رابینسون کروزو

نام کتاب :رابینسون کروزو

نویسنده کتاب :دانیل دفو

ژانر کتاب : ماجراجویی

قالب ادبی :رمان

زبان : انگلیسی

 تاریخ خلق اثر : ۱۷۱۹ لندن انگلستان

 تاریخ چاپ :  ۱۷۱۹

ناشر: انتشارات ویلیام تیلور

راوی : رابینسون کروزو ، هم در نقش راوی و هم در نقش شخصیت اصلی داستان

 زاویه ی دید داستان : زاویه ی دید داستان به طور کلی توسط رابینسون کروزو و از دید اول شخص مطرح می شود ولیکن داستان در نقاطی نیز از دید سوم شخص روایت می شود.

روایت زمانی اثر : گذشته

مکان رویداد داستان : یورک انگلستان _ سواحل آفریقای جنوبی _ برزیل _ جزیره ای در ترینیداد _ انگلستان و سپس به اسپانیا و پرتغال و دوباره به جزیره ی تنهایی

 زمان رخداد داستان : ۱۶۵۹ تا ۱۶۹۴

شخصیت اصلی : رابینسون کروزو

خلاصه ای از رمان رابینسون کروزو

رمان رابینسون کروزو یکی از برترین رمان ها و نام آشناترین رمان های تاریخ رمان نویسی و نویسندگی در دنیاست.در ادامه قصد داریم که خلاصه رمان رابینسون کروزو را برایتان بگوییم .اما به این امر توجه داشته باشید که ” خلاصه ی داستان ” ، هیچ گاه تمام زیبایی های ادبی ، شاکله ی داستان و محتوا و هدف اصلی داستان را بهمراه نخواهد داشت. از سوی دیگر ، به این علت که قرار است بسیاری از مخاطبین ما ، به مطالعه ی این کتاب بپردازند ، در خلاصه ی داستان نکات مجهولی بنا کرده ایم که حس کنجکاوی شما را تحریک کرده تا بتوانید با شور و شوق بیشتری به مطالعه ی این کتاب بپردازید و لذت وافی را از این کتاب ببرید. پس با ما همراه باشید که یک خلاصه ای از این داستان را بخوانیم و بعد که مشتاق این خلاصه داستان شدید ، به کتابفروشی ها سری بزنید و یک نسخه از داستان ارزشمند رابینسون کروزو  را تهیه کنید و بخوانید.

رمان رابینسون کروزو یکی از رمان های دلچسب و به شدت سهل خوان برای اهالی علاقمند به کتاب و کتاب خوانی است. البته برای ما اهالی تیم مطالعاتی تیموری که شامل شما عزیزان و تیم تحقیقاتی استاد تیموری می شود ، همه ی کتاب ها سهل خوان است ، چرا که آنقدر کتاب های سخت و پیچیده ای را با یکدیگر خوانده ایم و تحلیل کرده ایم که دیگر دست هیچ کتاب خوانی به مهارت های کتاب خوانی ما نخواهد رسید. رمان رابینسون کروزو برای بسیاری از ایرانی ها یادآور بسیاری از خاطرات اوایل انقلاب و همچنین دهه ی شصت است. این کتاب در آن روزها در ایران اقبال ویژه ای داشت و بعد ها نیز صدا و سیما از این کتاب ، یک سریال و چندین فیلم سینمایی پخش کرد که بیش از پیش بر پیروزی های این کتاب و این نوشته افزود. امروز ما قرار است ، برای اولین بار در ایران این کتاب را مورد بررسی و تحلیل قرار دهیم.

از این جهت می گوییم که برای اولین بار ، چرا که این نخستین باری است که صفحه ای در اینترنت ان هم به زبان پارسی ، قرار است که تمامی بخش های این رمان را در یک صورت جامع برای شما دوستان عرضه کند. البته این نکته را نیز باید اضافه کرد که تقریبا تمامی رمان هایی که ما کار کرده ایم ، چنین شرایطی را داشته اند ، اما این یکی برای خود حسابی جداگانه دارد. کتاب رابینسون کروزو ، کتاب بسیار حجیمی نیست. می توان آن را طی چند روز و نهایت یک هفته خواند. این کتاب ، می تواند خستگی های سه تفنگدار را نیز از تننتان بیرون کند ، هر چند که مطمئنیم ، سه تفنگدار برایتان تجربه ای دلنشین نیز بوده است.

دیگر مبحثی که این کتاب را بسیار دلنشین می کند ، ذکر این نکته است که این کتاب دارای یک ژانر ماجراجویی و مخاطره جویانه ای است که می تواند شما را میخ کوب خود کند. این رمان یک مقدمه دارد که در چاپ های حال حاضر بازار کمتر این مقدمه دیده شده است . یک مقدمه ی کوتاه اشاره به این امر دارد که نویسنده ای ناشناس شما را دعوت به خواندن این داستان می کند و به شما می گوید که این داستان چرا و به چه دلیل خواندنی است. این نویسنده ناشناس ، هیچ نامی از داستان که رابینسون کروزو است ، نیز نمی برد و تنها به این نکته اشاره می کند که این خاطرات زندگی حقیقی یک مرد است که در اوج تنهایی ها نگاشته شده است. او به این امر اشاره می کند که این داستان با هدف روایت داستان یک زندگی با تمامی فراز و نشیب های بشری نگاشته شده و قصد بر آن بوده که کتابی باشد که به آن ” تاریخ حقیقت ها ” گفته می شود.

در واقع این نویسنده ناشناس به این امر اشاره می کند که این داستان درسی است برای زندگی کردن و یاد گرفتن از زندگی . و بعد از این مقدمه به ظاهر گنگ و مبهم ، وی به این امر اشاره می کند که تلاش بسیاری کرده است که این کتاب به چاپ برسد و درست از همین نقطه داستان را آغاز می کند. این کتاب نیز فصل بندی های گوناگونی دارد و هر فصل به یک روایت از زندگی رابینسون کروزو می پردازد.

فصل اول این رمان ، با نام ” به دریا می روم ” ، فضای داستان را این چنین آغاز می کند  ”  من رابینسون کروزو هستم و در سال ۱۶۳۲ متولد شده ام.  تبارم آلمانی است و نامم چیزی شبیه کروتزانار بوده است که بخاطر تلفظ سخت آن همه کروزو صدایم می کنند و کم کم هم دیگر رسمی شده است و هر جا می روم ، همین کروزو را می نویسم. من سه برادر دارم و من کوچک ترین در میان آن ها هستم. پدرم انسان سرمایه داری نیست ، اما وضعممان هم بد نیست. همانطور که گفتم من کوچک ترین عضو خانواده هستم و این باعث می شود که پدرم بسیار روی من تسلط بیشتری داشته باشد. اینجا همه چیز واضح است که من نقش زیادی در زندگی ندارم.

چرا که هم کوچک ترینم و هم اینکه فردا اگر قرار باشد که ارثی به من برسد در میانه ی این همه برادر گردن کلفت ؛ عملا چیزی به من نمی رسد. همین امر شاید باعث شده است که پدرم بیش از اینکه بخواهد روی علاق من تمرکز کند ، به این فکر می کند که چطور مرا مجاب به تحصیل رشته ی حقوق کنم و جوری کار کنم که دیگر نیازی به آن نداشته باشم. این یک مقدار برای من آزار دهنده است.

چون من بارها در محیط خانواده به پدرم گفته ام که من اصلا دوست ندارم که یک وکیل شوم و دوست دارم که به دریا بروم. این مسئله برای من آزار دهنده ترین مسئله ی دنیاست که هر بار که صحبت از دریا می کنم گویی خانواده ام حرف بدی از من شینده اند و شروع به مخالفت کردن با من می کنند. نمی دانم که در این باب باید با آن ها چه کار کنم ، اما گاهی دلم می خواهد همه چیز را کنار بگذارم و به دنیای دیگری فکر کنم . دنیایی که در آن دریا اولین و آخرین اولویت من است.

اما همه ی این ها برای من آن روزی به پایان رسید که پدرم به من گفت که تو نیز باید مثل من یک وکیل دادگستری بشوی ، اما پولدار تر و قوی تر از من. این حرف برای من گویی یک جرقه ی آتش شده بود. فکر می کردم که آخر چه طور می شود که من این همه در معرض خود خواهی های خانواده ام باشم. در هر حال کش و قوس های فراوانی را پشت سر گذاشتم و در نهایت مدرسه حقوق خاتمه ی این کش و قوس ها و جر و بحث ها شد. من هر روز باید از این مسیر رد می شدم و بدون هیچ علاقه به جایی که در حال رفتن به آن هستم ، به این فکر می کردم که دریا چه طور جایی است. آخر سر یک روز تصمیم را گرفتم. روزی که با همه خداحافظی کردم و به سمت مدرسه ی حقوق می رفتم ، تصمیم گرفتم که بجای رفتن به مدرسه سوار کشتی شوم و به سمت لندن دریانوردی کنم.

این مسئله برای من خیلی حیاتی بود. من فکر می کردم که دیگر می توانم حرف خودم را بزنم و آنقدر بزرگ شده ام که تصمیم آخرم را بگیرم. برای همین امر هم که شده کاری را کردم که دلم می خواست. پس تصمیم گرفتم مدرسه را به کل نروم و با یکی از قابق هایی که شبیه کشتی شد ، راهی اولین سفر دریایی خودم به لندن شدم. اما گویی قرار بود که همه چیز از همین روز نخست برای من رقم بخورد. به محض اینکه سوار کشتی شدیم و کمی راه افتاد ، طوفان سختی در دریا پدیدار شد. می دانستم که طوفان دریا جنسش چیست و ظعم مرگ را همراه دارد. اما دیگر پا به راهی گذاشته بودم که با تمام وجود انتظارش را می کشیدم.

طوفان هر لحظه سخت تر می شد و من راهی نداشتم جز اینکه مدام دعا کنم که اتفاقی برای قایقی که درون آن بودم پیش نیاید. اما این دعاها و حرف های منم آنچنان که باید و شاید تاثیری نداشت. کشتی در هم شکست ، اما من نجات یافتم. اما این مسئله انگار تازه آغاز برنامه های سفر پر مخاطره ی من بود. من تازه به لندن رسیده بودم . در آنجا با یک ناخدای کشتی دوست شدم. این ناخدای کشتی ، قرار بود که یک سری از کشتی های تجاری را به مقصد خودش برساند و در این میان نیز که دید من اینقدر مشتاق رفتن به دریا هستم به من پیشنهاد کرد که او با هم مسیر شوم. من هم که برای همین حاضر شده بودم مدرسه ی حقوق را رها کنم ، تصمیم گرفتم که سوار کشتی تجاری او شوم و به این سفر تجاری او بروم. من و ناخدا با هم شبانه روز حرف می زدیم و از مقصد سفر تجاری مان میگفتم و مدام روی نقشه ها مسیر ها را مرور می کردم. مقصد ما قرار بود جایی در سواحل غربی آفریقا باشد. سفر شروع شد.

شاید این نخستین بار بود که با یک ناخدای حرفه ای دریا را زیر پا می گذاشتیم. این سفر به من چیزهای بسیاری آموخت و توانستم کم و بیش راز دریا را بشناسم. سفر به موفقیت به پایان رسید ، اما ماجرای من و دریانوردی هایم هنوز تازه اول راه بود. سفر دوم آغاز شد. سفر دوم ، از همان ابتدا با یک سری از مشکلات همراه بود ، اما من دیگر به خودم این مسئله را فهمانده بودم که دریا و خطرهایش با هم همزاد هستند و نمی توان سفرات دریایی را بدون هیچ خطری تصور کرد. همین فکر ها در من به یک اتفاق ناگوار انجامید. ناگهان کشتی توسط دزدان دریایی تسخیر شد و من برده ی دزدان دریایی شدم. این اتفاق شاید تا آن روز برای من بدترین اتفاقی بود که در زندگی رخ داده بود. تصور اینکه یک مشت انسان که حتی زبان تو را هم نمی دانند و چیزی جز زور در سر سرشان نیست ، تمام زندگی ات را اشغال کنند ، یک مقدار فراتر از انتظارات من بود.

اما این باز هم پایان ماجرا نبود. در زندگی ام شاید در زمانی که به دست این دزدان دریایی افتادم ، فهمیدم که هیچ گاه نباید نا امید شد و هیچگاه نباید همه در ها را بسته دید.چند مدتی آنجا اسیر بودم ، اما بعد یک قایق کوچک به کمک یکی از دوستانی که در همین سفرها با او آشنا شده بودم پیدا کردم و دست به فرار زدیم. این فرار شاید برای ما عین خوشبختی بود ، اما کمی که پیش تر رفتیم در یافتیم که ما نه آذوقه ای همراهمان داریم و نه حتی آبی آشامیدنی برای نوشیدن. نمیدانم چند ساعت یا چند روز ، اما تشنگی امانم را بردیده بود ، تا اینکه به یک ساحل رسیدیم. از سر و شکل ساحل پیدا بود که ساحل آرامی نیست و بعبارتی انسان در آنجا رفت و آمد نمی کند.به این ساحل ها ، در دریانوردی ساحل وحشی می گویند. بهر حال آن هم در آن شرایطی که ما گیر کرده بودیم ، از هیچ چی برای مان بهتر بود. این مسئله کمی خیالمان را راحت کرده بود. روی شن های ساحل لم دادیم که یک مقدار دست و پایمان را خشک کنیم و خستگی سفر بیرون کنیم که ناگهان صدای غرش یک شیر همه آرامشمان را دوباره از بین برد. شیری به ما حمله ور شد.

نمی دانستیم چه کنیم ، شاید این نخستین باری بود که در زندگی شیری را از این فاصله میدیدم و شاید به جرات این نخستین باری است که شیری برای کشتن من گام به حمله گذاشته بود. راهی نداشتیم ، باید کاری می کردیم. به دوستم که نگاه میکردم میدیدم که او دست و پایش را گم کرده است و همین شد که دست به ماشه بردم و با شلیک تیری شیر را از پای در آوردم.دیگر به نظر همه چیز آرام می آمد. احساس می کردم که شاید الان بتوانم کمی آرامش را در وجودم حس کنم. به هیچ چیز دیگر فکر نمی کردم. برایم مهم نبود که چه اتفاقاتی در زندگی ام افتاده است . اینکه از کجا آمده ام. اینکه مدرسه ی حقوق را با آن دک و پوزش ول کرده ام و حالا اسیر یک ساحل وحشی شده ام ، دیگر برایم مهم نبود.

بلکه فقط به این فکر می کردم که شاید یک کشتی از این حوالی بگذرد و ما را نجات دهد. همین طور هم شد. یک کشتی پرتغالی به داد ما رسید. یک کشتی پرتغالی ناگهان زندگی را دوباره به من برگرداند. کشتی پرتغالی ای که قصد داشت به برزیل در آمریکای جنوبی برود ، منم با خودش همراه کرد و برد. به برزیل که رسیدم راهم را جدا کردم. میدانستم که برزیل می تواند شروع جدیدی باشد. در برزیل ، خیلی زود کار پیدا کردم. به کار زراعت مشغول شدم. اما هنوز چند مدتی کار نکرده بودم که دوباره سرنوشت گلویم را گرفت. همسایگانی که آن اطراف کار می کردند از این امر اطلاع داشتند که من به سفر های دریایی بسیاری رفته بودم. از این رو از من خواستند تا که در یک سفر دریایی همراه آن ها شوم. من هم که تمام زندگیم به این ماجراها گره خورده بود ، دست به یک اتفاق و انتخاب بسیار ناب زدم. با آن ها سوار کشتی شدم و دل به دریا زدم. این بهترین کاری بود که شاید در تمام زندگیم تجربه کرده بودم.

سوار شدن به کشتی همیشه انتخاب من بود و این بار هم انتخاب اول و آخرم این بود که در دریا باشم و سفرهای دریایی داشته باشم. اما نمیدانم که چطور می شود که در هر لحظه و هر جا که می خواهم کاری کنم ، یک نحسی نیز گردنم را می گیرد. البته نحسی نیست. شاید اتفاقاتی است که باید در زندگی ام رخ دهد تا که بفهمم چقدر قدرتمند هستم. از این رو در این سفر دریایی نیز طوفان سر راهمان ظاهر شد. طوفانی سهمناک به عمرم ندیده بودم. طوفان آنچنان بزرگ و عظیم بود که از این سو به آن سو مرا پرتاب می کرد و کشتی را خرد می کرد. از آنهمه مسافری که در آن کشتی بودند ، هیچ کس نجات نیافت و تنها من بودم که گویی دیگر جان سخت شده بودم و هیچ چیز رویم اثر نداشت. در آب افتادم و تنها بدون اینکه حتی دیگر امیدی به این داشته باشم که کسی زنده مانده باشد ، به ساحل جزیره ای رسیدم.

اما وقتی که به این جزیره رسیدم ، حس کردم دیگر این جا پایان دنیاست. شاید تا به امروز سختی های بسیاری کشیده بودم و اتفاقات بسیاری را به زندگی دیده بودم ، اما این جا گویی که دیگر آخر راه است. دیگر امیدی برای زنده ماندن نداشتم و حتی به این هم فکر نمیکردم که بتوانم این جا زنده بمانم. در این جزیره ای که گیر کرده ام ، از هر طرفش صدای حیوانی می آید. هر جا را که نگاه می کنم ، اثری از یک وحشی گری می بینم . و الان نمی دانم دقیقا کجای دنیا هستم. بدنم می لرزد و راهی ندارم جز اینکه به بالای درختی بروم شاید در امان باشم. شب را بالای درخت سر کردم. ترس تمام وجودم را گرفته بود. نمی دانستم که دقیقا باید چه طور به زندگی ادامه دهم . اما هر چه که بود تا به آن لحظه دمار از روزگام در آورده بود. صبح که شد ، احساس کردم که هنوز زندگی در من جاری است. به دور و برم که نگاه کردم همان فضای وحست آمیز بود. اما ناگهان اتفاقی افتاد که فهمیدم زندگی هنوز تمام نشده است.

کشتی در هم شکسته ام را دیدم که نزدیک آب فرومانده ، اما احساس کردم که هنوز می شود برایش راه نجاتی پیدا کرد. به ساحل برگشتم و شروع کردم به پیدا کردن تنه های درختی که مناسب ساخت یک قایق یا حداقل یک کلک ساده باشد. با قایقی که ساختم ، رفتم و هر چه که در کشتی در هم شکسته ام بود را خارج کردم. سعی کردم هر چیزی که بدردم میخورد را بیرون بکشم و دوباره از آن ها استفاده کنم. چند تپانچه و مقداری باروت نیز روی کشتی جامانده بود که همه را بیرون کشیدم و جایی در حوالی همان جزیره دفن کردم.

حس می کردم که زندانی شده ام. یک نفر بیشتر نیستم و باقی هیچ کسی نیست که حتی حرف مرا بفهمد . چقدر سخت است که اینطور جایی تنها باشی. اما چاره ای نبود باید راهی پیدا می کردم که از این شرایط نجات پیدا کنم. آن راه یقینا خارج از این جزیره نبود. حداقل فعلا نبود. اما راه دیگری بود و آن این که بیاموزم چگونه می توانم در همین جزیره زندگی ام را ادامه بدهم.

آنچه به فکرم رسید ابتدا ذکر این مسئله بود که باید راهی پیدا کنم که سقفی داشته باشم. این سقف برای من در آن جزیره فقط یک راه بود ، آن هم به سوی غاری که میشد از آن برای زندگی استفاده کرد. به اخل غار رفتم . شرایط را کمی برای زندگی مهیا کردم و یک نرده نیز دور این غار کشیدم که از شر بسیاری از خطرها حداقل دور بمانم.بعد از آن سعی کردم کمی جزیره را بیش تر درک کنم و نخستین چیزی که توانست نگاه مرا به خودش جلب کند ،  طوطی هایی بودند که مدام از این شاخه به آن شاخه می پریدند . به هر حال این هم بخشی از زندگی جدیدی بود که من در آن بودم و باید از آن لذت می بردم. کمی که گذشت حس کردم که دیگر آن غار خانه و زندگی من شده است و باید از آن بیشترین استفاده را ببرم. برای همین هم که شده تصمیم گرفتم که چند وسیله برای خانه ام بسازم و کم کم سر و سامانی به خانه و زندگی ام بدهم. اول به سراغ گل رس رفتم. با گل رس می شد ظرف های بسیاری ساخت.

چند ظرف برای خودم ساختم و سعی کردم که از این ها برای زندگی خودم استفاده کنم. گل رس ها را که بپزی و کمی رویشان کار کنی می توانی ظرف های سفالی درست کنی. چند ظرف سفالی برای پخت و پز هم درست کردم و به نظرم که دیگر همه چیز آماده بود که یک زندگی نسبتا ساده را راه بیاندازم. اما این تازه اول ماجرا بود. آدمیزاد وقتی توی محدودیت ها گیر کند ، تازه می فهمد که چطور می شود از همه جای زندگی استفاده کند. تازه می فهمند که چه اسعدادهای دارد که خودش هم از آن ها خبر نداشته است.

این شد که من تصمیم گرفتم که رو به کشاورزی بیاورم و برای خودم پختن نان و غذا را شروع کنم. در برزیل که بودم یاد گرفته بودم که چطور کشاورزی کنم. هر چند کوتاه اما در جایی که من بودم ، باید از ثانیه ثانیه زندگیم استفاده می کردم تا که زنده بمانم. همین و بس. شروع کردم به کاشت جو و گندم . توانستم پس از مدتی که در آنجا بودم که فکر کنم چند ماهی می شد ، اولین نان را بپزم و جندین غذا برای خودم درست کنم که طعمشان هم بد نبود. اما بعد فکرم گسترده تر شد. احساس کردم که هنوز راه برای رسیدن به یک زندگی ایده ال تر وجود دارد . یک قلاب ماهیگیری درست کردم. این قلاب به من کمک می کرد که بتوانم بخش عظیمی از غذاهایم را تامین کنم. زمان از دستم در رفته بود. حس می کردم که نمی دانم الان کجا هستم و یا اینکه دقیقا چه روزی در سال است و چه ماهی در سال را پشت سر می گذارم. برای همین یک صلیب درست کردم و هر روزی که می گذشت روی آن یک علامت می گذاشتم. اما این تنها مشکل روزهای مرا حل می کرد.

پس من مجبور بودم که یک تصمیمی برای ماه و سال و هفته نیز بگیرم. تصمیم گرفتم که به نمادها رو بیاورم. برای هر کدام یک نماد طراحی کردم. تا که هر وقت به صلیب نگاه می کنم ، درک کنم که الان در چه ماه و روز و سالی در جهانی که نمی دانم کجا قرار دارد ، می باشم. شاید این کار را فقط برای آن می کنم که یک کمی از وحشت روزهایم کم شود. این که بدانم دقیقا این جا نیز یک تقویمی هست ، حس بودن به من میدهد. شش سال از آن روزها گذشت. من همچنان در دل جزیره در آن غار تنهایی هایم زندگی میکردم.

هیچ کس راندیده ام و هیچ چیز جز آنچه که کشت یمکردم و شکار می کردم ، نخورده ام. اما بهرحال در این شش سال بیکار هم ننشسته ام. در این شش سال سعی کردم که پارو و قایقی فراهم کنم که جزیره را دور بزنم. من از آن سوی این جزیره هیچ خبری ندارم و نداشتم.  تا اینکه قایقم آماده شد و آنقدر دور جزیره را پارو زدم که به آن سوی جزیره برسم. اما قایق من آنقدر قوی نبود و جریان قوی دریا بر وی غالب بود. این شد که جریان آب مرا به سمت دریا برد و من دیگر چاره ای جز پذیرش آنچه قرار است برای من اتفاق بیفتد نداشتم. اما درست در همین زمان بود که یک باد شدید شروع به وزیدن کرد و مرا به ساحل جزیره رساند. کمی که در ساحل جا گیر شدم ، جای پای آدمی دیدم. این اولین باری بود که پس از این سالها اصلا ردی از انسان میدیدم. سخت ترسیدم.من نمی دانستم که آن جای پای کیست.

سریع به غار تنهایی هایم برگشتم و مدام به این فکر بودم که نکند آن رد پای یک انسان نبوده باشد و یک موجود خطرناک در این جا زندگی کند. راهی نداشتم جز این که خودم را آرام کنم. ۲۳ سال گذشته است. این چیزی است که صلیب ها به من می گویند.همچنان در جزیره تک و تنهایم ، حتی دیگر یاد آن رد پاها نیز در ذهنم مرور نمی شود. اما من هیچ کسی را اینجا ندیده ام.ولی باز هم می توانم بگویم که این پایان ماجرا نیست. این تازه شروع راهی ست که می دانم بعد از ۲۳ سال هم پایانش مشخص نیست. “

” امروز اتفاق عجیبی برایم رخ داد ، در جزیره چند انسان دیدم. انسان که نه بلکه آدم خوار دیدم. آن ها دور آتش جمع شده بودند و انسان ها را می خوردند و می رقصیدند و شادمان از آنجا به مقصدی دیگر می رفتند.

کارهایشان را زیر نظر گرفتم. آن ها می رفتند و دوباره بعد از چند دقیقه با قایقی پر از زندانی به جزیره می آمدند. در جریان این اتفاقات بود که یک زندانی گریخت. یکی از آن زندانی هایی که این آدم خوار ها گرفته بودند تا یک لقمه ی چربش کنند از چنگشان فرار کرد و خب احساس کردم که این زندانی کسی را جز من در این جزیره ندارد. پس به دنبالش رفتم و نجاتش دادم. نجات دادن او به غایت سخت تر از این بود که بخواهم برایتان در این چند خط توضیح دهم اما باید بگویم که وقتی نجاتش دادم از من در خواستی عجیب کرد. صورتش وحشت زده بود. خودش بسیار غمگین بود اما در دلش یک شادی نجات هم دیده می شد. بعد از مدتی که کمی آرامش وجودش را گرفت ، تصمیم گرفت با من حرف بزند. اما این حرفش دقیقا همان چیز عجیبی بود که برایتان گفم. او به من گفت که برای این آزادی می توانم غلامت باشم.

تو جان مرا نجات دادی و تا هر وفت که بخواهی می توانم نوکریت را بکنم. من نمی دانستم که دقیقا چه باید بگویم یا چه گونه باید جواب او را بدهم اما حسی نیز در درون من میل به آن داشت که یک غلام برای خودم داشته باشم. اسمش را که پرسیدم گفت فرایدی هستم. او سرش را روی زمین گذاشت و پایم را بوسید و از آن روز به بعد شد نوکر من در جزیره. چند روزی را با هم سپری کردیم ، تا اینکه فهمیدیم که آن مردان خشن آدم خوار از جزیره رفته اند. از آن روز به بعد کار من شده بود که به فرایدی انگلیسی بیاموزم و به او یاد بدهم که چطور از ابزار آلاتی که در جزیره داریم ، بتواند وسایل بدرد بخوری درست کند.

ما کارمان را ابتدا با ساختن یک قایق شروع کردیم و سعی کردیم که هر چه در توان داریم بگذاریم تا که یک قایق بسیار قوی درست کنیم که بتواند ما را به جایی برساند. اما درست پیش از اینکه کار ما در قایق سازی به اتمام برسد ، یک عده ی دیگر از زندانیانی که تحت سیطره ی مردان آدم خوار بودند وارد جزیره شدند. من و فرایدی تصمیم گرفتیم که خودمان را از پشت درخت ها حداقل به یکی از زندانی ها برسانیم. آرام آرام شروع به رفتن کردیم. راهی نبود. جز اینکه دل مان را به دریا بزنیم و یکی دو تن از آن ها را نجات دهیم.

همینطور هم شد. دو زندانی را از دست این آدم خوارها نجات دادیم. یکی از این دو نفر ، فردی اسپانیایی بود و دیگری پدر فرایدی بود. بعد از ۲۸ سال زندگی در جزیره ، اتفاق عجیب غریبی که هیچ گاه در این ۲۸ سال رخ نداده بود ، اتفاق افتاد. فرایدی ناگهان به من خبر داد که یک کشتی در حال نزدیک شدن به جزیره است. .

کشتی هر چه نزدیک تر می آمد ، کنجکاوی من نیز بیشتر می شد که این کشتی از کجا آمده است. آن یک کشتی انگلیسی بود. کشتی یکی از قایق هایش را به آب انداخت و به سمت جزیره آمد. وقتی که کشتی رسید ، حس کردم که اتفاقی عجیب باید در این کشتی رخ داده باشد. ماجرا از ین قرار بود که کارمندان کشتی شورش کرده بودند و ناخدا را به نوعی از کشتی بیرون رانده بودند و با یکی از افسران تا به این جزیره آمده بودند. اما من احساس کردم که دیگر وقت این کارها نیست که بخواهم با شورشی ها روی هم بریزم. جلوی ورود کارمندان شرکت به جزیره را گرفتم و سعی کردم که بدون هیچ وقفه ای و بدون اینکه بخواهم هیچ انتظاری داشته باشم به یاری ناخدا رفتم و او را نجات دادم. بعد برای اینکه یک تنبیهی برای شورشیان داشته باشم ، چند تن شان را در جزیره رها کردم و سوار کشتی شدم.

کاپیتان انسان وفاداری بود. این شد که من و فرایدی توانستیم با هم به انگلستان برگردیم. اما زندگی و ماجراجویی های من به اتمام نرسید. من پس از سالها دوباره به سوی همان جزیره رفتم. حدود ده سال گدشته بود و آن جا را جایی مسکونی دیدم که یک سری از دریانوردان در آن جا زندگی می کردند. بعد به هند و خاور دور رفتم و در نهایت …. ” .

این هم از روایت رمان رابینسون کروزو برای شما دوستان. البته ما یک ابداعی هم بخرج دادیم و زاویه ی دید داستان را در تمام جاهایی که سوم شخص بود به اول شخص برگرداندیم و کمی با لحن داستان بازی کردیم. چیزی که برایمان مهم بود ذکر این نکته بود که شما با خواندن داستان و همچنین خلاصه ی این داستان به این مسئله واقف شوید که چطور می توان زاویه ی دید در داستان را به گونه ای دیگر روایت کرد و چطور می توان با زاویه ی دید یک تغییر در سبک نویسندگی ایجاد کرد. بهر  طریق پیش از این نیز به شما در مقدمه ی کمپین رمان های برتر عرض کردیم که قصد ما از نگارش این مقاله ها صرفا مرور به رمان ها نیست.

بلکه ما قصد داریم که یک فضای آموزشی و فرهنگی ایجاد کنیم که شما در طی مرور رمان ها ، درس های نویسندگی و ادبیات را نیز بیاموزید. تا به امروز گمان ما بر این است که در هر تحلیل حداقل یک مسئله ی نویسندگی و یک درس از ادبیات و شاخه های مرتبط به آن یعنی جامعه شناسی ، فلسفه و … را نیز خدمت شما تقدیم کرده ایم. مطمئنا فعالیت های تیم مطالعاتی استاد تیموری ، در این مدت که شما همراه بوده اید و انشالله همراه ما خواهید بود ، به شما کمک خواهد کرد که یک دنیای جدید در حوزه ی نویسندگی و مطالعه را تجربه کنید. در واقع آنچه که برای ما مهم است ، ذکر این مسئله است که با ایجاد فضایی کاملا رایگان شما را در معرض جدیدترین تجربه های ادبی و فرهنگی بگذاریم و تکاپویی در شما بوجود بیاوریم که موجبات تحول را در زندگی فردی و جمعی تان ایجاد کند.

تحلیل شخصیت های رمان رابینسون کروزو

داستان رابینسون کروزو شخصیت های قابل توجهی دارد که هر کدام بار بخشی از داستان را به دوش می کشند. هر چند که رمان رابینسون کروزو بر اساس یک خط داستانی رویداد محور پیش می رود و به قولی حادثه محور است ، اما از سویی دیگر نیز می توانیم به جرئت بگوییم که شخصیت های مکمل آن در طول داستان نقش بسزایی در برجسته شدن نقش اصلی این رمان داشته اند و از این رو می توان هر کدام از آنها را تحلیل کرد. تحلیل هایی که برای شخصیت ها شکل می گیرد ، می تواند به شکل های متفاوت باشد. شما می توانید تحلیل های روانشناختی داشته باشید. می توانید تحلیل ادبی داشته باشید ، اما باید بگوییم که بهترین نوع تحلیل شخصیت ها این است که ابتدا به فضای ذهنی نویسنده سفر کنیم و سپس تحلیل کاراکترها را انجام دهیم.

ما در این بخش یعنی تحلیل شخصیت ها  ، سعی خود را بر آن گذاشته ایم که تا می توانیم به اعماق زندگی دانیل دفو سفر کرده و او را در زمان خودش به همراه داستان خارق العاده اش ، یعنی رابینسون کروزو مورد تحلیل و بررسی قرار دهیم .شما نیز می توانید برای این مطالعه ی این بخش دو رویکرد داشته باشید. نخست اینکه پیش از مطالعه ی کتاب ، تحلیل این شخصیت ها را مطالعه کنید و بنای خود را بر آن بگذارید که در طول مطالعه ی این رمان با پیش فرض هایی که در این بخش به دست می آورید ، بسیار هدفمند و تحلیلگرانه این رمان را بخوانید و یا اینکه رویکرد دوم را انتخاب کنید. یعنی آنکه بگذارید پس از خواندن کتاب و مروری بر تمامی شخصیت های این کتاب ، آنگاه نظر خودتان را با نظری که ما در این بخش تحلیلی برایتان ارائه داده ایم تطبیق دهید و بنیید که چه میزان نظر شما و نظر دانیل دفو در نوشتن رابینسون کروزو  هم سو بوده است.

به هر طریق هر کدام از این رویکردها را در پیش می گیرید ، حتما و حتما به این بخش سری بزنید. چرا که تحلیل شخصیت ها باعث می شود که شما نیز یک تحلیل جامع از بخش های مختلف داستان داشته باشید و این بخش های مختلف این امکان را به شما میدهند که شما برای همیشه رمان را در خاطر بسپارید. پس حتما بخش تحلیل شخصیت ها را جدی بگیرید. اما همانطور که گفتیم ، شخصیت های داستان رابینسون کروزو  نسبت به دیگر داستان هایی که در این بخش بررسی کردیم ، بسیار ساده تر و خطی تر نگارش شده اند.

عمدتا افراد این داستان نقش های کوچک اما تاثیر گذاری در طول داستان داشته اند _ به جز شخصیت های اصلی که در ادامه با آن ها آشنا خواهید شد _  اما دیالوگ هایی که آن ها بیان می کنند باعث نقش تاثیر گذار آن ها می شوند. پس  می توانیم از این بخش هم یک درسی داشته باشیم و آن این است که شخصیت پردازی ها در یک داستان حتما لزومی به مدت زمان حضور یک شخصیت در یک داستان ندارد بلکه شما می توانید در کوتاه ترین زمان ممکن و تنها با اشاره به این امر که دیالوگ های خوبی را به کار ببرید و یا فضاسازی مناسب داشته باشید ، یک شخصیت پردازی بی نظیر و ماندگار داشته باشید و داستان تان را پیش ببرید. این هدفی است که شما باید دنبال کنید. چه در حوزه ی داسنان نویسی و چه در حوزه ی نقد ادبی توجه به این نکته می تواند به شما بسیار کمک کند.

رابینسون کروزو

نخستین شخصیتی که قصد بررسی آن را داریم رابینسون کروزو می باشد. رابینسون کروزو نقش اصلی و شخصیت قهرمان داستان رابینسون کروزو است. بنا بر آنچه که ما در طول داستان خواندیم و مشاهده کردیم ، رابینسون کروزو شخصیتی است که در جوانی آرزوی رفتن به سفرهای دریایی را دارد ، اما بنا بر اجباری که از سوی پدر و مادر خویش می بیند ، مجبور به آن می شود که رشته ی حقوق را انتخاب کند ، اما بعد ، روزی از روزهایی که در راه رفتن به مدرسه ی حقوق بوده است ، تصمیم می گیرد که همه ی آنچه که دیگران گفته اند را کنار بگذارد و به سمت دریانوردی برود. از این رو به اسکله می رود و بعد از آن نیز ماجراهای بسیاری را  در زندگی شخصی خویش تحمل می کند.

اگر بخواهیم شخصیت او را بررسی کنیم ، باید پیش از هر چیز به قهمران بودن او در این داستان اشاره کنیم. یکی از کلیشه هایی که در طول داستان های قهرمان محور شاهد آن هستیم ذکر این نکته است که قهرمان عمدتا کسی است که بیشترین نیرو را دارد و از دل مبارزات بسیار راه به نقطه ی نهایی داستان می برد و در آنجا نیز با زرق و برق بسیار موفق به شکست انسان شرور داستان می شود و داستان به این شکل تمام می شود. این کلیشه هر چند که برای سالیان سال است که درطول تاریخ ادبیات داستانی تکرار می شود ، اما هنوز هم گویی تکراری نشده است. البته تکراری نشدن آن بسته به بسیاری از عوامل خلاقانه است که یکی از آن ها را ما در رابینسون کروزو می بینم. رابینسون کروزو نیز یک قهرمان است و از همان کلیشه ی همیشگی که ” قهرمان همیشه پیروز است ” پیروی می کند.

اما این بار با این ساختار که قهرمان داستان ما نه اسلحه ای دارد که برای آن بجنگد ، نه اندام تنومندی برای دفاع دارد و نه حتی قادر است که دل به بسیاری از ترس های خود بزند و از این گذشته این که او حتی نمی تواند پدر و مادرش را متقاعد کند که رشته ی تحصیلی خود را دوست ندارد. اما با این اوصاف ، یک وجه دیگر قهرمانی در او زنده می شود و آن ذکر این نکته است که وی می تواند صدای درون خویش را بشنود. این دقیقا چیزی است که دانیل دفو از نوشتن این کتاب در ذهن داشته است. او قصد داشته است که قهرمانی بسازد که دارای ویژگی های کلیشه ای نباشد و قهرمانی در ادبیات داستانی را از نو معرفی کند. حال ممکن است از ما بپرسید که پس چرا به قهمرانان در ادبیات داستانی لفظ کلیشه داده ایم ؟ باید بگوییم که منطور از کلیشه عبارت بد و بقول معروف زننده ای که در جامعه شکل گرفته است ، نیست.

کلیشه اینجا قالبی تکراری است که بسیاری از نویسندگان از آن بهره گرفته و استفاده کرده اند و تنها ذوق خویش را از دست داده است و صد البته همچنان نیز مورد بحث قرار می گیرد. اما آنجایی کلیشه در ادبیات داستانی مفهومی زننده می شود که کلیشه نماد یک کپی برداری در ادبیات باشد. بسیاری از داستان هایی که امروز بر روی قفسه های کتابفروشی دیده می شود ، یک داستان مشترک از داستان های کلاسیک می باشند که حتی هنر اقتباس نیز در آن ها رعایت نشده است و تنها اسم شخصیت ها و جغرافیای محل زندگی آن ها عوض شده است.

از این رو باید به این نکته آگاه باشیم که کپی برداری با اقتباس فرق کرده و کلیشه با کپی جایگاه متفاوتی دارد. اما آنچه که ما می خواهیم بگوییم ذکر این نکته است که قهرمان سازی با وجود کلیشه بودن ، یک قالب برای داستان نویسی است. داستان قهرمان می خواهد و این یک اصل است. اما این که قهرمان داستان به چه شکل پردازش شود ، مسئله ی بسیار مهم تری است. اگر سری به تعریف کلیشه بزنید ، در می یابید که به قالب هنری می گویند که بر اثر استفاده بیش از حد ، ابداع و خلاقیت خود را از دست داده است و تبدیل به یک امر بی ذوق و زیبایی شده است. دقیقا همین مسئله است که شاید دانیل دفو را نیز به فکر فرو برده و شخصیتی چون رابینسون کروزو خلق کرده است.

دانیل دفو نیز از سوپر قهرمان سازی در داستان خویش استفاده می کند و با همان پیرنگ قهرمان پرور کلیشه ای کارش را دنبال می کند ، اما به دنبال تمام این واژه ها ترم ابداع یا خلاقیت را نیز به کار خویش هدیه می کند. در واقع آنچه که در ذهن مردم کلیشه به معنای بی مصرف بودن و یا بی ذوق شدن شکل گرفته است ، بحث قهرمان نیست ، بحث فرمت قهرمان است. در این جا باز هم جا دارد که یک نکته ی نویسندگی به شما دوستان بیاموزیم. فرمت قهرمان ، یا شکل قهرمان سازی شما در یک داستان مهم است. خیالتان را اگر بخواهیم راحت کنیم باید بگوییم که فرمت قهرمان سازی به این شکل که شما یک سوپر قهرمان مثل بتمن درست کنید و او را به کارهای خارق العاده وا بدارید ، دیگر گذشته است.

امروز جریان داستان نویسی به دنبال آن است که یک انسان معمولی از همین انسان هایی که هر روز در اجتماع ، در بین دوستان و یا در همسایگی خودتان میبیند ، به یک قهرمان تبدیل شود. پس این نکته را به یاد داشته باشید و از دانیل دفو و داستان رابینسون کروزو بیاموزید که قهرمان سازی نیاز به المان های عجیب و غریب ندارد. گاهی یک دست فروش می تواند قهرمان داستان شما باشد. با اتفاقات عادی ، رویدادهای نه چندان عجیب وغریب . یادتان نرود که ادبیات ، آینه ی جامعه ی خویش است.

زمانی در تاریخ ادبیات وجود داشت که مردم به لحاظ روحی به دنبال یک ابر قهرمان بودند که رنج هایشان را به یکباره پایان دهد ، اما امروز مردم دنبال آنند که کسی از میان خودشان را به قامت یک قهرمان ببیند. البته باز هم این یک نظر شخصی و حاصل تحقیقات یک گروه مطالعاتی است و منتقدین ادبی دیگر می توانند نظراتی والاتر از این داشته باشند ، اما به هر طریق مجموع این آرا شاکله ی کلی تاریخ نقد ادبی را شامل می شود.

اما دیگر مفهومی که می توان در باب شخصیت رابینسون کروزو و تحلیل آن گفت ، ذکر این نکته است که یک انسان به چه میزان می تواند میان خویش و احساسات جمعی تعادل برقرار کند. اگر دقت کنید ، می بیند که خانواده که احساسات جمعی اطراف رابینسون را تشکیل میدهند ، به هیچ وجه موافق آن نیستند که او به دنبال رویاهایش برود و دلشان می خواهد که او یک انسان عادی و روتین به مثابه دیگر انسان هایی که دیده اند و یا راهی که خودشان طی کرده اند از وی بسازند. اما این میان شخصیتی به نام رابینسون کروزو ، همچنان درگیر خودش است.

او رویاهایی دارد که با احساسات اطرافیان و یا جمعی که به گرد او هستند ، خوانا نیست و همخوانی ندارد. وی در مسیر این تقابل ها ناگهان از هم می گسلد و به در راه مدرسه که نمادی از زندگی روتین اوست ، تصمیم به آن می گیرد که به دنبال رویاهای خویش برود .

او مسئولیت خود را به ناگهان می پذیرد و در مقابل جامعه ی خویش می ایستد و می بینم که او به چه میزان سختی هایی می کشد و به چه میزان موفقیت های بسیاری را نیز حاصل می کند. در واقع او هر چند که گرفتاری های بسیاری را در زندگی اش تجربه میکند ، اما می اموزد که چگونه از بند اسارت رها شود ، می آموزد که چگونه زندگی اش را از صفر در جزیره ای دور افتاده بنا کند و این درست مفهوم خود یابی در علم روانشناسی و موفقیت است. این یک درس بزرگ از سوی دانیل دفو است. در واقع شاید او یک مقدار مقیاسش را گسترده تر و تقابل فرد و جامعه تعیین کرده باشد ، اما ما قصد داریم که این مسئله را کمی شفاف تر و در یک ظرف کوچک تر بررسی کنیم و آن فرد و خانواده است.

خانواده این جا می تواند به هر میزان گسترده شود . می تواند دولت شود ، می تواند جامعه شود و حتی می تواند یک شخص شود ، اما چیزی که این میان ثابت است ، بحث خود فرد است. فرد هیچ تغییری در قبال این جامعه نمی کند ، تا زمانی که سر تسلیم فرود بیاورد. این عدم تسلیم فرد در برابر جامعه و رسیدن به رویاها در عین سختی ها ، درس بزرگی است که باید همه ی مان بیاموزیم. شاید شما هنگامی که یک تصمیم مهم در زندگی ، تجارت و یا هر مبحث دیگری می گیرید ، از این مسئله ترس داشته باشید که مبادا ناگهان دچار فروپاشی شوید ، اما این اتفاقی است که می افتد. تا فروپاشی شکل نگیرد به هیچ وجه قدرت افزون تری شکل نمی گیرد.

شما باید به دل رویاها بزنید ، اما توانایی پذیرش شکست و تلاش برای زندگی بهتر را نیز داشته باشید. زندگی رویایی شما شاید ابتدا در یک کشتی به مثابه کشتی رابینسون شکل بگیرد ، اما طوفان و جزیره ی تنهایی نیز چیزی است که شما با آن روبرو خواهید شد و اوج شکوفایی شما آنجاست که شما در جزیره ی تنهایی خود گیر کنید و به فکر این باشید که چگونه می توان همه چیز را از نو بنا کرد. درست مانند کروزو که در جزیره گیر می کند و ابتدا برای خود خانه درست می کند. سپس ظرف سفالی و بعد از آن می آموزد که چگونه برای حیات خود تلاش کند.

اما آن روی سکه ی شخصیت کروزو را هم باید دید. او در طول سالهایی که در جزیره بود و هیچ کس را جز خودش و حیوانات وحشی ملاقات نکرده بود ، هیچ حسی به جهان پیرامون نداشت ، مگر آنکه احساس کند که او تنها انسانی است که در جایی از کره ی زمین به دنبال یک راه برای نجات است. اما وقتی که فرایدی را می بیند ، اولین بار حس تسلط و زیاده خواهی را در خود حس می کند و قدرت را در دست می گیرد.

ایجاد مفهوم قدرت و بعدها تلاش برای همسو کردن همه به سوی خود دیگر وجه شخصیت کروزو است. دانیل دفو نویسنده ی هوشیاری است ، او می داند که چطور و با چه ترفندی کارش را به ثمر برساند و می داند که چطور شخصیت پیچیده ای بسازد که به انسان بیش از هر چیزی شبیه باشد. انسان همیشه گسترده است. هیچ انسانی تک بعدی نیست و هر انسانی در کنار همه ی خوبی ها ، ذره ای از احساس جاه طلبی و افکار منفی را نیز دارد و این حرفی است که دانیل دفو به ما می زند.

فرایدی

فرایدی دیگر شخصیتی است که در این داستان پس از رابینسون نقش پر اهمیتی داشته است. او یکی از بردگان آدم خوارها بوده که در جزیره گرفتار آمده بود . اما موفق به فرار شد و رابینسون به او پناه داد. اما پس از اینکه رابینسون جان او را نجات داد ، او برای تشکر از نجات جانش تصمیم گرفت که برای همیشه نوکر و یا غلام او باشد و سر جلوی رابینسون خم کند. بسیاری او و اتفاقاتی که برایش افتاده است را تاثیر منفی امپریالیسم برا جوامع مدرن می دانند. اما چیزی که بسیار واضح است ، ذکر این نکته است که فرایدی  همه کاری می کند تا که جبران خدمت رابینسون را کند. او پیام آور آزادی در جزیره با دیدن کشتی انگلیسی می باشد.

شخصیت های فرعی دیگری نیز در این داستان حضور دارند که نقش آفرینی بسیاری کمی دارند و بررسی آن ها آنچنان که باید و شاید بنا بر جایگاه همچون سایه ای که در داستان دارند ، امکان پذیر نیست. شخصیتی چون بیوه ، کاپیتان اسپانیایی و ژوری از این دسته شخصیت ها می باشند که در همان حد که در داستان با آن ها درگیر باشید برایتان کفایت می کند.

البته این میان اگر چیزی به ذهن شما از هر کدام از این شخصیت ها رسید که باید گفته شود برای ما بگویید. اما بنا بر آنچه که منتقدین ادبی در کتاب ها و مقاله هایشان نیز نوشته اند ، شخصیت های فرعی هر داستان صرفا نقش مکمل دارند و این شخصیت های مکمل برای تکمیل شخصیت های اصلی پا به میدان می گذارند و عمدتا نقش سایه در برابر خورشید ( شخصیت اصلی ) را دارند. حال اگر بخواهیم به این حرف استناد کنیم ، باید بگوییم که ما که خورشید را شناختیم ، سایه دیگر … .

نقد و بررسی رمان رابینسون کروزو

رمان رابینسون کروزو یکی از آن دسته رمان هایی است که گفتارهای متفاوتی در حوزه ی نقد را به خود دیده است. رابینسون کروزو در طول این سالها که از انتشار آن می گذرد ، منتقدین علوم مختلفی چون روان شناسی ، جامعه شناسی و تاریخ بشر را به خود درگیر کرده است. این رمان نیز به مثابه دیگر رمان های کلاسیکی که انتشار یافته است ، دارای بافت های بسیار عمیقی است که بررسی آن می تواند شما را به درک بهتری از رمان برساند و شرایط را برای درک رمان برایتان آسان تر کند.

نخستین وجهه از تحلیل این رمان بر می گردد به رابطه ی فرد با جامعه ی اطراف . از دو دیدگاه منتقدین امر این مسئله را بررسی کرده اند. نخست ، بحث جامعه شناختی آن و دیگری بحث انگیزشی و خودیابی آن. اگر بخواهیم این امر را از دید جامعه شناختی بررسی کنیم ، باید بگوییم که رابینسون پیش از ورود به سفرهای دریایی ، درگیر یک روزمرگی و یا خواب آلودگی اجتماعی بوده است. البته این امر باز هم در دل خود یک مفهم دیگر نیز دارد و آن مفهوم تحمیل است. در واقع رابینسون در شرایطی زندگی می کرد که تحمیل نظرات شخصی بر او امری بسیار واضح و عیان بود. پدر رابینسون از او درخواست می کند که بجای تفکر به رویاها ، زندگی ای را پیش بگیرد که از پیش آزموده شده است. او از پسرش می خواهد که به سمت زندگی ای برود که طی آن راهی روتین را در پیش گرفته و به یک زندگی عادی و معمولی برسد.

اما اگر ریشه ی این سخن را پیدا کنیم ، می بینم که خود پدر رابینسون نیز تحت تحمیل این تفکر است که یک انسان در جامعه باید تنها به فکر آن باشد که به یک زندگی خوب با تحصیلات خوب و یک خانواده برسد و هیچ هدفی شایسته تر از ان نیست که انسان ترک زندگی روتین کند و به دنبال آن برود. در واقع دانیل دفو ، یک شمای کلی از جامعه ی مدرن را نشان میدهد. جامعه ای که در آن خلاقیت ها مرده است و انسان ها حق انتخابی جز روی آوردن به زندگی صنعتی ندارند.

این مفهوم همان خواب آلودگی اجتماعی و چشم فرو بستن به روزمرگی را در دنیای مدرن نشان میدهد.اما بحث عظیم تر آنست که اگر شخصی بخواهد از این دایره ی خواب آلودگان جدا شود و بیداری را خط مشی کار خودش کند ، چه سرنوشتی در انتظار اوست. یک مثال خیلی ساده برایتان میزنم. فرض کنید که شما در یک خوایگاه دانشجویی هستید و فردا امتحان دارید و یا اصلا فرض کنید که یک مهمانی در خانه ی تان برگزار شده که درست در شب امتحان شماست.شما باید برای امتحان مطالعه کنید و این مطالعه ی شما نیاز به سکوت دارد و ممکن است کسانی که با شما زندگی می کنند درک درستی از این مسئله نداشته باشند. اما این شمایید که باید راهی برای رسیدن به آرامش پیدا کنید.

این آرامش پیدا کردن شما موجبات این امر را فراهم می کند که شما یک شب تا صبح دور از دوستان در کتابخانه بمانید ، یا اینکه در اتاق خود یک شب را بیداری بکشید تا که همه در منزل بخوابند و شما جور آن زمانی که مهمان ها به خانه ی تان آمدند و کسی شما را درک نکرد را بکشید. این دقیقا مسئله ای است که همه ی ما با آن حداقل یکبار در زندگی روبرو شده ایم. دانیل دفو می گوید که انسانی که برای رسیدن به مقاصد خویش قصد دارد که با جامعه ی خویش همرنگ نباشد ، دچار انزوا می شود ، اما این انزوا تنها در ظاهر یک دوری گزیدن است و در دل مصائب بسیار دارد. شاید از این جای بحث به بعد یک امر کاملا روان شناختی باشد و به همان مبحث خودیابی اشاره داشته باشد. شما در انزوا ، نخستین چیزی که تجربه می کنید این است که کاملا دست تنها هستید و هیچ کس به یاری شما نخواهد رسید.

شما سوار قایقی هستید که هر آن با طوفان ممکن است از هم بپاشد و در هم بشکند. اما آیا این باعث می شود که شما به زندگی روتین خود برگردید و یا اینکه قدم در راهی گذاشته اید که کاملا بی برگشت است و باید همه چیز را از نو درست کنید؟ طبیعتا گزینه ی دوم محتمل تر است. چرا که انسانی که به آگاهی میرسد و یا بعبارتی بیدار می شود ، آن میزان از قدرت را درون خود می بیند که به همه چیز برسد ، حتی در صورتی که مشکلات بسیار بر سر راه خویش ببیند. و این امر آگاهی لزومی ندارد که بازه ای از زمان را در بر بگیرد ، گاها یکباره مانند را بینسون این آگاهی شکل می گیرد. این آگاهی چیزی است که در آن هیچ قدرت فیزیکی ملاک نیست و تنها قدرت برتری جویانه ی آن گوش دادن به صدای درون است.

اما اگر برگردیم به بحث انزوا ، می توانیم اینطور بگوییم که انزوا شرایطی را برای ما فراهم میکند که طی آن ما به استعدادهای وجودی خودمان آگاه می شویم و آن ها را به طور کامل درک می کنیم. شاید انزوا در صحنه ی نخست خود بسیار دردناک باشد و یا آنکه ما را با گرفتاری های بسیاری روبرو کند ، اما این گرفتاری ها هر کدام صیقلی برای وجود انسان هاست. اگر انسانی صیقل نخورد ، طبیعتا نمی تواند آنچنان که باید و شاید به موفقیت برسد.

این رمان ابعاد دیگری را نیز در بر می گیرد. بعنوان مثال می توان این مسئله را مطرح کرد که در نگاه دانیل دفو ، آرمان شهر اتفاقی است که هرگز در هیچ جامعه ی بشری اتفاق نمی افتد. یک نکته ی بسیار بدیع در این نظریه دفو است و آن ذکر این است که مفهوم آرمان به طور کلی در هیچ زندگی فردی و در هیچ زندگی اجتماعی رخ نمی دهد. آرمان ها آفت زا هستند. آرمان ها مسائل دور از دسترسی هستند که تنها بشر را به سمت بیراهه ی چاله ی خیال می برند.

این مسئله ی آرمان البته در علوم سیاسی و اجتماعی نیز بسیار مورد بحث است ، اما بقول آیزایا برلین در کتاب چهار مقاله در باب آزادی ، آرمان ها که صورت گسترده ی اندیشه ی آزاد می باشند ، هیچ گاه اتفاق نمی افتند مگر اینکه موانع از میان برداشته شوند و بزرگترین مانع برای رسیدن به آرمان ها خود انسان ها هستند.

خواندن رمان رابینسون کروزو یکی از پیشنهاد های اساسی ما به شما دوستان است. نخست به این دلیل که اگر طبق برنامه پیش آمده باشید ، یک خستگی طی چند رمان پیشین در ذهن تان جای گرفته است که این رمان به ظاهر سبک می تواند یک رفع خستگی ذهنی برایتان باشد. اما بعد ، دلیل دوم آن است که این رمان می تواند تا بی نهایت به شما را به فکر فرو ببرد و در زندگی شما یک تحول اساسی به لحاظ نوع نگاه به زندگی شخصی و اجتماعی ایجاد کند. امیدواریم که خوانش این رمان بتواند شرایطی بسیار ایده آل را برای شما در جهت تجدید و بازنگری در امور زندگیتان فراهم کند.

رابینسون کروزو در ایران

کتاب رابینسون کروزو در ایران ، کتابی پر طرفدار ، پر اقبال و پر از پیروزی های بسیار در بین جامعه ی اهل مطالعه ی ایران بوده است. ما همیشه دو نکته و دو وجه مهم در مطالعه ی یک کتاب را باید بررسی کنیم و آن ذکر این دو مسئله است که نخست هدف مان را از خواندن کتاب مشخص کنیم و دوم آنکه وجه ادبی و ارزش اثر را نیز بررسی کنیم.

بعنوان مثال اگر این مسئله را به کتاب رابینسون کروزو تعمیم دهیم باید بگوییم که این کتاب در طول سالهای سال که در ایران مورد مطالعه قرار گرفته است در قالب های مختلف و با اهداف مختلف مورد مطالعه قرار گرفته است. عده ای از آن به عنوان یک کتاب سرگرم کننده یاد کرده اند و آنرا خوانده اند و عده ای دیگر دیدی فرامتنی به آن داشته اند و زندگی بشر را در قامت شجاعت و صبر بررسی کرده و این کتاب را خوانده اند. اما اگر پیشنهاد ما را می خواهید بدانید ، باید بگوییم که شما هر کتابی را که تهیه می کنید و قصد مطالعه ی آن را دارید ، اولین چیزی که به آن باید توجه کنید ، ذکر این نکته است که این کتاب چه جایگاه و ارزشی در زندگی شما دارد و آنگاه بیایید برای آن ارزش یک هدف قائل شوید.

سعی کنید هر کتاب برای شما هدفی چون لذت بردن از مطالعه ، درس آموزی و رشد فرهنگی را در بر داشته باشد و باقی اهداف را بر روی پی همین سه مطلب بنا کنید. اما بعد ، مسئله ی دوم مهم تر می شود. این که کتاب مورد تهیه ی شما چه پیشینه ای در ادبیات دارد. یک کتابی مثل رابینسون کروزو دیگر جز متون کلاسیک محسوب می شود و ارزش ادبی آن به اندازه ای بالاست که در میان بیش از ملیاردها کتاب روی کره ی خاکی ، در بین لیست صد نویسنده ی برتر دنیا قرار گرفته است.متون کلاسیک ویژگی های خاص خود را دارند. هر کدام به نوعی جنبه هایی از زندگی بشر ، ادبیات ، تاریخ و فلسفه را به روی شما می گشایند و این باعث می شود که اقبال کلی مردم به این کتاب ها بیش تر شود. خب ، حال در مورد دوم باید یک نکته ی دیگر هم به شما بگوییم و آن ذکر این نکته است که برای متون کلاسیک به زبان خارجه ، شما نیاز دارید که از یک پل ارتباطی درست استفاده کنید تا که تمامی مفاهیم به بهترین شکل ممکن در اختیار شما قرار بگیرد و شما بتوانید با استفاده از مفاهیمی که از فرهنگ دیگری به دست شما می رسد ، بیشترین بهره ی تبادلات فرهنگی را حاصل کنید.

از این رو مهم است که این پل ارتباطی شما پلی قوی باشد. در جهان ، در خصوص ادبیات داستانی ، پل ، مترجم است. در واقع پل ارتباطی میان مردم و ادبیات داستانی و هر گونه کتاب دیگری که در جهان منتشر می شود و به زبان دیگری عرضه شده است ، بی برو برگرد ، مترجم است. پس مهم است که شما یک مترجم درست انتخاب کنید و آنگاه به سراغ کتابی بروید که قصد مطالعه ی آن را دارید. مترجم خوب ، برای شما درست مانند یک تور لیدر می ماند. شما را درست به همان جایی می برد که باید و شما را با شهر داستان آشنا می کند. چون پیش از این به شما گفته ایم که هر کتابی که شما تهیه میکنید، یک بلیت به مقصدی نامعلوم است که تنها نویسنده می داند که قرار است به کجا بروید.

اما برای متون خارجی ، شما یک نفر دیگر را نیز همدست نویسنده می بیند و آن مترجم است ، البته با این فرق که مترجم راز مقصد را به شما آشکار کرده و با شما رفیق تر از نویسنده است.بهر طریق ، اگر بخواهیم من باب ترجمه های کتاب رابینسون کروزو صحبت کنیم ، باید بگوییم که با این که بازار کتاب و خصوصا ترجمه ی کتاب ، یک بازار بسیار بی در و پیکری است و هر کس که ذره ای انگلیسی بلد است و خرده ای پول ته جیبش دارد ، کتاب ترجمه منتشر می کند ، اما تا به امروز این اقبال نصیب رابینسون کروزو نشده است که به دست این نا مترجمان سرمایه دار بیفتد و از این کتاب ترجمه های اندک اما بسیار خوب موجود است که می توان از آن به عنوان یک نقطه ی درخشان در تاریخ ترجمه ی این کتاب یاد کرد.

البته امیدواریم که پس از انتشار این مطلب ، نامترجمان شستشان خبردار نشود و به سراغ این کتاب نیاید. اما بعد ، آقای محمد قصاع و خانم شایسته ابراهیمی دو ترجمه ی بسیار دلنشین از این کتاب ارائه کرده اند که تا به امروز بهترین ترجمه های این کتاب است و کس از فردا هم خبر ندارد. این دو عزیز می توانند راهنمای شما در رفتن به جزیره های دور در داستان رابینسون کروزو باشند.

بخش های ماندگار رمان رابینسون کروزو

هر رمانی یک سری از دیالوگ های ماندگار دارد که دانستن آن ها باعث می شود که انسان دارای یک شمای ادبی و یک وجهه ی ادبی والاتر نسبت به سایر رمان خوان ها باشد و با دید عمیق تری ، تکه هایی از پازل تفکرات ادبی خود را رقم بزند. در ادامه ما نیز بخش های ماندگاری از رمان رابینسون کروزو را که در طی این سالها به شهرت بسیاری در میان مردم رسیده اند خدمت تان تقدیم می کنیم و امیدواریم که مورد استفاده ی شما دوستان نیز واقع شود.

  • بنابراین، ترس از خطر، ده هزار بار ترسناک تر از خود خطر است.
  • این افراد نمی توانند از چیزهایی که خدا بهشان داده، لذت ببرند چرا که فقط چیزهایی که بهشان نداده را می بینند. به نظرم، تمام نارضایتی های ما برای چیزهایی که می خواهیم، از نیاز به شکرگزاری برای چیزهایی که داریم، نشأت می گیرد.
  • بنابراین ما هیچ وقت به درک درستی از وضعیتی که در آن قرار داریم، نمی رسیم تا این که آن وضعیت از طریق وضعیت های مخالف و متناقض، برای ما روشن شود.

1 پاسخ
  1. profile avatar
    امیرحسین رضایی گفته:

    با سلام خدمت شما و همکارانتان ببخشید خلاصه فصل به فصل Robinson Crusoe رو چطور میتوانم پیدا کنم.

    پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *