داستان حرف مردم
  • در داستان حرف مردم می خوانیم که : روزی روزگاری ، پیرمرد کشاورزی به قصد خرید از شهر ،

    راهی سفر شد و در این سفر نیز پسر بچه ی کوچکش و

    خر پیرش را نیز همراه خود کرد تا کمک دست او باشند .

    این داستان بخشی از داستان حرف مردم قصه کودکانه است

    آنان ابتدا پیاده می رفتند و افسار خر را نیز در دست داشتند تا که در میانه ی راه رهگذری به آن ها گفت  :

    ” شما دیوانه اید؟ برای چه خر خریده اید؟ خر برای این است که حداقل یکی از شما سوار بر آن شوید و

    راحت به سفرتان ادامه دهید . پیرمرد از شنیدن این حرف در فکر فرو رفت و پسرش را روی

    خر سوار کرد و خودش پیاده به راهش ادامه داد .

    کمی جلوتر ، مردی رو به پسرک کرد و گفت : ” چه جوان بی رحمی ، آیا باید پدر پیرت پیاده راه برود و

    تو روی خر بشینی ؟ این ستم نیست؟ ” .

    پسرک جوان خجالت کشید و به پدرش گفت که :

    ” شما روی خر بنشینید و من ادامه ی مسیر را پیاده می روم ” .

    کمی جلوتر ، چند زن آنها را دیدند و زن ها به پیرمرد گفتند :

    ” پیرمرد تو چقدر بی فکر هستی ، آخر این پسر بچه ی جوان ، جانی ندارد که در

    این گرما پیاده راه برود . تو بزرگ تری و باید هوای جوان ترها را داشته باشی . “.

    پیرمرد که دید چاره ای ندارد ، پسرش را نیز سوار بر خر خود کرد و به راه افتاد .

    کمی جلوتر عده ای از مردم ، آنها را دیدند و گفتند :

    ” مگر شما دین و ایمان ندارید . این خر بدبخت مگر چقدر جان دارد که شما دو نفری روی آن نشسته اید. ” .

    پیرمرد دیگر نمی دانست چکار کند . از خر پیاده شد و کمی فکر کرد و در نهایت با خودش گفت :

    ” اگر من روی خر بنشینم ، می شوم بی رحم . اگر پسرم بنشیند می شود ستم کار .

    اگر جفتمان بنشینیم باز هم به خر ظلم کرده ایم ، پس بهترین کار این وسط چیست ؟ ” .

    او با خودش تصمیم گرفت که خر را بر روی دوش خودش و پسرش بگذارد و

    آن ها خر را حمل کنند . این کار را کردند و هر جا هم که می رفتند ، مردم به آن ها می خندیدند .

    پیرمرد که خنده ی مردم را می دید و از دست سرزنش های آنان راحت شده بود فکر کرد که مردم از

    این عمل او راضی اند و خندده هایشان نشانه ی تشویق است .

    آنها بازار را هم رد کردند و قصد برگشت داشتند که به پلی رسیدند .

    آن ها خر را روی دوششان محکم گرفته و می خواستند از پل رد شوند که خر نگاهش به ارتفاع پل افتاد و

    شروع کرد به لگد زدن . آنقدر لگد رد که دیگر نه پیرمرد و نه پسر نمی توانستند او را کنترل کنند و

    آخر سر هم خر از بالای پل خودش را انداخت پایین و مرد .

    مرد دانایی که در آن حوالی ایستاده بود گفت :

    ” اگر بخواهی همه را راضی نگه داری ، تنها کسی که ناراضی می ماند خودت هستی. ” .

    دوستان من ، هیچگاه برای رضایت دیگران کاری را انجام ندهید .

    تا با تمام قلب خود به کاری که انجام می دهید میل نداشته باشید ، آن کار برای شما سودی نخواهد داشت .

    مطالعه بیشتر در اینجا

    امتیاز بدی، من انرژی می گیرم.شاد باشید و پرانرژی دوست عزیز

    میانگین امتیازات ۵ از ۵
    از مجموع ۱ رای
    0 پاسخ

    دیدگاهتان را بنویسید

    می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
    خیالتان راحت باشد :)

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *