مادام بواری

رمان مادام بواری یکی از صد رمان برتر جهان می باشد و بسیار مناسب جهت قدم گذاشتن در عرصه نویسندگی و آموزش نویسندگی می باشد

نام کتاب :مادام بواری

نویسنده کتاب :گوستاو فلوبر

ژانر کتاب :تراژدی _ خیالی حقیقت گرا

قالب ادبی :رمان

زبان : فرانسوی

 تاریخ خلق اثر : فرانسه ۱۸۵۱ تا ۱۸۵۷

 تاریخ چاپ :  ۱۸۵۷

ناشر: Revue de Paris

راوی : در فصل اول ؛ همکلاسی شارل روایت گر داستان است. او داستان را از دید اول شخص جمع  ” یعنی ما ” روایت می کند. در این نوع از روایت ، مشخص نیست که دقیقا یک نفر در حال روایت کردن است یا اینکه تمامی اعضای کلاس درگیر این روایت می باشند. اما در ادامه ی رمان ، یک روایت سوم شخص نامعلوم را شاهد هستیم که باقی رمان را روایت می کند. راوی ، هر جند که سعی می کند خود را هسته ی مرکزی روایت قرار ندهد اما با این اوصاف ، وی باز هم در جاهایی از رمان عزم به بیان احساسات شخصی ، نظرات و … می کند.

 زاویه ی دید داستان : در فصل اول داستان ما شاهد آن هستیم که زاویه ی دید داستان توسط همکلاسی های شارل تعیین می شود. هر چند که معلوم نیست که این روایت ، از دید یک نفر یا چند نفر صورت گرفته است اما با این اوصاف ما می دانیم که منظره ی پیش رو ، منظره ی کودکی شارل است و روایت گر این داستان هم سن و سالان او هستند. پس از آن ما شارل را در مرکز روایت داستان آن هم به لحاظ زاویه ی دید می بینیم. شارل در ادامه ی داستان سعی می کند که زاویه ی دید خود را بر روی داستان تحمیل کند. البته این مسئله تا لحظه ای که اما را ندیده است ، صورت می گیرد. بعد از اینکه ماجرای عشق اما و شارل صورت می گیرد ، همه چیز تغییر می کند. زاویه ی دید به کل سوم شخص می شود و همه چیز سوم شخص تعریف  می شود.

اما با این اوصاف ، باز هم یک سری از المان های روایت گری در ان دیده می شود. برای مثال ، راوی سعی می کند که پنجره ی نگاه مخاطب را همیشه به روی شخصیت اما باز کند. یعنی اگر یک نفر بدون اینکه هیچ پیش زمینه ای نسبت به شخصیت های داستان داشته باشد ، این رمان را از نیمه نیز بخواند ، هر زمان که این کتاب را باز کند ، نخستین منظره ای که از دریچه ی دید این داستان مشاهده می کند ، اما است. فلوبر البته در پایان داستان پس از اینکه اتفاق نهایی برای شخصیت اصلی داستان رقم می خورد ، منظره ی نگاه را کمی گسترده تر می کند و به طور کلی روایت را منفعلانه پیش می برد.

روایت زمانی اثر : ماضی ساده

زمان رویداد داستان : میانه ی قرن نوزدهم

 مکان رخداد داستان : فرانسه ، در شهر تست ، یونویل و روین

شخصیت اصلی : اما بواری

نمادها وموتیف های داستانی :  فقر ، عشق ، خیانت و مرگ ( خودکشی)

خلاصه ای از رمان مادام بواری

رمان مادام بواری یکی از برترین رمان ها و نام آشناترین رمان های تاریخ رمان نویسی و نویسندگی در دنیاست.در ادامه قصد داریم که خلاصه رمان مادام بواری را برایتان بگوییم .اما به این امر توجه داشته باشید که ” خلاصه ی داستان ” ، هیچ گاه تمام زیبایی های ادبی ، شاکله ی داستان و محتوا و هدف اصلی داستان را بهمراه نخواهد داشت. از سوی دیگر ، به این علت که قرار است بسیاری از مخاطبین ما ، به مطالعه ی این کتاب بپردازند ، در خلاصه ی داستان نکات مجهولی بنا کرده ایم که حس کنجکاوی شما را تحریک کرده تا بتوانید با شور و شوق بیشتری به مطالعه ی این کتاب بپردازید و لذت وافی را از این کتاب ببرید. پس با ما همراه باشید که یک خلاصه ای از این داستان را بخوانیم و بعد که مشتاق این خلاصه داستان شدید ، به کتابفروشی ها سری بزنید و یک نسخه از داستان ارزشمند مادام بواری را تهیه کنید و بخوانید.

مادام بواری یکی از شاهکارهای ادبیات جهان است. این رمان به جد یکی از رمان های تاثیر گذار برای همه اقشار مردم است. مخاطبان این رمان بر خلاف بسیاری از دیگر رمان های معروف دنیا ، تنها دوستداران ادبیات نیستند ، بلکه این رمان مورد اقبال بسیاری از صاحبان علوم مختلف در جهان قرار گرفته است. به هر طریق ، بی دلیل نیست که در بیش از چندین میلیارد کتاب چاپ شده در دنیا ، کتاب مادام بواری در لیست صد کتاب برتر ادبیات داستانی دنیا قرار گرفته است. از این رو ما نیز با نگارش این چند سطر مشتاق شدیم که یک دور ابتدا برای شما خلاصه ی داستان را تعریف کرده و کمی ذهنتان را تحریک کنیم ، تا که سپس به تحلیل شخصیت ها و نقد داستان بپردازیم.

رمان مادام بواری با یک فضا سازی آغاز می شود : ” مدرسه ی روستایی مثل همیشه ، هر روز میزبان بسیاری از دانش آموزانی بود که به آن می رفتند تا که درس بخوانند و برای خودشان کسی بشوند. هر روز تقریبا دانش آموزان جدیدی به مدرسه می آمدند و یا اینکه مدرسه را ترک می کردند. آخر آن زمان ها ابنطور نبود که مدرسه از روز نخست ، حتما دانش اموز بپذیرید ، در واقع خانواده ها تا زمانی که احساس نمی کردند که مدرسه برای بچه هایشان ضروری است ، آن ها را به مدرسه نمی فرستادند.

خصوصا اگر این اتفاق در روستا می افتاد ، ابتدا پدر و مادرها منتظر می ماندند که بچه ها همه ی کارهای مزرعه را به بهترین شکل ممکن انجام دهند ، بعد پایشان را داخل مدرسه بگذارند و آن گوشه و کنار یک درسی هم بخوانند. اما در یکی از روزها ورود یک دانش آموز خاص ، کمی در مدرسه بلوا به پا کرد. همه به سر و وضع این دانش آموز نگاه می کردند و اسمش را به زبان می آوردند. آن روز ، روزی بود که شارل بواری ، فرزند جراح و پزشک معروف ارتش به مدرسه آمده بود. او روزهای بسیاری را پای تحصیل وقت گذاشت. او روز به روز بزرگ و بزرگ تر شد و به جایگاه خوبی در تحصیل رسبد.

پدر او نیز که مسئول مدیریت مالی و به نوعی امانت دار بسیاری از روستاییان بود ، به شارل بسیار توجه می کرد. البته این توجه کردن هم ، برای خود دلیلی دارد. پدر شارل ، آدم بزرگی بود ، او انسانی بود که همه به او احترام می گذاشتند ، اما برای مدت های مدیدی ، وی بی میلی و بی احترامی های همسر خودش را تحمل کرد و این امر باعث شد که برای آرامش روح و همچنین زندگی بهتر ، تمرکز خود را از روی جر و بحث های زندگی اش گرفته و به زندگی آرام تری در کنار شارل بپردازد و به شارل توجه بیشتری کند. این اتفاق هر چند که پدر شارل را بسیار آرام می کرد و احساس می کرد که با توجه به فرزندش می تواند زندگی آرام تری داشته باشد ، اما از آن سو این امر برای شار ل بسیار بد تمام شد. چرا که پدر او آنچه که به او به ظاهر محبت ارائه می کرد ، محبت نبود و توجه های سخت گیرانه ای بودکه بسیار برای شارل گاها خشن نیز بنظر می آمد. از این رو شاید او یک انسان مبادی آداب بزرگ شد ، اما آنچه که حاصل تمام آن توجهات بود ، ذکر این نکته شد که شارل انسانی با اعتماد به نفس پایین ، تو سری خور به بار آمد و هیچ اتکایی به خویش نداشت و همیشه بر مراقبت های پدرش حساب باز می کرد.

این مسئله به او ضربه های بسیاری در زندگی می زند ولیکن این چیزی بود که برای او پدید آمده بود و گویی راهی برای فرار هم از این وضعیت نداشت. او آن قدر این بی اتکایی را دنباله کرد که تبدیل به یک ادم تنبل شد و این تنبلی نیز هر چه افزون تر می شد ، از آن سو به میزان محبت ها و توجه های پدرش افزوده تر می شد و این خلا هیچ گاه خلا باقی نمی ماند تا که یکی از آن دو احساس به ضعف کند ، بلکه بهر طریق به یک شیوه ای خلا میان پدر و پسر پر می شد .اما بعد ،  تنبلی برای شار ل خلا دیگری به وجود آورد که دیگر جبران پدیر نبود و کاری هم از پدرش در این زمینه ساخته نبود. او در آزمون پزشکی رد شد و این مسئله برای سالیان سال از پدرش مخفی ماند تا که او یک بار دیگر در آزمون شرکت کرد و قبول شد و آن گاه پدرش تنها از نتیجه ی آزمون دوم به شور و شوقی افتاد و به این امر افتخار کرد که پسرش یک دکتر شده است. طبیعی نیز هست ، هر پدر دیگری خبر پزشک شدن پسرش را بشنود ، کیف می کند. او سالیان سال در مدرسه ی پزشکی درس خواند و تبدیل به یک دکتر شد.

بعد از اینکه درسش تمام شد و مدرک دکتری را گرفت ، مادرش برای او شرایطی فراهم آورد تا که یک کاری در مدرسه ی روستا داشته باشد و از سوی دیگر برای او همسری پیدا کرد که به ادامه زندگی با او بپردازد. هلویسه دوبوک ، زنی بود که مادر شارل برای او انتخاب کرده بود و شارل در این زمینه هیچ نقشی نداشت.

آنچه که به ظاهر دلیل انتخاب مادر شارل بوده است ، ذکر این نکته بود که وی بر این باور بود که هلویسه یک پولدار بیوه است و می تواند با سن بالاتری که دارد و همینطور تجربه ای که در زمینه ی شوهر داری دارد ، از پس شارل بر بیاید و از او مراقبت کند. هلویسه روزهای نخست درست مانند هر زوجی که تازه ازدواج می کنند ، بسیار به شارل عشق ورزید ، اما پس از مدتی غر غر ها و ایراد گرفتن هایش از شارل شروع شد  و این امر تا به جایی کشید که شارل از این کار او به تنگ آمد.

در یکی از شب هایی که شارل خسته و مانده از سر کار خود برگشته بود و غر غر های هلویسه را نیز تحمل کرده بود و به خواب رفته بود ، یک رهگذر به منزل او می آید و خبر مریضی شخصی را در یکی از دهکده های دور به شارل میدهد. شارل به ساعت خودش نگاهی می کند و می گوید که  : ” هر چند که ساعت ۴ صبح است و این کار اصلا وظیفه ی من نیست ، اما خب باید به کجا برویم؟ ” . آن دو به آن دهکده می روند و شارل به مداوای مریض دست می زند. مریض پیرمردی بود که دچار مشکلات فیزیکی شده بود و شارل بسیار زودتر از انچه که فکرش را می کرد او را تحت درمان قرار می دهد. اما آن شب یک اتفاق بسیار عجیب رخ میدهد و آن ذکر این نکته است که شارل چشمش به دختر آن بیمار می افتد و عاشق او میشود.

آن دختر ، نامش ” اِما” بود. اما دختری بود که در آسایش تمام بزرگ شده بود ، اما حالا از زندگی روستایی خسته شده بود و یک زندگی مجلل را خواستار بود. اما بعد ، پس از مدتی همه چیز یک شکل دیگر گرفت.هلویسه پس از مدتی که متوجه تغییر رفتارهای شارل شد ، تصمیم گرفت که به آن دهکده برود و سر از کارهای اِما در بیاورد. با این اوصاف اما نتوانست کاری پیش ببرد ، چرا که همه ی مردم از اما راضی بودند و از سویی زیبایی او به حدی بود که خواستگارهای زیادی او را می خواستند. این میان هلویسه ، خود را در خطر می بیند و سعی می کند به هر طریقی که شده خود را از این قضیه کنار بکشد و از سویی هم این مسئله را به شوهر خویش نگوید که مبادا شارل به او بدگمان شود. اما شارل خیلی زود پنهان کاری او را متوجه می شود و به او می گوید که ” باید قول بدهی که دیگر به آنجا نروی. ” .

مدتی می گذرد و همه چیز به ظاهر آرام است تا که بهرحال هلویسه دستش رو می شود و شارل متوحه می شود که او هیچ ثروتی نداشته و وکیل هلویسه تمام دارایی هایش را بالا کشیده است و رفته است. از این رو ، هلویسه خودش نیز اعتراف می کند که از روزی که با شارل ازدواج کرده است ، هیچ دارایی نداشته است و او را برای زندگی فرییب داده است.

خانواده ی شارل ، وقتی این مسئله را می فهمند ، به خانه ی شارل می آیند و دعوای سختی با او راه می اندازند. هلویسه ، که از این اتفاق بسیار ناراحت می شود و چند روز بعد از غصه ی تو سری هایی که خانواده ی شارل به او زده اند ، دق می کند و می میرد. بعد از آن  که هلویسه فوت می کند. شارل سر رفاقت را با خانواده ی رواولت باز کرده و فرصت بیشتری برای معاشرت با این خانواده پیدا می کند. حاصل این معاشرت ها ذکر این نکته بود که وی فرصت بیشتری پیدا می کرد تا که به مزرعه ی آن ها سر بزند و از سویی به درمان آقای رواولت بپردازد و از همه مهم تر این که وقت بیشتری را در اختیار داشت تا که با اِما صرف کند و با او گپ بزند.  او در خلال ای صحبت ها توانست به نوعی ارتباط عمیق دست پیدا کند. چرا که وقت هایی که با او حرف می زد  ، اِما او را تنها کسی می دید که می توانست با او نسبت به آنچه که در درونش وجود دارد ، حرف بزند و به او اعتماد کند. از این رو همیشه اما از این مسئله صحبت می کرد که به چه میزان از روستا و هر آنچه که در آن وجود دارد خسته شده است و این خستگی به جان او نشسته است و او دوست دارد که یک فضای گسترده تر را تجربه کند و جایی برود که در آن جا بیشتر طعم راحتی احساس شود و انسان های جدید را ببیند و به رشد بیشتر فکر کند. این صحبت ها برای شارل صحبت های دلچسبی بود.

چرا که او یک پزشک بود و این امکان برای او فراهم بود که اما را به شهر ببرد و زندگی بسیار پر زرق و برقی را برای او فراهم سازد.با این اوصاف ، اما شارل از این مطالب گذشته ، آنقدر عاشق اما شده بود که هیچ توجهی به فحوای حرف های او نمی کرد و تنها به این فکر می کرد که هر چه پیش تر می روند او عاشق تر است و اما را بیش از هر کسی در زندگی دوست دارد.از سویی نیز پدر اما ، مردی بود که همیشه در مستی به سر می برد و تمام زندگی عظیمش که یک مزرعه ی بزرگ بود که سالیانه اگر آن را مدیریت می کرد ، با آن می شد یک زندگی بسیار مرفه را پشت سر گذاشت ، را به دلیل همین مستی و دائم الخمر بودن به فنا داده بود.

از این رو اما ، رفت و آمد های متعدد شارل و اما با یکدیگر ، به او این نوید را داده بود که احتمال زیاد شارل عاشق اما شده است و حالا که رابطه ی این دو گرم شده است و از سویی هم زندگی شارل از هم پاشیده است و همسرش مرده است، ازدواج دخترش با شارل می تواند ضامن خوشبختی همه ی خانواده ی آن ها باشد. بهر طریق دفعه ی بعدی که شارل به سراغ اما رفت ، پدرش به او گفت که اگر قرار است که رابطه ی جدی با او داشته باشی ، باید او را از من خواستگاری کنی و با او ازدواج کنی و این امر اصلا صورت خوشی ندارد که شما به سراغ دختر من بیایید و تنها با او قدم بزنید. با این اوصاف ، شارل هم که دلش چنین روزی را می خواست ، تن به خواستگاری داده و از اما خواستگاری می کند و همه منتظر مراسم عروسی می شود. اما ، دقیقا همه چیز از همین نقطه در داستان آغاز می شود.

شاید اولین نقطه ی تیره و تار داستان دقیقا همین نقطه باشد که اما با شکل و صورت برگزاری عروسی مخالف است و آن را خلاف رویاهای خودش می یبند. آخر ، اما دوست داشت که یک عروسی بسیار رمانتیک برگزار شود و درست مانند داستان هایی که در کودکی و نوجوانی خوانده بود ، همه چیز به سان یک عروسی روی ابرها صورت بپذیرد ، اما همه چیز به سنتی ترین شکل ممکن برگزار شد و این اولین جایی بود که اما احساس یک سرخوردگی در زندگی خود کرد. پس از آنکه دوره ی عزاداری شارل برای همسرش تمام شد ،آنها تصمیم گرفتند که برای یک جشن بزرگ آماده شوند تا همگان را از عروسی شان مطلع کنند. آنها تصمیم گرفتند که در فصل بهار ، در مزرعه ی پدر اما یک عروسی بزرگ برگزار کنند. همینطور هم شد. یک عروسی بسیار مفصل در مزرعه ی پدری اما برگزار شد و مهمان های بسیاری به این مزرعه آمدند و مراسم پرشکوهی برگزار شد. در این مراسم آتش بازی برقرار بود و همه ی مهمان به اندازه ای که می توانستند به شادی و پایکوبی پرداختند و از آن گذشته یک سفره ی بسیار رنگارنگ با غذاهای بسیار عالی پهن شد و مردم حسابی از این سفره لذت بردند و بعد هم با لباس های محلی که در روستا داشتند جشن را با بازی های روستایی و رقص هایشان مزین کردند و حسابی به همه خوش گذشت.

اما همچنان می شد در چهره ی اما ، آن ناراحتی از سنتی بودن ماجرا را مشاهده کرد. او دوست داشت که همه چیز جور دیگری برگزار شود. او دوست داشت که همه را با لباس های شبک شهری و رقص های امروزی ببیند و فکر می کرد که روستا دیگر جایی برای زندگی کردن آن طور که دلش می خواهد نیست. با این اوصاف ، اما سعی کرد که همه چیز را فراموش کند و به صبح فردا سلامی دوباره بدهد و زندگی را از سر بگیرد. او فردای آن روز خیلی خوشحال بود. شارل نیز خوشحال تر از او مشغول کارهای روزمره ی خویش شد. عشق بازی های آن ها روزهای نخست تمامی نداشت. شارل از اینکه بالاخره توانسته بود بکارت اما را فتح کند ( یک نوع باور قدیمی و محلی ) ، بسیار خوشحال بود و حس خوبی داشت ، چرا که او در ازدواج نخستش با یک بیوه ازدواج کرده بود و نتوانسته بود این لذت را نجربه کند. اما و شارل ، پس از مدتی خوش گذرانی تصمیم گرفتند که به خانه ی جدیدشان که همان خانه ی شارل و هلویسه بود بروند.

وقتی که اما به آن خانه رسید ، تصمیم گرفت که تغییراتی در خانه بوجود بیاورد و خانه را آنطور که باید و شاید بطبق سلیقه ی خودش بچیند و مرتب بکند. او اولین کاری که می کند ، این است که از شارل می خواهد که هر آنچه که در آن خانه به همسر اول او مربوط می شود را بردارد و از آن خانه بیرون بیاندازد و خانه را از وجود یک نفر سوم کاملا پاک کند. شارل هم تمامی تخت ها و تشک ها را که محل خواب هلویسه بود ، بیرون انداخته و سعی می کند که زندگی را برای اما از نو دوباره بسازد. اما پس از اینکه کاملا خانه را بقولی پاک از یک نفر سوم می کند ، تصمیم می گیرد که یک سری تغییرات برای خانه فراهم کند که خانه به روز تر دیده بشود.

شارل از اینکه اما این مقدار به زندگی اهمیت میدهد ، خیلی راضی بود و همیشه به این فکر می کرد که چقدر می تواند این امر شادمانه باشد که انسانی را خودش انتخاب کند و او را دوست بدارد. این مسئله برای اما ، زیاد مهم نبود. اما زندگی خودش را می کرد و تنها به این نکته فکر می کرد که چطور می تواند به خواسته های خودش برسد. اما بر خلاف شارل که از زندگی اش کاملا راضی بود ، از زندگی اش رضایت نداشت و احساس می کرد که چیزی در زندگی اش کم است. به این دلیل که فکر می کرد هنوز به خواسته اش دست پیدا نکرده است. با این اوصاف لب از لب باز نمی کرد و حرفی نمی زد. او هنوز به دنبال چیز دیگری بود. او بارو داشت که زندگی اش باید چیزی شبیه کتاب قصه ها شود. او فکر می کرد که برای زندگی کردن باید یک زندگی سراسر عاشقانه داشت و درست مثل کتاب قصه هایی که در دوران کودکی و نوجوانی با آن ها روزگار گذرانده بود ، آن شاهزاده ی بر روی اسب سفید به دنبال او بیاید و یک زندگی شاهانه برای او درست کند.

او قبل از اینکه با شارل ازدواج کند فکر می کرد که او را واقعا دوست دارد ، اما حالا به این فکر می کند که چقدر در زندگی اش اشتباه کرده است و به هیچ وجه دوست ندارد با او زندگی کند و احساس می کرد که برای با او بودن از خیلی از رویاهایش دست کشیده است. او به دنبال شور و شوق و اشتیاق در زندگی بود. چیزی که فقط در رمان ها می توان به آن رسید. اما در همین روزها یک روز با خودش خلوت کرد و یادی از گذشته ی زندگی اش کرد. روزهایی را به یاد آورد که در صومعه زندگی می کرد. آخر او بعد از این که تحصیلاتش تمام می شود ، رو به یک زندگی کاملا مذهبی می آورد و آن انتخاب او نیز به همین دلیل بود که او درست مانند کتاب ها فکر می کرد.

او بر این باور بود که در کتاب ها نوشته اند که انسان های عاشق زندگی های مذهبی دارند و روحشان را در اختیار خداوند و در عشق به خداوند نثار می کنند و همین امر باعث شده بود که وی به صومعه برود و یک زندگی مذهبی را برای خودش فراهم سازد. او پس از اینکه مادرش را از دست داد ، احساس غریبی داشت ، حتی به این امر فکر می کرد که حال که او در صومعه است ، هر آنچه که بر سر او می آید ، یک آمون الهی است و او با تحمل کردن و زاری کردن می تواند خودش را به درجات روحانی بالاتری برساند. اما چندی بعد ، به کل از همه چیز زده شد. او فکر کرد که آخر این چه مسخره بازی است که من اینجا صبح تا به شب گریه کنم و عزاداری کنم تا اینکه در عشق فنا بشوم و به سوی رویاهایی دورتر رفت. او پس از اینکه این دوره را گذارند به مزرعه ی پدر بازگشت و سعی کرد که باقی زندگی اش را به شادی در آنجا بگذراند.

اما خیلی زود از مزرعه ی پدر نیز خسته شدو به این فکر کرد که باید به رویاهای دور و درازتری فکر کند. از این رو نخستین کسی که به او ذره ای از امید برای آینده را هدیه می داد ، شارل بود و او نخستین انتخابش را یعنی آن کورسوی امیدش را برای یک عمر زندگی انتخاب کرد و سعی کرد که زندگی با او را انتخاب راه خود برای زندگی دلخواه کند.

مدام احساسات مختلفی به سراغ اما می آمد. او احساس می کرد که الان باید در یک قاق تفریحی مشغول گذران ماه عسلش باشد و یا این که در سوییس بهترین ماه عسل را پشت سر بگذارد ، اما در خانه نشسته است و هیچ میلی به سفر ندارد و هیچ میلی هم به کاری ندارد و اگر هم میلی باشد ، اینقدر شوهرش بی حس و بی حال است که دلی و رمقی برای این کارها ندارد. او پس از مدتی فهمید که شارل هم تنها یک عشق درونی در قلبش دارد اما نمی تواند ان را بروز دهد. او نمی تواند آنچنان که باید و شاید انرژی یک زندگی مشترک و عشق را به اما انتقال ده و این مسئله به شدت اما را ناراحت می کرد.بعد از مدتی مادر اما به دیدار آن ها می آید. مادر شارل به دیدار آن ها می اید. مادر شارل از اما متنفر است ، چون که او فکر می کند که اما زندگی بچه اش را دزدیده است و به گونه ای بچه ی او را گول زده است.

اما به هر طریق اتفاقی بود که در زندگی آن ها صورت گرفته بود. پس از اینکه مادر شارل می رود ، همه چیز دوباره به سر جای خودش بر می گردد. اما تصمیم می گیرد که یکبار دیگر عشق را در زندگی خود جاری کند ، اما باز هم نمی تواند و این مسئله به جایی می رسد که به کل از ازدواجش پیشمان می شود و هیچ احساس رضایتی از زندگی نمی کند. تا اینکه یک روز یکی از بیماران شارل ، فردی به نام مارکوس داندرویل او را برای حضور در یک مهمانی به عمارت خودش دعوت می کند. این دعوت برای اما معانی بسیاری داشت. این که او می نوانست راهی برای زندگی لاکچری و پر زرق و برق خود در عمارت های بزرگ و مهمانی های مجلل پیدا کند برای او خشنود کننده بود و از سویی دیگر نیز تجربه ی مواجهه با مردان جدید می توانست برای او راهی برای رسیدن به خواسته هایش باز کند .

اما این ماجرا یک سوی دیگر هم داشت و آن حضور شارل بود. شارل مخالفتی با حضور در این مراسم نداشت و اتفاقا بسیار هم خوشحال بود از این که اما او را دوست دارد و قرار است که در این جشن با شادی شرکت کنند ، اما حقیقت این نبود چون که اما به هیچ وجه علاقه ای به شارل نداشته و تازه این فکر هم در ذهن او بود که چقدر شرمسارانه است که قرار است با شارل در آن عمارت حضور پیدا کند وبه پایکوبی بپردازد ، چرا که از نظر اِما شارل یک انسان بسیار دست و پا چلفتی و بدبخت بود. اما روز رفتن به جشن فرا رسید و اما و شارل نیز به عمارت رفتند.

پس از اینکه اما به عمارت رسید ، از بس زیبا بود که خیلی زود ، اکثر مردان ثروتمند و خانم های سانتال و مانتال مراسم ، دور او جمع شدند و با اما وارد صحبت شدند. وقتی که رقص بالا گرفت و محیط سالن گرم شد ، یکی از وایکانت هایی که در مجلس بود ( وایکانت ها افرادی هستند که دارای جایگاه بالایی نظیر بارون ها هستند) ، شیشه ی پنجره ای را شکست و یک آن نگاه اما به حیاط آن عمارت افتاد که بی اندازه شبیه به مرزعه ی پدرش بود و با خودش فکر کرد که چقدر از آن زندگی دور است و چقدر همه چیز در حال تغییر است و چقدر زندگی یک رنگ دیگر به خودش رنگ گرفته است. او در مسیر برگشت نیز دوباره آن وایکانت را دید و با او تا یک جایی از مسیر همراه شد .

آن وایکانت به اما یک پاکت سیگار داد و آن شب اینگونه به پایان رسید. اما ، بعد از آن شب باز در رویای خود فرو رفت. خود را در یک زندگی غرق در شادی در پاریس تصور کرد. که در آنجا می تواند به همه ی آنچه که می خواهد برسد و درست مثل پولدار ها هر لباسی که دلش می خواهد بپوشد.این ها همه در حالی بود که شارل زندگی خوبی را برای اما فراهم کرده بود و همه چیز را نیز دراختیار او گذاشته بود ، اما او یعنی اما دوست نداشت که باور کند که شارل برای او همه کاری کرده است و همچنان در رویای خود سپری می کرد. مدت ها گذشت و اما متوجه شد که به لحاظ جسمی مریض شده است و شارل او را برای بردن به دکتر راهی یونویل کرد. اما پیش از اینکه آن ها به این سفر بروند ، اما متوجه می شود که باردار است و این قضیه بدجوری بر روی زندگی او تاثیر می گذارد. او گل عروسی اش را برای این خبر بد که شنیده ست ، به آتش می کشد. و خود به تماشای آن می نشیند. آن ها پس از مدتی به یونویل میروند و به عبارتی مهاجرت خودشان را آغاز می کنند.

سفر به یونویل برای اما بسیار سخت بود اما بمحض رسیدن به به یونویل گویی همه چیز یک رنگ دیگر گرفت و زندگی برای اما نیز عوض شد. مهم ترین نکته ای که یونویل همراه خود داشت ، ذکر این نکته بود که فردی وارد زندگی اما می شود به نام لیون. لیون یک کارمند قانون بود و در یونویل برای خودش برو و بیایی داشت. ماجرای لیون ماجرایی پچیده در طول داستان است. ورود لیون به داستان همه چیز را به کلی تغییر میدهد. آن ها یعنی خانواده شارل و اما بواری به محض اینکه به یونویل رسیدند در کافه ای گرم استراحت شدند که لیون را در آنجا ملاقات کردند. این در حالی بود که در آن مهمان خانه شارل با یکی از داروسازان شهر یعنی هومیس نیز برخوردی داشت و این برخورد باعث شده بود که آن ها بحث های مورد علاقه ی خودشان را پیش بکشند و مدام در باب این مسائل با یکدیگر حرف بزنند که علم روز پزشکی چه چیزی می گوید.

این اتفاق همگام شد با مکالمه ی لیون و اما . این دو نیز گویی از فرصت استفاده کردند و به حرف زدن نشستند و با یکدیگر صحبت کردند. اما در آن مکالمه به این امر پی می برد که لیون انسانی بسیار رمانتیک است و کلی رمان رمانتیک خوانده است و عاشق ادبیات عاشقانه است. این ارتباط و این مکالمه برای جفت آن ها احساساتی را در درونشان تازه کرد.

اما وقتی شنید که لیون عاشق ادبیات است و داستان های عاشقاه ی بسیاری هم خوانده است ، گویی به مرد رویاهایش برخورد کرده است و با او در حال مکالمه بوده است. همین امر باعث نزدیکی آن ها شد و احساساتی میان آن دو شکل گرفت. این دو با یکدیگر تبدیل به رفیق هایی شدند که هنوز حرف برای گفتن داشتند. از سوی دیگر اما ، اما وقتی که به خانه آمد و خانه ی جدید خود را دید ، این امید در دلش زنده شد که شاید بتوان با استفاده از یک زندگی جدید و روشی نو برای رسیدن به یک زندگی بهتر ، واقعا طعم یک زندگی عاشقانه را چشید.اما گویی دیگر همه چیز برای اما و لیون تغییر کرده بود. اما و لیون به یکدیگر احساساتی پیدا کرده بودند اما لیون پا پیش نمی گذاشت.

لیون فکر و ذکر شبانه روزش شده بود اما و هر جا که می رفت ، یاد او را همراه خود می برد و احساس می کرد که بهترین انسان و زن زندگی اش را دیده است و اما تنها کسی است که می تواند او را به خوشبختی برساند. اما یک سوی دیگر این ماجرا شارل هم قرار داشت که علی رغم تمام آنچه که درباره ی او از سمت اما گفته می شد ، او انسانی زحمت کش بود که فرصت زندگی کردن به شیوه ی اجتماع مدرن را نداشت و هر روز در این انزوا نیز بیشتر فرو می رفت. او مشتاق آن بود که زودتر بچه اش به دنیا بیاید. او به همین منظور کسب و کارش را نیز کمتر کرد و بیش تر سعی کرد که به کودک بپردازد و سعی کرد که به زندگی اما بپردازد تا که شرایط زندگی برای او آسان تر شود و بتواند سریع تر وضع حمل کند. اما بعد از مدتی بچه که به دنیا آمد ،گویی دوباره غمی بر غم های اما اضافه شد.

اما دوست داشت که یک پسر داشته باشد ، اما یک دختر به دنیا آمد. نام او را برث گذاشتند. پدر و مادر شارل برای چند روزی به دیدار آن ها آمدند و وقتی دیدند که اما کمی مریض احوال است تصمیم گرفتند که برای جند ماه از بچه مراقبت کنند تا که کمی زندگی بر اما و شارل آسان تر شود. اما در یکی از این روزها اما قصد می کند که برای دیدار بچه ی خودش به خانه ی پدر و مادر رفته و در آنجا بچه را ببیند. او به سمت خانه ی پرستار بچه حرکت می کند ودر میانه ی راه متوجه می شود که نای راه رفتن ندارد. این قضیه باعث می شود که از لیون بخواهد که او را در مسیر کمک کند.

آنها تا به خانه ی پرستار می روند و بچه را می بیند و پس از آن تصمیم می گیرند که برای برگشت کمی در کنار رودخانه با یکدیگر قدم بزنند. این قدم زدن دوباره احساسات را میان آن دو زنده می کند و کاری می کند که اما و لیون دوباره در یک فضای عاشقانه با یکدیگر قرار بگیرند و حرف هایی را ر د و بدل کنند که عمدتا عشاق به آن می پردازند. این مسئله بعدها کمی ریشه دواند و عمیق تر شد. در زمستان ها هر روز عصر در خانه ی آقای هومیس مجلسی برپا بود و بزرگان و دوستان به آنجا می آمدند. لیون نیز به آنجا می رفت و اما نیز اکثر روزها را به آنجا می رفت و سعی می کرد که در آنجا که هیچکس نمی تواند به آنها خرده ای وارد کند ، با لیون وارد مکالمه شود. آن ها هر روز عاشق تر و عاشق تر می شدند ، اما بعد ، با گذشت زمان گویی تنها یک عامل میان آن ها فاصله می انداخت و آن جرئت بود. هیچ کدام از آن دو جرئت آن را نداشتند که پا به ورطه ی عشق بگذارند و به آن یکی این مسئله را بیان کنند و همین مسئله باعث می شد که آن ها همیشه تا مرز عشق و عشق بازی با یکدیگر می رفتند و سپس همه چیز دوباره از نو شروع می شد.

اما برای این کار دست به دامان هر راهی زد.او پس از اینکه عشق و علاقه اش به لیون بی اندازه بسیار شد و فهمید که او ر ا بیار دوست دارد ، هر کاری کرد تا که در نظر او جذاب تر شود. اما هیچ کاری گویی موثر نبود. او وزن کم کرد. به خودش رسید. هزینه های گزافی برای لباس و قیافه اش کرد . اما هیج کدام نتوانست بند دهان لیون را باز کند و کلمه ی عاشقت هستم را به زبان بیاورد. اما بعد ، اما همه ی این ها در شرایطی در حال اتفاق فتادن است که اما یک بچه در بغل دارد و از سویی دیگر نیز شارل همه ی  زحمتش را برای بهبودی اما می کشد. اما ، دیگر اما آدم سابق نیست.  اما برای رسیدن به لیون ، به کلیسا می رود و در آنجا از خدواند می خواهد که به  لیون برسد. در همان روزی که به کلیسا می رود برای بچه اش حادثه ای پیش می آید ولی به دروغ ادعا می کند که بچه اش در حال بازی کردن بوده است و به زمین خورده است.

این عشق بری مدت ها به همین روال ادامه پیدا می کند ، تا اینکه روزی خبر می رسد که لیون برای ادامه تحصیل در رشته ی حقوق به فرانسه رفته است و تصمیم گرفنه است که برای همیشه در فرانسه بماند. این خبر برای اما بسیار دردناک بود ، اما گویی هر دوی انها به این نتیجه رسیده بودند که هیچ کدام جرئت عاشقی را ندارند. لیون به این دلیل که اعتماد به نفس کافی برای عاشقی با اما را نداشت پا جلو نمی گذاشت و از سوی دیگر نیز اما بخاطر بچه و شوهرش پا پیش نمی گذاشت. با این حال این عشق مسکوت می ماند و لیون به فرانسه می رود و اما دوباره به خلوت تنهایی های خودش بر می گردد.

اما برای مدت ها حال و روز خوشی نداشت.او در عشق لیون می سوخت و به هر جا که می رفت ، یاد لیون با او بود. او مدتی افسرده شد و از همه گوشه گرفت. اما طبیعی است که هر که از دیده رود ، لاجرم از دل هم می رود. در همین حین بود که او با مردی ثروت مند به نام رادولف برخورد می کند. رادولف که مردی پر نفود بود و علاوه بر ثروت بسیار بسیار هم خوشتیپ بود ، زندگی اما را دوباره به آشوب می کشد. اما این بار شدیدا عاشق رادولف می شود. رادولف نیز که از زیبایی اما خیره مانده بود تصمیم گرفت که او را عاشق خود کند. اما حقیقت گویی چیز دیگری بود و رادولف یک ادم شیاد بود که ادای عاشق ها را در می آورد. با این اوصاف، نمی توان گفت که هیچ انسانی از روز اول به خیلی از مسائل پی ببرد.  این مسئله اما مثل لیون نشد. رادولف کارش را بلد بود. در یکی از مهمانی هایی که یک جشن شکرگزاری هم محسوب می شد ، رادلف ، اما را به یک اتاق خلوت برده و از او می خواهد که همراهش شود تا که مراسم را از پنجره ی عمارت به تماشا بنشیند.

به آنجا که می روند ، رادولف اعتراف به عشق اما میکند و آنقدر با اما صحبت می کند که اما دلش را به او می بازد. اما نمی دانست که چطور باید از خودش در برابر حرف های رادولف محافظت کند. او رام رادولف شد و تن به عشق او داد. اما این قضیه آن شب صورت عیانی به خود نگرفت. بلکه شش هفته بعد ، زمانی که هیچ خبری در این شش هفته از رادولف نبود ، ناگهان سر و کله اش پیدا می شود و سعی می کند که دل اما را بدست بیاورد. اما ابتدا با او سرد برخورد می کند ، اما تفاقی این میان می افتد که همه چیز را به کلی تغییر میدهد. رادولف به اما پیشنهاد میدهد که یک اسب سواری را با او تجربه کند. اما ابتدا مخالفت می کند، اما شارل که می دانست اما از این کارها خوشش می آید ، به او اصرار می کند و اما نیز با اصرار شارل به سراغ اسب سواری می رود. آن دو سوار یک اسب کرایه شده توسط رادولف می شوند و شروع به تاختن می کنند. این صحنه دقیقا چیزی بود که اما در کل زندگی اش خواستار آن بود.

یک رابطه ی رویایی با شکل و قیافه ی داستان هایی که در کودکی و نوجوانی خوانده بود. اما که این شرایط را دید ، رابطه اش را بصورت عیان با رادولف شروع می کند. او همه ی قواعد زندگی اش را به هم می زند و دیگر هیچ مانعی پیش راه خودش نمی بیند. او به گونه ای با رادولف روی هم می ریزد که این خبر به گوش همه ی شهر می رسد.اما این میان باز هم شارل بیچاره هیچ نمی داند و هیچ نمی گوید. رادولف و اما کارشان بالا می گیرد. آن ها قصد می کنند که از شهر فرار کنند اما در لحظه ی آخر ، رادولف ، اما را جا می گذارد و حق نیز گویی با رادولف بود. چرا که رادولف اما را برای لذت جنسی می خواست و هیچ علاقه ای به خود او نداشت و از نظر او کسی که همسر و دخترش را تنها بگذارد ، روزی او را نیز کنار خواهد گذاشت. پس او را ول کرد و این رها کردن او برای اما جنون را به بار آورد. او راهی بیمارستان شد و مدتی بستری ماند.پس از ان گویی دیگر دنیا برایش معنا نداشت ، چرا که عشق بازی هایی با رادولف کرده بود که برای همیشه در خاطرش مانده بود و بخشی از زندگی رویایی او شده بود.

اما باز هم این پایان داستان فلوبر نیست و مادام بواری یک بخش دیگر نیز دارد که آخرین بخش داستان و دردناک ترین بخش آن است.  در گیر و دار بیماری های روحیِ اما ، لیون دوباره به شهر بر می گردد. لیون این بار با کوله باری از تجربه که از فرانسه و درس خواندن در فرانسه کسب کرده بود به شهر محل زندگی اش یونویل بر می گردد و این بازگشت داغ یک عشق قدیمی را دوباره زنده می کند و زمزمه های عشق اما و لیون دوباره این میان می پیچد.این بار اما دیگر خبری از آن پنهان کاری ها نیست.این بار اما دیگر کسی قرار نیست که عشق خودش را از دیگری پنهان کند. چرا که لیون دیگر می دانست که چطور باید از یک زن در خواست عشق و رابطه کند.

لیون از اما در خواست عشق کرد و این دو وارد یک عشق جنون آمیز شدند. امابا خود یک تصمیم بزرگ گرفت. او با خود تصمیم گرفت که بدون اینکه به سرانجام این عشق فکر کند ، انتقام تمام سالهایی که عمر خویش را برای زندگی با شارل تلف کرد را از دنیا بگیرد. خبر عشق این دو این بار تمام شهر را پر کرد. این بار او هر چه آبرو داشت از بین برد و همه را به نام لیون زد. او برای لیون مدام ریخت و پاش می کرد و کادوهای گران قیمت می خرید. او اینقد به این ریخت و پاش ها ادامه داد تا که روزی در منجلاب قرض های زندگی اش ، اموالش از طرف قانون مصادره شد و لیون حتی خم به ابرو نیز نیاورد. اما در راه عشقی که به لیون داشت و هر روز نیز عشق جنون آمیز تری می شد ، همه ی زندگی اش را از دست داد. تقریبا هر چه که به دست آورده بود را از دست داد و هر چه آرزوی آن را هم داشت ، هیچ گاه بدست نیاورد. او پس از مدتی با دیدن دلسردی های لیون و از سویی خرج های سنگینی که روی دست خودش گذاشته بود و از همه مهم تر آبرویی که دیگر برایش نمانده بود ، تصمیم می گیرد که  …… .

اگر دوست دارید بدانید که عاقبت زندگی شارل و اما چه می شود ، دیگر باید سراغ خود داستان بروید و اصل داستان را مطالعه کنید. امیدواریم که یادتان نرفته باشد که ما در تیم مطالعاتی تیموری حکم یک موتور محرک برای تحریک کردن شما و رفتن شما به سمت صد رمان برتر را داریم و این کار را سعی می کنیم مبتنی بر متد روز انجام دهیم و همه ی جوانب را به بهترین شکل برایتان پیاده کنیم. حال دیگر نوبت آن است که کتاب را دست بگیرید و پایان قصه را با چشم های خودتان به تماشا بنشینید و مطالعه کنید.

تحلیل شخصیت های رمان مادام بواری

داستان مادام بواری  شخصیت های قابل توجهی دارد که هر کدام بار بخشی از داستان را به دوش می کشند. هر چند که رمان مادام بواری بر اساس یک خط داستانی رویداد محور پیش می رود و به قولی حادثه محور است ، اما از سویی دیگر نیز می توانیم به جرئت بگوییم که شخصیت های مکمل آن در طول داستان نقش بسزایی در برجسته شدن نقش اصلی این رمان داشته اند و از این رو می توان هر کدام از آنها را تحلیل کرد. تحلیل هایی که برای شخصیت ها شکل می گیرد ، می تواند به شکل های متفاوت باشد.

شما می توانید تحلیل های روانشناختی داشته باشید. می توانید تحلیل ادبی داشته باشید ، اما باید بگوییم که بهترین نوع تحلیل شخصیت ها این است که ابتدا به فضای ذهنی نویسنده سفر کنیم و سپس تحلیل کاراکترها را انجام دهیم. ما در این بخش یعنی تحلیل شخصیت ها  ، سعی خود را بر آن گذاشته ایم که تا می توانیم به اعماق زندگی گوستاو فلوبر سفر کرده و او را در زمان خودش به همراه داستان خارق العاده اش ، یعنی مادام بواری مورد تحلیل و بررسی قرار دهیم .شما نیز می توانید برای این مطالعه ی این بخش دو رویکرد داشته باشید.

نخست اینکه پیش از مطالعه ی کتاب ، تحلیل این شخصیت ها را مطالعه کنید و بنای خود را بر آن بگذارید که در طول مطالعه ی این رمان با پیش فرض هایی که در این بخش به دست می آورید ، بسیار هدفمند و تحلیلگرانه این رمان را بخوانید و یا اینکه رویکرد دوم را انتخاب کنید. یعنی آنکه بگذارید پس از خواندن کتاب و مروری بر تمامی شخصیت های این کتاب ، آنگاه نظر خودتان را با نظری که ما در این بخش تحلیلی برایتان ارائه داده ایم تطبیق دهید و بنیید که چه میزان نظر شما و نظر گوستاو فلوبر در نوشتن مادام بواری  هم سو بوده است.

به هر طریق هر کدام از این رویکردها را در پیش می گیرید ، حتما و حتما به این بخش سری بزنید. چرا که تحلیل شخصیت ها باعث می شود که شما نیز یک تحلیل جامع از بخش های مختلف داستان داشته باشید و این بخش های مختلف این امکان را به شما میدهند که شما برای همیشه رمان را در خاطر بسپارید. پس حتما بخش تحلیل شخصیت ها را جدی بگیرید. اما همانطور که گفتیم ، شخصیت های داستان مادام بواری  نسبت به دیگر داستان هایی که در این بخش بررسی کردیم ، بسیار ساده تر و خطی تر نگارش شده اند.

عمدتا افراد این داستان نقش های کوچک اما تاثیر گذاری در طول داستان داشته اند _ به جز شخصیت های اصلی که در ادامه با آن ها آشنا خواهید شد _  اما دیالوگ هایی که آن ها بیان می کنند باعث نقش تاثیر گذار آن ها می شوند. پس  می توانیم از این بخش هم یک درسی داشته باشیم و آن این است که شخصیت پردازی ها در یک داستان حتما لزومی به مدت زمان حضور یک شخصیت در یک داستان ندارد بلکه شما می توانید در کوتاه ترین زمان ممکن و تنها با اشاره به این امر که دیالوگ های خوبی را به کار ببرید و یا فضاسازی مناسب داشته باشید ، یک شخصیت پردازی بی نظیر و ماندگار داشته باشید و داستان تان را پیش ببرید. این هدفی است که شما باید دنبال کنید. چه در حوزه ی داسنان نویسی و چه در حوزه ی نقد ادبی توجه به این نکته می تواند به شما بسیار کمک کند.

اما بواری

نخستین شخصیتی که قصد داریم آن را مورد بررسی قرار دهیم ، اما بواری است. اما بواری به قطع هسته ی مرکزی رمان مادام بواری است و نام مادام بواری نیز به خاطر حضور اما بواری در این داستان ، روی جلد به چاپ رسیده است. پیش از اینکه وارد تحلیل این شخصیت بشویم ، دو تجربه ی بسیار جالب از نگاه کاربرانی که این رمان را خوانده اند و نظرات شان را با ما به اشتراک گذاشه اند ، خدمت شما تقدیم می کنیم که کمی فضا تلطیف شده و سپس به سراغ تحلیل این شخصیت اصلی رمان می رویم. یکی از نظرات مربوط به خوانش کلمه ی  ” اِما ” در طول داستان بوده است. متاسفانه نسخه هایی که در بازار وجود دارد ، همگی ” اِما ” را  ” اما ” نوشته اند و مخاطب مدام بین اما ، که یک حرف ربط است و شخصیت اما دچار مشکل می شود.

هر چند که این مسئله نیز دامن گیر ما هم شده است و ما نیز برای سهولت امر مدام بجای گذاشتن کروشه و پرانتز از اما استفاده کرده ایم ، اما با این اوصاف ، اما ، اِما است و شما نیز سعی کنید که این رنج را به جان بخرید و گویی دیگر چاره ای نیست.اما بعد نقطه نظر دوم ، مربوط به سیر داستان است. اِما از آن شخصیت هایی است که حرص مخاطب را در می آورد. کارهایش ، رفتارش و هر آنچه که او در طول رمان انجام میدهد ، گویی ذره ذره قرار است که جان مخاطب را بالا بیاورد و او را به حد جنون برساند و یکی از مخاطبین حتی به این نکته اشاره کرده بود که خوانش این رمان برای او از سخت ترین کارهای عمرش بوده و چندین باری آن را کنار گذاشته است و دوباره از نو شروع کرده است به خواندن آن. اما به هر طریق ، باید بگوییم که این رمان یکی از بزرگترین رمان های هدفمند و تاثیر گذار در علوم مختلف از جمله روانشناسی است و خد شخصیت اما نیز بارها و بارها در کتاب های مختلف نقد ادبی توسط روان شناسان بسیار معروف مورد بررسی قرار گرفته است.

اما بعد ، به سراغ تحلیل این شخصیت می رویم. شخصیت اما یک دختر روستایی است که در گذر عمر خود با مردی به نام شارل آشنا می شود و با او زندگی مشترکی را آغاز می کند ، اما از شروع زندگی گرفته تا به پایانی ترین نقطه ی رمان ، شاهد آن هستیم که او تنها نام یک زندگی مشترک را به دوش می کشد و هیچ میلی به زندگی خود ندارد. برای اینکه این عدم علاقه و بی میلی را کمی مورد بررسی قرار دهیم باید بگوییم که او با اینکه در روستایی دور متولد شده و در آنجا بزرگ شده است ، اما اندیشه های بزرگی دارد و به زندگی رویایی ثروتمندان فرا شهری ، چیزی شبیه به همان اصطلاح لاکچری خودمان فکر می کند. منشا این تفکرات رمان ها و داستان های عاشقانه ای است که وی در دوران کودکی و نوجوانی خوانده است و نسبت به هر کدام از وقایعی که در این دنیا اتفاق می افتد ، یک برداشت رمانتیک در ذهن دارد که خب طبیعتا مقدار کمی از آن به دنیای حقیقی پیوند می خورد و همین عدم اتصال و یا عدم پیوند دنیای خیال با دنیای حقیقت در مادام بواری از او انسانی بسیار گسسته بوجود می آورد که شرح آن را در ادامه با یکدیگر می خوانیم.

نخستین تحلیلی که می توانیم بر روی این شخصیت داشته باشیم ، تحلیلی ست که بسیاری از منتقدین بر روی خود شخصیت فلوبر و خلق کاراکتری به نام مادام بواری در طول داستان داشته اند. آنها به این مسئله معتقدند که خلق شخصیت مادام بواری برای فلوبر به منزله ی استفاده از یک ابزار داستانی به منظور نقد جنبش رمانتیسم در آن دوره ی ادبی بوده است. در واقع فلوبر یکی از آن افرادی بود که به باور رومانس و از سوی دیگر جنبش رومانتیسم نقد فراوان داشت. این نقد از آن سو شکل می گرفت که وی خود یک روانشناس بسیار قهار بود.

شاید هیچ منبع آکادمیکی مدرکی دال بر علم او در حوزه ی روانشناسی ارائه نکند ، اما به قطع آثار او و نوع نوشتار او نشان از این دارد که وی یک روانشناس بزرگ است و خود روانشناسان مطرح در جهان نیز این امر را تایید می کنند که او یک انسان شناس ، شخصیت شناس و روان تحلیل گر بزرگ در حوزه ی ادبیات بوده است و به خوبی انسان را می شناخته است. از این رو ، وی فاصله ی میان آنچه که رومانتیسم بعنوان یک ایده ی توهم آمیز در ذهن انسان بوجود می آورد ، تا آنچه که در جهان حقیقی برای انسان ها رخ میدهد را یک مسئله ی بسیار بحرانی برای انسان می داند و آن را دلیل فروپاشی تمام ارزش های اخلاقی شخصیت مادام بواری می داند.

همانطور که می دانید واژه ی رمانتیک ریشه در یک تفکر به نام رمانتیسم دارد. تفکری که جهان را غرق در یک خیال عاشقانه می بنید. شاید شما هم با این باورها روبرو شده باشید که هر روز صبح در انتظار شاهزاده ای بر روی اسب سپید باشید. یا اینکه عشقتان در یک نگاه صورت گیرد. یا بعد از زندگی برای مدت ها تنها با بوسه های همسرتان از خواب بیدار شوید و با نور مهتاب و لالایی امواج دریا به خواب بروید. این ها همه نماد و المان های رمانتیسم است. این جنبش بخشی از ادبیات بوده است و هنوز هم می باشد. اما فلوبر آن را مورد نقد قرار میدهد.

چرا که معتقد است که اگر ما ادبیات را حتی به عنوان یک عامل سرگرم کننده در زندگی در نظر بگیریم و بر این باور باشیم که افراد تنها به قصد سرگرمی به سراغ ادبیات می روند ، باز هم شاهد آن خواهیم بود که گوشه ای از ذهن بشر درگیر ادبیات خواهد شد و ادبیات روی او تاثیر خواهد گذاشت. با این اوصاف ، باید همیشه مراقب این امر باشیم که آنچه که در ادبیات داستانی برای نوشته های ما رخ می دهد ، انعکاسی است از آنچه که در آینده ی نه چندان دور در اجتماع دور و بریان خود خواهیم دید.

پس باید به هوش بود و هوشیار بود که هر چه بر روی کاغذ نوشته می شود ، بخشی از تفکر یک جامعه را شکل میدهد و باید هوشمندانه نوشته شود . این ها تنها بخشی از نظرات فلوبر در باب رمانتیسم است ، اما می توان این ادعا را مطرح کرد که این خلاصه مطلب ، لب مطلب فلوبر در باب نقد رمانتسیم را به شما می رساند. در واقع فلوبر به زبان ساده می گوید که اگر قرار است خوراک ادبی در اختیار مردم قرار دهیم ، خوراکی در اختیار او بگذاریم که فاصله ی آن با حقیقت قابل لمس باشد و مرز بندی های مشخصی در بین آن وجود داشته باشد.

این گفته ی فلوبر ، شاید به نوعی یک انقلاب نیز در ادبیات بوجود آورد ، چرا که او اثری خلق کرد که همه گیر شد و در آن تیر نخست به قلب نویسندگان رمانتیک می نشست ، زیرا تنها آنان بودند که از المان های حقیقی چون عشق ، مسائل توهم آمیزی خلق می کردند که فاصله ی میان حقیقت و رویا را بسیار کوتاه می کرد و گاها در هم می آمیخت به گونه ای که روان مخاطب قادر به تشخیص مرزهای تفکیک این دو قوه نبود و همین امر باعث اختلالات بسیاری در مخاطبین می شده است.

به زبان ساده ، فلوبر معتقد بود که زیاد عاشقانه نوشتن و فریب دادن مردم با داستان هایی که هیچ ریشه در واقعیت ندارند ، باعث می شود که مردم با حقیقت فاصله بگیرند و مانند همان داستان ها در ذهن شان دنبال چیزهای خیالی باشند.این اتفاق رفته رفته باعث می شود که انسان دچار یک سردرگمی بشود و نتواند خودش را با جهان تطبیق بدهد و در آخر ممکن است عاقبتی چون مادام بواری در انتظار او باشد.

اما بعد ، وجه بعدی که می توان به تحلیل آن پرداخت ، جایگاه خود مادام بواری در داستان است. او شخصیتی است که زیبا است و در همه حال این زیبایی مردان را به او جذب می کند و این جذاب بودن برای او بسیار دلربا است. اما مسئله ی اساسی و اصلی او ذکر این نکته است که او برای رسیدن به زندگی دلخواه و رویایی خودش باید همیشه میان دو مسئله یعنی اخلاق و ثروت ( که نماد زندگی رویایی اوست ) ، یکی را انتخاب کند و او همیشه به این دلیل که حس شرمساری از زندگی خود با شارل داشته است ، راه دوم را انتخاب می کرده و به همه ی مواضع اخلاقی یک زندگی مشترک و گاها خود انسان ، پشت پا می زده است.

شاید این مسئله نیز بسیار ریشه در خط فکری او در زندگی دارد. این بار هم باز نقش رمانتیسم را می بینیم ، اما این بار رمانتیسم و مذهب در زندگی او نقش منفی گذاشته اند. شاید دیگر بعدی که بتوان نقد را در باب این شخصیت مورد بررسی قرار داد ، ذکر این نکته است که چه میزان رمانتیسم و زندگی توهم آمیز با دین ارتباط داشته و از سوی دیگر ، چه میزان دین در سردرگمی و افول انسان ها می تواند نقش داشته باشد. البته این امر را بگوییم که این نظر تیم مطالعاتی تیموری نیست و فلوبر به این امر معتقد است ، با این اوصاف ما تنها راویانی هستیم که قصد داریم پشت پرده ی تفکر ادبیات قرن نوزدهم را در دل این رمان به تصویر بکشیم. فلوبر به این امر اشاره می کند که زندگی در صومعه ، که یکی از شاخه های تفکر رمانتیسم یعنی عشق حقیقی و یا ایثار در راه خدا و زندگی عاشقان حقیقی است ، یکی دیگر از آفت های این باور است که ریشه در جریان های مذهبی دارد. شاید برای نخستین بار باشد که این چنین نتیجه گیری از دل این رمان حاصل می شود ، اما می توان این چنین گفت که مذاهب در جهان از دوره ای که شروع به گسترده تر شدن کرده اند ، از رمانتیسم برای عوام فریبی بهره گرفته اند.

داستان هایشان ، معجزات شان و هر آنچه که در آموزه های آنان از قبیل بهشت و جهنم است ، همه ردی از رمانتیسم دارد و رمانتیسم را شامل می شود. این مسئله به شدت در مادام بواری و شخصیت اما نمایان است. زمانی که وی به صومعه می رود و تحت تاثیر مذهب به زاری می پردازد و همه چیز را در راه عشق به خداوند  ( به قولی ) فدا می کند ، گویی بخشی از وجود او که استقرار به اندیشه است از بین می رود ، هر چند که وی بعدتر این مسئله را کاملا منکر می شود و به کل از صومعه بیرون می زند و تبدیل به یک دختر مدرن می شود ، اما ریشه های باور رمانتیسم و تاثیر مذهب به آن جا کشیده می شود که وی دوباره برای درخواست یکی از معشوقه های پنهانی خود به کلیسا می رود. شاید روزی کسی پیدا شود و از دل این رمان ابعاد مذهبی تاریخ ادبیات قرن نوزدهم را مورد بررسی قرار دهد.

اما وجهه ی بعدی برای تحلیل این شخصیت ، تحلیل شخصیت مبتنی بر اتفاقات اجتماعی است. یکی از تکنیک هایی که نویسنده برای هر چه پخته تر شدن داستانش به آن میل می کند و از آن بهره می گیرد ، تکنیک بهره گیری از شخصیت ها با توجه به المان ها و فاکتورهای اجتماعی عصر خویش است. یعنی آنکه نویسنده برای شخصیت سازی و به نوعی تیپ سازی کاراکتر رمان خود ، از المان ها و فاکتورهایی برای پردازش استفاده می کند که حرف و سخنی اجتماعی در آن نهفته باشد. بعنوان مثال ، سرگشتگی مادام بواری یکی از المان ها و فاکتورهایی است که جامعه ی قرن نوزدهم اروپا با آن روبرو بوده است.

مادام بواری و یا همان اِمای قصه ی ما ، زنی است که تمام رخ شمای کلی جامعه ی قرن نوزدهم را در قامت یک زن برای ما نشان میدهد. در واقع زنی که در قرن نوزدهم در غرب زندگی می کرده است به همان اندازه مانند مادام بواری ، سرگته و در رویا و صد البته در زنجیر بوده است. چیزی که بسیاری از منتقدین ادبی به آن اعتقاد دارند و بارها و بارها از آن صحبت می کنند این است که : ” مادام بواری ، شاید به ظاهر در نظر عوام یک زن خیانتکار است ، اما واقعا بخش عظیمی از آنچه که او را به این راه کشانده است و او زندگی بسیار آشفته ای را تحمل می کند ، تقصیر او نیست و به کل نادیده گرفته شده است. مادام بواری ، زنی است که در سودای رسیدن به زندگی بورژو ها و ثروتمندان ، از هر آنچه که این میان به چشم اخلاق و یا هر چه دیگر بوده است ، می گذرد.

این دقیقا مسئله و نکته ای است که مادام بواری را احاطه کرده است. زن قرن نوزدهم ، زنی است که در گیر و دار اختلاف طبقات اجتماعی با یک مرز بسیار مشخص و تفکیک شده ، یا در اعیان حضور داشته است و یا در رعیت ها. همانطور هم که داستان را خوانده اید ، اِما یک رعیت زاده بود و برای پر کردن این فاصله ی طبقاتی که به او فرصت عادلانه زیستن را نمی داده است ، دست به چنین کارهایی می زند. ” . شاید این نوع نگاه به هیچ وجه از اِما بر نیاید و مخاطب فکر کند که به هیچ وجه او چنین اندیشه ای سیاسی نداشته است ، اما بعد ، باید گفت که فلوبر بعنوان یک نویسنده ی آگاه به مقوله ی روانشناسی دیدی گسترده تر از این در اختیار داشته است و به این امر فکر کرده است که انسان حیوانی سیاسی است و حتی اگر انسانی میل به دوری از سیاست هم کند ، در آن گرفتار است. حال مسئله ی ثروت گرایی و اختلاف طبقاتی بیش از اینکه یک اثر سیاسی داشته باشد ، اثرات اجتماعی دارد و قربانیانی چون اِما حاصل این معضل اجتماعی هستد .

می توان اما را به گونه های دیگر و از جنبه های مختلف دیگر نیز بررسی کرد ، بعنوان مثال این که او یک مادر بود ، اما مادری که بیش از هر چیز خودش را در معرض توجهات قرار میداد. این البته ، محل اختلاف بسیاری است.عده ای معتقدند که اما ، مادری بود که مسئولیت پذیر نبود و عده ای دیگر معتقدند که ” اِما ” خود هنوز نیاز به یک مادر برای گرم در آغوش گرفتن احساساتش داشت.اگر بخواهیم نظر شخصی را وارد این قضیه کنیم باید بگوییم که نکته ی دوم به ظاهر درست تر است ، چرا که ما در طول داستان می بینیم که آنچنان امیال عاطفی درونی اِما ، او را احاطه کرده است که وی دیگر به نقش مادری نمی پردازد و حتی زمانی که این خبر را می شنود نیز با ناراحتی بسیار گل عروسی خود را می سوزاند. در مورد نکته ی اول ، یعنی مسئولیت ناپذیری او اگر بخواهیم صحبت کنیم ، باید لاجرم به مسئولیت ناپذیری یک خانواده یعنی هم شارل و هم اما بپردازیم. شاید بتوان تنها نکته ی اخلاقی ای که در پایان تحلیل شخصیت اما بواری مورد بیان قرار داد ، ذکر این نکته باشد که ” اما ” ، به ما می آموزد که هیچ گاه تا زمانی که درون خویش را نشناخته ایم ، برای ازدواج اقدام نکنیم و از آن مهم تر هیچ گاه برای رهایی از وضعیت فعلی تن به ازدواج ندهیم و از همه مهم تر ، در زندگی با هر انسانی چه دوستش داریم و چه نه ، برای بچه دار شدن تصمیمات بسیار منطقی تری اعمال کنیم. اگر ما درون خویش را درست و حسابی نجوییم و آن را با ارزش پیدا نکنیم ، آن گاه شاید روزی چون بواری ، تن به فروش تن بدهیم تا که تنها زنده بمانیم.توصیه ی تیم مطالعاتی تیموری این است که از مادام بواری و شخصیت اما بواری در سهای زندگی بسیاری می توان گرفت ، پس استفاده کنید.

شارل بواری

شارل بواری دیگر شخصیتی است که قصد داریم در طی تحلیل شخصیت های این رمان ، یعنی رمان مادام بواری ، آن را مورد بررسی قرار دهیم. شارل بواری پزشک حاذقی است که دارای خلقیات خاصی می باشد واز همه مهمتر اینکه وی شوهر رسمی اما بواری است. شارل بواری در طول این داستان نقش مکمل دارد. او در واقع دریچه ای برای مخاطب باز می کند تا که زندگی مادام بواری در آن روایت شود. اگر بخواهیم یک مقدار دقیق تر در این مورد صحبت کنیم باید بگوییم که اگر به ساختار داستان توجه کرده باشید ، شارل ابتدا به امر انسانی است که هیچ اختیاری از خودش ندارد. در واقع او انسانی است که مدام تحت سرکوفت های پدر و مادر خویش قرار می گرفته است و پدر و مادر او برای او تصمیم گیری می کردند.

این مسئله باعث شد که شارل انسانی بی عرضه و احمق بار بیاید. اما همه ی این صفات در کنار صفتی به نام صداقت قرار گرفته اند. با این اوصاف ، او اولین زندگی اش را با زنی بیوه و به دستور مادرش آغاز می کند ، اما پس از مدتی همانطور که در داستان مشاهده می کنید ، این زندگی از هم می پاشد و روایت دیگری این میان شکل می گیرد.

او عاشق اما می شود و اما به این منظور که شارل نقطه ی رهایی خوبی برای رهایی از زندگی سطح پایین و پرتاب به سمت زندگی رویایی بوده است ، او را انتخاب می کند که در این امر نیز با شکست مواجه می شود. در هر صورت می توان اینطور گفت که شارل کسی است که صادقانه اما را دوست دارد ، اما این عشق صادقانه را نمی تواند بروز دهد و یکی از کسانی که روی زندگی اما تاثیر فراوان گذاشت در جهت سردرگمی بیشتر و عدم رضایت از زندگی خود شارل بوده است.

شاید بپرسید که چطور این اتفاق افتاده است ، او که یک پزشک بزرگ بود و از همه جهت نیز اما را حمایت می کرده است و از سویی دیگر نیز او از صمیم قلب عاشق اما بود. اینجا دقیقا نکته ای به میان می آید که بیش از یک قرن منتقدین ادبی روی آن صحبت کرده اند و هنوز هنوزه نیز روی این مسئله در علوم مختلف با ارجاع به این کتاب بحث به میان می آید و مورد بررسی قرار می گیرد. ما در این رمان ، شارل را در دو نقش می بیننم. نقش یک پزشک و نقش یک همسر. او در پزشکی نقشش را به بهترین شکل ممکن انجام میدهد و سعی می کند که همیشه آن پزشکی که باید باشد را به بهترین شکل ممکن به منصه ی ظهور برساند. اما نقش شوهری خویش را آنچنان که باید و شاید به ثمر نمی رساند. او عاشق اما است ، اما ردی از این مسئله در نوع رفتار عاشقانه و رمانتیک با اما نمی بینیم.

او حتی در رابطه ی زناشویی نیز کم می گذارد. او حتی در جریان خیانت های اما نیز ، در باغ نیست و از آن مهم تر نیز ، زمانی که می فهمد همسرش خیانت کرده است نیز تنها غصه برایش می ماند و واکنشی جز غصه خوردن در پیش ندارد.

شارل نیز تقصیری به دوش ندارد. او انسانی صادق است ، اما زندگی کردن را بلد نیست و از آن مهم تر اینکه زندگی کردن با یک انسان در قامت یک شوهر را هیچ نیاموخته است. یکی از درسهای بزرگی که فلوبر به انسان ها از طریق این رمان میدهد ، این است که زندگی زناشویی و مهر و محبت مسئله ای کاملا آموختنی است. انسان ها نباید هیچگاه این تصور را داشته باشند که عشق به درون آن ها بیاید. بلکه آن ها باید راهی برای عشق در درون باز کنند و عشق را در درون خود بسازند.

فردی مثل شارل ، هیچگاه عشق و زندگی کردن را نیاموخته بود و طبیعتا گرفتاری های آن را نیز به جان خرید. از سوی دیگر اما باید به این مسئله نیز اشاره کرد که حتما پدر ها و مادرها در نوع تربیت فرزندان دقت کنند.شارل نیز مثل همه ی آدم ها این هوش و این عرضه را داشت که یک زندگی خوب داشته باشد. چرا که به لحاظ پزشک بودن ، او یک پزشک بود. به لحاظ عرضه داشتن ، او توانسته بود شهرت خوبی برای خودش فراهم کند و از همه مهم تر اینکه با جایگاهی که برای زندگی شخصی خودش خلق کرده بود توانسته بود دل اما را ببرد.

اما این میان تنها یک حلقه ی مفقوده در زندگی شارل تا به پایان عمر او را از زندگی عاطفی محروم کرد و آن عدم تربیت صحیح عاطفی در زندگی مشترک و زندگی فردی بوده است. شارل هیچگاه بی عرضه متولد نشد ، بلکه مانند همه ی آدم ها در شرایطی مشابه پا به جهان گذاشت ، اما بی عرضه به بار آورده شد.این خطای کار بود.

یکی از نکات جالبی که ما با آن در این رمان دست و پنجه نرم می کنیم ، ذکر این نکته است که همه ی شخصیت های داستان به گونه ای هم مقصر و هم بی گناه اند. این یکی از زیباترین پارادوکس هایی است که در جهان ادبیات می توان ردی از آن مشاهده کرد.

هومیس

هومیس یکی از ثروت مندان و صاحب منسبان شهر یونویل است. او پس از اینکه شارل تصمیم می گیرد برای درمان اما به یونویل برود ، بسیار به او کمک می کند که جایگاهی در شهر بدست آورد و تبدیل به یکی از پزشکان نامی شهر شود. در باب شخصیت هومیس ذکر همین نکته بس که او شخصیتی خود خواه دارد و بسیار هم حراف است. او دوست دارد که  در باب او حرف زده شود و به هیچ وجه نیز گفته ی کسی را مورد قبول واقع نمیدهد و بسیار خود رای است.از سویی او یکی از قطب های درگیر میان مذهب و بورژوازی است. او مدام با کشیش شهر بر سر این که مذهب چیر بیخودی است و هیچ سودی برای جامعه ندارد ، بحث می کند. هومیس به جد یکی از ستون های نقد اجتماعی در رمان فلوبر است.

لیون

لیون دیگر شخصیت تاثیر گذار در داستان مادام بواری است. شاید ابتدایی ترین مقصد و آخرین مقصد از عشق های مادام بواری به لیون برسد. لیون یک کارمند قانون است که در جریان دیدارهایی که با اما و همسرش داشت ، عاشق اما می شود و این اتفاق متقابلا از سوی اما نیز می افتد. چرا که لیون کسی بوده است که به داستان های عاشقانه بسیار علاقه داشته است و از سوی دیگر نیز با گفته های عاشقانه باعث می شده است که اما را بیش از هر چیز تحریک به تجربه ی عشق دیگری کند. بهر طریق پس از مدت ها این عشق شکل می گیرد. اما کم رویی هر دو طرف این عشق ، باعث می شود که هیچ کدام جرات گفتن آن را به یکدیگر نداشته باشند.

تا اینکه به هر طریق لیون راهی پاریس برای ادامه تحصیل می شود. این میان یک فاصله ی طولانی میان این دو می افتد ، اما بعد ، لیون پس از سالها تصمیم به بازگشت به یونویل را می گیرد. وقتی که او بر می گردد ، جرقه ی عشق آن دو دوباره زده می شود و آن دو دوباره به یکدیگر می پردازند.این بار اما لیون قدرت آن را دارد که عشقش را بیان کند  و این عشق این میان شکل می گیرد و همه چیز را نابود می کند.

اما مسئله ای که باید به آن در تحلیل شخصیت لئون پرداخت ،ذکر این نکته است که مدرنیته ، گاها موجب سقوط اخلاق در انسان ها می شود. لیون بعد از اینکه به پاریس می رود و جامعه ی آن جا را تجربه می کند به این احساس جرات پیدا می کند که به زنی شوهر دار پیشنهاد روابط بدهد. روابطی که در جامعه ی غرب نیز کاملا غیر اخلاقی بوده است.

از سویی  دیگر نیز باید به این نکته اشاره کرد که منتقدین ادبی گفته اند که  : “فلوبر در داستان مادام بواری و لیون ، سعی کرده است که عالیترین صورت عشق و رومانتیسم را بگنجاند و بگوید که ادبیات رمانتیسم می تواند تا به این حد و اندازه نیز گسترش پیدا کند و تبدیل به یک عشق آتشین بشود ، اما در نهایت آنچه که برای رمانتیسم پیش می آید ، هر جایی شدن بواری و دلسردی لیون است. ” . پس بعنوان نتیجه ی آخر می توان این چنین گفت که عشق های آتشین ، به همان اندازه که زود شعله ور می شوند ، زود نیز خاموش می شوند و جنبش رومانتیسم نیز همیشه در اوج بورژوازی شکل می گیرد ، حال این سرمایه داری یا به لحاظ مادی مطرح می شود و یا معنوی که در هر دو صورت ما یک شکست را از دید فلوبر به تماشا نشسته ایم.

این داستان یک سری از شخصیت های فرعی دیگر را نیز همراه خود دارد :

رادولف

نخستین کسی که توانست هوش از سر اما ببرد و اما را وارد بازی سرمایه دارها کند ، رادولف بود. او انسانی به شدت مغرور بود و هیچ اندیشه ای جز سو استفاده جنسی از اما نداشت.

لراکس

یک سودجو و یک تاجر کثیف ، که اما را به دردسرهای مالی بسیاری انداخت. او کسی بود که برای اما هدیه های بسیار گران بها را که برای لیون می برد ، تامین می کرد و برای او قرض های سنگین و نزول های سنگین تعیین می کرد و در آخر نیز باعث شد که اما بخاطر این امر که لراکس تمام اموال او را توقیف کرده است ، دست به خودکشی بزند.

بورنسین

کشیش شهر است. او بیشتر عمرش را به تمرکز بر روی مسائل دنیایی سپری کرد تا مسائل روحانی. او یک دین گرای واقعی است ، اما به ظاهر بعضی منتقدان بر این باورند که او آنچنان که باید و شاید به دین اعتقاد نداشته و صرفا برای امرار معاش این کار را می کند. با این حال او و هومیس همیشه بحث های بسیاری بر دین می کرده اند که نماد و المان جنگ مذهب و سرمایه داری بوده است.

برث

دختر شارل و اما است. او از کودکی با یک وضعیت نابهنجاری در زمینه ی عاطفی بزرگ شده است و سختی های بسیاری را در زندگی به جان خریده است.

پدر و مادر بواری

پدر و مادر شارل را شامل می شوند. این دو انسان های خودخواهی بودند که زندگی شارل را از هم پاشیدند.

هلویسه

همسر اول شارل بود. او یکی از بیوه زنان شهر بود و انتخاب او برای شارل توسط مادر شارل صورت گرفت. شاید اگر بخواهیم حقیقت امر را بگوییم باید به این نکته اشاره کنیم که هلویسه یکی از کسانی بود که در بی عرضگی شارل و در عدم آموختن عشق تاثیرات بسیاری داشت. چرا که او اصلا یک بیوه بود. میلی به شارل جز از همان عشق و علاقه های قلبی بی عمل نداشت و البته او در تمام مدت سعی می کرد که به شارل دروع بگوید و در نهایت نیز به این دلیل که شارل متوجه فریب او می شود ، سکته می کند و می میرد. هلویسه با این پیش زمینه مورد انتخاب خانواده ی بواری قرار می گیرد که زنی بیوه اما سرمایه دار است. اما پس از سالها شارل متوجه می شود که او دروغ می گفته است و همه ی پول هایش را وکیل آن ها خورده است. این بازی روحی با شارل و عدم توجه او به یک زندگی دسته دوم ، بر مشکلات روحی و عاطفی شارل بسیار افزود.

گیلامین

کارمند لیون بود. او در زمانی که اما به مشکل بر می خورد ، در ازای اینکه یک کمک مالی به اما کند ، از او تقاضای رابطه ی جنسی می کند و اما نیز با خشم تمام آن را رد می کند.

نقد و بررسی رمان مادام بواری

مادام بواری در ذهن بسیاری از منتقدین جهان پر بحث ترین رمان تاریخ ادبیات است. چرا که این رمان ، تنها یک اثر ادبی نیست و بسیاری از علوم مختلف روی این رمان به چشم یک شیوه ، به چشم یک منبع آموزشی و حتی یک پروسه ی درمانی حساب باز کرده اند و به آن در ول تاریخ ادبیات خیره شده اند. این رمان ، شاید تنها روزهای نخست انتشار که در میانه ی قرن نوزدهم بوده است ، یک اثر ادبی محسوب می شده ، چرا که تنها چند هفته پس از اینکه به چاپ می رسد ، نخستین گروهی که به آن واکنش میدهند ، پزشکان و روان شناسان فرانسه بوده اند. این کتاب به جرئت در گام های سوم و چهارم به چشم یک اثر ادبی به آن نگاه می شود و بیشترین نگاه بر روی آن ، نگاه علمی از جنبه های مختلف است.

شاید این یکی از زیباترین اتفاقات ادبیات باشد که یک اثر ادبی به قصد رمان بودن وارد بازار می شود و آن قدر از آن برداشت می شود که رمان بودنش به کل زیر سوال می رود. اما این نکته آن جایی جالب تر می شود که این کتاب به لحاظ اثر ادبی نیز توانسته است یکی از صد کتاب برتر دنیا در بین میلیاردها کتاب باشد. این به این معنا است که شاید در جایگاه نقد ، این کتاب در رده ی سوم و چهارم ، پس از موضوعاتی چون روانشناسی ، روان تحلیل گری ، جامعه شناسی و فلسفه ، از دید ادبی به آن نگاه شود ، اما به لحاظ ارزش ادبی این کتاب یقینا یکی از کتاب های درجه یک دنیا و شاید یکی از ده شاهکار مطرح ادبیات در جهان است.

پیش از اینکه این نقد و تحلیل را شروع کنیم باید بگوییم که یکبار چنین ادعایی در یکی از محافل ادبی از سوی یکی از منتقدین ادبی ایران زمین مطرح شد که اثر ادبی مادام بواری ، به لحاظ ادبی جایگاه ضعیف تری نسبت به دیگر جنبه های مورد بررسی این کتاب دارد که باید بگوییم : ” منتقدین عزیز که احیانا از سوی بسیاری از این شرکت های به ظاهر فرهنگی هم حمایت می شوید ، اگر می خواهید یک مطلبی را بیان کنید و صرفا از جایی هم آن را خوانده اید ، بهتر است کمی خودتان هم معیار این مسئله باشید و فکر را در میان بگذارید ، چرا که رمان مادام بواری یک اثر ادبی شاخص در جهان است و اگر از ابعاد دیگری به آن توجه می شود ، به این معنی نیست که این رمان اثر ادبی ارزشمندی نیست. بلکه رمان مادام بواری مانند یک ورزشکار قوی است. تکنیک خوبی دارد. افتخارات بسیاری دارد. سرعتش خوب است.

مرام پهلوانی دارد. از این بین اما مرام پهلوانی اش بیشتر مورد دید قرار گرفته است و این مسئله بیشتر مورد بحث واقع شده است. این به هیچ عنوان به این معنا نیست که او تکنیک خوبی ندارد و یا سرعت و قدرتش از مرامش ضعیف تر است. این بسته به مخاطبی دارد که او را مورد بررسی قرار میدهد. ” . این در باب مادام بواری نیز صدق می کند.

مادام بواری رمانی است که به لحاظ ادبی شاهکار است. اما بیشتر منتقدین و کسانی که آن را مطالعه می کنند دوست دارند که به دیدهایی فلسفی و روانشناختی به آن نگاه کنند. این هیچ به معنای ضعف رمان نیست.  این نکته را از ان جهت گفتیم که در بسیاری از مواقع شما نیز ممکن است دست به این گونه انتخاب های برای بررسی یک رمان ، یک انتخاب در زندگی و یا حتی یک تصمیم برای تجارت موفق تر بزنید. پس سعی کنید که همیشه دیدگاه خودتان را با ذکر این که سایر دیدگاه ها نیز محترم هستند ابراز کنید و سعی کنید به این درک جهان شمول از پدیده هایی که در زندگی مردم این کره ی خاکی می افتد نیز دست پیدا کنید که : ” ماه همیشه یک رو ندارد و نصف ماه را ما هیچوقت نمی بنییم” .

اما بعد باید کم کم برویم سراغ نقد و تحلیل رمان مادام بواری . ابتدایی ترین مسئله ای که در تحلیل رمان مادام بواری پیش روی ما قرار می گیرد ، یک تحلیل روانشناختی از شناخت شخصیت های موجود در مادام بواری است. هر چند که بسیار مفصل ما این بحث را در تحلیل شخصیت ها داشته ایم ،

اما مروری به ابعاد جامعه شناختی آن می کنیم و سعی داریم که یک سری از نکته ها را از این رمان بیرون بکشیم و یک ترکیب خوب از آن خارج کنیم. آنچه که در ادامه میخوانید ، مخلوطی است از نقدهای موجود بر این رمان در کتاب ها و نشریات خارجی که هم ترجمه شده است و هم با دیدگاه استاد تیموری نسبت به تک تک المان های موجود این رمان ترکیب شده تا که کامل ترین و جامع ترین تحلیل در اختیار شما عزیزان قرار بگیرد. اولین المانی که قصد بررسی آن را داریم ، المان و  فاکتوری است به نام جایگاه زن در اجتماع. مادام بواری ، یک زن است.

و بسیار مهم است که ما جایگاه یک زن را در اجتماع و تاریخ میانه ی قرن نوزدهم مورد بررسی قرار دهیم. آنچه که در مرور تاریخ اروپا در میانه ی قرن نوزدهم حاصل می کنیم ذکر این نکته است که زنان جایگاه مستقلی در جامعه نداشته اند و همین قضیه باعث می شده است که همیشه خود را در زندانی به نام رویاهای زندگی و یا به تعبیر استاد تیموری چاله ی خیال اسیر کنند. اما موردی که شاید کمابیش به آن اشاره شده است ، ولی یقینا یکی از مهم ترین اتفاقاتی است که در تاریخ  قرن نوزدهم اروپا مخصوصا فرانسه صورت گرفته است ، بیان این نکته است که زنان خودشان را در سایه ی مردان تعریف می کرده اند و موجودیت زنان به وجود مردانی کنار آن ها بوده است.

این تفکر دقیقا تفکری است که مرز میان شخصیت حقیقی و خیالی اما را شکل میدهد. اما در ذهن به دنبال یک زندگی عاشقانه در گرو مردی است که با هویت عشق به او موجودیت بخشد ، اما از سویی دیگر نیز در زندگی حقیقی به دنبال آن است که درکی درست از آزادی را در اختیار داشته باشد. اما ، موجودیت خودش را در آن می بینید که بتواند آزادانه به دنبال هر آنچه که می خواهد برود. هر آنچه که می خواهد را انتخاب کند و بدون اینکه ترس از شماتت شدن داشته باشد ، آن طور که می خواهد زندگی کند و همین مسئله آن جدال اساسی داستان در ذهن و زندگی اما را به وجود می آورد. اما در حقیقت خود میان ذهن و زندگی خود یک جنگ برپا می کند.

جنگی در آخر مغلوب نیز خودش است ، اما آنچه که برای فلوبر بسیار مهم بوده است ، ذکر این پروسه ی تلاش برای رسیدن به یک زندگی بهتر در اما است. اما هر چند که در این راه دست از خیلی از ارزش های درونی و اخلاقی خویش می کشد ، اما گویی او در زندگی بر روی تحته ای پاره در میان اقیانوسی مواج فتاده است و حال باید ببیند که دست تقدیر او را به کجا میکشد.

این مسئله را  حتی زمانی که وی اکثر اوقات در کنار پنجره است ، مشاهده می کنید. گویی وی دیگر چیزی برای از دست ندارد و تنها آماده است که به ساحل آن اقیانوس برسد. این نوشته های فلوبر ، شاید نوعی جریان سازی علیه عدم وجود جایگاهی مستقل برای زنان هم محسوب می شده است ، اما تمرکز فلوبر بر روی مسئله ای فراتر از سیاست بوده است. او انسان شناسی کرده است و اما را تصویر کرده است تا که به تفکر جمعی و فردی بشر این مسئله را بفهماند که اگر انسانی فارغ از هر جنسیتی انطور که می خواهد و باید در زندگی خود طعم استقلال را نچشد و یا آنکه خود را نشناسد ، آنگاه تنها چیزی که نصیب او خواهد شد فروپاشی است. این فروپاشی دقیقا چیزی است که ما در مادام بواری نیز می بینم و شاهد آن هستیم.

اما در مقابل این مفهوم ، یک مفهوم دیگر نیز ایجاد می شود و آن ذکر این نکته است که اگر زنان در سایه ی مردان خودشان را یافت می کرده اند و به دنبال معنای خودشان می گشته اند ، این منبع نور کیست و چه قدرتی است که بر روی زنان سایه انداخته است ؟ یک تحلیل بسیار جالب استاد تیموری در این باب وجود دارد که می گوید اگر فرض را بر این بگذاریم که مردان هم نورند و هم سایه ، فرضی اشتباه است. چرا که نور باید یک منبع داشته باشد و زمانی که به یک مانع برخورد کند ، آنگاه سایه ای را در پشت خود ، درست جایی که نور نمی رسد ، تشکیل می دهد. این دقیقا فرآیند بوجود آمدن یک سایه در جهان هستی است.

آنچه که ما در این رمان می بینم ، نیز ذکر همین نکته است. این مردان نیستند که نور سایه افکن باشند ، بلکه بوژوازی و یا تفکر سرمایه داری و قدرت طلبی است که منبع انرژی و یا نور برای در سایه قرار دادن زنان است. مردان این میان ابزارهایی هستند که هر چند خود سرمایه داری و تفکرش را باب کرده اند اما خیلی زود خود بازیچه ی آن شدند و زنان موجوداتی هستند که تنها برای مدتی از مردان در سایه سار وجود این منبع انرژی بهره می برند و به ظاهر یک ابزار جنسی و در باطن یک مترسک خیمه شب بازی در زندگی آن ها بوده اند. ( آنچه که روایت می شود بخشی از تفسیر جایگاه زن در میانه ی قرن نوزدهم است ) .

مردها در جامعه ی سرمایه داری و در میانه ی قرن نوزدهم در اروپا ، حتی به زن ها جایگاهی نیز نمی داده اند و هیچ زنی این امکان را نداشت که در سایه ی یک مرد به نعریفی از خود دست پیدا کند ، بلکه زنان در سایه ی مردان ثروت مند تر ، ابزار شیک تر و در سایه ی مردان رعیت ، وبالی سنگین تر بوده اند. اگربخواهیم یک مثال امروزی نیز برای این موضوع در اختیارتان قرار دهیم باید این چنین بگوییم که شما فرض کنید که یک ماشین شاسی بلند آخرین مدل دارید و با او به یک مهمانی می روید و فرض کنید که یک ماشین قدیمی فرسوده دارید که با او حتی به سر کوچه ی تان نیز دیگر نمی توانید بروید. این دقیقا تفاوت زن در جامعه سرمایه داری است.

زن در کنار مرد پولدار مانند آن ماشین آخرین مدل بود که مرد از آن بهره می برد و زن در کنار رعیت ، مانند آن ماشین درب و داغان بود که وبال گردن می شد. این تفکر دردناک ، تماما در شخصیت مادام بواری نیز دیده می شود. او برای ماشین بودن و ماشینی شیک تر بودن دست به جنگیدن می زند. او هیچ گاه معنایی در زیر سایه ی هیچ مردی پیدا نمی کند ، بلکه تنها هویتش را با مردان دیگر تاخت می زند.

در رمان مادام بواری چند سمبل نیز وجود دارد که مورد بحث است و بسیار از آن در کتب نقد ادبی یاد شده است.این چند سمبل را نیز با یکدیگر بررسی می کنیم.

پنجره

پنجره همیشه نمادی است که مادام اما بواری را به خاطر می آورد. چرا که اوست که اکثر اوقات پشت پنجره می نشست و بیرون را به تماشا می نشست و به خیابان نگاه می کرد و برای شارل و لیون دست تکان می داد. برای اما ، این پنجره ها ، امکان رهایی را به نمایش می گذاشت. او از پشت این پنجره ها گویی به انتظار رهایی نشسته بود و رهایی را تماشا می کرد. او البته هیچگاه قدرت این که بتواند از پنجره به رهایی نزدیک شود را نداشت ، اما همیشه در آرزوی این رهایی سر می کرد. حتی یکبار به این فکر می افتد که خود را از پنجره به بیرون پرت کند و رهایی را به گونه ای دیگر تجربه کند ، اما این اتفاق نمی افتد.به هر طریق آنچه که در ذهن فلوبر برای نقش دادن به آن پنجره ها بوده است ، انسان هایی بوده اند که همیشه در رویای زندگی آزاد پشت پنجره های خیال به انتظار نشسته اند.همچنین دیگر برداشتی که از این پنجره ها شده است ، این است که پنجره ها همیشه اما را به یاد گذشته می انداخته اند و او را به خاطرات گذشته اش پرتاب می کرده اند .نمونه  ی آن را می توان در عمارت و داستان آن شب رقاصه ها مشاهده کرد ، جایی که پنجره باز شد و حیاط میان عمارت او را به یاد دوران نوجوانی خویش انداخت و زمانی که در مزرعه بود و دلش برای پدرش و مادرش تنگ شد ، اما دریافت که کیلومترها و سالها با آنچه که آن زندگی را تشکیل میداده است ، فاصله دارد.

رابطه ی خوراک و کلاس اجتماعی

یکی از المان هایی که در داستان مادام بواری موجود است و می توان به آن اشاره کرد ، مسئله ی خوراک است. ابتدا به امر به این موضوع اشاره کنیم که فلوبر خود آدمی پرخور بود و استفاده از این المان می تواند ریشه هایی از حدیث نفس را داشته باشد. اما بعد ، این مسئله برای اما بسیار بسیار مهم شد که هر کسی چه غذایی می خورد و چگونه میز غذای خود را شکل میدهد. او زمانی که در روستا بود را با زمانی که در عمارت معروف ترین آدم های شهر غذا می خورد را مقایسه می کند و این نماد را در دل خودش زنده می کند که چه میزان غذاها می تواند در کلاس اجتماعی تاثیر گذار باشد. اما بسیار تحت تاثیر این حرکت به تقلید چینش میز و خوردن غذاهای ثروت مندان می پردازد.

گل عروس

آخرین نمادی که قصد بررسی آن را داریم گل عروس است. گل عروس در این رمان ، دو بار مورد استفاده قرار می گیرد و هر دوبار نیز یک معنا را منتقل می کند اما به صورت های مختلف. اگر خاطرتان باشد ، نخستین باری که این گل عروس مورد بحث قرار می گیرد ، زمانی است که اما وارد خانه ی شارل می شود و دسته ی گل عروس هلویسه را روی تخت می بیند و از شارل می خواهد که هر آنچه که مربوط به زندگی همسر قبلی اوست را بیرون انداخته و آن زندگی را به کل فراموش کند. این مسئله در اولین مواجهه با مفهوم گل عروس ، به این معنا پدیدار می شود که گل عروس زندگی قدیمی را پایان میدهد و گل عروس جدید که در دستان اما قرار داشت ، زندگی جدید را نوید میدهد. اما بعد در دوم باری که با این مسئله در طول داستان روبرو می شویم ، جایی است که اما و شارل قصد سفر به یونویل می کنند و اما دسته گل عروس خودش را در آتش می سوزاند.شاید این غمگین ترین نماد و روشن ترین نمادی باشد که در این رمان وجود دارد. به این دلیل که بسیاری از منتقدین معتقد به آنند که اما با این حرکت نارضایتی خودش از زندگی دلخواهش را نشان میدهد ، اما عده ای دیگر از منتقدین بر این باورند که اما با این کار پیوند عاطفی خودش با شارل را یک سویه به پایان می رساند و از آن پس راه رهایی و شاید بعبارتی دیگر بی بند و باری را انتخاب می کند. او یک طلاق عاطفی را با سوزاندن نماد عروسی دو عاشق به مخاطبان نشان میدهد.

در پایان نیز باید بگوییم که خواندن رمان مادام بواری می تواند یکی از زیباترین تجربه های شما برای رسیدن به یک درک ادبی بالا باشد. این رمان را حتما بخوانید و ما را در احساسات خود نسبت به این رمان شریک دانسته و برایمان کامنت بگذارید.

مادام بواری در ایران

رمان مادام بواری ، یکی از رمان های موفق و پرفروش در ایران بوده است.این امر چندین دلیل را به دنبال دارد . نخستین دلیل ذکر این نکته است که زمانی که این اثر وارد ایران شد ، با این خبر یا اگر بهتر بگوییم ، با این پیش زمینه وارد ایران شد که بهترین رمان قرن ترجمه شده است و این امر باعث شد که مخاطبین بسیاری سوی این کتاب بروند. اما بعد ، دیگر دلیلی که بسیاری از مخاطبین ادبیات و حتی مخالفین آن را به سمت این کتاب کشانید ، مفهومی بودن کتاب و ارتباط آن با علوم مختلف نظیر جامعه شناسی و روان شناسی بوده است. بهر طریق باید به این امر اشاره کرد که مادام بواری در ایران کتابی بوده است که هم به لحاظ محتوا و هم به لحاظ طرفدار ، امتحان خویش را پس داده است .

این را به این خاطر می گوییم که اگر قصد خرید و خواندن این کتاب را دارید ، آن را بدون شک تهیه کنید و مطمئن باشید که از این کتاب لذت خواهید برد. اما اگر قصد دارید که بهترین ترجمه ی این کتاب را تهیه کنید و برای این کار به تیم مطالعاتی تیموری اعتماد داشته و از ما راهنمایی می خواهید ، باید بگوییم که ما سه ترجمه از این کار را می توانیم به شما پیشنهاد کنیم ، اما جدای از بحث اینکه ما ترجمه ای را به شما پیشنهاد می کنیم ، این بحث مطرح می شود که به چه میزان این ترجمه ها در دسترس باشند و در فروشگاه ها موجود. از این رو اگر بخواهیم تنها بر اساس اولویت دسترس پذیری این ترجمه ها ، سه مورد را به شما معرفی کنیم، باید بگوییم که ترجمه ی آقای مشفق همدانی به جرئت بهترین ترجمه ای است که تا به امروز از این کتاب مشاهده شده است. مشفق همدانی ، نه تنها یک مترجم ، بلکه یک نویسنده ی قهر نیز می باشد که خواندن آثارش اگر هیچ لذتی به لحاظ پیرنگ داستانی اثر هم به ما ندهد  ، خود یک کلاس نویسندگی و یک کارگاه ترجمه می باشد. اما دیگر ترجمه ها به ترتیب ترجمه ی آقای محمد قاضی – عقیلی و محمد مهدی فولادند می باشد.

بخش های ماندگار رمان مادام بواری

هر رمانی یک سری از دیالوگ های ماندگار دارد که دانستن آن ها باعث می شود که انسان دارای یک شمای ادبی و یک وجهه ی ادبی والاتر نسبت به سایر رمان خوان ها باشد و با دید عمیق تری ، تکه هایی از پازل تفکرات ادبی خود را رقم بزند. در ادامه ما نیز بخش های ماندگاری از رمان مادام بواری را که در طی این سالها به شهرت بسیاری در میان مردم رسیده اند خدمت تان تقدیم می کنیم و امیدواریم که مورد استفاده ی شما دوستان نیز واقع شود.

  • مرد هر چه باشد آزاد است؛ می تواند به هر شوری تن بدهد و به هر سرزمینی که دلش خواست برود، از هر مانعی بگذرد و دست نیافتنی ترین هوس ها را با ولع بچشد. اما زن مدام با مانع رو به روست. دچار سکون و در عین حال انعطاف پذیر است، سستی جسم و وابستگی های قانونی دشمن او هستند. اراده اش همانند توریِ کلاهش که نخی نگهش می دارد، با هر بادی می لرزد؛ همواره هوسی هست که او را دنبال خود می کِشد و ملاحظه ای که نگهش می دارد.

 

  • هیچ عامی ای نیست که در تب و تاب جوانی یک روز، یک دقیقه هم که شده خود را به عظیم ترین شورها و سترگ ترین کارها توانا حس نکرده باشد. سفله ترین عیاش خواب زنان حرمسرای سلطان را دیده است؛ در هر دفترداری بقایایی از یک شاعر هست.

 

 

 

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *