رمان جنگ و صلح به همراه تحلیل اختصاصی

رمان جنگ و صلح اثر شگفت انگیز لئو تولستوی به همراه تحلیل اختصاصی

در این مقاله قصد داریم رمان جنگ و صلح را که یکی از شگفت انگیزترین و جزو صد رمان برتر جهان هست را به همراه تحلیل اختصاصی در اختیار شما قرار بدیم پس با ما همراه باشید

نام کتاب :رمان جنگ و صلح (War and Peace)

نويسنده کتاب : لئو تولستوی

ژانر کتاب :تاریخی ، افسانه ای

قالب ادبي :رمان

زبان : روسی

 تاريخ خلق اثر : 1863 تا 1869 _ در نزدیکی مسکو

 تاريخ چاپ :  1865 تا 1869 بصورت سریالی چاپ گردیده است.

ناشر: ام. ان . کاتکوف

راوي :  بی نام ، سوم شخص

 زاويه ي ديد داستان : اگر رمان جنگ و صلح را خوانده باشید ، به نیکی می دانید که گستردگی رمان باعث می شود که هیچ کدام از شخصیت ها به کل نتواند در تمامی موقعیت های زمانی و مکانی رمان حضور داشته باشد. از این رو تولستوی برای بیان داستان ، به تبع راوی خود که یک راوی سوم شخص است ، از زاویه ی دید سوم شخص استفاده کرد. آنچه که پیداست ، ذکر این نکته است که هیچ کس راوی را نمی شناسند و حتی هیچ منتقد ادبی به این نکته اشاره نکرده است که راوی ممکن است خود نویسنده باشد ، اما روشن است که راوی بر تمامی افکار و رفتار تک تک شخصیت ها آگاهی کامل دارد و به فلسفه ی وجودی رمان نیز آگاه است.

روايت زماني اثر : گذشته

مکان رويداد داستان : رمان در مکان های مختلفی روایت می شود. از سن پترزبورگ روسیه ، مسکو ، اتریش ، فرانسه و پروسس و دیگر مکان های فرعی را شامل می شود. در یک دید کلی داستان از مسکو تا اروپای شرقی را در بر می گیرد.

 زمان رخداد داستان : 1805-1820

شخصيت اصلي : پیر بزوخوف ، آندره بالکونسکی ، ناتاشا رستف ، ژنرال کوتوزوف ، نیکلاس رستف و ماری بولکونسکایا

نمادها وموتيف هاي داستاني :  مرگ ، عشق پایان ناپذیر ، شکست اقتصادی و جنگ و صلح

خلاصه ای از رمان جنگ و صلح ( War and Peace Summary )

رمان جنگ و صلح یکی از برترین رمان ها و نام آشناترین رمان های تاریخ رمان نویسی و نویسندگی در دنیاست.در ادامه قصد داریم که خلاصه رمان جنگ و صلح را برایتان بگوییم .اما به این امر توجه داشته باشید که ” خلاصه ی داستان ” ، هیچ گاه تمام زیبایی های ادبی ، شاکله ی داستان و محتوا و هدف اصلی داستان را بهمراه نخواهد داشت. از سوی دیگر ، به این علت که قرار است بسیاری از مخاطبین ما ، به مطالعه ی این کتاب بپردازند ، در خلاصه ی داستان نکات مجهولی بنا کرده ایم که حس کنجکاوی شما را تحریک کرده تا بتوانید با شور و شوق بیشتری به مطالعه ی این کتاب بپردازید و لذت وافی را از این کتاب ببرید. پس با ما همراه باشید که یک خلاصه ای از این داستان را بخوانیم و بعد که مشتاق این خلاصه داستان شدید ، به کتابفروشی ها سری بزنید و یک نسخه از داستان ارزشمند جنگ و صلح را تهیه کنید و بخوانید.

جنگ و صلح یکی از بزرگترین و در عین حال نوستالژی ترین رمان هایی است که در لیست صد رمان برتر حضور دارد. به جرئت می توان گفت که این رمان تاریخ ادبیات روسیه را به بعد و قبل از خود تقسیم کرده است. این اثر بزرگترین اثر تولستوی و ارزشمند ترین اثر تاریخی افسانه ای ادبیات روسیه محسوب می شود. این کتاب ، علاوه بر ارزش بالایی که در دنیای رمان نویسی دارد ، یکی از بزرگترین مراجع آموزش نویسندگی خصوصا در باب استفاده از پیرنگ های چند گانه است. علاوه بر آن باید به این مسئله اشاره کنیم که این کتاب یک دایره المعارف جامع نویسندگی به لحاظ ایده پردازی و بسط موقعیت ها و پردازش های زمانی و مکانی نیز می باشد. پس خوانش آن به طبع می تواند یکی از پله های ترقی در علم نویسندگی و دنیای ادبیات باشد. البته نکته در باب این کتاب بسیار است که ترجیحا در بخش نقد و بررسی بدان اشاره می کنیم و سعی می کنیم که در آن نقطه به آن مفصلا بپردازیم. پس در ادامه با هم مروری جامع بر خلاصه ی کتاب جنگ و صلح خواهیم داشت.

در محافلی که اشراف در شهر پترزبورگ برگزار میکردند صحبت از حملۀ ناپلئون به دیگر ملل اروپایی، ملحق شدن روسیه به ارتش اتریش برای مقابله با ناپلئون و دفاع از اروپاییان  دربرابر زیاده خواهی و کشورگشایی ‌های ناپلئون بود.پی یر جوانی با جسته ای نسبتا درشت بود.او فرزند نا مشروع و جگر گوشه ی کنت بزوخف (یکی از مردان مشهور دربار که در بستر مرگ است) است که کنت او را وارث تمامی ثروتش کرده است. پی‎یر جوان ده سالی در فرانسه به درس خواندن و تحصیل مشغول بوده و به تازگی از روسیه بازگشته بود و از همان بدو ورود پایش به محافل اشرافی باز شده بود. وی در حدود سه ماه بنا به دستور پدرش از مسکو به پترزبورگ آمده بود تا  برای آینده ی خویش شغلی مناسب دست و پا کند.لی تا آن لحظه شغلی برای خود انتخاب نکرده بود. با این حال همه این موضوع را میدانستند که طبق وصیت کنت بزوخف او وارث احتمالی کل اموال این کنت بسیار ثروتمند است. به همین علت بود که همۀ کسانی که آرزو داشتند که او دامادشان شود در اطراف او بسیار می‌چرخیدند و او را مدام به محافل اشرافی دعوت می‌کردند. پی یر نیز که ذاتا آدم ساده و متواضعی بود درخواست آنان را می پذیرفت. در محافل اشراف نیز وی با این  وجود که از روابط افراد چیز زیادی سر در نمی‌آورد ولی با حرف های بسیار صریح و گاها تندش در بحث های سیاسی روز شرکت می‌کرد و حتی جوری سخن می‌گفت که در برخی موارد باعث رنجش دیگران میشد. به طور مثال او  به دفاع از ناپلئون پرداخته و معتقد است او آدم بزرگی است، چون با اینکه انقلاب در فرانسه به رهبری وی پیروز شده است و با وجود اینکه او صاحب تمامی قدرت در فرانسه شده است ولی  حقوق شهروندانش را حفظ کرده است. برای همین آنا پاولونا بانی محفلی که پی‎یر در آنجا مهمان است در همه جا مواظب صحبت های او است. پرنس آندره دوست پی یر نیز تقریباً با او هم عقیده است و می‌گوید کارهای ملی یک امپراتور را باید از مسائل خصوصی او به صورت جداگانه قضاوت کرد. آن روز در محفل آنا پاولونا به غیر از پی‎یر و پرنس آندره بالکونسکی افراد دیگری هم بودند.از جمله این افراد پرنس واسیلی کوراگین، دختر بسیار زیبا و لوندش هلن، پسرش آناتول جوان خوشگذران و عیاش؛ پرنسس بالکونسکای بانویی  زیبا و ظریفی که همسر آندره است که در آن لحظه نیز باردار بوده و آنا میخاییلونا. آنا میخاییلونا که تازگی دچار مشکلات مالی شده است  به این محفل آمده تا با سفارش پرنس واسیلی در دربار برای پسرش که بوریس نام دارد شغل مناسبی در واحد گارد ارتش دست و پا کند.این در حالی است که پرنس واسیلی به او قول محکمی نمی‌دهد. پرنس آندره بالکونسکی دوست پی‎یر فرزند پرنس بالکونسکی بزرگ، جوانی نه چندان بلند و زیبا و آرام است که اخیرا آجودان مخصوص ژنرال کوتوزوف فرماندۀ ارتش روسیه شده است و قرار است مدتی بعد عازم جبهۀ نبرد با ناپلئون شود.پرنس آندره که در این محفل به صورت کاملا آشکار به همسرش پرنسس کوچک و باردار بی‌اعتنایی و بی محلی می‌کند، شب پس از به پایان رسیدن محفل نیز پی‎یر را به خانۀ خویش دعوت کرده و با پی‎یر در بارۀ آینده  و حوادثی که در آینده رخ خواهد داد به صحبت می نشیند. پی‎یر برای انتخاب شغل مناسب دچار سردرگمی شده و نمی‌داند که یا باید دیپلمات شود یا به ارتش بپیوندد اگر چه از هر دو شغل خوشش نمی‌آید. آندره نیز با وجود اینکه برای جنگ و مبارزه با ارتش ناپلئون عازم جبهه است به پی‎یر می‌گوید که واقعاً نمی‌داند انگیزه اش برای جنگ چیست و برای چه به جنگ می‌رود اما با این وجود بیان میکند که شاید یک علتش این موضوع باشد که اوضاع زندگی مطابق میلش نیست و از شرایط موجود هیچ رضایتی ندارد. او حتی در مقابل پی‎یر نیز به همسر باردارش پرنسس بالکونسکای بی محلی می‌کند و با لحن زشت و زننده و با او صحبت می‌کند و زمانی که همسرش  علت این تغییر رفتارش را از او می‌پرسد جواب درستی و واضحی به او نمی‌دهد. آندره آن شب به پی‎یر نصیحت می‎کند که هرگز ازدواج نکند زیرا که ازدواج باعث بسته شدن دست و پای مردان بزرگ است و از حضور زنان در محافل اشرافی به بدی یاد میکند وهمسرش را هم یکی از آنها می داند که بدون  وجود این محافل نمی‌تواند به زندگی ادامه دهد. پی‎یر در حدود سه ماهی است که در منزل پرنس واسیلی کوراگین زندگی می‌کند و با پسر عیاش و هرزه گرد او آناتول همنشین و دمخور است. از طرفی پرنس واسیلی کوراگین جاه‌طلب به دنبال این است که به دلیل اینکه خودش ازجانب همسرش وارث قانونی کنت بزوخف است دست به کار شده  و پی‎یر که فرزند نامشروع کنت بزوخف است و بر طبق قانون ارثی از وی نمی‌برد را از ارث کنت محروم کند.آندره آن شب از پی یر  این قول  را می‌گیرد که با  آناتول عیاش به هیچ وجه رفت و آمد و همنشینی نداشته باشد. اما همان شب پی‎یر بعد از نیمه شب مجددا در ضیافتی که در خانۀ آناتول کوراگین برگزار شده است حضور به هم رسانده و قول خود را میشکند. در آنجا دولوخف یکی از افسران که همخانه ی آناتول است نیز حضور دارد. آن سه نفر آن شب با کارهایی که انجام دادند رسوایی به بار‌آورند که خبر این رسوایی همه جا پیچد. پی‎یر به همراه آناتول کوراگین و دولوخف خرس نمایشی را به خانۀ چند زن بازیگر می‌برند و در آنجا رها کردند و وقتی این موضوع تبدیل به جنجال شده  پلیس وارد ماجرا میشود.

رئیس کلانتری محل خرس را پشت به پشت هم  با طناب بسته و در کانال آب رها میکنند. بعد از این حادثه آناتول و پی‎یر با وساطت واسیلی کوراگین به مسکو فرستاده شدند و و درجه افسری  دولوخف از او گرفته میشود. پرنس واسیلی کوراگین به قولی که به آنا میخاییلونا برای پارتی‌بازی برای تک پسرش داده بود وفا می‌کند و به سفارش و تأیید دربار، بوریس با درجۀ ستوان دومی در گارد هنگ سمیونوفسکی در ارتش به استخدام در می آید (اگر چه برخلاف توقع آنا میخاییلونا آجودان ستاد ژنرال کوتوزوف فرمانده ارتش روسیه نمی‌شود). آنا میخاییلونا به مسکو می‌رود و این بار همانند مراتب گذشته در خانۀ کنتس رستوا که از اقوام ثروتمندش بود اقامت می‌کند. منزل کنتس رستوا و شوهرش کنت رستوف همیشه و به مناسبت‌های مختلف پاتوق اشرافیان مسکو است. آن روز هم در منزل آنها جشنی در حال برگزاری بود. کنتس رستوا بانویی چهل و پنج ـ شش ساله با چهره‌ای لاغر و رفتار و حرکاتی کُند و جسمی ضعیف (به دلیل دوازده بار زایمان) است. کنت رستوف نیز مردی سپید موی با قلبی مهربان بوده که بسیار مهمان نواز  نیز هست. در آن محفل نیز صحبت از احتضار کنت بزوخف در بستر مرگ و رسوایی است که پسر نامشروع و نااهل او که وارث ثروت او در محفل خوشگذرانی آناتول کوراگین در پترزبورگ به بار آورده است. آنا میخاییلونا بیان میکند که با اینکه کنت بزوخف فرزند نامشروع متعددی دارد اما پی‎یر عزیزدردانۀ و جگر گوشه اوست.کنت بزوخف در مسکو نفس‌های آخر را می‌کشد اما ثروت بسیار زیاد و بی‌حسابی دارد: چهل هزار رعیت، چندین مِلک بزرگ و میلیون‌ها روبل پول.

پرنس واسیلی کوراگین از طریق همسرش وارث مستقیم دارایی اوست اما طبق وصیت کنت بزوخف قرار است ثروت او به پی‎یر برسد. اینک واسیلی کوراگین به مسکو آمده تا به بهانۀ سرکشی به املاکش بالاسر کنت بزوخف باشد تا اگر بتواند مانع از اجرای وصیتنامۀ کنت بزوخف و رسیدن ثروتش به پی‎یر شود. در خانۀ کنت رستوف چندین پسر و دختر نوجوان همبازی هم هستند و هر کدام از آنان در افکار خود رؤیاهای جوانی مخصوص خودشان دارند. اولین آنان ناتاشا دختر بسیار زیبا ، پر شر و شور و سیزده سالۀ کنت رستوف است. نفر بعدی بوریس پسر آنا میخاییلونا است که اخیراً به واسطه پارتی‌بازی مادرش  تبدیل به یک افسر گارد شده است، نیکلای پسر ارشد کنت رستوف و سونیا دختر سیه چشم، باریک اندام و ریز نقش با موهایی بلند و ابروانی کشیده. سونیا خواهر زادۀ کنت رستوف است که در خانۀ کنت زندگی می‌کند. بوریس همبازی نیکلای است. بوریس جوانی بلند‌بالا با موهایی طلایی و چهره‌ای زیباست. نیکلای جوانی میانه بالا با موهایی مجعد است. وی دانشجو است ولی تحصیلات دانشگاهی رها کرده تا به صورت داوطلبانه با درجۀ افسریاری همراه ارتش عازم جبهه برای مقابله با ارتش ناپلئون شود. وی به سونیا علاقه مند است و هر دو به صورت پنهانی به هم قول داده‌اند که بعدها با هم ازدواج کنند. ناتاشا و بوریس نیز همدیگر را دوست دارند اما عشق آنها مثل همۀ عشق‌های نوجوانی  و زودگذر است. آنها هم به هم قول داده‌اند در آینده با هم ازدواج کنند.کسی اطلاع ندارد ولی آن روز کنتس رستوا در میانه صحبت های خصوصی و درد دلش به دوستش آنا میخاییلونا گفته است که با این ریخت و پاش و دست و دلبازی که آنها می‌کنند طولی نمی‌کشد که  تمام ثروتشان را از دست داده و فقیر و مستمند خواهند شد. آنا میخاییلونا نیز می‌گوید که بعد از بیوه شدن و بی‌پشتیبان شدن فقیر شده است و اکنون برای پیشرفت و ترقی تنها پسرش بوریس به هر کسی متوسل می‌شود. اما حال که بوریس به کمک واسیلی کوراگین کار مناسبی در ارتش به دست آورده هیچ پولی ندارد تا برای  لباس و تجهیزات وی  پرداخت کند و او را  عازم خدمت در ارتش کند. به همین دلیل کنتس رستوا همان روز 500 روبل از شوهرش می‌گیرد و به زور به آنا میخاییلونا می‌دهد و آنا با گریه و زاری ناشی از بینوایی این کمک او را می‌پذیرد. آنا میخاییلونا تصمیم گرفته است تا در هنگام ضیافت ناهار در خانۀ کنت رستوف، با بوریس به خانۀ کنت بزوخف که در حالت احتضار است سری بزند تا اگر می‌تواند کاری کند تا کنت بزوخف دست پسرخوانده‌اش بوریس را در دم مرگ بگیرد. موقع رفتن کنت رستوف از او می‌خواهد از طرف او پی‎یر را هم به ناهار در خانۀ آنها دعوت کند.در حیاط خانۀ کنت بزوخف، آنا میخاییلونا به بوریس نصیحت می‌کند تا با کنت بزوخف  با مهربانی و به صورت مؤدبانه برخورد کند تا وی کاری برای بوریس انجام دهد. اما خدمتکارها به دلیل خراب بودن حال کنت بزوخف به او اجازه دیدن کنت را نمیدهند.آنا میخاییلونا با معرفی خودش به نام یکی از خویشاند نزدیک کنت وارد خانۀ او می‌شود و با اینکه کنت واسیلی کوراگین نمی‌خواهد او را بالا سر کنت بزوخف ببرد، آنا میخاییلونا با این بهانه که کسی جز پرنسس‌های کم تجربه بالا سر کنت نیست و او می‌خواهد برای انجام تکالیف مذهبی کنت در حال احتضار کمک کند، خود را بر بستر کنت بزوخف می‌رساند.

ضمن اینکه بوریس را به اتاق پی‎یر می‌فرستد تا به پی‎یر بگوید برای ناهار به خانۀ کنت رستوف دعوت شده است. همۀ بانوان خویشاوند کنت بزوخف که کنار بالین او را گرفته‌اند و همچنین واسیلی کوراگین نیز که می‌خواهند کنت بزوخف را علیه پی‎یر بشورانند تا وی پی‎یر را از ارث پدری محروم کند حضور دارد. به همین علت است که بعد از چند هفته هنوز نگذاشته‌اند پی‎یر بالا سر کنت حضور پیدا کند و پی‎یر چندی است که در طبقۀ بالای خانۀ کنت بزوخف در مسکو زندگی می کند. پی‎یر با بوریس که به طبقۀ بالا در اقامتگاه او رفته دربارۀ خویشاوندان و آشنایان سخن می‌گوید اما از حرف‌هایش روشن است که به خاطر اقامت طولانی مدت که از ابتدای نوجوانی تا جوانی در فرانسه هیچ فردی حتی بوریس نیز او را خوب نمی‌شناسد. زمانی که بوریس و آنا میخاییلونا قصد آن کردند که با کالسکه به خانه ی کنت رستوف برگردند آنا میخاییلونا به پسرش می‌گوید حال کنت بزوخف خیلی خوب نیست و هیچ کس را به جا نمی‌آورد ولی سرنوشت آنها به اجرای وصیتنامۀ کنت بزوخف به نفع پی‎یر بستگی دارد.در ضیافت ناهار که در خانه ی کنت رستوف برپا شده است باز صحبت از ناپلئون و جنگ و ارتش روسیه است. پی‎یر نیز پیش از ناهار می‌رسد. در یک طرف میز دراز ناهار جوانان هستند و در طرف دیگر بانوان و آقایان. موقع صرف ناهار سرهنگی سواره بر اسب به آنجا می آید و خبر از این موضوع دارد که اعلان جنگ با ناپلئون از طرف امپراتور روسیه در پترزبورگ صادر و به فرماندهی نظامی مسکو نیز ابلاغ شده است. همه افراد حاضر در مهمانی دارای جو میهن‎پرستی هستند. در این ضیافت نیکلای کنار دختری به نام ژولی می‌نشیند و سونیا با دیدن این موضوع از حسادت بسیار عصبانی می‌شود و به همین علت پنهانی و آرام گریه می‌کند و راز حسادتش نسبت به روابط ژولی و نیکلای رستوف را به ناتاشا می‌گوید. وی در ضمن به ناتاشا این موضوع را می‌گوید که کنتس رستوف به خاطر آیندۀ نیکلای و خانوادۀ رستوف از ازدواج او و نیکلای به هیچ وجه خوشش نمی‌آید. ناتاشا او را دلداری می‌دهد و می‌گوید نیکلای اصلاً به ژولی هیچ علاقه‌ای ندارد. سپس به سونیا می‌گوید پی‎یر خیک گنده که سر میز جلوی من نشسته بود خیلی هیکلش خنده‌دار است. با وجود این در مجلس رقص به دستور مادرش با پی‎یر می‌رقصد.بر بالین کنت بزوخف در تالار بزرگان، پزشکان، روحانیون بلندپایه و اقوام وی جمع شده اند تا او را برای آخرین بار غسل دهند. در این میان پرنس واسیلی کوراگین دائم در فکر این است که وارث کنت اوست یا پی‎یر. مدت‌ها بود که به علت اینکه کنت بزوخف در چنگ بیماری با چشمانش به عکس پی‎یر اشاره می‌کرد و او را می‌خواست او به دنبال پی‎یر فرستاده بود. اما در صحبت با یکی از پرنسس‌هایی که از وارثان درجۀ اول است به وی می‌گوید که کنت بزوخف در زمستان گذشته وصیتنامه‌ای نوشته و همۀ ثروتش را نه به وارثانش بلکه به فرزند نامشروعش پی‎یر واگذار کرده است.ولی با توجه به اینکه فرزند نامشروع او ارث از او نمی‌برد برای محکم کاری نیز نامه‌ای به امپراتور نوشته تا پی‎یر فرزند مشروع او به محسوب شود. اگر چه او اطلاع ندارد که آن نامه و وصیتنامه سالم مانده یا نابود شده است. پرنسس نیز می‌گوید به خاطر بدگویی‌های آنا میخاییلونا پشت سر وارثان بلافصل کنت، کنت بزوخف آن نامه را به نفع پی‎یر به امپراتور ارجمند نوشته است.هنگام صحبت آنها آنا میخاییلونا پی‎یر را از خانۀ کنت رستوف با خود می آورد تا هر جور شده او را به بالای سر کنت بزوخف ببرد تا با رسیدن دارایی ها کنت به او، او در آینده کاری برای بوریس ـ پسر آنا ـ انجام دهد. این درحالی است که پی‎یر اصلاً در فکر ارث و وصیتنامه و اموال پدرش نیست. پی‎یرخیال می‌کند لابد رفتنش سر بالین پدرش کنت بزوخف امری طبیعی است و باید هم انجام شود. زمانی که آنان به خانۀ کنت بزوخف داخل شدند آنا به پی‎یر وظایف پدر و فرزندی را یادآور می‌شود و می‌گوید پی‎یر باید به او اعتماد لازم را داشته باشد و او خواستار سود بردن پی‎یر است.

با وجود اینکه پی‎یر مفهوم سخنان او را متوجه نمی‌شود از او اطاعت می‌کند و برخلاف اینکه تا آن لحظه همه نگذاشته‌اند پی‎یر بر بالین کنت بزوخف حاضر شود، آنا او را هنگام مراسم غسل بر بالین کنت بزوخف می‌برد. در این زمان همه که می‌دانند پی‎یر وارث کنت بزوخف است به او عزت و احترام فراوانی می‌گذارند. ولی مثل اینکه کنت بزوخف در آن حالت به جز پی‎یر و هیچ شخص دیگری  را نمی‌شناسد. وقتی پس از مراسم غسل بیمار را رو به دیوار بر می‌گردانند تا بخوابد آنا میخاییلونا پی‎یر را از اتاق بیرون می‌برد.پرنس واسیلی کوراگین که مشاهده میکنید که راه دیگری جز اجرای وصیتنامه نمانده رفتارش با آنا میخاییلونا و پی‎یر تغییر میکند و از در مهربانی با آنها وارد میشود. با وجود این پرنسس دیگری که از وارثان بلافصل کنت بزوخف است با واسیلی کوراگین به خاطر خونسردی‌اش ستیز می‌کند و به آنا میخاییلونا ناسزا می‌گوید. اما آنا میخاییلونا به پی‎یر می‌گوید: «شما اکنون جوان هستید و صاحب ثروتی بزرگ ولی این ثروت وظایفی بر گردن شما قرار میدهد.اگر من حضور نداشتم خدا می‌داند چه اتفاقی به وقوع می‌پیوست. دایی جانم کنت بزوخف تا همین چند روز پیش مدام به من قول می‌داد که بوریس را از خاطر نبرد اما اجل مهلتش نداد اما امیدوارم که شما نیت پدرتان را محترم بشمارید.» . پرنس بالکونسکی مسن و سالخورده ـ پدر آندره ـ سال‌یان درازی بود که با دخترش ماریا در ملکش در لیسه گوری در خانۀ که شبیه کاخ بود در روستایی اطراف مسکو در انزوا زندگی می‌کرد. تعلیم و تربیت دخترش ماریا را با تدریس به او، خود به عهده دار بود و خودش را با نوشتن خاطرات گذشته اش، حل مسائل ریاضی عالی، باغداری، و کارهای ساختمانی که هیچگاه تمامی نداشت مشغول می‌کرد. در انجام امور خانه خیلی منظم بود و به همین علت نسبت به دختر و خدمتکارانش بسیار سختگیر و گاهی خشن بود. ولی برخلاف این خشم او فردی سنگدل نبود با این حال اخلاق تندش سبب آن شده بود که همه حتی دختر بسیار مذهبی‌اش ماریا که از اخلاق تند و نیش زبان‌های او رنج بسیار ببرند‌ در عین وحشت از اخلاق او به او احترام می‌گذاشتند. بالکونسکی پیر با اینکه در مسائل حکومتی نفوذی خاصی نداشت اما مقامات محلی دیدار او را وظیفه خود می‌دانستند از سر احترام گهگاه به دیدنش بروند.پرنسس ماریا غیر از چشمان درخشانش دختر زیبایی نبود. به علاوه با کسی غیر از دوست دختر دوران کودکی‌اش ژولی کاراگین که برخی اوقات با او نامه‌نگاری می‌کرد ارتباطی نداشت. ژولی کاراگین در نامه‌ای علاوه بر خبر درگذشت کنت بزوخف که صحبت اکثر محافل مسکو بود به او خبر می‌دهد که قرار است به زودی کنت واسیلی کوراگین برای پسرعیاش و هوسبازش آناتول به خواستگاری او پیش پدر ماریا بیاید. به علاوه نامه‌ای از آندره بالکونسکی برادر ماریا به دست ماریا و پدرش می‌رسد که وی در آن خبر داده به زودی همسر باردارش را با خود می‌آورد تا پیش آنها بگذارد و خود به جبهۀ جنگ برود. آندره و همسر باردارش پرنسس لیزا به خانۀ پدری اش می‌رسند و ماریا از آنها به گرمی استقبال می‌کند. پرنسس لیزا به خاطر اینکه شوهرش می‌خواهد به جنگ برود ناراضی و ناراحت است و این را نیز دائماً بیان میکند. موقع ورود آندره و همسرش، پرنس بالکونسکی بزرگ خواب است و همه باید تا بیدار شدن او صبر کنند. اما بالکونسکی بزرگ ناپرهیزی می‌کند و در اتاق کارش آندره را می‌بیند، سپس با او در رابطه با جنگ صحبت میکند. بالکونسکی بزرگ همانند گذشته با آداب و تشریفات تمام بر سر میز غذا حاضر می‌شود و باز دربارۀ جنگ و ناپلئون به تندی سخن می‌گوید. آندره به او می‌گوید ناپلئون فرمانده‌ی بزرگ و قابلی است است. پدرش با او موافق است و می‌گوید در تاکتیک های نبرد آدم فوق‌العاده ای است ولی ناگاه شروع به برشمردن اشتباهات او در جنگ مملکت‌داری ‌می‌کند. اما پرنس آندره برای اینکه با پدرش مخالفت نکند هیچ چیزی نمی‌گوید. در پایان غذا، وقتی پرنس بالکونسکی بزرگ پس از تندی با ندیمۀ فرانسوی‌شان، می‌رود و در این لحظه پرنسس لیزا همسر آندره به ماریا می‌گوید پدر او فرد با فرهنگی است ولی از او می‌ترسد.هنگام رفتن آندره به جنگ پرنسس ماریا به آندره می‌گوید رفتارش با همسرش تغییر کرده اما لیزا یکپارچه جواهر است و او در محیط‌های اعیانی بزرگ شده این حق دارد که ضعف‌هایی از خود نشان دهد و اکنون که شوهرش به جنگ می‌رود این حق دارد که ناراحت باشد. سپس به برادرش که از او در رابطه با اخلاق تند پدرشان سؤال می‌کند این صحبت را میکند که آدم چگونه می‌تواند دربارۀ پدر خود قضاوت کند؟ من در کنار او بسیار احساس خوشبختی میکنم.فقط تحمل یک چیز برایم کمی دشوار است و آن این است که پدر مرا به علت مذهبی بودنم مورد تمسخر قرار میدهد.

بعد شمایل کوچکی به آندره می‌دهد تا همیشه همراه خود داشته باشد. آندره زمان خداحافظی از پدرش، تقاضا می‌کند موقع وضع حمل زنش از مسکو برایش قابله بیاورند. پدرش نیز برای وی نامه‌ای به ژنرال کوتوزوف فرماندۀ ارتش روسیه می‌نویسد و سفارش می‌کند مأموریت‌های جدی را به پسرش بدهد. ضمن اینکه وصیت می‌کند پس از مرگش پسرش یادداشت‌های او را به نزد امپراتور ببرد. و در آخر هم سفارش می‌کند در جنگ او را سرشکسته نکند.ارتش روسیه در اکتبر 1805 برای جنگ با ناپلئون در اتریش مستقر می‌شود. در یکی از شب‌ها فردی از جانب دربار وین نزد فرماندۀ ارتش روسیه کوتوزوف می‌آید و از او درخواست میکند به سپاه اتریش تحت فرماندهی ژنرال مایاک ملحق شوند ولی کوتوزوف این کار را به مصلحت نمی‌بیند و روز بعد هنگام سان دیدن از ارتش روسیه به اتفاق وی عمداً کاری می‌کند که نشان دهد وضع ارتش روسیه از نظر تجهیزات جالب نیست و تعریفی ندارد. هنگام سان دیدن کوتوزوف از ارتش، دولوخف که تازه خلع درجه شده به کوتوزوف می‌گوید که فرصت می‌خواهد اشتباهش را جبران کند و جان‌نثاری و فداکاری خود را نشان دهد. کوتوزوف پس از سان بازدید از قوای روسیه به اتفاق ژنرال اتریشی به ستادش بازمی‌گردد. آندره نیز در ستاد او مشغول انجام فعالیت هایش است. وی در لهستان به کوتوزوف ملحق شده است و کوتوزوف او را فرد ارشد ستادش منصوب کرده است و او را به همراه خود به وین آورده است و مأموریت‌های حساس و مهم را به او می‌دهد. کوتوزوف مجدداً در ستادش به ژنرال اتریشی می‌گوید که می‌خواهد به ارتش اتریش ملحق شود اما مجور است که این کار را انجام ندهد. علاوه بر این او مطمئن است که تا این هنگام قوای اتریش ناپلئون را شکست داده است. اما این حرف آخری‌اش به تمسخر شبیه است. سپس کوتوزوف به آندره می‌گوید نامه‌ای تهیه کند و دلیل عدم پیشروی‌شان را برای امپراتور اتریش بیان کند. اما خود فرماندۀ ارتش اتریش ـ مایاک ـ که قوایش شکست خورده ناگهان به ستاد کوتوزوف می‌آید و خبر شکست ارتش اتریش از ناپلئون به سرعت پخش می‌شود. نیم ساعت بعد آجودان‌ها به طرف واحدهای ارتش روسیه اعزام می‌شوند تا به آنها دستور آماده شدن برای عملیات با ارتش ناپلئون را بدهند. آندره وضعیت بد ارتش روسیه را حدس می‌زند و فکر می‌کند یک هفتۀ بیشتر نمانده تا جنگ با ناپلئون آغاز خواهد شود. نیکلای رستوف در هنگ هوسار پاولوگراد در دهکده ای به نام تسالتسنک جزو دسته‌ی اسب سواران است. فرماندۀ آنان سروان دنیسف فردی ریز نقش، با موهایی مشکی و سبیلی پرپشت و اهل قمار و شراب است. کوتوزوف علاوه بر عقب‌نشینی به سمت وین تمام پل‌های پشت سرش را تخریب می‌کند. پاییز است و هوا گرم و بارانی. در 23 اکتبر قوای روس از رود انس می‌گذرد. در آن سوی رود دشمن را می‌توان دید. پل زیر برد آتشبارهای روسی است. روس‌ها می‌خواهند بعد از رد شدن از پل، پل را به آتش بکشند. روی پل ازدحام زیادی است ولی درنهایت با کمک اسب سواران دنیسف، همه از پل عبور میکنند و تنها دنیسف و افرادش در آن طرف پل جلوی دشمن می‌مانند. قوای فرانسوی آتش خود را بر سر اسب سواران می‌ریزد. فرماندۀ ستاد به دنیسف و بقیه که می‌خواهند بجنگند دستور می‌دهد برگردند و بالأخره همه از پل می‌گذرند. و در آخرین لحظات دنیسف و رستوف و چند تن از افراد شجاعش پل را آتش می‌زنند.ارتش سی و پنج هزار نفری روس به فرماندهی کوتوزوف ارتش صد هزار نفرۀ ناپلئون را در پشت سر دارد و با برخورد خصمانۀ اتریشی‌ها و به علت این رفتار لا کمبود آذوقه مجبور است دست و پنجه نرم کند و  با واحد‌های عقبش با کمترین تلفات بجنگد و در سراشیبی دانوب عقب‌نشینی کند. نیروهای باقیمانده و شکست خوردۀ اتریشی‌ها به کوتوزوف ملحق شده و شهر وین را رها کرده‌اند. کوتوزوف که نمی‌خواهد قوایش نابود شود وقتی در 28 اکتبر در ساحل چپ دانوب، رودخانه بین قوای وی و ناپلئون قرار می‌گیرد توقف می‌کند. اما در 30 اکتبر به لشکر مارشال مورتیۀ فرانسوی در ساحل چپ دانوب حمله کرده و آن را تار و مار می‌کند. با وجود این، تلفات روس‌ها هم کم نیست. پرنس آندره در این نبرد در کنار ژنرالی اتریشی که در این جنگ کشته می‌شود می‌جنگد، اسبش کشته می‌شود و خودش نیز جراحتی سطحی برمی‌دارد. بعد از نبرد کوتوزوف او را می‌فرستد تا خبر این پیروزی را به دربار اتریش که از شهر وین به شهر برون منتقل گردیده است برساند. شب آندره به برون می‌رسد و همان شب به کاخ امپراتور فرانتس می‌رود تا نامه و گزارش نبرد پیروزمندانه را به وی بدهد ولی او را به حضور وزیر جنگ می‌برند. وزیر جنگ نیز استقبال گرمی از او نمی‌کند و پیام کوتوزوف را سرسری می‌خواند بعد به او می‌گوید اعلیحضرت روز بعد او را خواهد دید. پرنس آندره نیز با عصبانیت از قصر خارج می‌شود و شب پیش یکی از آشنایانش که مأمور وزارت خارجه است ساکن می‌شود.

این آشنا در مکالماتش همانند وزیر جنگ اتریش پیروزی روس‌ها را در جنگ چندان مهم نمی‌داند و به این علت که سبب اسارت فرماندۀ فرانسوی‌ها مورتیه نشده است. سپس به وی اطلاع می‌دهد که ناپلئون وین را اشغال کرده است و پادشاه اتریش احتمالاً به صورت پنهانی به دنبال صلح با ناپلئون است.روز بعد پرنس آندره به حضور پادشاه اتریش می‌رود و امپراتور سؤالاتی از او در رابطه با نبرد با ارتش فرانسه می‌کند. اما آندره احساس می‌کند که ظاهراً فقط قصد اصلی پادشاه اتریش این است که سؤالاتی از او بکند. اما با شور و حرارت خاصی به سؤالات امپراتور جواب می‌دهد. پس از آن درباریان اتریش از او استقبال گرمی می‌کنند و وزیر جنگ اتریش نشان درجۀ سوم ماری ترز را به آندره به عنوان نمایندۀ ژنرال کوتوزوف اهدا می‌کند. آندره تمام آن روز را به دیدار با بزرگان اتریش سپری می‌کند اما وقتی به خانۀ آشنایش در وزارت خارجه اتریش بازمی‌گردد متوجه میشود که فرانسویان فرماندۀ اتریشی را که قرار بوده از پل مین‌گذاری شدۀ دانوب دفاع کند و در صورت عقب‌نشینی آن را منفجر کند، به بهانۀ صلح فریب داده‌اند و با این نیرنگ از پل رد شده و به سوی برون می‌آیند. به همین علت مردم و مقامات اتریش در حال تخلیۀ شهر هستند.آندره بدون تامل به سمت ستاد ارتش خود نزد فرماندۀ کل کوتوزوف می‌رود.او علاوه بر اینکه می‌ترسد که مبادا در راه کرمس در جاده اسیر ارتش فرانسه شود. در راه به جاده‌ای می‌رسد که ارتش روس از راه آن به سرعت در حال عقب‌نشینی است. پرنس آندره ستاد کوتوزوف را در خانه ای محلی می یابد و گزارش سفرش را برای او بیان میکند. اول نوامبر کوتوزوف متوجه این نکته میشود که ارتش تحت فرمانش در تنگنا گرفتار و اسیر شده است. فرانسویان از پل وین عبور کرده اند و به سرعت می‌آیند تا راه ارتباطی بین نیروهای 40 هزار نفری تحت فرماندهی او و نیروهای کمکی را که از روسیه به سمت آنان می‌آیند قطع کنند. کوتوزوف برای پرهیز از محاصره شدن بین ارتش 150 هزار نفری ناپلئون چاره را در این می‌بیند که چهار هزار نفر از گارد‌های پیشاهنگ خود را تحت فرماندهی ژنرال باگراتیون به نبرد بفرستد تا با سرعت و یک نفس بروند و جادۀ وین ـ تسنائیم را تصرف کنند و تا رسیدن قوای روسیه که کُند حرکت می‌کرد و یک شبانه روز طول می‌کشید تا به آنجا برسد، با فرانسویان درگیر شوند و جلوی حرکت آنها را بگیرند. باگراتیون و نیروهایش به سرعت از بیراهه می‌روند و چند ساعتی زودتر از فرانسوی‌ها جاده را به اشغال خود در می‌آورند اما سربازانش همه گرسنه و خسته‌اند. فرمانده فرانسویان مورا که قبلاً نیز یک بار فرماندۀ اتریشی‌ها را به بهانۀ صلح فریب داده و پل دانوب را سالم تسخیر کرده بود به فکر می‌افتد ارتش روسیه را نیز به طمع صلح نابود کند. به همین جهت به باگراتیون پیشنهاد صلح می‌دهد. باگراتیون می‌گوید در این مورد اختیاری ندارد و کسی را نزد کوتوزوف می‌فرستد و در مورد آتش‌بس کسب تکلیف می‌کند. کوتوزوف از خدا خواسته احساس می‌کند که اشتباه فرماندۀ فرانسوی‌ها زمان کافی در اختیار او می‌گذارد تا قوا و تجهیزات و نیروهایش را به جادۀ تسنائیم ـ وین برساند برای بدست آوردن زمان نه تنها به باگراتیون می‌گوید آتش‌بس را بپذیرد بلکه شرایطی هم پیشنهاد کند. اما وقتی گزارش مورا به دست ناپلئون می‌رسد ناپلئون خشمگین می‌شود و به مورا می‌نویسد که در واقع او فریب خورده و به سرعت به قوای روسیه حمله کند. اما این تأخیر باعث می‌شود کوتوزوف قوایش را به سلامت به باگراتیون برساند و از خطر محاصره درامان بمانند . پرنس آندره به اصرار از کوتوزوف تقاضا میکند که او را از سمت آجودانی معاف کند و به او این اجازه را دهد که راهی میدان جنگ شود.

کوتوزوف نیز در نهایتبه او این اجازه را می‌دهد. پرنس آندره به بازدید سراسر جبهه می‌رود.اما در میان بازدید او، مورا که فرمان ناپلئون به تازگی به او رسیده با عجله به ارتش روسیه یورش می برد تا قوای ناپلئون نیز برای نبرد به میدان نبرد برسد.پرنس آندره به همراه باگراتیون در میدان نبرد حاضرند. چند واحد از ارتش روس جسارت خارق العاده ای از خود نشان می‌دهند و این شجاعت باعث میشود که حرکت واحدهای فرانسوی را متوقف شود. رستوف و دنیسف و دولوخف نیز از خود شجاعت بسیاری نشان می‌دهند. نیکلای رستوف حتی در شرف کشته شدن بود.پرنس آندره با رشادت زیاد فرمان عقب‌نشینی را در میانه ی نبرد و در جایی خطرناک به توشین فرماندۀ چهار عراده توپ روس‎ها که شجاعت بسیاری در هنگام عقب راندن فرانسوی‌ها از خود نشان داده است، می‌رساند.رستوف در نقطه ی دیگر جبهه زخمی می‌شود. آن شب بعد از نبرد آندره در جلسۀ فرماندهان از توشین فرماندۀ آتشبار روس‌ها در حضور او دفاع می‌کند و بیان میکند که دلیل به جا گذاشتن چند توپ این بوده که نیرویی از توپ‌های او محافظت نمی‌کرده است.علاوه بر آن می‌گوید موفقیت آن روز را مدیون آتشبار‌های توشین هستد.

روز بعد فرانسوی‌ها حمله نمی‌کنند و بقیۀ نیروهای باگراتیون به نیروهای کوتوزوف می‌پیوندند.پرنس واسیلی کوراگین شصت ساله که موفق به بدست آوردن اموال کنت بزوخف نشده برای خود و فرزندانش نقشه‌ای زیرکانه طرح می‌کند: او تلاش می‌کند کاری کند پی‎یر با دختر زیبایش هلن ازدواج کند و برای آناتول پسر عیاش و هوسرانش نیز از دختر تقریباً زشت اما پرهیزکار بالکونسکی بزرگ و ثروتمند، خواهر آندره، خواستگاری کند و با این اقدامات سبب آن شود که آیندۀ آناتول روبه راه شود.واسیلی کوراگین در مسکو پست آجودانی دربار را برای پی‎یر که الان وارث ثروت و لقب کنت ِ پدرش شده، مهیا می‌کند و او را با خود به شهر پترزبورگ می‌برد و در خانه‌اش به او را ساکن میکند تا با ترفندهایی، او را به ازدواج با دخترش هلن راغب کند. هم اکنون نه تنها واسیلی بلکه همه با پی‎یر ثروتمند مهربان هستند.اما دوستان پی‎یر، آندره ، دولوخف و آناتول همه در جنگ با ارتش فرانسه هستند و اوقات پی‎یر در ضیافت‌ها و محافل و با واسیلی و زن و دخترش هلن زیبا سپری میشود. سرانجام بعضی از بزرگان اشراف مثل آنا پاولونا و واسیلی ترتیبی می‌دهند که پی‎یر با هلن بیشتر رفت و آمد داشته و مراوده کند . اما پی‎یر تردید دارد با او ازدواج کند چون او را  دختری سبک مغز و کم شعور می‌پندارد.

در میانه ی همین بحبوحه ، پرنس واسیلی در ماه نوامبر سال 1805 برای خود یک ماموریت ترتیب می بیند که طی آن به بازرسی چهار استان برود و به تمامی امور این جهار استان سر بزند و آن ها را مورد بررسی قرار دهد. وی از این سفر چندین قصد داتش که تنها یکی از آن ها انجام ماموریت بود. بلکه وی بیش از هر چیزی می خواست که به دارایی ها و املاکش سر بزند . از آن گذشته دیگر قصدی که داشت ، ذکر این نکته بود که می خوست پسرش آناتول را از هنگ یکی از شهرها که به ماموریت مشغول بوده است ، خارج کند و به ازدواج ماریا ، همان دختر پیر پولدار پرنس بالکونسکی برود. این میان نیز پی یر و هلن رفت و آمد های بسیاری با یکدیگر داشتند اما چیزی که کاملا مشخص بود ، ذکر این نکته بود که هلن شاید از ازدواج با پی یر حال خوبی داشته باشد و دلش به این کار رضا باشد ، اما پی یر به شدت در این کار مردد است. این وسط اما واسیلی زرنگ تر از این حرف هاست و سعی می کند که برود جایی با پی یر صحبت کند و بعد با کمال سیاستی که دارد به او می گوید که از این که دختر او را برای ازدواج انتخاب کرده است ، خوشحال است و به او تبریک می گوید. پی یر که از این حرف بسیار شوک می شود و در برابر کار انجام شده قرار می گیرد ، در کمتراز یک ماه و نیم بعد با هلن ازدواج می کند. از سوی دیگر نیز پرنس واسیلی و آناتول که حالا  دیگر از هنگ هم بیرون آمده است برای خواستگاری کردن از ماریا به قصر بالکونسکی می روند ، با استقبال خوبی مواجه نمی شوند. در واقع قضیه از این قرار است که بالکونسکی تحت هیچ شرایطی زیر بار این احترام به واسیلی نمی رود. چرا که هیچ دل خوشی از پرنس واسیلی ندارد. این قضیه نیز ریشه در مسائل بسیار قدیمی دارد ، اما چیزی که بر شدت این نفرت می افزاید  ، ماجرای آناتول بود که در منزل ماریا اتفاق افتاده بود. آناتول جوان هوس بازی بود و در مدتی که در خانه ی ماریا حضور داشت با یکی از ندیمه های ماریا روی هم ریخته بود و با او مراوداتی داشت. این قضیه زمانی که به گوش پرنس بالکونسکی رسید و ماجرا بیخ پیدا کرد. اما این برهمه واضح بود که آناتول تنها برای ثروت ماریا است که او را می خواهد و به هیچ وجه دوست ندارد که یک زندگی عاشقانه با او داشته باشد. از آن سوی دیگر نیز لوندی های ندیمه برای آناتول باعث شده بود که همه بر این ازدواج مردد باشند. بهر طریق مقدمات ازدواج این دو فراهم می شود ، اما ماریا در لحظه ی ازدواج و پیمان عقد از پدرش نظر می پرسد و به این امر اعتقاد دارد که پدرش به این دلیل که یک انسان آب دیده است می تواند با توجه به تجربه اش بهترین تصمیم را بگیرد. پدر ماریا ابتدا به امر زیاد بر سر این مسئله صحه نمی گذارد و نمی خواهد که آزادی عل ماریا را از او بگیرد. اما بعد متوجه به این امر می شود که ماریا خود دو دل است و نیازبه کمک دارد. از این رو تصمیم می گیرد که به ماریا حقیقت قضیه را بگوید. به او می گوید که آناتول به هیچ وجه قصد یک ازدواج عاشقانه با او را ندارد و هر آنچه که این میان اتفاق می افتد تنها برای ثروت ماریا است و بعد از ازدواج بعد از این که تمام اموالت توسط ایشان بالا کشیده شد ، تو را رها می کنند. ماریا که خود نیز بر این قضیه گمان برده بود ، با بی رحمی تمام رو به واسیلی می کند و به او می گوید که تحت هیچ شرایطی حاضر به همسری با پسر او نیست.

اما بعد ، نیکلای رستوف ؛ نامه ای به خانواده اش ارسال می کند که در آن بحث زخمی شدنش مطرح می گردد. از این رو وی با این کار به خانواده ی رستوف اعلام می کند که وضعیت خوبی ندارد و این کار باعث می شود که کل خانواده ی رستوف به یک وضعیت بسیار اسف باری مبتلا شوند. حدودا یک هفته پس از اینکه آن ها این چنین نامه ای دریافت می کنند ، یک جوابیه برای نیکلای می فرستند و سعی می کنند که از احوالات او بیشتر آگاه شوند.

در این میان نیز کنت رستوف که خود درد جنگ و بدبختی های آن را کشیده بود ، شش هزار روبل نیز ضمیمه ی این نامه می کند و به مقر فرماندهی ، جایی که نیکلای در آن زخمی شده بود می فرستد. دوازدهم نوامبر بود که ارتش هشتاد هزار نفری روسیه و اتریش به قصد دریافت نشان های افتخار جنگی رژه ای پر افتخار در برابر پادشاهان امپراتوری روسیه و اتریش برگزار می کنند. در این رژه ، شاهان این دو امپراتوری سعی می کنند که نشان های بسیاری برای بالا بردن ارزش های جنگاوران بین آن ها تقسیم کنند. در همین حین خبر رسیدن پول به نیکلای می رسد و وی برای دریافت پول به مقر فرماندهی می رود. وی در نامه ای که پدرش برای او نوشته بوده است ، یک توصیه نامه برای آجودانی می بیبند که آن را دور می اندازد و به رژه باز می گردد.

امپراتور الکساندر به جنگ عادت ندارد و برایش طبیعی نیست به همین علت با دیدن کشته ها و زخمی های حاصل از جنگ روح شکننده اش را دچار آسیب می کند و دچار مریضی و افسردگی شدیدی می شود. در هفدهم نوامبر ناپلئون افسری از پادشاه روسیه اعزام کرد تا به دیدار اون برود. ولی تقاضای دیدار او از طرف امپراتور روسیه رد می شود اما افسر بلند پایه خود که دلگاروکف نام دارد را به جای خود می فرستد تا اگر برای ایجاد صلح آمده اند. افسر دلگاروکف به جای امپراتور الکساندر با ناپلئون گفتگو کند. تا تاریخ بیستم نوامبر ارتش فرانسه عقب نشینی می کند. آندره با دلگاروکف دیدن می کند. دلگاروکف بعد از دیدار با ناپلئون به این نتیجه می رسد  که ناپلئون می ترسد که  به جنگ با ارتش متحدین برود و باید کار او را با یک حمله تمام کرد. اما مدتی بعد فرمانده ارتش روسیه به نام کوتوزوف به صورت خصوصی به آجودانش آندره می گوید قوای متحده نمی تواند پیروز شود و تلاش کرد سخن خود را از طریق وزیر دربار به گوش امپراتور روسیه برساند. ولی وزیر در بار به گفت: ژنرال عزیز، من به غیر از  برنج و کتلت و مسائل این گونه به چیز دیگر کاری ندارم. مسائل مربوط به جنگ را خودتان حل کنید. در حضور کوتوزوف شورای جنگ تشکیل می شود و بدون توجه به نظر کوتوزوف با تصمیم گیری فرماندهان قوای متحد دوباره تصمیم گرفته شد به قوای ناپلئون حمله شود. در حالی که آندره در آنجا حضور دارد ولی نمی داند حق با کیست: طرفدارحمله یا طرفدار مخالفان حمله.

و حال آندره به مرگ خود  در جنگ و پس از خود فکر می کند. جنگیدن با فرانسویان جدی می شود. در خط مقدم جنگ نیکلای رستوف به همراه اسب سواران واحد خود قرار داشت. از طرف قوای فرانسه در شب آتش های بر افروخته شد و سرصدا های بلند شد. فرماندهان ارتش روسیه باگراتیون و دلگاروکف برای بازدید و جویا شدن علت صدا ها به خط مقدم رفتند. با درخواست نیکلای رستوف، باگراتیون برای بازدید و تحقیق برای پیدا کردن  سر صدا های ایجاد شده از سوی دوشمن به همراه چند سواره به جلوتر می روند تا علت سر صدا ها رو جویا شوند. نیکلای رستوف کاملا جلو می رود تا زمانی که به او تیر های شلیک می شود و بعد بر می گردد و عقب نشینی نکردن فرانسوی ها را (بر عکس نظر دلگاروکف ) گزارش می دهد و در محل قبلی خود مستقر اند. در همان لحظه نیکلای رستوف از باگراتیون تقاضا می کند  که او از واحد اسب سواران ذخیره به واحد اسب سواران اول منتقل شود تا در جنگ حضور پیدا کند. باگراتیون از او درخواست می کند تا به عنوان افسر رابطش باشد. رستوف که آرزوی دیدن امپرتور الکساندر را دارد و به دلیل اینکه شاید او را نزد امپراتور بفرستند برای انجام ماموریتی خدا رو شکر می کند.

قوای فرانسه فریاد هایش بلند شده است به دلیل اینکه ناپلئون در شب به خط مقدم قوای فرانسه امده است و باعث تشویش و سر صدای قوای او شده است.

نبرد استرلیتس شروع می شود. ارتش روس ها و اتریشی ها دچار بی نظمی می شود و حمله مطابق نقشه پیش نمی رود. قلب ارتش روسیه که از همه ضعیف تر است مورد حمله ناپلئون قرار می گیرد.

آندره به همراه کوتوزوف فرمانده ارتش روسیه در میدان نبرد است. آندره به دستور کوتوزوف برای سرکشی و دیدن اینکه لشکر سوم از دهی گذشه یا خیر و تفنگدارانش را مستقر کرده یا نه می رود. الکساندر و فرانتس دو امپراتور روسیه و اتریش که در جبهه هستند به کوتوزوف ملحق می شوند. به اصرار امپراتور الکساندر حمله زودتر آغاز می شود. بر خلاف نظر امپرتور الکساندر،کوتوزوف می خواهد ابتدا واحد ها جمع شوند.ولی به دستور الکساندر فرمان حمله زودروس داده می شود. هوا مه آلود است. با گذشت زمان و از بین رفتن مه روس ها ناگهان سپاه فرانسه را در مقابل خود می بینند. کوتوزوف و آندره بسیار به سپاه دوشمن نزدیک هستند و این باعث شروع تیر انداز های شدیدی به سمت شان می شود. گردان فرار می می کنند اما درفش سقوط کرده را آندره بر میدارد و گردان را به جلو هدایت می کند. آندره بدون ترس به سوی توپ های فرانسوی می رود و ضربه ی محکم چماقی بر سرش میزند که باعث فرود آمدن و واژگون شدن توپ می شود. در ساعت 9صبح و حمله هنوز در جناح باگراتیون شروع نشده است ولی ژنرال دلگاروکف اصرار دارد حمله شروع شود. باگراتیون برای اوردی بهانه نیکلای رستوف پرانرژی را می فرستد تا از فرمانده کل (امپراتور یا کوتوزوف) کسب تکلیف کند، رفتن اون در این زمان آن هم بین آن دو جناح باعث کشته شدن او می شوده. ولی نیکلای رستوف که همیشه آرزوی دیدن امپراتور را داشت بسیار خوشحال می شود. نیکلای رستوع خیلی سریع به سمت مقر فرماندهی می رود ولی وارد میدان جنگ می شود. همه جا پر از دود و مه است و شلوغی زیادی در آنجا بر پا است. او حتی یک بار حتی تا مرز درگیر شدن با سپاه فرانسوی ها پیش می رود. تا عصر هنگام نه کوتوزف را پیدا می کند نه امپراتور را. همه افراد به او می گویند این دو زخمی شده اند. اما در آخر امپراتور را به همراه یکی دیگر  از همراهان به طور اتفاقی در جای دور از بقیه افراد درمیدان نبرد پیدا می کند. ولی حال ساعت 4 بعد از ظهر است و او فکر می کند کسب تکلیف دیگر فایده ندارد و به پیش امپراتور نمی رود. تنها به تماشای او از دور راضی می شود و از آنجا می رود. ساعت 5 عصر با شکست قوای متحده نبرد استرلیتس به پایان می رسد.  با عقب نشینی روس ها فرانسوی ها صد عراده توپ را تصرف می کنند.

در روی بلندی های پراتسن، آندره بالکونسکی با درفش در دست زخمی روی زمین افتاده است. ناپلئون به همراه آجودانش برای بازدید از میدان نبرد می رود زمانی که به بالای سر آندره می رود و با پیکر زخمی او با  درفشی در دست به سخن می آید: چه مرگ با شکوهی!  آندره با تمام قوا خود شروع به ناله ضعیفی کرد. ناپلئون از صدای او می فهمد که او زنده است و دستور می دهد او را به مرکز امداد برسانند. با اعزام آندره به بیمارستان از مرگ نجات پیدا می کند.

در اوایل سال 1806 بعد از یک سال نیم نیکلای رستوف به مرخصی رفت و همراه دنیسف به خانه می رود. از بازگشت او همه بسیار خوشحال شدند و غافلگیر شدند به خصوص سونیا که  حال شانزده ساله و خوشگل تر شده است. دنسیف فرمانده رستوف بسیار غافلگیر شد از اینکه همه به او عشق می ورزیدند. بعد از گذشت زمانی ناتاشا می فهمد نیکلای رستوف هنوز هم عاشق سونیا است.  ناتاشا اکنون 15 سال دارد و بسیار زیبا تر و پر انرژی تر شده است. کنتس رستوا مخالف ازدواج کردن سونیا با پسرش است زیرا این ازدواج را به ضرر آینده پسرش می داند.

آنا میخاییلونا در مسکو و در خانه کنت رستوف زندگی می کند. نامه ای که به دستش رسیده را به کنت خبر می دهد محتوا نامه این است که پسرش بوریس آجودان جز یکی از فرماندهان شده است.  ضمنا به کنت می گوید پی یر با وجود اینکه بسیار زیاد مورد حمایت و کمک دوستش دولوخف قرار گرفته بود و حتی او را به خانه اش برده بود. ولی دولوخف سر وسری با زنش هلن پیدا کرده است.

در روز بعد برای تجلیل از باگراتیون که فاتح جنگ اتریش بوده است جشنی برپا می شود. اشراف همه شرکت کرده بودند. با اینکه در جنگ استرلیتس روس ها شکست خورده بودند ولی این موضوع را هنوز باور نکرده بودند. عده ای از بزرگان روسی که باور کرده بودند دلیل آن شکست را خیانت اتریشی ها و بی کفایتی فرمانده کوتوزوف می دانستند و دلیل شکست را چیز های فرعی می دانستند.

در باشگاه انگلیس ها در روز سوم مارس بزرگداشت باگراتیئن برگزار می شود. در آنجا  نیکلای رستوف، دولوخف و  پی یر هم حضور داشتند. پی یر مقابل دولوخف سر یک میز نشته بودند. او از رابطه زنش با دولوخف بسیار عصبی است. دولوخف در این مراسم درباره ی زنش به پی یر  کنایه میزند و او را مسخره می کند. و نوشته ای را خدمت کار برای پی یر می آورد را می گیرد و به او نمی دهد. پی پی به شدت عصبانی می شود و دولوخف را به دوئل دعوت می کند. روز بعد پی یر و شاهدش و دلوخف و شاهدانش نیکلای رستوف و دنیسف، برای دوئل در یک روز برفی در جنگل حاضر می شوند. اولین بار است پی یر تپانچه دستش گرفته است ولی دولوخف را در دوئل با شلیک تیرر زخمی می کند. نیکلای رستوف هنگامی دولوخف را زخمی می برند متوجه می شود که او خواهری گوژپشت و مادری پیر در مسکو دارد. و حال دولوخف نگران مادر پیرش است که او را بسیار دوست  دارد. بعد از دوئل پی یر احساس می کند مقصر اصلس زنش هلن است. آن شب با هلن بگو مگو می کند و هلن او را به خاطر این کارش سرزنش مس کند. هلن حتی دلیل فاسق بودنش را وجود شوهری مثل آن می دانست. پی یر خشمگین می شود و به او حمله می کند و می خواهد که  هلن  را بکشد اما هلن می گریزد. پی یر برای جدایی از هلن به مسکو به پترزبورگ می رود و نصف اموالش را به همسرش می بخشد. آندره اسیر شده است و هیچ کس این را نمی داند. با اعلام خبر مفقود اثر شدن او بالکونسکی بزرگ به همه اعلام می کند که او در جنگ کشته شده است. همسر آندره لیزا درخانه بالکونسکی بزرگ در نوزدهم مارس درد زایمان گرفت. به دنبال پزشک می فرستند اما پزشک آلمانی که به دنبالش فرستاده بودند هنوز از مسکو نیامده بود. در این زمان آندره از اسارت آزاد شده و به همراه پزشک آلمانی بر سر بالین همسرش لیزا می رسد. لیزا فهمید که شوهرش آمده اما نگاهی گلایه آمیز به او داشت. بچه پسر به دست پزشک آلمانی به دنیا می آید اما لیزا در سر زایمان جان خود را از دست می دهد. آندره به بالای سر همسرش می رود احساس می کند همسرش با او سخن می گوید:« من به کسی بدی نکرده ام و همه شما را دوست می دارم. اما ببین با من چه کرده ای؟» فرزند آندره نیکلای می گذارند.

کنت رستوف می پندارد به دلیل شرکت فرزندش در مراسم دوئل که به دست پی یر و دولوخف برگزار شد مجازات می شود اما او مجازات نشد بلکه سمت آجودانی فرمانده کل مسکو را بدست آورد. دولوخف کم کم حالش بهتر می شودو در این مدت برای نیکلای رستوف اعتراف می کند در طول عمر خود به دنبال زنی پاک دامن می گشته و تا به حال چنین زنی را پیدا نکرده است.

در زمستان 1806 ناتاشا با برادرش جر بحثی می کنند  بر سر دولوخف چون او دولوخف را آدمی می داند که ذاتا شرور است. اما نیکلای معتقد است دولوخف قلب پاکی دارد. دولوخف پس از بهبودی کامل به خانه رستوف می رود به دلیل ینکه عاشق نامزد نیکلای رستوف، سونیا شده است اما نیکلای اهمیتی به این موضوع نمی دهد. در این زمان صحبت جنگ با ناپلئون  در همه جا است و روس ها در حال تدارک دیدن و جمع آوری قشون هستند. بعد از مدتی دلوخف از سونیا درخواست ازدواج می کند اما با جواب منفی سونیا رو به رو می شود علت جواب منفی سونیا وجود نیکلای است. نیکلای موضوع را می فهمد و بسیار خوشحال می شود و تجدید عهد می کند درباره ازدوجش در آینده با سونیا.بعد از مدت اندکی دولوخف در هتل انگلیس به مناسبت برگشتش به ارتش ضیافت خداحافظی راه انداخت، بساط قمار توسط دلوخف راه انداخته شد  و با وسوسه نیکلای رستوف، از او 43 هزار رویل می برد. در آخر مراسم نیکلای متوجه شد که دولوخف از او انتقام گرفته است به دلیل جواب رد سونیا به تقاضای ازدواج دولوخف. در آن شب نیکلای از شدت عصبانیت به فکر خودکشی می افتد و از اینکه به دولوخف باخته است و بدهکار است به شدت عصبانی است.نیکلای با وجود بغض موضوع باختش را به درش می گوید و قول داده داده است که تا فردا پول را دولوخفت بدهد. پدرش در حالی که به او می گوید تهیه چنین پولی مشکل است ولی سعی می کند به او دلداری بدهد. درهمان زمان ناتاشا با مادرش درخواست ازدواج دنسیف را بیان می کند و مادرش از او سوال می کند آیا عاشق او هستی یا نه؟ ناتاشا می گوید نه فکر نکنم. اما نمی دانم به او چه جوابی بدهم زیرا دلم برایش می سوزد. کنتس رستوف نیز به پیش دنسیف می رود و به او می گوید بهتر بود قبل بیان کردن موضوع ازدواج با ناشاتا با او مشورت می کرد زیرا دختر او هنوز کوچک است.

روز بعد دنسیف به واحد خود در جبهه بر می گردد اما نیکلای رستوف دو هفته در مسکو می ماند تا پولی را که به دولوخف باخته است را جور کند.

پی یر بعد از دعوا با زنش به پترزبورگ بر می گردد. او برای مدتی در منزلگاهی در بین راه اسکان پیدا می کند.و در زمانی که در انجا مشغول استراحت است و منتظر اسبی تازه نفس از سوی منزلدار است. به طور اتفاقی با پیرمردی مسافر که ظاهر معنوی دارد هم نشین می شود. پیر مرد او را می شناسد و از ماجرای زندگی پی یر اطلاع دارد سر صحبت را با او باز می کند. پیر مرد که عضو فرقه مارتینیستی است و کم  کم در بین صحبت هایش از پی یر به عنوان فراماسونری دعوت می کند. تا روی سعادت و خوشبختی را ببیند پی یر که بسیار نا امید و ناراحت است مجذوب حرف های پیر مرد می شود. پیرمرد توصیه نامه ای برای پی یر می نویسد که اورا به کنت ویلارسکی در پایتخت معرفی می کند و در هنگام جدا شدن به پی یر می دهد پی یر در روح او تردید ندارد زیرا فکر می کند راه درست همین است.پی یر به پترزبورگ می رود و اوقات خود ر ا با مطالعه سپری می کند یک هفته بعد همراه  جوانی که نزد او آمده بود به محفلی می رود مراسم بزرگی بود که در آن و در تاریکی به همراه چشمانی بسته سوال ها و جواب های زیادی رد بدل می شد. و بالاخره او به اتاقی رفت که دارای میزی ده دوازده نفره بود و همه دور میز نشته بودند پی یر برخی افراد را در جاهای دیگر و دیگر مراسم ها دیده بود. و از آن زمان به طور رسمی عضو فرقه پیر مرد می شود. پی یر با توجه به توصیه دیگران  تصمیم می گیرد به املاک خود در جنوب برود تا مقداری از پایتخت دور شود زیرا ماجرای دوئل پی یر به گوش امپراتور  رسیده بود. در این زمان پدرزنش پرنس واسیلی نزد او می آید و ادعا دارد  کار او آبری آنها را برده است و می گوید دخترش هلن بی گناه  است. پی یر بی نهایت خشمگین است ولی باز هم با او با مهربانی برخورد می کند. و او را از خانه اش محترمانه بیرون می کند و به او جوابی نمی دهد. یک هفته بعد پی یر راهی املاکش در جنوبی می شود در حالی که پول زیادی به امور خیریه داده است. در ماجرای  دوئل امپراتور طرفین را مجازت نمی کند و قضیه را لاپوشانی می کند. خانواده های اشراف قبل از ازدواج پی یر امیدوار بودند که او داماد آنها شود ولی بعد ازدواج او متعقد بودند که پی یر شوهری دیونه و حسود است و از او بدشان  آمده بود و به  همین علت از هلن زیبا در محافل استقبال می شد. بوریس به  این در و آن در زدن مادرش آنا میخاییلونا آجودان جز  یکی از فرماندهان بلند مرتبه  شد و در ارتش پروس ماموریت مهمی به دست آورد و اکنون به پیترزبورگ می رود به عنوان فرستنده مخصوص و در محافل شرکت می کند. او اسرار ترقی را شهامت و پایداری نمی دانست بلکه گرفتن مقام و درجه و فرصت های مناسب با  نزدیک شدن به مقامات را به خوبی آموخته بود به حدی که اکنون خودش هم از ارتقای  سریع خودش تعجب می کند.

بوریس پول چندانی ندارد اما همان اندک پول خود را خرج سر وضع و ظاهر خود می کند. و ترجیح می دهد از کالسمه های زیبا برای رفت و آمد استفاده کند و فقط با کسانی معاشرت می کرد که برایش مفید باشند. رفت آمدش را  با خانواده رستوف و ناتاشا( نامزد دوران نوجوانیش) قطع کرد زیرا برای او سودی نداشتند. هلن دائما اصرار دارد بوریس همیشه به محافل او  برود و بوریس دلیل این موضوع را نمی داند. و حال بوریس جز نزدیکان کنتس هلن بزوخف به شمار می رود. در این دوران  آتش جنگ با ناپلئون بیشتر می شود. و ناپلئون به مرز های روسیه نزدیک می شود.  از سال  1805 روال زندگی بالکونسکی پیر و آندره و ماریا عوض شده است. در سال 1806 در سراسر روسیه هشت ژنرال به عنوان فرمانده کل قوای ذخیره برگزیده می شوند که پرنس بالکونسکی پیر یکی ازآنها است.

او با وسواس زیاد مشغول بسیج قوای ذخیره می شود در سه استان. و مشغول تربیت کردن ماریا پسر آندره می شود و او را زیر پر بال خود می گیرد. پرنس بالکونسکی پیر ملک بزرگی را در چهل ورستی آنجا جدا می کند و به عنوان سهم به پرنس آندره می دهد. آندره در آن مکان ملکی را بنا می کند و بیشتر زمانش را در آنجا می گذروند. بعد از اجباری شدن خدمت نظام آندره که نمی خواست به جبهه و جنگ برود به ههمین دلیل مشغول به کار بسیج کردن سربازن شد البته زیر نظر پدرش فقط به همین فعالیت نظامی مشغول شد. پی یر حال که املاکش در استان کی یف قرار دارد تلاش می کند اقدامات و اصلاحاتی را انجام دهد که به نفع رعیت و خانودهایشان باشند. او می خواهد آنان را از کار ها و وابستگی هایشان به کار آزاد کند و زنان و کودکان را از بیگاری نجات دهد. و برنامه داشت که در املاکش بیمارستان و مدرسه دایر کند. سر پیشکارش متعقد است اول باید یه وضع آشفته املاک رسید ولی به ظاهر با او موافقت کرد. ولی در دل کار های پی یر را دیوانگی می خواند. املاک پی یر زیاد بودند و در امد سالیانه پانصد هزار رویل داشت. و برنامه هایش با سر پیشکارش جلو نمی رفت و کارش سخت شده بود. و در مقابل خود پی یر آدم پیگر و با پشتکاری نیست. او در بهار 1807 به پترزبورگ بر می گردد و بعد از مدتی دوباره به املاکش بر میگردد تا ببیند دستوراتش به درستی انجام شده است یا خیر که سر پیشکارش همه چیز را ظاهر سازس کرد. و برای اثبات ظاهر سازی اش دهقانان ثروت مند را به جای دهقانان نیازمند به استقبال پی یر فرستاد و مناطقی که دارای بیمارستان و مدارس  بود را پی یر نشان داد. و پی یر را از وضع  نود درصد دهقانان که آه در بساط ندارند بی خبر گذاشت. پی یر در هنگامی که از املاک خود باز می گشت سری به آندره زد و افکار و رویاها و برنامه هایش را با او درمیان گذاشت ولی آندره با عقاید او مخالف بود پی یر از اینکه قصد داشت دولوخف را در دوئل بکشد کارش را خطا می داند ولی آندره متعقد است کشتن آدمی مانند دولوخف کار بسیار درستی است. پرنس آندره اعتقاد دارد حرفای پی یر شبیه حرفای خواهر مذهبی اش است زیرا پی یره از عشق به همنوع و فداکاری حرف می زند. اما معتقد است که خود او هم خود را برای دیگران نابود کرده است درست مانند پی یر  زیرا اهداف او در زندگی بدست آوردن افتخار بود ومعتقد است که برای بدست آوردن افتخار باید عشق  به دیگران خررج کند و به دیگران  خدمت کند و زندگی خود را تباه کرده است. اکنون که برای خودش و خانواده اش زندگی می کند آرومشی را در خود پیدا کرده است. آندره اعتقاد دارد که آنچه را که پی یر و ماریا همنوعان می نامند باعث بدی و گمراهی می شود مانند موزیک های کی یف. پی یر اعتقاد دارد با این که کار های خیرش ناقص بوده است ولی هر چه کرده است خوب بوده است. ولی آندره اعتقاد دارد که رعیت ها زندگی حیوانی دارند و پی یر می خواهد آنها را از این زندگی نجات بدهد در حالی شادی آنهاد در همان زندگی است. تو می خواهی آنها را شبیه آندره کنی در حالی که آنها نمی توانند امکانات آندره را داشته باشند. و اینکه تلاش بدنی برای آنها واجب است مانند تلاش فکری که برای من و تو واجب است و تو می خواهی آنها را از این تلاش بدنی محروم کنی و اگر این کار را بکنی آنها مریض می شوند. پی یر اعتقاد آندره را وحشتناک می داند و در تعجب است که آندره چرا با چنین افکاری تلاش می کند. و از او می پرسد اگر اعتقادات تو این است چرا در ارتش خدمت نمی کنی؟ او پاسخ می دهد بعد از شکست در جنگ استرلیتس ترجیح می دهد به بسیج کردن سربازان ذخیره پدرش مشغول باشد. به دلیل اینکه پدرش توانایی انجام چنین کار سختی را ندارد و دلش برای پدرش می سوزد و دیگر دلش نمی خواهد به جبهه برگردد.پی یر آنچه از عقاید فرقه اش فهمیده است آن را برای آندره شرح می دهد. آندره سوال می کند شما ها حقیقت و همه چیز  را می دانید و می بینید ولی چرا من نمی بینم. پی یر او  را قانع می کند که خدا و روح جاویدان او وجود دارد. و حقیقت و فضلیت هم هست و اگر انسان می خواهد به سعادت برسد باید به این دو گرایش پیدا کند. آندره در ظاهر با حرفای او مخالفت می کند اما در وجود خود می داند که تمام حرف های پی یر حقیقت است و دنیایی تازه ایی به روی او باز شده است.

آندره و پی یر به قصر پرنس بالکونسکی پیر می روند در آنجا پی یر با ماریا و کارهای مذهبی او آشنا می شود. بعد از گذشت زمانی پی یر با بالکونسکی پیر وارد بحث می شود. پی یره اعتقاد دارد روزی جنگ از بین مردم ازبین می رود. ولی بالکونسکی پیر با زبانی تند مخالف است و عقاید پی یر را خیال بافی می نامد. بعد از دو روز پی یر آنها را ترک می کند و به پی پنرزبورگ می گردد. نیکلای رستوف به هنگ خود در جبهه باز می گردد. و به خاطر عشق نا فرجام ناتاشا با دنیسف فرمانده اش  باعث می شود  رابطه اش با فرماندده اش محکم تر شود. آنها باهم هم خونه هستند دنسیف او را به ماموریت های خطرناک نمی فرستد و دلیل آن علاقه اش به او که افسر جزئ است. رستوف در جبهه احساس راحتی بیشتری نسبت به خانه دارد. در آنجا کار و مواضع دوشمن روشن است و خبری از گرفتاری های خانه نیست.  رستوف تصمیم دارد پولی را که از پدرش بابت باختش به دولوخف قرض گرفته است را به پردازد. و این پول از محل که پدرش سالانه برای او ده هزار روبلی می فرستد پرداخت کند. ارتش  روسیه بعد از چندین نبرد عقب نشینی می کند و در بارتن اشتاین مستقر می شوند. همه در انتظار رسیدن تزار روس و شروع نبردی جدید هستند. گل و گیاهان سبز شده است و برف ها ذوب شده اند اما هوا هنور هم سرد است. با اینکه رودخانه ها طغیان کرده ولی سربازان مواد غذایی ندارند و اسب ها علف ندارند. شیوع بیماری در بین ارتش زیاد شده است اما همه تلاش می کنند که شکم خود را سیر کنند. در ماه آوریل تزار به جبهه می آید ولی رستوف در رژه نمی تواند شرکت کند زیرا هنگش از محل شان دور است. گرسنگی  بسیار زیاد به هنگ دنیسف فشار آورده است و باعث شده است که راسا آذوقه هنگی را به نفع سربازانش مصادره کند. در روز بعد فرمانده هنگ به او می گوید یا خودش شخصا برود به ستاد و با سر رشته داری صحبت کند یا  از دنسیف شکایت می کند. دنسیف به پیش سر رشته دار می رود ولی دعوایش می شود با او. و این دعوا باعث می شود پرونده ایی علیه اش تشکیل شود  به جرم دزدی آذوقه ارتش. اما دنسیف درست یک روز قبل از احضار به دادگاهش تیر می خورد و به بیمارستان منتقل می شود. در جبهه های جنگ به صورت موقت آتش بس اعلام شده بود و رستوف تصمیم می گیرد به دنسیف که در بیمارستان است سر بزند. در تابستان بیماستان وضع بدی دارد و بوی تعفن همه جا را در  بر  گرفته است. و عده زیادی از  بیماران زخمی در اثر تیفوس جان خود را از دست می دهند. دنسیف در بخش افسران بستری شده است و با وجود زخم سطحی اش اما هنوز بعد از  6 هفته بهبود پیدا نکرده است. با وجود این اوضاع اما  هنوز پرونده شکایتی که از او شده بود جاری است. و همه از او خواستند که او از امپراتور تقاضای بخشش کند. آن روز جلوی رستوف می پذیرد این کار انجام دهد و نامه ای می نویسد و نامه را به وسیله رستوف به دست امپراتور می رساند. نیکلای رستوف بدون اجازه فرمانده و با لباس شخصی به تیلزیت می رود تا نامه را به دست امپراتور بفرست. به دلیل اینکه امپراتوران روسیه و فرانسه (الکساندر و ناپلئون) قرار است در این محل هم دیگر را ملاقات کنند. یک ژنرال همراه با بوریس جز ملتزمان رکاب امپراتور روسیه  است. بوریس در این زمان در میان فرماندهان جایگاه خود را تثبیت کرده بود. و حتی دو بار به حضور امپراتور روسیه برای انجام ماموریت مهمی رفته بود.

نیکلای رستوف برای رساندن نامه به  محلی که خانه او است می رود اما زمانی که به آنجا می رسد یک ضیافت معمول پرپا است به مناسبت  ملتزمین رکاب دو امپراتور به افتخار هم. رستوف از دیدن فرانسوی ها و  روسیه ها در کنار هم و در یک مهمانی تعجب می کند زیرا او او مانند همه ارتشیان روسیه ازفرانسوی ها بیزار  است. نیکلای برای کار خاصی که آمده است به بوریس می گوید و می گوید می خواهد به حضور امپراتور برسد. بوریس از آمدن او تعجب کرده است ولی او را به مهمانی می برد و با خونسردی او را به فرانسویان معرفی می کند. و رستوف بوریس را به اتاق جداگانه ای می برد و می گوید به چه دلیل آمده  است. اما بوریس این کار را در این زمان مناسب نمی داند. آن روز، روز توافقنامه صلح است. و نیکلای رستوف خود راسا می رود تا از طریق ژنرالی که می شناسد موضوع نامه را به گوش امپراتور برساند ولی تقاضای عفو دنسیف از طرف امپراتور رد می شود. آندره بر عکس پی یر با تلاش زیاد اصلاحات به نفع دهقانان را با موفقیت در املاکش اجرا کرد درست آنچه که مورد نظر پی یر بود. روزی برای انجام کاری به خانه کنت رستوف می رود. در آنجا به دیدن ناتاشا شر شور به خود فکر می کند که با وجود  داشتن سن سی یک سال ولی زندگی را برای  خود تمام شده فرض کرده است. به همین علت بعد از مدتی از انزوا دلش می گیرد و به دلیلی که آجودان امپراتور است به پایتخت می رود تا مقامی را بدست آورد و فعالیت خود را شروع کند. این کار او هم زمان شده با انجام اصلاحات امپراتور الکساندر به دست وزیر نزدیک امپراتور، سپرانسکی. آندره و افکار و اصلاحاتش مورد استقبال سپرانسکی قرار می گیرد و عضو کمیته تغییر قوانین می شود. مجلس جشن باشکوهی که در تاریخ 31 دسامبر 1810 با حضور اشراف و امپراتور در منزل یکی از مردان برگزار شد آندره با ناتاشا در لباسی زیبا و آرایش کرده دیدار می کند و گفتگو می کند. و آندره می فهمد که عاشق او شده است. راز دلش را با پی یر بیان می کند. پی یر در  دل احساس می کند که عاشق ناتاشا است ولی سخنی نی گوید و علاقه اش را پنهان می کند و به آندره می گوید ناتاشا جواهر است و انتخاب خوبی کرده است. عشق آندره مورد استقبال ناتاشا قرار می گیرد. آندره برای گرفتن رضایت پدرش بالکونسکی پیر برای ازدواج با ناتاشا به پیش او می رود. ولی پدرش به دلیل نیازمند بودن و کم بودن ثورت خانواده عروس، و تفاوت سنی ناتاشا با آندره و زخمی شدن پسرش در جنگ که باعث ضعیف شدن پسرش شده بود مخالفت کرد و در برابر اصرار پسرش از او درخواست می کند که برای معالجه یک سال به خارج کشور برود بعد از یک سال اگر موافق بود با ناتاشا ازدواج کند. آندره بعد از مدتی به خانه کنت رستوف می رود و از ناتاشا خاستگاری می کند  و همچنین موضوع مخالفت پدرش و سفر یک ساله اش را هم بیان می کند. آندره و ناتاشا با هم نامزد می کنند اما آندره به ناتاشا می گوید که او در مدت این یک سال آزاد است تا هر کار می خواهد بکند حتی ازدواج. و از او خواست که در مدتی که خارج کشور است هر گاه کمک لازم داشت به نزد پی یر برود. بعد از مدتی آندره از طرق نامه خواهرش را از موضوع نامزدی اش مطلع می کند ولی خواهرش هم مخالف این موضوع است. نیکلای برای مدتی طولانی به مرخصی می آید. او هنوز دختر عمه اش سونیا را دوست دارد. وبه مادرش اعلام می کند که می خواهد با او ازدواج کند. اما مادرش کنتس رستوف مخالف این موضوع است به دلیل وضع خانوادگی بدشان که روز به روز دارد بدتر هم می شود. مادرش سونیا رو هم تهدید می کند و هم خواهش می کند که دست از سر نیکلای بردارد و او را تنها بگذارد. اما سونیا به دلیل اینکه واقعا عاشق نیکلای است نمی تواند. نیکلای در ماه ژانویه به هنگ خود بر می گردد و ناتاشا جدایی نامزدش برایش سخت است اما تحمل می کند. و در این مدت آندره همیشه برای او نامه می نویسد. برای پی یر ادامه زندگی از لحاظ روحی سخت شده. استاد فراماسونری پی یر فوت کرده است. و ناتاشا که پی یر به او علاقه داشت به نامزدی آندره در آمده. او خانه مجللی با تعداد زیادی خدمت کار در مسکو است اما در دلش شادی وجود ندارد. او در حال حاضر آدمی دست دلباز است و در باشگاه نجبا عضو است و محبوب است در آنجا اما زنی ناپاک همسرش است و  از آجودانی دولت بیرون آمده است. بوریس در مسکو به دونبال دختری ثروت مند برای ازدواج می گردد. در فکر است که از بین ماریا  بالکونسکی(خواهر آندره) و ژولی کاراگینا دوست او کدام را انتخاب کند. ماریا از ژولی زیبا تراست ولی ژولی بیست هفت ساله بعد از فوت مادرش صاحب ثروتی زیاد شد. ژولی با بوریس دوستی اش را ادامه می دهد و او را برای مهمانی هایش به خانه دعوت می کند. مادر بوریس آنا میخاییلونا حساب تمام اموال ژولی را دارد و پسرش را به ازدواج با او تشویق می کند. و بالاخره بوریس با ژولی قرار ازدواج می گذارد و نامزد می شوند بعد مدتی خانواده رستوف در مسکو به اپرا می روند. در آنجا بعضی نجبا مانند هلن و برادر عیاشش کوراگین هم حضور دارند. ناتاشا و آناتول در آنجا هم را می ببیند و آناتول با خود عزم می کند که از در دوستی با او وارد شود. و برای فریب او نقش عاشق ها را بازی می کند. آناتول توسط پدرش واسیلی کوراگین از پترزبورگ به مسکو فرستاده شده بود و سالی بیست روبل از طرف پدرش برای او فرستاده می شد ولی آناتول بیست هزار روبل دیگر هم از دیگران قرض می کرد( پدرش همیشه از سر اجبار پرداخت می کرد.) او تمام پول خود را صرف عیاشی می کرد او دو سال پیش  به طور یواشکی با دختر یکی از مالک های لهستانی ازدواج کرد بود به همین دلیل از ترس به دختران ثروتمند نجبا نزدیک نمی شد. او می خواهد که ناتاشا را فریب بدهد هر چند که دوستش دولوخف دائما او را از این کار باز می دارد. اما هوس تمام جان آناتول را گرفته بود و به فکر فرار با ناتاشا بود. به ناتاشا مقدار زیادی ابراز عشق می کند. به دلیل اینکه آناتول مانند خواهرش جوانی زیبا است از او خوشش می آید و با توجه به بحران روحیش و دوری از نامزدش آندره رابطه اش با او را ادامه می دهد. سونیا با دیدن یکی از نامه های پنهانی آناتول به ناتاشا  متوجه رابطه پنهانی آنها می شود. به همین دلیل به ناتاشا می گوید آناتول آدم نانجیبی است. که به صورت رسمی به خاستگاری او نمی آید و دارد رابطه اش را پنهان می کند. ناتاشای خوش خیال این موضوع را باور ندارد. روزی که کنت در خانه نبود سونیا و ناتاشا به خانه هلن دعوت می شوند. در آنحا ناتاشا و آناتول نقشه فرار را می کشند که در شبی که آنها در خانه ماریا دمیتریونا مهمان هستند. فرار کنند سونیا که متوجه مشکوک بودن حرف هایشان می شود. بعد از مهمانی دوست خانوادگی کنت، ماریا دمیتریونا، ناتاشا و سونیا را به خانه خود می برد. اما از رفتار های او بی قراری های او سونیا متوجه می شود که او امشب قرار فرار دارد. و تصمیم می گیرد شب را در راهرو نگهبانی بدهد. یک شب که در راهرو گریه میی کند ماریا دمیتریونا او  را می بیند و از همه چیز مطلع می شود. شب فرار، آناتول به کمک دولوخف کالسکه و راننده ای آماده می کند تا ناتاشا را بدزدد و به خانه ماریا دمیتریونا می رود. اما راه برای او توسط فراش غول پیکر صاحبخانه بسته می شود. و با شکست خوردن نقشه آناتول، آناتول فرار می کند.  هنگامی که این اتفاق می افتد ماریا دمیتریونا ماجرا را به پی یر می گوید و پی یر به او و ناتاشا می گوید که آناتول زن دارد. ناتاشا از این خبر بسیار ناراحت و افسرده می شود. به درخواست  ماریا دمیتریونا از پی یر آناتول کوراگین از  مسکو تبعید می شود. آندره بعد از یک سال از سفر باز می گردد خبر رسوایی آناتول و ناتاشا نامزدش را می شنود. و ازدواجش با ناتاشا را کنسل می کند. ولی کینه آناتول را به دل می گیرد. آندره همه جا به دونبال او می گردد تا او را پیدا کند ولی آناتول از طریق پی یر فهمیده است که آندره دونبال اوست و از او فرار می کند. اما مدتی بعد با شروع شدن جنگ هر دو نفر آنها به جنگ به ناپلئون می روند ولی با این تفاوت آناتول تلاش می کند در جبهه از آندره دور باشد .جنگ بزرگ قوای متحده ناپلئون در تاریخ دوازدهم ژوئن 1811 با عبور از مرز های روسیه با این کشور شروع شد.

تدبیر جنگ با توجه به دستور امپراتور به فرمانده کل کوتوزوف می سپارد و خود امپراتور به پترزبورگ پایتخت می رود. اما به دلیل قدرت مند بودن ارتش ناپلئون روس ها در خاک خود عقب نشینی می کردند و ناپلئون توانست به نزدیکی مسکو برسد. در چند ورستی مسکو ملک های پرنس بالکونسکی قرار دارد و هنگامی که ارتش ناپلئون به نزدیکی ملک او می رسد او می میرد و ماریا تنها می شود. همه در حال دور شدن از مسکو هستند و در حال اسباب کشی هستند. و ماریا به دلیل شورش دهقانان به ملک بالکونسکی گاری برای اسباب کشی ندارد. در آن زمان ماریا با کمک نیکلای رستوف که برای ماموریت به آنجا آمده بود توانست اسباب کشی کند و به جایی امن تر برود.

هلن همسر پی یر در این زمان بسیار بیمار و افسرده می شود و دلیل این بیماری این است که عاشق شاهزاده خارجی می شود و با وجود داشتن همسر نمی تواند به او برسد. خبر عقب نشینی روسیه به مسکو به همه میرسد و  همه اهالی مسکو همچنین خانواده رستوف از مسکو خارج می شوند. آندره به شدت زخمی می شود در یکی از نبرد ها و در بیمارستان بستری می شود. وقتی بهوش می آید به می فهمد آناتول کوراگین هم پایش را از دست داده و به شدت زخمی شده است. به همین دلیل از گناه او می گذرد.  اکنون ارتش مسکو کاملا بی دفاع شده است و نیمی از ارتش روسیه هم از بین رفته اند. و به همه اطلاع داده می شود از مسکو خارج شوند. همه مسکو را ترک می کنند ولی پی یر که نقشه ترور ناپلئون را دارد با لباسی مبدل در مسکو می ماند. فرانسوی ها وارد مسکو می شوند و مسکو به علت نا معلومی آتش می گیرد. پی یر زمانی که داشت بچه ایی را از آتش سوزی نجات می داد به طور اتفاقی به دست فرانسوی ها دستگیر می شود و به زندان می افتد. به دلیل اینکه او هویت خود را فاش نکرد به شدت به او مشکوک می شوند و یک بار هم قصد اعدام او را داشتند. ناپلئون در مسکو حضود دارد ولی هیچ یک از افراد نجبا مسکو حضور ندارند که به دیدار او بیایند.خانواده رستوف با مجروحانی که در راه مسافرت از مسکو به نقاط دیگر هستند همراه می شوند. یکی از آن مجروحان آندره است. ناتاشا به محض مطلع شدن از این موضوع دائما از او پرستاری می کند. اما حال آندره هر روز بدتر می شود و در آخر می میرد.فرانسویان در هفتم اکتبر آن سال مسکو که در آتش می سوزد را ترک می کنند و غقب نشینی می کنند. و در هنگام عقب نشینی ناپلئون کوتوزوف را دادن نامه ای دعوت به صلح کرد. اما درخواست صلح او از طرف کوتوزف رد می شود.  با این حال ارتش روسیه به دستور کوتورف از درگیری بیهوده منع می شوند. در این زمان جنگ های توسط پارتیزانی های قزاق و موژیک روسی بر علیه فرانسه در روسیه آغاز می شود. و قبل از آنکه جنگ بزرگ بین روسیه و فرانسه آغاز شود عده زیادی از فرانسوی ها کشته می شوند.

و عده زیادی از سربازان فرانسوی هنگامی که اسیران روسی از جمله پی یر می برند کشته می شوند. و در آخر اسیران و پی یر به دست پارتیزان روسی آزاد می شوند. دلوخف و دنسیف هم در میان قزاق های پارتیزان قر ار دارند. در تاریخ بیست  هفتم اکتبر 1812 یخبندان در روسیه شروع شد. روز به روز ارتش فرانسه بیشتر تحلیل می رفت. به دلیل یخبندان و کمبود آذوقه ارتش فرانسه کم کم مت می شوند. فرانسوی ها از دست ارتش روسیه فرار می کردند اما ارتش روسیه به دونبال آنها بود.ارتش روسیه مورد تشویق کوتوزوف قرار می گرفت تا راه فرار فرانسوی ها را ببندند. امپراتور از فرماندهی ضعیف کوتوزوف ناراضی است و خود با او همراه می شود تا ارتش روسیه را فرماندهدی کند. کوتوزوف که دیگر کاری از دستش بر نمی آید به زودی می میرد. با مرگ اندره بین ناتاشا و ماریا دوستی عمیقی ایجاد می شود. پی یربه شهر اوریول می رود و به مدت سه ماه به شدت بیمار می شود. زمانی که پی یر به مسکو باز می گردد مدت زیادی از مرگ آندره گذشته. او با ابراز علاقه با ناتاشا با او ازدواج می کند. به زودی کنت رستوف می میرد و هنگامی که به حسابش رسیدگی می شود متوجه می شوند دوبرابر ثروتش بدهکار است. با تدبیر زیاد نیکلای رستوف نصف بدهکاری های پدرش را پرداخت می کند. و سپس سی هزار روبل از پی یر که شوهر خواهرش است قرض می کند و بدهی های پدرش را می دهد. و سپس با اینکه کار در خدمات کشوری را دوست ندارد ولی برای دادن بدهی های پدرش وارد انجا می شود و با خانواده  اش در خانة اجاره ای در مسکو زندگی می کند. ماریا به طور اتفاقی در زمستان 1814 به مسکو می آید و با خانواده رستوف دیدار می کند. نیکلای برای حفظ غرورش با ماریا بسیار رسمی برخورد می کند و ماریا با ناراحتی آنجا را ترک می کند. اما مدتی بعد با اصرار کنتس رستوف مادر نیکلای مبنی بر رفتن به دیدن ماریا و پس دادن بازدید او. نیکلای به بازدید او می رود و این دیدار باعث ایجاد ارتباط عاطفی می شود و سرانجام ازواج می کنند. بعد از ازدواج ماریا و نیکلای، نیکلای و خانواده اش به املاک ماریا می روند و در آنجا زندگی می کنند و نیکلای همه بدهکاری های پدرش را با پشتکار خود پرداخت می کند. پس از مدتی ماریا و نیکلای صاحب سه فرزند می شوند که نام بچه آخر آنها ناتاشاست.

تحلیل شخصیت های رمان جنگ و صلح (War and Peace Characters )

داستان جنگ و صلح ،  شخصیت های قابل توجهی دارد که هر کدام بار بخشی از داستان را به دوش می کشند. هر چند که رمان جنگ و صلح  بر اساس یک خط داستانی رویداد محور  پیش می رود و به قولی حادثه محور است ، اما از سویی دیگر نیز می توانیم به جرئت بگوییم که شخصیت های مکمل آن در طول داستان نقش بسزایی در برجسته شدن نقش اصلی این رمان داشته اند و از این رو می توان هر کدام از آنها را تحلیل کرد. تحلیل هایی که برای شخصیت ها شکل می گیرد ، می تواند به شکل های متفاوت باشد. شما می توانید تحلیل های روانشناختی داشته باشید. می توانید تحلیل ادبی داشته باشید ، اما باید بگوییم که بهترین نوع تحلیل شخصیت ها این است که ابتدا به فضای ذهنی نویسنده سفر کنیم و سپس تحلیل کاراکترها را انجام دهیم. ما در این بخش یعنی تحلیل شخصیت ها  ، سعی خود را بر آن گذاشته ایم که تا می توانیم به اعماق زندگی و آثار تولستوی سفر کرده و او را در زمان خودش به همراه داستان خارق العاده اش ، یعنی جنگ و صلح مورد تحلیل و بررسی قرار دهیم .شما نیز می توانید برای این مطالعه ی این بخش دو رویکرد داشته باشید. نخست اینکه پیش از مطالعه ی کتاب ، تحلیل این شخصیت ها را مطالعه کنید و بنای خود را بر آن بگذارید که در طول مطالعه ی این رمان با پیش فرض هایی که در این بخش به دست می آورید ، بسیار هدفمند و تحلیلگرانه این رمان را بخوانید و یا اینکه رویکرد دوم را انتخاب کنید. یعنی آنکه بگذارید پس از خواندن کتاب و مروری بر تمامی شخصیت های این کتاب ، آنگاه نظر خودتان را با نظری که ما در این بخش تحلیلی برایتان ارائه داده ایم تطبیق دهید و بنیید که چه میزان نظر شما و نظر تولستوی در نوشتن جنگ و صلح  هم سو بوده است. به هر طریق هر کدام از این رویکردها را در پیش می گیرید ، حتما و حتما به این بخش سری بزنید. چرا که تحلیل شخصیت ها باعث می شود که شما نیز یک تحلیل جامع از بخش های مختلف داستان داشته باشید و این بخش های مختلف این امکان را به شما میدهند که شما برای همیشه رمان را در خاطر بسپارید. پس حتما بخش تحلیل شخصیت ها را جدی بگیرید. اما همانطور که گفتیم ، شخصیت های داستان جنگ و صلح  نسبت به دیگر داستان هایی که در این بخش بررسی کردیم ، بسیار ساده تر و خطی تر نگارش شده اند. عمدتا افراد این داستان نقش های کوچک اما تاثیر گذاری در طول داستان داشته اند _ به جز شخصیت های اصلی که در ادامه با آن ها آشنا خواهید شد _  اما دیالوگ هایی که آن ها بیان می کنند باعث نقش تاثیر گذار آن ها می شوند. پس  می توانیم از این بخش هم یک درسی داشته باشیم و آن این است که شخصیت پردازی ها در یک داستان حتما لزومی به مدت زمان حضور یک شخصیت در یک داستان ندارد بلکه شما می توانید در کوتاه ترین زمان ممکن و تنها با اشاره به این امر که دیالوگ های خوبی را به کار ببرید و یا فضاسازی مناسب داشته باشید ، یک شخصیت پردازی بی نظیر و ماندگار داشته باشید و داستان تان را پیش ببرید. این هدفی است که شما باید دنبال کنید. چه در حوزه ی داسنان نویسی و چه در حوزه ی نقد ادبی توجه به این نکته می تواند به شما بسیار کمک کند.

پیش از این که هر کدام از شخصیت های کتاب جنگ و صلح را بررسی کنیم باید به این نکته اشاره کنیم که این رمان 580 شخصیت دارد و بررسی تمامی شخصیت ها کاری بسیار غیر ممکن است و هیچ ارزش ادبی نیز ندارد. از این رو ما تمامی شخصیت های تاثیر گذار در این رمان را برای شما نقد و بررسی می کنیم تا که به موقع مطالعه ی کتاب ، بیشترین استفاده را از این تحلیل ها برده باشید.

آنا پاولونا

آنا پاولونا ، نخستین شخصیتی است که در نقد و تحلیل شخصیت های این داستان آن را مورد بررسی قرار میدهیم. آنا اطلاعات خاصی را به داستان نمی دهد ، اما به این دلیل که رمان از منزل او و از میهمانی ای که او در سال 1805 برگزار کرده است ، شروع می شود ، نام او را در نخستین سطر تحلیل گذاشتیم تا که از ابتدای کتاب هیچ مشکلی با شخصیت ها نداشته باشید. در باب آنا ذکر همین نکته کفایت می کند که آنا یک میزبان و ثروتمند سن پترزبورگی است که سرمایه ی فراوان دارد و این سرمایه ی فراوان نیز باعث شده است که به نوعی دلالی ازدواج اشراف زادگان را می کند که یکی از آن ها خانواده ی کوراژین بوده است.

پیر بزوخوف

دومین شخصیت مورد بررسی در رمان جنگ و صلح ، شخصیت پیر بزوخوف است. پیر بوزوخوف ، مردی بسیار عظیم الجثه با هیکلی چهار شانه و قدی بلند است که راه رفتنش نیز برای همگان ترس را به همراه می آورد. بنا بر آنچه که تولستوی در داستان از این شخصیت روایت می کند ، وی شخصیتی است بسیار زمخت و بد اخلاق و به هیچ وجه در هیچ جای داستان روی خوشی از خودش نشان نمی دهد و با همه سر جنگ دارد. اما نکته ای که باید در باب او دانست و به آن اشاره کرد ، ذکر این نکته است که او فررندی نامشروع یک نجیب زاده ی روسی است. علاوه بر اینکه او یک فرزند نامشروع بوده و این امر در روسیه بسیار صورت بدی دارد ، می توان نتیجه گرفت که تبع این مسئله جایگاه اجتماعی او نیز در دوران زندگی جایگاه ناپسندی بوده است. اما روایت زندگی بزوخوف کمی پیچیده تر از این مسائل می شود. پیر بزوخوف ، برای ادامه تحصیل به خارج از کشور می رود و در خارج از کشور درس می خواند. این خارج رفتن او باعث می شود که وی به یک غرور کاذب دچار شود و این غرور کاذب نیز برای او شرایطی را فراهم می کند که بعد از برگشت به روسیه خود را تافته ای جدا بافته بداند. این تافته ی جدا بافته بعد از بازگشت به روسیه با یک خوش شانسی دیگر نیز مواجه می شود که به کل زندگی او را متحول می کند و به کل لکه ی ننگ نامشروع بودن تولدش را از صورت او بر می دارد. او صاحب یک ارثیه ی بزرگ می شود و این ارثیه ی بزرگ او را به صدر لیست سرمایه داران روسی می آورد و او تبدیل به یک شخصیت اجتماعی بسیار ارزنده می شود و جایگاه ویژه ای برای او در روسیه تبین می شود. پیر ، با ناتاشا ازدواج می کند. ناتاشا روستوف دختری است که از نگاه پیر درون مایه ی صبر و همدلی را دارد و ارزش زندگی را درک می کند. اما چیزی که در تک تک لحظات داستان می توان احساس کرد ، ذکر این نکته است که گویی تولستوی شخصیت پیر را به داستان اضافه کرده است که نقشی از خودش را در داستان تعبیه کند. درواقع هر چه که ما از پیر می بینم، نمودار روشنی از شخصیت تولستوی نیز می باشد. در واقع تولستوی همیشه دغدغه ی آن را داشته است که به روایت احساسات فارغ از طبقات اجتماعی بپردازد و این جاست که پیر انعکاسی از شخصیت تولستوی محسوب می شود. پیر انسان بسیار زیرکی است . درواقع اگر به کارهای او نگاه کنیم در می یابیم که به چه میزان هوش و ذکاوت بسیار بالایی در کارهای او نهفته است. اما از سویی می بینیم که به هیچ وجه در واقع عقلانیت در کارهای او یافت نمی شود. سادگی و احساسات یک دست او با ساختگی بودن  رفتار متقلبانی مثل کوراژین ها مقایسه میشود. با این وجود در نگاه کسانی که به مهمانی آنا می روند ، پیر ناهنجار و ناپسند به نظر میرسد ، این ناپسندی نیز تماما از آنجا نشات می گیرد که او شخصیتی بسیار ساده است و از هر گونه تظاهری دوری می کند. اگر حتی داستان را مرور کرده باشید می بینید که زمانی که از عمارت سن پترزبورگ بیرون می زند ، خوشحال از آن است که کسی نتوانسته است با ثروتش شخصیت او را به خطر بیاندازد. .پیر با وجود زیرکی ، برخلاف دوستش اندرو ، عقلش بر او حکم فرما نیست. در واقع شخصیت پیر شخصیتی فوق احساسی است. گاه و گاه می بینیم که به چه میزان احساسات در او فوارن می کند و این احساسات به چه میزان کار دست او میدهد.همان طور که کشش جنسی، او را به شکار هلن زیبا و خودخواه تبدیل کرد.دیوانگی او نیز باعث شد که وی از مسکو گریخت و اما این احساسات تا به آن جا پیش رفت که او به این فکر افتاد که او قدرتی دارد و این چنین مقدر است که بتواند ناپلئون را بکشد . اگر سلسله کارهای او را مورد بررسی قرار دهیم خواهیم دید که به چه میزان او تابع انگیزه های غیر عقلانی و احساسی بوده است.در واقع آنچه داستان را برای همه جذاب می کند و بنای داستان را بنا میدهد فطرت نجیبانه ی پیر است. او میداند که چگونه درون خویش را جستجو کند و به دنبال معنای زندگی باشد. همین امر است که داستان را به کشمکش های اصلی و عمیق خود فرو می برد.  در واقع نظر منتقدین در باب شخیت پیر این است که وی پس از کشمکش های فراوان به حقیقت راه می یابد و  ازدواج نهایی او با ناتاشا نشان دهنده ی اوج یک زندگی  اخلاقی و پرسشگری معنوی است.

آندره بالکونسکی

سومین شخصیتی که در طول تحلیل رمان جنگ و صلح آن را بررسی می کنیم ، شخصیت آندره بالکونسکی است. آندره بالکونسکی ، پسری بسیار باهوش ، منظم و بلند پرواز است. او در حقیقت فرزند پرنس بالکونسکی فرمانده ی بازنشسته ی ارتش است. آندره از نظر احساسی انسانی بسیار سرد مزاج است و به خوبی می تواند احساسات خودش را در برابر اتفاقاتی که در اطرافش می افتد ، کنترل کند. از این رو بسیار بر روی کارهایش مسلط است. آندره پس از اینکه همسر خود را از دست میدهد ، به ناتاشا علاقه مند می شود ، اما به هیچ وجه نمی تواند او را چون همسرش دوست بدارد و شدت احساسات وارده به او که از خاطرات همسرش ناشی می شده است ، او را در موقعیتی قرار میدهد که ناچارا مجبور به ترک ناتاشا می شود. اگر داستان را از جهات مختلف بررسی کنید ، خواهید دید که آندره به شدت به پیر نزدیک است ولیکن در جنبه های مختلفی به لحاظ ابعاد فلسفی داستان تفاوت های آشکاری را در این میان مشاهده می کنیم. همانطور که گفتیم آندره انسان بسیار باهوشی است و این هوش و ذکاوت آندره است که به او راه های سرمایه دار شدن را می آموزد. او به دلیل تحلیل بسیار عالی ای که بر روی اتفاقات و وقایع دارد روی کار املاک سرمایه گذاری می کند و این سرمایه گذاری برای او بهترین فرصت ها را بعمل می آورد و او را تبدیل به یک ملاک سرمایه دارد می کند. اما از سویی دیگر می بینیم که احساسات میهن پرستانه ی او ، او را فدای کشورش می کند. او با تمام وچود برای کشورش جان میدهد. او حتی با وجود این که در پای دفاع از وطن یکبار نزدیک بود که کشته شود ، اما باز هم به عشق وطن به جنگ می رود. آندره انسان بسیار صادقی است. او کاملا بر احساسات خود تسلط دارد و همین امر باعث شده است که به چه میزان صداقت در رفتار او مشهود باشد. همان طور که ما در ابتدای داستان از اعتراف صادقانه اش ، درمیابیم که او از ازدواجش با همسر پاکدامن و دوست داشتنی اش ،لیز، نا راضی است . در واقع آنچه که آندره را در یک تنهایی عمیق فرو می برد ، بحث یک مسئله ی ذهنی و فکری است . در واقع این اندیشه ی آندره است که خود را در جدایی آرام تر می بیند. در واقع گوشه گیری و ایجاد فرصتی برای تنها شدن مولفه ی ذهنی آندره است. او به هیچ وجه نمی تواند با دیگران ارتباط خوبی پیدا کند. او خودش را خوب می شناسد و می داند که تنها ماندن و دور ماندن تنها راه آرامش اوست. او به هیچ وجه اشتباهات دیگران را نمی بخشد و هیچ گونه ناهنجاری را نمی تواند تحمل کند. او آنچنان زندگی خویش را در تنهایی پر معنا می بیند که عشق ناتاشا نیز نمی تواند به زندگی او معنا دهد و او همچنان لایه های تنهایی خویش را انتخاب می کند.

لیز  بالکونسکی

لیز همسر آندره است. او زنی بسیار زیبا و صبور بود و از همه سو آندره را تامین می کرد. اما او در زمانی که نوزاد همچون ماهش را به دنیا آورد ، از دنیا رفت و این مسئله به شدت بر روی زندگی آندره نیز تاثیر گذاشت و بیش از پیش او را تنها کرد.

پرنس بالکونسکی

پدر آندره ، یک گردن کلفتِ محافظه کارِ منزوی  ،که پس از بازنشستگی اش از ارتش در روستا زندگی میکند و به دنبال آن از زندگی اجتماعی فاصله میگیرد.پرنس پیر به زندگی امروزی بدبین است و با دخترش، مری ،سخت گیر و گاهی بی رحم است.در جنگ با ناپلئون ، او فعالانه به خدمت ارتش بازگشت، اما هنگامی که فرانسوی ها به ملک او رسیدند ، درگذشت.

مری بالکونسکی

دختر تنها ، ساده و دردکشیده ی پرنس بالکونسکی است. پرنسس مری به پدرش بسیار اهمیت می دهد و او را مورد احترام قرار میدهد و این در حالی است که رفتار ظالمانه ی پدر او ذره ای نیز کم نمی شود و این مسئله به شدت روح مری را آزرده می کند.در آخر ، نیکولاس روستوف با او ازدواج میکند و او را از تنهایی ناراحت کننده  اش و رنج بی پایانش در می آورد.

مادمازل بورین

همدم فرانسوی پرنسس مری که در ملک بالکونسکی زندگی میکند. مادمازل بورین همدم احساسات اندک پرنس پیر پیش از مرگش قرار میگیرد.

جولی کاراگینا

 دوست و رفیق مری است . جولی ، وارث بزرگ املاک خانوادگی اش است که  در مسکو زندگی میکند و در نهایت با بوریس ازدواج میکند.

کنت ایلیا روستوف

روستوف، نجیب زاده ای دوست داشتنی ، مهربان و بی توجه به مادیات که با خانواده ی بزرگش در اورتادنو در ملکش در جنوب مسکو زندگی میکند .کنت پیر در طول یک زندگی مجلل بدهی بالا می آورد و درنهایت فرزندانش را از میراث محروم میکند.شکستی که باعث میشود به دنبال بخشش فرزندانش پیش از مرگش باشد. سرنوشت زندگی او بسیار پر از حاشیه و غمناک است. او در اوج شهرت و مکنت ناگهان چون پرنده ای که به بالش تیری خورده باشد ، سقوط می کند و این امر به شدت او را از هم گسسته می کند.

کنتس ناتالیا روستوف

ناتالیا ، همسر کنت روستوف است .کنتس همانند همسرش به پول بی اعتناست و سعی می کند که به زندگی و ارزش های اخلاقی اهمیت دهد و از سویی بار مسئولیت را به پسرش نیکولاس زمانی که او را پس از مرگ کنت حمایت میکند، ثابت کند.مرگ پسر جوان اش، پتیا ، به شدت بر روی کنتس تاثیر می گذارد ، در حالی که او را در غم غرقه می کند و برای تمام عمر او را در یک تنهایی و انزوا فرو می برد.

ناتاشا روستوف

 دختر سرزنده و سرکش خانواده ی روستوف که از هرکسی دلربایی می کرد.ناتاشا عاشق مردان بسیاری می شود و به سبب دلبری های بسیار مردان زیادی به حلقه ی فریب او دچار می شوند ولیکن در نهایت او  به طور جدی متعهد به آندره می شود ، با این وجود او رابطه را با نامزدش با آناتول کوراژین در یک نامزدی مختصر خراب کرد.در نهایت ناتاشا با پیر ازدواج کرد و به یک کدبانوی نیرومند و خشن تبدیل شد.ناتاشا یکی از بزرگ ترین مخلوقات تولستوی است.نمایشی از انرژی شاد و سرزنده و توانایی تجربه ی زندگی به طور کامل و بی باکانه است .در برابر اما هلن کوراژین ، همسر اول شوهر آخرش ، ناتاشا انسانی بسیار  سرزنده و قوی بود در حالی که هلن سرسخت و بسیار سرد مزاج بود. از دوران  کودکی تا بزرگسالی ، ناتاشا هرکسی را که میدید به خود جذب می کرد، از مهمانان روستوف گرفته ، تا آندره بالکونسکی ، آنا تول کاراژین  و در نهایت پیر بزوخوف  همه کسانی بوده اند که محو این دلربایی ها شده اند و اسیر عشق ناتاشا بوده اند . با وجود دلربایی اش ، ناتاشا هیچ گاه به عنوان خود نما یا طنازی کردن برای به دام انداختن توجه مردان ظاهر نشد. هیچ گاه برایش جلب توجه مهم نبود اما او از زیبایی اش و خلام بودنش برای گونه ای فرییب زنانه بهره می برد. چه زمانی که در لباس زرد رنگ در میان دشت ها می دوید ،  چه وقتی که در بالکنش در اوترادنو آواز میخواند ، یا به سادگی در لژ اپرا مینشست ، ناتاشا تنها با خودش بودن ، انسانی بسیار دوست داشتنی بود ، با وجود داشتن در مسیر بی همتای خودش می توانست زندگی همه را به آشوب بیاندازد و عشق را در دل همه ایجاد کند. سادگی او گاهی باعث می شود که ساده لوح باشد ، همان طور که او احساسات ناگهانی اش برای آناتول را اشتباه متوجه می شود و نقشه های غیر عقلانی برای فرار با معشوقش میکشد. اما ناتاشا صادقانه از خطایش که باعث تحریک می شود حتی از اشتباه آندره در بستر مرگش توبه میکند.توسعه ی معنوی ناتاشا هیچ گاه وابسته به کتاب و قلم نبوده است ، اما عمیقا در روح او جان گرفته  است. ناتاشا در طول داستان مسیر تحول بسیار سریعی را در پیش می گیرد.  ،در مسیری عاقلانه به گونه ای رشد می کند که هم رده ی روح معنوی پیر قرار می گیرد. سیر این رشد معنوی برای تولستوی از ارزنده ترین گونه های شخصیت پردازی بوده است. همه ی منتقدین ادبی به این امر اعتراف کرده اند که شخصیت ناتاشا یکی از گران مایه ترین شخصیت هایی است که تولستوی در کارهایش خلق کرده است.

نیکلاس روستوف

فرزند ارشد و بی پروای روستوف که در سال ۱۸۰۵ به نیروی روسیه پیوست  و بیشتر داستان را در خط جبهه گذراند.نیکولاس بدهی سنگینی بر روی قمار بالا آورد که باعث شد برای خانواده اش ناگوار باشد، با این حال ما تعهدش را به خانواده در طی مرگ پدرش میبینیم ، زمانی که با حقوق کمش مادر و دختر عمویش سونیا را حمایت کرد در حالی که همچنان تلاش می کرد که قرض های خانواده را بپردازد و برای آن ها یک زندگی راحتی فراهم آورد ، خود در گرفتاری های بسیار بزرگ افتاد. اما بعد ،نیکلاس در نهایت با وارث مری ازدواج کرد و خانواده اش را از بدهی مالی نجات داد.

سونیا روستوف

 دخترعموی فروتن ناتاشا و نیکلاس ،که به عنوان نگهبان با خانواده ی روستوف زندگی می کرد.سونیا و نیکلاس معشوقه ی دوران کودکی یکدیگر بودند ، اما در بزرگسالی ، سونیا سخاوتمندانه نیکولاس را رها کرد تا او بتواند با یک زن پولدار ازدواج کند و اوضاع مالی روستوف را نجات دهد.

پتیا روستوف

 پسر جوان تر روستوف ، که التماس کرد که به ارتش روسیه بپیوندد. پتیا که به ناتاشا نزدیک بود و مورد علاقه ی مادرش بود، در جنگ پارتیزان پس از این که فرانسه باز پس گیری زمین هایش را از مسکو آغاز کرد ، کشته شد.

ورا روستوف

دختر بزرگ تر روستوف است .ورا زنی جوان ، تا حدی سرد مزاج و بد اخلاق است و تنها خواستگارش افسر برگ است که نسبت به نیازش ، دلبستگی او بی ریاست.

وسیلی کوراین

 یک نجیب زاده ی ساختگی و غیرقابل اطمینان روسی است . دوست خاص آنا  می باشد . وسیلی ، دائما تلاش میکند که فرزندانش را به ازدواج سودآور هدایت کند و از این طریق بتواند جایگاه خوبی برای خودش در روسیه دست و پا کند.

آناتول گوراین

 پسر سرسخت و دست و دلباز وسیلی که در مهار زنی پولدار است. آناتول در اپرا عاشق ناتاشا روستوف میشود که باعث ایجاد درگیری بسیاری میان او و اندره بولکانسکی می شود.

هلن کوراژین

دختر سرد مزاج ، متکبر و زیبای وسیلی که پیر را به ازدواج ترغیب کرد تا به سرعت با مرد دیگری برود. با وجود این که هلن در جامعه به عنوان زنی عاقل شناخته میشد، در واقع نادان و سطحی نگر است.

پرنسس آنا میخایلونا

زنی از یک خانواده ی مشهور قدیمی که از فقر بسیار رنج می برد. آنا میخایلونا همیشه در جستجوی راهی برای حفظ امنیت آینده ی پسرش بوریس است و به هر راهی دست می زند که برای پسرش آینده ای امن فراهم کند .او از وسیلی کوراژین قول میگیرد که به او کمک می کند که به بوریس جایگاه افسری در ارتش بدهد.

بوریس

پسر آنا میخایلونا ، دوست فقیر اما بلندپرواز نیکولاس روستوف می باشد .بوریس درتلاش است که شغلی برای خودش با ارتباطات ، دانشش و استعدادش ایجاد کند.با وجود این که با ناتاشای جوان عشق بازی می کرد ،به عنوان یک بزرگسال به دنبال آینده ای بزرگ تر می رود که در نهایت با یک وارث ازدواج کرده و زندگش اش را تامین می کند.

دلوخوف

 افسر جذاب ارتش روسیه و دوست نیکلاس است . دلوخوف با هلن همکاری میکند ، پیر را برای به چالش کشیدنش به دوئل بر می انگیزد.

دنیسوف

دوست خوش سیما ، پر مو و کوتاه قامت نیکلاس که با او تا مسکو همراه می شود و سپس عاشق سونیا گشته و به شدت در این عشق سوزان جان میدهد. دنیسوف بعد ها  به جرم تصرف غذا های تدارکات ارتش به منظور تامین تغذیه ی  افراد خودش ، محاکمه و دادگاهی میشود.

اسپرانسکی

اسپرانسکی  مشاوری لیبرال و  درخشان و خوش آتیه برای امپراطور روسیه می باشد .اسپرانسکی تلاش می کند تا دولت روسیه را اصلاح و مدرن سازی کند و بتواند روسیه ای درخشان درست کند که در این کار آنچنان که باید و شاید هم موفق نمی شود.

ژنرال کوتوزوف

کوتوزوف ، آن طور که تولستوی او را تصویر کرده است ، یک ژنرال پیر تک چشمی است که روسیه را به سمت موفقیت نظامی در بوردینو هدایت کرد ، اما از طرفی به پایان عمر خود میرسد و از به ثمر رساندن هدف خودش باز می ماند و در این راه ناکام می شود. کوتوزوف ، معنویت خاصی در درون خود دارد و دائما سعی بر آن دارد که بر گسترش این معنویت و فروتنی اضافه کند. او دقیقا نقطه ی عکس ناپلئون است. او انسانی فروتن است و ناپلئون انسانی سراسر غرور و بی منطقی. در واقع شخصیت کورتوزوف در این داستان در کنار جنگ آور بودن ، نشان از یک طبیعت شناس و فیلسوف با سابقه نیز می دهد. در واقع تولستوی او را نماد انسان هایی می داند که برای رسیدن به خواسته های آرمانی خود و به دنبال یک منطق ، طرح جنگ کرده اند و تمامی ارکان آن را به نه به قصد خون خواهی بلکه برای رسیدن به آینده ای بهتر طی می کنند. کورتوزوف ، به جای اعتقاد به سرنوشت ، به پذیرش اتفاقات دست می زند و سعی می کند که برای آن ها راهی در کنار صبوری و رفع مشکل پیدا کند و با منطق بلند بالای خویش خود را از کمند مشکلات رها کند. برای او ، هر لحظه از زندگی یک قاب گران از تجربیات است. او می داند که چطور و چگونه از زندگی در راستای تجربه آموزی برای یک عمر درس بگیرد و همین امر است که در نهایت او را به یک پیروزی عظیم می رساند.

ناپلئون

 امپراطور و رهبر نظامی فرانسوی  که به روسیه حمله کرده است.ناپلئون مظهر تکبر عقلانی و گزاف گویی در داستان است و با شکست فرانسه در بوردینو متعجب میشود و تمام اعتبارش از میان می رود.

نقد و بررسی رمان جنگ و صلح( War and Peace Review )

رمان جنگ و صلح نه تنها برای مردم روسیه ، بلکه برای تمامی مردم جهان یکی از ارزشمندترین و والا مرتبه ترین رمان های ادبیات تاریخی است. این رمان ، در طول سالهای اخیر ، خوشبختانه با ترجمه های بسیار عالی در ایران ، خصوصا ترجمه ی استاد سروش حبیبی با اقبال بسیاری مواجه شده است و تقرییا می توان گفت که همه ی کسانی که کتاب خوانی بخشی از زندگی روزمره ی آن هاست این کتاب را خوانده اند و از زیبایی های ادبی این کتاب بهره برده اند. این کتاب نیز به سان دیگر کتبی که مورد بررسی قرار داده ایم ، دارای جنبه های تحلیلی گوناگونی است که طبیعتا تمام و کمال آن ها را باز خواهیم کرد و مورد بررسی قرار خواهیم داد . اما چیزی که پیش از هر تحلیلی در باب این کتاب دوست داریم خدمتتان عرض کنیم ، بحث ژانر کتاب است. شاید تا به امروز و تا به این هفته ی کمپین صد رمان برتر ، هیچ گاه و به هیچ نحو ، با یک رمان در ژانر تاریخی روبرو نشده ایم و هر چه که از تاریخ در قالب رمان ها خوانده ایم صرفا یک اقتباس بوده است. از این رو باید به این نکته اشاره کنیم که این نخستین رمانی با ژانر تاریخی است که آن را مورد تحلیل قرار میدهیم. پس لازم است که یک مقدمه در باب این گونه از رمان ها و جایگاه آن در ادبیات جهان خدمت تان ارائه کنیم تا که بتوانید با دید بهتری نسبت به این رمان ها قوه ی تحلیل تان را مورد استفاده قرار دهید. در واقع چیزی که همیشه برای اعضای تیم مطالعاتی استاد تیموری از اهمیت بسیار بالایی برخوردار بوده است ، بحث آموزش بوده است. در واقع ما قصد داریم که در طول کمپین کتاب خوانی ، شما یک منتقد ادبی بار بیاید و به هیچ وجه دلمان نمی خواهد که تا آخرین روزی که این کمپین به اتمام میرسد شما تنها خواننده ی این تحلیل ها باشید. ما انتظار داریم که شما پا به پای ما بیاموزید و تحلیل را شروع کنید. از این رو در هر نقطه ای این کمپین ، ما سعی می کنیم که درسی را در اختیار شما قرار بدهیم تا بتوانید از آن بهره بگیرید و در تحلیل هایی که در آینده بر روی رمان ها خواهید داشت ، از آن ها استفاده کنید.

رمان تاریخی ، یکی از ژانرهای ادبیات داستانی است که در طول قرون هجده و نوزده بسیار رونق گرفت. اگر بخواهیم یک تعریف از ژانر تاریخی در ادبیات داستانی خدمت تان ارائه کنیم ، باید بگوییم که به هر رمانی که بخشی از تاریخ یک منطقه ی جغرافیایی در طول یک بازه ی زمانی بپردازد ، یک رمان تاریخی محسوب می شود. در واقع این امر می تواند به انتخاب یک نویسنده متغیر باشد. نویسنده ای چون تولستوی ، تصمیم بر آن می گیرد که تاریخ کشور خود را در عصر کاترین کبیر در کتاب جنگ و صلح روایت کند و گاه نویسنده ای نیز بخشی از تاریخ دیگر کشورها را مایه ی الهام کار خویش قرار میدهد و سعی می کند که با استفاده از ماجرای تاریخی ای که حتی خود او شاهد آن نیز نبوده است ، دست به نوشتن یک رمان تاریخی بزند. در واقع رمان های تاریخی عمدتا به دو هدف نوشته می شوند. نخستین هدف این است که مردم جهان با استفاده از یک رمان ، به شناخت تاریخ ، اتفاقات تاریخی ، بحث های فرهنگی و .. بپردازند و بتوانند از طریق یک رمان به یک بازه ی مهم تاریخی مسلط شوند. در واقع اگر بخواهیم یک نمونه ی مشابه برای داستانی چون جنگ و صلح برایتان بیاوریم ، باید بگوییم که کتابی چون شطرنج با ماشین قیامت یا کتابی چون دا ، نمونه ی دیگری از کتاب هایی هستند که در ایران با هدف زنده داشتن و یاد و خاطره ی جنگ نگاشته شده اند. پس باید به این امر اشاره کرد که نخستین هدف هر نویسنده ای از نگاشتن یک رمان تاریخی ، بحث آشنایی مردم با تاریخ است.اما هدف دوم ، عمدتا به بیان مسئله ای در حاشیه ی تاریخ می پردازد. در واقع اگر بخواهیم صادق باشیم باید به این نکته اشاره کنیم که هر انسانی روی زمین ، که به تاریخ رجوع کند ، یقینا با یک دید مشخص و معین به تاریخ رجوع می کند و پیش زمینه های ذهنی و اندیشه اش را نیز وارد خوانش تاریخی اش می کند. از این رو همیشه دومین هدف هر نویسنده از رجوع به تاریخ بیان اندیشه های شخصی در قالب یک رمان تاریخی است. اگر سابقا رمان مسیر سبز را در کمپین مطالعه کرده باشید ، حتما به این نکته پی برده اید که یکی از راه هایی که نویسندگان حرف ها و اندیشه هایشان را در قالبی پوشیده می زنند ، ادبیات داستانی است و حالا باید یک بند دیگر به آن نکته اضافه بکنیم و بگوییم که یکی دیگر از راه هایی که نویسندگان دیدگاه های انتقادی و اصلاحاتی خود را بیان می کنند ، رمان های تاریخی است. در حقیقت رمان های تاریخی همیشه این ظرفیت را دارند که بتوانند با بیشترین سطح از گستردگی مطالب ، دست نویسنده را برای بیان بسیاری از نظرات اجتماعی ، سیاسی و تاریخی باز بگذارند و نویسنده بتواند با اندیشه ی خود به روایت تاریخ به آن گونه که خود می خواهد بپردازد. از این رو ما در جنگ و صلح هم می بینم که تولستوی به مسائلی چون اختلاف طبقاتی اشاره می کند و آن را در قبال یک مسئله ی تاریخی مورد بررسی قرار میدهد و انتقادات تند و تیز خود را به آن روانه می کند. پس در یک جمع بندی باید این چنین گفت که رمان تاریخی ، رمانی است مربوط به گذشته ، اما می توان از آن به عنوان بهانه ای برای درس آموزی نیز استفاده کرد و علاوه بر روایت های تاریخی ، اندیشه ها و بیان های شخصی را نیز به آن وارد کرد. در یک صورت کلی ، باید به این امر اشاره کنیم که نوشتن یک رمان تاریخی ، نقاشی کردن در قاب از پیش تعیین شده ای است که تنها فرصت بیان اندیشه هایمان را در فضایی محدود ولیکن بسیار امن به ما میدهد.

اما بعد دیگر بهتر است کم کم به سراغ رمان برویم و رمان را تحلیل کنیم. نخستین مسئله ای که شما باید بدانید و برای مقدمه ی این تحلیل بسیار مناسب است ، ذکر این نکته است که این رمان در عصر کاترین کبیر روایت هایش را به ما ارائه میدهد. در واقع نویسنده حدودا نیم قرن بعد از این دوران روایت عصر کاترین کبیر را بر عهده گرفته و سعی می کند که اوضاع و احوال آن زمان روسیه را به تصویر بکشد. این دوره از تاریخ برای روسیه دوره ی بسیار مهمی بوده است. چرا که روسیه به جنگ با فرانسه می پردازد اما این جنگ برای آنان روزگار بسیار تلخی را روایت می کند. در واقع اگر به تاریخ رجوع کنید ، خواهید دید که به چه میزان در این دوره روسیه دچار یک انحطاط فرهنگی می شود. حتی روایت های تاریخی بر این اساس است که زبان روسیه در این دوره ی تاریخی به فرانسوی تغییر می کند و بسیاری از مردم روسیه و حاکمان روسیه برای سالیان سال به زبان فرانسوی با یکدیگر صحبت می کرده اند و این سلسله جنگ ها باعث بازپس گیری فرهنگ روسیه می گردد. خب ، اگر بخواهیم تحلیل رمان را به صورت جدی آغاز کنیم و فارغ از هر مقدمه ای به بحث و بیان مفاهیم اصلی در رمان جنگ و صلح بپردازیم باید به این نکته اشاره کنیم که نخستین و مهم ترین مبحث موجود در این رمان ، بحث تاریخی آن است. همانطور که در مقدمه نیز به آن اشاره کردیم ، بخث تاریخی رمان بر همه ی اجزای دیگر آن برتری دارد ، اما چیزی که این رمان را از سایر رمان های تاریخی در ادبیات داستانی جدا می کند ، بحث نوع نگاه به تاریخ است. تولستوی ، انسانی بسیار منصف در نوشتار است. در واقع زمانی که او این کتاب را می نویسد ، هیچ فشار روحی و اجتماعی و سیاسی بر روی او نسبت به نوشتن یک متن ناسیونالیستی وجود نداشته است و او آزادانه دست به تحریر این کتاب برده است. این امر را از آن جهت عرض کردیم که اگر به تاریخ ادبیات رجوع کنید ، رمان های تاریخی ای را خواهید دید که به فشار دولتی ها و یا حزب های خاص توسط یک نویسنده روایت شده اند و به کل ساختار تاریخی یک کشور را عوض کرده و یا با آب و تاب دادن به آن سعی در دگرگونی تفکرات عوام نسبت به وقایع تاریخی کرده اند . از این رو باید این چنین گفت که تولستوی بدون هیچ فشاری و آزادانه جنگ و صلح را نوشته است و همین مسئله نیز باعث شده است که این کتاب تبدیل به یکی از مهم ترین متون تاریخی _ ادبی در طول تاریخ نویسندگی بشود. اما شاید سوال پیش بیاید که آزادگی تولستوی در نوشتن این کتاب به کجا ختم می شود ؟ این سوال یک سوال بسیار اساسی است اما بگذارید بگوییم که این آزادگی نه تنها به جایی ختم نمی شود ، بلکه آغازگر بحثی است که کتاب جنگ و صلح را بنیان نهاده است. تولستوی ، آزادگی را با مفهوم حقیقت در یک راستا و موازی می بیند . از این رو سعی می کند که نگاهش به تاریخ روسیه را به جای افسانه نویسی و اسطوره سازی های ملی میهنی به نوشته ای حقیقی و تحلیلی تغییر دهد . این امر باعث می شود که کتاب جنگ و صلح ، بیش از آن که به شکوه روسیه بپردازد ، به شکوه انسان های حاضر در این دوره ی تاریخی می پردازد. منتقدین معتقد بر آنند که در واقع تولستوی تمام سعی خود را می کند که نظریه های پیش از خود را که حتی عقب نشینی روس ها را بسیار با شکوه نشان داده اند را از بین ببرد و به کل شرایطی مهیا کند که طی آن هیچ گونه اغراق تاریخی صورت نگیرد. حال اینکه چرا تولستوی این کار را می کند بحثی است که در واقع اصل تمام مفاهیم این کتاب است. در واقع تولستوی به این امر اعتقاد دارد که تاریخ را انسان ها می سازند و خود همین انسان ها که تاریخ را می سازند ، خود را در دل تاریخ گم می کنند و سعی می کنند که آن را بصورت های گوناگون منحرف کنند. در حالی که اگر یک مقدار به تاریخ دید منطقی و ریز بینانه داشته باشیم به این مسئله پی خواهیم برد که چه میزان تاریخ ، به بخش های جزئی ای تقسیم شده است که تمام آن را انسان ها خلق کرده اند و این مسئله به هیچ وجه جایگاهی برای تغییر تاریخ نمی گذارد. در یک نگاه فراتر ، تولستوی به این باور اشاره می کند که اگر ما قبول داشته باشیم که تاریخ چیزی جز روایت انسان ها نیست ، پس باید باور داشته باشیم که روایت های تاریخی نیز چون انسان ها دارای انگیزه های منطقی و غیر منطقی ، احساسات هیجانی و ماندگار و هزاران مبحث دیگر انسانی است. در واقع تولستوی بر این باور است که روح تاریخ ، یک روح انسانی است. از این رو تصمیم بر آن می گیرد که بند بند داستان جنگ و صلح را یک داستان انسانی تاریخی بنیان کند تا که یک داستان تاریخ محور . اگر تا بدین جای کار را درست درک کرد باشید ، حال می توانید به داستان رجوع کنید و دریابید که چرا و چگونه آتش جنگ پدید آمد ؟ ریشه ی نژاد پرستی ها و اختلافات طبقاتی در کجا بوده و از همه مهم تر آنکه انگیزه ی انسان ها ، حتی رهبران جنگی چون کورتوزوف ، از بسیاری از اعمال از کجا نشات می گرفته است. شاید این عبارت منتقدان ادبی یعنی ” انگیزه های غیر منطقی در کنار تصمیم های احساسی ، سرنوشت جنگ و صلح ها را مشخص می کند  . ” ، بسیار صحیح و به جا در باب تحلیل این رمان باشد.

دیگر مفهومی که تولستوی به آن اشاره دارد ، مفهومی تاریخی انسانی است که به درازای بشریت سابقه دارد و ان جدال انسان ها با خود است. در واقع ، یکی دیگر از جنبه های جنگ و صلح در این داستان جدای از جنگ های میان روسیه و فرانسه و سایر جدال ها ، جنگ انسان ها با خودشان و درونشان است. اگر دقت کرده باشید ، چندین شخصیت داستان در سر تا سر داستان به دنبال معنای زندگی خود می گردند و باور به این دارند که زندگی شان پوچ است. این جستجو در پی حقیقت ، چیزی است که تولستوی در دیگر کتاب هایش نیز به آن اشاره کرده است و در جنگ و صلح به شکل روشنی آن را به اتفاقات داستان تعمیم داده است. تولستوی به این امر باور دارد که انسان برای رسیدن به یک آرامش دنیوی نیاز دارد که خود را در معرض خود شناسی قرار دهد. در واقع اگر انسان به خود شناسی نپردازد ، نتیجه ای جز جنگ درونی نخواهد داشت و حتی در جایی از داستان به این امر اشاره می کند که سیل انسان هایی که در درون خود و در جنگ با خود شکست خورده اند ، در میدان های جنگ به جان دیگران می افتند و پیروز می شوند و ریشه ی تمام جنگ های کره ی زمین آن است که انسان ها با خودشان به صلح نرسیده اند و در جنگ با خود شکست خورده اند. تولستوی در این باب می گوید که انسان برای رسید به یک صلح درونی صد در صد نیاز دارد که به یک آرامش معنوی برسد. این آرامش معنوی برای هر انسان و در هر جامعه ای کاملا متفاوت است ، اما تولستوی به آن به دید یک فلسفه اشاره می کند. در واقع تولستوی بدان معتقد است که هر انسانی برای رسیدن به خود شناسی و به یک صلح درونی نیاز به آن دارد که با خود وارد یک پرسش و پاسخ شود و این پرسش و پاسخ ها به او فلسفه ی درونی اش را هدیه می دهد. در حقیقت تولستوی معتقد است که هر انسانی چه به طور خود آگاه و چه بطور ناخودآگاه به این فلسفه ی درونی دست پیدا می کند و بی شک با آن سر و کله می زند و زمانی که بتواند نسبت به این پاسخ ها جواب روشنی پیدا کند ، آنگاه است که به صلح می رسد و این صلح برای او تبدیل به یک روش زندگی می شود. یکی دیگر از مسائلی که در رمان جنگ و صلح مورد بررسی قرار می گیرد ، روابط انسان ها در دوره ی جنگ و صلح است. شاید باور کردنی نباشد اما باید به این امر اشاره کنیم که بسیاری از منتقدین ادبی باور به این امر دارند که در خیلی از جاهای رمان ، مسئله ی جنگ روسیه با دیگر کشورها به کل فراموش می شود و تنها یک تم و درون مایه در داستان با نام جنگ و صلح می ماند که بیان گر دیگر بسترهای روایی داستان است. یکی از آن بسترهای روایی مسئله ی عشق در رمان جنگ و صلح است. رمان جنگ و صلح ، پر است از داستان های عاشقانه ای که بسیاریشان به سرنوشت های فاجعه گونی مبتلا شده اند. درواقع تولستوی از عشق نیز به عنوان بخشی از جنگ و صلح یاد کرده است. تولستوی معتقد به آن است که هر انسانی که عاشق می شود در درونش شعله ای شکل می گیرد که این شعله می تواند ویرانگر زندگی شخصی اش باشد و یا آن که او غذایی باب میل برای او فراهم سازد و مایه ی نشاط او را فراهم سازد. همانطور که در داستان می بینیم ، بر سر قضیه ی هلن ، در واقع آتش انحرافات جنسی آتش به زندگی دو انسان می زند و یا بر سر ناتاشا می بینیم که به چه سان در جستجوی خاموش کردن شعله های سوزان تلاش می کند. در واقع این امر نیز نتیجه ای دیگر از داستان جنگ و صلح است که در زمره ی همان انسان شناسی تولستوی قرار می گرفت و بیان آن خالی از لطف نبود.

آخرین مسئله ای که در باب رمان جنگ و صلح قصد به اشاره ی آن داریم ، بحث مکاشفه ای به نام مرگ است. در واقع آخرین نکته ی این تحلیل، مهم ترین نکته ی رمان یعنی مرام نامه ی تولستوی در نوشتن این رمان را شامل می شود. تولستوی ، معتقد به آن است که انسان تنها به صورت جسمی نمی میرد و هر انسانی در زندگی بارها و بارها مرگ را تجربه می کند و مرگ به مثابه مکاشفه ای است که هر انسان از درون آن تبدیل به یک انسانی نو می شود. حال این انسان نو ، از مکاشفه ای که پشت سر گذاشته است به یک صلح درونی می رسد و تبدیل به انسانی بهتر می شود و یا آن که مکاشفه ی پشت سر گذاشته آتش حسد و کینه ای در دل او به جای می گذارد و به دنبال جنگ با حقیقت می رود . حال مسئله ی اساسی این است که ما ابتدا به امر بدانیم که منظور تولستوی از مرگ چه بوده است و بعد از آن آگاه به این مسئله شویم که منظور او از مکاشفه چه بوده است ؟ تولستوی ، همانطور که گفتیم مرگ را به هیچ وجه یک مسئله ی جسمی نمی داند و معقتد به آن است که هر گاه انسان به درکی از زندگی خود برسد و این درک در او تحولی بوجود بیاورد ، این درک انسان را کشته و بار دیگر به صورتی دیگر زنده می کند. این درک را تولستوی در مسائل بسیار ساده و حتی اخلاقی خلاصه می کند. در واقع تولستوی معتقد است ، انسان از یک عاشقی ساده تا درک یک مسئله ی اخلاقی بارها و بارها مرگ را تجربه می کند و هر بار این مرگ می تواند در او صورت جدیدی از یک انسان را خلق کند. و اگر بخواهیم مکاشفه را تعریف کنیم باید بگوییم که نتیجه ی درس آموزی های انسان همیشه برخورد با حقیقت است. حقیقت نیز همیشه برای انسان تلخ است. این انسان است که باید با حقیقت کنار بیاید. این کنار آمدن با حقیقت ، یا به صورت درسِ آموخته شده صورت می پذیرد و یا به صورت حیله ای اندوخته شده. شاید این اصطلاحات زیاد از حد فلسفی باشند اما بگذارید با یک مثال این قضیه را بیش از پیش برایتان باز کنیم. فرض کنید که عاشق یک انسان می شوید و انسانی که به ان علاقمند هستید ، به شما خیانت می کند. حال شما با خیانت او ، به درکی جدید از زندگی رسیده اید که خیانت در اوج عشق نیز چیز بعیدی نیست. اینجاست که شما یکبار طعم مرگ را می چشید. یک مرگ اخلاقی را تجربه می کند. اما مکاشفه ی شما دقیقا مواجهه با یک چیز است. این که شما خیانت را ببیند و احساس کنید که درد خیانت به چه سان عمیق است و به دنبال زندگی بهتر و با اعتماد تری باشید و یا اینکه به خود بگویید که حال اگر او به من خیانت کرد ، من نیز از این پس در هر عشقی خیانت می کنم. از این رو فاصله ی جنگ و صلح مشخص میشود و اینجاست که در می یابید که به چه سان انسان درگیر احساسات مختلف در زندگی است. از نگاه تولستوی ، هر انسان تا به آخر عمر حداقل یکبار مرگ و یا تجربه ی نزدیک به مرگ را حس می کند و خوشبخت آن انسانی است که برای مرگ با آغوش باز در انتظار بنشیند و برای آموختن از مرگ امیدوارانه زندگی کند.

خب ، تحلیل رمان جنگ و صلح نیز به پایان رسید. آنچه که محوریت این تحلیل بود محتوا و فحوای رمان جنگ و صلح بود . در حقیقت سعی ما بر آن بود که علاوه بر لذت بردن از جنبه ی ادبی که در جای جای این رمان بسیار پر حجم از آن بهره بردید ، بخشی از رمان که مباحث فلسفی در آن نیز بسیار است را نیز به صورت تحلیلی بیاموزید و به کنه مطالب رمان جنگ و صلح پی ببرید. یقینا برای تحلیل رمان جنگ و صلح همانطور که تاریخ ادبیات نشان میدهد ، یک مقاله و حتی صد مقاله نیز کم است و تا به امروز هزاران مقاله بلکه حجیم تر از خود کتاب در باب این رمان تحلیل نوشته اند ، اما هدف ما در این مقطع گسترش سطح تفکر شما با تمرکز بر روی رمان جنگ و صلح بود. اگر هر کدام از شما عزیزان نکته ای از رمان اموخته اید و ی تحلیلی بر جای جای رمان دارید ، حتما در بخش نظرات با ما در میان بگذارید و ما را از آن مطلع کنید.

جنگ و صلح در ایران

کتاب جنگ و صلح ، یکی از آن کتاب های پر چالش برای مترجمین در ایران بوده است.  اگر سری به تاریخ ترجمه ی این کتاب بزنید ، خواهید دید که بسیاری از ترجمه های این کتاب به دلیل عدم درک درست اتفاقات پر از ایراد است و بسیاری دیگر پس از نیمه انجام شدن آن ، توسط مترجم در انتشاراتی ها رها شده است. چرا که این کتاب علاوه بر حجم بسیار بالایی که دارد ، به شدت نیز سخت خوان است و تنها مترجمین قدر می توانند از پس این کتاب بر بیایند. اما سوال اساسی این جاست که چرا هر مترجمی نمی تواند سراغ این کتاب برود ؟ برای این که این سوال را کمی دقیق تر پاسخ بدهیم باید این چنین بگوییم که این یک امر یک قاعده است. قاعده از این قرار است که هر مترجمی نمی تواند سراغ هر کتابی برود . در واقع اگر بخواهیم درست تر بگوییم ، هر مترجمی باید با توجه به ظرف سواد خود به سراغ کتابی برود که مناسب اوست. حال اگر بخواهیم در باب این ظرف سواد صحبت کنیم ، کمی اوضاع روشن تر می شود. ظرف سواد در ترجمه به دو عامل بستگی دارد. یکی دانش زبانی و دو دانش محتوایی . در واقع هر مترجمی به سبب مطالعاتی که در حوزه ی زبان ترجمه اش داشته است ، دارای یک دانش زبانی است. در واقع دانش زبانی تماما مربوط به درک متن به لحاظ ساختاری ، گرامری ، واژگان و … می باشد. هیچ مترجمی نمی تواند ادعا کند که درک و دانش زبانی اش کامل است و هیچ مترجمی نیز وجود ندارد که با درک و دانش متوسط به پایین بتواند کاری را ترجمه کند. از این رو ، با وجود تفاوت های بسیار در سطح دانش زبانی مترجمین ، هر مترجم باید به سراغ کتاب هایی برود که با دانش زبانی او همخوانی دارد. بعنوان مثال توصیه ی اساتید به تازه مترجم ها همیشه این است که به سراغ کتاب کودک بروند و کتاب کودک را مطالعه و ترجمه کنند. اما بحث دوم ، بحث دانش محتوایی ، امری است که به مراتب تاثیر گذار تر از بحث دانش زبانی است. اگر یک مترجم فوق العاده زبان خوبی هم داشته باشد و بتواند تمامی ارکان زبان را درک کند ، اما به درک درستی از محتوای متن نرسد ، به هیچ وجه نمی تواند متن را به درستی و خوبی یک مترجم با دانش زبانی متوسط اما درک محتوایی بالا به ثمر برساند. دانش محتوایی چیست ؟ دانش محتوایی در واقع میزان مطالعه ی مترجم بر روی موضوع در حال ترجمه را نشان میدهد. بعنوان مثال اگر ما همین رمان جنگ و صلح را در نظر بگیریم ، باید این چنین بگوییم که این رمان نیاز به یک دانش تاریخی بسیار بالا در حوزه ی تاریخ روسیه در قرن نوزدهم دارد و از سوی دیگر نیاز به یک درک فرهنگی بسیار جامع از شرایط روسیه در ان دوران دارد. اگر این دو درک در مترجمی نباشد به هیچ وجه قادر به ترجمه ی این کتاب نخواهد بود. این کتاب علاوه بر اینکه به یک دانش زبانی گسترده نیاز دارد ، بیش از آن نیاز به یک دانش محتوایی دارد که در هر مترجمی نیست. خلاصه ی امر این است که یک مترجم باید در هر حوزه ای که ترجمه می کند یا بسیار مطالعه کند و یا تخصص کافی داشته باشد. بارها وبارها شده است که متن هایی به دست مترجمان آماتور در حوزه ای غیر از حوزه ی تخصصی شان داده شده است ، اما به سبب پشتکار بسیار بالای مترجم ، با مطالعه ی فراوان آن ترجمه به یکی از درخشان ترین ترجمه های دوران خودش تبدیل شده است. از این رو این درس را به یادگار داشت باشید و با این پیش زمینه پیشنهاد بهترین مترجم ما را برای مطالعه ی کتاب جنگ و صلح بپذیرید. بهترین ترجمه ی موجود از کتاب جنگ و صلح در ایران از استاد سروش حبیبی است. این مترجم نام آشنا و دانشمند ، یکی از شاخص ترین مترجمین زبان روسی در ایران است و درک ادبی بسیار بالا به همراه قلم فصیح او همیشه شاخص ترین ترجمه ها را به بار می آورد.

امیدواریم که با خوانش این نسخه به درک زیبایی های تام و تمام این اثر پی ببرید.

بخش های ماندگار رمان جنگ و صلح

هر رمانی یک سری از دیالوگ های ماندگار دارد که دانستن آن ها باعث می شود که انسان دارای یک شمای ادبی و یک وجهه ی ادبی والاتر نسبت به سایر رمان خوان ها باشد و با دید عمیق تری ، تکه هایی از پازل تفکرات ادبی خود را رقم بزند. در ادامه ما نیز بخش های ماندگاری از رمان جنگ و صلح را که در طی این سالها به شهرت بسیاری در میان مردم رسیده اند خدمت تان تقدیم می کنیم و امیدواریم که مورد استفاده ی شما دوستان نیز واقع شود.

  • آزادی، برابری، اینها همه بانگ دهل است که رسواییشان مدتهاست آشکار شده است. کیست که آزادی و برابری را دوست نداشته باشد؟ خود منجی ما آزادی و برابری را تعلیم داده است. خیال می‌کنید بعد از انقلاب مردم خوشبختتر شده‌اند؟ برعکس، ما بودیم که خواهان آزادی بودیم و بناپارت آن را نابود کرد.
  • معتقد بود که سرچشمه همه عیبهای آدمی دو چیز است: یکی بیکاری و دیگری اعتقاد به خرافات. و دو فضیلت نیز بیشتر وجود ندارد: یکی کار و دیگری خرد.
  • پرنس آندره‌ی گفت: «بله، شما او را، این بناپارت را، دیدید؟ چطور بود؟ استنباطتان از او چیست؟» دلگاروکف که پیدا بود به این نتیجه کلی که از ملاقات خود با ناپلئون به دست آورده دل بسته است، تکرار کرد: «بله، او را دیدم و مطمئن شدم که بیش از هرچیز از یک درگیری همگانی وحشت دارد. اگر از روبرو شدن با ما نمی‌ترسید چرا تقاضای ملاقات با امپراتور را داشت. چرا پیشنهاد مذاکره می‌کرد و از همه مهمتر چرا عقب می‌نشست. حال آنکه عقب‌نشینی با روش هدایت جنگ او منافات دارد. حرفم را باور کنید. او می‌ترسد، از درگیری همگانی وحشت دارد. ساعت سرنگونیش فرارسیده است. این را از من قبول کنید.»
  • اقرار به‌خطا بزرگواری بیشتری می‌خواهد تا اصرار در کشاندن کار به‌جایی که دیگر جبران ممکن نیست.
  • هر کس با دید خودش زندگی می‌کند. تو برای خودت زندگی می‌کردی و می‌گویی که چیزی نمانده بود که زندگیت تباه شود، و خوشبختی را وقتی شناختی که شروع کردی برای دیگران زندگی کنی، ولی کار من درست عکس این بود. هدف من در زندگی کسب افتخار بود، ولی خوب، مگر افتخار چیست؟ همان عشق به‌دیگران است. میل به‌خدمت به‌آنها برای لذت‌بردن از ستایش آنها.
  • هیچ حقیقتی در ذهن دو نفر یکسان جلوه نمی‌کند.
  • پیداست که سرنوشت ما همه جز تحمل مصیبت نیست.
  • همه‌شان تلاش می‌کنند، رنج می‌برند، جان خود و روح جاوید خود را به فساد می‌کشند تا نعمتی را به دست آورند که لحظه‌ای بیش نمی‌پاید و ما نه فقط این معنی را می‌دانیم بلکه مسیح، فرزند خدا، خود به این جهان خاکی آمد و به ما گفت که این زندگی آنی بیش نیست و برای آزمودن ماست و با این همه سخت به آن آویخته‌ایم و گمان می‌کنیم که سعادت را فقط در آن خواهیم یافت.
  • رستف اسب خود را نگه داشت و می‌کوشید در چهره دشمنش نگاه کند و ببیند بر چه کسی پیروز شده است. یک پای جوان فرانسوی در رکاب گیر کرده بود و افسر بر پای دیگر بر زمین لی‌لی می‌کرد و از وحشت چشم درهم کشیده، هر لحظه منتظر ضربه دیگری بود و با چهره‌ای از وحشت درهم پیچیده از زیر به رستف فرامی‌نگریست. چهره رنگ‌پریده و به گل آغشته جوانش با آن موهای طلایی روشن و چشمان آبی کمرنگ و چال ملیحی که بر چانه داشت هیچ خصمانه نبود و با جنگ و خونریزی سازگاری نداشت. سیمای ساده‌اش بیشتر برای بگووبخند و تالار پذیرایی مناسب می‌نمود.
  • کسی در نبرد پیروز است که با عزم جزم و با اطمینان به پیروزی در آن شرکت کرده باشد.
  • هر مدیر و فرمانداری در دوران آرامش و دور از اغتشاش گمان می‌کند که چرخ زندگی مردمی که اداره امورشان به دست او سپرده شده است فقط به نیروی او می‌چرخد و همین آگاهی به ضرورت وجودش بزرگترین پاداش زحمات و تلاشهای اوست. پیداست که تا زمانی که دریای تاریخ آرام است حاکم – آب‌شناس با قایقی نااستوار، خود را با دیرکی به کشتی کوه‌پیکر ملت بند کرده پیش می‌رود و می‌پندارد که اوست که کشتی بزرگی را که خود به آن متکی است حرکت می‌دهد. اما وقتی طوفانی برخیزد و دریا متلاطم گردد و کشتی دستخوش امواج شود، دیگر گمراه‌ماندن و خود را اسیر وهم داشتن ممکن نیست.
  • در دل می‌گفت: عشق! عشق چیست؟ عشق مانع مرگ است. عشق زندگی است. همه‌چیز، هر آنچه درک می‌کنم فقط به آن‌سبب درک می‌کنم که عاشقم. همه‌چیز هست و فقط به آن‌سبب وجود دارد که من عشق می‌ورزم. همه‌چیز فقط با ریسمان عشق به‌هم مربوط است.
  • برای آنکه انسان بتواند راهی به طول هزار ورست را طی کند ناچار باید امیدوار باشد که در پایان این راه چیز خوشایندی در انتظار اوست.
  • وقتی انسان جانوری در حال مرگ را می‌بیند وحشت می‌کند، زیرا زوال موجودی زنده را – وجود خودش را – در نظر می‌آورد؛ می‌بیند که موجودی زنده از حیطه هستی بیرون می‌رود. اما هنگامی که محتضر انسانی باشد، آن هم انسانی مورد علاقه، احساس گسیختگی نیز بر وحشت نیستی افزوده می‌شود، زخمی روحی که مانند زخم جسمانی گاه کشنده است و گاه التیام می‌یابد، اما جای ان همیشه دردناک می‌ماند و از تماس جسمی خارجی که اسباب تحریک آن شود می‌گریزد.
  • هرگز هیچ فرمانی به خودی خود و مستقل از فرمانهای قبلی صادرکردنی نیست و رویدادهای پی‌درپی و متعددی را در بر ندارد. هر فرمان از فرمان دیگری ناشی است و هرگز به چند واقعه حاکم نیست و فقط ناظر بر لحظه‌ای از رویداد است. مثلا وقتی می‌گوییم که ناپلئون به ارتش خود فرمان جنگ داد فرمانهای در زمان گسترده و به یکدیگر وابسته‌ای را به صورت یک فرمان یکباره درهم می‌آمیزیم. ناپلئون نمی‌توانست فرمان جنگ روسیه را صادر کند و چنین نیز نکرد. یک روز دستور داد که نامه‌هایی چنین و چنان به وین و برلین و پترزبورگ فرستاده شود و روز دیگر احکامی به نیروی زمینی و دریایی صادر کرد که موجب صدور فرمانهای دیگری می‌شد که به رویدادهایی مربوط شدند که به ورود ارتش به روسیه منجر گشت.

 شاید این رمان ها را هم دوست داشته باشید

در جدول زیر صد رمان برتر جهان رو براتون اماده کردیم به همراه نویسندگان این رمان ها که با کلیک بر روی هر کدام میتوانید این آثار رو هم مطالعه کنید

[table id=1 /]

 

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *