ادوارد فرانکلین آلبی و هر آنچه که باید بدانید

متن مقاله

در این بخش از زندگینامه نویسندگان آشنا می شویم با نویسنده زیر :

ادوارد فرانکلین آلبی

تاریخ نویسندگی ، فراز و نشیب های فراوانی را پشت سر گذاشته است. در پس هر فراز و فرود این دشت ، نام هایی نهفته است که هر کدام برگی از هویت و شناسنامه ی نویسندگی در سر تا سر جهان را رقم زنده اند.مطالعه ی تاریخ زندگانی آنان و سیری در احوالات و آثار آنها ، نمایی هر چند کوتاه و گذرا ، اما عمیق و قابل تامل به ما هدیه می کند.در دل هر یک از کلمات آنان ، گنجینه ای از رازها و معانی نهفته  است و در پیاپی سطور پربار آنان ، رازهایی برای نویسندگان.قصد ما همگام شدن و سفر به زمانه و زندگی آنان است تا با ذهن و زبان آنان بیش از پیش آشنا شویم و از این همصحبتی ها خوشه ای چند پی توشه ی نویسندگی خود برداریم.در این برهه از زمان، دفتر زندگانی ” ادوارد فرانکلین آلبی ” ، نویسنده ی آمریکایی و خالق نمایشنامه” چه کسی از ویرجینیا وولف می‌ترسد؟” را ورق میزنیم به امید آنکه برگی چند به یادگار نصیب دوستداران خود کند.

زندگی نامه

ادوارد فرانکلین آلبی در تاریخ ۱۲ مارس ۱۹۲۸ چشم به جهان گشود. دو هفته پس از تولد این کودک که ادوارد نام داشت را مدیر ثروتمند تئاتری در نیویورک به نام رید آلبی و همسرش فرانسیس به فرزندخواندگی قبول کردند و نام کوچک دوم فرانکلین را برایش انتخاب کردند. پدر واقعی ادوارد مادرش را ترک کرده بود و مادرش لوئیس هاروی او را به خانواده آلبی سپرد. به این ترتیب ادوارد فرانکلین در ناز و نعمت رشد و نمو کرد و در بهترین مدارس به تحصیل پرداخت. ادوارد در شش سالگی دریافت که آلبی‌ها پدر و مادر واقعی او نیستند و او به فرزندخواندگی پذیرفته شده است.

این امر تاثیر فراوانی در روحیه ی او گداشت و پس از آن رابطه ی او با پدر و مادر خوانده اش کاملا متفاوت شد.رابطه ادوارد با پدر و مادر خوانده‌اش چندان گرم و صمیمانه نبود، مادرش سلطه‌گر و از لحاظ احساسی سرد بود و پدر خود را درگیر تربیت ادوارد نمی‌کرد. صمیمانه‌ترین رابطه‌هایش در آن سال‌ها را با پرستارش آنیتا و مادربزرگش داشت.

ادوارد آلبی گفته که او در ابتدا در برابر خانواده و رفتار متعصبانه و افاده‌ای آنها شورش کرد اما بعدها رفتار آنها را در قالب شخصیت‌های نمایش‌نامه‌هایش به استهزا گرفت. وی اگر چه در مدارس خصوصی و معتبری ثبت‌نام می‌شد اما سه بار از این مدارس در نیویورک، نیوجرسی و پنسیلوانیا اخراج شد. با این حال او علاقه خود را در نوشتن شعر و داستان پیدا کرد و در دوره نوجوانی برخی از نوشته‌هایش در مجله ادبی مدرسه به چاپ رسید.

پس از فارغ‌التحصیلی به کالج ترینیتی در کانکتیکت رفت و در آنجا در چندین تئاتر حضور به عمل آورد و متن‌هایش را در مجله‌ای ادبی به چاپ سپرد اما مدتی نگذشت که به علت عدم حضور در کلاس از کالج اخراج شد. در همان سال بود که پس از دعوایی که با پدر و مادرش داشت خانه را ترک گفت. آلبی دهه ۱۹۵۰ را در دهکده گرینویچ سپری کرد و در آنجا به کارهای سطح پایینی چون دستفروشی و پادویی پرداخت و ۱۰ سال زندگی با مشقتی را پشت سر گذاشت.

در آنجا با ویلیام فلانگن منتقد موسیقی هرالد تریبون آشنا شد و این آشنایی رابطه عمیق عاطفی بین آنها به وجود آورد. فلانگن علاوه بر نقشی که به عنوان یار برای ادوارد جوان داشت به نوعی راهنما و مرشد او نیز به شمار می‌رفت. گرینویچ که در آن سال‌ها شباهت‌هایی با پاریس دهه ۱۹۲۰ داشت، مدام میزبان افراد و رویدادهای متعدد هنری بود. در همین ایام بود که آلبی توانست یوجین اونیل و تی اس الیوت را ملاقات کند.

آلبی که به شدت علاقه‌مند بود نویسنده شود در طول یک حدود یک دهه، ۹ نمایشنامه چندین داستان و بیش از ۱۰۰ خلق کرد اما هیچ‌یک آنها به چاپ نرسیدند.در آن سالها بود که با تورنتون وایلدر آشنا شد. وی که خود از نمایشنامه نویسان مشهور آن دوران بود، آلبی را تشویق به نوشتن نمایشنامه کرد که نتیجه آن داستان باغ وحش (۱۹۵۸) شد و آلبی آن را به عنوان هدیه تولد ۳۰ سالگی به خودش هدیه داد. موفقیت هنری و مالی داستان باغ وحش، موقعیت آلبی را به عنوان نمایشنامه‌نویس حرفه‌ای تثبیت کرد. ادوارد آلبی در تاریخ ۱۶ سپتامبر ۲۰۱۶ و پس از دوره کوتاهی بیماری در ۸۸ سالگی دار فانی را وداع گفت.

آثار

  • داستان باغ وحش
  • مرگ بسی اسمیت
  • رویای آمریکایی
  • چه کسی از ویرجینیا وولف می‌ترسد؟
  • آلیس کوچولو
  • توازن ظریف
  • چشم‌انداز دریایی
  • لولیتا (اقتباسی از رمان ولادیمیر ناباکوف)
  • سه زن بلندبالا
  • بز، یا سیلویا کیست؟

مروری بر آثار و اندیشه ها

یکی از وجوه تاثیر گذار در زندگی هر نویسنده ، زندگی شخصی او می باشد. زندگی شخصی آلبی بسیار دچار فراز و نشیب های فراوان بوده است. او در کودکی ، زندگی سختی را پشت سر گذاشته است و در عنفوان کودکی متوجه آن می شود که وی پدر و مادری نداشته و پدر و مادر او ، حکم پدر و مادر خوانده اش را داشته اند. همین موضوع باعث شد که او در تمام دوران کودکی و نوجوانی خود ظلم های فراوانی را تحمل کند و بعدها وقتی او وارد حوزه ی نویسندگی شد ، فرصتی پیدا کرد تا بتواند آنچه را که باید و شاید به سرانجام برساند و دوران کودکی خود را در بسیاری از کتاب های خود نمایان کند.مشهور ترین اثر او نمایشنامه ای است به نام ” چه کسی از ویرجینیا ولف می ترسد؟” . در این نمایشنامه وی به طور خاصی به زندگی انسان در طی یک دوره ی پنج ساله از سه منظر مختلف نگاه می کند. هر کدام از این وجوه که آلبی مورد بحث و بررسی قرار میدهد ویژگی های خاصی را شامل می شود.  سه عنوان کلیدی والد، کودک و بالغ تمامی ماجرای این نمایشنامه را شکل میدهد.آنچه که دغدغه ی اصلی کتاب های آلبی را شکل میدهد ، زندگی انسان است. زندگی انسان در نگاه آلبیب متشکل از تمامی نیروهایی است که او در طول گذر زندگی آنها را تجربه کرده است و یا به آن تحمیل شده است.از این رو آلبی را می توان نمایشنامه نویس انسان ها دانست. هر کدام از وجوه آثار آلبی را می توان در پروسه های مختلف روانشناختی مورد بررسی قرار داد. کتاب های آلبی کنون یکی از پرفروش ترین کتاب های حال حاضر دنیاست و نمایشنامه های او در سر تا سر جهان اجرا می گردد.

بخشی از کتاب ” چه کسی از ویرجینیا ولف می ترسد؟” را با هم مطالعه می کنیم :

مارتا: همین طور که این چیزها ادامه داشت… نمی دونم چرا اینکارو کردم… یه جفت دستکش بوکس دستم کردم… می دونین بدون اینکه نخشو ببندم… یواشکی رفتم پشت سر جورج، البته فقط می خواستم شوخی کنم و داد زدم: «آهای جورج» و درست همون لحظه مشت راست مو ول کردم طرفش … فقط می خواستم شوخی کنم، می فهمین که؟

نیک: خوب، خوب.

مارتا: … و جورج درست تو همون لحظه، رو پاشنه ش چرخید طرف من و مشت راست من خورد تو چونه ش … گرومب! (نیک می خندد) نمی خواستم این طور بشه… واقعاً نمی خواستم. ولی… گرومب! درست خورد تو چونه ش… و اون تعادلش رو از دست داد… باید این طور می شد… چند قدم تلو تلو خورد و رفت عقب و بعد بومب، خورد زمین… دراز به دراز… رو بوته های قره قاط! (نیک می خندد. هانی صدای وای، وای وای از خودش در می آورد و سرش را تکان می دهد.) واقعا وحشتناک بود. خنده دار هم بود، ولی واقعاً وحشتناک بود. (فکر می کند با خنده ای خفه حاکی از یادآوری تأسف بار رویداد گذشته.) فکر می کنم اون اتفاق رو تموم زندگیمون اثر گذاشت. واقعا این طور فکر می کنم. به هر حال یه مستمسکی شد. (حالا جورج وارد می شود. دست هایش را پشت سرش گرفته. هیچ کس او را نمی بیند.) به هر حال اون این کارو علت گره خوردن کارش می دونه و اینکه… چرا به جائی نرسیده. (جورج نزدیک می شود. هانی می بیندش.)

مارتا: اتفاق بود… واقعاً اتفاق بدی بود! ( جورج تفنگی را که لوله ی کوچکی دارد از پشتش در می آورد و آرام پشت کله ی مارتا هدف می گیرد. هانی جیغ می کشد… می پرد بالا. نیک می پرد بالا و درست در همین لحظه مارتا بر می گردد و چشمش به جورج می افتد و جورج شلیک می کند.)

تصویر نویسنده آموزش نویسندگی

نویسنده   : محمدرضا تیموری

عشق و علاقه به رشد و موفقیت و رسیدن به سطح والای لیاقت ها را مهمترین اصل در رسیدن به خواسته ها می دانم

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

0/5 ( 0 نظر )