داستان روباه نمونه داستان کودکانه در زمان های قدیم ، در جنگلی در دور دست ها ، روباه و مرغ ماهی خواری با هم زندگی می کردند .

روباه و مرغ ماهی خوار به ظاهر با هم دوست بودند ، اما در باطن با هم دشمن بودند و

سایه ی هم دیگر را نیز با تیر می زدند .

روزی روباه تصمیم گرفت که مرغ ماهی خوار را به خانه ی خودش دعوت کند و از او بخواهد که با هم شام بخورند .

مرغ ماهی خوار از این دعوت استقبال کرد و به خانه ی روباه رفت ،

اما نمی دانست که روباه برای او چه نقشه ای در سر دارد .

مرغ ماهی خوار به خانه ی روباه رفت و روباه برایش غذایی به سر میز آورد .

مرغ ماهی خوار تا غذا را دید بسیار تعجب کرد ، چرا که روباه غذا را برای او در بشقابی آماده کرده بود

و مرغ ماهی خوار نمی توانست با نوک بلندی که داشت آن غذا را بخورد .

روباه هم که قصد مسخره کردن او را داشت ، کلی در دلش به او

خندید و هیچ توجهی هم به غذا خوردن مرغ ماهی خوار نکرد .

مرغ ماهی خوار که بسیار از این قضیه ناراحت شده بود ،

تصمیم گرفت تا به تلافی این کار هم که شده ، بلایی سر روباه بیاورد .

او چند روزی با خودش فکر کرد و در نهایت با خودش تصمیم گرفت که

همان کار روباه را دوباره تکرار کند و این بار به شکلی دیگر او را مسخره کند .

در ادامه داستان روباه می خوانید

مرغ ماهی خوار ، روباه را به خانه ی خود دعوت کرد و به او گفت  :

” روباه جان ، تو آن شب که مرا به خانه ات دعوت کردی بسیار برایم زحمت کشیدی و

من می خواهم برای جبران آن لطف ، تو را فردا شب خانه ی خودم دعوت کنم.” .

روباه هم که بسیار شکم پرست بود ، قبول کرد و فردا شب به خانه ی مرغ ماهی خوار رفت .

وقت شام فرا رسید و مرغ ماهی خوار غذای لذیذی را در لیوان های بلندی روی میز آورد .

روباه از دیدن لیوان ها تعجب کرد اما مرغ ماهی خوار به راحتی هر چه

تمام تر با نوک های بلند خود غذای داخل لیوان را خورد و تمام کرد .

روباه بیچاره نیز هر چه دهانش را داخل این لیوان می کرد ،

به غذا نمی رسید و آن شب را  نیز گرسنه به خانه بر گشت .

بچه های عزیز یادتان باشد ، هیچگاه کسی را مسخره نکنید و

همیشه سعی کنید همان چیزی را که برای خودتان می پسندید برای دیگران هم بپسندید .