بلندی های بادگیر

خلاصه رمان بلندی های بادگیر به همراه تحلیل اختصاصی آن

رمان بلندی های بادگیر یکی از صد رمان برتر جهان می باشد و بسیار مناسب جهت قدم گذاشتن در عرصه نویسندگی و آموزش نویسندگی می باشد

نام کتاب :بلندی های بادگیر

نويسنده کتاب :امیلی برونته

ژانر کتاب :این کتاب آمیزه ای از ترس و عشق در دل تاریخ است

قالب ادبي :رمان

زبان : انگلیسی

 تاريخ خلق اثر : 1846 تا 1847

 تاريخ چاپ :  1847

ناشر: توماس نیوبای

راوي : این رمان به لحاظ روایت ، یک روایت پیچیده را در درون خود دارد. آغاز ماجرا که در فصل نخست رمان با آن مواجه می شوید ، از زبان شخصی به نام لاک وود روایت می شود. لاک وود یک مستاجر تازه ورود به ” بلندی های بادگیر” که نام روستایی است ، می باشد. او روایت داستان را به عهده می گیرد ، اما داستان اصلی رمان که بنا و بن مایه ی داستان را تشکیل میدهد ، از زبان خدمتکار آقای لاک وود به نام ” نلی ” روایت می شود و آقای لاک وود هر آنچه که نلی به زبان می آورد ، از زبان او به رشته ی تحریر در می آورد. همچنین به این نکته نیز باید اشاره داشت که نلی خود نیز در جای جای داستان روایت را از زبان کسان دیگر در داستان بازگویی می کند. از این رو این رمان ترکیبی از روایت لاک وود ، نلی و دیگر اشخاص این رمان است.

 زاويه ي ديد داستان : زاویه ی دید داستان به طور کلی از دید نلی روایت میشود. در واقع هر آنچه که او دیده یا شنیده است ، رمان را می سازد. همچنین او در جای جای رمان آن بخش هایی که خودش در صحنه حضور نداشته است و روایت را ندیده است ، از زبان دیگران نقل می کند. همچنین وی گاه و بیگاه شروع به نظر دادن درباره ی کارها و اعمال شخصیت ها می کند و یک سری جاها هم گمانه زنی هایی را در باب شخصیت ها صورت میدهد اما در کل هر آنچه که او می گوید ، تنها نظر شخصی و تفسیر شخصی او از مسئله ای به نمام اتفاقات بلندی های بادگیر است.اما با این اوصاف ، می بینم که چقدر استادانه این رمان با این گستردگی زاویه ی دید روایت شده است.

روايت زماني اثر : گذشته

مکان رويداد داستان : در حدود سالهای 1770 تا 1801

 زمان رخداد داستان : بلندی های بادگیر

شخصيت اصلي : هیث کلیف و کاترین

نمادها وموتيف هاي داستاني :  عشق ، دوری ، جدایی ، جدال فقر و ثروت و ارواح

خلاصه ای از رمان بلندی های بادگیر

رمان بلندی های بادگیر یکی از برترین رمان ها و نام آشناترین رمان های تاریخ رمان نویسی و نویسندگی در دنیاست.در ادامه قصد داریم که خلاصه رمان بلندی های بادگیر را برایتان بگوییم .اما به این امر توجه داشته باشید که ” خلاصه ی داستان ” ، هیچ گاه تمام زیبایی های ادبی ، شاکله ی داستان و محتوا و هدف اصلی داستان را بهمراه نخواهد داشت. از سوی دیگر ، به این علت که قرار است بسیاری از مخاطبین ما ، به مطالعه ی این کتاب بپردازند ، در خلاصه ی داستان نکات مجهولی بنا کرده ایم که حس کنجکاوی شما را تحریک کرده تا بتوانید با شور و شوق بیشتری به مطالعه ی این کتاب بپردازید و لذت وافی را از این کتاب ببرید. پس با ما همراه باشید که یک خلاصه ای از این داستان را بخوانیم و بعد که مشتاق این خلاصه داستان شدید ، به کتابفروشی ها سری بزنید و یک نسخه از داستان ارزشمند بلندی های بادگیر را تهیه کنید و بخوانید.

رمان بلندی های بادگیر ، یکی از آثار معروف ادبیات انگلستان و جهان است که طرفداران بسیار زیادی در دنیا دارد. بنا بر آنچه که تا به امروز در باب این کتاب و تعداد خوانندگان آن ذکر شده است ، چیزی حدود 28 زبان زنده دنیا با تیراژ انتشاری بالای پنجاه میلیون نسخه را برای ما حکایت می کند و طبیعی ست که چنین کتاب ارزنده ای که تنها کتاب نویسنده ی منزوی اما با استعداد ، امیلی برونته می باشد ، در بین ایرانی ها که شخصیت هایی ادبی دارند و عاشقان رمان خوانی در جهان نیز محسوب می شوند نیز با اقبال خوبی روبرو باشد.در ایران نیز این کتاب بارها و بارها ترجمه شده است که در بخش مربوط به آن ، به ترجمه های موجود در بازار خواهیم پرداخت ، اما بعد بیان این مسئله بسیار حائز اهمیت است که با این که کتاب دارای طرفداران بسیاری است ، اما نسبت به دیگر کتاب های پرطرفدار دنیا ، در ایران خواننده های کمتری داشته است.

نخست برای آنکه تقریبا یک حجم زیادی ، چیزی حدود پانصد صفحه را شامل می شود و دوم اینکه هیچ پیش زمینه ای از این کتاب در اختیار هیچ کس قرار داده نشده است. از این رو ما تصمیم گرفتیم برای نخستین بار در ایران ، یک خلاصه ی فارسی از این کتاب تقدیم شما کنیم ، به این امید که بتوانید با این کتاب ارتباط گرفته و یا اگر نمی توانید نسخه ی کامل آن ر ا بخوانید ، یک داستان کوتاه از آن در ذهن داشته باشید تا که  بعد به سراغ متن اصلی بروید و شروع به خوانش آن در زمانی مناسب کنید.

روایت بلندی های بادگیر روایت ساده ای است که پیچیدگی های خاصی ندارد ، اما به لحاظ احساسی می تواند احساسات پیچیده ای را در اختیار شما قرار دهد. این رمان این گونه آغاز می شود که  : ” آن چه که دفتر خاطرات من روایت می کند ، نخستین روز ورود آقای لاک وود به دهکده ی بلند های بادگیر به سال 1801 بر می گردد. او انسانی بسیار متین و با محبت بود و به محض اینکه در بلندی های بادگیر ، نام محلی که از قدیم به آن اطلاق می شده است ، منزلی اجاره می کند ، تصمیم می گیرد که با همسایگانش دیداری داشته باشد. او با تمام محبتی که در سینه داشت ، به دیدار آقای هیث کلیف می آید و وقتی به آنجا می رسد به آقای هیث کلیف می گوید که  : ” سلام آقا ، من لاک وود هستم و شنیده ام که شما آقای هیث کلیف تنها همسایه ی من در این مکان هستید. من خیلی خوشحالم که به این جا آمده ام و خیلی خوشحالم که چنین همسایه ای در کنار خودم دارم. ” .

اما هیث کلیف ، که کلا از بیگانه جماعت بیزار بود ، گویی با این حرف او کیف نکرده بود و اخم هایش را در هم کشید. او که اصلا دلش نمی خواست کسی به خلوت و تنهاییش راه پیدا کند. کمی من و من کرد و سپس آقای لاک وود را به خانه اش دعوت کرد. همینطور که به قولی میزبان آقای لاک وود می شد ، فریاد زد که  : ” خدمتکار کمی نوشیدنی برای ما بیاور ” . آقای لاک وود کم کم متوجه شد که هیث کلیف ، آنچنان که او فکر می کرد مشتاق به پذیرایی از مهمانان نیست و زیاد از غریبه ها خوشش نمی آید ، اما همچنان میان این دو حس مردد بود و سعی می کرد که به گونه ای این مراسم آشنایی را تمام کند و برود سر خانه و زندگی اش.

چند لحظه که نشستند ، آقای هیث کلیف ناگهان گفت : ” جوزف ” و کسی جوابی نداد. بعد خودش تصمیم گرفت که به زیر زمین برود و آقای لاک وود را به چند سگ درنده ی وحشی تنها بگذارد. آقای لاک وود غرث محله ای بود که تازه به آن ورود کرده بودند. او بلندی های بادگیر را دوست داشت و می دانست که اینجا قرار است همیشه باد از او استقبال کند. چرا که هر چقدر که به طبیعت نگاه می کرد ، درخت هایی را می دید که به علت وزش شدید باد هیچکدام مستقیم رشد نکرده اند.

در همین فکرها بود و محله اش را برانداز می کرد که ناگهان سگ ها به صدا در آمدند. یکی از سگ هایی که در اتاق بود ، به آقای لاک وود حمله ور شد و دیگر سگ ها نیز به موازات او این کار را تکرار کردند آقای لاک وود گوشه ی اتاق گیر افتاده بود و نمی دانست که باید دقیقا چکار کند. هر چقدر که فریاد می زد کسی نمی شنید و تنها صدای پای آقای هیث و ندیمه اش را می شنید که به آرامی ، بدون اینکه بخواهند نگران چیزی باشند ، به طبقه ی بالا می آمدند. ناگهان اما یکی از ندیمه ها آمد و سگ ها را دور کرد.

در همین حین بود که آقای کلیف هم رسید. او به محض اینکه به اتاقش رسید ، بدون اینکه بخواهد به آقای لاک وود توجهی بکند ، از وضعیت پیش آمده اعتراض کرد و با لحنی که آقای لاک وود را مقصر بداند گفت  : ” چه بلایی سر این حا آمده است ؟ ” . آقای لاک وود از هیث شاکی شد و گفت که این سگ ها وحشی هستند و شما نباید مرا که یک غریبه بودم با این ها تنها بگذارید ، این رسم مهمان نوازی نیست. ” . آقای لاک وود هم که گویی منتظر همین قضیه بود گفت : ” ما در این جا از هیچ غریبه ای پذیرایی نمی کنیم . ” .

آقای لاک وود بدون اینکه خم به ابرو بیاورد پیاله ی شرابش را خورد و تصمیم گرفت که انجا را ترک کند. در موقع ترک خانه به آقای هیث گفت که امیدوار است که دوباره فردا روزی او را ببیند. هیث هم که هیچ علاقه ای به او نداشت با بی رضایتی یک سری تکان داد و ماجرای آن روز ختم به خیر شد.

اما بعد ، در فصل دوم ، داستان به گونه ای دیگر برای مخاطب آغاز می شود  :  ” دو روز بعد ، آقای لاک وود تصمیم می گیرد که دوباره به سراغ هیث کلیف برود و گپ و گفتی با او دشته باشد. او حدودا چهار مایل را در یک عصر تقریبا سرد ، با بادهای بلندی های بادگیر را پیاده روی می کند تا به خانه ی آقای هیث کلیف برسد.

هنگامی که می رسد ، کسی را نمی بیند و هر چقدر که نام هیث را بر سر زبان می آورد کسی به او توجه نمی کند. ناگهان در همان حوالی ، پنجره ای باز می شود و جوزف رو به آقای لاک وود می گوید که  : ” چه می خواهی ؟ باز هم که اینجا آمده ای ؟ ”  . آقای لاک وود که دیگر به این گونه رفتارها عادت کرده بود سراغ آقای هیث را می گیرد ، اما جوزف با همان صدایی که از ته چاه در می آمد به او می گوید که : ” آقای هیث خانه نیستند و تنها کسی که در خانه وجود دارد خانم کلیف است که او نیز در را به روی شما باز نخواهد کرد ، پس بهتر است که از اینجا بروید و مزاحم او نشوید. ”  آقای لاک وود با ناامیدی قصد برگشت می کند ، اما ناگهان مردی را می بیند که او را دعوت به خانه می کند. او در اتاق انتظار خانه ی هیث می نشیند و منتظر می ماند که هیث برسد.

در همین حین نگاهش به دختری می افتد که در کنار شومینه نشسته است. دختر زیبایی که به رعم آقای لاک وود ، باید همسر آقای هیث باشد.  هر چقدر که او سعی می کند با آن زن صحبت کند ، آن زن توجهی نکرده و حرف های لاک وود را نشنیده می گیرد. تا اینکه چند لحظه بعد خود آقای هیت کلیف سر رسید . آقای کلیف طیف معمول همچنان از غریبه ها خوشش نمی آمد و به محض اینکه به خانه رسید به آقای لاک وود گفت : ” اشتباه کردی آمدی ، چرا که هوا دیگر تاریک شده است و تو در این تاریکی بعید میدانم که بتوانی راه خانه رفتن را پیدا کنی . ” . آقای لاک وود هم چند لحظه ای مکث کرد و گفت : ” من فکر کردم که شاید شما برای من ندیمه ای فراهم ببینید که راه را به من نشان دهد” . و در مقابل هم کلیف گفت : ” متاسفم من همچین کاری نمی توانم برای شما انجام دهم. ” . آقای لاک وود دیگر پی این حرف ها را نگرفت و سعی کرد که یک ارتباطی میان آن سه نفری که داخل خانه بودند برقرار کنند و از این رو آمد و گفت  : ” آقای کلیف ، شما خیلی خوشبخت هستید که با همسرتان در این خانه زندگی می کنید. ” .

آقای کلیف پیش از اینکه لاک وود بخواهد سخن دیگری بگوید گفت :  ” آن خانم عروس من است. همسر پسرم که حالا از دنیا رفته است. ” . ” و این آقا هم که طبیعتا مشخص است نه پسر من است و نه داماد من ، بلکه آقای هیرتون ارنشاو هستند. ” . آقای لاک وود دیگر نمی دانست که چکار کند ، از قیافه های همه ی شان مشخص بود که نمی خواهند آقای لاک وود آن جا باشد.

از این رو آقای لاک وود تصمیم می گیرد که به خانه بر گردد اما تاریکی مانع او می شود. او از اقای کلیف می خواهد که به او یک جای خواب بدهد ، اما آقای کلیف به او می گوید که هیچ تخت خواب اضافی ای وجود ندارد و باید از تختواب اضافی جوزف و یا هیرتون استفاده کنی. “. آقای لاک وود با عصبانیت از شنیدن این حرف خانه را ترک می کند و تصمیم می گیرد که به منزل خودش برود. اما باز هم در بین راه آن سگ ها به او حمله می کنند و هیچ کس به او کمک نمی کند مگر آن خدمتکاری که دفعه ی پیش هم به او کمک کرده بود. آن خدمتکار زیلا نام داشت.

زیلا ، لاک وود را به اتاقی می برد و سعی می کند که به او بفهماند که این اتاق یک اتاق مخفی است و لاک وود تا جایی که می تواند باید بدون سر و صدا آن جا استراحت کند. از این به بعد داستان را بگذارید با یک تغییر زاویه ی دید و درست مانند متن اصلی دنبال کنیم که خوانش داستان برای شما راحت تر شود. از این پس قرار است داستان را از زاویه ی دید لاک وود دنبال کنیم.

” وقتی در اتاق را باز کردم ، احساس کردم که این اتاق چقدر باید قدیمی باشد . اما دیگر خیالم راحت بود که حداقل یک شب تا صبح هم که شده چشمم به کلیف بیخود و مسخره نمی افتد. شمعی روشن کردم و سعی کردم که بدون اینکه سر و صدایی کنم ، آرام به خواب بروم. خیلی خسته بودم و از سویی رفتار زشت کلیف مرا به کلی ناراحت کرده بود. نگاهی به در و دیوار انداختم و سعی کردم که یک جورایی با آن جا ارتباط بگیریم. روی دیوار کلی اسم نوشته بود. همه با دستخط های بچه گانه ، اما من از آن ها سر در نیاوردم و تصمیم گرفتم که سرم را راحت روی بالش بگذارم و بخوابم. کمی که گذشت احساس کردم که بوی سوختگی می آید.

بوی سوختگی برای شمعی بود که روی طاقچه گذاشته بودم. شمع به یکی از کتاب ها گرفته بود و آن ر ا سوزانده بود. کتاب را برداشتم ببینم که به چقدر و چه میزان کتاب آسیب دیده است ، اما تا آن را باز کردم با عبارتی روبرو شدم که به کل نظرم را جلب کرد . آن کتاب شبیه انجیلی بودکه روی آن نوشه شده بود خاطرات کارترین ارنشاو سال 1776 . این امر برایم خیلی عجیب بود. از آن عجیب تر اینکه آخر چه کسی بوده است که بیست و پنج سال پیش اینجا می خوابیده است وهمزمان هم خاطراتش را می نوشته است. کمی که ورق ها را جلو زدم به این جمله رسیدم که : ” چقدر از بردارم هیندلی متنفرم ، چون خیلی کلیف را اذیت می کند. ” .

کمی که جلوتر رفتم دیدم نوشته است که  ” کاش پدرم زنده بود. اگر پدرم زنده بود نمی گذاشت که به هیثکلیف اینقدر ظلم شود. ” . ” حالا هم که هیندلی و همسرش فرانسیس تمام دار و ندارمان را بالا کشیده اند و برده اند. ” . این خاطرات هم برایم گنگ و مبهم بود و هم اینکه دوست داشتم بدانم چه اتفاقی در این خانه افتاده است اما از سوی دیگر بسیار خسته بودم و خوابم می آمد. این شد که تصمیم گرفتم به خواب بروم و همه  ی این ها را گوشه ای رها کنم.

اما در خواب بودم که با صدای در زدن و یا خوردن چیزی به پنجره بیدار شدم. ابتدا فکر کردم که شاید شاخه ای چیزی است. اما بعد که پنجره را باز کردم ، دستم به دستان یخ زده ای خورد که می گفت  : ” بزارید بیام تو.بزارید بیام تو” . از او پرسیدم که تو که هستی و او گفت که : ” منم کاترین لینتون” . او گفت که من بیست سال است که این جا روحی سرگردان هستم و نیاز دارم که کسی مرا از این سرگردانی آزار دهد و مرا به خانه ی خودم برگرداند. اما این میان من از ترس جیغ زدم و سعی کردم که پیش از اینکه اتفاقی برای خودم بیافتد ، خودم را از آنجا بیرون بکشم و خودم را رها کنم. پنجره ها را بستم و سعی کردم تا می توانم به هیچ حرفی توجه نکنم.

این شد که ناگهان آن صدا به گریه افتاد و من نیز به کل آن را فراموش کردم. ناگهان نمی دانم چه شد که از ترس جیغ زدم و نمی دانستم باید چه کار کنم. این جیغ من باعث شد که هیث کلیف را به آن اتاق بکشاند. هیث کلیف تا به آن اتاق آمد بدون اینکه در مور جیغ من سوالی کند ، به این نکته اشاره کرد که چه کسی تو را راه داده است اینجا که بخابی؟ و من گفتم که خدمتکار شما این اجازه را به من داده است.اما بعد ، او از من پرسید که برای چه جیغ می کشی و من خواستم هر چه طفره بروم ، دیدم او حرف خودش را می زند تا اینکه قضیه ی کاترین را برایش گفتم و با توپی پر اتاق را ترک کردم. وقتی اتاق را ترک کردم ، شنیدم که هیث کلیف بر روی تختی که من خوابیده بودم نام کارترین را می برد و مدام گریه می کند.بعد از آن ماجرا لاک وود مرا به خانه رساند و سعی کرد که هوای مرا داشته باشد تا که من بیش از این به قضیه ی آن دفترچه ی خاطرات فکر نکنم.

اما بعد ، چند روز گذشت و من همچنان فکرم مشغول به این قضیه بود که چه ارتباطی بین اعضای آن خانه است و چه چیزی آن جا در گذر است که ناگهان تصمیم گرفتم از نیلی ماجرا را بپرسیم. نیلی خدمه ی خانه ی من است و بسیار در کارها به من کمک می کند. احساس تنهایی و همچنین کمکی کنجکاوی باعث شد که بنشینم و از خانم نلی که در خانه او را الن صدا می کردیم در باره ی آقای کلیف بپرسم و رابطه ی میان این مسائل را در بیاورم. خانم الن خانمی باهوش بود و علاوه بر هوشش انسان بسیار با وفایی بود. همین مسئله باعث شد که بیشتر با او هم نشین باشم و درک کنم که ماجرا از چه قرار است.

او برایم شروع به تعریف ماجرا کرد و گفت که : ” من از هجده سال پیش اینجا بودم. درست از زمانی که خانم ازدواج کردند و بعد مردند من اینجا بودم و بعنوان خدمتکار ماندگار شدم. منظورمم از خانم ، کارترین است. او با آقای ادگارد ازدواج کرد. آقای ادگارد همسایه ی ما بود. آن دو بعدها صاحب یک دختر شدند که با پسر کلیف ازدواج کرد. شاید اگر به خانه ی آن ها رفته باشید ، او را دیده باشید که همیشه ساکت است و آقای کلیف هم زیاد به او محل نمی گذارد. “. دیدم که او اطلاعات جالبی دارد و این برای من جای سوال شد که چطور می توانم اطلاعات بیشتری از او دریافت کنم بدون اینکه او احساس کند که من در حال فوزولی کردن هستم.

سعی کردم بدون اینکه بخواهم زیاد وارد جزییات بشوم از او حرف بکشم و این طور شد که بدون هیچ مقدمه ای وارد این مسئله شدم که آقای هیث کلیف چگونه آدمی است. اینجا بود که انگار خانم نیلی هزاران حرف برای گفتن داشت و گویی داستان زندگی همه ی افراد در آن خانه را می دانست. او نشست و شروع کرد برای من تعریف کردن از هیث کلیف و ماجرای زندگی او . روایتش برای من بسیار دلنشین بود . ” من از کودکی، در وثرینگ هایت زندگی کردم، چون مادر من خدمتکار خانواده ی ارنشاو بود.آنها خانواده ای بسیار قدیمی هستند که برای قرنها نسل اندر نسل در این خانه زندگی کرده اند.
حتما اسم ارنشاو را بالای سر درِ رودی خانه، دیده اید که بر روی سنگی حک شده است.من و کاترین و هیندلی ارنشاو در آنجا با هم ب رگ شدیم و همبازی بودیم.یک روز پدرشان– آقای ارنشاو – از سفری طولانی به خانه بازگشت.آقای ارنشاو بخاطر تجارت هایی که انجام میداد، شصت مایل تا لیورپول رفته بود و حالا برگشته بود و مشخص بود که چقدر خسته است.او در حالی که با دقت، چی ی را در میان بازوانش نگه داشته بود و به سختی می توانستیم بفهمیم چیست،به ما گفت “ببینید برایتان چه آورده ام؟”
کاترین و هیندلی بی صبرانه منتظر بودند و فکر می کردند که پدر می خواهد تا چند لحظه ی دیگر هدیه ای دوست داشتنی به آنها بدهد. آنها دیگر نتوانستند بیش از این صبر کنند و با اشتیاق به طرف پدر پریدند تا ببینند او چه چی ی را در میان بازوانش پنهان کرده است. اما هر دوی آنها، خیلی زود ناامید و سرخورده شدند؛ وقتی که دیدند آن چیز ، نه یک هدیه ی دوست داشتنی؛ بلکه فقط یک پسر کوچک کولی است آن پسر کولی قیافه ی خوبی هم نداشت و از بر و رویش هم مشخص بود که در جای خوبی بزرگ نشده است و از خانوادهی خوبی هم برخوردار نبوده است.آقای ارنشاو برایشان توضیح داد که آن پسرک را تک و تنها در کنار یک خیابان شلوغ در لیورپول پیدا کرده بوده و نمی توانسته او را همانجا رها کند تا بمیرد.

او گفت، این پسر، از این به بعد می تواند در اتاق شما بخوابد.اما هیندلی و کاترین از اینکه پدر هدیه ای برایشان نیاورده بود، عصبانی بودند و زیر بار نمی رفتند تااتاقشان را با آن پسرک ،ریبه شریک شوند.به هر حال با پافشاری های آقای ارنشاو، اهل خانه مجبور شدند پسرک را بپذیرند.نام او را هیث کلیف گذاشتند.هیث کلیف ، هم نام کوچکش بود و هم نام خانوادگی اش.آخرش هم هیچکس نفهمید که پدر و مادر او که بودند.بعداً او و کاترین دوستهای خوبی برای هم شدند، اما هیندلی. هیندلی حسابی از او تنفر داشت و حتیگاهی با خشونتِ تمام، با او رفتار میکرد.
آقای ارنشاو سالخورده، به طرز عجیبی هوای این پسرک را داشت و مراقبش بود و حتی بخاطر او، پسرش را تنبیه می کرد.هیندلی به خاطر اینکه می دید پدرش اینقدر هیث کلیفف را دوست دارد و همیشه مراقبش است، به او حسادت می کرد و همیشه سر این موضوع با پدرش جرّ و بحث می کرد.پدرش و هیث کلیف ، برای او مثل دشمن بودند.این ماجرا برای مدت های طولانی میان آن ها ادامه داشت.

در واقع آقای ارنشاو آمده بود یک دلسوزی صورت دهد و انسانی را به زندگی بهتری برساند ، اما او هرگز به این مسئله آگاه نبود که این دلسوزی او قرار است به چنین وضعیتی منجر شود و قرار است که زندگی آن ها را از هم در آینده بپاشید. بهرحال همیشه هم نتیجه ی انسان دوستی برابر با انسان دوستی نمی شود. این قضایا رفت و رفت تا اینکه اتفاقات جذاب تری در آن ناحیه افتاد و اتفاقات صورت دیگری به خودش گرفت. آقای ارنشاو بیمار شد. این بیماری ، نور امیدی در دل خانواده زندگی کرد که شاید به مدد این بیماری بچه ها کمی با یکدیگر مدارا کنند. اما انگار نه انگار . همه چیز بدتر و بدتر شد. کاترین بسیار شرور تر شده بود و از سویی هیندلی نیز سرکشی همیشگی اش را داشت.اما این میان یک اتفاق بسیار ناگوار صورت داد و آن این بود که تصمیم بر این شد که کارتین و هیت کلیف به هیچ وجه دیگر با هم دیداری نداشته باشند.

این مسئله البته هم از سوی هیندلی که دیگر از خانه فرار هم کرده بود و هم از سوی پدر بیماری که دیگر اختیار دار خانه اش نبود و البته توانی هم نداشت ، صورت گرفته بود. به هر طریق آقای ارنشاو در یکم اکتبر  1775درگذشت.این اتفاق ناگوار برای خانواده بسیار سنگین نشست.اما طبق معمول زندگی ارنشاو ها، هیچ چیز همیشه بر روی یک قاعده نچرخید.هیندلی پس از مدتها دوری، به خاطر مراسم تدفین پدرش به خانه بازگشت.اما موضوعی که بیش از هر چی  دیگری ما را غافلگیر کرد، زنی بود که او همراه با خود آورده بود.

او را فرانسیس و همسر خود معرفی کرد.او زنی بلوند و لا،ر اندام بود که مدام سرفه می کرد.حالا دیگر هیندلی، ارباب خانه شده بود.او به من و جوزف دستور داد که از این پس، در آشپ خانه ی کوچکی که پشت خانه قرار داشت ،غذابخوریم. همانجایی که مخصوص خدمتکارها بود.از آن به بعد، با کاترین و هیث کلیف  هم خیلی متفاوت رفتار می شد.کاترین می توانست درسش را ادامه بدهد، اما هیث کلیف  بیچاره مجبور بود در مزرعه پا به پای مردان دیگرکار کند.فقط هم اجازه داشت با من و جوزف در آشپز خانه ی پشتی غذا بخورد.کاترین و هیث کلیف مثل دو حیوان وحشی بزرگ شدند. هیندلی هیچ کاری به کارشان نداشت.آنها هم اهمیتی به هیندلی نمی دادند و از انجام وظایفی که او برایشان تعیین کرده بود، سر باز می زدند،حتی اگر مورد تنبیه او قرار می گرفتند.
صبح ها اول وقت به سمت تپه می دویدند و تمام روز را آنجا می ماندند، فقط برای اینکه هیندلی را عصبانی
کنند.من تنها کسی بودم که در آن خانه، دلش برای آن دو موجود بدبخت می سوخت.
یک شب موقع خواب، متوجه شدیم که از هر دوی آنها هیچ خبری نیست.هیندلی حسابی عصبانی شده بود و به من که داشتم از ترس می مردم، دستور داد که درِب خانه را قفل کنم تااگر آن دو برگشتند همانجا پشت در بمانند.اما من دلم نمیخواست که آنها توی این سرما، همه ی شب را بیرون از خانه بمانند.
برای همین پنجره ی اتاقم را باز گذاشتم تا وقتی برگشتند، بتوانند از پنجره ی اتاقِ من، وارد خانه شوند.
یکدفعه هیث کلیف را دیدم که داشت از پنجره به داخل اتاق می آمد.وقتی دیدم تنهاست، داشتم از ترس می مردم. با فریاد پرسیدم “پس کاترین؟ کاترین کجاست؟””. برگشت گفت که نگران نباش. او در تراش کراس گرانج است.پیش همسایه مان، لینتون ها . به جای این  حرف ها الان  بگذار بیایم تو، بعداً همه چی را برایت تعریف می کنم.”هر دو آرام و بی سر و صدا به طبقه ی دوم رفتیم تا آنجا بتوانیم راحت تر حرف بزنیم.به او گفتم “آرام باش! مراقب باش که ارباب را بیدار نکنی.

جالا بگو ببینم چه اتفاقی افتاده؟” و او نشست برایم از دیدگار ادگار و الیزابل لینتون با من صحبت کرد و از خانه و زندگی آن ها گفت. اما هر چه برایم تعریف می کرد ، هیچ ربطی به کارترین نداشت تا اینکه من خودم به حرف آمدم و از او پرسیدم که پس کارترین چه شد ، این همه حرف زدی ، آخرش نگفتی کاترین چه شد؟ و او گفت که : ” راستش را بخواهی خیلی پیچیده نیست ، اما ما داشتیم به حرف های ابلهانه ی آن دو یعنی ادگار و الیزابل گوش می دادیم که یکهو خنده ی مان گرفت. اما آنها صدای ما را شنیدند و سگها را دنبال ما فرستادند.

ما سعی می کردیم از چنگ سگها فرار کنیم، اما یک سگ وحشیِ رگ پای کاترین را گاز گرفت.من به سگ حمله کردم و پای کاترین را از بین دندانهایش بیرون کشیدم، اما همان موقع بود که سر و کله ی یکی از مستخدم های لینتون ها پیدا شد و دست مرا محکم گرفت.زیرا آن ها فکر کرده بودند که ما یک دزد هستیم. خلاصه کنم برایت ، آن ها ما را به داخل خانه ی شان بردند و مدام روی سر ما داد می کشیدند ، ما هم که ترسیده بودیم ، چیزی از زبانمان در نمی آمد ، تا اینکه بالاخره ادگار ، کاترین را شناخت و گفت که او از بلندی های بادگیر به اینجا آمده و من چند باری او را در کلیسا دیده ام و از خانواده ارنشاو است.این مسئله باعث شد که قضیه آن جا ختم به خیر شود و دیگر کسی دنبالش را نگیرد ، اما آن ها محبور شدند کاترین را نگه دارند و به او رسیدگی کنند چرا که پاهای او به شدت زخمی شده بود و نیاز به آن داشت که درمان بشود.” .

خلاصه ، کاترین چند مدتی خانه ی لینتون ها ماند و این مسئله باعث شد که ادگار و کاترین با یکدیگر گرم بگیرند و در این مدت حسابی با هم ایاغ شوند. از این رو یک روز که هیت کلیف به دیدن کارترین رفته بود ، روز بسیار عجیبی برای آن ها رقم خورد. خب ، همه تقریبا می دانستد که کلیف و کارتین همدیگر را به شدت دوست دارند ، اما مسئله این جا بود که هیندلی از این قضیه به شدت ناراحت بود . یکی از روزها که کاترین در بستر بود ، کلیف با قیافه ای بسیار پریشان و رویی تماما سیاه به دیدار او می رود.

کاترین تا او را می بیند ، به پیش او می آید تا او را ببوسد ، اما به قیافه ی کلیف می خندد و می گوید ، از بس که این روزها با ادگار گشته ام ، دیگر این قیافه ی کثیفت برایم خنده دار است. این قضیه به غرور کلیف آسیب وارد می کند و باعث می شود که کلیف راهش را به کل از کاترین جدا کند. این خبر به گوش هیندلی می رسد و آن ها از نقشه های شومی که در این باب ریخته بودند بسیار خوشحال می شوند. اما بعد برای همیشه این لبخند بر روی لبان هیندلی نماند. تابستان همان سال بود که فرانسیس – همسر هیندلی – اولین و آخرین فرزندش را به دنیا آورد.آن ها نام پسرشان را هیرتون گذاشتند.اما زن بیچاره که برای مدت زیادی مریض بود و آخرش هم نفهمیدیم بیماری اش چه بود، خیلی زود پس از تولد هیرتون درگذشت.

در قلب هیندلی فقط برای دو نفر جا بود. یکی همسرش و دیگری خودش!وقتی فرانسیس از دنیا رفت، او به ناامیدی مطلق دچار شد.نه گریه می کرد و نه دعا می کرد.فقط هر روز مست می کرد و لعنت نفرین بود که نثار همه ی ما می کرد.آنقدر بد اخلاق شده بود که تمام خدمتکارها به جز من و جوزف، او را ترک کردند.از سوی دیگر نیز کاتریین در آن زمان پانزده ساله بود و از سویی زیبایی اش خیره کننده بود. هیث کلیفف هم شانزده ساله شده بود و از بس کار می کرد ، دیگر وقتی برای درس خواندن نداشت. آن دو باز هم با یگدیگر وقت می گذراندند ، ام کارتین به حدی دختر حساسی شده بود که دیگر نمی شد با او صحبت از مهر و آشتی کرد.

اما یکی از روزهایی که این دو در کنار هم بودند ، یک اتفاق بسیار جالب رخ داد. ادگار قرار شد که به دیدار کاترین بیاید و کاترین مشغول آرایش خودش بود که کلیف به او می گوید اگر می شود و نمی خواهی بعد از ظهر کسی را ببینی بیا امروز بعد از ظهر را با هم باشیم. آن روز گفتگوی آن ها اول مسالمت آمیز بود ، اما دیری نپایید که این گفتگوی مسالمت آمیز تبدیل به یک دعوا شد و کلیف زبان به شکایت گشود که تو این روزها بیشتر وقتت را با ادگار می گذرانی و من را به کلی فراموش کرده ای.

اما نهایت این حرف ها به آنجایی ختم شد که آن روز همه متوجه شدند ، ادگار و کاترین به هم دل بسته اند و کاترین به عشق کلیف پشت کرده است . وقتی ادگار آن روز به دیدار کاترین آمد او را با واژه هایی چون عشق من خطاب می کرد که همین بس بود برای این که زوال کلیف شکل بگیرد. پس از مدتی هیث کلیفف متوجه می شود که کاترین او را بخاطر فقر و نداری رها کرده است. فقر و نداری که هیچ تقصیر او نبوده است و همه اش از گور هیندلی و زورگویی هایش بلند می شده سات. اما با این اوصاف ، در یک شب سرد ، کلیف آنجا را ترک کرده و برای مدت طولانی از بلندی های بادگیر می رود.مدتی بعد نیز کاترین و ادگار با یکدیگر ازدواج می کنند.

هیث کلیفف مدت های زیادی را به دور از بلندی های بادگیر زندگی می کند و سعی می کند که سرمایه ی لازم برای رسیدن به یک زندگی خوب و سپس ازدواج با کاترین را بدست آورد اما او غافل از این مسئله بود که کاترین با ادگار زندگی تشکیل داده است.پس از مدت های بسیاری روزی خبر می رسد که مرد ثروتمندی به نام کلیف به بلندی های بادگیر آمده است. این مرد ثروت همان کلیف کارگر بود. او ثروت مند شده بود اما دیگر دیر رسیده بود و هیچ چاره ای جز پذیرش اینکه کاترین ، با کس دیگری ازدواج کرده است ، نداشت. اما کلیف ، تصمیم می گیرد که برای همیشه از آنان که باعث شدند زندگی اش خراب شود و از دختری که تنها برای عدم ثروت او را رها کرد ، انتقام بگیرد.

او برای نخستین حرکت در انتقام خویش از ادگار و کاترین ، با الیزابل وارد رابطه ی مخفیانه ای می شود و او را مجاب به ترک خانه می کند. این کار روی شرف خانوادگی ادگار بسیار تاثیر بد می گذارد و باعث می شود که ادگار برای همیشه نام الیزابل را از خانواده ی خود حذف کند. اما از آن سو هیث کلیفف هم به الیزابل وفا نمی کند . او تصمیم می گیرد که با خواهر ادگار به مثابه یک حیوان برخورد کند. اما این ماجرا سالیان سال طول می کشد. او به سراغ کاترین ، ادگار ، هیرتون پسر هیندلی برای تمام  رنج هایی که پدرس به او وارد کرده بود نیز می ورد.

گمان می کنیم تا همین جای کار شما را ترغیب کرده باشیم که این ماجرا را دنبال کنید و کتاب را مطالعه کنید. فقط برای آنکه هیجان کتاب را بیشتر و بیشتر کنیم ، این را بگوییم که کلیف هم خود اسیر انتقام می شود. اگر این داستان را بخوانید و آن را با دل و جان مرور کنید ، مطمئن باشید که یکی از بهترین داستان های عمرتان خواهد شد که به هیچ وجه کلیشه نیست و شما تا به آخرین لحظه نمی توانید داستان این رما را حدس بزنید. منتظریم که شگفتی شما را از خوانش این داستان در کامنت ها ببینیم.

تحلیل شخصیت های رمان بلندی های بادگیر

داستان بلندی های بادگیر  شخصیت های قابل توجهی دارد که هر کدام بار بخشی از داستان را به دوش می کشند. هر چند که رمان بلندی های بادگیر  بر اساس یک خط داستانی رویداد محور پیش می رود و به قولی حادثه محور است ، اما از سویی دیگر نیز می توانیم به جرئت بگوییم که شخصیت های مکمل آن در طول داستان نقش بسزایی در برجسته شدن نقش اصلی این رمان داشته اند و از این رو می توان هر کدام از آنها را تحلیل کرد. تحلیل هایی که برای شخصیت ها شکل می گیرد ، می تواند به شکل های متفاوت باشد.

شما می توانید تحلیل های روانشناختی داشته باشید. می توانید تحلیل ادبی داشته باشید ، اما باید بگوییم که بهترین نوع تحلیل شخصیت ها این است که ابتدا به فضای ذهنی نویسنده سفر کنیم و سپس تحلیل کاراکترها را انجام دهیم. ما در این بخش یعنی تحلیل شخصیت ها  ، سعی خود را بر آن گذاشته ایم که تا می توانیم به اعماق زندگی امیلی برونته سفر کرده و او را در زمان خودش به همراه داستان خارق العاده اش ، یعنی بلندی های بادگیر مورد تحلیل و بررسی قرار دهیم .

شما نیز می توانید برای این مطالعه ی این بخش دو رویکرد داشته باشید. نخست اینکه پیش از مطالعه ی کتاب ، تحلیل این شخصیت ها را مطالعه کنید و بنای خود را بر آن بگذارید که در طول مطالعه ی این رمان با پیش فرض هایی که در این بخش به دست می آورید ، بسیار هدفمند و تحلیلگرانه این رمان را بخوانید و یا اینکه رویکرد دوم را انتخاب کنید. یعنی آنکه بگذارید پس از خواندن کتاب و مروری بر تمامی شخصیت های این کتاب ، آنگاه نظر خودتان را با نظری که ما در این بخش تحلیلی برایتان ارائه داده ایم تطبیق دهید و بنیید که چه میزان نظر شما و نظر امیلی برونته  در نوشتن بلندی های بادگیر  هم سو بوده است.

به هر طریق هر کدام از این رویکردها را در پیش می گیرید ، حتما و حتما به این بخش سری بزنید. چرا که تحلیل شخصیت ها باعث می شود که شما نیز یک تحلیل جامع از بخش های مختلف داستان داشته باشید و این بخش های مختلف این امکان را به شما میدهند که شما برای همیشه رمان را در خاطر بسپارید. پس حتما بخش تحلیل شخصیت ها را جدی بگیرید.

اما همانطور که گفتیم ، شخصیت های داستان بلندی های بادگیر  نسبت به دیگر داستان هایی که در این بخش بررسی کردیم ، بسیار ساده تر و خطی تر نگارش شده اند. عمدتا افراد این داستان نقش های کوچک اما تاثیر گذاری در طول داستان داشته اند _ به جز شخصیت های اصلی که در ادامه با آن ها آشنا خواهید شد _  اما دیالوگ هایی که آن ها بیان می کنند باعث نقش تاثیر گذار آن ها می شوند.

پس  می توانیم از این بخش هم یک درسی داشته باشیم و آن این است که شخصیت پردازی ها در یک داستان حتما لزومی به مدت زمان حضور یک شخصیت در یک داستان ندارد بلکه شما می توانید در کوتاه ترین زمان ممکن و تنها با اشاره به این امر که دیالوگ های خوبی را به کار ببرید و یا فضاسازی مناسب داشته باشید ، یک شخصیت پردازی بی نظیر و ماندگار داشته باشید و داستان تان را پیش ببرید. این هدفی است که شما باید دنبال کنید. چه در حوزه ی داسنان نویسی و چه در حوزه ی نقد ادبی توجه به این نکته می تواند به شما بسیار کمک کند.

هیث کلیف

نخستین شخصیتی که قصد داریم او را مورد بررسی قرار دهیم ، شخصیت هیث کلیف است که ما برای راحت تر شدن خوانش آن از کلیف بجای هیث کلیف استفاده می کنیم. کلیف ، یتیم زاده ای بود که آقای ارنشاو ، آن را در جریان یکی از سفرهای خود مشاهده کرده بود و به درون خانواده ی خود راه داده بود ، اما این ورود آنچنان که باید و شاید برای وی خوشایند نبود و ماجراهای بسیاری را برای او بوجود آورد . اگر به بخش اول رمان یعنی دوران کودکی کلیف نگاه کنید ، در می یابید که کلیف شخصیتی بسیار قهرمان در داستان است.

چرا که وی مودب ، کاری و شخصی با احترام است که توانسته است جایگاه خود را در میان خانواده ارنشاو پیدا کند و محبت های پدر خانواده و یکی از دختران خانواده را به خود جلب کند. همچنین وی با یکی از شخصیت های داستان به نام کاترین که دختر ارنشاو است ، رابطه ای عاطفی برقرار می کند ک ای مسئله باعث می شود بار داستان به سمت قهرمان شدن کلیف و کاترین پیش برود و هیندلی که مخالف کلیف است به قهقهرا رفته و بعنوان یک شخصیت شرور شناخته شود. اما بعد ، در جریان داستان می بینم که اتفاقات مختلف و گذر زندگی از کلیف یک شخصیت شرور می سازد.

اما بگذارید مروری داشته باشیم بر اینکه چطور او از دل یک شخصیت بسیار قهرمان به یک شخصیت بسیار شرور تبدیل می شود. مسئله ای که بسیاری از منتقدین ادبی به آن اشاره داشته اند ذکر این نکته بوده است که عشق و اثرات ویرانگر آن باعث شده است که کلیف تبدیل به یک شخصیت بسیار شرور شود. چرا که شما در طول داستان می بیند که کاترین و کلیف با یکدیگر رابطه ی عاطفی برقرار می کنند و کلیف با هر میزان سختی ها و فشارهایی که هیندلی به او می آورد ، می سازد تا که کاترین را روزی از آن خود کند. این مسئله برای کلیف یک آرمان بود که باید از دل سختی ها گذشت و پولی جمع کرد و یک زندگی عاشقانه ساخت.

اما در میانه ی راه کاترین اسیر ادگار می شود و جلال و جبروت ثروت ادگار او را می رباید و کلیف را رها می کند. این مسئله کلیف را در هم می شکند. او در می یابد که به چه سان عشق پوچ است و به چه سان بی پولی می تواند عشق را از بین ببرد. همین می شود که بی اختیار از بلندی های بادگیر فرار کرده و به سمت شهر می رود و سعی می کند که آنقدر کار کند تا که یک پولدار شود و بیاید و کاتریرن را به عقد خود در بیاورد، اما وقتی باز می گردد نه تنها کارترین و ارگارد با یکدیگر ازدواج کرده اند ، بلکه کاترین مانع ورود کلیف به خانه ی خویش هم می شود.

اینجاست که کلیف در هم می شکند و دومین بار ، اثر تخریبی عشق را بر روی انسانی می بینم که حال یک اهرم قدرت به نام ثروت را هم دارد. شاید یکی از برداشت های بسیار جالبی که از شخصیت کلیف شده است ، ذکر این نکته است که اهرم قدرتی به نام ثروت ، اگر در مسیر عشق قرار گیرد ، مثمره ثمر و اگر در مسیر شر قرار گیرد خانمان برانداز است. اما در هر دو صورت می توان گفت که این نیت ثروت است که اسباب قدرت را فراهم می سازد. کلیف ، شخصیتی بسیار مهربان و صبور در قلب خویش است. اما به اجبار و بر اساس سالها رنجی که هیندلی به او داد و بعدها شکست عشقی کاترین ، برای مدتهاست که کسی او را خندان ندیده است. این راز شخصیت کلیف است.

کاترین

کاترین نماد یک انسان عاشق است که در هیاهوی تحولات اجتماعی و گرایش به جوامع سرمایه داری خود را گم کرده و عشق را به ثروت و اعتبار اجتماعی می فروشد. به جرئت می توان گفت که یکی از شخصیت های ماندگار در طول تاریخ شخصیت کاترین در نیمه ی ابتدایی داستان است. دختری که به یک یتیم زاده به دید یک پسر جذاب و معتمد نگاه می کند. با او می گردد . با او صحبت می کند. زحمت های او را می بیند و به او دل میدهد. اما بعد ، تنها و تنها برای اینکه از شر زندگی کسالت بار و فاجععه بار خود در فقر نجات پیدا کند ، تصمیم می گیرد که ادگار که یک پسر اشراف زاده است را به همسری بپذیرد. او پای تمامی رنج ها و دردهای این انتخاب می ماند.

او سعی می کند که همه ی مصائب موجود در راه را بپذیرد ، اما این میان برای او مشکلات بسیاری هم پیش می آید که شاید در دل برای او رنجی فراوان تر از فقر را به همراه دارد. دیدگاه های مختلفی نسبت به شخصیت کاترین صورت گرفته است و این دیدگاه ها عمدتا دیدگاه های صفر و صدی است. به این دلیل که اکثر منتقدین یک جبهه گیری نسبت به این شخصیت دارند که البته به حق نیز می باشد ، چرا که کاترین هرچند شخصیت اصلی داستان نیست ، اما مسیر زندگی شخصیت اصلی داستان را به کل در لایه ی از تغییر و ابهام فرو می برد و با کارهایش از یک قهرمان یک ضد قهرمان می سازد. عده ای از همان صفر و صدی ها معتقدند که کاترین کار درستی کرده است و باید برای همیشه به این گونه باورهای عاشقانه که پس از مدتی رنگ می بازند و فقر را دوباره در آغوش می گیرند ، خاتمه داد. اما دیگر سوی این ماجرا کسانی هستند  که می گویند که کلیف انسانی زحمت کش بود و سعی داشت که خوشبختی را برای کاترین فراهم آورد.

آنچه محرک کلیف بود ، عشق بود. اما کاترین از او عشق را دریغ کرد و این کار درست مانند کسی است که نور را از گلی دریغ کند.اما جدای از این نظریات صفر و صدی ، تیم مطالعاتی تیموری نیز یک نظر دارد که می تواند به غایت به شما در مسیر رسیدن به یک تحلیل درست کمک کند. و آن این است که روابط میان شخصیت های داستان یک رابطه ی علت و معلولی است. تغییر کاترین ، تغییر کلیف را هم به همراه داشت. در واقع اگر میانه نگری کنیم و از دید نویسنده نیز به این ماجرا نگاه کنیم ، باید بگوییم که نویسنده بسیار بر روی این مسئله تمرکز داشته است که هیچ انسانی در زندگی آنچنان که باید و شاید خود را فدای عشق نمی کند و اصلا عشق د رگرو فداکاری معنا ندارد و هر انسانی می تواند برای زندگی خویش و برای رشد خویش تمامی آنچه که به آن به لحاظ ذهنی متعهد بوده است را نیز از بین ببرد.

ادگار

ادگار معشوقه ی کاترین و رقیف عشقی کلیف است. ادگار نقشه های فراوانی در طول داستان می کشد تا که کلیف را از میان راه خود بردارد و در نهایت نیز موفق به این امر می شود . او از دو عنصر قدرت و ثروت برای رسیدن به خواسته هایش استفاده می کند اما در نهایت می بینیم که کلیف از عنصری به نام نفرت که از نبود عشق سرچمشه می گیرد ، چگونه زندگی او را به هم می ریزد و همه ی خانواده ی او را تحت محاصره در می آورد.

نلی دین

نلی که راوی و روایت گر داستان اصلی و هسته ی مرکزی داستان نیز می باشد ، خدمتکاری است که در طول داستان به اسم ” الن ” نیز از او یاد می شود. او خدمتکاری باهوش و با درایت است و تمامی اتفاقاتی که خود به چشمش دیده و خود به گوشش شنیده را برای آقای لاک وود تعریف می کند و آقای لاک وود آن را به نگارش در می آورد. او البته دیدگاه های منفی نسبت به بعضی اشخاص در داستان دارد که همین امر روایت او را کمی پیچیده می کند. .

لاک وود

لاک وود مستاجری است که به تازگی به بلندی های بادگیر آمده است . گفتگوهای اتفاقی او و برای باز کردن باب آشنایی با کلیف او را به دام خاطرات این خانواده می اندازد و کاری می کند که هسته ی مرکزی داستان شکل بگیرد. اگر به داستان نگاه کنید ، از آنجا که وی با داستان آشنا نیست ، سوالات بسیار و اشتباهات بسیاری را می پرسد و مرتکب می شود که رفع آن ها توسط راوی و یا دیگر اشخاص رمان ، باعث می شود که کلید بسیاری از معماهای داستان باز شود.

هیندلی

یکی از فرزندان خانواده ی ارنشاو که نقش بسیاری در فرو پاشی عشق کاترین و کلیف داشته است. او فردی بسیار خشمگین ، عقده ای و بی رحم است که رنج و مصائب بسیاری را به شخص کلیف تحمیل کرده است.

آقای ارنشاو

پدر خانواده است و کسی که یتیم کلیف را به خانواده آورد و به او زندگی بخشید.

ایزابلا

ایزابلا خواهر اردگار است. زندگی او نیز با عشق گره خورد و به دلیل عشق از میان رفت. او عاشق کلیف می شود ، ولی این عشق زمانی صورت می گیرد که کلیف قصد داشت که از ادگار و کاترین انتقام بگیرد و آنان را به خاک سیاه بنشاند. او سعی می کند که دل ایزابلا را ببرد. اما بعد ، کاری با او می کند که که عشق از سر ایزابلا می پرد و قربانی انتقام کلیف از لینتون ها می شود.

دیگر شخصیت هایی که شاید نام آن ها در نقد های ادبی به کار برده نشده است و از جایگاه محوری بر خوردار نیستند ، شخصیت هایی چون زیلا که خدمتکار کلیف است ، هریتون پسر هیندلی و کاترین جوان عروس کلیف می باشند.

نقد و بررسی رمان بلندی های بادگیر

بلندی های بادگیر ، همانطوری که در طی سالیان سال بر روی گیشه های کتاب فروشی ها خوش درخشیده است ، بر روی میز مطالعه ی بسیاری از منتقدین ادبی نیز یک پای ثابت بوده است تا که در مطالعات بسیاری روی آن صورت گیرد. این رمان یکی از پربحث ترین رمان هایی است که می توان از آن در زمینه ی ادبیات یاد کرد ، اما در کنارش باید به این نکته توجه کرد که از بین منتقدین امر کمتر کسی عنصر تنهایی های امیلی برونته ، شرایط زندگی و … ، او را در مسیر نقد لحاظ کرده است. اما از این میان ما سعی کردیم در یک اقدام بسیار انقلابی در حوزه ی ادبیات ، برای نخستین بار با توجه به نقدهایی که در بازار نقادی ادیبان هست ، نقدی مختصر و مفید با پس زمینه ی زندگی امیلی برونته بعنوان یک زن تنها و جوان مورد نگارش قرار داده و تقدیم شما عزیزان کنیم. اگر دوست دارید که ابتدا به امر یک بررسی هم بر روی زندگی امیلی برونته داشته باشید ، می توانید به بخش زندگینامه ی نویسندگان ما در سایت سری بزنید و در آنجا به طور مشخص روی زندگینامه ی این بانوی ادیب دنیا تمرکز کنید.

اما بعد اگر بخواهیم رمان بلندی های بادگیر را نقد کنیم می توانیم از نقطه ای به نام سبک و فرم ادبی این نقد را شروع کنیم. امیلی برونته ، دختری با احساس و پر از خیالات دخترانه بود. این خیال ها و این احساس ویژه ی او نسبت به زندگی ، همراه شد با قرار گیری در نسلی از ادیبان که مکتب رمانتیسم را احیا کرده بودند و اکثر آثارشان را در این حوزه مورد نگارش قرار می دادند. به زبان ساده اگر بخواهیم بگوییم رمانتیسم ، همان ادبیات عاشقانه است که در هر دوره ی تاریخی از ادبیات ویژگی های خاص خودش را داشته است و افراد بسیاری از آن تعریف های گوناگون داشته است. اما در همه ی این گونه از ادبیات ها آنچه که مشترک است ، مسئله ی عشق و ازدواج است.

در این داستان نیز عشق و ازدواج مسئله ی اساسی است. اما با این مولفه از ادبیات رومانتیسم که انسان ها در زندگی خودشان زود به خانه ی بخت می روند و زود خانه ی دنیوی خود را نیز ترک می کنند. این یکی از مولفه هایی است که می توان هم در ادبیات رومانتیسم و هم در گفته های امیلی برونته در این کتاب یافت کرد.: “عشق هایی که عمر طولانی ندارد.”

اما بعد گستره ی دیگری از نقد این اثر را می توان به حدیث نفس نویسنده مربوط دانست. به جرئت می توان گفت که بیش از نود درصد آثاری که نویسندگان دنیا در حوزه ی ادبیات داستانی می نویسند ، یک حدیث نفس است. حدیث نفس چیست ؟ حدیث نفس در واقع به نوعی از نوشته ها می گویند که نویسنده در آن بخشی از زندگی خود ، خاطرات خود ، تمایلات خود و …. را که در جهان عادی قادر به دسترسی به آن ها نیست و یا در گذشته اش اتفاق افتاده و نمی تواند آن ها را تغییر دهد ، در داستان خودش تغییر میدهد و از این قضیه استفاده می کند تا که از یک سو روان خود را آرام کند و از سوی دیگر بسیار مسلط تر بنویسد و مسلط تر داستانش را به اتمام برساند.

امیلی برونته نیز از همچنین تکنیکی در کار خود بهره می برد. وی تمام سعی خود را می کند که بخش هایی از رابطه ی خود با خواهرانش را در این داستان بیان کند و یا آنچه که درذهن از یک خانواده ی ایده آل دارد را به تصویر بکشد. همچنین نوع تفریحات و نوع بازی هایی که در واقع کاترین و کلیف با یکدیگر صورت میدهند نیز به نظر بسیاری از منتقدین ادبی همان بازی هایی است که آن ها در کودکی صورت می داده اند. همچنین این را باید گفت که امیلی برونته دیدگاه عجیب و غریبی در مورد عشق دارد که شاید بتوان در گذر این همه اتفاقات عاشقانه ای بخش از آن را که به بی اعتبار بودن عشق و وفاداری عشق ختم می شود  را مشاهده کرد.

اما بعد ، یک قضیه ی عجیب در دل داستان اتفاق می افتد و آن روایت داستان است. این تجربه ای است که اکثر بچه های تیم مطالعاتی تیموری پس از خواندن این داستان با آن روبرو بوده اند که بدون اینکه بخواهن به این فکر کنند که این یک داستان و یا یک رمان نگاشته شده در صد و پنجاه سال پیش است ، شروع به قضاوت کردن و یا حرف زدن در مورد رفتار کاترین و کلیف کرده اند و جوری در این باب صحبت می کردند که گویی این قضیه برای خودشان و یا در نزدیکانشان صورت گرفته است و در دنیایی واقعی این داستان وجود دارد. این یک اتفاق بسیار مبارک برای نویسنده است.

اکثر آن هایی که این رمان را خوانده اند تا مدت های بسیاری با فراموش کردن اینکه این کتاب یکی از کتاب های برتر دنیاست و اینکه اصلا این یک رمان است و امیلی برونته آن را نوشته است ، به آن فکر کرده اند و سعی کرده اند که خودشان را جای تک تک شخصیت ها بگذارند. این همان چیزی است که امیلی برونته را در لیست بهترین نویسنده ها قرار داده است.

به نظر شما چرا این اتفاق افتاده است ؟ دلیل اصلی این اتفاق روایت این داستان است. اول از همه باید به شما بگویم که داستان با لاک وود آغاز پیدا کرده و با او تمام می شود. اما این میان درست کسی از هسته ی مرکزی داستان صحبت می کند که روایت او باعث می شود که ما از شخصیت های داستان فاصله بگیریم و خودمان را روی صندلی لاک وود فرض کنیم و آنگاه شروع کنیم به اینکه چطور می توان در مورد تک تک این افراد در مجکمه ی ذهنمان داوری کنیم. در واقع این که ما داستان را از زبان یک ندیمه خطاب به یک شخصیت که می تواند خود مخاطب باشد ، می شنویم به ما کمک میکند که داستان را در دنیای واقعی باور کنیم.

چرا که از نظر ما دو انسان روبروی هم نشسته اند و در حال مکالمه کردن هستند. اما بعد بسیاری از منتقدین به این هم اعتقاد دارند که نیلی در این داستان به عنوان یک ندیمه توانسته صداقتی از جنس مردم پایین دست جامعه که همیشه صداقت را ترجیح داده اند را در مخاطب ایجاد کند. همچنین لحن خودمانی او باعث شده است که مخاطبی که کتاب را می خواند ، اورا درست مانند یکی از بستگانش بداند که در حال درد و دل با اوست و یا دارد ماجرایی قدیمی را باز گو می کند. این نوع روایت کردن ، روایتی است که بلندی های بادگیر را جاودانه می کند.

و اما در آخر بهتر است به نمادهای داستانی این اثر سری بزنیم و به این امر بپردازیم که چطور امیلی برونته با یک سری از فاکتورها و المان ها توانسته است مفاهیم عمیقی را به مخاطب برساند. ما در این جا قصد داریم که سه مفهوم را مورد بررسی قرار دهیم که این سه مفهوم می تواند دیدگاه شما را نسبت به متن بلندی های بادگیر تغییر دهد و از سویی دیگر نیز می تواند شما را در نوشتن متن های مفهومی تر به عنوان یک نویسنده کمک کند. اولین مسئله ای که باید به آن اشاره کرد ذکر این نکته است که عشق ، یک احساس پاک نیست.

در همه ی روایت های عاشقانه ی داستان بلندی های بادگیر ، همیشه یک عنصر نامطلوب را مشاهده می کنید. اگر به عشق کلیف و کاترین نگاه کنید ، در می یابید که کاترین میل به ثروت دارد و عشق را با ثروت معامله می کند. از سوی دیگر ادگار ، میل به تصرف کاترین دارد و دوست دارد که با او به یک مقام و اعتبار برسد و در آخر هم کلیف را می بیند که از الیزابل که عشقی پاک نسبت به او دارد ، سواستفاده کرده و او را به عنوان یک طعمه مورد استفاده قرار میدهد. مسئله ی دومی که جای بحث دارد ، ارزش و کرامت آدمی است. اگر دقت کرده باشید کلیف در سراسر داستان همیشه به چشم یک یتیم زاده نگاه می شده است.

این در حالی است که می توان گفت که او بچه ی بسیار مظلومی بوده و به همه خیر رسانی می کرده است. اما این گفتگو ها و این طعنه ها از او هیولایی می سازد که بعدها تمام کسانی که به او طعنه می زدند را در هم می بلعد. پس باید به این مسئله نیز توجه کرد که هر انسان در درون خود همیشه یک غول مهربانی نیز دارد که می تواند در صورت نادیده انگاشته شدن خوراک آن ، یعنی مهربانی تبدیل به یک هیولای خطرناک شود. آخرین نکته نیز تاثیر قدرت و ثروت بر روی زندگی اشخاص است. این نکته را در تحلیل شخصیت ها هم مورد بررسی قرار داده ایم. اما باید گفت که امیلی برونته به طور مشخص زندگی بسیاری از جوانانی که در جامعه ی خویش سخت کار می کنند اما به زندگی مطلوب شان دست پیدا نمی کنند را مورد حمایت قرار میدهد و از سوی دیگر اشراف زادگانی که جیب شان را برای حق افراد فرودست گشادتر می دوزند را مورد سرکوب و سرزنش قرار میدهد. شاید بهتر باشد این بخش آخر را با چند سوال خاتمه بدهیم که شما به ما پاسخ دهید. آیا پول ، ثروت و قدرت در زندگی خوشبختی را برای ما فراهم میکند؟  آیا قبول دارید که پول و قدرت می تواند یک اسلحه برای انسان شرور و یک وسیله ی خیر برای یک انسان عاشق و مهربان باشد؟ برای ما در این باب حرف بزنید.

خوانش رمان بلندی های بادگیر را هم به صرف اینکه یک تجربه ی بسیار خوب از رمان خوانی است و هم بدین منظور که در آن درس های نویسندگی فراوان نهفته است ، بارها و بارها بخوانید . خصوصا در باب نوع دید و زاویه ی دید ها خیلی تمرکز کنید. اما بعد ، یک نکته ی دیگر هم بگوییم و آن ذکر این مسئله است که رمان بلندی های بادگیر را یکبار به دور از هر گونه تفکری و برای لذت بردن از تنهایی های خودتان و به دور از هر پیش زمینه ی فکری برای لذت بردن از زندگی و تجربه آموزی هم مطالعه کنید . مطمئن باشید که حس خوبی برایتان به ارمغان خواهد آورد.

بلندی های بادگیر در ایران

ایران از دیر باز مهد کتاب خوانی و رمان خوانی بوده است. شاید برای بسیاری از ما که به طور مستقیم با مخاطبین ادبیات و کتاب در تیم مطالعاتی تیموری روبرو هستیم ، عجیب باشد که چرا ایرانی ها با این حجم از عشق و علاقه به ادبیات و با این حجم از احساس ، به این میزان سرانه ی مطالعه ی شان پایین است ؟ اما باید گفت که ایران زمین از دیرباز همیشه یک قشر از کتاب خوان ها به نام رمان خوان های حرفه ای را در خود داشته است که بهترین رمان های دنیا را شناخته و آن ها را مطالعه کرده اند و همین امر باعث شده است که مسئولیتی بر روی دوش مترجمین و ادیبان ما قرار بگیرد تا که برای همان دسته ی قلیل رمان خوان های حرفه ای کتاب های درجه یک دنیا را ترجمه کنند و یا اینکه یک ترجمه ی بسیار عالی از کتاب هایطراز اول دنیا ارائه بدهند. بلندی های بادگیر ، تنها اثر امیلی برونته است که نه تنها در جهان بلکه در ایران نیز چون بمب ترکید و ادبیات را محو شگفتی خود کرد.

در ایران از سالیان قدیم ، ترجمه های بسیاری از این کتاب شده است ، اما به جرئت می توان گفت که از بین ترجمه های موجود در بازار ترجمه ی آقای رضا رضایی نمونه ی یک ترجمه ی حرفه ای و ادیبانه از این داستان است که می توان با خیال راحت آن را مطالعه کرد و از کتاب لذت برد. در مقابل نیز خانم نوشین ابراهیمی ، بانوی مترجم و ادیب ایران زمین نیز یک ترجمه از این کتاب دارند که آن نیز بسیار لطیف و سهل خوان صورت گرفته است و چاپ با کیفیتی را هم به خود دیده است. اما با این اوصاف می توان گفت که به هر کدام از این دو ترجمه که دسترسی داشتید ، می توانید آن را بدون هیچ شبهه ای بخوانید و لذت ببرید. امیدواریم که روزی در ایران ، مترجمین عزیز ما از این حق بهره مند بشوند که ترجمه هایشان را در سایه ی قانون کپی رایت به ثمر برسانند تا که این حجم از زحماتشان نادیده گرفته نشود.

بخش های ماندگار رمان بلندی های بادگیر

هر رمانی یک سری از دیالوگ های ماندگار دارد که دانستن آن ها باعث می شود که انسان دارای یک شمای ادبی و یک وجهه ی ادبی والاتر نسبت به سایر رمان خوان ها باشد و با دید عمیق تری ، تکه هایی از پازل تفکرات ادبی خود را رقم بزند. در ادامه ما نیز بخش های ماندگاری از رمان بلندی های بادگیر را که در طی این سالها به شهرت بسیاری در میان مردم رسیده اند خدمت تان تقدیم می کنیم و امیدواریم که مورد استفاده ی شما دوستان نیز واقع شود.

  • زیر آسمان دلپذیر کمی ماندم و آن جا پرسه زدم. نگاه کردم به پروانه‌ها که لابه‌لای بوته‌ها و سنبله‌ها بال می‌زدند. گوش سپردم به صدای ملایم باد که لابه‌لای سبزه و علف‌ها می‌وزید و فکر کردم که چطور می‌شود تصور کرد که خفته‌های این خاک آرام، خواب زده‌هایی بی‌قرار باشند.
  • با خود می‌اندیشم: ای مرد بدبخت! تو نیز مانند سایر همنوعانت قلبی در سینه‌ات می‌تپد و اعصابی داری که در برابر غم‌ها و شادی‌ها حساسیت نشان می‌دهد. چرا بیهوده سعی می‌کنی عکس العمل قلب اعصابت را از شنیدن خبر این فاجعه پنهان داری؟ چرا می‌خواهی وانمود کنی که خونسردی و آرامش خود را از دست نداده‌ای؟ این کبر و غرور تو نمی‌تواند خدا را فریب دهد!
  • روح از هر چه ساخته شده باشد، جنس روح او و من از یک جنس است.
  • می گفت بهترین کار در یک روز گرم ماه ژوئیه این است که آدم از صبح تا شب برود روی یک تکه چمن وسط بوته زار دراز بکشد، زنبورها لابه‌لای گل ها با وِزوِزشان برای آدم لالایی بگویند، چکاوک‌ها بالای سر آدم آواز بخوانند، آسمان آبی و بی ابر باشد و خورشید هم مدام بتابد. این کل تصور او بود از سعادت بهشتی.
  • اما چیزی که من دلم می‌خواست تاب خوردن از یک درخت سبز بود که برگ‌هایش خش خش کنند، باد غرب بوزد و ابرهای سفیدِ سفید به سرعت از بالای سر ما رد بشوند. تازه، نه فقط چکاوک‌ها، بلکه باسترک ها و توکاهای سیاه و سِهره های سینه سرخ و فاخته‌ها هم از چهار طرف نغمه سرایی کنند. بوته زار از دوردست پیدا باشد، با فرو رفتگی‌های سایه دار و خنک، اما نزدیک ما موج‌های بلند علفزار که در نسیم تاب بخورند، همین طور جنگل و صدای آب، و کل دنیا بیدار و سرشار از شادی.
  • حالت یک سگ ولگرد را نداشته باش که هر لگدی که میخورد، حقش است و از تمام دنیا به اندازه کسی که لگدش میزند، متنفر است!
  • من از قیافه‌اش میخواندم که خصوصیاتی بهتر از پدرش دارد. البته حسن‌ها در میان علف‌های وحشی ازنظر پنهان می‌مانند، زیرا پرپشتی علف‌ها باعث می‌شود ما ریشه‌های سالم را نبینیم. با اینحال خاک سالم در شرایطی مناسب حتما محصول بهتری پرورش میدهد.

 

 

5/5 ( 1 نظر )
0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *