مزرعه حیوانات ( قلعه حیوانات)

اطلاعات کتاب

نام کتاب :مزرعه حیوانات ( که در ایران به قلعه حیوانات نیز مشهور است)

نویسنده کتاب :جورج اورول

ژانر کتاب : رمان سیاسی و انتقادی

قالب ادبی :رمان

زبان : انگلیسی

تاریخ خلق اثر : ۱۹۴۳ تا ۱۹۴۴ در لندن

تاریخ چاپ :  ۱۹۴۶

ناشر: انتشارات Harcourt Brace & Company

راوی : این تنها اثری از اورول است که در آن به طور مشخص روایت گر داستان مشخص نیست. در واقع در این داستان ما چندین راوی داریم که به طور مشخص راوی اصلی یک راوی سوم شخص نامعلوم است اما در جاهایی از داستان شخصیت ها را هم دخیل در روایت داستان مشاهده می کنیم.

زاویه ی دید داستان : زاویه ی دید داستان در این رمان ، از نگاه حیوانات صورت می گیرد و به این صورت است که همه چیز از دید یک حیوان به حیوان صورت می گیرد. اما به طور کلی رمان یک زاویه ی دید سوم شخص دارد.

روایت زمانی اثر : گذشته

مکان رویداد داستان : در یک مزرعه خیالی در انگلستان

زمان رخداد داستان : رمان مزرعه حیوانات به طور کلی زمان مشخصی ندارد و کسی نمی تواند بگوید که این رمان در یک بازه ی زمانی مشخص نوشته شده است. البته منظور از نگارش خط داستان است. اما به طور کلی می توان اینگونه گفت که این رمان به انقلاب روسیه اشاره دارد و این امر نیز البته از روی نشانه شناسی های موجود صورت می گیرد ، ولی باز هم نمی توان ادعایی مشخص مطرح کرد من باب این امر که در طول داستان ما یک روایت تاریخی مشخصی داریم.

شخصیت اصلی : به طور مشخص هیچ شخصیت اصلی در داستان وجود ندارد اما می توان اینطور گفت که ناپلئون به عنوان یک خوک دیکتاتور بیشترین تاثیر را روی داستان دارد. چرا که اکثر اتفاقات در داستان توسط او و تصمیم های او صورت می گیرد.

کشمکش اصلی داستان : ما چندین کشمکش اصلی در داستان داریم که می تواند به ترتیب شامل حمله ی حیوانات به آقای جونز ، حیوانات علیه خوک ها و همینطور ترک مزرعه توسط اسنوبال باشد.

کنش صعودی داستان : تلاش حیوانات برای بیرون کردن انسان ها و برقراری یک حکومت مستقل

اوج داستان : هنگامی که ناپلئون ، اسنوبال را از مرزعه بیرون می کند به نوعی می تواند اوج این داستان باشد. چرا که ما در آنجا تازه به این مفهوم می رسیم که ماهیت اصلی ناپلئون چیست و در آنجا می بینیم که مسیر انقلاب حیوانات منحرف می شود.

کنش نزولی داستان :داستان روند نزولی خودش را زمانی شروع می کند که اسکویلر به عنوان یک سخنران و سخن گوی حکومت ناپلئون همه ی کارهای او را توجیه می کند و تلاش می کند که همه چیز را عادی جلوه دهد و از سوی دیگر نیز ما شاهد آن هستیم که ناپلئون همه ی کارهایی که در قوانین ابتدایی انقلاب به عنوان یک اصل وضع شده بود را زیر پا می گذارد و سعی می کند که تمامی مخالفینش را از سر راه خود بردارد.

نمادها وموتیف های داستانی :  سرودهای دسته جمعی ، اصول حیوانی ، مزرعه حیوانات ، آسیاب بادی  ، انبار غلات

خلاصه داستان

رمان مزرعه حیوانات  یکی از برترین رمان ها و نام آشناترین رمان های تاریخ رمان نویسی و نویسندگی در دنیاست.در ادامه قصد داریم که خلاصه رمان مزرعه حیوانات  را برایتان بگوییم .اما به این امر توجه داشته باشید که ” خلاصه ی داستان ” ، هیچ گاه تمام زیبایی های ادبی ، شاکله ی داستان و محتوا و هدف اصلی داستان را بهمراه نخواهد داشت. از سوی دیگر ، به این علت که قرار است بسیاری از مخاطبین ما ، به مطالعه ی این کتاب بپردازند ، در خلاصه ی داستان نکات مجهولی بنا کرده ایم که حس کنجکاوی شما را تحریک کرده تا بتوانید با شور و شوق بیشتری به مطالعه ی این کتاب بپردازید و لذت وافی را از این کتاب ببرید. پس با ما همراه باشید که یک خلاصه ای از این داستان را بخوانیم و بعد که مشتاق این خلاصه داستان شدید ، به کتابفروشی ها سری بزنید و یک نسخه از داستان ارزشمند مزرعه حیوانات  را تهیه کنید و بخوانید.

بخش هایی از این خلاصه داستان ، مستقیما از روی نسخه ی اصلی داستان الهام گرفته شده است و در بخش های دیگر به این دلیل که قصد داشتیم که مجهول بودن داستان را برایتان ثابت نگه داریم ، ملزم به یک سری از تغییرات شده ایم. امیدواریم که با خوانش این بخش ، علاقه ی شما برای خوانش این رمان جذاب بیش از پیش بیشتر شود.

داستان مزرعه ی حیوانات اینگونه آغاز می شود که : ” آقای جونز یک مزرعه دار انگلیسی بود که در مزرعه ی خویش صاحب حیوانات بسیار بود. در این مرزعه همه ی حیوانات روزهای خوب و خوشی را کنار یکدیگر می گذراندند اما این روزگار خویش به ظاهر روزگار خوشی می آمد و بسیاری از حیوانات از وضعیتی که داشتند راضی نبودند. تا اینکه یک شب یکی از حیوانات که یک خوک نر پیر بود و سن و سالی از او گذشته بود ، ماجرای خوابی را که دیده بود را برای تمامی حیوانات تعریف کرد. نام این خوک میجر بود و تقریبا او از پیرترین حیواناتی بود که در مزرعه وجود داشت. میجر همه را دور هم جمع کرد و به همه گفت که  : ” حیوانات عزیز مزرعه ، من روزهای آخر عمرم را سپری می کنم اما در این روزهای آخر عمر قصد دارم آخرین حرف های عمرم را برایتان بزنم. این حرف ها شاید کمی عجیب و غریب باشند اما حقیقتی است که در این سالها از آن چشم پوشی کرده ایم. ” . همه ی حیوانات که به میجر احترام قائل بودند ، از این سخنان او تعجب می کنند اما وی ادامه میدهد که  : ” ما حیوانات این مزرعه هر چند که یک زندگی خوب و دوستانه را در کنار هم داریم ، اما همه ی ما در فقر و بیچارگی هستیم و گشنگی و تشنگی و کار زیاد ، دمار از روزگارمان در آورده است. همه ی این بدبختی ها را البته در شرایطی داریم که این مرزعه می تواند بیش از این ها به ما سود رسانی کند و می تواند بیشترین از این ها به ما غذا بدهد و خودمان ، خودمان را تغذیه کنیم.

این اصلا زندگی منطقی ای نیست که ما داریم. همه ی انسان ها هر آنچه که ما زحمت می کشیم را نصیب خودشان می کنند و فقط از دسترنج ما استفاده می کنند و در مقابل نیز هیچی به ما نمی دهند جز یک مقدار خوراک ناچیز که هیچ کدام مان را سیر نمی کند. انسان ها هیچ سختی ای نمی کشند. این ماییم که همه ی کارهای مرزعه را انجام میدهیم و آخرش هم گشنه می مانیم و از آن بدتر که آخرش همه  ی ما را سلاخی می کنند و نوش جانشان می کنند. انسان ها هیچ تولیدی از خوشان ندارند. اصلا بدون ما که نمی توانند زندگی کنند.

انسان ها عامل بدبختی ما هستند. انسان ها ما را تنها به مرگ نزدیک تر می کنند. تا وقتی که انسان ها باشند ما حیوانات نمی توانیم زندگی راحتی داشته باشیم. ما برای این که یک زندگی راحت داشته باشیم نیاز داریم که انسان ها را از بین ببریم و این تنها کاری است که از دست ما بر می آید . چرا که انسان ها فکر می کنند که صاحب همه ی ما هستند و ما اگر به آن ها کمک نکنیم ، آن ها از هم می پاشند. پس تنها راه برای داشتن یک زندگی بهتر برای حیوانات این است که ما انسان ها را به انقراض برسانیم.

ما برای این که قدرتی در این دنیا به دست آوریم نیاز داریم که بر علیه انسان ها انقلاب کنیم. این انقلاب تنها راه نجات ماست. ما با یک انقلاب می توانیم به آزادی و آسایش برسیم. ” میجر به همه ی حیوانات گفت که این انقلاب دیر یا زود اتفاق می افتد ولی به همه ی حیوانات هم گوشزد کرد که مبادا وقتی که انقلاب پیروز شد ، مانند انسان ها برخورد کنند. او به آن ها گفت که به هیچ وجه پس از اینکه این انقلاب پیروز شد ، مانند انسان ها برخورد نکنند و آزادی را به هیچ چیز مادی نفروشند.

میجر درست سه شب پس از اینکه این حرف ها را زد ، از میان حیوانات رفت و مرد. بعد از مرگ میجر ، تعدادی از خوک ها که از بین دیگر حیوانات زرنگ تر بودند ، سعی کردند اقداماتی در راستای حرف های میجر صورت دهند. اما اقدامات اولیه آنها برای سخنان میجر آنچنان که باید و شاید موفق نبود و کسی از حرف های آنان استقبال نکرد. اما در یکی از روزهایی که آقای جونز برای انجام کاری به بیرون از مزرعه رفته بود و خودش پای کارهای مزرعه نبود ، کارگرها بدون دادن هیچ غذایی به حیوانات مزرعه را ترک کردند. حیوانات تا شب گرسنگی را تحمل کردند تا اینکه آقای جونز به مزرعه برگردد. اما آقای جونز هم به محض اینکه به مزرعه رسید ، بدون هیچ توجهی به حیوانات به داخل خانه اش رفت و خوابید. حیوانات هم که گرسنگی را نمی توانستند تحمل کنند و طاقتشان سر آمده بود ، به سمت انبار آذوقه رفتن و سعی کردند که با شکستن در انبار آذوقه خودشان را سیر کنند. یکی از گاوها با قدرت تمام ، درب انبار آذوقه را شکست و همه  ی حیوانات یکی پس از دیگری وارد انبار آذوقه شدند و شروع کردند به خوردن آنچه که آذوقه ی مزرعه بود.

آقای جونز با سر و صدای حیوانات از خواب بیدار شد و به همراه کارگران مزرعه اش به انبار آذوقه رفت و با شلاقی که در دست داشت ، شروع کرد به تهدید کردن حیوانات. اما حیوانات به محض اینکه شلاق ها را در دست کارگران دیدند ، خون جلوی چشمانشان را گرفت و  به آقای جونز و کارگرانش حمله کردند. آقای جونز و کارگرانش که خود را در وضعیت خطرناکی دیدند ، پا به فرار گذاشتند و مزرعه را ترک کردند. به این ترتیب بود که حیوانات بدون اینکه هیچ برنامه ای برای انقلاب کردن داشته باشند ، دست به انقلاب بزرگ زدند و آقای جونز را از مزرعه بیرون کردند و پیروز انقلاب شدند. حیوانات پس از این پیروزی تصمیم گرفتند که خانه ی آقای جونز را به عنوان یک موزه نگهداری کنند اما از آنجایی که هنوز مدت زیادی از صحبت های میجر نگذشته بود ، به یاد آوردند که میجر به آنها گفته بود که هیچ کدامشان نباید به سان یک انسان برخورد کنند. از این رو هیچ کدام از آن ها ساکن خانه ی جونز نشدند و آن را رها کردند. آن ها پس از اینکه پیروز انقلاب شدند ، سریعا اسم مزرعه را به مزرعه ی حیوانات تغییر دادند و قوانینی را وضع کردند که به آن ها اصول حیوانات می گفتند. مفاد این قانون به این ترتیب بود که  :

  1. همه ی آن ها که دو پا دارند ، دشمن محسوب می شوند.
  2. هر کس که چهارپا دارد و یا اینکه بال دارد ، دوست محسوب می شود.
  3. هیچ حیوانی لباس نمی پوشد.
  4. هیچ حیوانی روی تخت نمی خوابد.
  5. هیچ حیوانی الکل نمی نوشد.
  6. هیچ حیوانی ، حیوان دیگر را نمی کشد .
  7. همه ی حیوانات با یکدیگر برابر هستند.

پس از پیروزی انقلاب حیوانات ، خوک ها که باهوش تر از سایرین بودند ، تصمیم به اداره ی مزرعه گرفتند و این مسئولیت را به عهده گرفتند. حیوان ها هم از این تصمیم استقبال کردند و پس از شادی آزادی ، تصمیم گرفتند که سخت کار کنند تا که مزرعه پیشرفت کند. ناپلئون یکی از آن خوک های باهوش بود. او که علاوه بر باهوش بودن ، خیلی هم در حیوانات نفوذ فراوانی داشت ، تصمیم گرفت که بچه هایی که پس از انقلاب به دنیا می آیند را جداگانه تعلیم دهد و آن ها را از مادرانشان دور نگه دارد. خوک ها هر روز دسته دسته کبوترها را از مرزعه به دیگر مزرعه های اطراف می فرستادند و تا خبر پیروزی انقلاب حیوانات را برای آن ها بگویند و از سویی دیگر نیز از این انقلاب تعریف کنند تا که دیگر حیوانات مزرعه نیز با آن ها همراه شوندو دست به انقلاب بزنند و یار انقلاب مرزعه ی حیوانات شوند.

خبر انقلاب حیوانات کم کم در مزرعه ها پیچید و از سویی صاحبان مزرعه ها هم کم کم به این خبر آگاه شدند که جونز از دست حیوانات مزرعه اش فرار کرده است و حالا حیوانات آنجا را اداره می کنند. از این رو صاحبان مزارع نیز بسیار ترسیده بودند که مبادا حیوانات مزرعه هاشان انقلاب کنند و آن ها نیز مجبور به ترک مزرعه بشوند. آن ها برای اینکه ترس از انقلاب را خاتمه بدهند ، پس از مدتی شایعه کردند که در مزرعه ی حیوانات اینقدر اوضاع خراب شده است که حیوانات برای اینکه از گرسنگی نمیرند ، همدیگر را میخورند. آقای جونز هم در این مدت بیکار ننشست. بلکه با تمامی کارگرانش چندین باری سعی کرد که مزرعه را پس بگیرد ، اما حیوانات آنقدر قدرتمندانه جلوی آن ها ایستادگی کردند که باز هم مجبور به فرارشان کردند. هر چه پیش تر می رفت ، اداره مزرعه ی حیوانات نیز گسترده تر می شود. ناپلئون و اسنوبال دو خوکی بودند که مزرعه را به طور کلی اداره می کردند و سعی می کردند که کارها را به دست بگیرند و تصمیمات مهم را اتخاد کنند. آن ها هر باری که میخواستند تصمیمی بگیرند ، اول خودشان تصمیم می گرفتند و سپس در بین حیوانات رای گیری می کردند ، البته این را هم باید گفت که بین این دو خوک نیز همیشه اختلاف بود اما رای گیری باعث می شد که آتش این اختلافات کمی کم رنگ تر بشود.

اما در یکی از روزها بین ناپلئون و اسنوبال اختلاف پیش آمد و این اختلاف هم بالا گرفت. اسنوبال معتقد بود که حیوانات که این همه برای مزرعه زحمت می کشند ، بهتر است که تمام تمرکزشون رو بر روی ساخت یک آسیاب بادی بگذارند. ولی ناپلئون نظرش بر روی این بود که فعلا نیازی به آسیاب بادی نیست و ما باید روی دفاع از مرزعه کار کنیم و بهترین کار این است که حیوانات انرژی خودشان را صرف ساخت سلاح های آتشین کنند که بتوانند از مزرعه دفاع کنند. از آن جایی که این دو به هیچ نتیجه ی مشخصی نرسیدند ، باز هم این مسئله در بین حیوانات رای گیری شد. اما ناپلئون یک حیله به کار برد. ناپلئون در اوایل انقلاب سعی کرده بود که همه ی حیواناتی که تازه متولد می شوند را مورد تربیت شخصی قرار دهد و همین مسئله نیز باعث شد که وی سگ هایی که تربیت کرده بود را به جان اسنوبال بندازد و باعث شود که وی از مزرعه فرار کند.

و همینطور هم شد. اسنوبال به این خاطر که نمی خواست طعمه ی توله سگ های ناپلئون شود ، از مزرعه فرار کرد. ناپلئون بعد از اینکه این اتفاق افتاد ، یک کمیته ی شخصی تشکیل داد و سعی کرد که از این به بعد همه ی تصمیمات را درون همان کمیته ی شخصی بگیرد. این کمیته با یک فضاسازی صورت گرفته از سوی ناپلئون ، اسنوبال را یک خیانتکار معرفی کردند. ناپلئون اما کم کم سیاستش را عوض کرد و سعی کرد که برای گسترش حکومت خودش با دیگر مزرعه ها داد و ستد کند.

بعد از داد و ستد محل زندگی اش را به خانه ی آقای جونز تغییر داد و بعد از آن هم شروع کرد به خوردن نوشیدنی های الکلی و قمار بازی. حتی پس از آن یک مزرعه ی پشتی که در مزرعه ی حیوانات بود و قرار بود که بازنشسته ها بدهند را زیر کشت جو بردند و بعد از ان نیز شاهد آن بودیم که حیوان کشی و پوشیدن لباس انسان ها بین خوک ها و دار و دسته ی ناپلئون رایج شد. حیوانات نیز کم کم متوجه تغییر رفتار خوک ها شده بودند ، اما متاسفانه نمی توانستند هیچ حرفی بزنند. چرا که هر بار که قوانین را می خواندند ، احساس می کردند که می شود قوانین را به گونه ای هم خواند که کار خوک ها درون آن توجیه شود. از آن پس حیوانات تنها مجبور به سکوت و ادامه ی وضعیت زندگی خودشان شدند. خوک ها هر روز حیوانات را می کشتند و دیگر حیوانات مزرعه هم حرفی نمی زدند.

البته این سکوت ها هم بی دلیل نبود. یکی از خوک ها به نام اسکویلر ، تریبون ناپلئون بود. او یکی از خوک های حراف و صد البته سخنور مزرعه بود که هر کاری که ناپلئون انجام میداد را با سخنرانی های منطقی و قدرتمند خودش توجیه می کرد و باعث می شود که دیگر حیوانات به او کاری نداشته باشند. علوفه و غذای حیوانات هم هر روز و هر روز کمتر می شد. دیگر حیوانات شرایطی بدتر از آقای جونز را در حال تجربه بودند. آن ها هر روز بیشتر کار می کردند و غذایشان کم تر می شد.

اما با این اوصاف آن ها باز هم حرفی نمی زدند ، چرا که اسکویلر با توجه به قدرت حرافی ای که داشت ، هر روز به گونه ای حرف می زد و آمار می داد که انگار غذا بیشتر شده است و هیچ مشکلی هم وجود ندارد و اینجا بود که حیوانات هم کم کم این دروغ ها را باور می کردند و سکوت می کردند و دوباره روز از نو ، روزی از نو . از وقتی که اسنوبال از مزرعه خارج شده بود ، در مزرعه هر اتفاق ناخوشایندی که می افتاد ، به گردن  اسنوبال می انداختند. سال ها از انقلاب گذشت و تعدادی از حیوانات مردند و حیوانات جدیدی نیز وارد مزرعه شدند و دیگر جز تعداد محدودی از حیوانات ، انقلاب را به خاطر نداشتند.بلکه تنها خاطراتی از آن در بین حیوانات مانده بودند.

ام باز هم در این بین ، گوسفندان مزرعه کارهای بیهوده انجام میدادن و بدون هیچ فکری در هر کاری شرکت می کردند. اگر بحث و اعتراضی می شد ، سریعا به جمع می پیوستند و بدون اینکه بدانند دارند چه کار می کنند شعار سر میدادند که  ” چهارپا خوب ، دو پا بد ” . در این بین نیز اسکویلر به مدت یک هفته گوسفند ها را به جایی جدید برد و به این ها گفت که می خواهم سرود جدیدی به شما یاد بدهم. بعد از این ماجرا ، یک شب حیوانات به طور عجیبی دیدند که ناپلئون ، اسکویلر و سایر همراهان آنها روی دو پا راه می روند. این در حالی است که راه رفتن روی  چهار پا از قوانین مزرعه بود که حال زیر پا گذاشته شده بود. حیوانات که این نقض قوانین را دیده بودند ، شروع به اعتراض کردند و در همین حین نیز گوسفندان سرود جدیدی که یاد گرفته بودند را یکصدا خواندند و گفتند که ” چهار پا خوب ، دو پا بهتر ” . گذشت و گذشت تا اینکه شبی حیوانات صدای زیادی را از خانه ی آقای جونز شنیدند. همگی پشت پنجره ایستادند و دیدند که خوک ها و انسان ها با هم به دور یک میز نشسته اند و در حال ورق بازی و شراب خواری هستند. و اینجا بود  که ….. . ” .

تحلیل شخصیت ها

داستان مزرعه حیوانات  شخصیت های قابل توجهی دارد که هر کدام بار بخشی از داستان را به دوش می کشند. هر چند که رمان مزرعه حیوانات  بر اساس یک شخصیت محوری پیش می رود و به قولی شخصیت محور است ، اما می توانیم به جرئت بگوییم که شخصیت های مکمل آن در طول داستان نقش بسزایی در برجسته شدن نقش اصلی این رمان داشته اند و از این رو می توان هر کدام از آنها را تحلیل کرد. تحلیل هایی که برای شخصیت ها شکل می گیرد ، می تواند به شکل های متفاوت باشد.

شما می توانید تحلیل های روانشناختی داشته باشید. می توانید تحلیل ادبی داشته باشید ، اما باید بگوییم که بهترین نوع تخلیل شخصیت ها این است که ابتدا به فضای ذهنی نویسنده سفر کنیم و سپس تحلیل را انجام دهیم. ما در این تحلیل شخصیت ها سعی خود را بر آن گذاشته ایم که تا می توانیم به سالهای زندگی اورول رفته و او را در زمان خودش به همراه داستان خارق العاده اش ، یعنی مزرعه حیوانات  مورد تحلیل و بررسی قرار داده ایم .شما نیز می توانید برای این مطالعه ی بخش دو رویکرد داشته باشید.

نخست اینکه پیش از مطالعه تحلیل این شخصیت ها را مطالعه کنید و بنای خود را بر آن بگذارید که در طول مطالعه ی این رمان با پیش فرض هایی که در این بخش به دست می آورید ، بسیار هدفمند و تحلیلگرانه این رمان را بخوانید و یا اینکه رویکرد دوم را انتخاب کنید. یعنی آنکه بگذارید پس از خواندن کتاب و مروری بر تمامی شخصیت های این کتاب ، آنگاه نظر خودتان را با نظری که ما در این بخش تحلیلی برایتان ارائه داده ایم تطبیق دهید و بنیید که چه میزان نظر شما و نظر اورول در نوشتن مزرعه حیوانات  هم سو بوده است. به هر طریق هر کدام از این رویکردها را در پیش می گیرید ، حتما و حتما به این بخش سری بزنید. چرا که تحلیل شخصیت ها باعث می شود که شما نیز یک تحلیل جامع از بخش های مختلف داستان داشته باشید.

ناپلئون

نخستین شخصیتی که از رمان مزرعه حیوانات مورد بررسی قرار میدهیم ، شخصیت ناپلئون است. بنا به گفته ی بسیاری از منتقدین ناپلئون شخصیت اصلی داستان مرزعه حیوانات است ، چرا که ما در جای جای داستان نقش تاثیرگذار او را می بینیم و هر چه که داستان پیش می رود ، به این مسئله بیشتر واقف می شویم که همه ی اتفاقات در طول داستان به گرد ناپلئون می چرخد. اما بعد ، سوال اصلی که باید در ذهن از خود بپرسیم ، این است که ناپلئون کیست و از کجا چنین تاثیرگذار جلوه می کند ؟ ناپلئون یکی از خوک های مزرعه ی حیوانات است. او کسی است که در شبی که میجر پیر حرف های آخر عمرش را زد ، به دقت به انها گوش داد و پس از اینکه میجر نیز مرد ، سعی کرد که دستورهای او را عملی کند اما موفق نشد. اما او از این کار خسته نشده و ناامید نمی شود و در یک موقعیت مناسب حیوانات را با یک برنامه ی از پیش تعیین نشده اما با تفکری که از پیش تعیین شده ، به سمت یک انقلاب می برد.

او کسی است که تفکر جنگ با آقای جونز یعنی صاحب مزرعه را در سر همگان می اندازد و در ابتدای انقلاب نیز تمام تلاش خود را بر این می گذارد که انقلاب به شادی به ثمر بنشیند. پس از اینکه وی انقلاب را به ثمر می رساند. تصمیم می گیرد که کارها را به دست خود بگیرد و اینجاست که زرنگی او و تفکر پنهان پشت انقلاب او به میان می آید و همه چیز انقلاب را از اداره کردن و تصمیم گیری در اختیار می گیرد. اما هر چه پیش تر می رویم ، در می یابیم که او به چه میزان افکار شومی دارد و چه سرنوشت خائنانه ای را نیز برای انقلاب به ثمر می رساند. وی تمامی دشمنان خویش و آن ها که مخالف او بودند ، را می کشد و همه چیز را از بین می برد. او طاقت هیچ انتقادی نداشته و بر این باور بوده است که هر چه که او می گوید صحیح است و بدین ترتیب حتی یکی از دوستان خود یعنی اسنوبال را از مزرعه بیرون می کند.

یکی از وجوه شخصیتی ناپلئون ذکر این نکته است که برای حاکم شدن و برای به دست گرفتن قدرت در کل مزرعه تنها کاری که می کند ، پرداختن به یک ایدئولوژی شتشوی مغزی است. او سعی می کند بجای اینکه به جنگ و خونریزی بپردازد و یا اینکه بخواهد دست به غارت بزند و دیکتاتوری را به صورت عیان به نمایش بگذارد ، تصمیم می گیرد که ابتدا به امر توله سگ های تازه متولد شده و به کل هر فرزندی که در مزرعه به دنیا می آید را از مادرش جدا کند و سعی کند که آن ها را خودش مورد آموزش قرار دهد. این تئوری ایدئولوژیک وی ، برای او شرایطی را فراهم می کند که در زمانی که مخالف بزرگ یعنی اسنوبال به دشمنی با او بر می خیرد ، بنای حذف کردن او را فراهم کند و با نیروهایی که تربیت کرده بوده است ، کاری می کند که اسنوبال از مزرعه فرار کند.

اگر بخواهیم همین مسئله را بررسی کنیم باید این چنین بگوییم که اورول با یک نگاه جهان شمول از این شخصیت ، یک نماد استعاری از رهبران دیکتاتور جهان ساخته است. خصوصا که وی در دوره ای این رمان را نوشته است که به زعم بسیاری از منتقدین اشاره ی او  به طور مستقیم به انقلاب روسیه بوده است. پس می توان نتیجه گرفت که اورول در قالب شخصیت ناپلئون تمام تلاش خود را می کند که یک رهبر دیکتاتور که دیکتاتوری مدرن را به نمایش می گذارد را به تصویر بکشد. از این رو می توان این نکته را نیز مطرح کرد که اورول با شخصیت ناپلئون این شمای کلی از انقلاب ها را به تصویر می کشد که انقلاب های دیکتاتوری و رهبران دیکتاتور ، دیگر خون ریزی را بستر مدیریتی خودشان  قرار نمی دهند ، بلکه آن ها تلاش می کنند که ذهن ها را در اختیار بگیرند و ایدئولوژی های تفکر را نشانه گیری می کنند.

اسنوبال

اسنوبال دیگر فردی است که در مزرعه همتای ناپلئون دعوی حکومت دارد. او نیز یکی دیگر از خوک های مزرعه است که از هوش بسیار بالایی برخوردار است و سعی دارد که همیشه در مسند قدرت ناپلئون را به پالش بکشد و با رای اکثریت بر روی مسند حکومت قرار بگیرد ، اما پس از مدتی که مخالفتش آشکار می شود ، مجبور می شود که مزرعه را ترک کند ، چرا که ناپلئون با نیروهای تربیت کرده ای که پرورانده است ، کاری با اسنوبال می کنند که او از مزرعه فرار کند. یکی از وجوه شخصیتی ای که در اسنوبال وجود دارد ذکر این نکته است که او مفهوم انقلاب را درک کرده است وبا انقلاب کردن سعی دارد که آبادی را به مزرعه بیاورد.

وی پیشنهاد میدهد که یک آسیاب بادی افتتاح کنند اما از سوی مقابل می بینیم که ناپلئون با او مخالفت می کند. در این نقطه از داستان عمدتا مخاطبان بر این باورند که اسنوبال یک شخصیت سازنده است و قصد دارد که انقلاب را به مسیر اصلی خودش برساند ، اما این باور ، در ادامه ی داستان به طور کلی تغییر می کند. در واقع اسنوبال نیز یک دیکتاتور است.

او نیز دوست دارد که حکومت مطلق را در دست بگیرد ، اما قصد دارد که این به دست گرفتن حکومت همراه با یک عوام فریبی باشد. او تلاش می کند که یک پروژه ی عمرانی برای آبادی مزرعه یعنی آسیاب بادی را پیشنهاد کند ، اما در پشت این ایده سعی دارد که نیروی کار مزرعه را به آنجا هدایت کند و سرشان را مشغول به ساخت یک آسیاب بادی کند واز سویی دیگر نیز مردم فریبی کند که تمام تلاش او گسترش آبادی مزرعه است و در خفا ، به بنا نهادن یک حکومت مطلق به شیوه ی خودش مشغول شود. پس می بینیم که ذات انقلاب در مزرعه ی حیوانات ، تنها صورت خوشی داشته است و در پس این انقلاب همه ی آنان که مدعی در دست گرفتن حکومت هستند ، تفکرات فاسدی دارند که به دنبال عقده گشایی ها بوجود می آمد . بد نیست این نکته را هم بدانیم که آن ها که انقلاب می کنند ، عمدتا از یک خفقان رنج می برند . حال این خفقان می تواند خفقان فکری باشد و یا اینکه یک خفقان معیشتی.

اما به هر طریق آن ها در زمانی که انقلاب را صورت می دهند و به قدرت می رسند ، اولین و نخستین تفکری که در ذهن شان پدید می آید ، ذکر این نکته است که چطور می توانند دوران سخت و پر خفقان زندگی خویش را جبران کنند. در واقع همیشه سران یک انقلاب سعی دارند که تا به لحظه ای که می توانند در انقلاب خود ساخته ی شان ، عقده گشایی کنند.

آن ها پس از اینکه مزرهای عقده گشایی را فتح کردند و حسابی حسابشان را با دنیا صاف کردند نیز دست از قدرت نمی کشند ، چرا که تازه آن زمان می فهمند که قدرت چه سرمایه ای برای آن ها فراهم کرده است که به کمک آن می توانند هر کاری که دلشان خواست انجام دهند. پس می توان این نتیجه را مطرح کرد که در انقلابیون و سران یک انقلاب مرزهای میان عقده گشایی و دست گرفتن قدرت و از سوی دیگر لذت و جذبه ی قدرت مزر باریکی است که هیچگاه به سمت مردم در یک انقلاب میل نمی کند. گویی سران یک انقلاب برای خود زمنیی جدگانه و ملکی جداگانه از یک سرزمین دارند که در آن هیچ سختی و فشاری حاکم نیست. بد نیست به این امر فکر کنیم که شاید به همین دلیل است که هیچ فردی از سران انقلاب کشورهای بزرگ در طول تاریخ ، حال مردم را درک نکرده است و به درد مردم رسیدگی نکرده است. شاید … .

باکسر

باکسر یکی از شخصیت های تاثیر گذار در تاریخ ادبیات سیاسی است که در دل رمان مرزعه ی حیوانات زندگی می کند. اگر بخواهیم ابتدا به امر مختصری از باکسر صحبت کنیم باید بگوییم که او یک اسب تنومند است که در جریان انقلاب حیوانات بسیار به همه ی حیوانات کمک میکند و از سوی دیگر نیز برای آبادی و آبادانی مزرعه هر کاری از دستش بر می آمد انجام داد. از سوی دیگر اما ، شاهد آن هستیم که در ادامه ی روند داستان او یک عمله ی به تمام معنا می شود و هیچ کدام از زحماتش به چشم کسی نمی آید.

او تمام زندگی اش را صرف حیوانات می کند و هر چه در توان دارد را در نیروی کار خود خلاصه می کند.او دو شعار دارد ، یک آنکه می گوید : ” سخت تر کار می کنم” و دو آنکه  ” هر چه ناپلئون بگوید ، درست است . ” . اما بعد شخصیت باکسر را نمی توان تنها در زحمات او خلاصه کرد ، بلکه از یک نویسنده ی حرفه ای مانند جورج اورول باید این انتظار را داشته باشیم که بطور مشخص هر شخصیتی که وارد داستان می کند را با یک نماد استعاری همراه کند. چرا که اورول نویسنده ای بوده است که دغدغه ی اجتماع و سیاست داشته است. در واقع اورول نیز یکی از افرادی است که به جرئت راه داستان پردازی و داستان نویسی را برای بیان عقاید خویش انتخاب کرده است .

اما برویم سراغ باکسر . باکسر در رمان مزرعه ی حیوانات حکم جامعه ی کارگران را در یک انقلاب دارد. کارگرانی که با تفکر انقلاب موافق اند و گمان بر این می برند که انقلاب می تواند مایه ی آبادی باشد و آن ها را نیز به نان و نوایی برساند. کارگران همیشه در یک انقلاب مطلوم ترین قشر محسوب می شوند. چرا که هر انقلابی برای پیشرفت به کارگران نیاز دارد و اما از سویی دیگر باید به این نکته توجه داشت که هر انقلابی تمام سعی خویش را می کند که استفاده ی ابزاری را به بهترین شکل ممکن به ثمر برساند. چرا ؟

چرا که که بسیاری از افرادی که بعنوان یک کارگر نقش در توسعه ی عمران و آبادی یک حکومت دارند ، همیشه دعوی نقش داشتن در مسیر پیشرفت انقلاب را داشته اند و برای یک حکومت خصوصا یک حکومت دیکتاتوری این یک خطر محسوب می شود. کارگران برای کار بیشتر یک نیاز به توجه دارند و دو نیاز به یک سرمایه .

اما دولت ها برای آبادانی یک نیاز به یک نیروی انسانی دارند و دو نیاز به یک بیگاری. از این رو همیشه این جدال در حکومت های دیکتاتوری دیده می شده است که دیکتاتوران کارگرها را مایه ی خطر خود می دانستند و سعی می کرده اند که کارگران را به شیوه های مختلف در یک خفقانی باقی بگذارند که مجال حرف زدن را نداشته باشند. باکسر نیز درست به همین شیوه مورد تحمیق قرار می گیرد. در واقع از نگاه جورج اورول حسن نیت کارگران و تمایل آن ها به آبادی کشور ، همیشه با فساد سیاسی دولت ها محو می شود و دولت ها تلاش می کنند که به جای اینکه به کارگران به چشم سهام داران آبادی یک کشور نگاه کنند ، به چشم یک عمله نگاه کنند و این دقیقا سرنوشت باکسر زحمت کش در مرزعه ی حیوانات است.

باکسر وقتی که پا به سن می گذارد و به عبارتی قدرت و زورش برای کار کم می شود ، توسط خوک ها به فروش می رسد. او را به یک انسان که سلاخ بوده است می فروشند که او را غذای سگ ها کنند. این دردناک ترین سرنوشت ممکن برای یک شخصیت در طول رمان است که در دل مزرعه ی حیوانات برای باکسر بیچاره رخ میدهد.

اسکویلر

اسکویلر یکی از دیگر از خوک هایی است که در مزرعه ی حیوانات زندگی می کند. او سخنگوی دولت ناپلئون است. او تمام کارهایی که ناپلئون به ظلم می کند را با حرافی ها و همچنین قدرت سخنوری خویش کتمان می کند و یا آنچنان برای آن توجیه های منطقی استفاده می کند که به کل دید مزرعه نسبت به ناپلئون عوض می شود.

یکی از مقاصد جورج اورول برای ورود همچین شخصیتی به داستان او ، ذکر این نکته است که زبان و لغات ، بقای حکومت دیکتاتوران را تضمین می کند. امروزه نیز ما شاهد این امر هستیم که بسیاری از ابر قدرت های دنیا و کشورهایی که دیکتاتوری بر آن ها حاکم است ، تنها از بازی با واژگان برای پیش برد مقاصد خودشان بهره می برند و استفاده می کنند. جورج اورول این مسئله را با ریز بینی تمام اشاره می کند که به چه میزان کلمات می توانند بار روانی داشته باشند و به چه میزان کلمات می توانند تاثیر مثبت بر روی اعمال منفی داشته باشند.

میجر

میجر ، روشنفکر داستان اورول است. اگر بخواهیم صادق باشیم باید بگوییم که بنیان این داستان و مقدمه ی داستان که تمامی حوادث داستان را به دنبال خود دارد ، از میجر نشات گرفته است و از میجر آغاز شده است. میجر نماد روشنفکری است. نماد تفکر آزاد است. نماد آرمان خواهی است. میجر در واقع شخصیتی بوده است که سه روز پیش از مرگش آخرین سخنان خویش را برای مزرعه ی حیوانات نطق می کند و به ان ها وعده ی یک آزادی مطلق را میدهد و تنها راه نجات مردم را انقلاب بر علیه انسان ها می داند. اما بعد از مرگ او ، تفکر او درون مایه ی فساد برای بسیاری از دیگر حیوانات می شود. این خود یک نمونه از انحراف هدف اصلی یک ایده نسبت به نتایج آن است.

آقای جونز

آقای جونز پیش از اینکه انقلاب حیوانات رخ دهد ، صاحب مزرعه ی حیوانات بوده است. او شخصیتی بسیار سر به هوا است که تمام مدت زندگی اش را به نوعی دائم الخمر است و از سویی دیگر نیز آدمی است سود جو که به احوالات اطرافش توجهی ندارد و آنچه که برای او مهم است ، تنها پول است و لا غیر. همین امر باعث شد که او به حیوانات توجهی نکند و همین بی توجهی او باعث انقلاب حیوانات شد. او نماد یک حاکم بی توجه به اخوال مردم است که نهایت سقوط و فرار تنها چیزی است که نصیب او می شود.

گوسفندان

در هر حکومتی یک سری از افراد وجود دارند که بدون تفکر منطقی و بدون اینکه هیچ پیش زمینه ای نسبت به درک دولت و افکار دولت داشته باشند ، از دولت حمایت می کنند. در داستان مزرعه ی حیوانات نیز این امر در گوسفندان نمایان می شود. گوسفندان در داستان مزرعه ی حیوانات تنها شعار دهنده هایی هستند که بدون هیچ تفکری شعار میدهند و از دولت حمایت می کنند. گویی دولت ها برای بقای خودشان نیاز به این چنین افرادی هم دارند که بدون هیچ تفکری فقط از دولت حمایت کنند.

اما نکته ی عجیبی که در بین گوسفندان به چشم می خورد ذکر این نکته است که اگر داستان را مطالعه کرده باشید و یا خلاصه ی داستان را به خوبی خوانده باشید ، حتما با این قضیه مواجه بوده اید که در ابتدای انقلاب ۷ اصل اساسی در مزرعه حاکم می شود و در جایی که ناپلئون می خواهد کارهای خودش را توجیه کند سرودی به گوسفندان یاد میدهد که خلاف قوانین مزرعه است ، اما باز هم این گوسفندان در لحظه ی حساس این شعار جدید را سر میدهند و از ناپلئون حمایت می کنند. در واقع جورج اورول می خواهد بگوید که برای بسیاری از افراد اصلا مهم نیست که چه پیش می آید ؟ چه بر سرشان می آید ؟ راست و درست چیست ؟ قانون چیست و یا ضد قانون کیست ؟ بلکه در هر شرایطی در زمین دولت ها توپ می زنند و این تنها باور آنان است.

موزز

کلاغی است که به حیوانات وعده ی سرزمین شیر و عسل را میدهد. او یکی از جاسوسان ناپلئون است و بسیاری از کارهای ناپلئون را به وعده های فرا زمینی و فرا مزرعه ای توجیه می کند. بسیاری از منتقدین به این امر اشاره دارند که موزز همان نماد کلیسا در داستان مزرعه ی حیوانات است که تفکر های دینی را برای بقای حکومت به کار می گیرد.

می توان گفت که جورج اورول یک دید همه جانبه به انقلاب ها و دولت های دیکتاتوری داشته است و با ورود  این شخصیت به داستان به این امر اشاره می کند که به چه میزان دیکتاتور ها و جکومت های دیکتاتوری از تمامی ابزار ، حتی یک امر مقدس مانند دین نیز بهره می برند تا که حکومت خود را پیش ببرند. .

تحلیل داستان

رمان مزرعه ی حیوانات یکی از رمان های شاخص عصر خود و ادبیات جهان است. این رمان را به هیچ وجه نمی توان تنها به دید یک اثر ادبی مورد بررسی قرار داد ، چرا که اگر بخواهیم آن را به طور دقیق بررسی کنیم ، خواهیم دید که ادبیات این رمان و وجوه ادبی این رمان شاید در درجه ی  دوم و سوم حائر اهمیت شود و بیش از مقوله ی ادبیات مسئله ی سیاست و جامعه شناسی این رمان است که این رمان را به شهرت رسانده است. البته نباید به این مسئله هم بی توجهی کرد که این ادبیات و قدرت نویسندگی جورج اورول بوده است که داستانی دلنشین و دلپذیر را برای مخاطب فراهم کرده است تا که از بافت آن با تمامی معنا و مفهوم های موجود در آن لذت ببرد ، اما قطع به یقین اگر از دید ادبی به قضیه وارد بشویم و بخواهیم یک نقد ادبی درست و درمان بر روی کتاب مزرعه ی حیوانات داشته باشیم ، یقینا باید محتوای داستان را مقدم بر فرم بشماریم ، چرا که خود داستان از ما چنین چیزی می خواهد و به گمان اگر خود جورج ارول نیز در بین ما زندگی می کرد ، با این رویکرد موافق بود.

اما بعد اگر بخواهیم به سراغ داستان برویم و بخش بخش آن را بررسی کنیم ، نیاز به یک نقطه ی آغازین داریم. این نقطه ی آغازین برای ما می تواند تحلیل گفته های میجر بعنوان یک روشنفکر و یکی از قدیمی ترین های مزرعه باشد. میجر ، همان طور که در تحلیل شخصیت ها به آن اشاره کردیم ، نماد روشنفکری است. روشنفکری در هر جامعه ای همیشه تبعات بسیاری داشته است.

در واقع روشنفکران در سراسر جهان همیشه با مسئله ی محدودیت ها چه به لحاظ دولتی و چه به لحاظ باور عوام مسئله داشته اند. چرا ؟ به این دلیل که عمدتا مسیر روشنفکری ، مسیری ضد سیاست و اصلاحاتی را در پیش دارد. یعنی عمدتا روشنفکران در جهان ، در هر حوزه ای که دست به تحقیق و یا ایراد سخنان خویش می زنند ، یک نگاه اصلاحاتی و انتقادی را در بطن کار خویش دارند. از این رو نخستین مخالف هر روشنفکری ، دولت ها و یا سیاست های حاکم بر یک دولت است.

اما بعد دیگری از محدویت ها وجود دارد که مربوط به خود مردم است. اگر دقت کنید و آرای یک روشنفکر را دنبال کنید ، خواهید دریافت که یک روشنفکر عمدتا در زمین مردم توپ می زند و تمام هدف یک روشنفکر آگاهی بخشی به جامعه و طرفداری از غالب مردمی است که در نادانی و ناآگاهی می سوزند. اما همین مردم ، دیگر محدودیت و مانع برای یک روشنفکر هستند. به چه دلیل  ؟ به این دلیل که هر روشنفکری که در جامعه ای پا به عرصه ی اصلاح و انتقاد می زند ، نیاز می بیند که یک سری از باورهای قدیمی ، یک سری از تکالیف سنتی و یک سری از تابوهای اجتماعی را بشکند تا به یک نتیجه ی فراتر برسد. در واقع روشنفکر به گونه ای عمل می کند که مردم یک جامعه را از زندان خفقان و تفکر غیر منطقی رهایی بخشد. اما متاسفانه اکثریت قریب به اتفاق هر جامعه ، چون پرندگانی می مانند که ماندن در قفس و تماشای دور دست ها از لا به لای میله های قفس را به آزادی ترجیح میدهند ، چرا که شجاعت آزادی و آزادگی در آن ها وجود ندارد.

پس می توان گفت که روشنفکر از هر دو جهت ، یعنی هم قدرت مداران و هم قدرت نداران تحت فشار است.اما با این اوصاف میلی در درون روشنفکر به اصلاح وجود دارد که تحت هر شرایطی حرفش را می زند. در این داستان نیز ما شاهد آن هستیم که میجر حتی در دوران پیری خویش و جایی که دیگر امیدی به ادامه ی زندگی او نمانده بود ، حرفش را و ایدئولوژی تغییرش را بیان می کند و همه می شنوند. اما طبق معمول پس از مرگ او ، تنها عده ی قلیلی هستند که میل به گوش دادن به آن می کنند و عده ی کثیری همچنان میل به قفس دارند. این در حالیست که کمی که پیش تر برویم ، می بینیم که حیوانات که نماد انسان ها در این داستان هستند ، به چه میزان برای یک گشنگی تحت تاثیر قرار می گیرند و دست به یک انقلاب می زنند. در این جا ما می توانیم دو تحلیل به این حرکت با توجه به گفته های قبلمان داشته باشیم.

نخست اینکه مردم تا زمانی که شکم شان سیر است ، هیچ میلی به اصلاح ندارند و زمانی هم که گشنه می شوند هیچ میلی به تفکر ندارند و دست به کارهایی می زنند که حاصل تفکرات صدم ثانیه ای آن ها است و همین امر مایه ی بدبختی آن ها را فراهم می کند. کاری با تحلیل نخست نداریم ، به این دلیل که اثرات آن را می توانیم در تحلیل دوم ببینم. تحلیل دوم ما مربوط به عدم تفکر و اقدام به عمل در بین افرادی است که اصلاحات را می خواهند. وقتی که هیچ تفکری پشت یک اصلاح نباشد ، همه چیز بطور خلق الساعه ای و با یک هیجان بالا صورت می گیرد ، اما وقتی که نتیجه حاصل شد ، برنامه ای برای ادامه و بقای آن دیگر وجود ندارد.درست مانند مزرعه حیوانات.

در مزرعه حیوانات انقلاب خیلی پر شور و پر هیجان و تنها در یک شب صورت گرفت ، اما برای بقای آن و برنامه ریزی برای موفقیت در انقلاب هیچ برنامه ای وجود نداشت و این خود امکانی را فراهم کرد تا کسانی که قدرت تفکر بالاتری دارند ، به قدرت سیاسی بیشتری هم برسند. البته این قدرت تفکر را می توان به زرنگی نیز تعبیر کرد. اما با این اوصاف ما شاهد آن هستیم که خوک ها دست به حکمرانی می زنند. اما از همان ابتدا جنگ قدرت میان آن ها که به ظاهر متفکر هستند نیز شروع می شود ، چرا که هیچ متفکری تاب تحمل یک نظر مخالف از سوی دیگر متفکران را ندارد و تنها بر این گمان است که حرف او صحیح است. این جنگ تفکر مشعه افروز اولین اختلافات و انحرافات یک انقلاب را ایجاد می کند. اما بعد ، در می یابیم که نخستین روزهای انقلاب همراه می شود با یک اصل گذاری و یا وضع قانون در مزرعه که شامل هفت قانون می شود.

این هفت قانون اما به گونه ای تنظیم می شود که بیش از رفاه حال حیوانات بیشتر جنبه های عقده گشایی دارد. در واقع به قول منتقدین ادبی ، قوانین هفت گانه به جای آنکه تلاشی برای آزادی باشد ، تلاشی برای دوباره در بند نرفتن و زندانی شدن است. اما با این اوصاف ، همه ی این قوانین تبدیل به یک اصل می شود و انقلاب با این اصول شروع به کار می کند. اما بعد از آغاز انقلاب و شکل گیری آن ، ما دیگر نقشی از انقلاب نمی بینیم ، بلکه تمام تمرکز بر روی صاحبان انقلاب است.

صاحبان انقلاب کسانی هستند که قدرت را در یک انقلاب به دست می گیرند. از این جا به بعد شاید باید بیشتر روی ناپلئون و افکار او تمرکز کنیم تا که نتایج بسیار دلپذیر تری از یک نقد داستانی در اختیار داشته باشیم . البته به این امر هم اشاره کنیم که تمامی آنچه که ما در این نقد بدان اشاره می کنیم ، بر اساس روند داستان است و سعی کرده ایم که هیچ گمانه زنی راجع به اینکه هر کدام از این حیوانات چه نمادهایی در جهان بیرون دارند ، نکنیم. چرا که تیم مطالعاتی تیموری همیشه بر این امر صحه می گذارد که گمانه زنی ها هر چند که در ادبیات بسیار راه گشا هستند ، اما در جاهایی تنها ما را به بیراهه می برند و بهترین راه این است که ما گمانه زنی هایمان را نیز بر روی متن موجود در داستان کنیم تا که مخاطب آنگاه خود یک تحلیل ذهنی بر روی استعارات داستانی داشته باشد. اما بر می گردیم به ناپلئون و ساختار سیاسی دولت دیکتاتوری او.

  1. مخالف سیاسی تحت هر شرایطی باید نابود گردد

نخستین وجهه ای که از فساد دولتی و سیاسی در مزرعه ی حیوانات می بینیم ، مسئله ی اسنوبال است. اسنوبال نیز به سان ناپلئون ، شخصیتی است که دوست دار به دست گرفتن زمام انقلاب است اما به هیچ وجه نمی تواند جلوی ایده های سیاسی و فساد گونه ی ناپلئون را بگیرد ، چرا که او میداند که دقیقا با چه ساختاری باید حکومت خود را به سرانجام برساند. ناپلئون نخستین کاری که می کند این است که اسنوبال را از دایره ی منتقدین مزرعه ی خود حذف می کند. او با این کار اولین شمای یک دولت فاسد را به تصویر می کشد. این امر در شرایطی صورت می گیرد که اسنوبال خواستار آبادی مزرعه است. اگر سیر داستان را مطالعه کرده باشید خواهید دید که اسنوبال خواستار آن است که آسیاب بادی که نماد عمران و آبادی برای مزرعه است را بسازد ، اما ناپلئون حاصر به آن است که به هر قیمتی که شده اسنوبال را حذف کند. پس می توان این نتیجه را نیز در تحلیل سیاسی این اثر برداشت کرد که ناپلئون به هر قیمتی حتی دست کشیدن از عمران و آبادی حکومت خویش ، حاضر به حذف مخالفان است.

  1. ایدئولوژی فکری مقدم بر جنگ و خونریزی است

دومین عاملی که می توانیم در شخصیت ناپلئون و حکومت دیکتاتوری او ببینیم ، ذکر این نکته است که وی بجای آنکه بنای انقلاب خود را بر خون و خون ریزی بگذارد ، تصمیم به برپایی یک ایدئولوژی فکری می گذارد که بتواند از پایه و بنا ، درون مایه و بن مایه ی ذهن افرادی که در مزرعه زندگی می کنند را شتسشو دهد. او برای این کار ، یک ایده ی جدید دارد و آن ذکر این نکته است که وی روی افرادی که تازه متولد شده اند سرمایه گذاری می کند و سعی می کند که نسل جدید را با شستشوی مغزی نسبت به سیاست های خائنانه ی خویش آشنا کند و بعد ها خواهید دید که چگونه وی از این کار استفاده ی ابزاری می کند.

  1. قدرت ، فراتر از قانون است

سومین عاملی که ما مشاهده می کنیم ذکر این نکته است که برای افرادی که در یک دیکتاتوری حکومت می کنند ، قدرت فرای هر قانونی تعریف می شود.ناپلئون با اینکه خود یکی از کسانی بود که در قانون گذاری در مزرعه سهم بسزایی داشت ، اما در طول دوران حکومت نشان داد که فردی که قدرت را در دست دارد ، می تواند به شیوه های متفاوتی قانون را دور بزند و کاری را انجام دهد که باب میلش است نه مطابق قانون . از این رو می توان این نتیجه را گرفت که قدرت برای هر فردی می تواند زمینه های فساد را فراهم سازد ، اما باید در این قدرت اندوزی ، بستر های آگاهی مردم را هم سنجید. هنگامی که در مزرعه برای مسائل مختلف رای گیری می شده است ، همه ی اهالی مزرعه در آن شرکت می کردند اما هیچ کس آگاهی از هیچ پشتوانه ی فکری برای رای دادن نداشته و همه بطور بسیار غریزی این کار را می کردند. خود این امر ، یعنی عدم آگاهی به این قضیه که مردم و یا حال اهالی مزرعه چه نقشی در یک جامعه دارند ، خود باعث تحمیق مردم و قدرت گرفتن دیکتاتوری ها می شود.

  1. در یک دیکتاتوری همه چیز و همه کس ابزاری برای بقای حکومت هستند

اگر نگاهی به سیر داستان بیاندازید ، خواهید دید که شخصیت ها و باورهای اهالی مزرعه حیوانات همگی دستمایه ی سو استفاده ی ناپلئون به عنوان دیکتاتور قرار گرفته است. نخستین امری که می توان به آن اشاره کرد ، استفاده از باکسر برای آبادی و کار کردن در مزرعه است. ناپلئون ( می تواند استعاره ای از دولت ها نیز خوانده شود) ، تمام سعی اش را می کند که بیشترین مقدار استفاده از یک اسب توانا را ببرد و در نهایت هنگامی که او را فرتوت می بیند ، او را به فروش می رساند. خیلی از مردم زمانی که این بخش از رمان را می خوانند ، به این فکر می کنند که چه اتفاق غم انگیزی در پایان زندگی باکسر رخ داده است ، اما قضیه یک گام فراتر از این حرف ااست.

اگر دقت کرده باشید ، در فروش باکسر نیز یک سو استفاده رخ میدهد. باکسر تا زمانی که قدرت دارد در مزراع و کارهای مربوط به آن فعالیت می کند و در این امر نیز به ناپلئون بسیار وفادار است ، اما زمانی که از کار باز می ماند نیز از او بعنوان یک کالا یاد می شود و ناپلئون آن را می فروشد و این خود دوباره یک نوع دیگر از سو استفاده و استفاده ی ابزاری است. در واقع نگاه ناپلئون به همه ی افراد نگاه کالایی است. او تا زمانی که بتواند از حیوانات کار می کشد. زمانی که آن ها را فرتوت می بیند ، می فروشد و یا می کشد و این ها همه نشان از همان دید ابزاری دارد.

در دومین مرحله ای که او از نگاه ابزاری استفاده می کند ، استفاده از کلاغی است که روی باورهای سنتی و یا وعده های فرازمینی و خوش خوشانه ی حیوانات کار می کند. کلاغ که به همه قول سرزمین شیر و عسل را میدهد این گونه می گوید که اگر همه ی حیوانات به ناپلئون وفادار بمانند ، بعد از مرگشان به سرزمین شیر و عسل می روند ( یا استفاده از ترکیب مشابهی ) . در واقع در اینجا می توان به آن جمله ی معروف نیچه اشاره کرد که می گوید : ” انسان هایی که بهشت را در این دنیا از مردم می گیرند و یا کسانی که در این دنیا مردم را از تجربه  ی بهشت محروم می کنند به آن ها در دنیای دیگری وعده ی بهشت میدهند. ” . پس یادمان باشد که جورج اورول به چه میزان هوشمندانه ، مسئله ی قدرت و استفاده های ابزاری آن را در حدود صد سال پیش برای ما بازگو می کند.

  1. تبعیض نتیجه ی ناآگاهی مردم و فساد قدرت مداران است

اگر به جمله ی آخر کتاب نگاه کنید ، خواهید دید که جورج اورول می گوید : ” در قانون نوشته شد که همه ی حیوانات برابرند اما بعضی از آن ها برابر ترند. ” . این دقیقا مفهوم تبعیض برای بقای قدرت مداران است. شاید در آن زمان به اندازه ی امروز بحث آقازاده ها رایج نبوده است ، اما حال می توان این مسئله را در یک جامعه ی انسانی مورد بررسی قرار داد و گفت که از نظر بسیاری از حکومت های دیکتاتوری حتی ، همه ی مردم با یکدیگر برابرند اما بعضی برابر ترند. چرا این امر صورت می گیرد و این چنین تبعیضی ناگهان از دل خاک دیکتاتوری برون می آید ؟

به این دلیل که مردم قوانین وضع شده برای خود را همیشه در لایه ای از ابهام می بیند. هنگامی که مردم میان قوانین و ناپلئون یک شکاف دیدند ، آنگاه دیگر هیچ نداشتند جز اینکه تحمل کنند که کسی که قدرت را به دست گرفته است با آنان هر طور که می خواهد برخورد کند. پس این نیز باز نتیجه ی یک عدم آگاهی جمعی در مردم است. در حالی که همین حیواناتی که روزی بر علیه جونز انقلاب کردند حال می توانستند بر علیه خوک ها اقدام به انقلاب کنند ، اما تفکر تبعیض آمیز و دو دسته شدن باعث شده است که دیگر قدرتی برای انقلاب هم وجود نداشته باشد.

اما بعد در پایان این تحلیل از داستان باید به سراغ نشانه ها برویم و ببینم که سمبل های داستانی مزرعه ی حیوانات چه چیزی را برای ما تصویر می کنند .

نخستین نمادی که در این داستان می بینیم نماد مزرعه است. در دیدگاه جورج اورول مزرعه نماد وطن است. وطنی که همیشه ثابت می ماند و افراد نیز در آن تا زمانی که بر قاعده ی حکومت ها پیش بروند باقی می مانند و گرنه جایی در وطن خویش نیز ندارند. از این رو می توان این چنین گفت که جورج اورول از یک سو نگاه وطن پرستانه را نفی می کند و از سوی دیگر وطن را نماد خانه ای می ماند که یک فرد در آن حق آزادی دارند. اما بعد ، دیگر مسئله ای که در این داستان به شکل یک نماد به کار رفته است ، مسئله ی انبار آذوقه است. اگر سیر داستان را دنبال کنید ، حتما می دانید که آغاز انقلاب و زمانی که انقلاب به عبارتی کلید می خورد ، در زمانی بود که حیوانات گشنه مانده بودند و تصمیم می گیرند که از شدت گشنگی به انبار آذوقه حمله کنند. انبار آذوقه در این رمان نماد تمایلات سطحی انسان ها است. انسان ها زمانی که تمایلات سطحی شان نظیر خوراک فراهم نشود ، می توانند بر تفکر آشوب غالب شوند و حتی بنای یک انقلاب بگذارند.

شاید به جرئت بتوان گفت که اکثر انقلاب های دنیا ، نه از روی تفکر ، بلکه از روی کمبود تمایلات انسانی دست به انقلاب زده اند. و نماد آخری که می توانیم آن را بررسی کنیم ، نماد آسیاب بادی است. آسیاب بادی یک نماد بسیار واضح از سو استفاده ابزاری برای دولت دیکتاتوری ناپلئون است. او ابتدا با اندیشه ی آسیاب بادی مخالفت می کند و این امر باعث می شود که اسنوبال از مرزعه خارج شود و از سوی دیگر اما همین آسیاب بادی نماد عمران می شود و در آخر نیز مایه ی سود آوری دولت ناپلئون و مایه ی بدبختی اهالی مزرعه می شود. در آخر باید به این امر اشاره کنیم که هر آنچه که ما بعنوان تحلیل از یک رمان ارائه می کنیم برداشت شخصی ما از داستان است.

همیشه این مر را در خاطر داشته باشید که هر نقدی در حوزه ی ادبیات همیشه دارای یک وجه نادیده گرفته شده می باشد و به هیچ وجه در نقد ادبی نمی توان از همه ی مناظر به یک اثر ادبی نگاه کرد. این امر دو دلیل دارد . نخست اینکه یک نقد ادبی آن هم به صورت همه جانبه نیاز به متخصصین بسیار خبره در حوزه های مختلف نقد ادبی دارد. بعنوان مثال اگر بخواهیم همین رمان را از همه ی زوایا بررسی کنیم ، باید به این امر اشاره کنیم که نیاز به آن است که همه ی دانشمندان علوم مختلف ، به گرد هم جمع شوند و هر کدام مقاله ای جدا در باب این رمان بنویسند و این امر طبیعتا نیازمند وقت بسیار است و صد البته نیز حجم بسیار بالایی را می طلبد که در این مقال نمی گنجد. اما بعد دلیل دوم ، می تواند ذکر این نکته باشد که روند فکری و خط فکری یک منتقد ادبی همیشه روی یک بستر فکری مشخص پیش می رود و همین بستر فکری مشخص برای او مسیر نقد را مشخص می کند. ما نیز در این نقد سعی کرده ایم که نگاه خودمان را به شما عرضه کنیم. از این رو باید بگوییم که اگر شما نیز نوع نگاه متفاوتی به این رمان دارید و یا نکته ای در ذهنتان نسبت به این رمان وجود دارد آن را با ما به اشتراک بگذارید. این کار به ما کمک خواهد کرد که هم از نظرات شما بهره بگیریم و هم اینکه مقاله ی پیش رو را کامل تر به انتشار برسانیم.

مزرعه حیوانات در ایران

به جد می توان گفت که رمان مزرعه ی حیوانات یکی از آن رمان های پرفروش در ایران است که در طول این سالها بارها و بارها تجدید چاپ شده است.  مترجم های بسیاری نیز این کتاب را ترجمه کرده اند اما بر طبق تحقیقاتی که تیم مطالعاتی تیموری صورت داده است  ، یکی از بهترین ترجمه های موجود در بازار ترجمه ی ایران ، ترجمه ی احمد کسایی پور است که توسط نشر ماهی به چاپ رسیده است. حتما توصیه می کنیم که برای خواندن کتاب هایی که به زبان دیگری جز زبان فارسی نوشته شده است ، از ترجمه های خوب استفاده کنید.

این کار هم لذت خواندن ترجمه را به شما خواهد داد و هم اینکه برای شما بستری برای لذت بردن از محتوای داستانی پر محتوا چون مزرعه ی حیوانات را فراهم خواهد کرد.اگر بخواهیم از ویژگی های این ترجمه بگوییم ، باید به این نکته اشاره کنیم که جناب احمد کسایی پور ، یکی از مترجمینی است که هم به زبان انگلیسی و هم به زبان فارسی تسلط بالایی دارد و علاوه بر این ها خود نیز قلم خوبی دارد. یکی از ویژگی هایی که می توان برای یک ترجمه ی خوب بیان کرد ، ذکر این نکته است که خود مترجم نیز نویسنده ی خوبی باشد و دست به قلم خوبی داشته باشد ، چرا که تنها درک کلمات نمی تواند ترجمه ی خوبی را از یک رمان به ما دهد ، بلکه مهم ترین نکته ذکر این مسئله است که یک مترجم خود باید درکی ادبی داشته باشد و دست به قلم خوبی داشته باشد تا که بتواند بهترین نتیجه را از ترجمه و در پی آن تصحیح و نگارش یک رمان خارجی را حاصل کند.

بخش هایی از مزرعه حیوانات

در ادامه با یکدیگر بخش هایی از مزرعه ی حیوانات را مطالعه می کنیم. بخش های انتخاب شده به همت بسیاری از سایت های اینترنتی ایرانی و خارجی تنظیم و تقدیم شما شده است:

  • تا اواخر تابستان، خبر وقایع «مزرعه‌ی حیوانات» در نیمی از ناحیه پخش شده بود. اسنوبال و ناپلئون هر روز چند دسته کبوتر را به پرواز درمی‌آوردند که ماموریت داشتند با حیوانات مزارع همسایه گرم بگیرند و ماجرای «قیام» را برایشان بازگو کنند و سرود «جانوران انگلیس» را به آن‌ها یاد بدهند.
  • تمام بهار و تابستان، هفته‌ای شصت ساعت کار کردند و در ماه اوت ناپلئون اعلام کرد که یکشنبه‌ بعدازظهر هم می‌توانند کار کنند. البته این کار مطلقا داوطلبانه بود، ولی هر حیوانی که از آن شانه خالی می‌کرد جیره‌اش نصف می‌شد.
  • مرغ‌ها بی‌درنگ اعدام شدند و تدابیر امنیتی تازه‌ای برای حفظ جان ناپلئون به عمل آمد. چهار سگ شب‌ها در اطراف تخت‌خواب او نگهبانی می‌دادند – در هر گوشه‌ی تخت، یک سگ – و خوک جوانی به نام پینکای هم وظیفه داشت غذای ناپلئون را قبل از او بچشد، مبادا سم در آن ریخته باشند.
  • چند روز بعد، همین‌طور که موریل داشت متن «هفت فرمان» را از روی دیوار برای خودش می‌خواند، متوجه شد باز هم فرمان دیگری هست که حیوانات کلمات آن را درست به خاطر ندارند. آن‌ها خیال می‌کردند که در «فرمان پنجم» نوشته شده «هیچ حیوانی حق ندارد مشروب بنوشد»، ولی در این فرمان سه کلمه‌ی دیگر هم بود که آن‌ها از یاد برده بودند. در این فرمان، در واقع نوشته شده بود: «هیچ حیوانی حق ندارد به حد افراط مشروب بنوشد.»  گرسنگی و مشقت و ناامیدی، به گفته‌ی بنجامین، قانون تغییرناپذیر زندگی بود.

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *