آناکارنینا

اطلاعات کتاب

نام کتاب :آناکارنینا

نویسنده کتاب :لئو تولستوی

ژانر کتاب :تراژدی

نوع اثر :رمان

زبان : روسی

 تاریخ خلق اثر : ۱۸۷۳ تا ۱۸۷۷ _ در منطقه ای در حوالی مسکو

 تاریخ چاپ :  ۱۸۷۳ تا ۱۸۷۷ _ این اثر کاملا به طور سریالی به چاپ رسیده است و بعدها به عنوان یک اثر مستقل از تولستوی در یک کتاب گردآوری شده است.

ناشر: ام . کاتکوف

راوی : تولستوی ، از یک راوی بدون نام ، سوم شخص و بیگانه استفاده می کند.

 زاویه ی دید داستان : همانطور که گفتیم این داستان یک راوی سوم شخص نامعلوم دارد. اما نسبت به روایت زاویه ی دید این داستان باید بگوییم که زاویه ی دید نیز بطور سوم شخص و نامعلوم است. اما با ین تفاوت که فردی که روایت گر داستان است ، هم به سیر داستان و حوادث آگاه است و هم اینکه می داند که دقیقا درست در ذهن هر کدام از شخصیت ها جه اتفاقاتی صورت می گیرد. در واقع این راوی یک نوع دنای کل بر تمامی احساسات شخصیت ها ، گفته ها و … نیز می باشد. اما در جای جای داستان گرایش هایی هم مبنی بر اینکه تولستوی قصد دارد روایت داستان را از ذهن دو شخصیت لوین و آنا بیان کند دیده می شود.

روایت زمانی اثر :  گذشته

مکان رویداد داستان : کشور روسیه _ در این رمان اتفاقات در چندین شهر روسیه اعم از مسکو و سن پترزبورگ اتفاق می افتد. در جای جای داستان ردی از سیر داستان در آلمان و ایتالیا نیز دیده می شود.

 زمان رخداد داستان : دهه ۱۸۷۰

شخصیت اصلی : آنا کارنینا و لوین

تم داستان :تغییرات اجتماعی قرن نوزدهم در روسیه _ وضعیت خانوادگی و چالش های آن در روسیه _ نگاه فیلسوفانه به مفهوم کشاورزی

نمادها های داستانی :  زنا ، بخشش ، قطار ، ازدواج و خیانت

خلاصه داستان آناکارنینا

رمان آناکارنینا  یکی از برترین رمان ها و نام آشناترین رمان های تاریخ رمان نویسی و نویسندگی در دنیاست.در ادامه قصد داریم که خلاصه رمان آناکارنینا  را برایتان بگوییم .اما به این امر توجه داشته باشید که ” خلاصه ی داستان ” ، هیچ گاه تمام زیبایی های ادبی ، شاکله ی داستان و محتوا و هدف اصلی داستان را بهمراه نخواهد داشت. از سوی دیگر ، به این علت که قرار است بسیاری از مخاطبین ما ، به مطالعه ی این کتاب بپردازند ، در خلاصه ی داستان نکات مجهولی بنا کرده ایم که حس کنجکاوی شما را تحریک کرده تا بتوانید با شور و شوق بیشتری به مطالعه ی این کتاب بپردازید و لذت وافی را از این کتاب ببرید. پس با ما همراه باشید که یک خلاصه ای از این داستان را بخوانیم و بعد که مشتاق این خلاصه داستان شدید ، به کتابفروشی ها سری بزنید و یک نسخه از داستان ارزشمند آناکارنینا  را تهیه کنید و بخوانید.بخش هایی از این خلاصه داستان ، مستقیما از روی نسخه ی اصلی داستان الهام گرفته شده است و در بخش های دیگر به این دلیل که قصد داشتیم که مجهول بودن داستان را برایتان ثابت نگه داریم ، ملزم به یک سری از تغییرات شده ایم. امیدواریم که با خوانش این بخش ، علاقه ی شما برای خوانش این رمان جذاب بیش از پیش بیشتر شود.

داستان آناکارنینا بر خلاف نامی که دارد با محوریت شخصیت آناکارنینا پردازش نشده است. آناکارنینا ، تنها نامی است که بر روی این داستان نهاده شده است و بیشتر اتفاقاتی که در این داستان صورت می پذیرد ، گریز از مرکز شخصیتی به نام آناکارنینا است و در حواشی رمان صورت می پذیرد. اما با این اوصاف باید به این نکته اشاره کرد که حضور آناکارنینا به جد بر روی داستان تاثیر گذاشته و نقش اصلی او را می توان در بسیاری از رویدادها مشاهده کرد. اگر بخواهیم کمی دقیق تر به این مسئله بپردازیم ، باید این چنین بگوییم که بر خلاف نام داستان که می تواند این شبهه را در ذهن ایجاد کند که نام آناکارنینا همان نام شخصیت اول داستان است ، اما اینطور نیست و تنها بخشی از این داستان با محوریت داستان آناکارنینا می گذرد. دیدگاه بسیاری از منتقدین به این داستان به این صورت است که این داستان به هیچ وجه هیچ شخصیت قهرمانی ندارد و هیچ کس در این داستان شخصیت اول نیست. از این رو این داستان میان دو شخصیت اصلی یعنی آناکارنینا و لوین پردازش شده است. از این رو اما باز هم نمی توان به صراحت این مسئله را تایید کرد که این رمان ، یک رمان شخصیت محور تام و تمام است. بلکه شاید بهتر باشد که رمان آناکارنینا یک رمان رویداد محور بدانیم و اینگونه درباره ی آن صحبت کنیم که حوادث در این رمان بیش تر از شخصیت ها تاثیرگذار در روند داستان هستند. اما اگر بخواهیم سری به خلاصه ی داستان این رمان بزنیم ، باید این چنین بگوییم که آغاز این رمان بدین صورت آغاز می شود که  : ” خانواده اوبلانسکی تنش های بسیاری را متحمل شده بود و شرایط در این خانواده به طور کلی آشفته بود. دالی که همسر استیوا اوبلانسکی است ، متوجه می شود که وی با یکی از کسانی که سابقا از بچه ی آن ها نگهداری می کرده است و معلم سر خانه ی بچه ی آن ها بوده است ، رابطه ی جنسی داشته است و این رابطه ی جنسی برای او ویرانگر می شود.او نامه های آن دو به یکدیگر را پیدا می کند و به طور کلی ، تمام عشقش به همسرش را از دست می دهد. استیوا که خیانت به همسرش او را آزار میداد ، دچار یک بهم ریختگی روحی می شود ، اما به ناچار به روی خودش نمی آورد تا که شاید غرور و مردانگیش این میان راهی باشد برای حل این مسئله ، اما از آن سو دالی خودش را در اتاقی حبس می کند و برای مدت ها نه لب به غذایی می زند و نه ملاقات کسی را می پذیرد.

استیوا که از این حال دالی حال خوشی ندارد و مهر و علاقه اش حکم به تنهایی او نمی کند ، تصمیم می گیرد که راه حلی برای این قضیه پیدا کند. بسیاری از کسانی که به دور استیوا بودند و به نوعی از خدمه ها و مشاورانش بودند ، به او گفتند که زن ها دل مهربانی دارند. به دیدارش برو و سعی کن که دل او را بدست بیاوری و این قضیه را تمام کنی ، چرا که این مسئله هر چقدر کهنه تر بشود ، درمانش سخت تر است. استیوا ، روزی بهر طریق تصمیم می گیرد که به دیدار دالی برود.او به دیدار دالی می رود و از او طلب بخشش می کند. او در این مکالمه این چنین می گوید که  : ” دالی عزیزم ، منم استیوا ، کسی که نه سال از زندگی عاشقانه ات را با او سپری کردی. دالی عزیز تر از جانم ، به پاس این نه سال زندگی مشترک مرا ببخش و بیا دوباره زندگی خوب و پر مهرمان را از سر بگیریم .” . اما دالی که دیگر قلبی نداشت که در آن عشقی باشد ، تصمیم می گیرد که همه چیز را ویران کند و به استیوا می گوید که  : ” من در قلبم دیگر هیچ حسی به تو ندارم. تو نه تنها دیگر برای من عزیز و ارزنده نیستی ، بلکه یک انسان حال بهم زن و کثیف هستی که لیاقت انسان بودنت را هم تنها به زور ظاهر انسانیت داری. ”  . استیوا که چنین برخوردی را می بیند ، خانه را ترک می کند و به سوی محل کارش می رود.

استیوا بر خلاف آنچه که در زندگی شخصی اش شاهد آن بودیم ، انسانی بسیار محترم در محل کار است. او یکی از شغل های مهم در حوزه ی شهری و روستایی را دارد و یکی از بزرگترین و نامدارترین افراد منطقه ی زندگی خود است.او به واسطه ی شغلی که دارد یکی از قوی ترین حقله های ارتباطی با تاجرین و دولتمردان را در اختیار دارد و این قضیه بیش از پیش به او کمک کرده است که صاحب احترامی عظیم در زمینه ی کار و زندگی اش باشد. او در روزی که پس از ماجرای دالی به سر کار می رود ، یک قرار کاری مهم دارد. قرار کاری مهم او با شخصی به نام لوین است. لوین یکی از صاحب منسبان تجارت روستاییان و مدیران بازرگانی در سطح کشور است. این دیدار مهم برای استیوا بسیار ارزشمند بود.او ابتدا لوین را به همه معرفی می کند و سپس با او وارد دیدار رسمی می شود.هر چند که استیوا بیش از هر کسی می دانست که ماجرا از این قرار است که لوین عاشق خواهر خانمش یعنی خواهر دالی به نام کیتی است و به این دلیل به دیدار او آمده است. با این اوصاف ، آنها با هم قرار گذاشتند که علاوه بر آن دیدار یک شامی هم با هم میل کنند و بیشتر در این باب صحبت کنند.

استیوا نیز که از لوین بسیار خوشش می آمد ، این قضیه را می پذیرد و مقدمات یک دیدار را فراهم می کند. لوین در مسکو به همراه نابرادری اش زندگی می کند. او در کل دو برادر دارد. برادر نخستش کوزینشف است که فیلسوف ، روشنفکر و نویسنده است و برادر دومش نیکولای است که شخصیتی بسیر خوشگذران دارد و به کل عیاش است و در نهایت هم دچار بیماری سل می شود و می میرد. اما با این اوصاف باید این چنین گفت که کوزینشف ، فردی است که بسیار لوین را به چالش می کشد و از سویی دیگر حالا آن ها در شرایطی قرار گرفته اند که باید برای ملاقات برادر بیمارشان که تازه به مسکو آمده است ، تصمیم بگیرند. نیکولای که مدت هاست به مسکو آمده است و یک دوست دختر نیز همراه خودش آورده است و در مسکو اقامت گزیده است ، سخت بیمار است.با این اوصاف لوین دلش می خواهد که به دیار برادرش برود ، اما کوزینشف او را از این کار منع می کند. کوزینشف معتقد است که انسان عیاش و بی مبالاتی مثل او ارزش کمک کردن ندارد و این یک وقت تلف کردن است ، اما از سوی دیگر لوین به این امر معقتد است که  : ” در هر صورت نیکولای برادر ماست ، با هر شخصیتی که داشته باشد به دلیل اینکه صرفا برادریم ، قابل احترام است. از این رو من هم که نمی توانم به او کمکی کنم ، پس حداقل به دیدارش می روم که تنهایی بیش از این آزارش ندهد.  ” .

لوین به هر ترتیب آن شب همه چیز را رها می کند و به قراری که با استیوا گذاشته بوده است می رود. او به پیست اسکی و یا همان میدان یخ بازی باغ زولوژیکال می رود و با این امید به آنجا می رود که کیتی را آنجا بییند و بتواند به تماشای او بشنید و یا اینکه با او وارد مکالمه شود و حال و احوالی با او کند. به محض اینکه به آنجا می رسد کیتی را انجا می بیند . درست در میدان یخ بازی او را می بیند که مشغول بازی کردن است. او وقتی کیتی را در میدان یخ بازی می بیند ، کفش های اسکیتش را به پا می کند و به میدان یخ بازی می رود. لوین و کیتی دقایق بسیاری را با هم بازی می کنند و به خنده مشغول می شوند تا اینکه در انتها لوین برای اینکه حرفی زده باشد ، یک جمله ی به ظاهر عاشقانه می گوید و همه چیز را بهم میریزد. او به کیتی می گوید که  : ” وقتی که از روی ترس و کارنابلدی در کیستی ، به من میچسبی که مبادا زمین بخوری و من ستون حامی تو می شوم ، احساس خوبی بهم دست میدهد و اعتماد به نفسم بالا می رود. ” .

کیتی تا این جمله را می شنود ، کلا به هم می ریزد. این جمله برای او یک توهین محسوب می شود و سریعا لوین را ترک می کند. لوین که تازه فهمیده بود به چه اندازه کار خرابی کرده است ، با هزار روز و زحمت شام را به نزد استیوا می خورد تا که هر چه زودتر آنجا را ترک کند. اما بعد ، وسط های شام که می شود لوین طاقت نمی آورد و به استیوا می گوید که من عاشق کیتی هستم و این عشق مرا بسیار عذاب میدهد. استیوا به لوین می گوید که : ” حالت را درک می کنم. کیتی دختر خوب و زیبایی است و تو نیز پسری شایسته هستی ، اما خواست به یک چیز باشد ، تو یک رقیب داری که می تواند کار را برایت سخت تر کند. او فردی است به نام الکسی ورونسکی. استیوا بعد از اینکه این مطلب را به لیون می گوید ، ماجرای شخصی خودش را برای او تعریف می کند و می گوید که  : ” متاسفانه من هم در شرایط خوبی در خانواده نیستم. اخیرا همسرم متوجه شده است که با معلم بچه ها رابطه داشته ام و این قضیه باعث شده است که کمی میان ما شکراب شود. ” . لوین که این قضیه را می شنود ، شروع به توبیخ کردن استیوا می کند.

اما استیوا با هر کلام لیون بیشتر به خنده می افتد و در آخر هم به او می گوید که  : ” خواهشا تو یکی برای من معلم اخلاق نشو . ” . مادر کیتی ، خیلی سعی دارد که بتواند به دخترش در انتخاب همسر مورد علاقه اش کمک کند. چرا که از نگاه او لوین انسان شایسته ای نیست و ورونسکی ، انسانی بسیار شایسته تر برای ازدواج می باشد. از این رو باید این چنین گفت که مادر کیتی نیز دیدگاهش به لوین منفی بود و بیشتر سعی می کرد که از ورونسکی حمایت کند.اما مادر کیتی این را نیز به خوبی می دانست که دیگر زمانه عوض شده است و دختران خودشان باید همسرانشان را انتخاب کنند و دگر هیچ چیز مثل قدیم ها نیست که دخترها با توجه به نظر پدر و مادرشان همسرانشان را انتخاب می کردند. همان شب که پس از اینکه لوین میدان یخ بازی را ترک می کند و از شام با استیوا به خانه بر می گردد ، به این فکر می کند که برای عذرخواهی هم که شده بهتر است با کیتی تماس بگیرد. او وقتی با کیتی تماس می گیرد متوجه می شود که کیتی در منزل تنهاست. از کیتی می خواهد که یک دیدار با هم داشته باشند ، اما کیتی ته دلش با این دیدار راضی نیست.اما از سویی دیگر به این مسئله هم فکر می کند که چقدر دلش به حال لوین می سوزد و از طرفی هم او را دوست ندارد و عاشق ورونسکی است.اما با این حال بجای اینکه او را رد کند و بخواهد دست به سرش کند ، یک تصمیم بزرگ می گیرد. او تصمیم می گیرد که از لوین بخواهد به خانه ی آن ها بیاید و در آنجا آب پاکی را روی دستش بریزد و او را به کلی از ازدواج منع کند. همینطور هم می شود. لوین به خانه ی کیتی می آید. از او خواستگاری می کند و اینجاست که کیتی به او با قاطعیت تمام جواب منفی میدهد. این جواب منفی باعث می شود که لوین در هم بشکند. در همین لحظه که لوین از خانه ی آنها بیرون می آمد. ورونسکی به خانه ی آنها رسید و این چهره ی غم زده لوین و چهره ی شاد ورونسکی ، دیداری بسیار فاجعه بار صورت میدهد. در این بین اما مادر کتی از این که او به لوین جواب رد داده است ، بسیار خوشحال می شود و از سوی دیگر نیز اما پدر کیتی ، از شنیدن این ماجرا بسیار ناراحت می شود.چرا که وی معتقد به این امر بود که لوین به مراتب ادم شایسته تری نسبت به ورونسکی است. صبح روز بعد ، ورونسکی به ایستگاه قطار می رود تا که مادر خویش را که از سن پترزبورگ به مسکو آمده بود را ببیند و از او استقبال کند. در همان حین بود که وی استیوا را نیز می بیند. استیوا نیز به دیدار خواهرش آناکارنینا آمده بود. ورونسکی که استیوا را می بیند پیش می آید و به او می گوید که اخیرا لوین را دیده است که حال ناخوشایندی نداشته است. اسیتوا نیز به دفاع از لوین بر می اید و می گوید که : ” لوین در هر زمان ممکن است که به کیتی پیشنهاد ازدواج بدهد. ” .

و اینجاست که ورونسکی به او می گوید که کیتی عاقل تر از این حرف هاست که بخواهد با لوین بی سر و پا ازدواج کند. و در همین لحظه نیز قطار مادر ورونسکی میرسد و این دو از یکدیگر جدا میشوند. ورونسکی دم درب قطار منتظر ایستاده بود که مادرش از قطار پیاده شود که ناگهان با دختری روبرو شد که زیبایی اش خیره کننده بود . دختری که موهای به شدت زیبایی داشت و چشمانش بسیار گیرا بود. او برای چندین لحظه هر چه که در ذهن داشت را فراموش کرد و به کل هم یادش رفت که برای چه به آنجا آمده است ، اما وقتی که دختر را با چشنانش دنبال کرد ، فهمید که او همان آناکارنینا ،خواهر استیوا است که او برای استقبال از آناکارنینا به ایستگاه قطار آمده است. آناکارنینا برای لحظاتی با یکدیگر تبادل چشمی داشتند. اما پس از دقایقی که دوباره استیوا و ورونسکی کنار یکدیگر ایستادند ، ورونسکی مادرش را و استوا خواهرش آناکارنینا را به یکدیگر معرفی کردند .آن ها هنگامی که قصد ترک راه آهن را داشتند. ناگهان یک کارگر سر تا سر ریل را دویده و خودش را جلو یک قطار پرتاب می کند و خودکشی می کند. این اتفاق برای آناکارنینا بسیار بدشگون جلوه می کند و آن را یک نشانه ی بد می داند. آن ها با یکدیگر به خانه می روند و سعی می کنند که فضا را کمی تلطیف کنند . در واقع آنا به خانه ای به می رفت که در آن برادرش به همسرش خیانت کرده بود و همسر بردارش برای مدتها بود که از اتاقش بیرون نیامده بود .اما با این اوصاف آناکارنینا هیچ کوتاه نیامد و سعی کرد که به بهترین شکل ممکن این قضیه را جمع کرده و  به دالی آرامش را هدیه کند. وقتی که آناکارنینا وارد اتاق شد ، دالی به او زیاد محل نگذاشت ، اما آناکارنینا بهتر از دالی می دانست که چطور باید با سیاست زنانه با او صحبت کند. این امر باعث شد که او بدون اینکه ذره ای بخواهد به رفتار دالی توجه کند ، او را در آغوش می گیرد و سعی می کند که او را دلداری بدهد و سپس با سیاست زنانه اش به او از کار برادرش می گوید و به او این پیام را میدهد که برادرش به شدت دلخسته است از این قضیه و توبه کرده است. دالی تا این حرف را می شنود ، احساس آرامش می کند و این آرامش او باعث می شود که همه چیز کمی بهتر جلوه کند و اوضاع آن ها کمی بهتر شود. فردای آن روز کیتی به اقامتگاه اوبلانسکی آمد و در آنجا با آناکارنینا ملاقات کرد.

آناکارنینا تا کیتی را دید ، از او خوشش آمد و بسیار گرم به استقبال او رفت. در همین  حین بود که صحبت از عشق کیتی شد و کیتی به آناکارنینا گفت که عاشق شخصی به نام ورونسکی است. آناکارنینا که دیروز ورونسکی را ملاقات کرده بود ، به او ماجرای دیروز در ایستگاه قطار را گفت و از ورونسکی تعریف کرد.میانه ی صحبت هایشان بودند که ناگهان استیوا و دالی با هم به محل صبحت آن دو آمدند. در اینحا بود که هر دو فهمیدند که استیوا و دالی با هم آشتی کرده اند. کیتی و آناکارنینا با هم مشغول صحبت در باب برگزاری یک مهمانی شدند. آنها دوست داشتند که بعد از مدتعا برای آشتی کنان استیوا و دالی هم که شده یک مراسم رقص برپا کنند و بهترین ها را دعوت کنند و یک شب بسیار عالی داشته باشند. در همین بین که آن ها در مورد رنگ لباس هایشان با هم صخبت می کردند و به این فکر می کردند که با چه لباسی در این مهمانی حاضر شوند ، ورونسکی آن ها را از دور می بیند. نگاه آناکارنینا که به ورونسکی می افتد ، ورنسکی شرمگین می شود. اما بعد این دو تصمیم می گیرند که بدون هیچ دغدغه ای فردا در مراسم شرکت کنند و بهترین جشنی که در منطقه بوده است را برگزار کنند. فردای آن روز رسید و جشن شروع شد. ورونسکی و کیتی اولین رقاص های جشن بودند. این دو با نگاه های عاشقانه به یکدیگر عشق می فروختند و با یکدیگر در میانه ی میدان می رقصیدند.اما در این بین بود که ناگهان آناکارنینا وارد مجلس می شود. او بر خلاف چیزی که به کیتی گفت ، یک لباسی مشکی و بسیار گران قیمت به تن کرده بود و کیتی آنجا بود که فهمید آناکارنینا یک سر و گردن از همه ی دخترهای شهر زیباتر است.

این میان ورونسکی که این زیبایی را دیده بود ، به وجد آمد و روبرو ی آناکارنینا تعظیم کرد ، اما آناکارنینا بدون اینکه بخواهد ذره ای به این مسئله توجه کند به ادامه ی جشن پرداخت. این مسئله برای کیتی بسیار عجیب بود. تا بحال ندیده بود که کسی در برابر تعظیم کردن یک پسر ، بی توجه باشد.اما دقایقی بعد ،بعد از اینکه کیتی و ورونسکی با هم انواع و اقسام رقص ها را انجام دادند. اما دقایقی بعد که کیتی برای استراحت از رقص به گوشه رفته بود ، متوجه شد که ورونسکی در حال رقصیدن با آناکارنینا است و این رقص یک رقص ساده نیست ، بلکه نگاه آن دو بسیار عاشقانه بود و گویی آن دو با رقص و نگاه داشتند با هم حرف می زدند و عشق رد و بدل می کردند. این امر ابتدا کیتی را خیلی نگران کرد ، اما سخت نگرفت چرا که آناکارنینا آنجا مهمان بود. اما برای دور آخر مهمانی که همه ی عشاق با هم می رقصند. کیتی همان گوشه نشسته بود و به این فکر می کرد که الان است که ورونسکی بیاید و او را بلند کند و به وسط جمعیت ببرد و برقصند ، اما ورونسکی این کار را نکرد و خیلی زود تر از آنچه که کیتی فکرش را می کرد ، ورونسکی را دید که دست در دست آناکارنینا در حال رقصیدن هستند ، آن هم چه رقصی! . اما در دیکر سوی داستان ، لوینی وجود داشت که بعد از شنیدن جواب منفی از سوی کیتی ، زندگی اش به کل متحول شده بود.

لوین پس از مدت ها کشمکش با خودش تصمیم می گیرد که به برادرش کمک کند و دست و بال او را بگیرد. او به سراغ نیکولای می رود و به او سر می زند. او زمانی که نیکولای را می بیند متوجه این مسئله م شود که او از همه ی عمرش لاغر تر و فرتوت تر شده است. او به محض ورود با استقبال گرم نیکولای روبرو می شود. نیکولای او را به همه ی اعضا معرفی می کند. البته کسی نبود جز دختری به نام ماری که نیکولای او را از یک فاحشه خانه برداشته بود و حالا با یکدیگر دوست دختر و دوست پسر بودند. نیکولای ، لوین را به دور میز دعوت کرد و نشستند تا با یکدیگر یک مقدار نوشیدنی بخورند. در این بازه بود که نیکولای ناگهان در باب جامعه و یددگاه های نظری خودش در باب جامعه شناسی سخن می گوید که ماری به او اشاره می کند که او اینقدر مست می کند که عقلش را از دست میدهد و این ها همه ی ضایعه ی آن مست کردن ها در اوست. لوین پس از اینکه یک کمک مالی در اختیار بردارش قرار داد آنجا را ترک کرد و به ماری گفت که اگر مشکلی بود به من نامه بزن و سعی کن پیش از هر کسی مرا در جریان مراجراها قرار دهی . بعد از آن که جشن آن شب به پایان رسید ، دالی و آناکارنینا با هم دیگر به شام خوردن مشغول شدند و سعی کردند که مدتی را با هم تنها باشند. در این بین اما گفتگوهایی هم بین او دو شکل گرفت. ابتدا دالی گفت که : ” کیتی پیامی فرستاده و گفته است که بعلت سر درد مجبور به ترک مراسم شدن و من را ببخشید. ” . آناکارنینا حرفی در این باره نمیزند و بحث را به سمت دیگری می برد. او از ورونسکی تعریف می کند و می گوید که ورونسکی به چه اندازه خوش رقص است. در این بین اما دالی به او می گوید که فکر کنم ورونسکی عاشق تو شده است. آناکارنینا این مسئله را به شدت رد می کند و می گوید که نه اینطور نیست و ورونسکی همچنان عاشق کیتی است و عشق این دو به هم عشق قدیمی و عمیقی است. با این حال آناکارنینا برای این که خود را در این بازی اسیر نکند ، سریعا با  اولین قطار از مسکو به سن پترزبورگ می رود. اما لحظه ای که در قطا می نشیند ، به خودش شک می کند. به ورونسکی فکر می کند.

نمی داند اوضاع از چه قرار می شود . گویی در دلش یک حسی نسبت به آن آدم وجود داشته است. در همین فکر ها بوده است که ناگهان ورونسکی را در کنار یکی از کوپه های قطار می بیند و ناگهان متوحه می شود که او از مسکو تا به اینجا او را دنبال می کرده است. اینحا بود که آناکارنینا با خود احساس غرور می کن و قضیه به شکل دیگری میان این دو رقم می خورد. وقتی آن دو به سن پترزبورگ می رسند ، در ایستگاه قطار یک اتفاق بسیار عجیب رخ میدهد. شوهر آناکارنینا ، یعنی کارنین به استقبال آن ها آمده بود. این امر برای آناکارنینا بسار عجیب بود. چون شوهر او یک مرد سییاستمدار به شدت سرد مزاج بود که از خود کارنینا نیز بیست سالگی بزگتر بود. اما اتفاق جالبی که این میان در گرفت ، ذکر این نکته بود که ورونسکی می فهمد که به هیچ وجه آناکارنینا و شوهرش همدیگر را دوست ندارند و این در نکاه هایشان و در نوع بغل کردنشان برای او شفاف می شود. آناکارنینا و کارنین یک بچه داشتند که هشت سال سن داشت. این پسر مادرش را خیلی دوست داشت و به او علاقه ی بسیار داشت. ماجرای اتفاق افتاده در ایستگاه قطار پایان خویش داشت ، اما اغازگر یک عشق ویرانگر میان آناکارنینا و ورنسکی بود که پایان خوشی در انتظار آن نخواهد بود.

اما در همین حین که ورونسکی از شهر می رود و خبر خیانت او نیز به گوش کیتی میرسد و به نوعی کیتی انگشت نما می شود ، کیتی مریضی سختی را دچار می شود.این مریضی کیتی به حدی شدت می گیرد که او دچار افسردگی حاد میشود. در این میان اما دالی سعی می کند که بسیار بسیار به کیتی کمک کند. اما هیچ اتفاقی رخ نمیدهد.

مادر کیتی که از این وضعیت بسیار ناراخت بود ، سعی می کند که کیتی را به دکتر های مختلف نشان دهد اما گویی هیچ تفاوتی قرار نبود در او حاصل شودو او هر روز شکسته تر می شد. دالی و کیتی روزی چندین بار با هم دیدار می کردند . دالی و کیتی روزی چند مرتبه با یکدیگر صحبت می کردند و دالی بسیار کمک می کرد که کیتی حال و روز بهتری پیدا کند. در میانه ی یکی از این صحبت ها ناگهان کیتی به این امر اشاره می کند که کاش لوین دوباره برگردد و با همان صداقتی که در دفعه ی نخست داشت ، به او پیشنهاد ازدواج بدهد.او معتقد بود که لوین انسان شجاعی بود و عشقش بسسیار صادقانه بود اما ورونسکی این طور نبود و تنها به دنبال هوس بازی بود. اما آن سوی قصه همه چیز به گونه ای دیگر رقم می خورد. ورونسکی عاشق آناکارنینا شده بود و این مسئله تمام زندگی وی را مختل کرده بود. از سویی دیگر اما آناکارنینا همسری داشت که بسیار با نفوذ بود و جدای از داستن همسر فرزندی داشت که او را بسیار دوست داشت و همه ی این ها کار را برای آناکارنینا سخت می کرد و او نمی توانست ورونسکی را بپذیرد. تا اینکه یک روز وقتی خبر از کیتی به گوش آناکارنینا می رسد ، عذاب وجدان به سراغ او می آید و سعی می کند که در یک مهمانی با ورونسکی قرار بگذارد و هر حرفی در دل دارد را با او بگوید. او به ورونسکی می گوید که عذاب وجدان گرفته است و دوست دارد که در سریع ترین زمان ممکن ، او به کیتی برگردد و آناکارنینا قول میدهد که به کیتی تمام ماجرا را بگوید و کاری کند که رابطه ی ورونسکی و کیتی دوباره از نو شکل بگیرد وآناکارنینا نیز این میان بخشیده شود. اما ورونسکی بدون اینکه بخواهد ذره ای از کیتی سخن به میان بیاورد ، در چشم های آناکارنینا نگاه می کند و با تمام عشقش می گوید که  : ” من دوست دارم که کنار تو خوشبخت باشم ، نه کنار کس دیگر . ” . آناکارنینا که این صحنه را می بیند ، بند از بند دلش پاره می شود و به ورونسکی میل شدید قلبی پیدا می کند و این آغازی می شود برای آنکه ورونسکی و آناکارنینا یک رابطه ی نامشروع را با هم آغاز کنند.در آن سوی داستان اما لوین جوان هنوز درگیر افسردگی و ناراحتی خویش از رد شدن خواستگاری اش به سر می برد و سعی می کرد که کارهایش را به کشاورززی و کمی مطالعه محدود کند و به این مسائل دیگر فکری نکند.اما بعد ، آناکارنینا تصمیم می گیرد که برای همیشه هر انچه که بین او و شوهرش کارنین بوده است را به اتمام برساند و اعلام کند که دوست دارد با ورونسکی زندگی کند.

این مسئله با یک اعتراف بسار جنجالی صورت می گیرد. آناکارنینا تصمیم می گیرد که به همسر خودش در مورد عشق ورونسکی بگوید و این حرف را به میان بیاورد که او دوست دارد برای تمام عمر خویش از این پس با ورونسکی زندگی کند و عشق او را در آغوش داشته باشد. همسر آناکارنینا نمی داند که در این باب باید چه بگوید و چه تصمیمی بگیرد اما از آنجا که احساس می کند که دیگر همه چیز به انتها رسیده است ، با این امر کوتاه می آید و می پذیرد که آناکارنینا با ورونسکی خوشبخت تر خواهد شد. در این میان نیز این دو یعنی ورونسکی و آناکارنینا با یکدیگر ازدواج می کنند و آناکارنینا از کارنین طلاق می گیرد. پس از مدتی آناکارنینا صاحب یک دختر از ورونسکی می شود.اما بر سر زایمان ناگهان دچار دردی عجیب می شود و این درد تبدیل به یک بیماری می شود. در این بین کارنین همسر سابقش خبر را می شنود و دلش برای آناکارنینا می سوزد و به دیدار او می آید. او سعی می کند که همه چیز را ما بین ورونسکی و آناکارنینا ببخشید و تنها به این فکر کند که آناکارنینا سالم می ماند. پس از آن ، آنها دیگر تصمیم می گیرند که سنت پترزبورگ را ترک کنند و به جایی بروند که آرامش داشته باشند. آناکارنینا پسر بچه ای که عاشق او بود را ترک می کند و با دختری که از ورونسکی به دنیا آورده بود به شهری در دور دست ها می رود. این میان تنها یکبار آناکارنینا به دیدار پسرش می آید ، که پس از آن پسرش سخت مریض می شود و سعی می کند دیگر هیچ وقت یاد مادرش را نیاورد. اما در دیگر سوی داستان لوین ، از ماجرای خیانت ورونسکی مطلع می شود و دوباره به سراغ کیتی می رود. کیتی که دیگر طاقت دردهای گذشته را ندارد. با پیشنهاد او موافقت می کند و آن دو با یکدیگر ازدواج می کنند ، ازدواج آن دو با یکدیگر یک ازدواج پز از خوشبختی می شود و ثمره ی زندگی آن ها شادی روزانه می شود.آن  ها پس از زندگی بی نظیری را تجربه می کنند که مایه ی شادمانی همه را فراهم می کند.

در ماه سپتامبر لوین به مناسبت زایمان کیتی به مسکو رفت. استپان آرکادریچ و سرگی ایوانویچ برای انتخابات به استان کاشین رفتند. کیتی ازلوین خواست تا او هم برای انجام امور ملکی خواهرش، و نیز برای انتخابات به کاشین برود. لوین قبول کرد و درانتخابات شرکت کرد. شش روز از ورودش به کاشین می گذشت. کارهای ملک خواهرش را تا آنجایی که برایش مقدور بود انجام داد. با این که دل خوشی از انتخابات نداشت اما ناچار شد رای بدهد. در نهایت گروه تجدد خواه پیروز شدند. رای گیری برای انتخاب رئیس شورا آغاز شد. برای لوین بسیار دشوار بود که آدم های شریف را در هیجانی چنین زشت و کینه توزانه ببیند. او معنی این انتخابات را نمی فهمید.

این نظام به نظر اومنحط بود. دیگران نیز با او هم عقیده بودند اما از این نظام منحط پشتیبانی می کردند. نویدوسکی با اکثریت آرا به سمت ریاست شورا برگزیده شد. در این انتخابات لوین، ورونسکی را دید و با او عادی رفتار کرد. آن شب ورونسکی ضیافت شامی به افتخار پیروزی در انتخابات داد. آنا تلگرامی به ورونسکی فرستاد که در اتمام انتخابات به دستش رسید و در آن خواسته بود تا زودتر برگردد چون دخترشان مریض است. ورونسکی از این جور پیغام های آنا دل خوشی نداشت اما آن شب با قطار به خانه برگشت. آنا از این وضع زندگی خسته بود. آنا نامه ای به شوهرش نوشت و از او تقاضای طلاق کرد. در پایان ماه نوامبر با پرنسس واروارا که راهی پترزبورگ بود وداع کرد و همراه ورونسکی به مسکو رفت و در انتظار جواب کارنین ماند.

لوین و کیتی دو ماه بود که در مسکو بسر می بردند. لوین در روستا آرامش و خوش خویی خود را داشت اما در شهر انگار همیشه شتاب داشت. او گاهی روی کتابش کار می کرد اما واقعیت این بود که علاقه اش را به آن از دست داده بود. در شهر این زن و شوهر با هم هیچ بگو مگویی نداشتند. کیتی با پدرش به دیدار مادرخوانده اش رفته بود که در آن جا ورونسکی را دید و برخوردش بسیار عادی بود. لوین به دیدار دوست سابق دانشگاهی اش، پروفسور کاتاواسف و متروف نویسنده معروف رفت. آن ها در مورد کتاب لوین با هم حرف زدند و به نتیجه مشترکی نرسیدند. لوین به منزل خواهر کیتی، ناتالی رفت . شوهر ناتالی، لووف از آمدنش استقبال کرد. ناتالی و لووف بچه های خوبی تربیت کرده بودند. لوین سعی می کرد تربیت فرزند را از آن ها یاد بگیرد. پرنسس از دو باجناغ خواسته بود که با آبلونسکی حرف بزنند چون به نظر می رسید وضع مالی اش به شدت نامناسب است و باید دنبال راه حلی بود. دو باجناغ میلی به این کار نداشتند، قرار شد ناتالی با او حرف بزند. پس از آن دیدار لوین به کنسرت رفت و سپس به خاطر خواست همسرش کیتی، سری به منزل کنتس بل زد. از آن جا به سراغ خواهرزنش ناتالی رفت و او را تا خانه اش همراهی کرد وبه خانه بازگشت و همسرش را سلامت دید. پس از آن لوین به باشگاه رفت و اکثر دوستان و آشنایان را در آن جا دید و با آنها غذا خورد. او می دانست که ناتالی و کیتی و دالی نهار را با هم صرف می کنند. آبلونسکی، لوین را به دیدار خواهرش آنا برد و شرایط سخت آنا را برای لوین تعریف کرد. آنا سرپرستی دختر بچه ای که پدرش مربی اسب و دائم الخمر است به عهده دارد. لوین وقتی آنا را می بیند متوجه می شود که تا کنون زنی به این زیبائی ندیده است. وقتی با او صحبت می کند محو اطلاعات، صداقت و صمیمیت او می شود. آنا از دید لوین زن عجیب و فوق العاده ای است که باید برایش دل سوزاند. کیتی ناراحت است که لوین به دیدن آنا رفته است و از شوهرش می خواهد که دیگر به دیدار او نرود. آنا می داند که به راحتی لوین را جذب خود کرده است اما متعجب است که چرا ورونسکی کم کم با او سرد می شود. آن شب آنا و ورونسکی تا پاسی از شب با هم بگو مگو دارند.صبح زود کیتی دچار درد زایمان می شود. لوین هراسان به دنبال پزشک و قابله می رود. کیتی مادرش را خبر می کند تا در کنارش باشد. لوین با این که به خدا اعتقادی ندارد از خدا می خواهد که به زنش در زایمان کمک کند. لحظه تولد فرزندش او همان حالی را دارد که در کناربرادرش نیکلای در حال مرگ داشت. آن جا انتظار توام با اندوه بود و این جا انتظار توام با شادی. بعد از ساعت ها انتظار، پسر کیتی و لوین به دنیا می آید. اسم او را دمیتری می گذارند.

در انتها اما ، آناکارنینا بعد از مدتها زندگی با ورونسکی ، متوجه می شود که دیگر ورونسکی چندان که باید و شاید به او علاقه ندارد و در زندگی با او سرد شده است. او که در این هنگام به یاد زندگی قدیمش و بلاهایی که بر سر پسر کوچک و کیتی جوان آورد می افتد ، خودش را به زیر قطار انداخته و برای همیشه از شر بیماری های روحی که یک عمر گریبان او را گرفته بودند رها می شود. ماجرایی که تولستوی برای ما روایت می کند بدین شکل است که  ، زندگی در مسکو برای آنا و ورونسکی تحمل ناپذیر شده بود. در این اواخر توافق نظر میانشان نبود. مادر ورونسکی می خواست  دختر پرنسس ساراکینا را برای پسرش بگیرد، ورونسکی از این تصمیم مادرش خشمگین بود و آنا به دختر پرنسس حسادت می کرد. آنا برای قطع این تشنجات تصمیم گرفت دوباره به روستا برگردد. ورونسکی از این تصمیم خوشحال شد، اما وقتی تاریخ حرکتشان به روستا را چند روزی به تاخیر انداخت تا دیداری از مادرش داشته باشد و وکالتنامه و پول از او بگیرد، با خشم آنا روبرو شد. آنا فکر می کرد ورونسکی در فکر مادرش نیست و تنها فکر دختر پرنسس ساراکینا را در سر دارد. آن ها با هم بگو مگوی سختی داشتند اما عاقبت ورونسکی تصمیم گرفت دعوا را خاتمه دهد. بعد از آشتی قرار شد وسایل را جمع کنند و به روستا بروند. ورونسکی تصمیم گرفت وکالتنامه را از مادرش بگیرد و با او خداحافظی کند و پول را بعدا ازمادرش بگیرد. در همین زمان تلگرامی از آبلونسکی به دستشان رسید که امکان طلاق را بعید می دید. باز آنا و ورونسکی با هم به مشاجره افتادند. آنا تصمیم گرفت ورونسکی را مجازات کند. حتی فکر کرد شاید بهتر بود خودکشی کند.ورونسکی از خانه بیرون رفت تا مادرش را ملاقات کند. شب که برگشت به سراغ آنا نیامد. آنا با خشم و به زور مورفین به خواب رفت. صبح که بیدار شد تصمیم گرفت با ورونسکی آشتی کند، اما همان وقت پرنسس ساراکینا و دخترش به دیدار ورونسکی آمدند و از طرف مادرش پول و وکالتنامه به او دادند. آنا ورونسکی را در حال گرفتن پول و وکالتنامه دید و دوباره با او مشاجره کرد. ورونسکی تصمیم گرفت با بی اعتنایی آنا را آرام کند. آنا به ورونسکی گفت که از این رفتارش پشیمان خواهد شد. ورونسکی از آنا دور شد تا به اصطبل برود و به اسب هایش سر بزند. آنا یادداشتی برای  ورونسکی نوشت تا هر چه زودتر برگردد تا با هم حرف بزنند. سپس آماده شد تا به دیدن دالی برود. آنا می دانست که ورونسکی به اصطبل نرفته و برای دیدار مادرش از او دور شده. لذا تلگرامی برای ورونسکی فرستاد که برگردد چون هراس زیادی دارد.

او در کالسکه نشسته بود و به بدبختی اش فکر می کرد. وقتی به منزل دالی رسید کیتی هم آن جا بود و این دیدار او را غمگین تر کرد. به خانه اش برگشت. ورونسکی جواب یادداشت او را داده بود که زودتر از ساعت ده شب نمی تواند به خانه بیاید. آنا نمی دانست که هنوز تلگرامش به دست ورونسکی نرسیده، تصمیم گرفت خود به دنبال ورونسکی برود. او سوار کالسکه شد و با پیوتر خدمتکار به طرف ایستگاه راه آهن رفت. آنا از نظر روحی به هم ریخته بود. پیوتر برای آنا بلیط تهیه نمود. او سوار قطار شد و در واگن از زنی شنید که به شوهرش می گوید: «به انسان عقل داده شده تا خودش را از آن چه ناراحتش می کند خلاص کند.» سپس در ایستگاه پیاده شد، در حالی که فکر می کرد باید خود را از رنج خلاص کند. ناگهان به یاد نخستین دیدارش با ورونسکی افتاد و موژیکی که زیر قطار له شده بود و دانست که چه باید بکند. خود را زیر قطار انداخت. هر چند بلافاصله پشیمان شد اما پشیمانی سودی نداشت.اما این پایان اتفاقات داستان آنارکارنینا نبود و نیست. بلکه آنا کارننیا همانطور که در توضیحات خدمت شما گفتیم داستانی است پر پیچ وخم که تنها نام آنا را به دوش می کشد و افراد بسیاری در پیش برد این داستان شریک هستند.از این رو می توان گفت که تا پایان این داستان راه بسیاری مانده است که ارزش خواندن و مطالعه کردن را دارد.

اگر دوست دارید بدانید که چه بر سر ورونسکی می آید و یا عاقبت لوین و کیتی چه می شود ، حتما کتاب را مطالعه کنید ، این کتاب یکی از کتاب های پرحجم در نوع خودش محسوب می شود ، اما ارزش خواندن را دارد. مطمئن باشید که به هر میزان که وقت صرف این کتاب کنید ، از برنامه ای که تیم مطالعاتی تیموری برای تان چیده است ، باز نخواهید ماند و می توانید در مدتی کوتاه حتما تمامی رمان هایی که برایتان فراهم دیده ایم را مطالعه کنید.

تحلیل شخصیت های رمان آناکارنینا

داستان آناکارنینا  شخصیت های قابل توجهی دارد که هر کدام بار بخشی از داستان را به دوش می کشند. هر چند که رمان آناکارنینا  بر اساس یک خط داستانی رویداد محور پیش می رود و به قولی حادثه محور است ، اما از سویی دیگر نیز می توانیم به جرئت بگوییم که شخصیت های مکمل آن در طول داستان نقش بسزایی در برجسته شدن نقش اصلی این رمان داشته اند و از این رو می توان هر کدام از آنها را تحلیل کرد. تحلیل هایی که برای شخصیت ها شکل می گیرد ، می تواند به شکل های متفاوت باشد. شما می توانید تحلیل های روانشناختی داشته باشید. می توانید تحلیل ادبی داشته باشید ، اما باید بگوییم که بهترین نوع تخلیل شخصیت ها این است که ابتدا به فضای ذهنی نویسنده سفر کنیم و سپس تحلیل کاراکترها را انجام دهیم. ما در این بخش یعنی تحلیل شخصیت ها  ، سعی خود را بر آن گذاشته ایم که تا می توانیم به اعماق زندگی تولستوی سفر کرده و او را در زمان خودش به همراه داستان خارق العاده اش ، یعنی آناکارنینا مورد تحلیل و بررسی قرار دهیم .شما نیز می توانید برای این مطالعه ی این بخش دو رویکرد داشته باشید. نخست اینکه پیش از مطالعه ی کتاب ، تحلیل این شخصیت ها را مطالعه کنید و بنای خود را بر آن بگذارید که در طول مطالعه ی این رمان با پیش فرض هایی که در این بخش به دست می آورید ، بسیار هدفمند و تحلیلگرانه این رمان را بخوانید و یا اینکه رویکرد دوم را انتخاب کنید.

یعنی آنکه بگذارید پس از خواندن کتاب و مروری بر تمامی شخصیت های این کتاب ، آنگاه نظر خودتان را با نظری که ما در این بخش تحلیلی برایتان ارائه داده ایم تطبیق دهید و بنیید که چه میزان نظر شما و نظر تولستوی در نوشتن آناکارنینا  هم سو بوده است. به هر طریق هر کدام از این رویکردها را در پیش می گیرید ، حتما و حتما به این بخش سری بزنید. چرا که تحلیل شخصیت ها باعث می شود که شما نیز یک تحلیل جامع از بخش های مختلف داستان داشته باشید و این بخش های مختلف این امکان را به شما میدهند که شما برای همیشه رمان را در خاطر بسپارید. پس حتما بخش تحلیل شخصیت ها را جدی بگیرید. اما همانطور که گفتیم ، شخصیت های داستان آناکارنینا  نسبت به دیگر داستان هایی که در این بخش بررسی کردیم ، بسیار ساده تر و خطی تر نگارش شده اند. عمدتا افراد این داستان نقش های کوچک اما تاثیر گذاری در طول داستان داشته اند _ به جز شخصیت های اصلی که در ادامه با آن ها آشنا خواهید شد _  اما دیالوگ هایی که آن ها بیان می کنند باعث نقش تاثیر گذار آن ها می شوند. پس  می توانیم از این بخش هم یک درسی داشته باشیم و آن این است که شخصیت پردازی ها در یک داستان حتما لزومی به مدت زمان حضور یک شخصیت در یک داستان ندارد بلکه شما می توانید در کوتاه ترین زمان ممکن و تنها با اشاره به این امر که دیالوگ های خوبی را به کار ببرید و یا فضاسازی مناسب داشته باشید ، یک شخصیت پردازی بی نظیر و ماندگار داشته باشید و داستان تان را پیش ببرید. این هدفی است که شما باید دنبال کنید. چه در حوزه ی داسنان نویسی و چه در حوزه ی نقد ادبی توجه به این نکته می تواند به شما بسیار کمک کند. اما وقت آن است که سری به شخصیت های این داستان بزنیم و هر کدام از شخصیت های این داستان را به تفصیل برایتان بررسی کنیم. طبیعتا نخستین شخصیتی که بررسی خواهیم کرد آناکارنینا  خواهد بود.

آناکارنینا

نخستین شخصیتی که باید در طول رمان آناکارنینا به آن بپردازیم ، بنا به تقدم اسمیِ این رمان هم که شده خود شخصیت آناکارنینا است که ما به اختصار آن را ” آنا ” می نامیم. اگر داستان را خوانده باشید ف طبیعتا می دانید که به چه اندازه نقش او در بسیاری از رویدادهای داستان موثر است و اگر داستان را نخوانده باشید باید به شما این نکته و این مسئله را گوشزد کنیم که هیچگاه با این پیش فرض که همه چیز این داستان قرار است به دور شخصیتی چون آنا بگردد ،وارد داستان نشوید. چرا که شخصیت آنا تنها یکی از شخصیت هایی است که در این داستان روند تاثیرگذاری را در پیش دارد. در واقع آنا ، به زبان ساده یک تکه از پازل های تولستوی برای ساخت چنین داستان سراسر تراژدی ای است. اما برسیم به شخصیت آنا که او چگونه شخصیتی است. اگر بخواهیم دو قطب برای این داستان فرض کنیم و بگوییم که این داستان از طریق دو مرز به دو بخش مختلف تقسیم می شوند و یا دو فرد در این داستان مزرهای دو منطقه ی روایی داستان را تعیین می کنند ، باید به دو نام : لوین و آنا اشاره کنیم. پس آنا یکی از شخصیت هایی است که داستان را دارای یک چارچوب روایی می کند و شناخت او بسیار واجب است.

آنا دختری بسیار زیبا و احساسی است و در داستان همسر شخصیتی به نام کارنین است که بسیار سرد مزاج است و بر خلاف آنا بسیار انسان بی انرژی و بدون روحی است. شخصیت آنا در طول داستان بسیار عجیب و غریب است. آنها که آنا را دوست دارند به این نکته اشاره می کنند که او شخصیتی صادق و در عین حال احساسی است و آنها که از او دل خوشی ندارند به این مسئله اشاره می کنند که او شخصیتی بسیار چند پهلو و سردرگم است که در طول داستان با حرف ها و تصمیم هایش آدم را به جنون می رساند.اما اگر همه ی این احساسات مخاطبان را کنار بگذاریم و به دیدگاه مخاطبان نگاه کنیم باید بگوییم که او شخصیتی احساسی است و این احساس در زندگی او گاها بر منطق چیره می شود و فاجعه بار او را به دردسرهای عجیب در زندگی می رساند ، اما از بعدی دیگر باید به این امر هم اشاره کنیم که او به هیچ وجه من الوجوه این مسئله را به صورت بسیار آشکار در روابط خویش عیان نمی کند. به این دلیل که او ذاتا انسان باهوش ، مبادی آداب و فهیمی است.

او به ظاهر در این داستان نماد یک زن اشرافی در قرن نوزدهم روسیه است. اما آنچه که در باب آنا در طول این داستان می بینیم ، ذکر این نکته است که آنا در طول داستان یک دگردیسی شخصیت را تجربه می کند. آنا در ابتدای داستان در قامت یک حلال مشکلات و یک مشاور خانوادگی ظاهر می شود ، اما در انتهای داستان در قامت کسی که از زندگی اش سیر شده است و مشکلات خانوادگی بر او غالب شده اند ، خودکشی می کند. این روند را اگر بخواهیم بررسی کنیم باید بگوییم که ابتدا به امر آنا به خانه ابلانسکی می آید تا میان برادرش و دالی یک مصالحه کند. مسئله ی آن مصالحه ، زنایی بود که استیوا برادر آنا مرتکب شده بود. اما بعد خودش دست به خیانت زده و دور از چشم همسرش با پسری دیگر دست به زنا می زند و عشق را تجربه می کند و در انتها نیز او دچار یک دو گانگی در شخصیت می شود و برای رها کردن زندگی و پسرش و همچنین وارد شدن به زندگی دختری دیگر خودش را از صفحه ی روزگار نیست می کند.

این یک اتفاق تراژدیک برای فردی است که زندگیش را با عشق و صلح بنا کرده بوده است. اما منتقدین ادبی این مسئله را اینگونه تفسیر می کنند که آنچه که در زندگی آنا نقش بسیار زیادی داشته است و به نوعی نقش اساسی ر بازی می کرده است ، مسئله ی عشق بوده است. آنچه که ذهن او را کنترل می کرده است و شاید هم نقطه ضعف او را می ساخته است ، مسئله ی عشق بوده است. از این رو باید گفت که عشق حتی بیشتر از تعهد و وظیفه ای که وی به فزرند و همسرش داشت ، او را وادار به تجربه ی یک زندگی عاشقانه ی دیگر و یا حتی یک خیانت می کند. حتی وی در زمانی که تصمیم به خودکشی می گیرد ، تنها دلیلی که برای او قطعیت پیدا می کند که حاضر به این کار است و باید این کار را صورت دهد ، مقوله ی عشق است. او فکر می کند که ورونسکی او را دیگر دوست ندارد و این امر برای او دلیلی محکمه پسند حساب می شده است که خود را از صحنه ی زندگی همه ی افراد این رمان حذف کند. اما بعد ، تحلیل ابعاد شخصیتی او در جای جای داستان ما را به این مقصد می رساند که وی فردی بود احساسی ، اما این احساس در او به این معنا نبوده است که با عشق به دنبال یک سر پناه باشد . بلکه او همشه در دل این آرزو را داشته است که با عشق بتواند پشتوانه ای پیدا کند که استقلال خود را در جامعه پیدا کند و بتواند برای خود شخصیت سازی کند.

کنستانتین لوین

خیلی از کسانی که لوین را در دل داستان آناکارننیا دوست داشته اند و به او علاقه ی قلبی پیدا کرده اند ، به این نکته معترض اند که چرا تولستوی نام او را بر روی این داستان نگذاشته است و نام آنا را بر روی جلد کتاب حک کرده است. در این باب دو پیش زمینه فکری و دو گمانه زنی وجود دارد که می توان آن را بیان کرد و آن را به پای یک طنز و یا حتی یک واقعیت سرگرم کننده درباره ی رمان آناکارنینا قلمداد کرد. نخست آنکه نوشتن نام یک خانم بر روی یک کتاب داستان طبعیتا در آن جامعه ی روس که جامعه ای بسته با گرایش های بسیار شهوت آلود بوده است ، مخاطبین بیشتری را به خودش جذب می کرده است و طرفداران بیشتری را در کام خود می گرفته است.

و از سوی دیگر باید به این نکته اشاره داشت که اگر جدال خیر و شر را در این داستان در نظر بگیریم باید بگوییم تا آنا وجود نداشت ، لوین نیز معنایی پیدا نمی کرد و این دید فلسفی باعث می شود که رای به تولستوی و انتخابش داده شود. اما از اینها بگذریم ، باید به لوین برسیم. او نیز یکی دیگر از شخصیت هایی است که مرزبندی داستان آناکارنینا را تعیین می کند و به آن شکل می دهد. نگاه منتقدین ادبی به شخصیت لوین ، نگاهی بسیار تامل برانگیز است که در طول سالهای سال مورد تایید واقع شده است و گویی چندین تن از کسانی هم که همراه تولستوی در آن زمانه زندگی می کرده اند ، در یادداشت هایش و خاطره هایش چنین آثاری را در مورد لوین دیده اند. لوین از نگاه منتقدین ادبی ، خود شخصیت تولستوی است. خصوصا اینکه ابتدای نام او با ابتدای نام لوین یکی است و ماجراهای مشابهی مثل پیراهن عروسی ، در زندگی تولستوی نیز رخ داده است و صورت پذیرفته است. پس باید به این امر اشاره کرد که دراین داستان نیز به مثابه بسیاری از رمان های جهان ، ما می توانیم ردی از حدیث نفس را در دل داستان نویسی تولستوی مشاهده کنیم. اما اگر در مورد خود لوین صحبت کنیم باید بگوییم که لوین یک شخصیت اجتماعی بسیار مستقل است و به طوری نیز می توان به این امر اشاره کرد که او نماد طبقه ی اجتماعی دیده نشده و یا نادیده گرفته شده در روسیه بوده است. انسانی بی غل و غش که با تفکرات خویش درگیر است و هیچ آزاری به کس نمی رساند.او انسانی خوش قلب است و همه چیز را به صداقتش می خواهد.اما از سوی دیگر باید به این مسئله نیز توجه کرد که او درست مثل همان جامعه ی نادیده گرفته شده در روسیه ، در عشق ، در زندگی و در رسیدن به آنچه که می خواهد ، شکست می خورد . اما بعد ، در زمانی که همه ی درها برای آنها که او را نادیده گرفتند ، بسته می شود ، او موفق می شود که زندگی نابی را برای کیتی فراهم کند.

اما نکته ای که بسیاری از منتقدین ادبی به آن اشاهر کرده اند ذکر این نکته است که لوین یک شخصیت قهرمان در داستان تولستوی است. اما تولستوی هیچگاه او را به این خاطر که انسانی شایسته بوده است و یا دارای یک دستاور خارق العاده است و برتر از همگان قرار داد ، قهرمان داستان نمی کند ، بلکه تمام تمرکز او بر روی این قضیه است که او کاملا و تماما یک انسان است.این انسانیت لوین است که او را در معرض بهترین ها قرار میدهد و او را بر روی نقطه ای می گذارد که قهرمان یک داستان در ان جا می ایسند. اگر به زندگی او نگاه کنید می بیند که به چه میزان او انسان صادقی است. او انسانی است که ابتدا به امر عشق خود را فریاد می زند و به هیچ وجه این عشق را پنهان نمیکند. اما پس از آن که حتی جواب رد می گیرد نیز باز عاشق می ماند و عشق خودش را رها نمی کند.اما از سوی دیگر پس از مدتها با اینکه همه چیز را می داند و جریان خیانت ورونسکی را نیز در میباید ، بدون هیچ تردیدی دوباره میل به ازدواج و خواستگاری می کند و بعدها آن صخنه ی زیبای زایمان را خلق می کند . جایی که به نظر ادیبان تولستوی تمام احساسات خویش را در این صحنه خلاصه کرده است و یکی از بهترین لحظات عمر ادیبانه ی خویش را در طی این سطور تجربه کرده است و این تجربه را نیز برای مخاطب نیز فراهم نموده است.

الکسی ورونسکی

ورونسکی یک شخصیت بسیار اعجاب برانگیز در طول داستان آناکارنینا است. شاید بسیاری از مخاطبین ایرانی ما که این داستان را می خوانید به این نکته پی ببرند که ورونسکی یک خائن است و بسیاری از مسائل زیر سر ورونسکی بلند می شود و آتش ها همه باید به پای او نوشته شود. اما بر اساس نظر سنجی که در جهان صورت گرفته است ، بیشترین رای به لحا اقبال مردم به شخصیت های آناکارنینا را ورونسکی در اختیار گرفته است.او از نگاه ادیبان جهان یک شخصیت کاملا تاثیر گذار است و یک شخصیت بسیار خنثی اما تعیین کننده در روند داستان شناخته می شود. ورونسکی نماد یک عاشق سرکوب شده توسط درون است. او یک افسر نظامی است. پولدار است. خوشتیپ است و طبیعتا با این اوصاف همه ی افرادی که با او معاشرت دارند ، دختران جوانی هستند که عاشق او می باشند. اما ورونسکی در دلش هیچ کدام از این ها را نمی خواهد . او عاشق کیتی می شود ، اما نگاه آنا او را در هم می ریزد .او به دل یک عشق ممنوعه می رود ، اما عشق و عاشقی را تجربه می کند و آن را به بهترین شکل ممکن به آنا منتقل می کند. اما از سویی این عشق یک خیانت را نیز رقم زده است و این خیانت دقیقا گریبانگیر مخاطبان احساسی است که از ورونسکی یک طعمه برای خالی کردن تمامی اندوه زندگی شان در داستان بهره می برند.

اما بعد ، ما می بینم که در جای جای داستان او به چه میزان به آنا علاقه دارد و او را دوست دارد و حتی برای او تمام زندگی اش را نیز می گذارد اما آنا در برابر او با رفتارهای عجیب و غریب و گمانه زنی های نادرست و پارانوییدی خودش ، همه چیز را زیر پا می گذارد و نهایت نیز کاری با ورونسکی می کند که ورونسکی از هم می پاشد.اما این تنها یک دید به ورونسکی است. بلکه اگر بخواهیم نگاه دیگر ادیبان به ورونسکی  را نیز بررسی کنیم باید بگوییم که دیگر منتقدین ادبی کارهای تولستوی که از قضا ملیتی شرقی دارند و طبیعتا نیز باورهای شرقی را در نقدهایشان لحاظ می کنند به این امر اشاره دارند که ورونسکی نماد یک انسان دو رو و عیاش است و هیچ عذری برای کارهای او در جهان وجود ندارد. او انسانی است که کیتی را به مرز جنون می کشد و از سویی دیگر با حضورش بعنوان یک رقیب برای لوین تا مدتها او را در آتش عشق می سوزاند و این ها همه نشان دهنده ی آن است که ورونسکی به چه میزان انسانی بد طینت است. بهر طریق همه ی این دیدگاه ها برای شخصیت ورونسکی موجود است. اما بگذاریدیک نکته جالب به شما بگوییم. همه  ی این منتقدین ادبی با نگاه های متفاوت شان تنها یک چیز را نشان میدهند و آن قدرت نویسندگی تولستوی است. تولستوی شخصیتی ساخته است که به اندازه تعداد کسانی که در طول تاریخ ادبیات این اثر را خوانده اند و یا خواهند خواند ، نظرهای متفاوت در باره ی این شخصیت در ذهن می پرورانند و یا خواهد پرورانئ. این هنر یک نویسنده است که بتواند چنین شخصیتی را ایجاد کرده و آن را این چنین هنرمندانه پردازش کند.

کارنین

کارنین شوهر آناکارنینا است. او یک درجه دار نظامی و یکی از مقامات بلند مرتبه ی دولت است. او انسانی بسیار وظفه شناس و متعهد است. اما به این دلیل که شخصیتی سیاسی دارد ، بسیار سرد و خشک است.او در طول داستان با اتفاقات بسیاری مواجه می شود ، اما می بینم که خیانت باعث نمی شود که او عشقش را به آنا از دست بدهد و در جایی که وی نیاز به کمک برای زایمان دارد ، او را می بخشد و به او کمک کند و یا در جایی که آنا فرزندش را تنها می گذارد ، او تماما از آن فرزند مراقبت می کند و سعی می کند که ذهن او را نسبت به همه ی اتفاقات موجود آرام کند تا او زندگی خوبی داشته باشد. کارنین نماد یک انسان بی گناه و بخشنده است که در گیر و دار زندگی خویش بی تقصیر با مشکلات بسیاری روبرو می شود که هر کدام از این مشکلات اگر بر سر دیگر اعضای این داستان آمده بود ، نصیبی جز مرگ برای آنها نمی شد متصور شد.

کیتی

کیتی دختر جوان و زیبایی است که دو شخصیت مرد داستان یعنی لوین و  ورونسکی او را دوست دارند. او در ابتدا اسیر ظواهر شده و عاشق ورونسکی می شود ، اما در جشنی که همگی به مناسبت ورود آنا و آشتی استوا و دالی گرفته بودند ، ورونسکی به او خیانت کرده و با آنا روی هم می ریزد. از سویی دیگر اما لوین نیز از کیتی پیش از رو شدن ماجرای خیانت ورونسکی خواستگاری میکند ، اما کیتی به او پیشنهاد رد میدهد. در نتیجه پس از مدت ها که رسوایی ورونسکی به گوش کیتی می رسد ، لوین نیز دست به کار شده و زندگی اش را با کیتی شروع می کند. او دختری به ظاهر ساده اما بسیار زیبا و باهوش است. کیتی شخصیت انسان نوگرایی است که در طول داستان مرزهای تحول آن را خواهید دید.

استیوا

برادر آناکارنینا است. وی در ابتدای داستان بعلت خیانتی که به همسرش کرده بود ، بسیار مورد شماتت قرار می گیرد اما بعد ورود خواهرش آنا به داستان باعث می شود که این زن و شوهر یعنی دالی و استیوا با یکدیگر آشتی کنند. از این جهت باید این چنین گفت که دلیل ورود آنا ، خیانت و زنای استیوا است.

دالی

همسر استیوا است. او یک زن ساده و بسیار با احساس است که در سخت ترین شرایط نیز پای زندگی خود ماند و از آن محافظت کرد. همچنین او نخستین کسی بود که به آنا هشدار داد که ورونسکی عاشق او شده است و این قضیه ممکن است کیتی را بسیار دل آزرده کند.

نقد و بررسی رمان آناکارنینا

رمان آناکارنینا یکی از آن رمان های مورد علاقه ی اهالی نقد ادبی است. اگر یک سرچ ساده در اینترنت داشته باشید ، نقدهای بسیاری را از ادیبان مختلف سر تا سر دنیا در باب این کتاب می بینید. اما خب ، طبیعی است که هر کدام از این نقدها بنا بر ساز و کار ادبی فکر منتقد نوشته شده است و طبیعی است که نمی توان به طور کامل روی آن تمرکز داشت. در باب نقد ادبی یادمان باشد که چند نکته همیشه موثر است. ابتدا به امر ذکر این نکته مهم است که یک منتقد ادبی نیز به مثابه همه ی انسان های دیگر یک سری پیش زمینه های فکری دارد که از بچگی در او توسط جغرافیا ، سیاست و … قرار گرفته است که روی نقد او نیز تاثیر خواهد گذاشت و نقد او را متاثر از محیط زندگی او خواهد کرد. از این رو شاید بسیاری از نقدهایی که روی آناکارنینا مشاهده می کنید ، نقدهایی است که سراسر وابسته به جامعه شناسی ادبیات و یا حتی سیاست ادبی در کشورهای مختلف باشد. اما با این اوصاف ، این دسته از نقدها نیز صاحب ارزش بسیاری است. اما بعد مسئله ی بعدی که بسیار در نقد ادبی می تواند تاثیر گذار باشد ، ذکر این نکته است که هر منتقدی طبعا یک دانش ادبی دارد و یک سابقه ی مطالعاتی ادبی . دانش ادبی شاید یک عامل مشابه در بین همه ی منتقدین باشد ، اما این میان سابقه ی مطالعه ی ادبی چیزی است که به جرئت مسئله ی تعیین کننده در ادبیات و نقد ادبی خواهد بود. شما فرض کنید که در انگلستان منتقدی دست به نقد ادبیات تولستوی می زند. طبیعی است که او با فضای رمان های اروپایی آشناست و یا تراژدی های شکسپیر را خوانده است و این درک از هر گونه ژانرهای ادبی ، لطافت های ادبی و ظرایف ادبیات تراژدیک در او وجود دارد که این داستان را بخواند و روی آن نظر بدهد . اما طبیعی است که اگر کسی از آمریکای جنوبی این مسئله را بخواند ، تنها دانش ادبی به کمک او خواهد آمد و احساسی که می تواند نسبت به کلمات داشته باشد و رویدادها به قطع برای او آشنا نیستند ، چرا که او از یک مکتب ادبی کاملا جدا در ادبیات سر بلند کرده است که این مسئله در نقد ادبیات بسیار تاثیر گذار است. البته امروزه دیگر شاید کمتر شاهد این شکاف های منتقدین در نق ادبی باشیم. چرا که دیگر علم پیشرفت کرده است و اینترنت به داد مردم جهان رسیده است و امروزه یک کتاب که در انگلیس منتشر می شود ، در کمتر از چندین دقیقه دست به دست در بین  ادیبان و رمان خوانان دست به دست می شود و دیگر هیچ نگرانی من باب این امر که ادبیات به لحاظ جهانی دیرتر فراگیر شود وجود ندارد. شاید اگر سری به پایگاه های علمی نقد ادبی بزنید ، در می یابید که پیش از اینکه حتی منتقدین ادبی همان کشور مبدا نویسنده دست به نقد یک کتاب زده باشند ، منتقدین دیگر کشورها مقالاتی در آن باب منتشر کرده اند و این امر فراگیری موضوع نقد ادبی را نشان میدهد. با این اوصاف ما نیز در این بخش سعی می کنیم حاصلی از مجموعه تحلیل های ادبی که بر روی این کتاب یعنی آناکارنینا صورت گرفته است را خدمت شما تقدیم کنیم و یک شمای کلی را به شما از خوانش این رمان بدهیم که دقیق تر و هدفمند تر آن را مطالعه کنید.

نخستین امری که در باب داستان آنا باید بدانید ذکر این نکته است که رمان آنا دارای یک چارپوب های بسیار روشنی است که این چارچوب ها ابتدا به امر شاید کمی مبهم ، اما هر چه به میانه ی داستان می رسیم ، بسیار روشن تر برای مخاطب عرضه می گردد. برای کسانی که این رمان را نخوانده اند و یا خوانده اند و با کمی ابهام روبرو هستند ، ذکر این مسئله لازم است که ابتدا چارچوب های موجود در این رمان را بشناسند. بر خلاف آنچه که شما روی جلد کتاب با اسم آناکارنینا می بیند ، محور داستان تماما بر روی این شخصیت نمی چرخد و این  شخصیت خود یک شخصیت وارد شده و متاخر بر داستان است که بعدها نقش آفرینی خودش را اعمال می کند. اما بعد باید به این مسئله اشاره کرد که به زبان ساده اگر بخواهیم چارچوب های این داستان را برایتان بازگو کنیم ، ذکر این نکته الزامی است که این داستان دو محور اصلی ، دو کاراکتر بنیادی و به نوعی دو کشور روایی در ادبیات داستانی خویش دارد. نخست شخصیت آنا و دوم شخصیت لوین . پس یادتان باشد که همه ی شخصیت های داستان به نوعی زیر مجموعه ی این دو قلم روایی می باشند. بعنوان مثال اگر داستان را بررسی کنید می بینید که شخصیت های چون ورونسکی ، استیوا و دالی کسانی هستند که زیر مجموعه روایی آنا قرار می گیرند و شخصیت هایی چون کیتی و نیکولای کسانی هستند که به زیر مجموعه ی لوین در می آیند. لوین و آنا مرزهای روایت این داستان را بطور مشخص روشن می کنند. پس اگر داستان را نخوانده اید ، بنا را بر این دو بگذارید و حوادث را به گرد این دو نفر تعریف کنید ، چرا که این دو نفر تنها کسانی هستند که مسیر و خط داستان را مانند یک چراغ بان به شما نشان میدهند. اما اگر داستان را خوانده اید و تمرکزتان تنها روی یکی از شخصیت ها بوده است ، باید بگوییم که این یکی از ویژگی های برتر شماست که توانسته اید داستان را آنچنان که باید در ذهن پیش ببرید و بنا بر آنچه که پیش فرض خود گذاشته اید موفق به آن شدید که بهترین دستاورد را داشته باشید. اما اگر روزی دوباره میل کردید که داستان را بخوانید و یا اینکه اگر خواستید نگاهی سر سری به داستان داشته باشید ، حتما این دو نیم کره ی روایی داستان را مد نظر قرار دهید و آن را درست و حسابی بشناسید.برای این کار ، یعنی مروری سطحی و سریع می توانید از خلاصه داستانی که برایتان فراهم دیده ایم بهره بگیرید.

مسئله ی دومی که باید بیان کنیم ، جایگاه روایی این دو فرد در داستان است. اگر بپذیریم که این دو شخصیت داستان را به دو نیم کره تقسیم می کنند ، باید جایگاه آن ها را نیز بیابیم به این دلیل که تولستوی نویسنده ای نیست که در طول نوشته هایش شخصیتی را بیخود و بی جهت و برای مدد گرفتن از هنر شخصیت پردازی به منظور به ثمر رساندن داستان بهره بگیرد و همه ی شخصیت هایی که در داستان او هستند یک جایگاه در داستان او دارند و به طور سمبولیک از آن ها بهره گرفته شده است. در این داستان نیز دقیقا این رویه صادق است. آناکارنینا زنی زیبا از طبقه ی اشراف است و لوین فردی کشاورز که دغدغه های زندگانی بسیار دارد. اگر دقت داشته باشید ، با توجه به فضا و مکان رویداد داستان که روسیه است و باتوجه به سالی که این رمان نوشه شده است ، جامعه ی روسیه جز این دو قشر ، قشر تعریف شده ای دیگر نداشته است. در واقع این رمان با این دو شخصیت آینه ی تمام نمای جامعه ی روسیه را که یا اشراف زادگی بوده است یا جامعه ی کارگری را به ما نشان میدهد. این نکته را به خاطر داشته باشید که این یک تکنیک داستان پردازی است که ما با استفاده از دو شخصیت که حداکثر خوب و حداکثر منفی و بد را نشان دهد ، می توانیم گستره ای عمیق از مردم ، شخصیت ها و باورها را وارد داستان کنیم و از آن ها بهره ببریم. پس در یک نتیجه گیری کلی ، جامعه ی روسیه در زمان نگارش این کتاب به دو قشر اصلی تقسیم می شده است. قشر اول اشراف زادگان و قشر دوم کارگران . تولستوی نیز برای نشان دادن جامعه ی روسیه و تحولات آن ، بجای نام بردن از تک تک اقشار جامعه ، رما خود را به دو نیم کره ی اصلی تقسیم کرده و سعی کرده است که با نشان دادن آنا به عنوان یک شخصیت اشراف زاده و از سوی دیگر نشان دادن لوین بعنوان یک شخصیت کارگر ، کل جامعه ی روسیه را به چشم مخاطب تصویر کند. پس ما علاوه بر اینکه با یک روند کلی از سیر داستان روبرو هستیم ، در یک نمای دیگر اتفاقاتی که در روسیه در زمان نگارش کتاب می افتد را نیز مرور می کنیم.

اما بعد ، نخستین وجهه ای که یک مخاطب با خوانش این کتاب با آن روبرو می شود ، خیانت است. در واقع خیانت اولین مرحله ای است که یک مخاطب در خوانش این اثر با آن مواجه میشود و این امر از دو وجه برای نویسنده مورد اهیمت بوده است که اینگونه انتخابی را مد نظر قرار داده است. یک آنکه اگر دقت کنید ، داستان در بطن موضوعی خودش یک تراژدی را روایت می کند و این تراژدی یکباره بر سر مخاطب فرو می اید و از همان ابتدا تولستوی آب پاکی را به سر دست مخاطب می ریزد که این رمان قرار است سراسر تراژدی باشد . اما از دید و وجه دوم که به آن نگاه کنیم ، نویسنده روایت کلی داستان را به چشم مخاطب آشکار می کند. اگر داستان را به خوبی مطلعه کرده باشید ، حتما به این نکته پی برده اید که همه ی وجوه این داستان سراسر گرد مسئله ی خیانت می گردد و این خیانت است که همه ی اتفاقات این داستان را شکل میدهد. از این رو بسیار مهم است که ما به این نکته واقف باشیم که خیانت که از همین ابتدای داستان توسط تولستوی مطرح شده است ، چه نقش تحول برانگیزی را در طول رمان بازی خواهد کرد. اگر بخواهیم به یک مورد آن اشاره کنیم باید بگوییم که شخصیت ناجی استیوا ، یعنی خواهر او ، آنا کارنینا خود برای حل یک خیانت و رفع این مشکل به دیدار برادرش می آید ، اما خود با یک  خیانت آن شهر را ترک می کند و اسیر خیانت می شود.

مسئله ی بعدی ، که می توان به آن اشاره کرد ساختار خانوادگی و یا ارزش خانواده در جامعه ی روسیه در بازه زمانی نگارش رمان بوده است. اگر دقت کنید ، خانواده هایی را می بیند که هر یک به نوعی از هم پاشیده محسوب می شوند. اگر بخواهیم این قضیه را برایتان باز کنینم ، باید بگوییم که اگر نگاه کنید در ابتدای رمان ما یک خانواده ی طبیعتا اشرافی را می بنیم که مرد خانواده حاضر شده است که با یک کارگر زاده و یا کسی که ظاهرا سطح پایین تری به لحاط مقام اجتماعی با او دارد ، رابطه ی نامشروع برقرار کند و این یعنی بنیان خانواده های روسی به از بیخ و بن دارای یک گرفتاری مفسده برانگیز است.اما بعد ، شاید در ابتدای رمان زود باشد که بخواهیم این را به روسیه تعمیم دهیم ، اما می بینم که لوین به عنوان دیگر شخصیت داستان خانواده ای دارد که برادرش مست است و با یک فاحشه روی هم ریخته و زندگی می کند. آن یکی برادرش غرق در افکارش است و خانواده را به کل فراموش کرده است.در جای دیگر می بینم که کارنین یعنی شوهر آنا با خیانت همسرش روبرو است. این در حالی است که آنا خود یک بچه هم دارد. اگر سر و جمع همه ی این خانواده ها را کنار هم تماشا کنید ، می بیند که به چه میزان همبستگی ها در خانواده های روسی دچار مشکل است و خانواده هایشان بنیان سستی دارند. اما یک نکته را فراموش نکنید.لوین ، این میان تنها کسی است که یک رویه ی نو می سازد. لوین نماد نویسنده است ، این مسئله را ما در تحلیل شخصیت ها هم خدمتتان گفتیم. لوین صبر می کند. عشق را به سخره نمی گیرد و به دنبال آن کس که دوست دارد سالها و ساعتها زمان می گذارند تا که نهایتا یک زندگی بسیار پر قدرت می سازد. اما بسیاری از منتقدین در باب او نیز گفته اند که بعد از ازدواج گرایشات پوچی در او شکل می گیرد که زندگی او هیچ تفاوتی با سابق نداشته است. در نهایت ، نویسنده یعنی تولستوی ، دیدگاه انتقادی و تحلیلی به نقش خانواده در اواخر قرن نوزدهم در روسیه داشته است که بهترین تصویر آن در آناکارنینا به رویت در آمده است.

اما بعد باید به این نکته اشاره کرد که آناکارنینا صرفا فروپاشی چندین خانواده و یا دگردیسی سرنوشت چندین شخصیت داستانی نیست. بلکه اگر هوشیارانه به این مهم نگاه کنیم ، در می یابیم که آنا کارنینا ، فروپاشی یک فرهنگ را به تصویر می کشد تمام خانواده ها ، تمام شخصیت ها نمادی از یک جامعه هستند که در دل این داستان فروپاشی خودشان را به تصویر می نشیند. یک گمانه زنی بسیار زیبا هم منتقدین ادبی در این باب داشته اند و ذکر این نکته است که نام آنا بر روی جلد ، به این دلیل که نام یک زن است به شکل ناموس ، به این دلیل که او یک مادر است به شکل یک میهن ، می تواند تداعی گر این مسئله باشد که یک ناموس ، یک وطن و یک میهن همه چیزش را کنار گذاشته و در زیر ریل قطار ، که همیشه قطار نماد توسعه و تهاجم فرهنگی بوده است ، دست به خودکشی می زند.این مرگ روسیه به روایت تولستوی است. بسیاری از افرادی که تولستوی را دوست داشتند و با اندیشه های او آگاه بودند ، پس از مرگ او بزرگداشت های متعددی برای او گرفتند و یکی از آن قشرهایی که بسیار از تولستوی حمایت می کرد ، قشر کارگر بود ، چرا که تولستوی همیشه صدای آن ها بود و به آن ها اهمیت ویژه ای قائل بود.

اما جدای از یک تحلیل کلی ، ما در هر داستان با یک سری از نمادها و سمبول ها نیز مواجه هستیم که نویسنده روی آن ها تاکید بسیار داشته است و یقینا ورود آن ها به داستان یک متمم معنایی در بر دارد. در رمان آناکارنینا نیز این متمم های معنایی وجود دارند و می شود از آن ها به عنوان یک عامل برای پی بردن به عمق معنای نوشته های تولستوی بهره جست. ما در ادامه چند مورد از این المان های داستانی را در رمان آناکارنینا برایتان ذکر خواهیم کرد :

راه آهن و قطار

راه آهن و قطار دو واژگانی است که تولستوی بسیار از آن ها در پیش برد داستان خود بهره برده است و هر دو نیز یک درونمایه ی منفی برای داستان دارد. اگر دقت داشته باشید همه ی اتفاقات منشایی در ایسستگاه قطار داشته اند.بسیاری از فروپاشی ها از قطار و اتفاقات درون راه آهن صورت گرفته است و این جاست که می توانیم بگوییم نگاه تولستوی به مفهوم راه آهن نگاه اتفاقات زودگذری است که جوامع را به قهقهرا می برد. ابتدا به امر این نکته اشاره کنیم که قطار و راه آهن در ادبیات معناهای مختلفی دارد. نمونه ی آن در رمان صد سال تنهایی موجود بود که ما در مقاله ی مربوط به آن رمان نیز به این مسئله اشاره کردیم. اما مسئله ی بعدی ذکر این نکته است که قطار و راه آهن به طور مشخصی نماد بدیمنی می شود. اگر دقت داشته باشید زمانی که آنا از قطار پیاده می شود ، یک کارگر خودش را به زیر قطار می اندازد و خودکشی می کند و آن جاست که آنا می گوید که این بدشگون است و نشانه ی بدی است و در انتهای عمر نیز می بینم که بدشگونی در صحنه ای که وی خودش را به زیر قطار می اندازد ، حقیقت پیدا می کند. اما بعد ، نماد دیگری که می توان برای قطار قائل شد ، مسئله ی تهاجم فرهنگی و یا گذر زود هنگام ارزش هاست . اگر نگاه کنید ، شخصیتی مثل آنا که نماد اشرافی گری ست ، همیشه و به هر شکل در ایستگاه قطار خود را می بازد و همه چیز را واگذار می کند و در نهایت نیز بر روی فشاری که از گذران زندگی بی عشق و از هجوم فرهنگ بی بند و باری پدید می آید خود را به زیر همان قطار می اندازد. این ها نشانه هایی است که می توان از دل این المان در رمان آنا کارنینا بیرون کشید.

خیانت و عشق

خیانت و عشق دو نمادی است که در طول این داستان سراسر به هم گره خورده هستند. در جای جای داستان ما شخصیت هایی را می بینم که دچار خیانت می شوند و خیانتشان همیشه با یک عشق همراه است. ورونسکی را با آنا می بینیم. کیتی را پس از تجربه ی خیانت با لوین می بینیم و این ها همه نشانگر یک روایت عکس العملی در داستان است.تولستوی مقوله ی خیانت را یک مقوله ی اجتماعی می داند و به هیچ وجه آن را وابسته به سیاست و یا حتی دین نمی داند. او معتقد است که خیانت زمانی در یک فرهنگ و یا زمانی در یک جامعه رخ میدهد که مردم بدون اینکه بدانند جه چیزی در زندگی آن ها در حال رخ دادن است ، به مملکت خویش خیانت کرده و عاشق فرهنگ پر زرق و برق مردمی دیگر بشوند. وی حتی از این نیز پا فراتر گذاشته و به این مسئله اشاره می کند که فروپاشی یک خانواده ، یک میهن ، تنها زمانی صورت می گیرد که پای خیانت به یک مملکت باز شود.اگر دقت داشته باشید ، لوین نیز فردی است که در جریان تشکیل خانواده ی خود با جواب رد مواجه می شود.اما بجای اینکه به عشق در دلش خیانت کند ، به سمت تنهایی و اعتماد سازی برای خویش می رود و سعی می کند به این مسئله دست پیدا کند که چطور می شود که کیتی او را پس می زند. در آخر نیز ، این مسئله یعنی پایبندی او به عشقش باعث می شود که او به عشقش برسد. این مسئله شاید در فرامتن خود بتواند چنین باوری را به دوش خود بکشد که هنگامی که یک وطن در فراز و نشیب مشکلات می افتد ، این تنها پایبندی به عشق وطن و فرهنگ یک ملت است که می تواند در نهایت مشکلات را از پیش رو بردارد. لوین درست نماد یک فرهنگ روسی است. که با مشکلات بسیار بالایی هم که در سر راهش وجود داشت ، ایستادگی کرد و در نهایت کیتی که برای او نماد رشد و موفقیت بود را به دست آورد. پس باید این درس را از تولستوی آموخت که وطن تنها علاجی که دارد صبر و ایستادگی است. این بهترین گزینه برای درمان تمامی دردهای وطن است.

رمان آناکارنینا در ایران

رمان آناکارنینا یکی از رمان های برتر جهان است که در ایران نیز به دست مترجمین توانمند کشورمان ترجمه شده است و مردم با فرهنگ و کتابخوان ما نیز از آن بسیار بسیار استقبال گرمی در طی سالهای سال کرده اند. شاید به جرئت بتوان گفت که هر زمان چاپ جدیدی از آناکارنینا بر روی قفسه ی کتاب فروشی ها قرار گرفته است ، بی برو برگرد قبل از نشستن نخستین گردهای خاک بر روی جلد این کتاب ، تمام نسخه هاش به فروش رفته و مورد مطالعه ی بسیاری از کتاب دوستان و ادیبان و علاقمندان به ادیبات جهان قرار گرفته است. اما بعد ، باید این چنین گفت که آناکارنینا در ایران نیز به مثابه دیگر کتاب هایی که از ادبیات دیگر کشورها وارد ایران می شود ، مترجم رسمی و مورد تایید نویسنده نداشته و چندین مترجم از آن ترجمه هایی را در بازار عرضه کرده اند که هر کدام برای خود صاحب سبکی در ترجمه اند و ترجمه هایشان عطر و رنگ خودشان را دارد. اما از این میان دو مترجم ، یعنی جناب مشفق همدانی و آقای سروش حبیبی دو ترجمه ی بسیار عالی از آناکارنینا صورت داده اند که این دو ترجمه علاوه بر اینکه توسط مترجمین بی نظیری ترجمه شده است ، به لحاظ چاپ و کیفیت نشر نیز دارای سطح بالایی است. همچنین این نکته را هم نیز مورد اشاره قرار بدهیم که هم جناب مشفق همدانی و هم آقای سروش حبیبی هر دو از ادیبان این خاک هستند و خوانش ترجمه ی آنان در کنار قلم بسیار قوی و قدرتمندشان می تواند تجربه ای خوب از ترجمه خوانی آناکارنینا در اختیار شما قرار دهد.

بخش هایی از کتاب آناکارنینا

در ادامه بخش هایی از کتاب آناکارنینا را با هم مطالعه میکنیم :

  • استپان آرکادیچ خندید: هه! همه اش اخلاق! ولی نه، فکرش را بکن، تو در برابر دو زن قرار داری. یکی جز حق خود را نمی بیند و به اصرار می خواهد آن را به دست آورد، و این حق، عشق است که تو نمی توانی به او بدهی. آن یکی همه چیزش را فدایت می کند و در مقابل هیچ نمی خواهد. تکلیف چیست؟ چه می کنی؟ تراژدی وحشتناک همین جاست.اگر عقیده مرا در این خصوص می خواهی می گویم که گمان نمی کنم که مساله کاری با تراژدی داشته باشد. حالا چرا! به عقیده من عشق… هر دو جور عشقی که، اگر یادت باشد، افلاطون در “ضیافت” خود وصف می کند، هر دو محکی هستند برای شناختن آدمها. بعضی از مردم فقط یک جورش را می فهمند و بعضی دیگر جور دیگرش را. کسانی که جز عشق غیرافلاطونی نمی شناسند بیهوده صحبت از تراژدی می کنند. این جور عشق کاری با تراژدی ندارد. “از لذتی که نصیبم کردید بی نهایت متشکرم، خداحافظ!” سراسر تراژدیشان جز این نیست. در عشق افلاطونی هم جایی برای تراژدی نیست، چون در این جور عشق همه چیز روشن و پاک است.
  • موضوع این است: فرض کن زن داری و زنت را هم دوست داری و عاشق زن دیگر می شوی…
    – معذرت می خواهم، از اینجا دیگر هیچ حرفت را نمی فهمم، مثل این است که… این حرف تو برای من درست به همان اندازه عجیب و نامفهوم است که فرض کن وقتی اینجا خوب سیر شدیم از کنار دکان نانوایی که رد می شویم یک نان قندی بدزدیم.
  • آنا گفت: تو به من نگاه می کنی و با خود می گویی آیا زنی در وضع من ممکن است خوشبخت باشد؟خوب، چه کنم؟اقرار به این حال شرم آور است ولی من… من خوشبختم و این قابل بخشایش نیست.به افسون شده ها می مانم.مثل کسی که کابوسی دیده، خوابی که از هول آن لرزیده بعد یکهو بیدار شده و دیده آنهمه چیزهای وحشتناک وجود نداشته است. من بیدار شدم.
  • حزب لیبرال می گفت که ازدواج نهادی کهنه است و باید اصلاح شود و زندگی زناشویی استپان آرکادیچ نیز دیگر شیرین کامش نمی کرد و او ناگزیر بود که دروغ بگوید و تظاهر کند و این حال با طبیعت او سخت ناسازگار بود. حزب لیبرال می گفت، یا درست تر این که، سربسته معتقد بود که مذهب فقط لگامی برای وحشیان بی فرهنگ است و به راستی نیز استپان آرکادیچ نمی توانست حتی مراسم دعای کوتاهی را در کلیسا بی درد تحمل کند و نمی فهمید که این سخنان وحشت زا و پر آب و تاب در خصوص دار بقا برای چیست حال آن که زندگی در این دنیا نیز ممکن است بسیار شیرین و مسرت بخش باشد. از این گذشته آدم شوخی بود و از لطیفه پردازی لذت می برد و گاهی دوست داشت ساده دلان را به حیرت اندازد و می گفت: اگر قرار است به اجداد خود ببالیم چرا جستجوی پیشینیان را به ریوریک ( شخصیت نیم تاریخی و نیم افسانه ای و بانی نخستین دولت روس) پایان دهیم و جد اعلای خود بوزینه را انکار کنیم؟
  • در محیط زندگی ورونسکی در پترزبورگ آدم ها به دو گروه کاملا متضاد تقسیم می شدند. یکی گروه مسکینان بود، گروه آدم هایی بی مقدار و احمق و مهم تر از همه مضحک که زندگی مرد را فقط با یک زن که همسرش باشد جایز می شمردند و دوشیزگان را پاک و زنان را پر آزرم و مردان را مردانه رفتار و خوددار و استوار می خواستند و معتقد بودند که باید در تربیت فرزندان کوشید و نان خود را با عرق جبین و کد یمین به دست آورد و درستکار بود و قرض های خود را پرداخت و از این دست یاوه ها؛ این ها قدیمی مآب بودند و درخور تمسخر. اما گروه دیگری هم بودند که به راستی مرد بودند و او و دوستانش از این دسته بودند، مهم ترین شرایط تعلق به این گروه خوش پوشی و زیبایی و بلندنظری و جسارت بود. بایست بانشاط و برای همه گونه سودا آماده بود و از هیچ چیز شرم نداشت و بر باقی چیزها فقط خندید.
  • سرپوخوسکوی: عقیده من این است، زن بزرگترین مانع مرد در راه تلاش و پیشرفت است. عشق ورزی به زن و در عین حال کاری از پیش بردن مشکل است. برای کار کردن و با آسودگی و بی مانع عشق ورزیدن فقط یک راه وجود دارد و آن ازدواج است – چطور…  چطور فکرم را برایت توضیح بدهم؟ صبر کن، صبر کن، بله، خیال کن باری بردوش داری. فقط می توانی با دست هایت کاری بکنی که بار را بر پشت خودت بسته باشی. این همان ازدواج است. من این حقیقت را زمانی احساس کردم که زن گرفتم. دست هایم یکهو آزاد شدند. اما اگر بخواهی بی ازدواج این بار را به دنبال بکشی دست و بالت چنان بند می شود که هیچ کاری نمی توانی بکنی.
  • برای لوین معمایی در دلش مطرح شده بود. معما برای او از این قرار بود که: «اگر پاسخ هایی را که مسیحیت برای مساله زندگی عرضه می کند قبول ندارم پس چه پاسخی را قبول دارم؟» اما در تمام انباره عقایدش نه تنها هیچ گونه جوابی نمی یافت بلکه حتی چیزی که شباهتکی به پاسخ داشته باشد نیز پیدا نمی کرد. حالش به گرسنه ای می مانست که در یک مغازه اسباب بازی فروشی یا کارگاه اسلحه سازی خوراک بجوید. بی اراده و نادانسته در هر کتابی که می خواند و در هر گفتگویی که می کرد و در هر کسی که می دید راهی به سوی این معما و نشانی برای حل آن می جست. آن چه بیش از همه اسباب تعجب و پریشانی او می شد این بود که بیشتر هم جرگه ها و همسالانش که مانند او اعتقادات پیشین خود را رها کرده و عقاید تازه ای نظیر مال او اختیار کرده بودند در این کار هیچ چیزی که اسباب ناراحتی باشد نمی دیدند و کاملا آسوده و از کار خود راضی بودند، به طوری که گذشته از مساله اصلی مسائل دیگری نیز بر عذاب او می افزود: آیا این اشخاص به راستی صادق بودند؟ آیا وانمود به آسودگی نمی کردند؟ آیا پاسخ های علم را به مسائلی که ذهن او را به خود مشغول می داشت به شیوه ای جز او و روشن تر از او می فهمیدند؟ و با کوشش بسیار عقاید این اشخاص و کتاب هایی را که این گونه پاسخ ها را به آن سوال ها می دادند مطالعه می کرد. از وقتی که این مسائل ذهن او را به خود مشغول می داشت به چند نکته پی برده بود. یکی این که فرض اول او، که به اعتبار خاطرات جوانی و عقاید دوستان دانشگاهیش دین را نهادی کهنه می شمرد که دورانش سپری شده است، خطاست. همه نزدیکان او که زندگی پاکی داشتند دین دار و پرهیزکار بودند. هم پرنس بزرگ و هم لووف که او بسیار دوستش داشت و هم سرگی ایوانویچ. خانم ها همه با ایمان بودند و زنش، که ایمانش به پاکی و استواری ایمان دوران کودکی خود او بود و نود ونه درصد مردم روسیه و همه مردمی که زندگیشان در دل او بیش از همه احترام برمی انگیخت، همه معتقد بودند. نکته دیگر این بود که ضمن خواندن کتاب های بسیار به این نتیجه رسیده بود که کسانی که با او هم عقیده اند در ورای این اندیشه ها به حقیقتی دست نیافته اند و بی آن که توضیحی برای مشکلی عرضه کنند فقط مسائلی را انکار می کنند که زندگی بی یافتن جوابی به آن ها برای او ممکن نیست و می کوشند مسائل دیگری را حل کنند که برای او اهمیتی نمی تواند داشته باشد، مثلا تکامل موجودات زنده و توضیح مادی روح و از این قبیل.
  • عشق من پیوسته سودایی تر و خودپرستانه تر می شود و آتش او پیوسته رو به خاموشی می رود. علت جدایی دل هامان همین است. و هیچ چاره ای هم نیست. برای من همه چیز زندگی در وجود او متمرکز شده است و می خواهم که او تمام وجود خود را به من واسپارد. اما او می خواهد آزادتر باشد و از من دوری می کند. پیش از آن که به هم بپیوندیم پیوسته به هم نزدیک تر می شدیم اما بعد نیروی مقاومت ناپذیر ما را مدام از هم دور می کند و هر یک را به سویی می برد و این حال را به هیچ روی نمی توان تغییر داد. او می گوید که من حسادت می کنم و حسادتم بی معنی است. من هم خیال می کردم که حسادتم بی معنی است. اما این درست نیست. من حسود نیستم، ناراضیم. اما…» دهان گشود و از فرط هیجانی که ناگهان از این فکر در دلش پدید آمد جای خود را عوض کرد. «کاش می توانستم برای او چیزی غیر از معشوقه ای باشم که با شوری سودایی فقط جویای نوازش های اوست. اما من نمی توانم و نمی خواهم چیز دیگری باشم. و با این میل خود در او ایجاد بیزاری می کنم و او خشم مرا بیدار می کند و هیچ راه چاره ای هم نیست. مگر من نمی دانم که او نمی خواهد مرا فریب دهد و به ساراکینا نظری ندارد، دلش پیش کیتی نیست و به من خیانت نمی کند؟ من همه این ها را می دانم اما این آگاهی بار دلم را سبک نمی کند. اگر او مرا دوست نداشته باشد و فقط از راه ادای تکلیف به من مهربان باشد و نوازشم کند، صد بار بدتر از کینه است، دوزخ است و من چنین چیزی را نمی خواهم. این درست همان چیزی است که پیش آمده است. او مدت هاست که دیگر مرا دوست ندارد. و جایی که عشق تمام شد نفرت شروع می شود.

 

 

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *