افسانه باد و خورشید

افسانه ی باد و خورشید

در افسانه ی باد و خورشید می خوانیم که :یکی بود یکی نبود ، غیر از خدای مهربون هیچکس نبود. زندگی در آسمان ها ، نیز به مانند زمین در جریان بود.

افسانه ی باد و خورشید این داستان بخشی از قصه کودکانه است

همه ی اهالی آسمان هر کدام به خوبی و خوشی در کنار یکدیگر زندگی می کردند .

هر کدام از اهالی آسمان برای خودشان خلقیاتی  داشتند و این خلقیات باعث شده بود که به هر کدام از این اهالی لقبی داده شود.

ستاره ها را همه به جوانی و نشاط می شناختند و به همین دلیل شب ها همه ی اهالی آسمان به گرد ستاره ها جمع می شدند و با آن ها بازی می کردند.

خورشید خانم ، نماد مهربانی بود و همه او را به دلسوزی و مهربانی می شناختند و هر مشکلی که در آسمان برایشان پیش می آمد به سراغ او می رفتند و

از او کمک می خواستند. اما این میان ، تنها یک نفر بود که هیچگاه چشم دیدن هیچکدام از اهالی آسمان را نداشت و آن ” باد” بود.

باد همیشه مغرور بود ، هیچ گاه کسی به یاد ندارد که او به اهالی آسمان سلام کرده باشد و

یا اینکه لحظه ای با آن ها حرفی زه باشد ، باد همیشه سرش را پایین می انداخت و اخم هایش را در هم می کشید و

از کنار همه ی اهالی آسمان رد می شد و به هیچکس در آسمان ها توجه نمی کرد.

تا اینکه روزی  بین باد و خورشید خانم جر و بحثی شکل گرفت.

باد که همیشه خود را برتر از همه می دانست ، رو کرد به خورشید خانم و گفت :

” خورشید خانم ، کی گفته که تو باید سطان زمین و آسمان باشی؟

از امروز دیگر دوره ی پادشاهی تو تمام شده است و من باید سلطان زمین و آسمان باشم” .

خورشید خانم که میان همه ی اهالی آسمان به مهربانی معروف بود ، برگشت و گفت  :

” من هیچ وقت ادعای پادشاهی زمین و آسمان را نکردم.

ما در آسمان همه با هم رفیق هستیم و هیچ کس از کس دیگری برتر نیست.

هر کدام از ما در جهانی که خدای مهربان خلق کرده است ، نقشی داریم و باید کار خودمان را درست انجام بدهیم و با هم مهربان باشیم.” .

باد که از این آرامش خورشید ، بیشتر عصبانی شده بود ، خون جلوی چشمانش را گرفت و گفت :

” نه ، تو این حرف ها را میزنی که مرا تحقیر کنی. تو قصدت مهربانی نیست.

تو همه ی ما را گول زده ای و من امروز می خواهم جلوی این فریب کاری تو را بگیرم.” .

خورشید خانم که عصبانیت باد را دیده بود به او گفت :

” باد جان ، عزیز دل من ، نیازی نیست که خودت را عصبانی کنی.

این چیزها که ارزش عصبانیت ندارد. من که گفتم هیچ ادعایی در باب قدرت خودم ندارم.

اگر تو می خواهی که پادشاهی کنی می توانی بیایی و بر مسند پادشاهی آسمان ها بنشینی ،

اما قبل از این کار باید رضایت تمام اهالی آسمان را جلب کنی.” .

باد که همیشه خود را برتر از همه می دانست ، بادی در سینه اش انداخت و گفت  :

” باشد. مگر من چه چیزی از تو کم تر دارم؟ من می توانم همه ی اهالی آسمان را راضی کنم که به پادشاهی من رای بدهند و مرا سلطان زمین و آسمان کنند.” .

خورشید خانم چیزی نگفت ، سرش را پایین انداخت و سعی کرد با لبخندی خود را آرام کند و

مهربانیش را نثار مردمان زمین کند. باد پس از آنکه برخورد خورشید خانم را دید ، در فکر فرو رفت ، با خودش فکر کرد که :

” آخر چطور من می توانم اهالی آسمان را راضی کنم که به پادشاهی من رای بدهند؟

” ، او چندین روز با خودش درگیر بود. به هر سمتی که می رفت ، حرف های خورشید خانم را به خاطر می آورد و

مدام ذهنش مشغول بود. تا اینکه چند روز بعد دوباره به پیش خورشید خانم می رود و به او می گوید که  :

” من دلم می خواهد با قدرت بر تخت پادشاهی تکیه بزنم.

به همین خاطر هم دلم می خواهد که در حضور همه ی اهالی آسمان ، با تو بجنگم و تو را شکست دهم.” .

خورشید خانم که می دانست باد همه ی این حرف ها را از روی ندانم کاری هایش می زند ، به او جواب مثبت داد و گفت :

” قبول است. برای این کار ما در روز شنبه تمامی اهالی آسمان را به دور هم جمع می کنیم و از آن ها می خواهیم که تعیین کنند که

کدام یک از ما لایق پادشاهی است و آنگاه با هم مبارزه خواهیم کرد تا تصمیم آنان نیز برای انتخاب پادشاه زمین و آسمان ها قطعی تر شود.” .

باد خندید و گفت : ” می دانستم که نمی توانی تخت قدرت را رها کنی ، پس آماده باش که با یکدیگر بجنگیم و

ببینیم که چه کسی لایق تر است تا پادشاهی زمین و آسمان را در دست گیرد.” .

خورشید خانم خنده ای زد و گفت  :

” باد جان ، عزیز من ، من قبلا هم به تو گفته ام که نیازی به قدرت ندارم و هیچ ادعایی هم در مورد پادشاهی زمین و آسمان نمی کنم.

اگر هم می بینی که اهالی زمین و آسمان مرا سلطان زمین و آسمان صدا می زنند ،

به دلیل لطفی است که در حق من دارند و من هم وظیفه دارم که برای آنان آرامش و آسایش را در آسمان فراهم کنم تا

هیچکس نتواند زندگی آنان را مختل کند. اگر هم می بینی که در خواست مبارزه ات را پذیرفتم ،

بخاطر تخت قدرت نیست ، به این دلیل است که من از خدای مهربان یاد گرفته ام که تا پای جانم ،

از آنان که دوستشان دارم و آنان که به من احترام می گذارند دفاع کنم ،

حالا هم نمی خواهم که پادشاهی زمین و آسمان به دست کسی چون تو بیفتد.”.

باد ناگهان عصبانی شد و گفت :

” پس که اینطور ؟ مگر من چه کاری کرده ام که لایق این تخت نباشم؟” .

خورشید خانم صدایش را آرام تر کرد و با خنده ای که به لب داشت گفت :

” باد جان ؛ عزیز دل من ، کسی نگفته است که تو لایق قدرت نیستی و یا عیب و ایرادی داری ،

اما باید آگاه باشی که رسیدن به قدرت ، نیاز به دلی مهربان دارد.

تو باید همه را دوست داشته باشی ، اما آخر تو یکبار هم در تمامی عمرت به من سلام هم نکرده ای.

نه تنها من ، بلکه حتی چند کلام هم با اهالی آسمان وارد صحبت نشده ای.

پس چطور می توانی وقتی که دلت پر از کینه و نامهربانی است ، پادشاهی زمین و آسمان را در اختیار بگیری.” .

باد که هیچ جوابی نداشت ، سرش را پایین انداخت و بدون خداحافظی از پیش خورشید خانم رفت.

روز موعود فرا رسید. همه ی اهالی آسمان به دور هم جمع شدند و قرار بر این شد که خورشید و خانم و باد با هم مبارزه کنند و

شایسته ترین فرد برای سلطنت زمین و آسمان انتخاب شود.

برف ، که ریش سفید زمین و آسمان بود ،

از همه خواست که پیش از مبارزه ی باد و خورشید خانم ، چند دقیقه ای به آن ها فرصت داده شود ،

تا برای اهالی آسمان حرف بزنند و آن ها را متقاعد کنند که بهترین گزینه برای سلطنت زمین و آسمان کدامشان هستند.

باد که دل توی دلش نبود ، زودتر از خورشید خانم ، خودش را جلو انداخت و گفت : “

بله ، حرف می زنیم. اما این را بگویم که با حرف زدن کاری حل نمی شود.

امروز حتما باید یک مبارزه میان من و خورشید شکل بگیرد و فقط این مبارزه است که می تواند پادشاه زمین و آسمان را تعیین کنید.

برف به میان صحبت های باد پرید و او را دعوت به آرامش کرد و سپس فرصتی به اهالی آسمان داد

تا هر کدام گوشه ای آرام بگیرند و به صحبت های باد و خورشید خانم گوش دهند.

پس از آنکه اوضاع برای سخنرانی باد و خورشید خانم مساعد شد ، برف ، از باد دعوت کرد که

سخنرانی اش را شروع کند. باد ، صدایش را صاف کرد و با لحنی آکنده از غرور گفت  :

” من باد ، قوی ترین موجود آسمان ها و زمین هستم.

من تنها کسی هستم که می تواند زمین و آسمان را با قدرت اداره کند و همه چیز را کنترل کند.

من با یک وزش خود می توانم تمامی درختان زمین را از ریشه در بیاورم.

من با یک وزش خود می توانم دریاها را طوفانی کنم و زمین را به زیر آب فرو ببریم.

اگر می خواهید که زندگی قدرتمندی داشته باشید ، به من اعتماد کنید.

من می توانم با سرعت تمام جهان را بگردم و این قول را به شما می دهم که سرزمین های جدیدی پیدا کنم که در آنجا بتوانید زندگی راحت تری داشته باشید.

فکر نمی کنم دیگر حرفی باشد ، شما باید به من اعتماد کنید ، چون من پیروز می دانم.” .

برف ، دستی به ریش های سفیدش کشید و از باد تشکر کرد و از خورشید خانم خواست که چند دقیقه ای را نیز او سخنرانی کند.

خورشید خانم ، لبخندی زد و با صدایی آرام شروع به سخنرانی کرد :

” دوستان من ، من خورشید خانم هستم ، دوست شما ، کسی که می توانید برای تمام عمرتان به او اعتماد کنید. بگذارید همین جا نکته ای را بگویم که برایم خیلی مهم است.

راستش را بخواهید من همین الان هم حاضرم که سلطنت و قدرتی را که شما دوستانم به من داده اید را به شما واگذار کنم تا شما فرد دیگری را انتخاب کنید ،

اما من برای چیز دیگری اینجا هستم. من اینجا آمده ام تا به همه ی شما دوستان بگویم که هیچ چیز جز مهربانی ، صفا ، صمیمت نمی تواند ما اهالی آسمان را به آرامش برساند و

باعث آن شود که ما آسوده زندگی کنیم. پس بخاطر داشته باشید که هیچ مهم نیست که چه کسی بر

تخت قدرت می نشیند ، مهم آن است که چه کسی در دل مردم جای دارد و چه کسی می تواند بر دل مردم پادشاهی کند.

من امروز در این مبارزه شرکت می کنم تا به همه ثابت شود که هیچ چیز جز مهربانی نمی تواند مایه ی آرامش را فراهم کند.” .

هنگامی که صحبت های خورشید خانم تمام شد ، همه ی اهالی آسمان برای او کف زدند و

او را تشویق کردند.این کار باد را بیش از پیش عصبانی کرد و باد فریاد زد که :

” بس است دیگر ، این بازی ها را بگذارید کنار. پادشاه باید جنگجو باشد.

خورشید بیا به وسط میدان و با هم بجنگیم.” .

خورشید خانم که هنوز در دلش نسبت به این مبارزه میلی نداشت ، آرام آرام و به سمت میدان مبارزه رفت.

برف ، ریش سفید آسمان ، رو به خورشید خانم و باد کرد و گفت :

” ما اهالی آسمان تصمیم گرفته ایم که بجای یک مبارزه ، شما را به یک آزمون دعوت کنیم.” .

باد با تعجب نگاهی کرد و گفت : ” آزمون دیگر چیست؟ بگذارید با هم درگیر شویم تا من حساب کار را دست خورشید خانم بگذارم.” .

برف ، ناگهان برافروخته شد و رو به باد کرد و گفت :” این تنها فرصت شماست.

اگر می خواهی این جلسه ادامه پیدا کند ، باید با قوانین من پیش بروی.” .

باد سرش را پایین انداخت و زیر لب گفت  : ” خب حالا این آزمونی که از آن حرف می زنید چیست؟” .

برف ، رو به حضار کرد و گفت : ” کلاغ دانا برایمان خبر آورده است که امروز و تا چند دقیقه ی دیگر ، مسافری در زمین عبور می کند

که به دور گردنش شال گردنی بسته است . این مسافر دیشب را در بیابان خوابیده است و

درون شال گردنش یک حشره ی خطرناک وجود دارد که هر لحظه می تواند مسافر را نیش زده و او را از پا در آورد.

شما بعنوان کسی که می خواهید پادشاه شوید ، باید کاری کنید که او این شال گردن را از خود جدا کند تا آن حشره نتواند به او صدمه بزند.” .

خورشید خانم و باد کمی به فکر فرو رفتند و ناگهان باد خنده ای کرد و گفت :

” این فقط کار خودم است. این منم که می توانم با قدرتم شال گردن را از گردن او در بیاورم.

کافی است که تنها برای چند لحظه زمین و زمان را به هم بزنم و شال گردن این مسافر را از گردنش در بیاورم.” .

خورشید خانم چیزی نگفت و در فکر فرو رفت.

هر دویشان کمی منتظر نشستند تا که مسافر از راه برسد.

هنگامی که مسافر از راه رسید ، باد ، سینه اش را سپر کرد و گفت :” بگذارید کار را یک سره کنم و شال گردن را از گردن او جدا کنم.” .

باد وزشی کرد و با تمام قدرتش در تمامی دنیا فوت کرد ، هنگامی که باد به زمین رسید ، گرد و خاکی بلند شد و زمین سرد شد و دیگر چشم ، چشم را نمی دید.

مسافر به محض اینکه سرما را دید ، شال گردن را بیشتر به دور خود پیچید.

باد که از این کار مسافر تعجب کرده بود با خود گفت :

” حالا کاری می کنم که شال گردنش به کلی از گردنش پاره شود و کنده شود.”.

باد تمام نفسش را در سینه حبس کرد و شروع کرد به فوت کردن.

همه ی اهالی آسمان از ترس فریاد کشیدند. درختان از ریشه هاشان کنده شدند ،

شن های بیابان همگی در هوا معلق شدند و پرندگان یک به یک از سرما به زمین می افتادند و کشته می شدند ،

اما مسافر روی زمین نشسته بود و از شدت باد ، شالش را به دور خودش پیچیده بود و دو دستی شالش را گرفته بود و

از خود جدا نمی کرد. باد وقتی نفسش تمام شد و مسافر را دید که همچنان شال گردن را به دور گردنش چسبیده است ، از حال رفت.

دیگر زوری در نفس هایش نداشت و تمام قدرتش را از دست داده بود.

حال اما نوبت خورشید بود که مسافر را از شر آن حشره ی خطرناک نجات دهد.

خورشید ، کمی فکر کرد و سپس لبخندی به برف زد و زمین را در آغوش گرفت و او را نوازش کرد.

با هر لبخند خورشید خانم ، زمین گرم تر می شد و با هر نوازش ، زمین مهر بیشتری را از خورشید دریافت می کرد و

خود را محو گرمای خورشید خانم می دید. زمین گرم شد.

مسافر کمی شال گردنش را شل کرد. زمین گرم تر و گرم تر شد و خورشید خانم نیز لبخندش و گرمای آغوشش را روی زمین تاباند.

زمین آنقدر گرم شد که مسافر شال گردنش را برداشت و هنگامی که شال گردنش را تا می کرد تا توی وسایلش بگذارد ،

آن حشره ی خطرناک را دید که به گوشه ی شال گردنش گیر کرده بود.

آن را از خود دور کرد و به راه خود ادامه داد. باد که تازه به هوش آمده بود ، وقتی این شرایط را دید ،

با شرمساری به پیش خورشید خانم آمد و از او عذرخواهی کرد. باد گفت :

” خورشید خانم مرا ببخش که به تو بی ادبی کردم. حق با توست.

تو تنها کسی هستی که قدرت داری تا مردم جهان و زمین و آسمان را نجات دهی.

تو تنها کسی هستی که شایسته ی قدرت هستی ، چرا که قدرت تو از همه ی ما بیشتر است.” .

خورشید خانم باد را در آغوش کشید و به او گفت ” باد جان ، عزیز دل من ، من هیچ وقت از دست تو ناراحت نشدم ، چرا که می دانستم

تو بهرحال خواهی فهمید که دوستی و آشتی بهترین انتخاب برای یک زندگی آرام است.

اما بگذار برایت چیزی بگویم. یادت باشد قدرت همیشه کارساز نیست. بجای آنکه به دنبال قدرت باشی و بخواهی بر زمین و آسمان حکومت کنی ،

به دنبال آن باش که بر قلب های مردم و اهالی زمین و آسمان تسلط پیدا کنی.

سعی کن عشق بورزی ، سعی کن با آنان مهربان باشی ، سعی کن دردهایشان را بشنوی و برایشان مایه ی آرامش باشی. یادت باشد :

کوچکترین لبخندها ، از تیزترین شمشیرها کارساز تر است.

مطالعه بیشتر در اینجا

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *