تاریخ نویسندگی ، فراز و نشیب های فراوانی را پشت سر گذاشته است. در پس هر فراز و فرود این دشت ، نام هایی نهفته است که هر کدام برگی از هویت و شناسنامه ی نویسندگی در سر تا سر جهان را رقم زنده اند.مطالعه ی تاریخ زندگانی آنان و سیری در احوالات و آثار آنها ، نمایی هر چند کوتاه و گذرا ، اما عمیق و قابل تامل به ما هدیه می کند.در دل هر یک از کلمات آنان ، گنجینه ای از رازها و معانی نهفته  است و در پیاپی سطور پربار آنان ، رازهایی برای نویسندگان.قصد ما همگام شدن و سفر به زمانه و زندگی آنان است تا با ذهن و زبان آنان بیش از پیش آشنا شویم و از این همصحبتی ها خوشه ای چند پی توشه ی نویسندگی خود برداریم.در این برهه از زمان، دفتر زندگانی ” مارگارت میچل ” ، نویسنده آمریکایی و خالق اثر جاودانه “بر باد رفته” را ورق میزنیم به امید آنکه برگی چند به یادگار نصیب دوستداران خود کند.

زندگی نامه

مارگارت میچل زاده ی هشت نوامبر سال هزار و نهصد در ایالت جورجیا است. او از مادری ایرلندی و پدری که به شغل وکالت مشغول بود ، زاده شده است. مادر وی یکی از تاثیرگذارترین هواخواهان حقوق زنان بوده است که این امر در ماگارت نیز بسیار تاثیر گذاشته است. اگر بخواهیم سری به زندگی مارگارت میچل بزنیم و زندگی او را بررسی کنیم ، باید بگوییم که میچل در کودکی در بین سربازان قدیمی جنگ داخلی آمریکا زندگی می کرد. هر کدام از این کهنه سربازان جنگ داخلی آمریکا یکی از اقوام مادری اش بودند. در نتیجه باید به این امر اشاره کنیم که کودکی میچل سراسر نزد خانواده ی مادری اش که همگی از اهالی ایرلند بودند و یا تباری ایرلندی داشتند ، گذشته است.او در سال ۱۹۱۸ وارد کالج اسمیت شد و تحصیلات خویش را در مقاطع متوسطه دنبال کرد. اما ناگهان مرگ مادرش آن هم بر سر آنفلونزایی که در آن سال ها در آمریکا همه گیر شده بود ، مجبور شد به خانه برگردد و زندگی اش را از سر بگیرد و راهی برای امرار معاش خودش پیدا کند. کمی بعد ، با اینکه مشکلات بسیار زیادی سر راهش قرار گرفته است ، تصمیم گرفت که شغلی برای خودش دست و پا کند و نخستین شغلی هم که برای خودش دست و پا می کند ، کاری در روزنامه ای به نام آنتلانتیک جورنال است. او با نام پگی میچل ، شروع به نوشتن در روزنامه می کند و بطور هفتگی یک ستون از روزنامه را در اختیار خودش قرار میدهد و مطالبش را در آن یادداشت می کند. اما بعد ، اولین ماموریتی که او در روزنامه نگاری به طور حرفه ای به عهده می گیرد ، مصاحبه ای بوده است با یکی از افراد بسیار سرشناس در آتلانتا که او از پس آن بسیار عالی بر می آید و نام خودش را بر سر زبان ها می اندازد. میچل ، در سال ۱۹۲۲ تصمیم به ازدواج می گیرد. او با رین د آپشا ازدواج می کند ، اما به سرعت به این امر پی می برد که شوهر او یکی از بزرگترین قاچاقیانی است که در حوزه ی  قاچاق مشروبات الکلی فعالیت می کند و این امر باعث می شود که خیلی زود از او جدا شود. این جدایی ، اما پایان راه زندگی عاطفی او نبوده است ، چرا که درست سه سال بعد از ازدواج اولش ، با یکی از دوستان همسرش ازدواج می کند. مارش ، نام همسر اوست. در باب زندگی عاطفی او می گویند که مارش کسی بوده است که ساقدوش عروسی آن ها در ازدواج اول میچل بوده و به میچل ابراز علاقه کرده بوده است و پس از اینکه میچل ازدواج می کند نیز همچنان به او وفادار می ماند و سعی می کند عشق او را از دل بیرون نکند تا که سرانجام پس از جدایی میچل از همسر اولش ، او فرصتی می یابد تا که عشق دیرینه ی خود را بیاید و با او ازدواج کند. میچل اما در هیچ کدام از برهه های زندگی خویش حتی در زمانی ه زندگی خوبی با همسر اولش هم نداشت ، مشکلی در کار خویش بوجود نیاوردو با قدرت شروع به نوشتن در روزنامه ها می کرده است. او در بازه ی زمانی که حتی از همسرش جدا می شود ، بر فعالیت های نویسندگی اش می افزاید و بیش از صدها مقاله در روزنامه های مخلتف از او به یادگار مانده است. میچل ، آدمی بسیار سرکش در کار و زندگی بود. او به هیچ وجه از هیچ حقی کوتاه نمی آمد و تمام زندگی اش را صرف آن کرد که به خواسته هایش برسد. اما یک اتفاق ناب در زندگی او ، باعث شد که مسیر زندگی او به کلی تغییر پیدا کند و در های موفقیت به روی او باز شود. او در اثر یک سانحه قوزک پایش می شکند و خانه نشین می شود. مارش از آنجایی که علاقه ی خاصی به میچل داشته است ، سعی می کند که تمامی کتاب های مورد علاقه ی میچل را از کتابخانه های شهر بگیرد و برای او بیاورد تا که او در زمانی که با قوزک پای شکسته اش مشغول است ، حوصله اش سر نرود. در واقع این کار ، شاید تنها برای ایجاد سرگرمی در میچل بودو شاید هم اینکه او نمی خواست همسرش را در حین درد و رنج ببیند. اما این اتفاق بسی بزرگ تر از این ها ، نتیجه ای ثمر بخش به خود گرفت. میچل بعد از اینکه همه ی کتاب ها را خواند ، به مارش گفت که باز هم کتاب می خواهد ،اما مارش به او گفت که اگر تو کتاب دیگری برای خواندن می خواهی چرا خودت دست به کار نمی شوی و شروع به نوشتن یک کتاب نمی کنی. این پیشنهاد ، اول کار برای میچل آنقدر ها هم جالب نبود. چرا که ابتدا به امر باید به این نگاه کنیم که میچل به چه اندازه آدمی فعال در زمینه ی کار بوده است و حالا با آنکه خانه نشین شده بود ، به چه میزان زندگی برای او به تنگ آمده بوده است ؟ اما بعد ، خود میچل کم کم برای این که وقت گذرانی کند و برای اینکه حوصله اش سر نرود ، شروع به نوشتن یک رمان می کند. در ابتدا که این رمان را می نوشته است ، هیچ کس از این قضیه آگاه نبوده است و خود میچل هم هر چه که می نوشته است ، زیر بالش و لای حوله ها قایم می کرده است که مبادا کسی به آن ها دسترسی پیدا کند. اما پس از مدتی که این کتاب را تکمیل می کند ، ورق به طور کلی بر می گردد. او برای نوشتن این کتاب ، دانسته های خویش را روی هم می ریزد و سعی می کند که هر آنچه که دارد را وارد کتاب کند ، او ابتدا به امر ، فصل آخر کتابش را می نویسد و سپس به سراغ دیگر فصل ها می رود. اما بعد ، این قضیه برای مدت ها مسکوت ماند. تا که میچل دوباره به سر کار برگشت و در یکی از دیدارهایی که در جریان کارهای خبرنگاری اش ، با آن روبرو می شد ، با ریاست انتشارات مک میلان وارد صحبت شد. ریاست این انتشارات از اخلاق میچل و گفته های او بسیار استقبال کرد و از او پرسید که آیا تا بحال کتابی نوشته است که بخواهد چاپ کند؟ میچل چیزی نگفت و رییس انتشارات به او گفت که هر زمان که کتابی نوشتی ، لطفا اول به من نشان بده و به کسی چیزی نگو. این قضیه اما به همین راحتی نبود ، چرا که این خبر به زودی پخش شد و همه شروع به مسخره کردن میچل کردند. همه ی همکاران و دوستانش به او گفتند که  :” فکر کنید که کسی به پگی بگوید نویسنده؟” . میچل که زنی سخت کوش بود و تاب این حرف ها را نداشت ، همان روز به خانه برگشت و یک نسخه از رمان بر باد رفته را به ریاست انتشارات مک میلان سپرد. لتام ، رییس انتشارات بدون اینکه وقت را تلف کند برای آنکه متن های میچل را مطالعه کند ، یک چمدان اضافی می خرد و سریعا به دفترش سفر می کند و شروع به مطالعه ی اثر می کند. اما این میان میچل پیشمان می شود و یک تلگراف برای او می فرستد که تصمیم عوض شده است و اگر می شود متن هارا برگردان. اما در همین بین که این تلگراف ارسال شود ، لتام عاشق این اثر شده بود و با دیدن این تلگراف سعی می کند که دل میچل را به دست بیاورد که این کار را منتشر کند. بعد از اینکه این کار منتشر می شود ، گویی غوغایی در دنیای ادبیات به وجود می آید. در آن زمان در کمتر از شش ماه یک میلیون نسخه از اثرش فروش می رود. یک میلیون نسخه برای دوره ای که همه ی مردم چه در اروپا و چه در آمریکا از فقر رنج می بردند و دولت ها در رکود بوده اند ، رقمی بسیار شگفت انگیز است. امروز در سراسر جهان بیش از سی میلیون نسخه از کتاب شاهکار او یعنی بر باد رفته به فروش رفته است و او به جرئت یکی از بزرگترین نویسندگان تاثیر گذار در طول تاریخ است. وی تا به پایان عمر ، هیچ کتاب دیگری تحریر نکرد و به همان کار روزنامه نگاری خویش مشغول گشت. او تا پایان عمر به همه ی نامه هایی که برای او ارسال می شده است ، شخصا پاسخ میداده است. وی در نهایت در یک سانحه ی تصادف جان خویش را از دست میدهد. او در هنگام رد شدن از خیابان با یک ماشین تصادف می کند و دیده از این جهان فرو می بندد. تاریخ مرگ او را در ۱۹۴۹ ذکر کرده اند.

آثار

  • بر باد رفته

مروری بر اثر بر باد رفته

در ادامه بخش هایی از بر باد رفته را با هم می خوانیم . همچنین دوستانی که تمایل به خوانش نقد و بررسی این اثر دارند ، می توانند به بخش کمپین صد رمان برتر رجوع کنند و در آنجا تحلیل این اثر جاودانه را مطالعه کنند.

  • “فردا… بهتر است راجع به این موضوع فردا فکر کنم! فردا همیشه برای فکر کردن بهتر است.”
  • پاپا چطور می توانست درباره ی قلعه ی سامتر و یانکی ها صحبت کند در حالی که می دانست قلب او شکسته است؟ مثل هر جوان دیگری اسکارلت تعجب می کرد که مردم چگونه می توانند این همه به دردهای او بی اعتنا باشند و دنیا چطور می تواند به گردش خود ادامه دهد، در حالی که قلب او رنجیده و مجروح است.
  • خیلی بیش از آنچه بتواند تصورش را بکند عوض شده بود. آن پوسته ی سخت و ضخیمی که از چندی پیش به دور قلبش می پیچید و حصاری ایجاد می کرد اکنون سخت تر شده و رو به ضخامت می رفت.
  • چقدر ناگوار است که زنی یک مرتبه در زندگی با بدترین حادثه ی عمرش روبه رو شود. می دانی عیبش کجاست؟ برای اینکه اگر با یک چنین پیش آمدی برخورد کرد آنوقت روحیه اش عوض می شود و دیگر برای هیچ چیز ارزشی قائل نیست – خیلی تاسف دارد که زنی به آن مرحله برسد.
  • اسکارلت از من بشنو و در زندگی همیشه از یک چیزی بترس، همانطور که به چیزی یا به کسی در زندگی عشق داری.برای اینها زندگی جز پول و غلام و تفریح چیز دیگری نبود. حالا که هیچکدام از آن ها نیست، نسلی شده اند که رو به فنا و نیستی می روند.

شاید این ها را هم دوست داشته باشید

تصویر نویسنده آموزش نویسندگی

نویسنده   : محمدرضا تیموری

عشق و علاقه به رشد و موفقیت و رسیدن به سطح والای لیاقت ها را مهمترین اصل در رسیدن به خواسته ها می دانم

احتیاج به تایید آخرین نظر می باشد
0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *