آن در گرین گیبلز

رمان آن در گرین گیبلز یکی از صد رمان برتر جهان می باشد و بسیار مناسب جهت قدم گذاشتن در عرصه نویسندگی و آموزش نویسندگی می باشد

نام کتاب :آن در گرین گیبلز

نویسنده کتاب :لوسی ماد مونتگمری

ژانر کتاب :ادبیات کودکان و نوجوانان

قالب ادبی :رمان

زبان : انگلیسی

 تاریخ خلق اثر : ۱۹۰۸  در  کانادا

 تاریخ چاپ :  ۱۹۰۸

ناشر: L. C. Page

راوی : راوی این داستان یک سوم شخص نامعلوم است.

 زاویه ی دید داستان : رمان به طور کلی از زاویه ی دید آن شرلی نوشته شده است. در واقع بنا به پیرنگ واضحی هم که در این کتاب دیده می شود ، آن شرلی نقطه ی مرکزی داستان است. از سوی دیگر اما باید این امر را گفت که در جای جای داستان این امر نیز دیده می شود که نویسنده زاویه ی دید را به سمت ماریلا و یا حتی متیو نیز تغییر وضعیت میدهد.

روایت زمانی اثر : گذشته

مکان رویداد داستان : گرین گیبلز ( جزیره ی پرنس ادوارد ) ، کانادا

 زمان رخداد داستان : قرن بیستم

شخصیت اصلی : آن شرلی

نمادها وموتیف های داستانی :  موهای قرمز آن شرلی _ نور _ فقر و یتیم خانه

خلاصه ای از رمان آن در گرین گیبلز

رمان آن در گرین گیبلز یکی از برترین رمان ها و نام آشناترین رمان های تاریخ رمان نویسی و نویسندگی در دنیاست.در ادامه قصد داریم که خلاصه رمان آن در گرین گیبلز را برایتان بگوییم .اما به این امر توجه داشته باشید که ” خلاصه ی داستان ” ، هیچ گاه تمام زیبایی های ادبی ، شاکله ی داستان و محتوا و هدف اصلی داستان را بهمراه نخواهد داشت. از سوی دیگر ، به این علت که قرار است بسیاری از مخاطبین ما ، به مطالعه ی این کتاب بپردازند ، در خلاصه ی داستان نکات مجهولی بنا کرده ایم که حس کنجکاوی شما را تحریک کرده تا بتوانید با شور و شوق بیشتری به مطالعه ی این کتاب بپردازید و لذت وافی را از این کتاب ببرید. پس با ما همراه باشید که یک خلاصه ای از این داستان را بخوانیم و بعد که مشتاق این خلاصه داستان شدید ، به کتابفروشی ها سری بزنید و یک نسخه از داستان ارزشمند آن در گرین گیبلز را تهیه کنید و بخوانید.

نام آن شرلی در ایران ، با بسیاری از خاطرات دوران کودکی و نوجوانی بسیاری از مردم ایران گره خورده است. به جرئت می توان گفت که آن شرلی عضو لاینفک خاطرات چندین دهه از مردم شریف ایران است. اما جالب است بدانید که آن شرلی که شما در تلویزیون کارتونش را تماشا می کرده اید ، برگرفته از داستانی است که آن را لوسی ماد مونتگمری به رشته ی تحریر در آورده است. آن شرلی یکی از کتاب هایی است که پیش از سریال شدن و کارتون شدنش ، با پیروزی های بسیاری در ادبیات کودک و نوجوان روبرو بوده است. اگر مقاله ی مربوط به زندگی نامه ی این نویسنده را که در بخش زندگینامه نویسندگان سایت وجود دارد مطالعه بفرمایید ، خواهید دید که به چه میزان این کتاب تحولی در عرصه ی ادبیات کودک و نوجوان در دنیا بوجود آورده است.

این کتاب در ۸ سلسله کتاب منتشر شده است و نسخه ی آن در گرین گیبلز ، در لیست بهترین کتاب های موجود در جهان قرار دارد. اما حقیقت این است که این هشت کتاب به طور کلی به یکدیگر مرتبط می باشند و این کتاب به عنوان نمادین و به نمایندگی از این هشت کتاب ، در لیست صد رمان برتر دنیا قرار گرفته است.

با قدرت می توان گفت که این هشت مجموعه دستور نویسندگی و راهنمای نگارش ادبیات داستانی در حوزه ی کودک و نوجوان است و هیچ شکی نیست که این کتاب می تواند به شما هم لذت مطالعه ی بسیار و هم درس های نویسندگی فراوان هدیه کند. ما در بخش خلاصه داستان عمدتا یک خلاصه ی مفصلی از کتاب ها خدمت تان تقدیم می کردیم ، اما قصد داریم که برای آن شرلی ، ابتدا گذری کوتاه ، داشته باشیم به تمامی هشت مجموعه و سپس بخش هایی از کتاب را برایتان ذکر کنیم که شما با روند نگارش داستان و بعبارتی فضای نوشتاری و داستان پردازی داستان آشنا شوید. نوشتن خلاصه برای این کتاب ، کمی دور از ذهن برای ما و خارج از حوصله برای شما عزیزان خواهد شد.

چرا که اکثرا این کتاب را در کارتون ها تماشا کرده اید و یا آنکه سریالش را به تماشا نشسته اید ، اما با این اوصاف ، ما چند خطی می گوییم که شما یک مرور ساده به این قسمت ها داشته باشید. البته امیدواریم که شما کتاب را کامل بخوانید و اگر دلتان خواست هر هشت جلدش را بخوانید و از تحلیل های ما نیز استفاده کنید. در این مقاله ما سعی کرده ایم که از خلاصه داستان کمی ساده تر عبور کنیم و تحلیل را در اولویت قرار دهیم ، چرا که بقولی آن شرلی عیان است و آنچه که عیان است چه حاجت به بیان است.

اگر بخواهیم در مورد آن شرلی صحبت کنیم باید ابتدا به امر بگوییم که روایت داستان آن شرلی به این شکل است که آن شرلی دختری است با موهای قرمز و سرخ که صورت کک مکی دارد و از بد روزگار زندگی اش را در یتیم خانه گذرانده است و پدر و مادری ندارد. آن شرلی از همان دوره ی کودکی ، هوش بسیار سرشاری دارد و تخیل بی حد و حصری در وجودش نهفته است. او انسان مهربانی است. به همه خوبی می کند. کسی به یاد ندارد که از آن شرلی بدی دیده باشد و کسی تا بحال یاد ندارد که جز لبخند او چیزی در خاطرش نقش بسته باشد.

او دختری بسیار با تلاش است. تلاش های او در رسیدن به آنچه که می خواهد در زندگی به آن دست پیدا کند ، زبان زد عام و خاص است. او به دنبال یک زندگی جدید است. او دوست دارد ، زندگی را آن طور که خود می خواهد اداره کند و برای این امر تمام تلاشش را می کند. البته این را هم باید بگوییم که او موفق به این کار می شود اما در این راه سختی های بسیاری را نیز تحمل می کند.مشکلات بسیاری سر راه او قرار می گیرند و اتفاقات بسیاری را در زندگی تجربه می کند که همگی ساختار داستان های آن شرلی را تشکیل میدهند.

نخستین سری از داستان های آن شرلی در کتابی به نام ” آن در گرین گیبلز ” به رشته ی تحریر در آمده است. در این کتاب ماجرا به این شکل روایت می شود که :” آن شرلی ۱۲ ساله پا به گرین گیبلز می گذارد. ماریلا و متیو کاتبرت ، خواهر و برداری هستند که در گرین گیبلز مزرعه داری می کنند و به نوعی صاحب گرین گیبلز نیز می باشند. آنها با خودشان تصمیم گرفته اند که یک بچه را به سرپرستی قبول کنند. برای آن ها مهم بوده است که پس از سالها کار کردن و سرمایه داری ، یک پسر بچه ی ۱۰ تا ۱۱ ساله را به سرپرستی قبول کنند و با آن زندگی شان را شیرین تر کنند. از این رو درخواست حضانت یک بچه را به یتیم خانه می دهند و یتیم خانه نیز با این درخواست موافقت می کند. اما بعد ، مسئله از آنجایی شروع می شود که کسی که قرار بود آن پسربچه را از یتیم خانه به ماریلا و متیو برساند ، اشتباهی آن شرلی را به آنجا می برد و این شروع زندگی آن شرلی در گرین گیبلز می باشد.

ماریلا و متیو که از این اتفاق شوکه می شوند ،چون آن ها یک پسر می خواستند که در کارهای مزرعه کمک دست آن ها باشد. از این رو با دیدن دختر زیاد دلشان راضی به نگهداری نشد و تصمیم داشتند که دختر را به یتیم خانه برگردانند. اما آن شرلی گریه می کند و به آن ها می گوید که اگر شم هم در یتیم خانه بودید و روزی شما را از یتیم خانه برای سرپرستی می بردند و شما می فهمیدید که برای این که پسر نیستید شما را نمی خواهند ، مطمئنم که شما هم گریه می کردید و ناراحت می شدید.

با این اوصاف این دو خواهر و برادر  در باب دختر می پرسند و بعدها به آن دو گفته می شود که آن شرلی دختری است که در سه ماهگی پدر و مادرش را از دست داده است و بسیار دختر مهربانی است. متیو و ماریلا آن شرلی را قبول می کنند و در گرین گیبلز نگهداری می کنند. آن شرلی دختر مهربان و با پشتکاری است و سعی می کند که در کارهای خانه داری به ماریلا بسیار کمک کند. زندگی آن شرلی در گرین گیبلز البته با جدایی از دوستش به نام داینا بری رقم می خورد ، اما آن با یکدیگر عهد می بندند که هیچ وقت یک دیگر را فراموش نکنند. آن در گرین گیبلز اتفاقات جالبی را تجربه می کند و اولین پنجره به روی زندگی عجیب و غریب جدیدش باز می شود تا اینکه  …. “

اما بعد ، جلد دوم کتاب آن شرلی ، با نام ” آن شرلی در اونلی انتشار یافته است که آن نیز نه به اندازه ی جلد نخست اما در روند داستانی ، جایگاه ویژه ای دارد . در جلد دوم لوسی ماد این گونه داستان را روایت می کند که : ” اگر داستان ” آن در گرین گیبلز ” را خوانده باشید ، مطمئنا با این امر آشنا هستید که آن شرلی به آکادمی کوئین خواهد رفت. در این داستان شما خواهید خواند که آن شرلی در آکادمی کوئین دوره خواهد دید و پس از اینکه دوره ی خویش را به پایان رساند ، در مدرسه اونلی تدریسش را آغاز می کند و تلاش می کند که به فعالیت های گسترده ی خویش در زمینه ی کارهای روستا ادامه دهد و اولین کاری که می کند این است که انجمنی را افتتاح می کند که در طی آن به اصلاحاتی در حوزه ی کارهای روستایی بپردازد. این انجمن ” انجمن اصلاح روستا ” نام دارد. اتفاقاتی که حول این انجمن می افتد ، ساز و کاری را فراهم می کند که اتفاقات جلد دوم داستان شکل گیرد.

اما بعد ، گیلبرت بلایت را که می شناسید؟ این نام به گوشتان آشناست نه؟ اگر سری به نسخه ی اول یعنی همان جلد نخست داستان که ” آن در گرین گیبلز ” بود ، زده باشید ، حتما این شخصیت را می شناسید که چه دعوایی با آن شرلی راه انداخته بود و موجبات کدورت این دو فراهم آمده بود. حالا باید به شما بگوییم که در این جلد این دو با یکدیگر آشتی می کنند و گیلبرت عاشق خانم آن شرلی می شود….. ” .

اما بعد ، جلد سوم این کتاب به اتفاقات جزیره بر می گردد. نام این سری از مجموعه ی کتاب های آن شرلی ” آن در جزیره” است. در این کتاب لوسی ماد سعی می کند که داستان را به سمت اتفاقات عاشقانه ببرد و کمی با مخاطبان قصه ی عشق را بازگو کند. ” اگر یادتان باشد در جلد قبل اتفاقات گسترده ای با حضور انجمن اصلاح روستا ، در روستا صورت گرفت. اما کنون قضیه گسترده تر می شود . آن شرلی به دانشگاه ردموند می رود و به همراه دوستانی که دارد ، در خانه ای به نام خانه ی پتی اقامت می کنند.

این اقامت و شروع شدن اتفاقات جزیره داستان بسیار جذابی را برای آن شرلی رقم می زند. از جمله اینکه همیشه در یک داستان عاشقانه یک رقیب عشقی نیز پیدا می شود و این رقیب عشقی کسی نیست جز شخصی به نام رویال ، که هوش از سر آن شرلی می برد. آن شرلی با این که می داند آقای گیلبرت او را دوست دارد ، اما از این که وی کاری از پیش نمی برد ، با فرد دیگری آشنا شده و آن شخص رویال گاردنر است. رویال گاردنر در این داستان سکوی قضاوت عاشقی برای آن شرلی است. اما بعد پس از مدتی که رویال وآن شرلی با هم همنشین می شوند ، آن شرلی او را ترک می کند و با آقای بلایت نامزد می کند. اما بعد  …. ” .

جلد چهارم روایت آن شرلی ، یکی از آن سلسله داستان های جذاب را برای شما رقم می زند. نام این مجموعه ” آن شرلی در ویندی پاپلز ” است. اگر عاشق داستان های آن شرلی باشید، این مجموعه می تواند شما را به اوج اشک ها و لبخندهای داستان آن شرلی ببرد. در این جلد مونتگمری این گونه روایت می کند که : ” آن شرلی به خانه ای می رود و مدت سه سال را در آن جا زندگی می کند. اگر کتاب را مطالعه کرده باشید و یا قرار باشد مطالعه کنید باید به شما بگوییم که در این کتاب ، شما سه فصل خواهید دید که هر سه سال داستان در آن از هم تفکیک شده است.

در طول این داستان ، شما آن شرلی جوان را می بیند که حال دیگر برای خودش یک تحصیل کرده ای شده است و از سوی دیگر در انتظار این امر نشسته است که همسرش دوره ی پزشکی را در دانشگاه ردموند به اتمام برساند. در واقع در این کتاب شما هر آنچه که می خوانید ماجرای نامه هایی است که با احساسات مختلف از سوی آن شرلی به ردموند جایی که همسرش در آنجا تحصیل می کند ، نوشته شده است. این کتاب اوج رخدادهای زندگی آن شرلی به عنوان دختری که دوست دارد به همه کس مهربانی کند را رقم می زند.

او در این جلد از کتاب سعی می کند کمک هایش را گسترده تر کند.او باعث و بانی چندین ازدواج می شود  و باعث می شود که چندین خانواده که در معرض پاشیدن از هم بوده اند دوباره به یکدیگر برسند.و اما این میان رابطه ی گیلبرت و آن شرلی هر روز با …… “.

جلد پنجم از مجموعه کتاب های آن شرلی روایت فداکاری ها و مهربانی های آن شرلی را به همراه دارد. در این جلد که به نام ” آن شرلی در خانه ی رویاها ” به رشته ی تحریر در آمده است. بلایت و آن شرلی با یکدیگر عروسی می کنند و برای ادامه ی زندگی شان به روستایی می روند که نامش ” گلن سنت مری ” است. در این جلد تماما به اتفاقات این روستا پرداخه می شود و همه چیز گرد اتفاقات آن شرلی و این روستا می گردد.

جلد ششم از این مجموعه با نام ” آن شرلی در اینگل ساید” رقم خورده است. آنچه که نویسنده در این بخش از سلسله داستان های آن شرلی روایت می کند ، اینگونه است که :”  این بار آن شرلی ، از خانه ی رویاها به اینگل ساید می رود و در آنجا اقامت می گزیند. او در طول این سری یک پسر به نام جیمز متیو به دنیا می آورد. در اینگل ساید ، زندگی گیلبرت و آن شرلی با یک بچه ی دوقلوی دیگر نیز شیرین می شود. در این داستان اما آن شرلی به گیلبرت شک می کند و … ” .

جلد هفتم و هشتم از داستان های آن شرلی ، به ترتیب به نام های ” دره ی رنگین کمان ” و ” ریلا در اینگل ساید ” منتشر شده است. هر چند که بسیاری از منتقدین ادبی ، این دو اثر را شکست نویسنده در داستان پردازی در باب آن شرلی می دانند اما نویسنده در این دو روایت سعی کرده است که زاویه ی دید داستان آن شرلی را تغییر داده و از زبان فرزندان به روایت این ماجراها بپردازد.

در ادامه همانطور که با یکدیگر وعده کرده ایم ، سری می زنیم به بخشی از داستان ” آن در گرین گیلبز ” و سعی می کنیم که بخش  هایی از این کتاب را با یکدیگر به لحاظ ادبیات نوشتاری لوسی ماد مونتگمری مرور و بررسی کنیم.

“خانم راشل لیند با گفتن این حرفها از گذرگاه، وارد حیاط پشتی گرین گیبلز شد. حیاط بسیار سرسبز و با صفا و تمیز بود. در یک سوی آن درختهای بید کهنسال و در سوی دیگر ، لمباردیهای سر به آسمان کشیده، کاشته شده بود. در هیچ جا نرهای اشغال با چوب و سنگ به چشم نمی خورد، چون اگر وجود داشت از زیر نگاه تیزبین خانم لیند پنهان نمی ماند. او به خودش می گفت: ماریلا طبق معمول حاط را هم مانند داخل خانه ای بسیار تمیز جارو کرده. بله، آنجا به قدری شسته و روفته بود که اگر بر فرض غذایی بر زمین می ریخته می شد آن را بی آنکه به ذره ای اشغال آلوده شده باشد صرف کرد. خانم لیند که از او خواسته شده بود هیچ گاه سرزده وارد نشود زیرکانه ضربه ای پردر آشپزخانه زد و پا به درون نهاد.

اشپزخانه گرین گیبلز بسیار با روح بود؛ یا شاید بتوان گفت اگر تمیزی بیش از حد و آن خلوتی و سکوت آزاردهنده ظاهر یک اتاق نشیمن غیر مستعمل را به آن داده بود، در آن صورت با روح می بود، پنجره ها در سمت شرق و غرب قرار داشتند. از پنجره غربی که رو به حیاط پشتی باز میشد انوار درخشان و دلپذیر آفتاب ماه ژوئن به درون میریخت. اما پنجره شرقی سرسبز از کلاف شاخ و برگ مو، مشرف بود به چشم اندازی از شکوفه های سپید درختهای گیلاس با سمت چپ و ترحهای توسکای ظریف و قلمی با شاخه های جنبان در یاد واقع در کنار نهر پایین تره، ماریلا کادبرت هر گاه فرصتی برای نشستن می یافت، کنار همین پنجره شرقی می نشست، چون همیشه کمی نسبت به آفتامیه بند گمان بود. به نظر او در دنیایی که بایستی جدی گرفته می شد آفتاب چیزی بود بی قرار و غیر قابل اعتماد و حال ماریلا کنار همان پنجره نشسته بود.

چیزی می یافت و وسایل شام روی میز پشت سرش آماده چیده شده بود.خانم لیند پیش از آنکه در آشپزخانه را کاملا ببندد فهرستی از تمام چیزهای روی میز را بر لوح ذهنش یادداشت کرده بود. روی میز سه عدد بشقاب قرار داشت، پس ماریلا باید در انتظار کسی باشد که با ماتیو برای صرف شام خواهد آمد، اما بشقابها مستعمل و دم دستی بودند و فقط مربای سیب ترش و یک نوع کیک تهیه شده بود، بنابراین مهمانی که انتظارش میرفت نباید آدم متشخصی باشد. اما پیراهن یقه سفید ماتیو و درشکه را، آن هم با آن مادیان کهر، چه چور می شد تعبیر کرد؛ بله، خانم لیند از آن همه راز و رمز غیر معمول درباره گرین گیبلز که معمولا آرام و غیر مرموز بود، به کلی گیج شده بود . .

ماریلا با چالاکی و خوشرویی گفت: اسلام راشل، عصر واقعا خوبیه، مگه نه نمی خواهی بشینی؟ حال شوهرت و بچه ها چطوره؟» .. اگر چه میان ماریلا و خانم لیند وجوه تشابه زیادی وجود نداشت، اما رابطه ای که جز دوستی نام دیگری نمی توان بر آن نهاد، همواره بین آن دو برقرار بود -ماریلا زنی بود بالا بلند و لاغر اندام، با چهره ای شکسته اما نه پرچین و چروک، موهای سیاهش، با تارهای خاکستری، همیشه پشت سرش جمع بود و دو سجاق سیمی آن را به شکل گلوله ای نگه می داشت. ” .

تحلیل شخصیت های رمان آن در گرین گیبلز

داستان آن در گرین گیبلز شخصیت های قابل توجهی دارد که هر کدام بار بخشی از داستان را به دوش می کشند. هر چند که رمان آن در گرین گیبلز  بر اساس یک خط داستانی شخصیت محور پیش می رود و به قولی فرد محور است ، اما از سویی دیگر نیز می توانیم به جرئت بگوییم که رویداد های مکمل آن در طول داستان نقش بسزایی در برجسته شدن نقش اصلی این رمان داشته اند و از این رو می توان هر کدام از آنها را تحلیل کرد. تحلیل هایی که برای شخصیت ها شکل می گیرد ، می تواند به شکل های متفاوت باشد. شما می توانید تحلیل های روانشناختی داشته باشید. می توانید تحلیل ادبی داشته باشید ، اما باید بگوییم که بهترین نوع تحلیل شخصیت ها این است که ابتدا به فضای ذهنی نویسنده سفر کنیم و سپس تحلیل کاراکترها را انجام دهیم. ما در این بخش یعنی تحلیل شخصیت ها  ، سعی خود را بر آن گذاشته ایم که تا می توانیم به اعماق زندگی لوسی ماد مونتمگری سفر کرده و او را در زمان خودش به همراه داستان خارق العاده اش ، یعنی آن در گرین گیبلز مورد تحلیل و بررسی قرار دهیم .

شما نیز می توانید برای این مطالعه ی این بخش دو رویکرد داشته باشید. نخست اینکه پیش از مطالعه ی کتاب ، تحلیل این شخصیت ها را مطالعه کنید و بنای خود را بر آن بگذارید که در طول مطالعه ی این رمان با پیش فرض هایی که در این بخش به دست می آورید ، بسیار هدفمند و تحلیلگرانه این رمان را بخوانید و یا اینکه رویکرد دوم را انتخاب کنید. یعنی آنکه بگذارید پس از خواندن کتاب و مروری بر تمامی شخصیت های این کتاب ، آنگاه نظر خودتان را با نظری که ما در این بخش تحلیلی برایتان ارائه داده ایم تطبیق دهید و بنیید که چه میزان نظر شما و نظر لوسی ماد مونتگمری در نوشتن آن در گرین گیبلز  هم سو بوده است. به هر طریق هر کدام از این رویکردها را در پیش می گیرید ، حتما و حتما به این بخش سری بزنید. چرا که تحلیل شخصیت ها باعث می شود که شما نیز یک تحلیل جامع از بخش های مختلف داستان داشته باشید و این بخش های مختلف این امکان را به شما میدهند که شما برای همیشه رمان را در خاطر بسپارید. پس حتما بخش تحلیل شخصیت ها را جدی بگیرید.

اما همانطور که گفتیم ، شخصیت های داستان آن در گرین گیبلز  نسبت به دیگر داستان هایی که در این بخش بررسی کردیم ، بسیار ساده تر و خطی تر نگارش شده اند. عمدتا افراد این داستان نقش های کوچک اما تاثیر گذاری در طول داستان داشته اند _ به جز شخصیت های اصلی که در ادامه با آن ها آشنا خواهید شد _  اما دیالوگ هایی که آن ها بیان می کنند باعث نقش تاثیر گذار آن ها می شوند. پس  می توانیم از این بخش هم یک درسی داشته باشیم و آن این است که شخصیت پردازی ها در یک داستان حتما لزومی به مدت زمان حضور یک شخصیت در یک داستان ندارد بلکه شما می توانید در کوتاه ترین زمان ممکن و تنها با اشاره به این امر که دیالوگ های خوبی را به کار ببرید و یا فضاسازی مناسب داشته باشید ، یک شخصیت پردازی بی نظیر و ماندگار داشته باشید و داستان تان را پیش ببرید. این هدفی است که شما باید دنبال کنید. چه در حوزه ی داسنان نویسی و چه در حوزه ی نقد ادبی توجه به این نکته می تواند به شما بسیار کمک کند.

آن شرلی

نخستین شخصیتی که قصد داریم آن را مورد بررسی قرار دهیم ، شخصیت آن شرلی است. آن شرلی دختری یتیم است که در یک یتیم خانه زندگی می کند و توسط متیو و ماریلا به سرپرستی گرفته می شود تا که در کارهای مزرعه ی گرین گیبلز به آن ها کمک کند. البته این سرپرستی او نیز بر روی یک حادثه ی بسیار اتفاقی و مصائب بسیار اتفاق می افتد ، اما آنچه که در نهایت اتفاق می افتد ، ذکر این نکته ست که آن شرلی وارد مزرعه ی گرین گیبلز می شود و زندگی جدیدش را در آنجا شروع می کند.

اگر بخواهیم از شخصیت آن شرلی و ویژگی های رفتاری او در داستان صحبت کنیم باید بگوییم که تمامی مراحل جلد نخست داستان های آن شرلی ، یعنی ” آن در گرین گیبلز ” تماما نمایانگر شخصیت پردازی نویسنده بر روی این شخصیت مشهور تاریخ ادبیات داستانی جهان است. ابتدا به امر باید بگوییم که آن شرلی دختری بسیار زرنگ ، احساساتی و پر از قوه ی تخیل است. او هوش سرشاری نسبت به سایر آن ها که در یتیم خانه زندگی می کنند دارد و همه ی مطالب و آنچه که در اطرافش رخ میدهد را به بهترین شکل ممکن درک می کند. شاید بتوان در باب آن شرلی در این داستان از آن گذاره ی معروف که می گوید : ” او بیشتر از سنش می فهمد. ” ، استفاده کرد.

اوج این فهم و شعور را می توان در دیدگاه بسیار کودکانه اما عمیق او در لحظه ی قبول سرپرستی اش بیان کرد. همانطور که گفتیم ، یک حادثه باعث می شود که او به گرین گیبلز بیاید. ماجرا از این قرار است که ماریلا و متیو قصد داشتند که پسری یازده ، دوازده ساله را به مزرعه بیاورند تا که در کارهای مزرعه کمک دست متیو باشد ، اما مسئول یتیم خانه به اشتباه آن را برای متیو و ماریلا می فرستد. متیو و ماریلا که از این قضیه شوکه می شوند ، تصمیم می گیرند که آن شرلی را به یتیم خانه برگردانند.

اما آن شرلی با یک جمله ی طلایی در داستان آن ها را قانع می کند که این حق را دارد که در کنار آن ها زندگی کند و به یک زندگی خوب برسد. او به متیو و ماریلا می گوید که :” اگر شما هم جای من بودید و کسی سرپرستی شما را قبول می کرد ، اما به این علت که شما یک دختر هستید و آن ها یک پسر می خواستند ، شما را دوباره به یتیم خانه بر می گرداند ، گریه نمی کردید؟ ” . این امر شاید یک جمله ی احساسی و بسیار سطحی به نظر می آید ، اما در می یابیم که آن شرلی چقدر هوشمندانه ، خود را از سایه ی جنس دوم ، به عنوان یک زن یا یک دختر بیرون کشیده و خود را هم طراز یک پسر قدرتمند و صاحب اراده و شایسته معرفی می کند.

این امر باعث می شود که متیو و ماریلا او را به سرپرستی قبول کنند و این نخستین دریچه ی باز شده به سوی زندگی جدید آن شرلی می شود.آن شرلی انسانی بسیار سخت کوش و شدیدا کنجکاو است.اگر داستان را مطالعه کرده باشید یقینا می دانید و اگر قصد دارید که این داستان را مطالعه کنید ، یقینا به آن دست خواهید یافت که او عاشق دانستن است و از زمانی که به گرین گیبلز ورود می کند ، همواره سعی می کند، تمامی قواعد زندگی در اجتماع ، آداب و سنن ، مذهب و بسیاری از مسائل دیگر مربوط به دنیای خویش را درک کرده و آن ها را در زندگی خویش به کار گیرد. او به دنبال یک زندگی رویایی است که در ذهن دارد و تمام تلاش خود را می کند که به آن برسد و به آن دست پیدا کند. و درست این امر است که از آن شرلی یک شخصیت فوق العاده و شایسته می سازد.

اما یک نکته ی بسیار مهم در وجود آن شرلی بعنوان یک شخصیت داستان های کودکان و نوجوانان قرار دارد که یقینا نویسنده ی داستان لوسی ماد مونتگمری به آن دقت کرده است و در لایه لایه ی داستان آن را نهادینه کرده است ، ذکر این نکته است که حتی یک کودک می تواند موجودی فاعل باشد و از انفعال بزرگ تر ها در بیاید. آن شرلی در یک شرایط بحرانی پا به یتیم خانه گذاشته است.

او در سه ماهگی پدر و مادر خود را از دست داده است و تا سن دوازده سالگی هیچ پیوندی با جامعه ی بیرون خود به شکل مرسوم کودکان دیگر نداشته است ، اما او به محض اینکه به گرین گیبلز ورود می کند ، همواره به دنبال آن است که ارتباطات اجتماعی خود را گسترش دهد و از آن مهم تر این که موثر واقع شود. با گذشت هر روز از زندگی آن شرلی در گرین گیبلز ما دختری را می بینم که برای دیگران فداکاری می کند. ما دختری را می بینم که در بسیاری از تصمیمات مهم جامعه ی خویش تاثیر گذار است و این درست تفکری است که باید در کودکان شکل بگیرد که می توانند در حد و اندازه ی خود در اطرافیان خویش تاثیر گذار باشند.

ماریلا کاتبرت

ماریلا کارتبرت دومین شخصیتی است که در داستان آن شرلی تاثیر فراوان دارد. البته این تاثیر محدود به نسخه ی  ” آن در گرین گیبلز ” می شود. ماریلا دختر مجردی است که به همراه برادرش متیو صاحبان مزرعه ی گرین گیبلز می باشند. او انسانی بسیار احساسی و سخت گیر است. سخت گیری های او اما از روی دلسوزی است. آن هایی که ابتدا با شخصیت ماریلا روبرو می شوند به این باور دست پیدا می کنند که او آدم بسیار سر سخت و بی رحمی است. اما هر چه که پیش تر می رویم ، خصوصا در باب آن شرلی می بینیم که او به چه اندازه دوست دارد که آن شرلی با روحیه ای قوی بزرگ شود و به همین خاطر است که او را بسیار تحت تربیت قوی قرار میدهد.

متیو کاتبرت

او شصت سال سن دارد و هنوز مجرد است. متیو یکی از شخصیت های مهربان داستان آن شرلی است. اگر بخواهیم در باب ویژگی های شخصیتی او بگوییم باید به این نکته اشاره کنیم که او انسانی بسیار مهربان و بسیار خجالتی است. آنچه که خودش از زندگیش در طول داستان می گوید ، ذکر این نکته است که سختی های بسیاری را به زندگیش دیده و به دلیل رنج های بسیاری که از زنان دیده است ، از آنان وحشت دارد و هیچ گاه ازدواج نکرده است. اما رابطه ی او با آن شرلی بسیار رابطه ی خوبی است. او زمانی که آن شرلی را گریان می بیند و او را ناراحت از برگشتن به یتیم خانه می بیند ، با ماریلا صحبت می کند و او را راضی می کند که آن شرلی در مزرعه بماند. او آن شرلی را به دلیل تمامی استعدادهایش ستایش می کند و او را بسیار در راهی که می رود تشویق می کند. متیو نماد یک انسان پخته و سرد و گرم چشیده ی روزگار است.

دیانا بری

دیانا دوست صمیمی آن شرلی می باشد. این دو با یکدیگر عهد بسته اند که تحت هیچ شرایطی یکدیگر را فراموش نکنند. دایانا دختری بسیار باهوش و پر جنب و جوشی است. این دو نماد رفاقت ، صمیمت و دوستی در داستان آن شرلی می باشند.

گیلبرت بلایت

گیلبرت انسان بسیار خوش اندام ، خوش تیپ و پولداری است. ارتباط او و آن شرلی با یکدیگر در میانه ی داستان بهم خورده و آن دو تبدیل به یک دشمن می شوند. ماجرای دعوای آن ها بر سر موهای قرمز آن شرلی بوده است و آن شرلی پس از اینکه از حرف های گیلبرت به شدت ناراحت می شود ، تصمیم می گیرد که دیگر به هیچ وجه با گیلبرت صحبت نکند. حتی برای این امر قسم هم می خورد. اما مسئله از این هم فراتر می رود. حتی روزی که گیلبرت آن شرلی را در حادثه ی رودخانه نجات می دهد ، باز هم آنشرلی سکوتش با گیلبرت را نمی شکند.

اما بعد این دو در پایان داستان با یکدیگر آشتی می کنند و تبدیل به دوست های صمیمی می شوند که در ادامه سلسله داستان های آن شرلی این دو با یکدیگر ازدواج نیز می کنند. گیلبرت انسان بسیار خوب و خوش قلبی است و آن شرلی را بسیار دوست دارد. هر چند که او در ابتدا آنچنان که باید و شاید این امر را به آن شرلی نشان نمیدهد ، اما در قلبش بقولی هیچ چیز نیست و از ته دل از کارش پشیمان بوده است. گیلبرت اتفاقات بسیار مهمی در زندگی آن شرلی را رقم می زند.

راشل لیندی

راشل همه کاره ی گرین گیلبز است ، البته با این فرق که هیچ جایگاهی ندارد و در فوزولی همه کارهای گرین گیبلز را زیر نظر می گیرد. او و ماریلا با هم رابطه ی دوستی خوبی دارند اما به یک نوع دیگر نیز سایه ی یکدیگر را با تیر می زنند. البته این امر هم برای فوزولی های خانم راشل است ، وگرنه او و ماریلا همدیگر را بسیار دوست دارند. خانم راشل ، در همه چیز صاحب نظر است ، از سیاست گرفته تا اخلاق و موعظه های دینی ، او کسی است که همه چیز را می داند و در همه چیز هم دخالت می کند. او حتی در تربیت آن شرلی نیز به ماریلا توصیه هایی می کند که گاه و بیگاه برای ماریلا دردسر می شود و همه اش را به بی توجهی می گذارند.  چرا که ماریلا می داند که عاشق آن شرلی است و گفتگوهای خانم راشل هم ارزشی ندارد.

دوشیزه استیسی

او معلم مدرسه ی اونلی است. او یکی از اشخاص مورد علاقه ی دانش آموزان در مدرسه می باشد. او پس از اخراج یک معلم پا به آن مدرسه گذاشته است و شیوه ی تدریس ارتدکس ها را در کلاس درس پیاده می کند. این مسئله بسیار همه را نگران کرده است ، اما آنچه که واضخ است ، این است که بچه ها بشدت او را دوست دارند و با او راحت هستند.

خانم آلان

خانم آلان ، همسر کشیش ، آقای آلان است. آن شرلی خانم آلان را بسیار دوست دارد و او را بخاطر زیبایی و جوانی اش می ستاید. آن شرلی گاها برای گرفتن راهنمایی در زندگی خویش به نزد او می رود و با او هم کلام می شود. برای آن شرلی خانم آلان مظهر زیبایی است.

آقای آلان

آقای آلان کشیش جدید اونلی است. او انسانی بسیار خوش قلب ، با اراده و مهربان است. او و همسرش در بسیاری از فعالیت های اجتماعی شرکت می کنند و بسیاری از کارهای اصلاحی را رهبری می کنند. برای آن شرلی آقای آلان یک الگوی خوب در فعالیت های اجتماعی محسوب می شود.

خانم بری

خانم بری مادر دایانا است. او زنی همیشه عصبانی و بی رحم است. او اکثر اوقات برای دایانا قوانینی را وضع می کند که به هیچ وجه با منطق نیز سازگار نیست و از او یک زندگی محدود میخواهد. دایانا همیشه از این اتفاقات ناراضی است ، اما خانم بری به هیچ وجه توجهی به این اتفاقات نکرده و معتقد است که او تنها کسی است که صلاح فرزندش را می داند.

آقای فیلیپ

او معلم سابق مدرسه اونلی بوده است. آن شرلی یک سال از تحصیلش را با او سپری کرده است و با او گذرانده است. او معلم خوبی نبود و شیوه های تدریسش نیز قدیمی بود تا اینکه به هر دلیلی مجبور به ترک مدرسه می شود و خانم استیسی جای او را می گیرد.

این رمان همچنین چندین شخصیت فرعی نیز دارد که منتقدین ادبی در باب آن ها صحبت خاصی نکرده اند و در روند داستان نیز تاثیر گذار نیستند. شخصیت های فرعی عمدتا تعلیق ها و یا کنش های داستان را حمایت می کنند و نقش خاصی در داستان ندارند ، اما با این اوصاف ، می توان یک دور آن هم تنها در مطالعه ، اسمشان را به حافظه ی کوتاه مدت سپرد ، تا اگر در داستان جای دیگری از اسمشان یادی آورده شد ، گمراه نشوید. این یک تکنیک مطالعه برای افرادی است که رمان خواندن را می خواهند حرفه ای دنبال کنند.

شما به محص اینکه یک رمان در دست می گیرید ، درست وارد جامعه ای شده اید که سر و کارتان با آدم هایش مشخص نیست و این نویسنده است که شما را به خانه ی آشنایان آن شهر می برد. طبیعی است که در هر شهری مردمانی زندگی می کنند که شما هیچ گفتگویی با آن ها ندارید ، اما اگر نامشان را یکبار هم به گوش شنیده باشید ، اتفاقی برایتان نمی افتد. پس در جامعه ی هر رمان و یا در شهر هر رمان ، نام و شخصیت های اصلی همانطور که ما برایتان ذکر کرده ایم را به خاطر سپرده و باقی را تنها در حد اینکه یک مروری روی آن ها داشته باشید ، در حافظه ی کوتاه مدت خود نگهداری کنید و کتاب هم که تمام شد ، می توانید به کل حذفشان کنید ، به همین راحتی. به ما نویسنده ها اعتماد کنید. ما همانطور که خوب می نویسیم ، همانطور هم هدفمند رمان می خوانیم.

نقد و بررسی رمان ” آن در گرین گیبلز “

اگر تا به امروز کمپین مطالعاتی استاد تیموری را دنبال کرده باشید و همه ی رمان ها را طبق برنامه خوانده باشید ، حتما متوجه این امر شده اید که هر رمانی که به شما دوستان معرفی کرده ایم ، علاوه بر خط داستانی آن یک سیر نقد اجتماعی ، تاریخی نیز در آن بوده است. در واقع تا به امروز هر رمانی را که مرور کرده ایم ، علاوه بر سطح ظاهری آن ، یک لایه ی نهان نیز در آن وجود داشته است که با یکدیگر به بررسی نشسته ایم. اما چیزی که امروز با آن روبرو هستیم ، بسیار خودمانی تر و رو راست تر از سایر رمان هاست. البته این جمله ای است که کانادایی ها در مورد آن شرلی می گویند. داستان آن شرلی یک داستان کودک است و مخاطب آن برای نویسنده ، قشر کودک و نوجوان می باشد.

اما این رمان توانسته است به حدی قوی ظاهر شود که از آن در زمره ی متون کلاسیک یاد کنند و آن را مورد تقدیر قرار دهند. داستان آن شرلی بر خلاف همه ی دیگر داستان هایی که تا به این هفته در کمپین مطالعاتی بررسی کرده ایم ، داستان یک زندگی است. داستان زندگی دختری که از پس بسیاری از اتفاقات ناگوار  زندگی سر بلند بیرون می آید و شروع به یک زندگی جدید می کند. خواندن رمان آن شرلی یک احساس رو راستی ، صداقت وصمیمتی را به شما میدهد که شاید به جرات در کمتر رمانی شما این چنین قابی را به تماشا نشسته باشید. این رمان تحلیل خاصی نیز ندارد. چرا که همه چیزش عیان است. یک انسان در مرکز اتفاقات قرار گرفته و همه چیز به گرد او رقم می خورد. شاید تنها نکته ای که بتوان در مورد آن گفت ذکر این مسئله است که این رمان یک پیرنگ متحد المرکز بسیار واضح دارد.

با این اوصاف باید گفت که هر نویسنده ای که دست به قلم می شود ، طبیعتا بخش هایی از زندگی و ذهن خود را به اشتراک می گذارد که دیگران به آن واقف نیستند و یا آن را آنچنان که باید و شاید مشاهده نمی کنند. این رمان نیز از این نکته ها دارد ، اما نکته های آن تحلیلی نیست ، بلکه بیشتر نمادین به آنها اشاره شده است. از سوی دیگر اما ، تیم تحقیقاتی و مطالعاتی استاد تیموری ، ذاتا مو را از ماست بیرون می کشند و به دنبال آن هستند که تمام لایه های پنهان یک رمان را بیرون بکشند و البته که این امر را از خود استاد تیموری که انسانی است محقق و به شدت دقیق آموخته اند. طی صحبت هایی که با استاد تیموری بر سر رمان آن شرلی کرده ایم ، نکاتی دست گیرمان شد که حول یک محور می چرخید و آن عدم اعتقاد به سرنوشت و ساخت زندگی به وسیله ی قدرت ذهن.

این چیزی بود که استاد تیموری به آن اشاره ویژه ای داشته و ما حاصل آن سخنان را در این مقاله خدمت شما ارائه خواهیم کرد و سپس به سراغ آن می رویم که یک سری از نمادهای داستانی را برایتان باز گو کنیم. آنچه که در باب شخصیت آن شرلی نیز خدمت شما گفته ایم ذکر این نکته است که او انسانی بسیار خوش ذهن و خوش قریحه در تخیل است. او از زمانی که در یتیم خانه بود ، تصمیم به درک و تجربه ی یک زندگی جدید گرفت و امید داشت که وارد یک زندگی جدید شود. اما این امکان عملا برای بچه های یتیم خانه از احتمال بسیار پایینی برخوردار بود که کسی آن ها را به سرپرستی قبول کند . اما آن شرلی هیچگاه به این تفکر گرایش پیدا نکرد و ذهنش را همیشه بر روی این مسئله متمرکز کرد که او این قدرت را دارد که در کنار ادم ها به یک زندگی بسیار شیرین و پر از تجربه های جدید دست بزند. این اتفاق زمانی می افتد که وی به اشتباه به دست ماریلا و متیو سپرده می شود. این اتفاق همان قانون جذبی است که ما پیش تر از این به آن اشاره کرده ایم و قدرت ذهن  را در باب آن بررسی کرده ایم. آن شرلی این اتفاق که حق زندگی جدیدی دارد را جذب کرده و توانست به آن دست پیدا کند. این هنر ذهن آن شرلی بوده است.

در واقع آن شرلی به کودکان و نوجوانان که در سن یادگیری هستند ، این امر را می آموزد که به هیچ وجه من الوجوه نباید از رویاهایشان دست بکشند و یا اینکه آن ها را فراموش کنند. این دقیقا برای همه ی انسان ها صادق است. وقتی انسان ها این قدرت را داشته باشند که بدون هیچ انرژی منفی و با مهربانی و لبخند ، حتی اگر دست های بسته ای دارند ، چیزی را بخواهند و آن را طلب کنند ، آنگاه کائنات به آن ها پاسخ گفته و خواسته ی شان در اختیارشان قرار می گیرد. اگر می خواهید در این باب چیزی بیشتر بدانید ف حتما سری به مقالات جذب در سایت استاد محمد رضا تیموری بزنید ، چرا که استاد تیموری در این باب مفصلا با شما سخن گفته است. اما قدرت ذهن و اتفاقات آن تنها به همین نکته ، یعنی رهایی از یتیم خانه ختم نمی شود. چرا که آن شرلی پس از اینکه از یتیم خانه خارج نیز می شود ، به فکر تجربه های جدیدتر و به ثمر رساندن کارهایی که به آن ها فکر کرده است ، می پردازد. دقیقا آن شرلی معنای حرکت وجواب گرفتن از کائنات در برابر تلاش هایی که وی در مسیر می کند را به ما هدیه می کند.امیدواریم که به این بخش از داستان توجه بیشتری کنید.

تحصیل وی ، کارهای وی ، مهربانی های وی ، ارتباطات وی و …. ، همه نمونه ای خوب برای برنامه ریزی در باب زندگی و تلاش فردی است. اما مسئله ی مهم تری که این میان وجود دارد ، ذکر یک نکته است و آن عدم تطابق میان ذهن انسان و دنیای واقعی است. آنشرلی مدام به مسائل مختلف فکر می کند ، اما گاها عدم تطابقی مشاهده می کند که کمی آزرده اش می کند. اما خیلی زود در می یابد که جهان اطراف او ، جایی نیست که به او مفهوم ” بودن ” را هدیه کند ، بلکه او باید به تنهایی به همه چیز رنگ ” شدن ” هدیه کند.

در واقع آن شرلی و نویسنده ی این کتاب این درس را به ما میدهند که این ماییم که همه چیز این دنیا را می سازیم. شاید امروز خواسته ی ما ، با توانایی های ما و اتفاقات در جهان همخوان نباشد ، اما باز هم این ماییم که مدارهای زندگی مان را در مسیر ساختن یک مسیر برای رسیدن تنظیم می کنیم و آن گاه خواهیم دید که می رسیم. آن شرلی تلاش می کند که رنگ خیالات را به دنیای واقعیت هدیه کند.در این راه مصائب بسیاری می کشد ، اما در نهایت پیروز می شود.

بیشتر از این هم اگر بخواهیم بگوییم ، مجبور می شویم ، داستان را لو دهیم ، پس حتما داستان را مطالعه کنید و اگر نکته ای در باب موفقیت و قانون جذب و یا اتفاقات داستان به ذهنتان رسید با ما به اشتراک بگذارید . از آن مهم تر آنکه اگر توانستید بخشی از درس های این کتاب را با خاطره ای در زندگیتان همراه کنید و به ما نیز این درس را هدیه دهید ، مطمئن باشید که هدیه ی گران بهایی از ما دریافت خواهید کرد.

اما از هر چه بگذریم ، آخرین ایستگاه همه ی تحلیل ها به نماد شناسی ها ختم می شود. در داستان آن شرلی نیز چندین نماد وجود دارد که منتقدین ادبی بسیاری روی آن تمرکز کرده اند. این نماد ها را با هم بررسی می کنیم و دفتر تحلیل این رمان را نیز به پایان می بریم.

موهای قرمز آن شرلی

گمان می کنم که همه ی مخاطبین ما با این ترکیب آهنگین و خاطره سازِ ” آن شرلی با موهای قرمز ” آشنا باشند. گویی آن شرلی تنها با موهای قرمزش است که برای ما معنا پیدا می کند و از آن گذشته ، موهای قرمز آن شرلی امضای کار لوسی ماد مونتگمری در ساخت یک شخصیت جهانی می باشد. بد نیست که یک درس نویسندگی را نیز با هم مرور کنیم.

اگر تصمیم گرفتید که روزی داستانی بنویسید که حول محور یک شخصیت می گردد و از سوی دیگر قصد دارید آن را تبدیل به یک داستان دنباله دار کنید ، حتما یک امضای کاری روی یکی از شخصیت هایتان بگذارید و از آن بعنوان یک تیپ شخصیتی برای داستان خودتان بهره بگیرید. اگر بخواهیم این امر را با چندین مثال برایتان ذکر کنیم  ، باید بگوییم که شرلوک هولمز را به خاطر بیاورید. کمی به او فکر کنید و کمی داستان ها و فیلم هایی که از او دیده اید را مرور کنید.

چه چیزی در شخصیت شرلوک هولمز وجود دارد که به محض اسم بردن از او در ذهن شما نقش می بندد ؟ دقت ؟ ظرافت ؟ هوش ؟ خب این ها را که همه ی کارآگاه های دنیا دارند. اما یک چیز وجود دارد که هیچ کارآگاهی دیگری جز خود شرلوک هولمز ندارد. آن هم پالتوی بارانی بلندش و کلاه و پیپش است. اگر دقت کرده باشید ، هر اقتباسی که از این شخصیت در طول تاریخ ادبیات ، سینما ، تئاتر و هنرهای دیگر شده است ، یک المان مشترک داشته است و آن پالتوی بارانی ، پیپ و کلاه شرلوک هولمز است. بگذارید سری به کارآگاه دیگری بزنیم به نام هرکول پوآرو نوشته ی خانم مارپل. سبیل های هر کول پوآرو نماد دیگری از امضای کاری برای نوشته ی خانم مارپل است. یا اگر بخواهیم مورد دیگری را مثال بزنیم ، در داستان هری پاتر می توانیم نمونه های خوبی پیدا کنیم.

زخم روی پیشانی ، چوب دستی ، عینگ گرد ، موهایی که روی صورت هری پاتر ریخته است ، همگی نشان از یک امضای کاری برای نویسنده دارند. هر چند که این امضای کاری طبیعتا بخشی از شخصیت پردازی نویسنده است وشاید خود او نیز به این امضا فکر نکرده باشد ، اما اگر شما بتوانید با استفاده از این سمبل ها یک ویژگی و یک مولفه ی بسیار مشخص در کارتان ایجاد کنید ، مطمئن باشید که گیرایی بسیار بالایی در کارتان ایجاد شده و اقبال بیشتری به سمت و سوی کارهایتان خواهد آمد. در داستان آن شرلی نیز رنگ موهای آن شرلی نشانه ای از وجود خود اوست. شما آینه ی تمام نمای شخصیت آن شرلی را در ارتباط او با رنگ موهایش می بیند.

اگر دقت کرده باشید ، آن شرلی از رنگ موهایش بیزار است و آن را بسیار زشت می بیند. این امر حتی باعث می شود که بسیاری جاها برای رنگ مویش مسخره شود ، اما قضیه آنجایی جدی می شود که هر چه از مسیر روایی داستان می گذرد ، میل و علاقه ی آن شرلی به موهایش بیشتر می شود و این در گرو یک اتفاق و آن هم خودباوری آن شرلی رخ می دهد. شما در جای جای داستان می توانید ببیند که موهای آن شرلی چگونه ارتباط درون و احساساتش را به هم گره می زند.

نور پنجره ی اتاق دایانا

نور در بسیاری از رمان ها جایگاه ویژه ای دارد. نور یکی از عناصری است که بسیاری از متون ادبی و نویسندگان جهان از آن بهره برده اند. در این داستان نیز یک نوری از سمت پنجره ی دایانا رفیق صمیمی آن شرلی قابل رویت است که بسیار به آن اشاره می شود و نماد دوستی در داستان است. آن شرلی و دایانا زمانی که به این نور نگاه می کنند ، دوستی ابدی شان را تصویر می کنند که درست مانند نور است و هیچگاه پنهان نمی شود. عشق و علاقه ی کودکان به یکدیگر درست مانند نور است.

صاف و شفاف و صد البته قدرتمند که هیچ کس نمی تواند میان آن ذره ای خلل ایجاد کند. در جایی از رمان نیز این نور نماد آرزوهای آن شرلی می شود که به آن خیره می شود.دور نمای زندگی این دو رفیق در نور آن پنجره خلاصه می شود. البته برداشت های سیاسی دیگری هم از این نور شده است که هیچ ارتباطی به این داستان ندارد و صرفا یاوه گویی های منتقدین وابسته به گروه های سیاسی است. چرا که این داستان برای کودکان و برای قلب آن ها نوشته شده است و قلب کودکان هیچ گاه درگیر سیاست نیست.

” آن در گرین گیبلز ” در ایران

آن شرلی در ایران بیشتر به کارتون و سریالش معروف است و کمتر کسی را سراغ داریم که کتاب این مجموعه را خوانده باشد . اما با این اوصاف باید بگوییم که این کتاب یکی از کتاب هایی است که در لیست صد رمان برتر دنیا قرار دارد و هر ساله بسیاری از مردم جهان این کتاب را مطالعه کرده و از آن بعنوان یکی از بهترین انتخاب های خود هم در نظرسنجی های مردمی و هم نظرسنجی های حرفه ای که توسط منتقدین صورت می گیرد ، یاد می کنند. لوسی ماد مونتگمری یکی از نویسندگانی است که جایگاه بسیار رفیعی در ادبیات داستانی دارد و تقریبا مردم جهان و منتقدین ادبی جهان از او به عنوان یکی از بزرگترین تحول آفرینان درحوزه ی رمان کودک و نوجوان یاد می کنند ، اما مسئله ای که در ایران وجود دارد ، ذکر این نکته است که همه آن شرلی را می شناسند و کسی لوسی ماد مونتمگری را نمی شناسد.

با این اوصاف نباید انتظار داشت که این کتاب آنچنان که باید و شاید با اقبال بسیاری روبرو شده باشد. البته این اتفاق یک اتفاق بسیار مبارک در جهان است ، این که یک نویسنده با نام داستان هایش تبدیل به یک برند شود ، چیزی است که بسیار در ادبیات پسندیده است. بعنوان مثال شرلوک هولمز ، یا از آن گسترده تر هری پاتر ، اما این امر بشرطی پسندیده است که جایگاه ادبی خود اثر بعنوان یک اثر ادبی در قامت یک رمان حفظ شود و به فراموشی سپرده نشود.

با این اوصاف اما بسیار اوضاع این کتاب از لحاظ ترجمه با کمیت کمی روبرو است و نمی توان قضاوت درستی نیز اعمال کرد ، اما ما دو ترجمه از این کتاب را دیده ایم که به ظاهر تنها ترجمه های بازار نیز هستند و هر دو نیز از کیفیت بسیار مطلوبی برخوردار بوده اند. نخستین ترجمه از جناب محمد حفاظی است که بیشتر در بازار الکترونیک عرضه شده است و دومین ترجمه ی این کار نیز که به لحاظ کیفیت چاپ و ترجمه وضعیت خوبی دارد و بسیار رسمی تر به نظر می رسد ، ترجمه ی خانم سارا قدیانی است که از قضا تعداد چاپ های بسیاری را نیز در دو سال اخیر به خود دیده است که مایه ی مسرت است.

با این اوصاف ، انتظار داریم که گرایش به این متون کلاسیک بیشتر شود و از این پس بجای چاپ نودهم کتاب جوک ها و لطیفه ها شاهد چاپ تیراژ بالای کتاب های رمان ، خصوصا متون کلاسیک باشیم.امیدواریم که یکی از این دو ترجمه را برای مطالعه انتخاب کنید  و از این داستان لذت ببرید.

بخش های ماندگار رمان آن در گرین گیبلز

هر رمانی یک سری از دیالوگ های ماندگار دارد که دانستن آن ها باعث می شود که انسان دارای یک شمای ادبی و یک وجهه ی ادبی والاتر نسبت به سایر رمان خوان ها باشد و با دید عمیق تری ، تکه هایی از پازل تفکرات ادبی خود را رقم بزند. در ادامه ما نیز بخش های ماندگاری از رمان آن در گرین گیبلز را که در طی این سالها به شهرت بسیاری در میان مردم رسیده اند خدمت تان تقدیم می کنیم و امیدواریم که مورد استفاده ی شما دوستان نیز واقع شود.

  • بسیار خوب، آنی با دیکته ی آنه، تو می دانی چه طور شد که این اشتباه پیش آمد؟ ما برای خانم اسپنسر پیغام فرستاده بودیم که یک پسر می خواهیم. در یتیم خانه ی شما هیچ پسری نبود؟ -آه، چرا پسرهای زیادی بودند ولی خانم اسپنسر خیلی واضح گفت که شما یک دختر تقریبا ۱۱ ساله می خواهید. خانم مدیر هم گفت که فکر می کند که من برای شما مناسب باشم. نمی دانید که چقدر خوشحال شده بودم. آنقدر ذوق زده بودم که دیشب اصلا نخوابیدم
  • آنی جواب داد: «ولی او با من حرف نمی زد، با خدا حرف می زد در ضمن به نظر نمی آمد به این کار علاقه ی چندانی داشته باشد. به نظر من او احساس می کرد خدا آن قدر دور است که صدای او را نمی شنود. البته من خودم چند دعای کوتاه خواندم. یک ردیف از درخت های بلند و سفید روی دریاچه خم شده بودند و نور خورشید از میان شاخ و برگشان به اعماق آب می تابید. آه! ماریلا! نمی دانی چقدر زیبا و رویایی بود! دیدن آن منظره بدن مرا به لرزه انداخت و دو یا سه بار گفتم که خدایا! متشکرم.» 
  • و اشتباه امروز به من یاد داد که نباید زیاد احساساتی و شاعرانه عمل کنم. امروز به این نتیجه رسیدم که احساساتی بودن در اونلی هیچ فایده ای ندارد. شاید صد سال پیش چنین کاری ساده به نظر می رسید، اما حالا قابل قبول نیست. مطمئنم که تو به زودی شاهد پیشرفت زیادی در خلق و خوی من خواهی بود، ماریلا
  • آنه! تکرار غریبانه‌ی روزهایت چگونه گذشت، وقتی روشنی چشم‌هایت، در پشت پرده‌های مه‌آلود اندوه، پنهان بود. با من بگو از لحظه‌لحظه‌های مبهم کودکی‌ات، از تنهایی معصومانه‌ی دست‌هایت. آیا می‌دانی که در هجوم دردها و غم‌هایت و در گیر و دار ملال‌آور دوران زندگی‌ات، حقیقت زلالی دریاچه‌ی نقره‌ای نهفته بود؟ آنه! اکنون آمده‌ام تا دست‌هایت را به پنجه‌ی طلایی خورشید دوستی بسپاری، در آبی بی‌کران مهربانی‌ها به پرواز درآیی، و اینک آنه! شکفتن و سبز شدن در انتظار توست، در انتظار توست.

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *