داستان طمع

داستان طمع


قصه گو: ویدا تیموری

داستان طمع در یکی از شب های سرد زمستان اتفاق افتاد .

در اون شب ، سه دزد ، به خانه ی یک پولدار رفته و تمامی اموال او را دزدیدند و

سپس خود را سریعا به جنگل رساندند تا شب را در آنجا سپری کنند و پول را بین خودشان تقسیم کنند .

داستان طمع

هنگامی که به جنگل رسیدند ، آتشی روشن کردند و کنار آتش مشغول پایکوبی شدند .

پس از مدتی رقص و پایکوبی ، یکی از دزد ها به دو دوست دیگر خود گفت :

بهتر است با پولی که امشب بدست آورده ایم ، یک شام مفصل بخوریم .

آن دو دزد دیگر نیز تایید کردند و تصمیم گرفتند

که یکی از آن ها به دهکده ای که در نزدیکی جنگل بود ، برود و

برای آن دوی دیگر غذایی تدارک ببیند .

قرعه انداختند و یکی از دزد ها انتخاب شد .

من امشب غذایم را در رستوران می خورم و سپس دو غذا برای آن ها تهیه می کنم و

در هر دو غذا سم می ریزم و آن ها را می کشم و تمام پول ها را نصیب خودم می کنم.” .

در همین فکر بود که وارد رستوران شد و غذایش را خورد و دو غذای دیگر را نیز آلوده به سم کرد و

راهی جنگل شد . آن دو دزد دیگر که در جنگل بودند ، کمی به تاخیر دوست دیگرشان شک کردند و

با هم وارد صحبت شدند . یکی از دزدها گفت  :

” خیلی دیر کرده است ، حتما کلکی توی کارش است .” .

دزد دیگر گفت :

” نمی دانم ولی من هم حس می کنم که قصد دارد بلایی سر ما بیاورد .” .

و هر دو چند لحظه ای سکوت کردند و با هم گفتند :

” پس می گویی چکار کنیم ؟ ” .

یکی از دزدها گفت :

” بهترین کار این است که امشب کار را یک سره کنیم و او را بکشیم و تمامی پول ها را بین خودمان تقسیم کنیم .” .

دوستش که از ایده ی او خوشش آمده بود با خود گفت  :

” تو بی نظیری ، من هم دقیقا داشتم به همین کار فکر می کردم .

در ادامه داستان طمع می خوانید که ، بیشتر زحمت این دزدی را هم خودمان دو تایی کشیده ایم ،

این حق ماست که پول را بین خودمان تقسیم کنیم .

پس قرار مان این شد که به محض اینکه رسید ، او را خفه کنیم .” .

هر دو آنها در انتظار دوست شان نشستند و پس از مدتی آن دوست هم با غذاها به جنگل رسید .

آن دو دزد هنگامی که غذاها را دیدند ، با خود فکر کردند که بهتر است اول غذاها را بخورند و دل سیری از غذا در بیاورند و

بعد داستان طمع را ادامه دهند و کار را یک سره کنند و دوست شان را بکشند .

آنها غذا را خوردند و پس از مدتی با چند گلوله کار رفیق شان را ساختند .

وقتی که او را کشتند ، به سراغ کیسه ی پول ها رفتند و خواستند که آن را بین خودشان تقسیم کنند که ناگهان هر دویشان به سرفه افتادند .

آنقدر سرفه کردند که نفس شان گرفت و خفه شدند .

درس بزرگی که از داستان طمع می گیریم این است که  :

” طمع همه چیز را نابود می کند و هیچکس با طمع به ثروت نمی رسد و زندگی آرامی نخواهد داشت .”.

شاید این مطالب رو هم در حوزه نویسندگی دوست داشته باشید

آموزش نویسندگی
صد رمان برتر جهان
تبلیغ نویسی
نامه عاشقانه
دریافت شابک
انشانویسی
خاطره نویسی
قصه کودکانه
چاپ کتاب

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *