امروز نوبت من است بابای خوبی باشم

داستان کوتاه بابای خوبم

امروز نوبت من است بابای خوبی باشم

صبح بود چشمانم را باز کردم تنها یک وظیفه داشتم، گویی تنها الهام زندگی من این بود که بگویم: مامان امروز دوچرخه می خرید واسم
مامان گفت بابا گفته می خرم،
ببین مامان بگو بخره من دیگه صبر نمی کنم.
چرا اینقدر غر میزنی سمج ، گفتم می خره دیگه،
مامان من غر می زنم ! یک هفته هستش می گید می خرید، اصلا من می روم تو حیات تو هم نمیام تا بابا برام دوچرخه بخره.
بچه بیا تو هوا گرمه تیرماهه ۴۰ درجه خیس عرق شدی بیا تو این چه کاریه،
نمیام

مامان بیا تو واست می خریم عزیزم
نه نمیام جام خوبه، چند ساعت دیگه میاد بابا معلوم می شه!
مامان: باشه نیا تو می میری گرما بابات در میاد پسره ی سمج.
به بابای من چیزی نگووو
مامان خندید وگفت تو که بابایی هستی چرا اذیت می کنی بابا را
سکوت کردم ولی دوچرخه را می خواستم.
سال ۱۳۷۱ بودش تابستان شده بود و من هم بچه کوچک خانواده خیلی درس خوان بودم و البته  لوس و حساس (البته به گفته دیگران، بنده هنوز هم  قویا” تکذیب می کنم).
باید به هر طریقی می شد به خواستم می رسیدم و این راه به ذهنم رسیده بود به هر حال بایستی تلاشم را می کردم.
اون موقع ها تلفن همراه نبود، اما وقتی بابا مهمانی می خواست بیاره با تفن ثابت از اسکله باهنر زنگ می زد .

طبق معمول بابا مهمان می آورد منزل ما، کارش بود هر راننده ای که بار می آورد برای صادرات یا هر صاحب کالایی که بود بابا دعوتش می کرد، بابا همیشه مهمان نواز و مهمان دوست بود هنوزم هست

فقط این روزها خودش بیتشر غذا درست می کنه برای مهمان ها با عشق این کار را می کنه.

اون روز هم زنگ زد مثل همیشه بگه خانم نهار چی داریم مهمان داریم که مامان گفت نهار مهمان با من

به فکر محمد  باش رفته گرما بیرون نشسته می گه تا بابا چرخ نخره نمیام تو،

بابا گفته بود گوشی را بده بهش، مامان صدایم زد و من مثل تیرتخش اومدم پای گوشی، تا گفتم سلام، خندید و گفت رضا جان می خرم واست امروز می خرم بورو توی خونه گرما اذیت میشی،

آرامش زیادی گرفتم بابا زندگیم هستش تا حرف می زد تمام وجودم آروم می شد .

داستان کوتاه بابای خوب
داستان کوتاه بابای خوب 

راستیاتش هنوزم آروم می شم،
مامان محمد صدایم می زد و بابا رضا  فکر کنم واسه همین هم اسم من را محمدرضا گذاشتند هنوز هم بعد ۳۸ سال به نظر واحدی نرسیدند،

شاید محمدرضا را دوست ندارند مثل ۹۸% آحاد مردم دهه ۵۰
بعدها فهمیدم پدر و مادرم دوست دارند اسم محمدرضا را از اسماء بزرگ می دانند برای همین روی من گذاشتند اما اونجوری راحت ترند صدایم زنند.

خلاصه بابا خداحافظی کرد و گوشی قرمز رنگ اهدایی مخابرات را گذاشتم

یادش بخیر اون موقع ها هر وقت خطی می خریدید یک گوشی قرمز رنگ هم مخابرات به صاحب خط می داد.
گفتم مامان شربت آبلیمو داری، گفت نه برو بیرون بشین بابات که اومد بهت میدم الان کوفت هم نداریم.

منم سرم را انداخت پایین برم بیرن بشینم که گفت کجا؟

گفتم خودت گفتی برم بیرون.
مامان گفت از کی تا حالا حرف گوش کن شدی؟

گفتم بودم که، مامان گفت بیا عزیزم درست کردم واست بخور و یکم هم صبوری کردن یاد بگیر.

بیش از ۲۵ سال از اون موضوع می گذرد و لحظه ورود پدرم را فراموش نمی کنم که دست خالی اومدش و من مثل درخچه ای تشنه وا رفتم.
اما بابا تا من را دید بلند خندید من دم به گریه بودم که برادرم با دوچرخه اومد توی حیاط ، همشون بهم خندیدند و من هم بال بال می زدم از خوشحالی.
یک دوچرخه قرمز رنگ جدید کوهستان.
امروز وقتی پسرم و دخترم چیزی می خواهند با هرخواستشون یاد فداکاری بابا و مامان میوفتم که همه چیز را برایم مهیا کردند. اما میدونستم چه موقع و کجا اینکار را کنند تا من پورو نشم.
گرمای ۴۰ درجه من در سایه نشسته بودم و همان روز که  پدرم ترخیص کار بود و بار هندوانه و سیب زمینی و پیاز به امارات صادر می کرد تو همان هوای گرم عرق ریخت و آرزوهای من را برآورده کرد.
سالها اینکار را کرد و امروز نوبت من است بابای خوبی باشم.

سوالات متداول در خصوص داستان بابای خوبم

۱- موضوع داستان بابای خوبم در مورد چیست ؟

داستان بابای خوبم در مورد مسائل تربیتی خانواده هاست و اینکه باید در مورد خواسته های فرزندان واکنش معقول و درست داشته باشیم تا بتوانیم فرزندان خوبی تحویل جامعه بدیم .

۲- نتیجه اخلاقی بابای خوبم چیست ؟

اینکه می توانیم با رفتار خود پدران و مادران خوبی را برای آینده تربیت کنیم .

نویسنده   : محمدرضا تیموری

عشق و علاقه به رشد و موفقیت و رسیدن به سطح والای لیاقت ها را مهمترین اصل در رسیدن به خواسته ها می دانم

این صفحه مورد پسند 154 بازدیدکننده می باشد.

دوست دارید نویسنده شوید ؟

 

میکرودوره نویسندگی خلاق

صفر تا صد نویسندگی ۱۵ساعت آموزش تخصصی در حوزه نویسندگی

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

امتیاز بدی، من انرژی می گیرم.شاد باشید و پرانرژی دوست عزیز

میانگین امتیازات ۵ از ۵