سفری چند خصیصهای: هراس آور، روح افزا، و مهیج و در مورد معجزه مقدر شده در پایان آن سفر نیز نوشته ام. همگی شاهد بودیم که جان کافی زنی را نه از لبه گور بلکه از اعماق گور بالا کشید و نجات داد.همچنان در حال نوشتن زندگی در سروهای جورجیا را پاک از خاطر برده بودم، و روی هم رفته از روند زندگی اطرافم غافل بودم. پیرمردان و پیرزنان برای صرف شام دسته دسته به طبقه پایین رفتند، و سپس نیز به اتاق تلویزیون (منبع) بله، شما اجازه خندیدن دارید می بایست داروی شبانه شان را مصرف می کردند: تماشای برنامه های طنز زندگی روزمره آدمها از تلویزیون. به خاطر دارم که دوستم، الن، ساندویچی را برایم آورد البته زمان دقیقش را نمی دانم، چه ساعتی از شب بود؟ از او تشکر کردم، و ساندویچ را خوردم. اما محتویات ساندویچ را به خاطر نمی آورم. به کل به سال هزار و نه صد و سی و دو بازگشته بودم، دورانی که ساندویچ هایمان از چرخ دستی پر از خوراکی توت توت فرتوت خریداری می شد، چرخ دستیای انباشته از ساندویچ های گوشت خوک پنج سنتی و گوشت گاو نمک سود ددسنتی، چرخ دستی ای با کلی برچسب بشارت بخش انجیل…. ” .

سعی ما بر این بود که هم یک خلاصه داستان در اختیار شما بگذاریم و هم شما را با فضای داستان آشنا کنیم. امیدواریم که بی درنگ به سراغ این کتاب زیبا بروید و آن را مطالعه کنید. البته یک پیشنهاد هم به شما داریم. اگر احساس می کنید که حوصله ی خواندن این کتاب را ندارید ، فیلم آن را ببیند. نویسنده ی این فیلم هم خود استیون کینگ است و می توان گفت که فیلم گزینه ی خوبی برای جایگزین کردن با کتاب است. اما یک چیز را هم خودمانی و این میان بگوییم که هیچ لذتی به اندازه خواندن کتاب در جهان یافت نشده است. این کتاب را بخوانید. فیلمش را هم ببینید ، آنگاه به ما بگویید که کدام یک قوی تر نوشته شده اند و کدام یک قوی تر توانسته اند احساسات شما را تحریک کنند. منتظر نظرات شما هستیم.

تحلیل شخصیت ها و کاراکترهای رمان

داستان مسیر سبز  شخصیت های قابل توجهی دارد که هر کدام بار بخشی از داستان را به دوش می کشند. هر چند که رمان مسیر سبز  بر اساس یک شخصیت محوری پیش می رود و به قولی شخصیت محور است ، البته باید به این نکته نیز اشاره کرد که این رمان در بسیاری از مواقع کاملا یک رمان موقعیت محور و گاها حادثه محور است که می توان نمود بسیار بارز آن را در صحنه ی اعدام روی صندلی الکتریکی مشاهده کرد. اما از سویی دیگر نیز می توانیم به جرئت بگوییم که شخصیت های مکمل آن در طول داستان نقش بسزایی در برجسته شدن نقش اصلی این رمان داشته اند و از این رو می توان هر کدام از آنها را تحلیل کرد. تحلیل هایی که برای شخصیت ها شکل می گیرد ، می تواند به شکل های متفاوت باشد. شما می توانید تحلیل های روانشناختی داشته باشید. می توانید تحلیل ادبی داشته باشید ، اما باید بگوییم که بهترین نوع تخلیل شخصیت ها این است که ابتدا به فضای ذهنی نویسنده سفر کنیم و سپس تحلیل کاراکترها را انجام دهیم. ما در این بخش یعنی تحلیل شخصیت ها  ، سعی خود را بر آن گذاشته ایم که تا می توانیم به اعماق زندگی استیون کینگ سفر کرده و او را در زمان خودش به همراه داستان خارق العاده اش ، یعنی مسیر سبز  مورد تحلیل و بررسی قرار دهیم .شما نیز می توانید برای این مطالعه ی این بخش دو رویکرد داشته باشید. نخست اینکه پیش از مطالعه ی کتاب ، تحلیل این شخصیت ها را مطالعه کنید و بنای خود را بر آن بگذارید که در طول مطالعه ی این رمان با پیش فرض هایی که در این بخش به دست می آورید ، بسیار هدفمند و تحلیلگرانه این رمان را بخوانید و یا اینکه رویکرد دوم را انتخاب کنید. یعنی آنکه بگذارید پس از خواندن کتاب و مروری بر تمامی شخصیت های این کتاب ، آنگاه نظر خودتان را با نظری که ما در این بخش تحلیلی برایتان ارائه داده ایم تطبیق دهید و بنیید که چه میزان نظر شما و نظر استیون کینگ در نوشتن مسیر سبز  هم سو بوده است. به هر طریق هر کدام از این رویکردها را در پیش می گیرید ، حتما و حتما به این بخش سری بزنید. چرا که تحلیل شخصیت ها باعث می شود که شما نیز یک تحلیل جامع از بخش های مختلف داستان داشته باشید و این بخش های مختلف این امکان را به شما میدهند که شما برای همیشه رمان را در خاطر بسپارید. پس حتما بخش تحلیل شخصیت ها را جدی بگیرید. اما همانطور که گفتیم ، شخصیت های داستان مسیر سبز  نسبت به دیگر داستان هایی که در این بخش بررسی کردیم ، بسیار ساده تر و خطی تر نگارش شده اند. عمدتا افراد این داستان نقش های کوچک اما تاثیر گذاری در طول داستان داشته اند _ به جز شخصیت های اصلی که در ادامه با آن ها آشنا خواهید شد _  اما دیالوگ هایی که آن ها بیان می کنند باعث نقش تاثیر گذار آن ها می شوند. پس  می توانیم از این بخش هم یک درسی داشته باشیم و آن این است که شخصیت پردازی ها در یک داستان حتما لزومی به مدت زمان حضور یک شخصیت در یک داستان ندارد بلکه شما می توانید در کوتاه ترین زمان ممکن و تنها با اشاره به این امر که دیالوگ های خوبی را به کار ببرید و یا فضاسازی مناسب داشته باشید ، یک شخصیت پردازی بی نظیر و ماندگار داشته باشید و داستان تان را پیش ببرید. این هدفی است که شما باید دنبال کنید. چه در حوزه ی داسنان نویسی و چه در حوزه ی نقد ادبی توجه به این نکته می تواند به شما بسیار کمک کند. اما وقت آن است که سری به شخصیت های این داستان بزنیم و هر کدام از شخصیت های این داستان را به تفصیل برایتان بررسی کنیم. طبیعتا نخستین شخصیتی که بررسی خواهیم کرد مسیر سبز  خواهد بود.

پاول اجکامب

پاول شخصیت اصلی و راوی رمان مسیر سبز است. او یک زندانبان در زندان ” کولد ماونتین ” است. پاول شخصیتی بسیار خیرخواه دارد و عدالت را بیش از هر چیز می ستاید. در تمام طول داستان می بینیم که او به هر نحوی می کوشد که با همه ی انسان ها با شفقت برخورد کند. یکی از باورهای اساسی او در تمام طول داستان این است که باید با تمامی زندانی ها به مثابه یک انسان برخورد کرد ، چرا که آنها به اندازه کافی از اینکه در بند هستند ، رنجیده خاطر می باشند و برخورد شفقت آمیز ما تنها باعث تسلی خاطر آن ها برای این چند روز باقی مانده ی شان در دنیا می شود. وی به شدت نسبت به کار خویش مسئول است. او خود را در برابر اعدام دلاکروا مسئول می بیند و خود را شماتت می کند. وی اما این مسئولیت پذیری را در گفتگو و شیوه ی برخورد با جان کافی به اوج خود می رساند و سعی می کند با همدم شدن با او و وقت گذاشتن برای او حتی در زمان های غیر اداری ، داستان زندگی او را بشنود و سعی کند که او را که انسانی خوش قلب است ، بی گناه جلوه دهد و بی گناهی او را اثبات کند. همین امر نیز دستمایه ی نوشتن این رمان می شود. چرا که تمام رمان از روی خاطرات و دست نوشته های زندانبان پاول روایت شده است و این امر خود جذابیت این شخصیت را در طول رمان افزوده است.پاول یکی از ماندگارترین شخصیت های داستانی در طول دوران بوده است. انسانی مهربان و عدالت خواه که سراسر زندگی اش را صرف دوستی و مهربانی کرده است.

جان کافی

جان کافی بر خلاف جثه ی غول پیکرش ، انسانی بسیار حساس و لطیف است. او بی سواد است و تنها چیزی را که می تواند هجی کند ، نام خودش است.او درست مانند بچه ها معصوم است و از تاریکی می ترسد. او در تمامی مدتی که در سلول زندانی بوده ، گریه می کند و اشک می ریزد. او ابتدا به امر به یک انسان ظالم تشبیه می شود و همه از او به بدی یاد می کنند ، چرا که او کسی است که به ظاهر قاتل دو دختر بچه کوچک است ، اما بعد در داستان متوجه می شویم که او انسانی بی گناه است و قربانی نژاد پرستی شده است و بنا بر یک ساز و کار دولتی غلط معرض اتهامی قرار گرفته است که به هیچ وجه آن را صورت نداده است. اما از این ها که بگذریم ، شخصیت جان کافی موقعی معنا پیدا می کند که او نیروی ماورایی و درمان گر خویش را آشکار می کند. او دارای یک نیروی ماورایی برای درمان افراد است که درد را از جان آن ها بیرون می کشد. این مسئله حلقه ی ارتباطی پاول و جان کافی را ایجاد می کند. حتی این امر تا بدان جا پیش می رود که پاول از جان کافی می خواهد که تومور ملیندار موریس را که مدتهاست جان او را آزار میدهد را درمان کند. پاول و کافی در طول داستان بسیار با هم رابطه ی گرمی را برقرار می کنند و حتی در ادامه می بینم که جان کافی به چه مقدار ، درد های تمامی زندانیان را تسکین میدهد و آن ها را به آرامش می رساند. اما تفکری که پشت شخصیت جان کافی شکل گرفته است ، یک تفکر خداباورانه است. او انسانی است که معتقد است خداوند همه ی بندگانش را دوست دارد وهر بنده ای را که بیشتر دوست دارد، بیشتر اذیت می کند تا که حتی کوچکترین گناهانش نیز از بین برود. او از مرگ نمی هراسد و اخر امر نیز به دست پاول روی صندلی الکتریکی اعدام می شود. اما انرژی و قدرتی در پاول ایجاد می کند که او برای سالیان سال بتواند عمری با نشاط داشته باشد. این امر را زمانی می فهمیم که شخصیت پاول روایت جان کافی را از روی تخت آسایشگاه سالمندان روایت می کند.

مطلب پیشنهادی :   الفبای نویسندگی

پرسی وتمور

پرسی وتمور شخصیت منفی رمان مسیر سبز است.  او شخصیتی بسیار شرور دارد و یکی از محافظین داستان است. از سوی دیگر باید به این نکته اشاره داشت که وی به واسطه ی یک پارتی بازی با یکی از مسئولین شهر ، در این سمت قرار دارد و این امر هم باعث شده است که یک اعتماد به نفس کاذب و یک آزادی عمل شرورانه را حق خویش بداند و هر کاری در جهت آزار زندانیان انجام دهد. او تنها کسی است که در بند E آشوب به پا می کند و فضای رعب و وحشت را برای زندانیان ایجاد می کند. همه ی افرادی که در بند وجود دارند از او متنفر هستند و از او بیزارند و از سویی پاول نیز بسیار به او نصیحت می کند ، اما پرسی همیشه بی ادبانه به او پاسخ میدهد . اتفاقا یکی از کشمکش های جالب در طول داستان نیز ، کشمکش میان پاول و پرسی است. هر چند این کشمکش ها در قالب گفتگوهای بسیار کوتاهی تصویر می شوند ، اما شما می توانید تقابل خیر و شر را در این رمان با این دو شخصیت مشاهده کنید. یکی از دلخراش ترین صحنه هایی که او رقم می زند ، این است که به جای خیس کردن اسفنج بر روی سر مجرم در اعدام روی صندلی الکتریکی ، به دلیل یک خصومت شخصی با مجرم ، اسفنج را خشک روی سر او می گذارد و این باعث می شود که فرد به طور بسیار فجیعی از درون بسوزد. این کار برای شخصیتی چون پرسی بسیار لذت بخش بوده است که دیگران را با قدرتی که در دست دارد بیازارد. اما کم کم رنج های وارده به او از عذاب وجدان ، او را دیوانه می کند در رمان نیز می بینم که در انتها ، زمانی که جان کافی بیماری ملندا موریس را درون خود می کشد ، به جان پرسی وتمور می ریزد و او تمام باقی عمر خویش را در یک عذاب درآور به سر می برد. پرسی وتمور ، شخصیتی است که می توان از آن بعنوان نقطه ی اتکای داستان به لحاظ برجسته سازی شخصیت مثبت داستان ، یاد کرد.

ادوارد دلاکروا

ادوارد ، متهم به قتل و تجاوز به عنف به دختری جوان و سپس آتش زدن ساختمانی و مرگ چندین نفر است. او ظاهری به نظر آرام دارد و بسیار نیز از پرسی می ترسد. او در نهایت در کمال شرارت پرسی ، بر روی صندلی الکتریکی می نشیند و پرسی بدون اینکه اسفنج را خیس کند ، او را روی صندلی الکتریکی اعدام می کند. او تماما در آتش می سوزد و این عمل نشان دهنده ی ظلم و همینطور سو استفاده از قدرت و همچنین بی احترامی به حقوق زندانیان در طول داستان است.

جنیس اجکامب

جنیس همسر پاول است. او زنی بسیار موقر ، آرام و حامی پاول در تمامی بخش های زندگی است. تاثیر جنیس بر روی زندگی پاول یکی از بخش های بسیار تاثیرگذار در رمان مسیر سبز است. او در تمامی طول داستان ، در طول سختی ها همراه پاول بوده است و از سویی دیگر نیز انسانی شجاع در حمایت از رفیق خویش ملیندا موریس را به نمایش می گذارد. وی زمانی که متوجه آن می شود که پاول قصد حمایت از موریس را دارد ، او را تشویق به این کار می کند و تمامی بسترهای لازم را فراهم می کند که موریس توسط کمکی که پاول با حضور جان کافی می کند ، درمان شود. او زنی است ، باهوش ، با سواد و اهل عدالت. یکی از وجوه برتری این شخصیت که به نظر هوشیاری استیون کینگ را نیز بعنوان یک نویسنده نشان میدهد ، این است که در یک داستان به ظاهر مردانه که عمده ی سخن در باب زندان و زندانبان ها و زندانیان است ، زنی وجود دارد که حامی عدالت است. در واقع نویسنده در این رمان با ایجاد و شخصیت پردازی در باب همسر پاول ، به این نکته اشاره می کند که زن ها در هر جوامعی نقش تعیین کننده ای را ایفا می کنند. وی حتی به این نکته اشاره می کند که ریشه های تفکر عدالت محور پاول ، برگرفته از تفکرات و حمایت های یک زن است و این نشان از یک مبارزه با زن ستیزی در جامعه دارد. این دست از هوشیاری ها و زیرکی های یک نویسنده در بیان مسائل اجتماعی در دل یک رمان کلاسیک ، یکی از نقاط عطف ادبیات انتقادی آن هم در بستر رمان نویسی است.

ملیندا موریس

ملیندا موریس همسر هل موریس است. هل موریس شخصیتی است که به پاول در رسیدن به پست زندانبان کولد ماونتین در دوره ای که زد و بند های سیاسی بسیار نفوذ در زندان داشته اند ، کمک کرده است. از این رو پاول همیشه نسبت به موریس توجه ویژه داشته است. ملیندا موریس از تومور مغزی رنج می برد. او زنی است که تمام خودش را صرف جامعه ی خویش و خدمت به مردم کرده است. نخستین نشانه های تومور در او با سر درد های متوالی ظاهر می شود که در گذرزمان این سردرد ها خبر از یک تومور در مغز او میدهند. جان کافی ملیندا را معالجه می کند و زندگی سالم را به او باز می گرداند و در نهایت نیز او چندین سال بعد ( حدود ده سال) بر اثر یک حمله ی قلبی فوت می کند. وقتی که جان کافی او را درمان می کند ، ملیندا برای تشکر از او یک مدال به او هدیه میدهد.

تحلیل و نقد ادبی رمان مسیر سبز

در باب تحلیل رمان مسیر سبز نکته های بسیاری را می توان گفت. در واقع این رمان یکی از رمان هایی است که می توان از وجوه مختلف به آن نظر کرد و روی مسائل متعددی نظیر مسائل فنی در حوزه ی نویسندگی تا مقوله ی روانشناسی ادبیات و جامعه شناسی ادبیات ، تمرکز کرد. از این رو ما نیز با استفاده از نقد هایی که تا به امروز به این رمان شده است ، رویکردی را در پیش گرفتیم که به کمک آن بتوانیم به تمامی جنبه های موجود در این رمان بپردازیم. در حقیقت ، هدف ما یک بررسی جامع در عین حال مختصر و مفید با یک طبقه بندی صحیح بوده است که سعی کرده ایم به بهترین شکل ممکن و تا جایی که وسع سواد ما می کشد ، خدمتتان ارائه کنیم .

مرگ و مجازات مرگ ( اعدام)

یکی المان های مورد بررسی در این داستان که به ما در تحلیل این رمان بسیار کمک می کند و یک شمای صحیح از نقد ادبی این داستان به ما میدهد ، مسئله ی اعدام است. اگر دقت کرده باشید ، تا به کنون هر رمانی را که بررسی کرده ایم ، المان ها تاثیرگذار ترین نقش در تحلیل را دارند. در واقع هر نویسنده ای در متن خویش از یک سری از المان ها و بسترهای ادبی و زبانی استفاده می کند تا با تعمیم آن به مسائل اجتماعی ، سیاسی و … ، هدف خود را از نوشتن یک رمان تببین کند. اگر بخواهیم حقیقت را در نظر بگیریم باید به این نکته اشاره کنیم که هیچ نویسنده ای صرفا برای خلق یک داستان ، دست به قلم نمی شود . بلکه هر نویسده ای در پس هر داستانی که نگارش می کند ، یک تئوری و یک فلسفه را به طوری نهفته در ذهن دارد و آن تئوری و آن فلسفه تبدیل به دغدغه ی او می شود و آنگاه سعی می کند که در قالب نگارش یک رمان ، آن دغدغه ی ذهنی را به تصویر بکشد. شاید بپرسید که چرا فردی که نویسنده است و قصد دارد دغدغه ای را بیان کند ، بطور مستقیم این کار را در مقاله و یا در کتابی مجزا چاپ نمی کند و به سراغ داستان نویسی می رود ؟ پاسخ اینسوال ریشه در تاریخ داستان نویسی و حتی نویسندگی دارد. نخستین امری که می توانیم اشاره کنیم این است که در طول تاریخ ، نویسنده ها علاوه بر تمامی ارج و قرب اجتماعی ای که داشته اند ، توسط دولت ها مهجور واقع می شده اند و همیشه مورد شماتت بوده اند و گویی یک زندانی نامرئی به نام سیاست های دولتی و نظارت های دولتی دست آن ها را برای نوشتن آزاد در باب مسائل روز اجتماع بسته است. این مسئله نه تنها مربوط به جغرافیای خاصی نیست ، بلکه مربوط به زمان و زمانه ی خاصی نیز نمی باشد. در طول تاریخ ، ما در متمدن ترین دولت ها نیز این دست از سانسور ها ، این دست از فشارهای دولتی و این دست از نظارت ها را دیده ایم و داشته ایم و این مسئله حتی در تاریخ علم نیز بسیار تاثیرگذار بوده است. چرا که در زمان هایی نه چندان دور ، اگر دانشمندی سخنی می گفته است و علمی را ابداع می کرده است  و یا به آن دست پیدا می کرده است ، اگر علم او  مخالفتی و مغایرتی با دانش پیشنیان بوجود می آورده است و یا با سخن کلیساها و مذهبیون دولتی همخوان نبوده است ، اجازه ی نشر کتاب و یا دست نوشته ای نداشته است و حتی بسیاری از دولت ها بسیاری از این نام آوران علم را زندانی می کرده اند و نمی گذاشتند که آن ها دست به قلم شوند . این خاصیت دولت هاست. نویسنده ها ، همیشه خطرهای بزرگی برای دولت ها بوده اند ، چرا که نویسندگی یعنی آگاهی و آگاهی نیز سم یک دولت برای بقا است. از این رو بسیاری از نویسندگان سعی می کرده اند که حرف ها و انتقاد های خود را در قالب یک رمان ، یک شعر ، یک نمایشنامه و یا یک اثرهنری ابراز کنند. پس نتیجه می گیریم که نخستین دلیل برای نوشتن یک رمان و یا یک اثری که به طوری غیر مستقیم سخن و دغدغه ی نویسنده را به مخاطب برساند ، فشارهای دولتی بوده است. دومین دلیلی که می توانیم به آن اشاره کینم ، سح بازخورد و میل مردم به خواندن آثار ادبی است. این امر تجربه ای است که همه ی ما با ان روبرو شده ایم و همه ی ما کم و بیش آن را تجربه کرده ایم و نیاز به توضیحی اضافه ندارد و می تواند در قالب یک سوال پاسخ گیرد. چند درصد از سبد خرید کتاب های شما را کتاب های صرفا علمی با هر موضوعی اختصاص میدهند؟ بله درست است. اقبال اکثر مردم برای خرید کتاب ، کتاب های ادبی است و کتاب های ادبی همیشه جایگاه رفیعی نزد مردم داشته اند و این امر نویسندگان را نیز وادار و یا مشتاق به آن می کرده است که داستان نویسی و تولید آثار ادبی را در اولویت کارهای خلق شده ی خودشان بگذارند. در واقع اگر شما بخواهید یک کتاب در مورد سیاست های غلط نظام های برده داری و سرمایه داری بنویسید ، شاید بسیار مورد اقبال قرار نگیرد ، چرا که این دست از کتاب ها مخاطب های خاص دارند.اما اگر شما یک کتاب نظیر 1984 و یا قلعه ی حیوانات بنویسید ، آنگاه خواهید دید که به چه میزان این دست از کتاب ها طرفداران خاص خودشان را دارند و تقریبا می شود گفت که همه ی مردم مخاطبین این دسته از کتاب ها هستند. پس نتیجه می گیریم که دلیل دوم ، اقبال مردم به سوی رمان و آثار ادبی است که باعث می شود یک نویسنده به سوی نوشتن یک رمان و یا یک اثر ادبی برود. اما در دیگر سوی این ماجرا ، یک مبحث دیگر نهفته است و آن مبحث به چالش کشیدن تفکر و نیروی انتقادی ذهن مخاطب است. در واقع یک نویسنده همیشه این مسئله را دنبال می کند که با توجه به متنی که می نویسد و با توجه به نوع نگاهی که قصد دارد در مخاطب ایجاد کند ، یک چالش فکری نیز برای او فراهم سازد. در واقع هیچ نویسنده ای دوست ندارد حاصل آنچه که تفکر اوست را به ارزانی در اختیار مخاطب قرار دهد ، مگر که مخاطب خود نیز میل به آن داشته باشد که به درک درستی از همان المان ها برسد. اینکه ما رمانی می خوانیم و یا نویسنده ای رمانی می نویسد و در لابلای آن یک سری از المان ها و شخصیت ها را به منظور بیان حرف خویش قرار میدهد ، یک هدف بیشتر ندارد و آن این است که مخاطب نیز به چالش کشیده شود و برای درک مطلب و عمق مطلب فکر کند.از این روست که بسیاری از سخنان در لایه ای از پوشش های ادبی بیان می شوند و این نیز خود بر جذابیت ادبیات می افزاید. اما بعد یکی از مواردی که استیون کینگ به آن اشاره دارد ، مسئله ی مرگ و مجازات مربوط به مرگ یعنی اعدام است که در این داستان نیز به کرات آن را می شنوید و بقولی با آن دست و پنجه نرم می کنید. نخستین وجهه و کامل ترین شمایی که ما از مرگ در رمان مسیر سبز می بینم ، مسئله ی اعدام است. تمامی افرادی که در مسیر سبز به تصویر کشیده می شوند و در دالان زندان که به نام مسیر سبز معروف است ، زیست می کنند ، کسانی هستند که دیر یا زود در انتظار اعدام خویش هستند. این مسئله دو مطلب را به ذهن می آورد. یک آنکه افراد حاضر در این رمان که عمدتا در مسیر سبز هم قرار دارند ، به دو دسته تقسیم می شوند. کسانی که در انتظار مرگ اند و کسانی که مجریان قانون مجازات مرگ. شاید این دو در دو سوی قضیه تعریف شوند اما یک نقطه ی تلاقی دارند و آن نقطه ی تلاقی خود واژه ی مرگ است.در واقع استیون کینگ می گوید که همه ی انسان هایی که در مسیر سبز که می تواند به نوعی استعاره از مسیر زندگی ما در دنیا و زندان دنیوی ما نیز باشد ، با مقوله ی مرگ درگیر هستند ودست و پنجه نرم می کنند. چه آن ها که بانیان آن هستند ، چه آن ها که مجریان آن هستند و چه آنها که محکومان به مرگ هستند ، همگی با مرگ درگیرند و مرگ بخشی جدایی ناپذیر از زندگی انسان ها است. و مسئله ی دومی که به ذهن خطور می کند ، کیفیت مرگ است. این که انسان ها که در هر صورت که با مرگ مواجه می شوند ، چگونه مرگ را تجربه می کنند. مقوله ی روبرو شدن و تجربه کردن دو مقوله ی متفاوتی است که باید درک شود. این مسئله در نوع اعدام دو فرد ، حداقل جان کافی و ادوارد به خوبی قابل درک است. هر دو با مرگ مواجه می شوند اما کیفیت تجربه ی مرگ برای جفت آن ها متفاوت است. در حقیقت ، شخصیت اصلی داستان ما یعنی پاول که راوی و روایت گر این رمان است ، در ابتدا با قضیه ی مرگ بسیار غریب برخورد می کند. او معتقد به آن است که مرگی هست و مجازات مرگ نیز وجود دارد ، اما با کیفیت آن یعنی اعدام روی صندلی الکتریکی مشکل دارد. این نخستین نوع نگرش در رمان را نسبت به قضیه ی مرگ بوجود می آورد. در حقیقت، می توان این گونه گفت که هنگامی که ما به مقوله ی مرگ و مجازات مرگ یعنی اعدام می رسیم ، ابتدا شخصیت هایی را پیش رو داریم که ندای عدالت سر میدهند ، اما مقوله ی مجازات را رد نمی کنند. اما در ادامه می بینم که مرگ و مجازات مرگ به چه سان دردناک برای افرادی که داخل بند بعنوان زندانبان زندگی می کردند ، به نظر می آید. این مسئله به چند صورت دیده می شود. ابتدا به امر ، دید تمامی زندان بان ها بر این قضیه استوار است که همه ی کسانی که در بند مسیر سبز قرار دارند ، کسانی هستند که جرایم عدیده ای دارند و مرگ حق آن هاست. اما هر چه پیش تر می رویم ، می بینم که یک دو دستگی در میان زندان بان ها ایجاد می شود.اما باز هم  این دو دستگی از یک بنیان استوار تشکیل شده است. ابتدا کسانی که فکر می کنند مرگ شایسته ی کسانی است که مجرم اند و دسته ی دوم آن دسته از افرادی که در زندان فکر می کنند که اعدام کاری غیر منطقی است و نباید صورت پذیرد. دسته ی نخست ، اما به ظاهر در این دو دستگی منطقی تر حلوه می کنند ، چرا که مستنداتی دارند که می تواند بر آن ها دلالت کنند و از سوی دیگر نیز می توانند این کار را بسیار توجیه پذیر جلوه دهند. اما بعد ، این رویکرد باز هم در طول داستان تغییر می کند. خصوصا در جایی که پاول در انتهای داستان خود را در اسایشگاه می بیند و گمان می کند که درست مثل آن زندانی ها در حال زندگی است و این زندانی بودن خود یک مرگ تدریجی است که او در حال تجربه کردن است و این مسئله آنقدر برای او دردناک می شود که رویکرد ذهنی مخاطب نیز به مسئله ی اعدام را تحت تاثیر قرارمیدهد. اما آخرین برداشتی که ما می توانیم در میان افراد عدالت جو در داستان ببینم این است که انسان هایی که مجرم اند و در زندان ها به سخت ترین شکل به حیات خویش ادامه میدهند و به هیچ آزادی ای دسترسی ندارند ، خود یک مرگ تدریجی را تحمل می کنند و این به مراتب تاوان سخت تری از اعدام برای آن هاست. چرا که ما در سیستم جهان ، مرگ را می توانیم بپذیریم ، اما اینکه انسانی تخت هر ساختار دولتی و یا قانونی کسی را از میان ببرد ، خود جرمی مشابه فرد انجام داده است که اصلا قابل پذیرش نیست. اما نگاه پاول نیز در این زمینه جذاب است. او معتقد است که هیچ انسانی نمی تواند زندگی را از کسی دیگر بگیرد ، به این دلیل که هر فردی در هر نقطه ای از زمین به هر گونه ای که زندگی می کند ، با هز ثانیه از گذر عمر ، به مرگ نزدیک تر می شود و انسان ها این وظیفه را دارند که دقایق باقی تا پایان عمر خویش را بر یکدیگر جذاب تر کنند و جذاب تر جلوه دهند و به خوشی زندگی را به اتمام برسانند. پس می توان در پایان این بخش این نتیجه گیری را نیز اعمال کرد که استیون کینگ نه تنها بیان عقیده ی خویش را با بیان یک رمان به ثمر رسانده است ، بلکه کوشیده است که جریان فکری خویش را در تصمیم گیری در باب محکوم کردن اعدام را نیز به تصویر بکشد و شاید این خود دلیلی باشد مضاف بر اینکه چرا نویسنده ای صاحب نظر چون استیون کینگ ، داستان نویسی را برای بیان حرف های خویش انتخاب کرده است.

مطلب پیشنهادی :   نوشتن کتاب چگونه است؟

اخلاق و عدالت

مقوله ی اخلاق و عدالت دیگر مبحثی است که در رمان مسیر سبز به آن اشاره شده است. اما پیش از آنکه بخواهیم نقدی داشته باشیم و تحلیلی عرضه کنیم بر این دو مبحث ، باید یک دیدگاه جامع و صحیح را نسبت به مفهوم این دو واژه داشته باشیم تا بتوانیم آنگاه آن را در رمان مسیر سبز بررسی کنیم. نخستین مبحثی که می توانیم به آن اشاره کنیم ذکر این نکته است که اخلاق چیست ؟ اخلاق را باید مجموعه ای از هنجارهای انسانی دانست که افراد در برابر یکدیگر موظف به رعایت آن ها می شوند. شاید این تعریف ما از اخلاق نیز به مثابه هزاران تعریف دیگری که برای این مفهوم وجود دارد  ، نقص هایی داشته باشد. اما آنچه که مسئله ی ما بوده است و موردِ بحث ما نیز به آن میل دارد با این تعریف همخوانی بسیار دارد. ما در طول این داستان نسبت به قضیه ی اخلاقیات چالش های فراوانی را تجربه می کنیم ، اما مقوله این جاست که فرم داستان به این دلیل که در یک زندان می گذرد و زندان نیز زیر مجموعه ی دولتی است ،مفهوم اخلاق با مفهومی دیگر به نام عدالت ، که مقصود عدالت اجتماعی است گره می خورد و این کار را برای تحلیل سخت تر می کند اما شما بدانید و آگاه باشید که در تمامی مدت تحلیل این داستان هر جا که یکی از این دو واژه به کار رفت ، طبیعتا واژه ی بعدی نیز به پشتوانه ی آن صدق کلام را نشان میدهد و آن را نیز در بر می گیرد. شاید اولین مسئله در بیان عدالت و اخلاق در این رمان ، مقوله ی اعدام است که ما مفصلا به آن در قسمت قبل پرداختیم ، اما استیون کنیگ ، امر اعدام را یک مقوله ی غیر اخلاقی می داند ، چرا که جان یک انسان را گرفتن ، طبیعتا کاری است که دور از اخلاق انسانی است. اما این قضیه را هنگامی که در زیر مجموعه ی عدالت می برد ، می بینیم که به چه میزان تحلیل وی جامع است و چه دیدگاه عمیقی را نسبت به این قضیه ، وی در پیش گرفته است. او می گوید  :”  اعدام ناعادلانه است. به این دلیل که ما هنگامی که می خواهیم بر اساس عدالت رفتار کنیم ، ابتا باید بررسی عمیقی داشته باشیم که آیا فرد مورد نظر گناهکار است یا خیر؟ از سوی دیگر باید ببنیم که انگیزه ی او برای انجام جرمی چه بوده است؟ ” . در واقع مسئله ای که استیون کینگ بدان اشاره دارد این است که بسیاری از کسانی که اعدام را تجربه می کنند ، کسانی هستند که بی گناه هستند و جان کافی کسی است که این میان نماد این بی گناهی است. شواهد و مستدلات دادگاه ، هر چند که معیاری صحیح برای ارزیابی جرم است ، اما کافی نیست. اما بعد ، دیگر مسئله ای که بدان اشاره دارد ، کیفیت برخورد با یک مجرم است. اگر نگاهی اخلاقی به این مسئله داشته باشیم می توانیم بگوییم که در مسیر سبز یا همان گرین مایلِ زندان ، افراد بسیاری هستند که در بدترین وضعیت ممکن ، به نوعی که کرامات انسانی آن ها در خطر می افتد ، در حال زندگی هستند و با آن ها به شکلی بدتر از یک حیوان برخورد می شود. اما قضیه ی عدالت و بی عدالتی در آنجایی مجسم می شود که اعدام ادوارد را می بینیم. چطور یک فرد از زندان بانان می تواند این چنین بی رحمانه یک فرد را اعدام کند ؟ حتی اگر بپذیریم که اعدام امری عادلانه است ، کیفیت برخورد با این امر را می توان کاملا نا عادلانه دانست. اما در دیگر وجهه ای که باید برای این امر بیان کرد ، زد و بندهای دولتی و نقش آن ها در رواج بی اخلاقی و نا عدالتی در جامعه است.  ما در این رمان می بینم که شخصیت وتمور ، شخصیتی است که بر اساس زد و بند های دولتی بر روی کار امده است و همین امر نیز خشونتی را در دل او قرار داده است که باعث می شود فاجعه ی اعدام دلاکروا را به بار بیاورد.  از این رو استوین کینگ به این مورد نیز در جریان مسیر گفتمان انتقادی خویش نیز اشاره می کند.

اما در انتها قصد داریم که صمیمانه نکاتی را در باب رمان مسیر سبز بگوییم. رمان مسیر سبز ، یک رمان نیست. بلکه یک برنامه ی جامع احساسی برای خودشناسی و سفر به درون است. انسانی که این رمان را می خواند محال ممکن است که در سطح زیبایی این داستان در جا بزند و مطمئنا سفر به اعماق دل خود کرده و درمانگری را از خود آغاز می کند. از صمیم دل به شما پیشنهاد می کنیم که این رمان را بخوانید و ما را نیز درجریان تحلیل هایتان قرار دهید.یکی از درسهایی که سیروس شمیسا این استاد بزرگ ادبیات به ما میدهد ، ذکر این نکته است که در شناخت ادبیات ، امروزه باید گمانه زنی کرد. تفسیر ها و تحلیل هایی که صرفا کپی کاری باشند و یا تقلید در آن ها باشد ، روزگاریست که دیگر جواب گوی نیاز های روحی خوانندگان آثار ادبی نیست و باید مرزهای گمانه زنی در ادبیات را به سمت ذهن و قلب خوانندگان سوق دهیم. تفاوتی نمی کند که ما چه میزان از تاریخ ثبت یک اثر دوریم ، فرقی نمی کند. اصلا فرقی نمی کند. مهم این است که ما بتوانیم آن رمان را با تمام جزییات ، در امروز خویش تصویر کنیم و به گونه ای به شناخت از یک رمان برسیم که اگر روزی با نویسنده ی رمان مواجه شدیم وددر باب آثار او صحبت کردیم ، نظرات هم سویی با نویسنده داشته باشیم و یا حتی حرفی برای گفتن و ابراز کردن. اگر ما روی به نقد های جدید ، تحلیل های جدید نیاوریم ، روزی خواهد رسید که همه ی ادبا می توانند در باب رمان مسیر سبز یک اجرای ارکسترال از تفسیر این رمان داشته باشند. پس سعی کنید که آزاد اندیش باشید. چرا که آزاد اندیشی چیزی است که یک ادبیات را به قله های زیبایی شناسی و تاثیرگذاری نزدیک می کند.

عشق و نژاد پرستی

دیگر موردی که می توان در جریان روایت انتقادی و تحلیلی رمان مسیر سبز به آن اشاره کرد ، ذکر این نکته است که عشق و نژاد پرستی در کنار یکدیگر قرار می گیرند و ترکیب یک دوستی وفادارانه و درمانگر را می سازد. اگر دقت کرده باشید ، در طول داستان به این مورد پی می برید که جان کافی شخصیتی است که به دلیل جرمی ناکرده و صد البته رنگ پوست سیاه او ، گناه قتل به گردن او انداخته اند و این مسئله تا بدان جا کشیده شده است که وی حق هیچ دفاعی از خود نداشته و باید اعدام می شده است. این امر در ابتدا برای همه ی افرادی که حتی در زندان هم بوده اند غریب بوده است. چرا که همه ابتدا به جان کافی دید بدی داشتند و باور بر این امر داشتند که وی به این علت که یک هیکل بسیار بزرگ دارد و رنگ پوست سیاهی هم دارد ، حتما قتل بر گردن اوست و او یک آدم شرور است. اما این میان کم کم شخصیت بسیار لطیف و مهربان او آشکار می شود و همگان دیدی دیگر به او پیدا می کنند. اما از این بین ، یک رابطه و یک گفتگوی مداوم در این داستان همه چیز را به کل تغییر میدهد. رابطه ی پاول و جان کافی ، یک رابطه ی عاشقانه ، از نوع انسان دوستانه اش می شود. آن ها با هم گفتگو می کنند و این میان عشق و محبت بین آن ها مرزها را از بین می برد و می بینیم که به چه میزان کافی در درمان موریس کمک می کند و به کل پاول را نیز تحت درمان روحی و جسمی قرار میدهد. این ها همه گزینه هایی است که رابطه ی میان عشق و مبارزه با نژاد پرستی را در رمان نشان میدهد. در واقع این امر به این دلیل در این داستان ذکر شده است که اوایل قرن بیستم ، درست زمانی که رمان نوشته شده است ، آمریکا بشدت درگیر نژاد پرستی بوده و این میان یک نویسنده احساس مسئولیت کرده و با رمانی دیدگاه خود درباره ی انسانیت را بیان کرده است. جا دارد این جا کمی توضیح نیز در باب مسئولیت بدهیم. یکی از تعاریفی که ادبیات در دل خود دارد ، ذکر این نکته است که ادبیات آینه ی تمام نمای جامعه است. اما این آیینه تنها یک نقش منفعل ندارد و تنها انعکاس دهنده تصویر جامعه نیست. بلکه این ادبیات گاها یک نقش محرک دارد و بسار هم دیده شده است که یک نقش بازدارنده داشته است. اما به هر طریق آنچه ما در ادبیات ، خصوصا در ادبیات غرب می بینم ، همیشه جریان های ادبی بوده اند که توانسته اند جریان های سیاسی و اجتماعی بسیاری نیز بسازند و اکثریت این مسئولیت نیز بر روی دوش نویسندگانی بوده است که خالق جریان های ادبی و اجتماعی شده اند. شاید اگر بخواهیم صادقانه نگاه کنیم ، باید بگوییم که استیون کینگ نیز یکی از صدها نویسنده ای است که در آیینه ی تمام نمای ادبیات خویش ، انسانیت را بدون مرز و بدون رنگ تصویر می کند. یکی از ویژگی هایی که یک نویسنده باید داشته باشد ، این است که حتما یک جامعه شناس خوب نیز باشد. چرا ادبیات چیزی جز جامعه شناسی نیست و شما باید این قدرت را داشته باشید که بعنوان یک نویسنده دید تحلیل گرانه و بسیار دقیقی به تمام اجزای جامعه ی خویش برای خلق یک اثر ادبی داشته باشید. از این رو ، استیون کینگ می تواند استاد بزرگی باشد که به شما این جریان سازی ها را بیاموزد. از نگاه استیون ، عشق و محبت همه ی موانع سر راه انسانیت را بر میدارد. همین و بس.

مسیر سبز

مسیر سبز و دلیل نامگذاری این دالان در زندان و سپس این رمان ، به ظاهر به این دلیل است که استیون کینگ دیدگاهی ماورایی و فرا زمینی به قضیه ی مرگ داشته است و معتقد بوده است که انسان ها در زندگی ، مسیری را طی می کنند که در نهایت به یک پرواز بزرگ به سوی خداوند می انجامد و این دنیا مسیری است که یک انسان در طی آن تماما سبزی و معنویت را درک می کند و به دیدار خداوند می رود. در واقع این مسیر سبز ، همان مسیری است که یک انسان حقیقی در تمام زندگی برای رسیدن به معبود خویش طی می کند. البته این امر را هم اشاره کنیم که این امر یک گمانه زنی است و می توان هزاران برداشت کرد . اما ما به واسطه ی این که در تمام طول داستان ما جان کافی را می دیدیم که از دیداری ارزنده در جهانی پس از مرگ صحبت می کند و یا تفکر خداباوری در اوست  ، این تحلیل را از این نام در ذهن پروراندیم.

مدال

همچنین بعنوان آخرین گزینه هم بگوییم که مدالی که حان کافی بعد از درمان از موریس دریافت می کند ، یک نماد تمایز است. یک نماد برای آنکه روح این مرد بزرگ از سایرین جدا شود و تمایز پیدا کند.در واقع استیون قصد بر این داشته است که بر این نکته اشاره ای داشته باشد که آدم ها با هر پیش زمینه ای و با هر ویژگی ای ، لایق دریافت مدال هایی در زندگی هستند که می توان به همت آن ، آن ها را انسان نامید. انسان هایی که مرز خیر و شرشان با تعداد مدال های انسانیتشان سنجیده می شود.

مسیر سبز در ایران

رمان مسیر سبز در ایران با تمامی ویژگی های مثبتی که می توان برای این کتاب قائل شد ، کتابی مهجور است. البته این امر دلایل بسیاری دارد ، یکی آن است که همه در ایران مسیر سبز را با فیلمش می شناسند و در ایران نیز طبیعتا علاقمندان به سینما بیشتر از کتاب  و کتاب خوانی است. بازی تام هنکس در این فیلم ، پخش مستمر این فیلم از شبکه های مختلف سیما ، باعث شده است که یا مردم این کتاب را نشناسند و یا  اکر آن را ببیند ، گمان کنند که این کتاب از روی فیلم نوشته شده است . در مجموع ، به هر دلیلی این کتاب مهجور واقع شده است و کمتر کسی آن را می شناسند ، اما باید گفت که این کتاب جز صد رمان برتر دنیاست که هر کسی باید قبل از آنکه که دوران عمرش به پایان برسد ، آن را بخواند و طعم زندگی را چندین باره احساس کند. با تمامی این اوصاف ، این کتاب در ایران ترجمه شده است. طبق معمول که ما در ایران حق کپی رایت نداریم و تمامی کارهای ترجمه و برگردان رمان های خارجی عمدتا بدون اجازه ناشر و نویسنده صورت می گیرد ، این کار هم از این قاعده مستثنی نیست و بدون اجازه نویسنده و ناشر این کتاب منتشر شده است. البته نمی شود تقصیر را گردن هیچ کس انداخت ، چرا که این گونه ارتباطات فرهنگی به هر نحوی نیازمند یک بستر سازی دولتی نیز می باشد که در حال حاضر در ایران وجود ندارد و از سوی دیگر نیز یک مترجم به فراخور علاقمندی و از همه مهم تر تخصصی که دارد مشتاق است که این دست از کتاب ها را به قلم خویش و با مهارت خویش به فارسی برگردان کند تا که هم گنجی در گنجینه ی کارهای ادبی اش اضاف کند و هم آنکه به واسطه خوانش کتاب توسط مردم اعتبار و صد البته در آمدی هم کسب کند. در ایران کتاب مسیر سبز یک ترجمه بیش ندارد و این ترجمه نیز توسط خانم ماندانا قهرمانلو و به واسطه ی انتشارات افراز به چاپ رسیده است. آنچه که تیم مطالعاتی تیموری تا به کنون حاصل کرده است ، این است که در هیچ جای کتاب سخنی از وجود حق کپی رایت وجود ندارد ولیکن باید همین امر که این مترجم عزیز و گرامی ، این کتاب را ترجمه کرده است ، پاس نهاد و به این امر نیز اشاره کرد که این کتاب به چاپ سوم رسیده است و این خود نشان از اقبال کم و بیش مردم از این ترجمه و این کتاب بوده است.اما جانب حقیقت را بخواهیم بگیریم ، این کتاب به لحاظ ترجمه ایرادات بسیاری دارد. مترجم عزیز و گرامی ، با اینکه بسیار بسیار زحمت کشیده اند و وقت صرف کرده اند پای این امر که این ترجمه را به ثمر بنشانند ، اما متاسفانه از شدت وفاداری به متن ، این رمان از تب و تاب خوانش لذت بخش افتاده است و یک متن خشک و بی روح شده است. البته به این امر هم اشاره کنیم که خانم قهرمانلو یکی از مترجمین بزرگ ایران زمین است ، اما این حق نقد نیز بر هر مترجم صاحب نامی وارد است که کارش زیر ذره بین منتقدین  بررسی شود. در هر صورت ، باید بگوییم که ای کاش نگارش این کتاب  ، خصوصا جمله بندی این کتاب و انتخاب واژگان ، در چاپ های بعدی اصلاح شود و صورت بهتری به خود گیرد.

نویسنده   : محمدرضا تیموری

عشق و علاقه به رشد و موفقیت و رسیدن به سطح والای لیاقت ها را مهمترین اصل در رسیدن به خواسته ها می دانم

پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

0/5 ( 0 نظر )
© کپی رایت - تمامی حقوق متعلق به وبسایت تیم مطالعاتی محمدرضاتیموری می باشد. هر گونه کپی برداری از محتوای سایت پیگرد قانونی خواهد داشت.