مطالعه و تحلیل کتاب صد سال تنهایی

متن مقاله

صد سال تنهایی _ بررسی رمان

اطلاعات کتاب

نام کتاب : صد سال تنهایی

نویسنده : گابریل گارسیا مارکز

قالب ادبی : رمان

ژانر: رئالیسم جادویی

زبان : اسپانیایی

تاریخ خلق اثر : ۱۹۶۵  تا ۱۹۶۷ _ مکزیک

تاریخ چاپ :  ۱۹۶۷

ناشر : Editorial Sudamericanos, S.A.

راوی : روایت این داستان از دید یک شخص نامعلوم ، دانای کل و واقف به همه ی عناصر داستانی صورت می گیرد ، اما بطور کلی روایت از درون احوالات خانواده ی بوئندیا و هر آنچه که مربوط به زندگی ، احساسات و فعالیت های آنان است ، صورت می گیرد.

زاویه ی دید : زاویه ی دید داستان سوم شخص است. اما در برخی مواقع برای بیان احساسات و شرح وقایع ، از زاویه ی دید یکی از کاراکتر ها بهره گرفته شده است.

لحن اثر : اگر چه اکثریت آثار گابریل گارسیا مارکز ، با شور و حالی وصف ناپذیر و قلمی پر از احساس و قلیان عواطف روبرو است ، اما او همیشه یک مرز مشخصی میان عناصر داستانی و روحیات شخصی قلم خویش را حفظ می کند. در این داستان نیز این شمای کلی ، در حکایت  شخصیت  ” ماکوندو” و چشم انداز نوین فرهنگی از نگاه او ، عیان می شود.

روایت زمانی اثر : زمان رمان در گذشته اتفاق می افتد.برای روایت رمان در زمان گذشته ، گابریل گارسیا مارکز از تکنیک فلاش بک ( نگاهی به گذشته ) استفاده کرده است. همچنین وی در تک تک جملات کتاب ، رد و اثری از آینده  و ادامه ی داستان را نمایان کرده است.

مکان داستان : ماکوندو ، یک روستای خیالی در کلمبیا

زمان داستان : از اوایل ۱۸۰۰ میلادی تا میانه های ۱۹۰۰ میلادی

شخصیت اصلی : خانواده ی بوئندیا : و در قالب تک شخصیت ” اورسلا ” ، بزرگ خاندان خانواده ی بوئندیا

کشمکش اصلی داستان : کشمکش اصلی داستان ، جدال میان سبک زندگی قدیمی و سبک زندگی جدید است. در واقع می توان گفت که این داستان جدال میان سنت و مدرنیته را نشان میدهد.

کنش صعودی داستان : جنگ داخلی در ماکاندو بر سر مزارع موز

اوج داستان : کارگران مزارع موز دست به اعتصاب می زنند و در نزدیکی ایستگاه قطار به جنایت های فاجعه باری دست می زنند.

کنش نزولی داستان : کاشت موز در مزارع متوقف می شود و ماکاندو به انزوا و عقب ماندگی سابق خود دچار می شود. قبیله ی بوئندیا ، نابود می شود و آئورلیانو به راز کتاب مقدس در باب قبیله ی بوئندیا پی می برد و در می یابد که ظهور و افول این قبیله از پیش مقدر شده بوده است.

تم : در این داستان مارکز با تم هایی چون حقیقت تجربه شده ، تاثیر جدایی ناپذیر گذشته ، حال و آینده بر روی یکدیگر و تاثیر زبان و مطالعه ، ما را آشنا می کند.

موتیف داستان : کولی ها ، کتاب مقدس ، خاطرات و فراموشی

نماد : ماهی های طلایی کوچک ، راه آهن و دایره المعارف انگلیسی

پیش گویی های داستانی:  در جای جای داستان مارکز ، به اعدام سرهنگ آئورلیانو و آرکادیو در برابر جوخه ی آتش اشاره می کند. همچنین وی در جای جای داستان به روابط میان اتفاقات و پیشگویی های رسالت گونه از آخرالزمان و سرنوشت قبیله ی بوئندیا نیز اشاره هایی دارد.

 

  

خلاصه رمان صد سال تنهایی

رمان صد سال تنهایی یکی از برترین رمان ها و نام آشناترین رمان های تاریخ رمان نویسی و نویسندگی در دنیاست.

در ادامه قصد داریم که خلاصه رمان صد سال تنهایی را برایتان بگوییم .

اما به این امر توجه داشته باشید که ” خلاصه ی داستان ” ، هیچ گاه تمام زیبایی های ادبی ، شاکله ی داستان و محتوا و هدف اصلی داستان را بهمراه نخواهد داشت. از سوی دیگر ، به این علت که قرار است بسیاری از مخاطبین ما ، به مطالعه ی این کتاب بپردازند ، در خلاصه ی داستان

نکات مجهولی بنا کرده ایم که حس کنجکاوی شما را تحریک کرده

تا بتوانید با شور و شوق بیشتری به مطالعه ی این کتاب بپردازید و لذت وافی را از این کتاب ببرید.

رمان صد سال تنهایی روایت قبیله ای است به نام بوئندیا که در دهکده ای به نام موکاندو در کلمبیا زندگی می کنند.

رمان صد سال تنهایی به روایت شش نسل از خانواده ای می پردازد که در این سالها هیچ ارتباطی با دنیای بیرون از دهکده ی خودشان نداشته اند و تنها ارتباط آنان با این دهکده کولی هایی هستند که هر از چند گاهی برای آنان کالا می آورند و آنان را با تکنولوژی های روز آشنا می کنند.

نخستین صحنه ی این رمان با اعدام سرهنگ آغاز می شود. سرهنگ آئرلیانو بوئندیا ، از قدیمی ترین اشخاصی است که پا به این دهکده گذاشته است.

او در لحظه ی اعدام ناگهان به یاد روزگار کودکی اش می افتد و این آغازگر روایت داستانی است که گابریل گارسیا مارکز ، در صد سال تنهایی برای ما رقم زده است.

سرهنگ در لحظه ی اعدام روزگار گذشته ی خویش را به یاد می آورد. او نخستین تصویری که از دهکده در ذهن دارد مربوط به زمانی می شود که دهکده چند خانه ی خشتی بیشتر نداشته است و اگر تعداد آن ها را می شمردیم به حدود ۲۰ خانه ی خشتی می رسیده است.

سرهنگ سینه ستبر می کند تا به پیش جوخه ی اعدام برود ، اما به خاطر می آورد روزی را که دهکده ای به نام موکاندو پدید آمد. روایت از این قرار بوده است که :

” خوره آرکادیو بوئندیا ، بزرگ خاندان قبیله ی بوئندیا با زنی به نام اورسلا ازدواج می کند. این دو هنگامی که قصد به بچه دار شدن می کنند ، بر اساس یک افسانه ی قدیمی و باوری رایج میان مردم ، گمان بر این می برند که حاصل ازدواج فامیلی این دو با یکدیگر ، فرزندی خواهد بود که با یک دم تمساح به دنیا می آید.

این قضیه در میان اهالی ده می پیچد و همه او را مسخره می کنند. آکاردیو ، مدتها رنج مسخره کردن مردم را به خود می خرد ، اما در نهایت این رنج را تاب نمی آورد و یکی از دوستانش را به دوئل دعوت می کند. این دوئل برای آن صورت می گیرد که خوزه ار رنج مسخره کردن مردم رهایی یابد و از سویی دیگر صدق کلام خودش در باب عقیم نبودن و رد این مقوله که بچه ای با دم تمساح بدنیا خواهد آورد را اثبات کند.

او برای دوئل یکی از دوستانش را که خروس باز هم بوده است ، را به مبارزه می طلبد. در این مبارزه آکاردیو ، دوستش را به قتل می رساند و این مقوله رنجی دیگر نیز به رنج های او اضافه می کند.

غم قتل رفیق ، کاری با آکاردیو می کند که او مجبور می شود ، خود را از همه ی افراد دهکده طرد کند. این احساس بد او نسبت به قتل رفیقش موجبات یک سفر را برای او فراهم می کند. او و همسرش اورسلا و تعدادی دیگر از زوج های دهکده که از بچه دار شدن می ترسیدند ، اقدام به یک مهاجرت می کنند.

آن ها به یک مکان دور دست و بی نام و نشانی سفر می کنند. پس از حدود ۱۴ ماه ، آن ها بچه ای به دنیا می آورند که کاملا شکل انسان بوده و دم تمساحی هم به همراه خود نداشته است.

این عمل باعث می شود که همه ی آنان که از ترس بچه دار شدن ، بچه دار نمی شدند ، شوقی دوباره برای زندگی پیدا کنند. اما حقیقت امر این بود که آرکادیو و همه ی همراهانش همچنان آواره بودند.

آنها هیچ جا و مکان خاصی نداشتند. تا اینکه در شبی از شب ها ، آرکادیو در خواب می بیند که در همان مکانی که خوابیده است ، شهر بزرگ و زیبایی بنا کرده و این موجبات پدید آمدن موکاندو را فراهم می کند.

آنها با تمامی اهالی ای که مهاجرت کرده بودند ، دهکده ای را با دستان خود می سازند که موکاندو نام دارد.اما پس از تاسیس موکاندو ، مردم آن هیچ ارتباطی با اطراف خود نداشتند و برای سالیان سال ، مردمانی گوشه گیر و منزوی بودند.

تنها راه ارتباطی آنان با بیرون از دهکده کولی هایی بودند که هر از چند گاهی برای آنان وسایل و کالا می آورند و آن ها را با زندگی روز دنیا آشنا می کردند.

ورود این کولی ها برای آنان روزگار عجیبی را رقم زده بود. هر کدام از این کولی ها هر بار که می آمدند ، بخشی از دنیای مدرن را به میان دهکده می آوردند و این مایه ی آشفتگی دهکده را فراهم می کرد.

حقیقت آن بود که مردم دهکده به زندگی سنتی و ساده ی خودشان ، به دور از هر گونه اختراعی عادت کرده بودند. 

آنها با همان روال زندگی خودشان که کاملا هم خود ساخته بوده است ، زندگی خود را بنا کرده بودند و به دور از آشوب های جهان مدرن بودند. اما هر بار کولی ها برای آن ها  کالایی نو می آورند که ذهنشان را مشغول می کرد.

یکبار برای آنها دوربین می آورند ، یکبار برای آنها یخ می آوردند و آن ها هر بار محو این تکنولوژی و ابداعات می شدند و همهمه ای در درونشان را احساس می کردند.

این سیل اختراعاتی که به سمت دهکده می آمد ، کم کم زندگی عادی و به دور از تکنولوژی را از مردم گرفت. اولین اختراعی که به دهکده ی ماکاندو ورود کرده بود ، آهن ربا بود.

آهن ربا باعث شده بود که خوزه آرکاردیو بوئندیا که آن زمان ریاست ده را بر عهده داشت ، دچار تب طلا بشود و همه ی دارایی اش را خرج خرید آن ربا می کند تا به کمک آن طلا پیدا کند.

او از خرید آهن ربا شروع می کند و هر بار که کولی ها به ده می آمدند او را به گونه ای فریب می دادند و او هم به بهانه ی یافت طلا و کامل کردن تجهیزاتش هر بار از آن ها آهن ربایی جدید می خرید و نقشه ی جغرافیایی و دوربین تهیه می کرد تا که طلا پیدا کند.

او مدت ها به دنبال طلا گشت و هیچ نیافت و این کار باعث شد که وی دچار یک جنون شود. او تمام زندگی اش را صرف طلا کرد و از این سبب ، تمام بار مخارج و مسئولیت خانواده به گردن همسر خوزه آرکادیو ، یعنی اورسلا می افتد.

همچنین پس از مدتی اورسلا نیز ناتوان از تامین مخارج و تامین زندگی گشت و فرزندانش به کمک او شتافتند. در این بین اما خوزه آرکادیوس با کولی “ملکیادس” رابطه ای را برقرار می کند و آن کولی تنها رابط میان افراد دهکده و بیرون دهکده می شود.

در همین حین که خوزه آرکادیو ، تمام زندگی خود را بر باد داده بود تا طلا پیدا کند و اورسلا به تنهایی به دنبال تامین مخارج زندگی بود

فرزند بزرگ خوزه و اورسلا ، دچار یک شکست عشقی می شود.

این شکست عشقی تاثیر فراوانی بر زندگی وی می گذارد و به همین دلیل وی برای ترک رنج شکست عشقی ، از دهکده خارج می شود. خروج فرزند بزرگ از دهکده ، نگرانی های اورسلا بعنوان یک مادر را نیز به همراه می آورد و به دنبال آن اورسلا نیز به دنبال فرزند بزرگش از دهکده خارج می شود تا مگر او را پیدا کند.

خروج از اورسلا مصادف می شود با بی خبری همه ی اهالی از اورسلا و سرنوشت او. چندین ماه از خروج اورسلا از دهکده می گذرد و هچ خبری از او هم به اهالی و خوزه آرکادیو نمی رسد. تا اینکه او پس از چند ماه با چند غریبه وارد دهکده می شود.

غریبه ها هنگامی که به موکاندو می رسیدند ، در می یابند که موکاندو خاک حاصلخیزی دارد و این امر آن ها را مجاب می کند که از این خاک استفاده کرده و اهالی ساده و بی خبر موکاندو را تحت سلطه ی خود بگیرند.

آن ها در ده اسکان می گیرند و پس از مدتی شروع به احداث فروشگاه های کوچک می کنند ، جاده های شنی می زنند و این کارها باعث می شود که ده دچار یک تحول عمیق شود و رونق پیدا کند. در این حین ، دختری وارد دهکده می شود که خود را منتسب به نسل اورسلا و خوزه می داند.

پس از ورود او ، دهکده دچار یک بیماری می شود. همه ی افراد دهکده از طریق آب نبات هایی که خانواده اورسلا برای تامین مخارج زندگی درست می کردند دچار یک بیماری می شوند.

بیماری که باعث می شود ، همه ی افراد دهکده به بی خوابی دچار شوند و پس از مدتی هر چه که در ذهن دارند را فراموش کنند. این امر مدت های زیادی گریبان موکاندو را گرفت که ناگهان سر و کله ی کولی مکیادس پیدا می شود و او شربتی را برای مردم موکاندو می آورد که آنان را از رنج و عذاب بیداری و فراموشی نجات می دهد.

خانواده ی بوئندیا به سبب لطفی که مکیادس به آن ها داشته است ، از او می خواهند که برای همیشه با آنها زندگی کند و مکیادس نیز می پذیرد و تمام عمرش را در دهکده صرف نوشتن کتاب مقدسی می کند که صدها سال بعد رمز آن کشف می شود.پس از مدتها در موکاندو جنگ داخلی می شود. ورود خط راه آهن و همچنین اختلافاتی بر سر مزارع موز ، باعث می شود که اهالی موکاندو با یکدیگر وارد یک جنگ داخلی شوند….. .

نقد و تفسیر صد سال تنهایی

شخصیت ها 

رمان صد سال تنهایی ، روایت شش نسل از مردمان قبیله ی بوئندیا است که در انزوا و تنهایی در دهکده ای به نام موکاندو زندگی کرده اند.

یکی از مشکلاتی که اغلب علاقمندان به این رمان با آن برخورد کرده اند ، شخصیت های متعدد این رمان و نام های سخت آنان است.

این رمان ، همانطور که پیش تر بدان اشاره کردیم ، حاصل روایت زندگی شش نسل است و هر کدام از این نسل ها شخصیت هایی در خود دارند که شما باید بدان آشنایی پیدا کنید.

این تعدد شخصیت ها و اسم های سخت آنان ، به چند دلیل در داستان ظاهر شده است. دلیل نخست ، ساختار زبانیِ زبان اسپانیایی است. این رمان به زبان اسپانیایی نوشته شده است و زبان اسپانیایی به لحاظ جایگاه آوایی کمی متفاوت با زبان ما است و این امر خواندن بسیاری از نام ها و به ذهن سپردن آن ها را برای مخاطب مشکل می کند.

دلیل بعدی در انتخاب اسم های سخت و به شدت مشابه این است

که محتوای کتاب صد سال تنهایی از گابریل گارسیا مارکز به یک روابط پیچیده و به هم پیوسته در میان شش نسل از یک خانواده می پردازد و این روابط در مواقع بسیاری آنچنان سرنوشت های یکسانی دارند که گاها با این تصویر روبرو می شوید که یک نسل تماما همان اشتباهات نسل های پیش را تکرار کرده است.

این امر باعث شده است که گابریل گارسیا مارکز بعنوان یک نویسنده ی تمام عیار و آگاه ، نام هایی را برای شخصیت هایش انتخاب کند که به وضوح و در وهله ی نخست ، شما را با این درگیری و این پیچیدگی میان این شش نسل آشنا کند.

این کار کاملا یک کار آگاهانه بوده است و می توان از آن بعنوان یکی از درس های نویسندگی یاد کرد ، به نحوی که نامگذاری شخصیت ها را مطابق با روند داستانی و اتفاقات درون آن پیش برد.

ما در این بخش تمامی شخصیت های این رمان و جایگاه آن ها در رمان را برایتان ذکر کرده ایم که به راحتی هر چه تمام تر بتوانید این رمان را بخوانید و از آن لذت ببرید. ضمنا اگر در جایی از رمان به مشکلی برخورد کردید و نام ها برایتان قابل هضم و پردازش نبود ، می توانید به لیستی که در ادامه برایتان فراهم دیده ایم ، رجوع کنید و نام شخصیت ها را با توجه به لیست مرور کنید و به ادامه ی خوانش رمان صد سال تنهایی بپردازید.

خانواده ی بوئندیا

نسل اول

خوزه آرکادیو بوئندیا

در کتاب صد سال تنهایی، خوزه آرکادیو بوئندیا ، ریش سفید و بزرگ خاندان خانواده ی بوئندیا است. او پایه گذار دهکده ی موکاندو است و همه از او بعنوان یک پدر سالار و یک شخصیت تاثیرگذار و کاریزماتیک یاد می کنند. او در سراسر داستان ، مردی بسیار قدرتمند ، با اراده و کنجکاو است.

در کتاب صد سال تنهایی در باب قدرت و تاثیر گذاری او می توان چنین گفت که وی در طول داستان به کمک عده ای از مهاجران آواره ، بنیان دهکده ی موکاندو را بنا کرد و در باب کنجکاوی او می توان چنین گفت که وی علیرغم آنچه که در موکاندو مرسوم بود ، فردی بود که با یکی از کولی ها در داستان ارتباط برقرار کرده و با دنیای بیرون ارتباط نزدیکی داشت.

از سوی دیگر، نمای دیگری از کنجکاوی او را می توان در مبحث جستجوی طلا دید. دیگر منظره ای که از شخصیت او در داستان موجود است ، ذکر این نکته می باشد که او فردی بسیار گوشه گیر و منزوی بوده است و در عین حال وی همیشه به دنبال علوم غریبه و دانش عملی آن بوده است.

او شور و اشتیاق بسیاری را برای یادگیری علوم غریبه داشته است و تمام عمر خود را نیز صرف این قضیه می کند ، او در انتهای عمر به دلیل همین پافشاری بر یادگیری علوم و اسرار پنهانی ، دیوانه می شود و در انتهای عمر نیز او را به درختی در خانه ی خویش آویزان می کند. او در آن حین به زبان لاتین صحبت می کرد که از زبان او فقط کشیش آگاهی داشت و او تنها با کشیش وارد ارتباطات کلامی می شد.

خوزه آرکادیو بوئندیا ، در رمان صد سال تنهایی با اورسلا ازدواج می کند.حاصل این ازدواج فرزندانی به نام های  خوزه آرکادیو ، سرهنگ آئورلیا بئوندیا و آمارانتا می باشد.

تحلیل شخصیت :

در کتاب صد سال تنهایی خوزه آرکادیو بوئندیا ، نماد رهبری بزرگ در دنیای رمان صد سال تنهایی است. اگر دقت کرده باشید ، او در جای جای داستان همیشه نقش یک بنیان گذار ، یک رابط و یک گشایش دهنده در داستان داشته است. او نخستین بار در این داستان ، موکاندو را پایگذاری می کند.

سپس وی به دنبال راهی می رود که موکاندو با جهان بیرون از دهکده ارتباط برقرار کند و پیشرفت و ترقی در موکاندو ، ظهور کند.

پس از ان وی به دنبال آن می رود که علوم غریبه بیاموزد تا به کمک آن سرنوشت موکاندو را پیش بینی کند و همه ی این ها نشان از انسانی دارد که بسیار خیرخواه ، سازنده و رهبر است که در میان رمان صد سال تنهایی در دهکده ی موکاندو می زیسته است.

دیگر وجه شخصیتی خوزه آرکادیو بوئندیا ، ذکر این نکته است که وی نماد بی گناهی و مظلومیت است.

او در تمام عمر خویش به دنبال آسایش مردمان و خانواده اش بوده است. او یک جستجوگر بزرگ است. جستجو گر خوشبختی ، جستجو گر رفاه و همه ی این ها را برای آسودگی خانواده و مردمانش در موکاندو صورت می داده است.

در کتاب صد سال تنهایی خوزه در جای جای داستان این امر را به وضوح نشان میدهد. نخست اینکه او بدنبال طلا می رود. طلا در این داستان نماد چیست؟

برداشت های بسیاری را می توان کرد ، اما اگر بخواهیم تنها به ظواهر امر نگاه کنیم در می یابیم که خوزه بعنوان یک انسان دلسوز ، بدنبال طلا می رود تا آنچنان خانواده و مردمانش را غرق ثروت کند که آنها شب ها روی فرشی از طلا به خواب بروند.

اما آنقدر در این کار سعی و تلاش می کند و آن قدر به شوق رسیدن به خوشبختی می دود تا که در نهایت ، هم خودش را ، هم بچه ها و همسرش را از دست میدهد و دیگر هم کسی از مردمانش از او یاد نمی کند.

در بخش دیگری ، او آنچنان به دنبال پیشرفت مردمانش است ، که هر زمان که کولی ها می آیند ، او از آن ها استقبال می کند و به آن ها می سپارد که هر روز با کالاها و لوازم جدیدتری به آن جا بیایند. نکته ای که وجود دارد این است که تمامی این وجوه شخصیتی شاید بطور مستقیم ، در داستان ذکر نشده باشد ، اما اگر لایه ای از داستان را کنار بزنیم و بخواهیم دید و نگرشی عمیق به داستان پیدا کنیم ، در خواهیم یافت که زندگی برای خوزه آرکادیو بوئندیا ، زندگی سخت و پر کوششی بوده است که از دل هر واژه ای که در این کتاب موجود است

در کتاب صد سال تنهایی می توان نکته ای در باب دنیای هر کدام از شخصیت ها به خصوص ” خوزه آرکادیو” بیان کرد.

دیگر نکته ای که بطور در باب شخصیت خوزه آرکادیو بوئندیا ، می توان بیان کرد ، نقش زمان در هم پوشانی اشتباهات انسانی است.

شخصیت خوزه در تمام داستان درگیر یک مفهوم زمانی پیچیده بوده است. زمان مفهومی لگام گسیخته برای او بوده است.

هر میزان که زمان در داستان می گذرد ، بر شدت اعمال جنون آمیز خوزه نیز افزوده می شود. در واقع نویسنده در باب این شخصیت این شما را در اختیار ما قرار میدهد که انسان ها برای رسیدن به اهداف متعالی خودشان ، در دام زمان اسیر هستند.

حرف اصلی مارکز ، در باب گذر عمر شخصیت خوزه آرکادیو بوئندیا ، این چنین به ما می گوید که  :

” گذر زمان ، فرصت مرور اشتباهات را از آدمی می گیرد. ” .

زمان می گذرد و انسان به جای آنکه مروری بر اعمال خود داشته باشد ، حریص تر به آنها ادامه میدهد ، چرا که از یک سو ، هدف متعالی خویش را می بینید و از سوی دیگر گذر زمان را مشاهده کند. این دو در کنار یکدیگر یک هم پوشانی ذهنی را ایجاد می کنند که شخصیت مدام در دایره ی اشتباهات خود غرق شود و مدام از خود بپرسد : ” نکند برای رسیدن به آنچه که می خواهم دیر شده است؟ نکند هرگز نرسم؟” و مدام این پیچیدگی ، او را به سمت جنون و پوچی هدایت می کند و بر شدت فعالیت های زیان بار او می افزاید.

اورسلا

در کتاب صد سال تنهایی اورسلا ، نماد زندگی ، وفاداری ، پایداری و همچنین سر زندگی در این داستان است. او یک مادر است و همسر خوزه آکاردیو بوئندیا نیز می باشد.

او در تمام مسیر فراز و نشیب های متعددی را به لحاظ سطح زندگانی طی می کند ، اما آنچه که در او بعنوان یک زن می بینیم ، نماد زنی است که در هر نقطه ای از زمان زندگی خویش ، استوارانه پای همسر ، خانواده و در یک مقیاس بزرگتر جامعه خویش ایستاده ست.

او در شرایط سختی که خوزه ، همسرش ، به کار جستجوی طلا مشغول بود و زندگی را رها کرده بود ، پای زندگی خویش ایستاد و زندگی خویش را تامین می کرد. او همچنین سه فرزند در آستین خود بزرگ کرد و یک تنه جور آنها را به دوش کشید و همه ی این ها در زمانی اتفاق می افتاد که او سایه ی هیچ حمایتی را از جانب هیچ کس بر سر خود احساس نمی کرد.

او همچنین نماد وفاداری در داستان به شمار می رفت ، این امر از دو جنبه در داستان مورد بررسی واقع شده است ، نخست اینکه در شرایط سخت ، همراه همسرش به دیاری گمنام می رود و از او فرزندانی حاصل می کند.

دوم آنکه پس از بنا نهادن موکاندو و درست زمانی که نیاز به یک حمایت و پشتوانه برای زندگی داشته است ، بدون وجود همسر به فرزندان خود می رسد و در یکی دیگر از صحنه های داستان ، هنگامی که پسر او از غم یک شکست عشقی ، به خارج از دهکده می رود ، او نیز چون مادری مهربان به دنبال او می رود.

دیگر کاری که او را متمایز از دیگر شخصیت های داستان قرار میدهد ، نماد رونق و ترویج زندگی است. او فردی بود که رونق را به دهکده می آورد.

می توان در یک نگاه فرامتنی به این موضوع اشاره کرد که ناپدید شدن وی در زمانی که پسرش در غم شکست عشقی از دهکده رفته بود ، مقدمه ای بود بر این که وی با چندین نفر مایه ی رونق دهکده و تبدیل آن به یک مرکز پیشرفته را فراهم آورد. اورسلا ، همیشه این دیدگاه را همراه خود داشت که برای زندگی باید مدام تجدید حیات کرد.

باید رونق و شور را در جامعه و در بین همه ی افرادی که با ان ها زندگی می کنیم ، جاری کرد.

تحلیل شخصیت :

اورسلا ، در طول رمان صد سال تنهایی ، تنها شخصیتی است که بیشتر از همه نقش ایفا می کند و دیرتر از همگان نیز از صحنه ی رمان خارج می شود.

او از خودش نسل بر جای می گذارد و چندین نسل از اتفاقات داستان را به زیر پر و بال خود می گیرد. اورسلا از سویی قوی ترین شخصیت روحی ، در داستان محسوب می شود ، چرا که وی به هیچ وجه نگرانی های معنوی و سرنوشتی را به دل خود راه نمی دهد و جز اولین سنت شکنانی محسوب می شود که در زایش فرزند با توجه به تمام نگرانی ها ، قدرتمند عمل می کند و از خودش نسل بجا می گذارد. مهربانی و استواری ، دیگر مشخصه ی اورسلا است.

از نگاه اورسلا ، هیچ باوری در میان انسان ها برتری ایجاد نمی کند و هیچ قوم و خویشاوندی نیز دلیل بر توجه بیشتر نخواهد بود.

او انسان را به یک نمای کلی ، ارزشمند می بیند. در باب مهربانی خویش ، در می یابیم که او ربه کا که دختر یک غریبه بوده است را به فرزندی می پذیرد و در جای جای مختلف از او در برابر همه دفاع می کند و حتی در جایی نیز مانع از فروپاشی خانه ی او می شود.

این ها همه شخصیتی از اورسلا می سازد که در روند اصلی داستان بسیار تاثیر گذار واقع شود.

در کتاب صد سال تنهایی اورسلا از سویی دیگر نماد یک انسان وفادار به خانواده است. او از فرزندانش به شدت مراقبت می کند.

آنها را در برابر همه ی اتفاقات محافطت می کند و حتی در مواقعی نیز برای رویکردهای تربیتی با آنان خشن برخوردمی کند و آنان را میراند ، اما در یک نگاه کلی ما از اورسلا شخصیتی را می بینیم که همیشه حامی خانواده بوده است و همیشه از تمامی موازین خانواده اش در قامت یک زن و یک مادر دفاع می کند.

اما نکته ای در باب اورسلا وجود دارد که می توان از او یک شخصیت متضاد را مشاهده کرد. او در عین حالی که سعی می کند تمام خانواده را به دور هم جمع کند ، اما از سویی دیگر از زنای میان محارم وحشت زده است. همین وحشت و گمان بی حد او نهایت امر فجایعی هم در داستان می آفریند.

نسل دوم

آمارانتا

آمارانتا در داستان صد سال تنهایی ، نماد یک انسان تنها ، گوشه گیر و آسیب دیده است.او در یک انزوای ملال انگیز و در حالی که باکره بوده است ، می میرد.

او به همه ی مردان احساس ترس و بد دلی دارد. او در تمام طول داستان  احساس نفرت و حسادت عمیقی به ربه کا دارد.

او معتقد است که ربه کا ، معشوقه ی او “پیترو کرسپی” را دزدیده است. ولی در حقیقت زمانی که “پیترو کرسپی” به او احساس محبت می کند و وارد یک رابطه ی عمیق عاطفی با آمارانتا می شود ، آمارانتا او به دلیل همان ترس ، دو دلی و احساس بدی که به مردان داشته است رد می کند.

“پیترو کرسپی” در جریان داستان ، پس از آنکه دچار شکست عشقی می شود ، خودش را می کشد. این قضیه سخت آمارانتا را دچار عذاب وجدان می کند.

در کتاب صد سال تنهایی آمارانتا که سخت از خودکشی معشوقه اش “پیترو کرسپی ” احساس گناه می کرده است و خودش را عامل خودکشی او می داند ، به سبب بخشایش و توبه از این کار ، آمارانتا خودسوزی می کند.

این خودسوزی باعث می شود که دست هایش به شدت مجروح شود و او برای تمام عمر دست هایش را در یک باند سیاه و سپید می پیچیده است. او مدت ها به سرزنش خود می پردازد. اما مدت ها بعد ، او باز هم عاشقی را تجربه می کند و سرهنگ گرینلدو مارکز را بعنوان معشوقه ی خود می شناسد ، ولی باز هم بخاطر همان ترس هایی که از مردان در جان او ریشه کرده بود ، او را رد می کند و این دومین شکست عشقی او می شود.

آمارانتا در این داستان خواهر خوزه آرکادیو و سرهنگ آئورلیانو بوئندیا و دختر اورسالا و خوزه آرکادیو بوئندیا می باشد.

در باب تحلیل شخصیت او چنین گفته اند که انسان ها ، خصوصا انسان هایی که هیچگاه ترس هایشان را رها نمی کنند، همیشه محکوم به خودآزاری هستند.

مارکز با روایت این داستان ، پرده از شخصیت افرادی برداشته است که ریشه ی جهل به همراه آسیب های زندگی در آن ها متجلی شده است و آنان همیشه در زندگی خویش خود را فردی گناهکار و بی مایه می دانند.

سرهنگ آئورلیانو بوئندیا

سرهنگ آئورلیانو بوئندیا ، دومین فرزند اورسلا و خوزه آکاردیو بوئندیا است. او در یک انزوای مبهم رشد و نمو می کند ، اما در درونش همیشه تمایلاتی متعالی وجود داشته است.

او در رمان صد سال تنهایی ، نماد یک انسان آزادی خواه است. او به رهبری شورش اهالی موکاندو منتسب می شود و در جریان جنگ های داخلی به آن ها آرایش نظامی میداده است و فرماندهی جنگ های داخلی را بر عهده داشته است.

اما پس از مدتی از جنگیدن خسته می شود و علاوه بر این مطلب حافظه ی خویش را از دست میدهد و در نهایت پیمان صلح امضا می کند و به خلوت خودش باز می گردد و تا به آخر عمر به ساخت ماهی های طلایی کوچکی می پردازد که نمادهای فراوانی را در رمان صد سال تنهایی در دل خود نهفته دارد.

او شخصیتی عجیب و بسیار مبهم است. او هیچ احساسی اعم از نفرت ، عشق، مهر ، حسادت و … در خود ندارد . از او هفده فرزند در رمان صد سال تنهایی از هفده زن متفاوت به جای مانده است.همه ی فرزندان او در این داستان با نام آئورلیانو شناخته می شوند.

تحلیل شخصیت :

سرهنگ ، اصلی ترین و اساسی ترین نقش را در رمان صد سال تنهایی به عهده دارد.

در باب شخصیت پردازی سرهنگ می توان چنین گفت که گابریل گارسیا مارکز ، تمام تمرکز خود را بر روی این شخصیت بنا کرده است و آنچنان وجوه عظیمی را از زندگی او به تصویر کشیده است که در عالم ادبیات بی نظیر است.

سرهنگ ، نماد یک انسان آزادی خواه است ، و در عین حال او هیچ احساسی به هیچ مفهومی در جهان هستی ندارد.

همین انسان ، با تمام این اوصاف شعر نیز می گوید و صنایع دستی نیز درست می کند. او یکی از عجیب ترین شخصیت هایی است که دنیای رمان نویسی به خود دیده است.

بنا به گفته ی منتقدین ، شخصیت سرهنگ ، نمادی از انسان های عصر حاضر ما است که زندگی ماشینی دارند و در عین حال در درون آنها هزاران روح هنرمند نهفته است.

یکی از وجوه فوق العادهی شخصیت سرهنگ ، در آن زمانی نمایان می شود که سرهنگ با “ریمیدیوس موسکوته ” ، زنی که صرفا برای به بار آوردن بچه ای به درون زندگی او آمده است ، مواجه می شود.

وقتی ریمیدیوس وارد زندگی سرهنگ می شود ، زندگی سرهنگ دچار تحولات بسیاری می شود ، او به زندگی امیدوار می شود ، او نگاه دیگری به زندگی پیدا می کند و وقتی که ریمیدیوس می میرد ، سرهنگ دوباره در یک تنهایی بی پایان فرو می رود.

کارهایی که سرهنگ در تمام عمرش می کند ، نماد یک زندگی انسانی است ، زندگی ای که باید بدون هیچ وقفه ای ادامه پیدا می کند و انسان ها در آن گذر می کنند و خاطرات می آیند و می روند و در نهایت این انسان است ، این خود انسان است که باقی می ماند.

مارکز در بخشی از شخصیت پردازی سرهنگ ، در بازه ی جنگ های داخلی ، به یک حادثه ای رجوع می کند که مبدا بسیاری از مقالات آزادی خواهانه در طول سالیان پس از انتشار این رمان گشته است.

سرهنگ در طول جنگ ، حافطه ی خود را از دست میدهد و این از دست دادن حافظه او را به سمت پیمان صلح می برد و او معاهده ی صلح را امضا می کند.

او در زمانی که معاهده را امضا می کند ، تیری به سینه ی خود می زند و همه ی این تصاویر اسکیمایی را در رمان صد سال تنهایی ایجاد می کند که در آن افکار گابریل گارسیا مارکز متجلی است.

مارکز در کتاب صد سال تنهایی این صحنه ها تنها یک چیز را می گوید ، او می خواهد به مخاطب این پیام را برساند که  : ” تمام جنگ هایی که در دنیا وجود دارد ، ریشه در حافطه ی انسان ها دارند.

یک باور غلط ، یک تفکر پوچ و یک خاطره ی مذموم انسان ها را به جنگ وا می دارد. هیچ انسانی در حین جنگ ، به جنگیدن فکر نمی کند.

به این فکر نمی کند که مقصد گلوله ای که شلیک می کند ، کجاست؟ ، بلکه به این امر می اندیشد که هر گلوله ، هر انسانی که کشته می شود ، هر پیروزی که بدست می آید  ، التیامی بر زخم های ذهنی ، خاطرات شخصی و کینه های قلبی اوست.”

. در رمان صد سال تنهایی نیز شما این امر را شاهد هستید که از بین رفتن حافظه ی سرهنگ ، نماد پایان جنگ می شود. وقتی سرهنگ پیمان صلح را امضا می کند ، غمی عجیب در سینه دارد.

او خسته است. او می داند که جنگ هیچ پایانی ندارد. او می داند که جنگیدن بسیار بیهوده است و او به صراحت بیان می کند :

” جنگ داخلی ، هیچگاه ریشه ای ندارد. ریشه ی آن تنها غروری است که طرفین جنگ ، نسبت به یکدیگر دارند و این غرور است که آنها را پای جنگ نگه می دارد. ” . 

این سرخوردگی ، نشان از یک ناامیدی است. مارکز به جرئت یکی از شاهکار ترین توصیف های شخصیتی را در باب سرهنگ به کار برده است. او ریشه ی تمام ناامیدی های جهان را پوچ گرایی می داند و ریشه ی همه ی پوچ گرایی های انسان را نیز  ناامیدی می داند.

انسان از نگاه مارکز ، اگر در میانه ی پوچی و ناامیدی قرار بگیرد ، دچار سکون می شود و این سکون است که ریشه ی ناامیدی و پوچی را نیز فراهم می آورد.

مارکز انسان را پدیده ای عجیب می داند ، درست مانند سرهنگ ، درست مانند سرنوشت او.

ریمیدیوس موسکوته

ریمیدیوس موسکوته عروس جوانی است که سن و سال کمی هم دارد و به این دلیل وارد زندگی سرهنگ آئورلیانو می شود که برای او کودکی بیاورد.حضور او در خانواده ی بوئندیا برای مدتی شادی را برای این خانواده فراهم می آورد ، اما هنگامی که او می میرد ، همه ی آرزوهای این خانواده و خصوصا شادی نوشکفته ی سرهنگ پژمرده می شود. مرگ او به دلیل سقط جنین اتفاق می افتد.

خوزه آرکادیو

او نخستین فرزند اورسلا و خوزه آرکادیو بوئندیا است. شخصیت خوزه آرکادیو ، الهام گرفته از همان روحیات پدرش در تندروی و افراطی گری های آنی است. او در ابتدا در رمان صد سال تنهایی ، به دنبال دختری کولی می رود و از دهکده فرار می کند ، اما پس از مدتی به دهکده بر می گردد و به کارهای خلاف اخلاق می پردازد.

او بعد از اینکه از سفر بر می گردد ، عاشق ربه کا می شود. این در حالی است که ربه کا ، یتیم زاده ای است که توسط خانواده ی بوئندیا به فرزند خواندگی پذیرفته است و این نخستین قانون شکنی او بر خلاف ارزش های اخلاقی موکاندو است.

تحلیل شخصیت :

خوزه آرکادیو ، نماد یک تقلید کورکورانه از سنت ها و ارزشهای خانوادگی است.

او دقیقا راه پدرش را ادامه میدهد و به همان میزان پر از شتاب زدگی و پر از بی محابا کاری است. البته تفاوت اصلی او و پدرش در نوع نگاه آن ها به جهان است. پدر او انسانی خیر خواه و بی گناه بود ، اما درایت عمل نداشت. ولیکن خوزه تماما انسانی بی بند و بار است و در جای جای داستان اشتباهات بسیاری به لحاظ اخلاقی مرتکب می شود که گاها خشم اورسلا را نیز در بر دارد. گابریل گارسیا مارکز تاثیر پذیری اجتماعی را در قالب این شخصیت بسیار خوب ارائه میدهد.

ربه کا

ربه کا در رمان صد سال تنهایی نقش دختری یتیم را دارد که با گروهی از تاجران به موکاندو می آید و نامه ای در دست دارد که بر طبق آن خود را از نسل اورسلا و خوزه آرکادیو می داند.

اورسلا و خوزه نیز او را به فرزند خواندگی می پذیرند و به او جایگاهی چون دیگر فرزندانشان می دهند . ربه کا عامل رواج بیماری فراموشی و بی خوابی در میان ساکنین می شود. این بیماری از طریق آب نبات هایی که توسط اورسلا درست می شده است به همه جای دهکده رسوخ می کند. او با خوزه آرکادیو نخستین فرزند اورسلا و خوزه ، ازدواج می کند. او پس از مرگ خوزه آرکادیو ، گوشه نشین می شود و تا به آخر عمرش در خرابه ای زندگی می کند و کسی از او نام و نشانی به خاطر نمی آورد.

نسل سوم

آئورلیانو خوزه

آئورلیانو خوزه ، فرزند سرهنگ آئورلیانو بوئندیا است. او یکی از کسانی بوده است که عاشق آمارانتا بود. آمارانتا عمه ی آئورلیانو خوزه محسوب می شود. به هین دلیل نیز به ارتش پدرش می پیوندد تا دوره های نظامی را بگذارند و صلاحیت این  عشق را بدست آورد. او پس از اینکه دوره های نظامی را به اتمام می رساند به سراغ آمارانتا می آید و عشقش را بیان می کند و آمارانتا نیز به دلیل ترسی که در وجودش نهادینه شده بوده است ، او را رد می کند. در نهایت نیز آئورلیانو خوزه توسط سربازان محافظه کار کشته می شود.

آرکادیو

آرکادیو ، پسر خوزه آرکادیو است. او بعنوان یکی از نوابغ دهکده ی موکاندو شناخته می شده است و مسئولیت مدرسه ی موکاندو را بر عهده داشته است. در دوره ای که موکاندو به دوران اوج خود می رسد ، سرهنگ آئورلیانو بوئندیا ، او را به عنوان دهیار موکاندو متسب می کند. او به محض رسیدن به قدرت ، تغییر موضع داده و تبدیل به یک دیکتاتور خونریز می شود. او پس از اینکه محافظه کاران ، شهر را به تصرف خود در آورند ، کشته می شود.او با سانتا سوفیا ازدواج می کند.

سانتا سوفیا

او شخصیتی آرام و ایستا را در داستان دارد. زنی ساکت و موقر است  ، که در بخش های کمی از داستان مشاهده می شود. او همسر آرکادیو بوده و از او سه فرزند دارد. او پس از مرگ آرکادیو در خانواده ی بوئندیا زندگی می کند و به پرورش فرزندانش مشغول می شود. او در پایان نیز ، در دوران پیری ، دچار یک خستگی روحی می شود و از دهکده می رود و دیگر نشانی هم از او یافت نمی شود.

نسل چهارم

رمیدیوس زیبا

رمیدیوس زیبا فرزند آکاردیو و سانتا سوفیا است. او زیباترین دختر جهان از نگاه اهالی موکاندو بود. او بسیار مظلوم بود و روحیه ای لطیف داشت. در پایان نیز او موکاندو را ترک می کند و از صحنه ی رمان بیرون می رود.

خوزه آکاردیو سگاندو

او فرزند آکاردیو و سانتا سوفیا است. او در کودکی ، اعدامی را مشاهده می کند که در روحیه ی او بسیار تاثیر می گذارد. او از جمله کسانی است که علاقه ی وافری به علوم غریبه نشان میدهد و تمام سعی و تلاشش را در رمز گشایی کتاب مقدس ملکیادس انجام می دهد.او یکی از بازماندگان قتل عام اعتصاب کنندگان است. او تمام سعی خود را بر این میدارد که قتل عام اعتصاب کنندگان موز را به مردم تفهیم کند ، اما وقتی با عدم پذیرش مردم مواجه می شود ، به سراغ کتاب ملکیادس می رود و تمام عمر خود را صرف آن می کند که از این واقعه در این کتاب رمزگشایی کند تا یاد و خاطره ی این قتل عام را محفوظ بدارد.

آئورلیانو سگاندو

دیگر فرزند سانتا سوفیا و آرکادیو است. او تمام مولفه های سرهنگ آئورلیانو بوئندیا را در خود دارد. او انسانی بسیار باهوش و زیرک است و بی نهایت سرکشی را در روند زندگی خود به نمایش می گذارد.او آدمی هوس باز بود و با دختری به نام پترا کوتس رابطه یا نامشروع داشت. او با فرناندا دل کارپیو ازدواج می کند ( اما رابطه ی خود را با پترا کوتس حفظ می کند ) و از فرناندا  سه فرزند به نام های مام ، خوزه آرکادیو ( دوم) و آمارانتا اورسلا به یادگار می ماند.

فرناندا دل کارپیو

دختری اشراف زاده و باسواد که همسر آئورلیانو سگاندو است. او در خانواده ای بسیار اشرافی متولد شده است و دانش بسیار بالایی دارد ، این برتری های اجتماعی و فردی از او شخصیتی مغرور ساخته است.علاوه بر تمامی این موارد ، او شخصیتی بسیار مذهبی است و اعتقادات بسیار سفت و سختی نیز دارد. از آنجایی که همسر او یعنی آئورلیانو سگاندو ، به دلیل هوس بازی بسیار ، علاقه ای به فرناندا نداشته ، با زنی دیگر به نام پترا کوتس رابطه ی غیر مشروعی را برقرار می کند و بر آن رابطه با وجود ازدواج با فرناندا نیز باقی می ماند.فرناندا تلاش های بسیاری را در جهت مذهبی کردن و تحت تاثیر قرار دادن خانواده ی بوئندیا می کند که همگی ناکام می مانند و هیچ تمایلی به دین گرایی در آنها ایجاد نمی شود.

نسل پنجم

خوزه آرکادیو ( دوم )

او فرزند ارشد آئورلیانو سگاندو است. او تمایلات مذهبی فراوان داشت و در تلاش بود که برای کسب مقام پاپ ، به تحصیلات علوم دینی بپردازد. او در نهایت به ایتالیا سفر می کند ، اما سفر ناموفقی را در پی دارد.وی پس از آنکه موفقیتی در کسب مقام های دینی در حوزه ی علوم دینی ایتالیا نشد ، مسیر زندگی اش تغییر می کند و با گروهی از نوجوانان و جوانان به هرزگی می پردازد که در این بین نیز آنها آکاردیو ( دوم) را می کشند و تمامی دارایی اش را به سرقت می برند.

آمارانتا اورسلا

آمارانتا اورسلا ، دختر فرناندا دل کارپیو و آئورلیانو سگاندو است. او به سفر اروپا می رود و با مردی بلژیکی به نام گاتسون ازدواج می کند.او رویایی را در سر می پروراند که با همسر بلژیکی خود موکاندو را رونق ببخشد و خانواده ی بوئندیا را احیا کند. اما برای این کار بسیار دیر است.هر دوی آنها به دام یک فساد می افتند. آمارانتا عاشق خواهرزاده ی خود  آئورلیانوی ( دوم) می شود و از او فرزندی به بار می آورد که نام او را آئورلیانوی ( سوم) می گذارند.این فرزند به این دلیل که حاصل یک ازدواج خانوادگی بوده است ، هنگامی که متولد می شود ، بر پشتش یک دم خوک قرار دارد.خود آمارانتا نیز به هنگام زایمان می میرد.

گاستون

گاستون شرایط اسفبار دهکده ی موکاندو را تاب نمی آورد و به بلژیک بر می گردد و در آنجا مشغول به کار می شود. وی پس از شنیدن خبر رابطه ی نامشروع میان همسرش و خواهرزاده ی شان ، هرگز به موکاندو برنمیگردد و آمارانتا را رها می کند.

مام

نام واقعی او رناتا رمیدیو است. او به ظاهر دختری موقر بود و در برابر مادرش بسیار مودب جلوه می کرد ، اما ذاتا او نیز مانند پدرش فردی عیاش و خوشگذران بود. همین عیاشی او باعث شد که او با شخصی به نام بابیلونیا ارتباط نامشروع برقرار کند و حاصل این ارتباط نامشروع آئورلیانای دوم است.

نسل ششم

آئورلیانو ( دوم)

او آخرین نسل از خانواده ی موکاندو را رقم می زند.او که فرزندی حرامزاده بوده است ، توسط مادر زرگش فرناندا دل کارپیو نگه داری می شود.او بیشتر عمر خود را در تنهایی گذراند و پس از مدتی نیز تبدیل به یک روحانی شد. او توانست به راز ملکیادس پی ببرد و این کتاب را بخواند. او در نهایت وارد یک رابطه ی نامشروع با خاله اش گردید و از این رابطه یک بچه ی حرامزاده بدنیا آمد که آئورلیانو ( سوم) نام گرفت. این بچه بنا بر آنچه که در کتاب مقدس ملکیادس پیش بینی شده بود ، در همان بدو تولد می میرد. او پس از مشاهده ی بچه ی نامشروعش که توسط مورچگان خورده می شود ، تصمیم به ترجمه ی کتاب ملکیادس می گیرد و با خواندن آن و ترجمه ی آن برای مردم ، سرنوشت ، موکاندو نیز پایان می یابد.

دیگر شخصیت ها

ملکیادس

ملکیادس در رمان صد سال تنهایی یکی از شخصیت های تاثیر گذار محسوب می شود. او یک کولی است و برای موکاندو کالاهای نو می آورد و آنها را با تکنولوژی های جدید آشنا می کند. او نخستین کسی است که در موکاند جان می گیرد و سبب ارتباط موکاندو را با دنیای بیرون فراهم می کند. او در طول داستان چندین بار می میرد و دوباره زنده می شود و به موکاندو می آید. اما دلیل اصلی تاثیرگذاری ملکیادس ، نوشتن کتاب مقدس پیشگویی اوست. او پس از اینکه موکاندو به مریضی بی خوابی و فراموشی دچار می شود ، به موکاندو باز می گردد و آن ها را توسط دارویی شفا می دهد.این کار باعث می شود که او به عنوان یک شخص مهربان و فداکار مورد ستایش اهالی موکاندو قرار گیرد و به اصرار اورسلا ، در موکاندو ماندگار شود. او در تمام دورانی که در موکاندو زندگی می کند ، قصد به نوشتن یک کتاب خاص می کند که زبانی خاص نیز دارد و رمز های این کتاب همان تاریخ موکاندو است که پس از صد سال آشکار می شود. در هر بخش از داستان ، گاها بخش هایی از رموز این کتاب آشکار می شود ، اما در نهایت ، آئورلیانوی دوم این کتاب را کاملا ترجمه می کند و متوجه آن می شود که او آخرین فردی است که از موکاندو باقی مانده است و آن زمان می فهمد که پیش گویی های ملکیادس همگی صحیح بوده اند و او در کتاب مقدس تماما به ماجرای موکاندو تاریخ آن پرداخته است.

پیلار ترنرا

او یک فاحشه در موکاندو بود او همچنین یکی از پیش گویان موکاندو محسوب می شد. او  با گرفتن فال ورق آینده ی افراد را پیش بینی می کرد و از این رو با پیش گویی هایش کمک بسیاری نیز به خانواده ی بوئندیا کرده است. در میان شخصیت های داستان ، مادر آرکادیو است و همچنین مادر آئورلیانو خوزه نیز می باشد.

پترا کوتس

پترا کوتس ، معشوقه ی غیرمشروع آئورلیانو سگاندو است. پترا کوتوس و سگاندو با یکدیگر رابطه ی بسیار عاشقانه ای داشتند. علی رغم این که کار آئورلیانو سگاندو ، یک هوس بازی محسوب می شد ، اما در طول رمان شما یکی از پاک ترین عشق ها و احساسات را در این دو می توانید مشاهده کنید.

بابیلونیا

معشوقه ی مام بود که با او رابطه غیر مشروعی برقرار کرد و حاصل این رابطه ی غیر مشروع فرزندی به نام آئورلینای ( دوم ) بود.

پیترو کرسپی

مردی جوان ، خوش تیپ و موسیقی دان که از اهالی ایتالیا است . در داستان دو دختر ، یعنی ربه کا و آمارانتا او را بسیار دوست دارند.ربه کا به ازدواج خوزه آرکادیو در می آید. اما در آن سوی قضیه نیز وقتی پیترو به آمارانتا پیشنهاد ازدواج میدهد ، آمارانتا او را رد می کند و پیترو خودکشی می کند.

سرهنگ مارکز

یکی از سردمداران جنگ های داخلی و از همراهان سرهنگ بوئندیا است. او نخستین کسی است که از جنگ خسته می گردد. او در خلال داستان عاشق آمارانتا می شود. اما آمارانتا او را رد می کند.

دون آپولینار موسکوته

پدر ریمیدیوس موسکوته است که از محافظه کاران در موکاندو می باشد.

نقد و تحلیل رمان صد سال تنهایی

رمان صد سال تنهایی اثر گابریل گارسیا مارکز به جد یکی از پر محتوا ترین رمان هایی است که در دنیای نویسندگی به رشته ی تحریر در آمده است. این رمان از دیدگاه منتقدین ، این قابلیت را دارد که از جهات گوناگون مورد بررسی قرار گیرد. در این رمان می توان ساختار و روابط اجتماعی تصویر شده ، رابطه ی میان مدرنیته و سنت ، روابط میان اعتقادات مذهبی و باورهای اجتماعی و بسیاری دیگر از موضوعات تصویر شده توسط مارکز را مورد بررسی قرار داد.مارکز یکی از هوشمند ترین نویسنده های معاصر است. این ادعا را نه تنها در نوشته هایش بلکه در سازمان دهی افکارش نیز به نمایش گذاشته است. اگر دقت کرده باشید ، رمان صد سال تنهایی شخصیت های بسیاری دارد و به گذر زندگی شش نسل از انسان های دهکده ای دور افتاده می پردازد. این حجم از شخصیت ها و این حجم از نگرش والا و متعالی نسبت به زندگی انسان ها ، آن هم در یک کتاب واقعا یک شاهکار ذهنی را می طلبد که در مارکز وجود داشته است. شیوه ی روایت مارکز از شخصیت ها شیوه ی جالبی است. اگر بخواهیم سیر خطی محتوای رمان صد سال تنهایی را بررسیی کنیم ، باید این گونه بگوییم که مارکز در عین حال که یک محتوای کلی را در سر داشته است ، موارد جزئی و نگرش های شخصی خود را نیز در قالب تک تک شخصیت ها بیان کرده است. نگاه مارکز به مقوله ی اجتماع ، جنگ های داخلی ، مذهب و بسیاری از این دست موارد نگاهی است که در شیوه ی نگارش این رمان ، آن هم به سبک رئالیسم جادویی لحاظ شده است.

اگر بخواهیم دغدغه های ذهنی گابریل گارسیا مارکز را در باب نگارش رمان صد سال تنهایی بیان کنیم ، می توانیم چنین بگوییم که مهم ترین دغدغه ی او بشریت و تغییر تفکر بشری و اسیری بشر در دام جهل و خرافات است. گابریل گارسیا مارکز ، برای بشر موجودیتی قائل است که شاید هیچکدام از نویسندگان تا به کنون چنین جایگاهی برای انسان قائل نشده اند. از نگاه مارکز ، بشر چیزی جز باورهایی که به او تحمیل می شود ، نیست. این باورها محصول اجتماع است. هنگامی که انسان ها در اجتماع قرار می گیرند ، بطور ناخودآگاه با هجمه ای از داده ها روبرو می شوند که جریان فکری آن ها را می سازد. اما این نکته را نیز نباید از خاطر ببریم که داده های اجتماعی در ذهن هر انسانی صورت های مختلفی می گیرد و این امر نیز حداقل در بیان شخصیت های متفاوت در این داستان به خوبی مشاهده می شود.مقوله ی دیگری که گابریل گارسیا مارکز به آن بسیار می پردازد ، مقوله ی کتاب مقدس است. کتاب مقدس یا باورهای دینی یکی از دغدغه های ذهنی گابریل گارسیا مارکز در طول نگارش این کتاب بوده است. از نگاه مارکز ، دین مقوله ای بشری است و وجود و یا عدم وجود آن به هیچ وجه نمی تواند موضوع بحث خوبی باشد. اما ماهیت وجودی آن در دنیا می تواند موضوع بحثی باشد که بسیار روی آن تحقیق و تفحص کرد. از نگاه مارکز ، دین و یا هر مقوله ای که به آن مرتبط است ، باید در شکل صحیح خود به جوامع انتقال یابد و هیچ گاه نباید دین ابزاری برای تحمیق مردم باشد. این مقوله به وضوح در پیش گویی ها و وجود کتاب مقدس در این کتاب ذکر شده است. گابریل گارسیا مارکز به این اصل معتقد است که دین امروزه در غرب ، یکی از ابزارهای تحمیق مردم است که این اصالت دین و باورهای دینی را به خرافات در هم می آمیزد و این موجبات فساد اجتماعی را فراهم می کند.

جنگ و کشمکش های درونی دیگر عاملی است که مارکز از آن یاد می کند. مارکز خود یکی از بزرگترین نظریه پردازهای سیاسی بوده است و در جریان انقلاب هایی که در آمریکای جنوبی رخ داده است ، همیشه یکی از چهره های تاثیر گذار در ابقای تفکر انقلابی بوده است. با این اوصاف که مارکز خود یک انقلابی است ، اما جنگ را مفهومی نکوهیده و زشت تصویر می کند. از نگاه مارکز جنگ هیچ حاصلی جز تداوم جهل و گسترش پوچی در دنیا ندارد.او برای جنگ ، خصوصا مقوله ی جنگ های داخلی که در این کتاب نیز به آن اشاره شد ، انگیزه ای جز غرور شخصی نمی بیند. او معتقد است که انسان هایی که در یک جنگ داخلی قرار می گیرند تنها برای ارضای امیال و عقده های شخصی دست به تفنگ می برند و صرفا به جهت بقای شیشه ی غرورشان ، دست از جنگ نمی کشند.

زمان و تاثیر گذاری متداوم آن بر زندگی انسان ها ، دیگر مسئله ای است که مارکز به آن بسیار می پردازد. اگر روند کلی داستان را مورد مطالعه قرار دهیم ، در می یابیم که چه میزان هوشمندانه مارکز شش نسل از زندگی انسان های یک دهکده ی کوچک را در قالبی مینیمال برای مخاطبان مثال زده است که خود تمثیلی از یک جامعه ی بزرگ است. این امر ، خود نشان از این دارد که مارکز یک جامعه شناس بزرگ نیز بوده است. از نگاه مارکز ، گذشته ، حال و آینده ، مفاهیمی جدای از هم نیستند. آنچه که در گذشته اتفاق افتاده است ، بطور مستقیم بر روی حال ما تاثیر می گذارد و آنچه که ما در حال انجام میدهیم ، بطور مستقیم بر روی آینده تاثیر می گذارد. این امر در رمان به شیوه های گوناگون مورد بررسی قرار گرفته است که ساده ترین آن نام هایی است که بسیار شبیه به یکدیگر هستند و در طول رمان نیز بارها و بارها می بینیم که اتفاقاتی می افتد که بسیار مشابه به تصمیم های پیشنیان است و حاصل همان انتخاب های غلط است. مارکز معتقد است که زمان تحول می یابد ، اما بستر حادثه در زمان ، بسیار متداوم است. یعنی گذشت زمان هیچگاه نمی تواند بستر تصمیم گیری ها ، انتخاب ها و سایر عوامل زندگی اشخاص را مورد تغیییر قرار دهد ، مگر آنکه روند مستمر اشتباهات ، در بازه ای از زمان قطع شود و رویه ی جدیدی در پیش گرفته شود.اشتباهات از نظر مارکز دقیقا در جایی اتفاق می افتد که مردمان یک جامعه چه به صورت جمعی و چه بصورت فردی گذشته ی خویش را نبیند  ، به حال خود آگاه نباشند و درکی نیز از آینده نداشته باشند.این اتفاقی است که حتی کولی ها و پیشگوها نیز از دیدن شرایط موکاندو متوجه شده اند و به آن ها گوشزد کرده اند و در کتاب مقدس نیز اثر قطعی آن را شاهد هستیم. نگاه مارکز به مفهوم شخص در اجتماع یک نگاه تداومی در مفهوم زمان است.اگر زمان ، به عنوان یک عامل مستقل برای اشخاص یک جامعه درک نشود ، آنگاه ما افول شخصیتی ، اجتماعی و در نهایت گسست جمعی را خواهیم داشت.

نمادهای رمان صد سال تنهایی

رمان صد سل تنهایی سرشار از نمادهای پر محتوا است. هر کدام از این نمادها سالیان سال است که در دانشگاه ها و مراکز تحقیقاتی مورد بررسی است و هر کدام از این نمادها سرمشق بسیاری از ادیبان ، جامعه شناسان و سیاستمداران قرن حاضر گردیده اند.در این بخش ما نمادهای رمان صد سال تنهایی را بطور جامع و مفصل برایتان شرح میدهیم. ما در این بخش نمادها را به دو بخش محتوایی و موضوعی تقسیم کرده ایم که خوانش آن برای شما سهل و آسان باشد.

خاطرات و فراموشی ها

یکی از آشکار ترین نمادهایی که مارکز در رمان صد سال تنهایی برای مخاطبین خودش عیان می کند ، مقوله ی خاطرات است. اگر به شخصیت های داستان نگاه کنیم و داستان را با دقت دنباله کنیم ، در می یابیم که هر کدام از اشخاص این رمان ، حجم بسیاری از خاطرات پیشینیان خود را به دوش می کشند و این در حالی است که این حجم از خاطرات تنها شکل مصرفی دارند و هیچگاه مایه ی عبرت آموزی هیچکدام از اشخاص این داستان نمی باشد.اگر بخواهیم به لحاظ کمی این مقوله را بررسی کنیم در می یابیم که نیمی از شخصیت های این رمان ، پر از خاطراتی از گذشته اند و نیمی دیگر مبتلا به فراموشی می باشند و تمامی آنچه که در ذهن داشته اند را از یاد برده اند. این تحلیل شمایی را به ما میدهد که ما می توانیم آن را در قالب های متنوع بررسی کنیم.بعنوان مثال ، ربه کا پس از قتل شوهرش خود را در خانه زندانی می کند و تا پایان عمر خویش به خاطرات شوهر و رفیقانش می پردازد.این در حالی است که او همچنان زنده است و همچنان مردمانی با او زندگی می کنند ، اما او بدون توجه به این امر که هنوز حق حیات دارد ، خاطرات را دستمایه ی تنهایی عمیق خود می کند.این یک بعد آفت زا از مفهوم خاطرات است که مارکز به آن اشاره دارد. خاطراتی که انسان ها را به جای پیشرفت و به جای زندگی ، محکوم به تنهایی می کنند. یا در مقابل نیز سرهنگ بوئندیا ، هیچ خاطره ای از روزگار خودش به یاد ندارد و در یک تکرار بی وقفه روزهای زندگیش را سپری می کند و بطور کلی با جهان پیرامون خویش قطع رابطه کرده است و به ساخت ماهی های طلایی خود می پردازد. اگر به دقت به این دو مفهوم نگاه کنیم در می یابیم که افراط و تفریط در باب مفهوم زمان و به یاد آوردن خاطرات ، یعنی هم فراموشی ها و هم مرور بسیار خاطرات ، بیماری ای بوده است که خانواده ی بوئندیا به آن دچار بوده اند. اما سخن اصلی مارکز چیست ؟ مارکز این چنین می گوید  ،  تا زمانی که بشر میان آنچه که در گذشته اتفاق افتاده است و آنچه که در حال صورت می گیرد ، تعادلی برقرار نکند ، محکوم به شکست است. هنگامی که یک انسان در دام گذشته گیر میکند ، فرصت زندگی و تغییر را از خود می گیرد و مادامی که یک انسان بدون هیچ پیشینه ای از آنچه که حتی در دیروز او رخ داده است ، زندگی می کند ، در خود غرق شده و تنها به تکرار روزمرگی های خودش می پردازد. زمان ، خاطرات و هر آنچه که برای انسان رخ داده است ، به مثابه یک غذا می ماند. هنگامی که انسان به دام مصرف بیش از حد و پرخوری بیافتد ، طبیعی است که دچار مشکل می شود و در روی دیگر قضیه اگر انسانی غذا نخورد دچار سو تغذیه می شود و می میرد. پس تعادل در ارتباط میان زمان گذشته و حال حاضر عامل تعیین کننده ای است که می تواند مفهوم زندگی را برای انسان به ارمغان بیاورد.

کولی ها

کولی ها در رمان صد سال تنهایی حکم رابط را دارند.در واقع کولی ها هر از چند گاهی ، اهالی موکاندو را با شمایی جدید از تکنولوژی و دنیای مدرن آشنا می کنند.این روابط در رمان صد سال تنهایی از چند جهت مورد بررسی است. نخست اینکه انسان چه به صورت شخصی و چه بصورت اجتماعی برای پیشرفت و برای دریافت علم روز دنیا نیاز به ارتباط دارد. منزوی بودن و گوشه گیری تنها دست آوردی که برای انسان دارد این است که او را دچار یک انزوای ذهنی می کند و مبانی تحمیق او را فراهم می کند. اگر صحنه ی ورود کولی ها و آوردن آهن ربا را در رمان بخاطر بیاورید ، در خواهید یافت که خوزه از روی نادانی و از روی یک انزوای فکری به این فکر افتاد که با آهن ربا می توان طلا برداشت کرد. از سوی دیگر حرفی که گابریل گارسیا مارکز در این رمان به آن می پردازد این است که هنگامی که ما منزوی باشیم و ارتباطمان با دنیای پیرامون خود را حفظ نکنیم ، دچار یک شیفتگی می شویم. شیفتگی به این معنی که ما با هر بار برخورد با یک محصول جدید ، با یک تفکر جدید و یا با یک رویه ی جدید ، شیفته ی آن می شویم و تمرکزمان را از بعد عقلانی بر بعد احساسی می گذاریم و بدون اینکه زوایای یک اندیشه و یا حتی یک محصول را در نظر بگیریم از آن استفاده می کنیم. مارکز این عامل را مقدمه ی مصرف گرایی یک جامعه و یا یک شخص می داند.

ماهی های طلایی کوچک

ماهی های طلایی ، نماد تغییر است. اگر دقت کرده باشید ، ماهی ها در ابتدای رمان نماد هنرمند بودن سرهنگ محسوب می شد ، اما کم کم این نماد هنر به یک نشان تبدیل شد. بعنوان مثال او هفده ماهی به هفده فرزندش می دهد و این ماهی ها نشان تاثیرگذاری او در جهان است. او هفده انسان را وارد جهان کرده است و از هر هفده نفر آنان انتظار این را دارد که نقشی در جهان پیرامون خود بگذارند. پس از مدتی از این ماهی ها بعنوان یک نماد محرمیت استفاده می کردند. هنگامی که آنان در جنگ بودند ، هر کدام از سربازان آزادی خواه که پیامی را برای دیگر سربازان و یا فرماندهان می برد ، از این نماد به عنوان نشان محرمیت و صدق کلام خودش استفاده می کرد و در پایان عمر شما شاهد بودید که به طرز استعاره گونه ای سرهنگ هر بار این ماهی را ساخته و آن ها را خراب می کرد و از نو می ساخت.این نشان از  روند زندگی سرهنگ و روند زندگی آدمها در ساخت نمادها و تفکرات اشتباهی است که آنها در طول زندگی با خود حمل کرده اند. همچنین باید به این نکته توجه کرد که طلا ، نشان از قدرت و آزادی خواهی در ادبیات آمریکای جنوبی و اسپانیا و باورهای سیاسی امپریالیسم دارد و رنگ زرد نشان از دلهره و ترس.

 

راه آهن

راه آهن در رمان صد سال تنهایی نشان پیشرفت و رشد است. اما این پیشرفت و رشد از نگاه مارکز بسیار دیدنی تر است. هنگامی که راه آهن به موکاندو می آید ، راه های ارتباطی موکاندو با سایر شهرها و روستاها گسترش پیدا می کند و موکاندو این فرصت را در اختیار می گیرد که با دنیای پیرامون خود ارتباط برقرار کند. اما موکاندو با آمدن راه آهن وارد یک جنگ داخلی می شود.کارگران اعتصاب می کنند. حدود بیش از سه هزار نفر قتل عام می شوند.مزارع موز و کاشت موز رشد پیدا می کنند اما ویرانی و آشوب در موکاندو نمایان می شود. در واقع قبل از اینکه راه آهن به موکاندو بیاید ، همه ی مردم موکاندو قدرتمند بودند و هر روز در حال پیشرفت بودند ، اما به محض اینکه ریل راه آهن به موکاندو می آید ، اختلافات آغاز می شود و انها افول می کنند و پس از مدتی حتی یک قطار هم دیگر در ایستگاه موکاندو توقف نمی کند. از نگاه مارکز هنگامی که یک جامعه درک صحیحی از ارتباطات گسترده نداشته باشد و ذهنی آماده برای پذیرفتن اتفاقات جدید نداشته باشد ، تکنولوژی و یا هر چیزی که به ذات ، موجب پیشرفت است ، برای آن مردم و برای آن دسته از تفکر یک سم مهلک محسوب می شود.

دایره المعارف انگلیسی

دایره المعارف انگلیسی که مام آن را از یکی از دوستانش دریافت می کند ، نشان از تسلط آمریکا و نظام سرمایه داری او بر روی مزارع دهکده های آمریکای جنوبی دارد.مارکز با این نماد قصد دارد که چنین بگوید که هنگامی که تسلط دولت های بیگانه بر روی منابع یک دولت و یا حتی یک دهکده ی کوچک به نام موکاندو ، زیاد شود  ، به ناچار زبان و فرهنگ نیز در گرو آن تغییر می کند. مام و بعدها افرادی که در رمان صد سال تنهایی حضور داشتند همگی ترجیح بر مطالعه و یادگیری زبان انگلیسی داشتند ، چیزی که به کمک آن می توانستند با جهان خود و جهانی که آنان را ارتزاق می کند ، ارتباط برقرار کنند.

افتخارات رمان صد سال تنهایی

رمان صد سال تنهایی در سال ۱۹۸۲ موفق به کسب جایزه ی ادبی نوبل ، بزرگترین و ارزشمندترین جایزه ی دنیای ادبیات گردید.

خاطره ای از نگارش رمان صد سال تنهایی

همسر گابریل گارسیا مارکز خاطره ای جالب از زمان نگارش رمان صد سال تنهایی نقل می کند : ” مارکز همیشه عادت داشت که مرا در جریان داستان های خود بگذارد. هر ایده ای که به ذهنش می رسید ، برای من تعریف می کرد و آنگاه نوشتنش را شروع می کرد. من درست در خاطر دارم که او هنگام نوشتن رمان صد سال تنهایی ، در اتاقکی که در طبقه ی دوم خانه ی ما واقع شده بود ، صبح تا شب مشغول نوشتن بود و گاها از بس که او غرق در نوشتن بود ، گمان می کردم که خوابیده است و یا اینکه در خانه حضور ندارد.اما روزی من در آشپزخانه مشغول انجام کارهای روزمره ام بوده ام که ناگهان گابریل با حالی بسیار آشفته به نزد من آمد. روی زمین نشست و از ته دل گریه می کرد. هر چه از او می پرسیدم ، که چه شده است؟ جوابی به من نمی داد و تنها گریه می کرد و می گفت که : “سرهنگ را کشتند. ” . من هر چه فکر می کردم ، نمی فهمیدم او چه میگوید. ابتدا فکر کردم که یکی از دوستانش را که در جریان فعالیت های سیاسی بوده است ، کشته اند. آخر ، گابریل خیلی اهل سیاست بود و از این خبر ها زیاد می شنیدیم. اما دقایقی بعد که کمی آرام شد ، نشست و برایم تعریف کرد که : ” سرهنگ را کشتند و …. . ” و من تازه فهمیدم که منظورش سرهنگ بوئندیا در رمان صد سال تنهایی است. من واقعا شگفت زده شدم. او خودش این ایده را برای من تعریف کرده بود. من حتی می دانستم که سرهنگ قرار است بمیرد. اما هنوز هم برایم عجیب است که او چطور با نوشته ی خودش این چنین ارتباط روحی برقرارکرده بود؟ ” .

 صد سال تنهایی در ایران

همانطور که می دانید ، در ایران قانون کپی رایت اجرا نمی شود و طبیعی است که ( متاسفانه ) نشرهای بسیاری ترجمه های متعددی از یک کتاب را ارائه کنند. در ایران ، رمان صد سال تنهایی توسط چندین انتشارات چاپ و عرضه گردیده است. اما جالب است بدانید که مترجم رسمی کارهای گابریل گارسیا مارکز در ایران ، استاد مرحوم بهمن فرزانه بوده اند. او به طور مستقیم ، از سوی خود گابریل گارسیا مارکز به این مهم دست یافته بود. او تمام کتاب های گابریل گارسیا مارکز را که نشری جهانی داشته اند را با نظارت و با اجازه ی خود شخص گابریل گارسیا مارکز ترجمه کرده است.امید است که اگر این کتاب را مطالعه می کنید ، نسخه ی ترجمه ی بهمن فرزانه را مطالعه بفرمایید ، چرا که این ترجمه مورد تایید مارکز بوده است و از سویی دیگر نیز به لحاظ ادبی ترجمه ی ای بسیار روان است. همچنین شما با این کار می توانید از حقوق مترجم و مولف در این باب حمایت کنید.

بخش هایی از صد سال تنهایی

  • آئورلیانو یازده صفحه ی دیگر را هم رد کرد تا وقتش را با وقایعی که با آنها آشنا بود تلف نکند و به پی بردن رمزگشایی لحظه ای که در آن به سر می برد مشغول شد و همچنان به آن رمزگشایی ادامه داد تا اینکه خودش را در هنگام رمزگشایی آخرین صفحه ی آن نوشته دید؛ انگار که خودش را در آیینه ای ناطق ببیند. در این موقع همچنان ادامه داد تا از پیش بینی و یقین تاریخ و نوع مرگش آگاه شود؛ اما دیگر نیازی نبود که به خط آخرش برسد؛ زیرا فهمید که دیگر هرگز از آن اتاق بیرون نخواهد رفت؛ چون پیش بینی شده بود که شهر ماکوندو درست در همان لحظه ای که آئورلیانو بابیلونیا رمزگشایی نوشته ها را به به پایان می رساند، با آن توفان نوح از روی کره ی زمین و از یاد نسل آدم محو میشود و هرچه در آن نوشته آمده، دیگر از ابتدا تا همیشه تکرار نخواهد شد؛ چون نسل های محکوم به صد سال تنهایی بر روی زمین فرصت زندگی دوباره ای را نخواهند داشت
  • اورسولو نگران نشد. گفت: ما از اینجا نمی رویم. همینجا می مانیم، چون در اینجا صاحب فرزند شده ایم. خوزه آرکادیو بوئندیا گفت: اما هنوز مرده ای در اینجا نداریم. وقتی کسی مرده ای زیرخاک ندارد به آن خاک تعلق ندارد. ورسلا با نوعی ثبات و متانت توام با نرمش پاسخ داد:اگر مشکل این است من حاضر هستم بمیرم تا بقیه شما در این جا بمانید

استاد تیموری

نویسنده   : محمدرضا تیموری

عشق و علاقه به رشد و موفقیت و رسیدن به سطح والای لیاقت ها را مهمترین اصل در رسیدن به خواسته ها می دانم

آخرین نظر و2 نظر (های) دیگر باید تأیید شود.
3 پاسخ
  1. profile avatar
    رسول آریایی گفته:

    از نقد زیبا و راهگشای شما که منجر به درک تازه ای از رمان برای اینجانب شد کمال تشکر را دارم

    پاسخ
  2. profile avatar
    م. شیخ گفته:

    با احترام، نقد و تفسیر این کتاب بسیار قابل توجه و تحسین است و کمک بسیاری در درک این اثر ارزشمند کرده است. از تاثیر شما در فرهنگ سازی مردم ایران سپاسگزارم.

    پاسخ
    • profile avatar
      محمدرضا تیموری گفته:

      درود بر شما بانو
      از ارسال پیامتان خرسند شدیم.آنچه انجام شد را وظیفه خود دانسته. امیدواریم بهره لازم را برده باشید
      سپاس از ارسال پیام و انرژی مثب شما

      پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *