رمان 1984

شما در اینجا  خلاصه رمان ۱۹۸۴ از سری صد رمان برتر جهان را می خوانید پس با ما همراه باشید

نام کتاب :۱۹۸۴

نویسنده کتاب :جورج اورول

ژانر کتاب :علمی تخیلی _ پاد آرمان شهر

قالب ادبی :رمان

زبان : انگلیسی

 تاریخ خلق اثر : انگلیس ۱۹۴۹

 تاریخ چاپ :  ۱۹۴۹

ناشر: Harcourt Brace Jovanovich, Inc.

راوی : سوم شخص محدود

مکان رویداد داستان : لندن

 زمان رخداد داستان : ۱۹۸۴

شخصیت اصلی : وینستون اسمیت

نمادها وموتیف های داستانی :  برادر بزرگ ، سرکوب اندیشه ، آزادی ، رابطه ی جنسی

خلاصه ای از رمان ۱۹۸۴

رمان ۱۹۸۴  یکی از برترین رمان ها و نام آشناترین رمان های تاریخ رمان نویسی و نویسندگی در دنیاست.در ادامه قصد داریم که خلاصه رمان ۱۹۸۴ را برایتان بگوییم .اما به این امر توجه داشته باشید که ” خلاصه ی داستان ” ، هیچ گاه تمام زیبایی های ادبی ، شاکله ی داستان و محتوا و هدف اصلی داستان را بهمراه نخواهد داشت. از سوی دیگر ، به این علت که قرار است بسیاری از مخاطبین ما ، به مطالعه ی این کتاب بپردازند ، در خلاصه ی داستان نکات مجهولی بنا کرده ایم که حس کنجکاوی شما را تحریک کرده تا بتوانید با شور و شوق بیشتری به مطالعه ی این کتاب بپردازید و لذت وافی را از این کتاب ببرید. پس با ما همراه باشید که یک خلاصه ای از این داستان را بخوانیم و بعد که مشتاق این خلاصه داستان شدید ، به کتابفروشی ها سری بزنید و یک نسخه از داستان ارزشمند ۱۹۸۴ را تهیه کنید و بخوانید.

رمان ۱۹۸۴ ، یکی از مشهور ترین و شاخص ترین کتب حوزه ی ادبیات داستانی است که خواندنش به هر انسان جویای حقیقتی توصیه می شود. این کتاب که به قلم استاد یگانه ی نویسندگی در حوزه ی ادبیات داستانی یعنی جورج اورول به رشته ی تحریر در آمده است ، فرصتی است برای بازنگری در تمامی ارکان زندگی انسان مدرن که می توان آن را ” آینه ی تمام نمای سیاست های جهان امروز ” نیز نامید. مطالعه ی این کتاب یک افتخار ادبی در زندگی هر انسان علاقمند به ادبیات است. این کتاب به شما دورنمایی از علم سیاست ، جامعه شناسی و روانشناسی خواهد دید. تحلیل این کتاب ، به شیوه ای که در ادامه با آن روبرو خواهید شد ، برای نخستین بار در ایران صورت می گیرد و ما اعضای تیم مطالعاتی استاد تیموری ، امیدواریم که با این تحلیل گامی بزرگ و ارزنده در راستای رشد سطح آگاهی های مردم عزیزمان ایران ، در زمینه های مختلف ، علی الخصوص ادبیات داستانی و نقد ادبی برداشته و ثمرات آن را در آینده ای نه چندان دور شاهد باشیم. بعنوان نکته ی پایانی پیش از مطالعه ی خلاصه رمان باید به این مسئله اشاره کنیم که همانطور که گفتیم ، خوانش این کتاب بدون هیچ تحلیلی خود یک رزومه ی ادبی برای انسان های عاشق ادبیات محسوب می شود و حال که این فرصت مهیاست تا که به تمام زوایای تاریک این داستان و نقد و بررسی آن نیز آگاه شوید ، از آن بهره بگیرید و آن را بعنوان یک عامل ارزشمند و برتری جویانه در زندگی خود به شمار بیاورید. حال با این پیش زمینه می رویم تا که خلاصه ی این داستان را نیز با یکدیگر مرور کنیم.

در یکی از همان روزهای سرد ماه آوریل سال ۱۹۸۴ ، وینستون اسمیت ، به آپارتمان مخروبه ای که در کاخ پیروزی داشت ، بازگشت. طبق معمول همیشه ، آسانسور ساختمان کار نمی کرد و وینستون اسمیت با آن جثه ی لاغر و نحیفش مجبور بود ، به سختی خودش را از طریق پله ها به خانه اش برساند. وینستون اسمیت مردی سی و نه ساله و لاغر اندام بود که روزگار سختی را در جامعه ی خویش می گذارند. او درد را در تمام بدنش حس می کرد. قوزک پای راستش از واریس متورم شده بود و پاهایش از درد عاصی اش کرده بود. وینستون با هر زحمتی که شده ، پله ها را بالا رفت به خانه اش رسید. در همین حین که پله ها را بالا می رفت ، پوستر بزرگ حزب حاکم را دید که به روی دیوار نصب شده بود و رویش نوشته شده بود که ” برادر بزرگ ، شما را می بیند. ” . این جمله برای او دیگر کاملا آشنا بود. وینستون خود یکی از کارمندان حزب بود. او تمام وقتش را صرف فعالیت های حزبی کرده بود و به تمام زیر و بم حزب آگاه بود. او با اینکه یکی از اعضای قانون گذار حزب بود ، اما زندگی او نیز مثل همه ی مردم شهر ، تحت نظارت موشکافانه ی حزب بود و این امر برای او بسیار عذاب آور محسوب می شد. در خانه ی وینستون نیز به مثابه خانه ی همه ی شهروندان شهر ، تلسکرین هایی وجود داشت که شبانه روز باید روشن می بود و تبلیغات سیاسی می کرد. این کار توسط پلیس تفکر انجام شده بود. پلیس تفکر مسئول آن بود که در دولت تمامیت خواهی که حاکم بر انگلستان و لندن بود ، نظارت تمام و کمال داشته باشد و نگذارد کسی بر خلاف فعالیت های حزب فعالیت کند. وینستون از این وضعیت خسته شده بود ، اما راه دیگری نداشت. او جلوی تلسکرین که صفحه ای مانند تلویزیون بود ، ایستاد و کمی به آگهی های سیاسی خیره شد و سپس به پشت پنجره رفت و به محل کارش که از تمام شهر پیدا بود ، نگاه کرد. او یکی از کسانی بود که در حزب وظیفه ی تحریف تاریخ را بر عهده داشت. بنا به دستوری که حزب داده بود ، باید تمام متن های تاریخی یکبار دیگر نوشته می شدند.این روایات تاریخی به دست حزب تعیین می شد و کسی حق نداشت که چیزی مخالف آن بگوید. وینستون همانطور که پشت پنجره ایستاده بود ، به مسائل مختلف مربوط به حاکمیت تمامیت خواه فکر می کرد. به این فکر می کرد که وزارت صلح ، که نامش رویش نوشته شده است ، تنها به جنگ فکر می کند. وزارت عشق نیز بر خلاف نامش ، مرکز فعالیت های بسیار غیر انسانی حزب بود و همه ی مجازات ها آن جا صورت می گرفت. این فکر ها برایش اذیت کننده بود. او به این فکر می کرد که آزادی دقیقا چیزی شبیه بردگی برای او و مردمش شده است. او به این فکر می کرد که هر کس که در این شهر نادان تر باشد ، تواناتر است و راحت تر زندگی می کند. وینستون از این فکر ها خسته شده بود. به سراغ کشوی میز کارش رفت و در گوشه ای از خانه اش که تلسکرین ها آن را نمی دیدند ، آرام گرفت و دفترچه ی خاطراتش را بیرون کشید. او دفترش را از یک مغازه ی دست دوم فروشی خریده بود که عمدتا مردم تهی دست از آن جا خرید می کنند. اما چیزی که مسئله بود ، ذکر این نکته بود که بر اساس قانون هایی که حزب حاکم ارائه کرده است ، کسی حق ندارد در شهر ، خاطره بنویسد و نوشتن جرم است. اما برای وینستون نوشتن تنها راه رهایی از جامعه ای بود که دیگر امیدی به روشنایی در آن نبود. وینستون هر آنچه که بر او گذشته بود را نوشت. از فیلمی که دیشب آن را دیده بود نوشت و رسید به دختری که موهای مشکی ای دارد و از کارکنان وزارت حقیقت است. این دختر هوش را از سر وینستون برده است و وینستون تماما او را دوست دارد ، اما بنا به چیزی که قانون حزب بود ، هیچ کس حق نداشت در شهر عاشق کسی دیگر شود و یا اینکه حتی رابطه ای جنسی با کسی داشته باشد. هیچ حرف عاشقانه ای مجاز نبود و هر نوشته ای که به عشق مربوط می شد از سخت ترین مجازات حزب بود. اما وینستون همه ی این ها را بارها مرور کرد بود و دیگر چیزی در ذهنش نبود ، جز آنکه می دانست با تمام وجودش دشمن حزب است و این دشمنی برای او از روز روشن تر بود. او شروع به نوشتن کرد ، هر انتقاد و هر چیزی که به ذهنش برایش سم آزادی بود را به رشته ی تحریر در آورد. خصوصا آن روز از مراسم دو دقیقه نفرت نوشت. مراسمی که در آن سخنوران حزب شهروندان را به مدت دو دقیقه برضد دشمنان اقیانوسیه می شورانیدند، وینستون خوب می دانست که از هیچ چیز به اندازه ی برادر بزرگ بیزار نیست و درست پیش از شروع مراسم نفرت ورزی، درست همین نفرت را در چشمان یکی دیگر از کارکنان وزارت ، به نام ابراین هم دیده بود. وینستون وقتی که به خودش آمد ، دید که دفترش پر از واژه هایی است با عنوان ” مرگ بر برادر بزرگ. ” . او به نابخشودنی ترین گناه، یعنی جرم اندیشیدن مرتکب شده بود و خوب می دانست که پلیس اندیشه دیر یا زود به جرمش پی خواهد برد. او نیک می دانست که مجازت های پلیس تفکر آنقدر سنگین هست که او تواند زیر آن ها دوام بیاورد. آنچه که خود او در بطن آن بود ، ذکر این نکته بود که هر کس را که پلیس تفکر دستگیر کند یا به سیاه چاله ها و مرگ دچار می شود و یا اینکه باید به اردوگاه کار اجباری برود و آنقدر کار کند تا که آن جا دهد. در حزب ، بخششی وجود نداشت. انسان ها خرد می شدند و دوباره به قفس هایشان بر می گردند. درست همان لحظه درب خانه ی وینستون به صدا در آمد. او که اطمینان داشت پلیس اندیشه به جرمش پی برده و برای دستگیری اش آمده، با ترس و لرز در را باز کرد، اما همسایه اش خانوم پارسونز را دید که لوله ی خانه اش ترکیده بود و در غیاب شوهرش به کمک او نیاز داشت. در خانه ی خانم پارسونز، وینستون به شدت عذاب میکشید؛ چرا که فرزندان پر شر و شور خانم پارسونز جاسوسان نوپا به حساب می آمدند و با بازی گوشی او را به جرم اندیشه متهم می کردند. انجمن جاسوسان نوپا سازمانی بود که در آن کودکان برای نظارت بر اعمال بزرگترها و افشای خیانت آنها تربیت می شدند. فرزندان خانم پارسونز نیز چنان غیرت و مجاهدتی در انجام وظایفشان به خرج می دادند که حتی مادرشان را می ترساند. آن روز به خصوص بچه های خانم پارسونز آشفته تر از همیشه به نظر می رسیدند، چرا که مادرشان اجازه نداده بود به پارک بروند و مراسم اعدام یکی از دشمنان حزب را تماشا کنند. وینستون پس از بازگشت به آپارتمانش رویایی را به یاد آورد که مدتی پیش دیده بود. او در رویا صدایی شنیده بود که در خیالش به او براین تعلق داشت.این صدا دیگر بخشی از زندگی اش شده بود. صدایی که به او می گفت : ” یک روز ، در مکانی ملاقات خواهیم کرد که تاریکی بدان جا راهی ندارد. ” . وینستون در دفتر خاطراتش نوشت که جرم تفکر در حزب ، این است که جانت را بدهی. او پس از نوشتن این جمله ، دفترچه اش را دوباره قایم کرد و به خواب رفت. او خواب بدی دید. او در خواب دید که مادرش سوار بر کشتی ای است که غرق در آب شده و حالا آن تو گیر افتاده است. این خواب برای وینستون خواب سهمگنینی بود. چرا که مادر وینستون بیست سال پیش ، در یکی از عملیاتی که به عملیات های پاکسازی مشهور بود ، شرکت کرده بود و بعد از آن هم دیگر هیچگاه پیدایش نشد. گویی خواب ها برای او مثل صحنه های یک سریال ، پشت سر هم پخش می شدند. از خواب مادرش که فارغ شد ،خواب آن دختر مو مشکی را دید که در کشوری دیگر در سرزمینی دیگر ، آزادانه زندگی می کند و موهایش را به باد هدیه می دهد .وینستون در خواب دید که با او رابطه ای عاشقانه به دور از هر حزبی برقرار کرده است و هیچ قانونی وجود ندارد که عشق را برایش ممنوع کند. او ناگهان از خواب پرید و دوباره به زندگی بی خود و بی جهت خویش ادامه داد. کار هر روزه اش این بود که کرخت و بی حال از خواب بیدار شود و به سراغ زندگی ملال آور خودش برود. او کمی زودتر از موعد از خواب بیدار شده بود. چرا که دقیقا زمانی که چشم هایش باز شد ، سوت هر روزه ی بیدار باش که از تلسکرین پخش می شد ، برایش به صدا در آمد. سوتی که تا وقتی که بیدار نشوی ، همانطور پشت سر هم می زند. سوتی که گوش هر انسانی را کر می کند. حالا نوبت نرمش و کشش بود؛ مجموعه ای از حرکات بی تناسب و زجرآور که تمام شهروندان موظف به انجام آن بودند. وینستون در حال نرمش به کودکی اش می اندیشید؛ دورانی که چیزی از آن به یاد نمی آورد. از آن جایی که هیچ شهروندی اجازه ی عکس گرفتن با حفظ سندی از زندگی اش را نداشت؛ به گمان وینستون زندگی در خیال افراد شمایل راستینش را از دست می داد و خاطرات شکلی میهم می گرفت. وینستون به روابط اقیانوسیه با بقیه ی کشورها، یعنی اوراسیا و ایستاسیا فکر می کرد. بنا بر اسناد تاریخی رسمی، اقیانوسیه همیشه با اوراسیا در حال جنگ و با ایستاسیا متحد بوده است، اما وینستون از دست کاری اسناد کاملا اطلاع داشت. یکی از آن دستکاریهای تاریخی ، ذکر این نکته بود که تا سال ۱۹۶۰ ، اصلا کسی اسم برادر بزرگ را هم نشنیده بود ، اما وینستون و همکارانش وظیفه داشتند که جوری تاریخ سازی کنند و روایات تاریخی را به گونه ای تنظیم کنند که در تمام متون نام برادر بزرگ از دهه ی ۱۹۳۰ در تاریخ موجود باشد. وینستون همانطور که به روزگار خودش فکر می کرد ، ناگهان تلسکرین به صد در آمد و گفت که :” حرکات کششی به درستی انجام نمی شوند .” . وینستون از دل افکارش بیرون آمد و آنچنان خودش را کش داد که نزدیک بود از چند طرف بدنش وا برود. پس از اینکه وینستون نرمشش تمام شد ، دوباره به سر کارش در وزارت حقیقت رفت تا که به کارهای عقب مانده اش رسیدگی کند. در وزارت حقیقت ، یک ماشینی وجود دارد ، تحت عنوان ماشین سخن نگار . این ماشین به طور کلی کارش این است که نوشته ها را برای او دیکته کند و او آنگاه با توجه به دیکته ها ، تاریخ را دوباره بسازد و آن را شکل دهد. برای مثال یکی از وظایف وینستون به روز کردن دستورات برادر بزرگ و تطبیق آن با پیشرفتهای کنونی بود، چرا که برادر بزرگ هیچ گاه اشتباه نمی کرد، حتی وقتی سهم آذوقه ی شهروندان ایراستریپ را کاهش دادند، به آنها گفته شد که تا کنون هیچ گاه در چنین وفوری به سر می بردند و باور کنید یا نه، عدهای زیادی این حرف را باور کردند. آن روز وینستون موظف بود در اسناد سخنرانی دسامبر ۱۹۸۳ تغییر ایجاد کند که در مورد رفیق وایترز، یکی از مقام های پیشین حزب ایراد شده بود.وی کمی به کارهایش سر و سامان داد و پس از آن وقتی که برای ناهار رفت با مردی به نام سایم روبرو شد. سایم یکی از همکاران خود وینستون بود که در وازت حقیقت کار می کرد و علاوه بر اینکه کارمند وزارت حقیقت بود ، یکی از اعضای نخبه ی حزب نیز شناخته می شد. در واقع کار او تمام این بود که زبان جدیدی را به منصه ی ظهرو برساند. وینستون اطلاعات کمی از او نداشت ، اما آنچه که می دانست کافی بود تا که بداند که کار او نیز کاری اشتباه است و به غایت کارهایش در انزوای بشر تاثیر گذار است. سایم یک زبان شناس بود. کار او دقیقا این بود که زبانی جدید خلق کند و با این زبان جدید کاری کن که در واقع میزان محدودیت ها زیاد تر شود و از آن بعد کمتر کسی جرمی به لحاظ زبانی مرتکب شود. او تمام سعی خود را اینگونه بیان می کند که  : ” کار اصلی ما این است که یک لغت نامه ی جدید برای مردم تدوین کنیم. یکی از اهداف زبان جدید» محدود کردن اندیشه و به حداقل رساندن جرم اندیشه» است. از نگاه او ، اگر در زبان کلمه ای برای توصیف افکار سرگشانه وجود نداشته باشد، شورش و سرکشی به کل از اذهان شهروندان پاک خواهد شد.”  . وینستون که نمی دانست چه باید در برابر این افکار پوچ بگوید ، تنها چیزی که به ذهنش رسید ، این بود که روزی بالاخره این افکار کار دست این آقایان خواهد داد. وینستون آن روز را به خانه بازگشت و دوباره غرق در افکار همیشگی اش شد. او به این فکر کرد که مگر یک انسان به نیاز جنسی مبتلا نیست ؟ مگر یک انسان حق ندارد که عاشق شود و رابطه ی جنسی داشته باشد ؟ پس چرا حزب به عشق و به رابطه ی جنسی به دید یک کار مجرمانه نگاه می کند. او دوباره به همان گوشه ی اتاقش خزید و به این فکر کرد که آخر چه چیزی می تواند او را آرام کند. از این رو وی درباره ی آخرین خاطرات جنسی ای که داشت شروع به نوشتن کرد. او در باب دختران کارگری نوشت که با آنها هم خواب شده است.این به او احساسی سراسر لذت و نفرت می داد. او احساس می کرد که مدت هاست انسان نبوده است. او هر میزان که خط ها را در دفترچه ی خاطراتش پشت سر می گذاشت ، به این فکر می کرد که چطور می شود که یک انسان به این اندازه تحت خفت باشد. پس دوباره شروع کرد به نوشتن چیزهایی که مخالف قوانین حزب بوده است. ا دوباره به این فکر کرد که چطور می تواند راهی پیدا کند که با حزب مخالفت کند. درونش پر بود از صداهای گنگ و مبهمی که او را به سمت مخالفت با حزب فرو می برد. او دیگر راهی نداشت جز اینکه همه چیز را رد دفترچه اش بنویسد. از این رو شروع کرد به نوشتن اینکه چه میزان با حزب مخالف است. این کار او یقینا جرم محسوب می شد ، اما او تمام این چیزها را قبلا هم تجربه کرده بود. از این رو برایش آنقدرها هم مهم نبود که چه چیزی برایش پیش میاید و یا اینکه در چه زمان و چه وقتی کسی سراغش می آید و او را به اردوگاه اجباری می برد. وینستون با این که می دانست خواسته اش عملی سرکشانه محسوب می شود، اما به دنبال رابطه ای لذت بخش بود. نوشتن در دفترچه هیچ مایه ی آرامشش را فراهم نمی کرد و با این که به وضوح داشت از دستورات حزب سرپیچی می کرد، هم چنان تمایل داشت با صدای بلند به تمام مقدسات حزب ناسزا بگوید. او در دفترش نوشت ایستادن در مقابل حزب تنها از دست کارگران برمی آید، به عقیدهی وینستون حرب از درون شکست ناپذیر بود و حتی گروه افسانه ای اخوت نیز نیروی لازم برای مبارزه با پلیس اندیشه را نداشت. از طرفی هشتاد و پنج درصد جمعیت اقیانوسیه را کارگران تشکیل می دادند و چنین جمعیتی به راحتی می توانست پلیس را از پا در بیاورد. با این وجود زندگی کارگران غالبا ابتدایی و حیوانی بود. آنها دانش و توان مبارزه را  نداشتند و بسیاری حتی متوجه سرکوب های حزب نمی شدند. وینستون کتابی دست گرفت که تاریخ را به کودکان آموزش می داد و مشغول ورق زدن شد. حزب وعده داده بود که مدینه ای فاضله بنا خواهد کند؛ اما لندن، محل زندگی وینستون، مخروبه ای پیش نبود. برق به ندرت وصل بود ساختمان ها روز به روز بیشتر فرو می ریخت و مردم در ترس و تنگدستی می زیستند. نابودی پیوسته ی اسناد و مدارک، تصویر مبهمی از گذشته در ذهن وینستون ایجاد می کرد. ممکن بود که ادعای حزب مبنی بر توسعه ی سواد و دانش، کاهش مرگ و میر نوزادان و بهبود کیفیت غذا و جان پناه موهوماتی بیش نباشد. وینستون حدس میزد که ادعای حزب حقیقت نداشته باشد، اما از آن جایی که تاریخ تماما توسط حزب بازنویسی شده بود هیچ راهی برای کشف حقیقت وجود نداشت. اگر حزب اعلام می کرد که دو به علاوه ی دو برابر است با پنج، چاره ای وجود نداشت جز باور آن که هر آنچه که حزب می گوید صحیح است. از این رو باید گفت که وینستون تمامی آنچه که برایش مانده بود ، مشتی خاطرات بود که با تفکر انقلابی اش گره خورده بود. وینستون روزهای زیادی را در خاطر داشت. او به روزهایی فکر می کرد که دروغ حزب رو شده بود و چه اتفاقاتی رخ داد تا که حزب همچنان پاک بماند. یا از آن گذشته روزی را به خاطر آورد که طی آن ، یک خیانت فرضی در اوراسیا شکل گرفته بود و حزب چه اتفاقات دردناکی را برای مردم بوجود آورد تا که تصویر این خیانت فرضی نیز از ذهن آنان پاک شود. اما از همه ی این ها گذشته ، وینستون تنها به یک چیز فکر می کرد. به این فکر می کرد که او راه دیگری ندارد جز اینکه بنویسد. او در ذهنش برای همه می نوشت. برای اوبراین . برای آن دختر همکاری که دلش را برده بود نیز می نوشت . برای او نوشتن همه چیز بود . او درست می دانست که تمامی اعضای حزب دسیسه ها دارند که بر روی اسناد کنترل کامل داشته باشند ، اما به این فکر می کرد که دیگر راهی ندارد جز اینکه برای آگاه سازی مردم بنویسد. شاید که روزی این نوشته ها به دست مردم برسد و آن ها بفهمند که تاریخی که درست آن هاست جعلی است و آن ها بدانند که چه بلایی بر سر مردم آمده است و تاریخ دقیق و درست چه چیزی بوده است. وینستون تمام سعی خود را می کند که فرصتی برای آزاد سازی افکارش و عملی کردن آن ها پیدا کند. اما قضیه تنها به همین جا ختم نمی شود ، بخش دوم کتاب ، ما وینستونی را شاهد هستیم که تمام خودش را صرف آن می کند که به کارهایش سر و سامان دهد و بتواند فضایی شورشی و انقلابی را برای مقابله با حزب حاکم فراهم سازد. همچنین در این بخش او تلاش می کند تا که به مفهوم عشق ، که مفهومی ارزشمند برای اوست با جولیا دست پیدا کند. وینستون در محل کارش به سمت دستشویی مردانه می رفت که نگاهش به دختر سیاه مو افتاد. دست دختر از روی روپوشش باندپیچی شده بود. احتمالا با یکی از دستگاههای بخش ادبیات داستانی آسیب دیده بود. دختر زمین خورد و وینستون کمکش کرد سرپا بایستد، اما همان لحظه دختر نامه ای در دست او گذشت و سراسیمه دور شد. روی تامه با خط بدی نوشته شده بود:”دوستت دارم.” .ذهن وینستون از درک نوشته عاجر بود. او برای مدت ها تصور می کرد که دختر یکی از جاسوسان سیاسی حزب است و رفتار او را زیر نظر دارد، اما دختر حالا مدعی بود که عاشق او است. پیش از آن که وینستون به خودش بیاید؛ پارسوتر سراغش آمد تا درباره ی هفته ی نفرت ورزی با او صحبت کند. وینستون احساس عجیبی داشت؛ تو گویی نامه ی دختر به او زندگی بخشیده بود، چند روزی گذشت و در این مدت وینستون به دختر بی توجهی می کرد، اما عاقبت تصمیم گرفت وقت نهار پشت میری بنشیند که او نشسته بود. آنها سرشان را پایین گرفتند تا نظر کسی را جلب نکنند، سپس زمزمه کنان در میدان آزادی قرار گذاشتند تا دوربین های صفحه های سخن گو آنها را میان جمعیت شناسایی نکند. در میدان آزادی وینستون و دختر به دسته ای از زندانیان اوراسیایی برخوردند که مورد هجوم و طعنه ی عابران قرار می گرفتند. دختر به وینستون آدرس مکانی در حومه ی شهر را داد و پیش از آن که از او جدا شود برای ثانیه ای دستش را گرفت. وینستون با قطاری که از ایستگاه پدینگتون می گذشت خود را به حومه شهر رساند و در آن جا با دختر دیدار کرد. گرچه هنوز چیزی راجع به او نمی دانست؛ اما دست کم دیگر به نظرش جاسوس نمی آمد. دختر که جولیا نام داشت برای وینستون گفت که تا کنون با مردهای زیادی رابطه داشته است و او هر لحظه بیشتر به جولیا دل می باخت؛ چرا که بنا به صحبت های او تعداد زیادی از اعضاء حزب به این جرم مرتکب شده بودند. فردای آن روز جولیا وسیلهی بازگشت به لندن را مهیا کرد و پس از آن هر دو به زندگی عادی بازگشتند. با این حال طی هفته های بعد چند بار فرصتی برای دیدارهای کوتاه فراهم شد. در یکی از دیدارهایشان در کلیسای مخروبه جولیا از زندگی اش در مدرسه ی شبانه روزی با سی دختر دیگر گفت و اولین رابطه ی نامشروعش را برای وینستون شرح داد. جولیا از روحیه ی سرکش و ستیزه جویانه ی وینستون برخوردار نبود و تنها از قانون شکنی های گاه و بیگاه لذت می برد. به عقیدهی جولیاء حزب روابط جنسی را ممنوع کرده بود تا سرخوردگی و افسردگی حاصل از آن به شکل خشم و نفرت به دشمنان اقیانوسیه و پرستش بی چون و چرای برادر بزرگ بروز یابد. وینستون برای جولیا تعریف کرد که یک بار، وقتی با همسر سابقش کاترین مشغول قدم زدن بود، تصمیم گرفت او را از صخره ای به پایین بیاندازد. با این حال مردن با زنده ماندن کاترین بی اهمیت بود؛ چرا که راهی برای رهایی از فشار و سرکوب حزب وجود نداشت. وینستون از رابطه اش با جولیا راضی بود. گویی که راهی برای رهایی از فشارهای روزمره و اتفاقاتی که برایش در جامعه ی خشک اطرافش اتفاق می افتاد ، پیدا کرده بود. او احساس می کرد که با جولیا می تواند یک گام به تفکرات و آرمان هایش نزدیک تر شود و این برای او تمام چیزی بود که انتظارش را داشت.او می خواست روزنی برای رسیدن به هوایی تازه در جامعه ای مبهوت پیدا کند. او و جولیا کارشان شده بود اینکه مدام به خارج از شهر بروند و با یکدیگر عشق بازی کنند. کمی که از این ماجرا گذشت ، زندگی آنها کمی با شجاعت همراه شد و آن ها مدام در کنار یکدیگر در منزلی مشترک زندگی می کردند. هفته ی نفرت ورزنی شوق و التهابی ساکنین شهر را فراگرفته بود که حتی در قشر کارگر هم به وضوح مشخص بود. پرچم پارسوتر همه جا به چشم میخورد و فرزندانش ترانه ای غریب و ناآشنا را با صدای بلند فریاد می کشیدند که به مناسبت فرارسیدن هفته ی نفرت ورزنی سروده شده بود و آن را آهنگ نقره نام گذاری کرده بودند. وینستون مدام به اتاقش در طبقه دوم مغازه ی آقای چرینگتون سر می زد و حتی زمانی که خودش هم در آنجا حضور نداشت، فکر و ذهنش درگیر آنجا بود. در رویاهایش کاترین مرده بود و همیشه می دید که می تواند همسر جولیا باشد، حتی هر از چند گاهی به این سمت وسوسه میشد که هویت خود را تغییر داده و خودش را یکی از افراد قشر کارگر معرفی کند. جولیا درباره گروه اخون از وینستون توضیحاتی را شنیده بود و وینستون مدام از تعلق خاطری که به او براین احساس می کرد می گفت جولیا نیز بر این باور بود که امانوئل گلداشتاین رقیب اصلی و سرسخت حزب، دراصل شخصی خیالی و زاده ی تخیلات و افکار رهبر حزب می باشد .وینستون که در تمام طول عمر خود سعی میکرد فرصتی برای گفت وگو با او پیدا کند، عاقبت این فرصت را به دست آورد. در دیدار مختصر آن دو در راهروی وزارت حقیقت اوبراین با اشاره کوتاه به سایم، از وینستون دعوت کرد که برای دیدن لغت نامه ی زبان جدید، روزی به خانه اش سر یرند. وینستون روزی را به یاد می آورد که برای اولین بار افکار سرکشانه به ذهنش راه یافته بود و دیدارش با اوبراین را دنباله ی راهی می دانست که از آن روز آغاز شده بود. او به خوبی میدانست که سرانجام این مسیر وزارت عشق خواهد بود؛وزارت خانه ای که مسئول قتل شهروندان است، با این حال سرنوشتش را پذیرفته بود. یک روز وینستون در اتاقش بالای مغازه ی آقای چرینگتون ناگهان هق هق کنان از خواب پرید، جولیا نیز که از صدای هق هق های ناگهانی او از خواب برخاسته بود، دلیل گریه های او را جویا شد. او برای جولیا از احساس گناهی صحبت نمود که بعد از فوت مادرش او را آزرده خاطر میکرد و سپس خوابی را که دیده بود برایش تعریف کرد. هجمه ای از خاطرات کودکی وینستون در خواب به سمت او سرازیر شده بودند. پس از این که پدرش آنها را ترک کرد و رفت ، وی به همراه مادر و خواهر کوچکترش زمان زیادی را بدون آب و غذا و با وجود مشقت های فراوان در پناهگاه های زیرزمینی گذرانده بود تا از حملات هوایی جان سالم به در ببرند. او که از شدت گرسنگی دیگر عقلش درست کار نمی کرد، مقداری شکلات را از خواهر و مادرش دزدیده و از جلوی چشم آنها دور می شود . وینستون هرگز آنها را ندید. او از حزب متنفر بود ؛ چرا که احساسات و عواطف همه را به حدی سرکوب کرده بود که به چشم اعضاء حزب طبقه ی کارگر انسان به حساب نمی آمد. از حزب نفرت داشت، چرا که عاطفه را چنان در امثال او و جولیا کشته بود که دیگر انسان به حساب نمی آمدند.وحشتی دائمی در وجود وینستون و جولیا رخنه کرده بود. اگر آنها توسط نیروهای حزب دستگیر میشدند اعدامشان حتمی بود و اجاره کردن این اتاق تنگ و باریک در منطقه ای که اغلب افراد کارگر در آن سکونت داشتند، احتمال به دام افتادنشان توسط نیروهای حزب را به شدت زیاد می کرد. هر دو خوب به این موضوع آگاه بودند که تحت شکنجه های وزارت عشق به گناهانشان اعتراف خواهند کرد، اما هیچ شکنجه ای مانع عشقشان به یکدیگر نخواهد شد. هر دو خوب می دانستند تنها راه نجات این است که دیگر هرگز به اتاق بازنگردند. اما چنین کاری از توانشان خارج بود.وینستون و جولیا خطر زیادی را پذیرفته وهمراه هم به خانه ی اوبراین رفتند . اوبراین صفحه ی سخن گوی خود را درست در لحظه ورود آنها به آپارتمان مجللش، خاموش نمود و این کار اوبراین سبب شد هردویشان بهت زده شوند. وینستون با جسارت از قصد خود برای ملحق شدن به گروه اخوت برای مبارزه با حزب پرده برداشت ، اوبراین در پاسخ خبر ازآن داد که گروه اخوت به رهبری امانوئل گلداشناین به مبارزه مشغول است و اطمینان وینستون و جولیا را جلب کرد.پس از آن که هر سه به سلامتی گذشته شان نوشیدند و جولیا به خانه اش بازگشت، اوبراین به وینستون  قول این را داد که در ملاقات بعدی شان، نسخه ای از کتاب امانوئل گلداشتاین را که  مانیفست انقلاب نام داشت به او بدهد. وینستون از اوبراین پرسید که آیا ملاقات بعدشان در جایی است که تاریکی به آن راه نمی باید و اوبراین با تکرار نمودن این جمله پاسخ او را داد . روزها گذشت و وینستون از کار فراوان احساس خستگی می کرد. در میانه ی هفته ی نفرتورژی، کشورهای دشمن و متحد حزب جابه جا شدند و در نتیجه ی این تغییر، ویتستون باید در استاد بسیاری دست می برد. در یکی از سخنرانی ها، سخنران از نیمه ی راه مجبور شده بود ادعا کند که اقیانوسیه نه تنها هیچ گاه با اوراسیا در جنگ نبوده، بلکه اتحادی ابدی بینشان پابرجاست . شهروندانی نیز که پرچم های ضد اوراسیا در دست داشتند، خجالت زده امانوئل گلدانتاین را به خاطر این نسردرگمی و سوءتفاهم منهم کردند و تقرت و دشمنی شان از ایسناسیا را یک صدا فریاد زدند. وینستون در اتاقش که در طبقه ی بالای مغازه واقع بود، سخت مشغول مطالعه ی کتاب اولیگارچی جمعی نظریه و کاربردی بود که چندی پیش اوبراین به او داده بود تا بخواند. کتاب گلداشتاین با سرفصل هایی چون «جنگ صلح است» و «نادانی توانایی است  به طبقه بندی های اجتماعی اقشارمختلف مردم در طول تاریخ معاصر می پرداخت و قطر زیادی هم داشت: طبقه ی مرفه طبقه ی متوسط و طبقه ی ضعیف اعضاء درون حزبی، برون حزبی و کارگران از طبقه بندی های اجتماعی موجود در این کتاب بودندبا استناد بر این مانیفست با فتح شدن قاره ی اروپا بوسیله ی روسیه و تملک یافتن انگلستان بر امپراطوری بریتانیا، کشورهای اوراسیا و اقیانوسه تشکیل شدند و کشور ایستاسیا از اتحاد کشورهای باقی مانده شکل گرفت. این سه کشور همیشه این ادعا را داشتند که در مرزها با ممالک دیگر در حال جنگ و پیکار هستند و به این صورت نه تنها مردم خود را کنترل می کنند، بلکه قدرت را در دست طبقه ی مرفه و ثروتمند حفظ می کنند، با این وجود، جنگی که در مرزهای سه کشور درحال وقوع است هیچ وقت از حد مشخص شده ای جلوتر نخواهد رفت به این دلیل که یک کشور به تنهایی توانایی و قدرت شکست دادن دو کشور متحد دیگر را نخواهد داشت. این جنگ های دائمی به صاحبان قدرت این فرصت را واگذار میکرد تا شهروندان و مردمان عادی هر کشور را از هم دور نگه دارد و با این روش به عبارت جنگ صلح است برسند .وینستون غرق مطالعه ی کتاب بود که جولیا وارد اتاق شد و خودش را در آغوش او انداخت. نیم ساعت بعد. وینستون بخشی از کتاب را برای جولیا میخواند و صدای آواز زن همسایه از پنجره به گوش می رسید. گلداشتاین در کتابش از مهم ترین ابزار حزب پرده بر میدارد و می گوید تحریف تاریخ، مهمترین ابزاری است که حزب در اختیار دارد. او بر این باور است که با وجود آگاهی کامل داشتن اعضای داخلی حزب از تحریف تاریخ ، دوگانه اندیشی سبب آن می شود که با تعصب و غرض ورزی به دشمنان حزب ابراز تنفر کنند. سرانجام جولیا در آغوش وینستون خوابش برد و قبل از آن که خودش نیز به خواب برود فکری در سرش افتاد : “عقلانیت شمارش پذیر نیست . ” فردا صبح، صدای آواز زن همسایه از پنجره به داخل آمد و جولیا را از خواب پراند. وینستون از پشت پنجره به زن خیره شد و اندیشید؛ روزی از طبقه ی کارگر نسلی هشیار و مستقل برخواهد خواست که از دستورات حزب سر باز می زند، گرچه سرنوشتی محتوم پیش روی وینستون و جولیا قرار داشت، اما شاید کلید آینده در دستان این ژن بود. وینستون و جولیا یک صدا گفتند: ما مردگان زمینیم. و صدایی از سایه ها آمد: شما مردگان زمین هستید . ناگهان هر دو متوجه وجود صفحه ی سخن گویی شدند که تمام این مدت پشت تصویر کلیسای سنت کلمنت مخفیانه قرار داشت و در همین لحظه صدای چکمه های افراد پشت پنجره به گوششان خورد. خانه به طور کامل محاصره شده بود. صدایی خیلی آشنا آخرین بیت ترانه ی سنت کلمنتس را خواند :و آن شمعی که راهت را به بستر می کند روشن / و ساطوری که بنشیند به روی تیغه ی گردن .پنجره ها شکستند و دستهای سرباز سیاه پوش به داخل اتاق سرازیر شدند سربازی وزنه ی کاغذ را بر زمین کوبید دیگری لگدی حوالهی ویتستون کرد و یکی دیگر با مشت به جان جولیا افتاد. درست همان لحظه که سربازها وینستون را به دام انداختند، در اتاق باز شد و آقای چرینگتون به یکی از سربازها دستور داد تا خرده شیشه های وزنه کاغذ را از روی زمین جمع کند. صدای آقای چرینگتون همان صدایی بود که از صفحه ی سخنگو به گوششان رسیده بود: آقای چرینگنون پلیس اندیشه بوده است. وینستون تنها در سلول خلوت و روشنی نشسته بود که چراغ های آن هیچ زمانی خاموش نمی شدند. سرانجام به جایی رسیده بود که تاریکی به آن راه نمی یابد . پیش از آن که در این سلول باشد ، در سلولی دیگر همراه زنی تنومند از قشر کارگر با نام خانوادگی اسمیت بود که همواره ادعا داشت که مادر اوست. وینستون در خواب خود می دید که شکنجه ی مأموران باعث شده خود را ببازد و به جولیا خیانت کند. روزی شاعری به نام امپلغورت را به جرم دست کاری اشعار رودیارد کیپلینگ به سلول او انداختند، اما طولی نکشید که او را به اتاق ۱۰۱ منتقل گردند. اتاقی مللو از ترس های مگو وینستون در این مدت سلولش را با زندانی های زیادی شریک شد که میان آنها همسایه ی مغرورش تهز حضور داشت، عاقبت فرزندان پارسونز او را به جرم اندیشه متهم کرده و نامش را افشاء کرده بودند. او که در این مدت زمان سپری شده انواع و اقسام  شکنجه ها را متحمل شده بود، امید خود را برای گرفتن یک تیغ ریش تراشی از گروه اخوت برای خلاص کردن خودش حفظ کرده بود . وینستون در فکر رسیدن گروه اخوت بود که به محض واردشدن اوبراین رویاهای اش در نقش بر آب شد. او برای ثانیه ای خیال کرد که اوبراین نیز به دام حزب افتاده است، ولی در همین هنگام اوبراین خودش را تحت عنوان یکی از مأموران وزارت عشق معرفی نمود. وینستون که تنها امیدش را نقش بر آب می دید، این دفعه خودش را بدون هیچ مقاومتی در اختیار مأمور شکنجه سپرد. او می اندیشید که تحت فشار و درد، هیچ قهرمانی قهرمان باقی نمی ماند از آن پس جلسات شکنجه ی وینستون توسط اوبراین اداره می شد، جرم وینستون ممانعت از اختیار حزب برای دست کاری تاریخ و کنترل ذهن افراد بود و با افزایش درد، وینستون نه تنها به جرمش اعتراف کرد، بلکه در حالی که اوبراین به وضوح چهار انگشت بالا گرفته بود، پذیرفت پنج انگشت بالا گرفته انسان او با گذشت زمان نه تنها به اوبراین علاقه پیدا کرد، بلکه او را مسبب دردها و رنج های خود نمی دید؛چرا که اوبراین بر این باور بود که ظاهر فعلی وینستون غیرقابل تحمل کردن است و تنها درصورت شکنجه شدن می تواند اصلاح شود .آن که بر گذشته نظارت دارد، آینده در دستان اوست. آن که بر حال نظارت دارد، گذشته در دستان اوست. او بر این حین شکنجه برای وینستون گفت که حزب با تکمیل راه وروش تفتیش عقاید نازی ها و شوروی، به روشی دست یافته است که بدون قتل مخالفین آنها را از میدان دور کند. طولی نکشید که وینستون به سخنان او براین باور آورد و وقایع را چنان چه أو تعریف می کرد پذیرفت. او براین به وینستون فرصت داد که سوال هایی اش را مطرح کند و وینستون از سرنوشت جولیا پرسیده او براین پاسخ داد که جولیا نبی درنگ به وینستون خیانت کرده است، وینتسون پرسید که آیا برادر بزرگ به راستی وجود دارد، چنان چه خودش وجود دارد؟ و اوبراین پاسخ داد که وینستون به راستی وجود ندارد. وینستون از گروه اخوت پرسید و او براین گفت که او هیچ گاه پاسخ این پرسش را نخواهد گرفت.وینستون سوال کرد که در اتاق ۱۰۱ چه چیزی وجود دارد و اوبراین در پاسخ به او گفت که این سوالی است که پاسخ آن خیلی آشکار و واضح است . پس از گذشت هفته ها از شکنجه شدن و بازجویی اوبراین سرانجام اهداف حزب را برای وینستون شرح داد اوبراین در حالی که وینستون را شکنجه می داد برایش گفت که تنها هدف و مقصد حزب قدت بی چون چرا و بی مرز است ….. ” .

اگر دوست دارید بدانید که چه بر سر وینستون و افکار انقلابی اش می آید و او چگونه تن از این زندان رها می کند و سرنوشت او چه می شود ، باید سری به خود کتاب بزنید و بخش های پایانی رمان را بخوانید. البته که نیمه کاره گفتن رمان ، به قصد نیست ، بلکه تنها محرکه ای است که شما دوستان بتوانید به دنبال آن کتاب اصلی را نیز مطالعه کنید. از سوی دیگر اما ، اگر سری به ویدیویی که از این کتاب برایتان فراهم کرده ایم ، بزنید ، شاید چیزهایی از انتهای کتاب نیز دستگیرتان شد. این هم یک راهنمایی کوچک برای شما که مشتاق خواندن این کتاب هستید. این هم از خلاصه ی داستان ارزشمند ۱۹۸۴ که توسط تیم مطالعاتی استاد تیموری برای شما دوستان فراهم دیده شد. علاوه بر این خلاصه ی داستان یک فیلم چند دقیقه ای نیز از خلاصه ی این کتاب برایتان فراهم دیده ایم که امیدواریم مورد استفاده ی شما عزیزان قرار گیرد و عمل مرور کتاب را برایتان آسان تر کند.

تحلیل شخصیت های رمان ۱۹۸۴

داستان ۱۹۸۴ شخصیت های قابل توجهی دارد که هر کدام بار بخشی از داستان را به دوش می کشند. هر چند که رمان ۱۹۸۴  بر اساس یک خط داستانی رویداد محور پیش می رود و به قولی حادثه محور است ، اما از سویی دیگر نیز می توانیم به جرئت بگوییم که شخصیت های مکمل آن در طول داستان نقش بسزایی در برجسته شدن نقش اصلی این رمان داشته اند و از این رو می توان هر کدام از آنها را تحلیل کرد. تحلیل هایی که برای شخصیت ها شکل می گیرد ، می تواند به شکل های متفاوت باشد. شما می توانید تحلیل های روانشناختی داشته باشید. می توانید تحلیل ادبی داشته باشید ، اما باید بگوییم که بهترین نوع تحلیل شخصیت ها این است که ابتدا به فضای ذهنی نویسنده سفر کنیم و سپس تحلیل کاراکترها را انجام دهیم. ما در این بخش یعنی تحلیل شخصیت ها  ، سعی خود را بر آن گذاشته ایم که تا می توانیم به اعماق زندگی جورج اورول سفر کرده و او را در زمان خودش به همراه داستان خارق العاده اش ، یعنی ۱۹۸۴ مورد تحلیل و بررسی قرار دهیم .شما نیز می توانید برای این مطالعه ی این بخش دو رویکرد داشته باشید. نخست اینکه پیش از مطالعه ی کتاب ، تحلیل این شخصیت ها را مطالعه کنید و بنای خود را بر آن بگذارید که در طول مطالعه ی این رمان با پیش فرض هایی که در این بخش به دست می آورید ، بسیار هدفمند و تحلیلگرانه این رمان را بخوانید و یا اینکه رویکرد دوم را انتخاب کنید. یعنی آنکه بگذارید پس از خواندن کتاب و مروری بر تمامی شخصیت های این کتاب ، آنگاه نظر خودتان را با نظری که ما در این بخش تحلیلی برایتان ارائه داده ایم تطبیق دهید و بنیید که چه میزان نظر شما و نظر جورج اورول در  نوشتن ۱۹۸۴  هم سو بوده است. به هر طریق هر کدام از این رویکردها را در پیش می گیرید ، حتما و حتما به این بخش سری بزنید. چرا که تحلیل شخصیت ها باعث می شود که شما نیز یک تحلیل جامع از بخش های مختلف داستان داشته باشید و این بخش های مختلف این امکان را به شما میدهند که شما برای همیشه رمان را در خاطر بسپارید. پس حتما بخش تحلیل شخصیت ها را جدی بگیرید. اما همانطور که گفتیم ، شخصیت های داستان ۱۹۸۴  نسبت به دیگر داستان هایی که در این بخش بررسی کردیم ، بسیار ساده تر و خطی تر نگارش شده اند. عمدتا افراد این داستان نقش های کوچک اما تاثیر گذاری در طول داستان داشته اند _ به جز شخصیت های اصلی که در ادامه با آن ها آشنا خواهید شد _  اما دیالوگ هایی که آن ها بیان می کنند باعث نقش تاثیر گذار آن ها می شوند. پس  می توانیم از این بخش هم یک درسی داشته باشیم و آن این است که شخصیت پردازی ها در یک داستان حتما لزومی به مدت زمان حضور یک شخصیت در یک داستان ندارد بلکه شما می توانید در کوتاه ترین زمان ممکن و تنها با اشاره به این امر که دیالوگ های خوبی را به کار ببرید و یا فضاسازی مناسب داشته باشید ، یک شخصیت پردازی بی نظیر و ماندگار داشته باشید و داستان تان را پیش ببرید. این هدفی است که شما باید دنبال کنید. چه در حوزه ی داسنان نویسی و چه در حوزه ی نقد ادبی توجه به این نکته می تواند به شما بسیار کمک کند.

وینستون اسمیت

نخستین شخصیت و محوری ترین شخصیت رمان ۱۹۸۴  می باشد که قصد داریم در این مقاله تحلیل کاملی بر روی شخصیت و سبک تفکر وی ارائه کنیم. تصویری که جورج اورول از او به ما ارائه می کند، ذکر این نکته است که او انسانی سی و نه ساله ، با جثه ای لاغر و ضعیف اما با تفکراتی بلند پروازانه و روشنفکرانه است که از سیاست های دولت تمامیت خواه وقت ناراضی است وتفکر های انقلابی در سر دارد. او تمام این تفکرات را در شرایطی داراست که خود یکی از اعضای حزب حاکم می باشد. اما اگر کمی عمیق تر به این شخصیت نگاه کنیم ، در می یابیم که جورج اورول از طریق این شخصیت که خود عضوی از حزب حاکم است ، تلاش می کند که سختی های دولت تمامیت خواه را به نمایش بکشد. در واقع هدف کلی جورج اورول نیز از نوشتن این داستان دقیقا ذکر همین نکته است که حکومت های تمامیت خواه ، جز رنج و عذاب هیچ چیز دیگر برای مردم فراهم نمی کنند و تنها سعی دارند که جلوه ی زندگی آن ها را خراب و مخدوش کنند. در این رمان ، شخصیت وینتسون چشم های جورج اورول برای روایت داستان است. او انسانی است که میان روح خود و آنچه که در اطراف او بعنوان حزب حاکم اتفاق می افتد ، یک تفاوت آشکار می بیند و این تفاوت آشکار محرکه ی او برای بیان دردها و اعتراضات است. در واقع او به هیچ وجه نمی تواند درک کند که چرا باید مردم ظلم و سختی های پلیس فکر ، برادر بزرگ و دیگر عبارات و سمبل های دولت های تمامیت خواه را درک کنند و با این تفکر زندگی شان را غرق در رعب و ترس ببیند و از فرصت های زندگی محروم شوند. همین مسئله است که ویسنتون را به یک تفکر والاتر وا می دارد. در واقع اگر مروری بر تاریخ تفکر نیز در دنیا داشته باشید ، به این درک خواهید رسید که متفکرین جهان ، یا خود از ابتدا با یک آگاهی نسبت به دولت ها دست به قیام زده اند و یا آنکه خود بخشی از تفکرات دولتی بوده اند و با دیدن شرایط اسف بار رنج های دولتی ها دست به یک قیام زده اند. وینستون خود جز حالت دوم است. روح انسانی او ، خود را در مغایرت کامل با تک تک فعالیت های مربوط به حزب می بیند و سعی می کند که این آگاهی را نیز به مردم منتقل کند. اما وی جدای از این روحیه ی متفکرانه ، یک روحیه ی شورش گرانه نیز در خود دارد. او هر چند که اعتقاد به سرنوشت و نتیجه گرایی در بسیاری از تصمیمات زندگی خود دارد ، اما هیچ گاه از این که طعم آزادی را بچشد و یا آنکه علیه قدرت ها شورشی کند ترسی ندارد. او قدرت محدودی را داراست ، اما در این رمان شاهد آن هستیم که او تمام موانع را کنار گذاشته و با همان قدرت محدودی که دارد ، سعی میکند که در راه آزادی بجنگند و طبیعتا جنایت های بسیاری را البته از نگاه حزب ، مرتکب می شود. او در خاطرات خود می نویسد که : ” مرگ بر برادر بزرگ تر ” و علاوه بر آن یک ارتباط غیر قانونی عاشقانه با جولیا دارد. او بدون اینکه حزب در جریان کارهای او باشد ، به فعالیت های ضد حزبی مشغول می شود و تلاش می کند که با گروه اپوزیسیون ارتباط برقرار کند. در واقع برای او آنچه که مهم است ، نتیجه ای است تحت عنوان آزادی و استقلال و این میان وسیله ها ، هدف او را توجیه می کنند. البته او هیچ گاه پا به یک اشتباه انسانی نمی گذارد و در همه حال در مسیر انسانیت ، حرکت می کند ، اما برای او مهم تنها یک نکته است و آن که روح آگاهی در مردم جامعه شکل گیرد و تمامی پای بند ها و هر آنچه که انسان را این چنین اسیر و خفیف می کند ، از میان برداشته شود. اما در پایان رمان می بینیم که به چه صورت با شکنجه های بسیار روحی و جسمی او تبدیل به یکی از وفاداران برادر بزرگ می شود و شورش های او سرنگون می شود. البته جریان این شکنجه ها به شخصیت ابراین بسیار بستگی دارد که ماجرای ان را مفصل تر در تحلیل رمان برایتان خواهیم گفت. اما آنچه که شخصیت او را در نهایت داستان کاملا متفاوت جلوه میدهد ، ذکر این نکته است که همانطور که گفتیم ، او انسانی بسیار سرنوشت گرا است و زمانی که به دست حزب شکنجه می شود و فشارهای روحی بسیاری را تحمل می کند ، به باور می رسد که : “حتما سرنوشت او نیز این طور است که تا به پایان وفادار حزب بماند. چرا که او تمام سعی خود را کرده است و اگر قرار بود سرنوشت جور دیگری رقم بخورد ، حتما تا به الان حزب از کار افتاده بود . پس سرنوشت اینطور است که او باید تا به آخر پای حزب و باورهایش بماند و اینگونه دوباره تبدیل به یک مرد عادی می شود و به حزب و باورهای آن اقرار میکند. ” . اگر تمامی تکه های این پازل را کنار هم بگذاریم می توانیم به یک تحلیل شخصیت جامع تری برسیم و آن ذکر این نکته است که مسیر آزادی خواهی عامه ی مردم ، از نگاه فردی چون وینستون اسمیت گذر می کند. جورج اورول به این امر اعتقاد دارد که روح همه ی انسانها آزای را درک می کند و همه ی انسان ها نیز از خفقان و در رنج بودن واهمه دارند و از آن بیزارند. اما این میان سوالی که مطرح میشود ، ذکر این نکته است که پس چرا هنوز دولت ها و حکومت هایی وجود دارند که به مردم ظلم می کنند و مردم نیز در برابر آن ها سکوت می کنند ؟ پاسخ دقیق این امر را جورج اورول با شخصیت پردازی وینستون پاسخ میدهد. او از وینستون انسانی آگاه  می سازد و او را در مسیر روشنفکری قرار میدهد ، اما در نهایت شاهد آن هستیم که از او شکست خورده ی حزب حاکم بر جای میگذارد. آنچه که این میان اتفاق می افتد ، دقیقا سرنوشت بسیاری از حکومت های مدرن است که جورج اورول در ۱۹۸۴ به آن ها می پردازد. امیدواریم که داستان را بخوانید و تک تک مراحل رشد ، شکوفایی و سرنگونی وینستون را بعنوان یک درس تاریخی مورد استفاده قرار دهید. اگر می خواهید از این داستان و از این شخصیت بهره ی بیشتری ببرید و بقولی با آن زندگی کنید ، می توانید نیم نگاهی به تاریخ داشته باشید و آنگاه است که خواهید یافت ، جورج اورول چه شاهکاری را با شخصیت پردازی وینستون به ثمر رسانیده است.

اما بگذارید ماجرای وینستون را به همین نقطه تمام نکنیم و حرف های ناگفته ای در باب این شخصیت بزنیم که کمتر کسی در طول تاریخ ادبیات به آن اشاره کرده است.وینستون برای جورج اورول تنها یک شخصیت نیست. بلکه سرنوشتی از بشر مدرن است که بدون هیچ چون و چرایی تنها در تفکر آزادی می سوزد و کاری نیز جز باور به سرنوشت انسانی زندگی خویش ندارد. وینستون نماد همه ی انسان هایی است که زیر بار ظلم جهانی کمر خم کرده اند ، اما به جای برداشتن گامی برای رهایی از این ظلم ، تنها کتاب به کتاب خانه هایشان اضافه می کنند و نقد حکومت ها می کنند و سنگ اپوزیسیون به سینه می زنند. وینستون نماد همه ی انسان هایی است که در ذهن رویاهای بزرگ دارند ، اما در درون باور به هیچ حرکتی ، جز پذیرش سرنوشت ندارند.اگر به تک تک مراحل زندگی این شخصیت در طول رمان نگاه کنیم در می یابیم که وینستون دقیقا حال و روز انسان های همین دور و بر را دارد و هیچ تفاوتی با انسان هایی که ما امروز در جای جای جهان و یا حتی در همسایگی خود در کوچه خیابان ها می بینیم ندارد. انسان هایی که همگی معترض اند ، اما از روی ترس و به این دلیل که هیچ راهی برای رسیدن به آزادی نمی بیند ، کاری انجام نمیدهند و تنها باور به این امر دارند که حتما سرنوشت این چنین بوده است و باید این مسئله را تحمل کرد. این امر را اگر گسترده تر بررسی کنیم ، می بینیم که وینستون نماد تمامی زندانیان سیاسی است که به دلایل مختلف ، در زندان به سر می برند و شکنجه های روحی و جسمی بسیار آن ها را وادار به آن می کند که حقیقت حکومت های ظالم را بپذیرند و از آن ها حمایت کنند ، اما اگر سری به دفتر خاطراتشان بزنید ، می بیند که ” مرگ بر حکومت ظالم ” ، پر تکرار ترین واژه ای است که روی آن نقش بسته است و گویی هیچ گاه نیز پاک نخواهد شد. شاید کمی لحن این خطوط تند تر از یک تحلیل ادبی باشد ، اما پیشنهاد می کنیم که این کتاب را با یک دید سرگرم کننده نخوانید ، بلکه سعی کنید این کتاب را با دیدی عمیق و تاریخی و عبرت آموزانه بخوانید. این کتاب به شما آگاهی از دنیایی می دهد که کنون در آن زندگی می کنید. شاید امروز این را در خود و یا در اطرافیان حس نکنید و یا کمتر رنگی در آن ببیند ، اما مطمئنا اگر نگاهی به سر خط خبرها بیاندازید و اتفاقات همین خاورمیانه ای که در آن زندگی می کنید را زیر و رو کنید ، خواهید دید که به چه میزان نوشته های جورج اورول رنگ حقیقت دارند و شخصیت وینستون و وینستون ها در آن بسیارند. تاریخ امروز جهان ، فارغ از تمامی مسائل داخلی که به هیچ وجه ما در این تحلیل قصد به نقد آن نداریم ، تاریخی شبیه به ماجرای ۱۹۸۴ بلکه با جزییاتی بیشتر است و بشر امروزی ، دقیقا وینستونی است که برای رسیدن به آزادی تنها از پشت تلفن همراه ، پیام های سیاسی و اجتماعی پست می کند و به مرغ و گوشت اعتراض می کند و با خرده ای سرکوب ، دوباره اقرار به پذیرش ظلم می کند. کتاب ۱۹۸۴ و شخصیت وینستون در آن ، از شاهکارهای فراموش نشدنی تاریخ بشریت و تاریخ ادبیات جهان می باشند.

جولیا

جولیا معشوقه ی وینستون است. او کارمند وزارت حقیقت است ، اما تفکرات آزادی خواهانه ی قدرتمندی دارد. همانطور که در خلاصه داستان به آن اشاره کردیم ، وزارت حقیقت ماموریت دارد که تاریخ را تحریف کرده و از آنچه که در واقعیت می گذرد و یا آنچه که در گذشته صورت داده است ، متنی تاریخی مطابق با منفعت های حزب حاکم استخراج کند. آنچه که جولیا در مرکز توجهات این داستان قرار میدهد ، همان رابطه ای است که وی با وینستون دارد. در باب این رابطه چند نکته وجود دارد که گفتنش باعث درک بهتر داستان و همچنین شخصیت جولیا می شود. همانطور که بارها به آن اشاره کردیم و در خلاصه داستان نیز آن را خواندید ، با توجه به قوانین حزب عاشقی و داشتن رابطه ی جنسی یکی از کارهای ممنوعه است. اما جولیا نه تنها خود یک رابطه ی عاشقانه با وینستون دارد ، بلکه زمانی که با او وارد رابطه می شود به این امر نیز اعتراف می کند که با اکثر اعضای بزرگ حزب حاکم رابطه ی جنسی داشته است. دیگر مسئله ای که در باب عشق وینستون و جولیا باید گفت ، ذکر این مسئله که این جولیا بوده است که عاشق وینستون می شود. او عاشق وینستون می شود چرا که تفکرات او را به خود بسیار نزدیک می بیند و احساس می کند که وینستون همان فردی است که می تواند در کنار او راحت زندگی کند و فعالیت های آزادی خواهانه ی خویش را در پی بگیرد. اما وینستون در برابر این رابطه کمی محافظه کار است.او در ابتدای رابطه با جولیا مدام از این می ترسد که مبادا او جاسوس باشد و با این عمل قصد فریب دادن او را داشته باشد. اما زمانی که او از جولیا نامه ای تحت عنوان ” دوستت دارم  ” دریافت می کند ، تمام تابوهای حزب حاکم را درهم شکسته و به عشق جولیا اعتراف می کند. این دو ، با اینکه از اعضای حزب حاکم بوده اند ، اما مدام  قرار های عاشقانه ای را در بیرون شهر با هم می گذاشتند و از زندگی پر از ترس اما پر عشق خود لذت می بردند. جولیا نیز به مانند خود وینستون روحیه ی آزادی خواهانه دارد ، اما تفاوتی که میان وینستون و جولیا وجود دارد ، ذکر این نکته است که دامنه ی آزادی خواهی جولیا بسیار محدود است. او تنها به دنبال این است که برای لذت های شخصی و یک سری از آزادی های یواشکی اقدام به شورش کند و آزادی را تنها در این می بیند که خودش در آسایش باشد و بتواند آن طور که می خواهد آزادانه عمل کند. آنچه که شمای کلی داستان از شخصیت جولیا به ما میدهد ، شصیتی متناقص و خود خواه است که تنها برای لذت های شخصی خود زندگی می کند و هیچ دیدی به آنچه که در جامعه اتفاق می افتد و یا سرنوشت مردم است ، ندارد. این دقیقا نقطه ی مقابل وینستون و شاید بقولی تنها چیزی که وینستون و جولیا را کنار هم در طول این داستان نگه داشته است ، ذکر این نکته است که درد مشترک آنها ، حرف مشترک آنها می باشد.

ابراین

ابراین مرموز ترین ، قدرت مند ترین و در عین حال پیچیده ترین شخصیت این داستان می باشد. او انسانی است که هیچ کس از کارهای او سر در نمیاورد و مدام در هاله ای از ابهام به سر می برد. هر چند که وینستون در تمام طول داستان معتقد به آن است که او از اعضای گروه اپوزیسیون است و بر علیه حزب فعالیت می کند ، اما در حقیقت او یکی از مامورین حزب برای مبارزه با جرایم فکری می باشد. تصویر ابراین در این رمان ، یکی از دردناک ترین و سخت فهم ترین شخصیت های طول تاریخ ادبیات جهان است. در واقع اورول با ایجاد چنین شخصیتی از جامعه ای برای ما سخن می گوید که اعتماد بی ارزش ترین واژه میان دو انسان است. ابراین ، زمانی که شوق وینستون را برای رسیدن به آزادی می بیند ، به او چراغ سبزی برای حمایت کردن می دهد و تلاش می کند که ذهن او را در هر لحظه برای تقویت فعالیت های گروه مخالف حزب تقویت کند اما در نهایت زمانی که وینستون زندانی می شود ، شخصیتی که وارد زندان می شود تا او را شکنجه دهد ، کسی نیست جز ابراین. اینجاست که اورول سعی می کند تماما چهره ی کثیف دولت های تمامیت خواه را به مخاطبان نشان دهد و آن را دولتی معرفی کند که در آن انسانیت مدت هاست مرده و هر دستی که به سوی انسان دراز می شود ، خنجری است که در آستین افراد نهفته است. اما ماجرای ابراین باز هم بدین جا ختم نمی شود. بلکه هر چه که به پایان داستان نزدیک می شویم ، ابهامات در برابر ابراین بیشتر می شود. ابراین در جای جای داستان صحبتهایی را با وینستون می کند که گاها نشان از آن دارد که او نیز یک مزدور حزب حاکم است و قدرت او ، تنها قدرت دستانش در شکنجه است و هیچ نقشی در حزب حاکم ندارد و در جای دیگر نشان میدهد که چگونه با قدرتش می تواند بسیاری از اقدامات ناجوانمردانه را در راستای فعالیت های حزبی به ثمر برساند. ابراین شخصیتی است که در تمام طول داستان روی خط باریک جلب اعتماد و سلب اعتماد حرکت می کند و به هیچ وجه دست خود را برای دیگران رو نمی کند. اما وینتسون همچنان بر این باور است که تمام کارهای او پوششی است برای انکه آشکار نشود ، او یکی از کسانی است که با گروه های اپوزیسیون همکاری می کند. و بعنوان نکته ی آخر باید بگوییم که رمان به هیچ وجه این شخصیت را برای ما رمز گشایی نمی کند و او تا به پایان داستان همچنان یک شخصیت مبهم می ماند و این تکنیک نویسندگی اورول را در نمایش دادن ابهام شخصیت و ابهام ظلم های حزب نمایش می دهد.

برادر بزرگ

برادر بزرگ حاکم اوشنیا است. او هیچ گاه در داستان به عنوان یک شخصیت فیزیکی حضور پیدا نمی کند اما تمام افرادی که در اوشنیا حضور دارند از او حساب می برند ، چون او کسی است که همه را می بیند ، برای همه تعیین نکلیف می کند و مصلحت همه نیز به دست های او تعیین می شود. از این رو ، اگر در گفتگوهای توصیفی وینستون هم نگاه کنید ، خواهید دید که وی تصویر برادر بزرگ را بر همه ی شهر در پوسترهای بزرگی که بر روی آن نوشته شده است : ” برادر بزرگ شما را می بیند . ” ، توصیف می کند. همچنین برادر بزرگ بر روی همه ی سکه ها ضرب شده است و به همه ی مردم نیز گفته شده است که از طریق تلسکرین ها همه چیز در زندگی آن ها رویت می شود و برادر بزرگ به احوال همه ی ملت خودش آگاه ست. برادر بزرگ تاثیر گذار ترین شخصیت داستان ۱۹۸۴ است که هیچگاه نیز در داستان حضور پیدا نمی کند . تمامی آنان که در وازت حقیقت کار می کنند ، گفته های برادر بزرگ را در تاریخ می نویسند و سعی می کنند که گفته های قدیمی را دوباره تغییر دهند و آنچه که به نفع حزب است را از زبان برادر بزرگ به رشته ی تحریر در بیاورند. نکته ی جالب آن است که هیچ کدام از اعضای حزب نیز به برادر بزرگ آگاهی و وقوف کامل ندارد. صرفا یک شمای کلی است از کسی که بر همه چیز حکومت می کند اما هیچ حضوری نیز در داستان ندارد. برادر بزرگ ، یک ایده ی درون حزبی برای کنترل مردمی است که در زیر سایه ی حکومت زندگی می کنند. اما این ایده ی درون حزبی به حدی گسترش می یابد که همه ی اعضای حزب نیز به این باور می رسند که برادر بزرگی وجود دارد و قانون گذار اوست و کس دیگری نمی تواند این میان جز او بر تمامی احوالات مردم وقوف داشته باشد. یک نکته ی جالب در میان گفتگوهای وینستون و ابرایان نیز وجود دارد و آن ذکر این نکته است که وینستون از ابراین میپرسد که آیا واقعا برادر بزرگی وجود دارد و ابراین می گوید که : ” بله معلوم است که وجود دارد ، ما هستیم ، حزب هست و حتما برادر بزرگ هم وجود دارد. ” . و در ادامه زمانی که وینستون از او می پرسد که : ” ممکن است برادر بزرگ بمیرد؟ “. ابراین به او می گوید که  : ” محال است ، او همیشه خواهد بود ، حتی پس از ما. ” . نشان از یک تفکر بسیار بسته و رویایی در باب وجود عاملی کنترل کننده در جوامع تمامیت خواه دارد.

آقای چارینگتون

آقای چارینگنون ، یکی دیگر از کسانی است که در طول داستان ۱۹۸۴ تاکیدی بر نماد بی اعتمادی می باشد. او یک عتیقه فروش است و سن و سالی از او گذشته است. او تلاش می کند که با وینستون روی هم بریزد و با او سیستم شورش علیه حزب حاکم را طرح ریزی کند. او انسانی بسیار حامی برای وینستون است. اما بعد ، در طول داستان متوجه می شویم که او آنچنان که باید و شاید خوب هم نبوده و یکی از اعضای برجسته ی پلیس فکر بوده است.

گلد اشتاین

او نیز یکی دیگر از شخصیت های داستان است که بدون حضور خود سهم عظیمی در پیش برد داستان دارد. او ریاست مخالفین حزب را بر عهده دارد. او نیز چون برادر بزرگ خود را در داستان بصورت فیزیکی ظاهر نمی کند اما کل حزب از او بعنوان خطرناک ترین شخصیت در مملکت یاد میکنند.

نقد و بررسی رمان ۱۹۸۴

رمان ۱۹۸۴ ، یکی از آن رمان های پر بحث طول تاریخ ادبیات جهان بوده است. اگر نگاهی به کارنامه ی جورج اورول داشته باشیم و آثار او را مرور کنیم خواهیم دید که تمامی آثار او تا آخرین کلمه ای که بر روی کاغذ جاری کرده است ، از جمله ی پر مخاطب ترین ، پر بحث ترین و همچنین پر حاشیه ترین نوشته های روی کره ی زمین بوده است. این امر ، البته هیچگاه به ضرر جورج اورول نبوده است ، چرا که شیوه ی نوشته های او از آغاز تا به پایان موافق با یک جریان ادبی و مخالف با جریان حکومت های ظالم است و نقد آثار او بیش از آنکه جنبه ی تخریبی داشته باشد ، جنبه ی تحلیلی و تشویقی دارد.از این رو ما نیز سعی کردیم که آنچه که او در طی این رمان ، یعنی رمان ۱۹۸۴ بیان کرده است را برای شما دوستان تحلیل کنیم و در اختیار شما عزیزان قرار دهیم. اما پیش از اینکه این تحلیل را شروع کنیم باید به یک پیش نیاز برای مطالعه ی این تحلیل اشاره کنیم و سپس به سراغ تحلیل بخش بخش این رمان برویم. این پیش نیاز ، به شما کمک می کند که دیدگاه بهتر و جامع تری به کل تحلیل داشته باشید. آنچه که ما قصد داریم به عنوان پیش نیاز برای شما دوستان مطرح کنیم ذکر این نکته است که رمان ۱۹۸۴ نیاز به یک دید تاریخی دارد. در واقع رمان ۱۹۸۴ نوشته شده است که یکبار دیگر تاریخ برای مردمان این جهان مرور شود و درس عبرتی شود برای آینده ی دیگر حکومت ها. اگر قصد دارید این رمان را دقیق تر بخوانید ، حتما سری به تاریخ بزنید. این تاریخ ، لزوما تاریخ دور و درازی نیست. گاه می توانید با شناخت عواملی که این رمان به شما معرفی می کند ، آن را در اطراف خود نیز بیابید. پس بیایید برای یکبار هم که شده از ادبیات به عنوان یک سند گواهی تاریخی بهره بگیریم و از آن در جهت رشد آگاهی های تاریخی خودمان استفاده کنیم. شاید بد نباشد که یکبار دیگر این جمله ی معروف را تکرار کنیم که : ” تاریخ ، همیشه دوبار تکرار می شود. ” . پس بیایید تا زمانی که برای دومین بار جنایت های تاریخی در جهان صورت نگرفته است ، از آن ها آگاهی کسب کنیم و برای جهانی بهتر متحد شویم. این تنها پیش نیازی است که شما برای خوانش این  تحلیل بدان نیاز دارید.

این تحلیل شامل چندین تیتر است که هر کدام از این تیترها ، تحلیل بخش هایی از رمان را در بر دارد. استفاده از این تیترها به منزله ی چراغ هایی است که شما را در خوانش رمان نیز کمک خواهد کرد.

خطری به نام تمامیت خواهی ( توتالیتاریسم)

همانطور که بارها به آن اشاره کرده ایم ، رمان ۱۹۸۴ ، یک رمان سیاسی بر علیه دولت های تمامیت خواه است. شاید در این رمان بارها نام تمامیت خواهی را شنیده باشید ، اما تا به حال چیزی از آن دریافت نکرده باشید و یا اینکه تعریف سیاسی آن را هنوز درست متوجه نشده باشید. پس ابتدا بگذارید یک تعریف جامع از تمامیت خواهی و دولت های تمامیت خواه خدمت تان ارائه کنیم و سپس به سراغ این امر برویم که جورج اورول برای چه این کتاب را نوشته است و چگونه سعی کرده است که با این رمان زنگ خطری را برای کشورهای غربی به صدا در آورد و آن ها را از خطر تمامیت خواهی آگاه کند. تمامیت خواهی ، همانطور که از نامش پیداست ، به دولتی گفته می شود که بر تمام احوالات ، کارها و فعالیت های مردم در هر زمینه ای تسلط دارد و آن را کنترل می کند. یک دولت تمامیت خواه ، از رنگ لباس مردم گرفته تا ارتباط آن ها با مردم را خود انتخاب می کند و آنچنان شرایط بسته ای ایجاد می کند که مردم در آن حکم ربات هایی را دارند که بر اساس ایدئولوژی دولت به زندگی ماشینی خودشان ادامه میدهند. در این نوع دولت ها عمدتا یک حزب حاکم وجود دارد. این حزب حاکم رهبری دارد که همه از آن دستور می گیرند. تفکر مردم به وسیله ی پلیس های مخفی بسیار کنترل می شود و تمامی دیگر جوانب زندگی از جمله معیشت و ارتباطات نیز همیشه در لایه ای از ابهام ، سانسور و خفقان به سر می برد. اگر بخواهیم در طول تاریخ به چند نمونه از این دولت های تمامیت خواه اشاره کنیم و آن ها را برایتان شرح دهیم ، باید بگوییم که حکومت هیتلر در بین آلمان ها ، حکومت موسولینی در ایتالیا و حکومت استالین در روسیه ، از معروف ترین حکومت های تمامیت خواه در طول تاریخ می باشند. البته امروزه نیز حکومت های تمامیت خواه بسیاری بر روی قدرت هستند که اگر مروری به تاریخ داشته باشید ، می توانید بسیاری از آن ها را حتی در بسیاری از کشورهای مدرن مشاهده کنید. اما سوال دیگری که باید در باب حکومت های تمامیت خواه پرسید ، ذکر این نکته است که ما چطور می توانیم بفهمیم که در حکومتی تمامیت خواه زندگی میکنیم یا نه ؟ در واقع ویژگی های یک حکومت تمامیت خواه چیست؟ این امر دقیقا درسی است که اورول از آن بعنوان خطری به نام تمامیت خواهی یاد می کند. در ادامه چندین سرفصل اساسی دولت های تمامیت خواه را با هم مرور می کنیم و هر کدام از این تفکرات را در لایه ی آموزه های جورج اورول در کتاب ۱۹۸۴ بررسی خواهیم کرد و سعی خواهیم کرد که به شما درس عبرتی را که جورج اورول قصد بیان آن را داشته ، منتقل کنیم.

  • بسته شدن روزنامه های منتقد حکومت

نخستین بارقه های ظهور یک حکومت تمامیت خواه این است که راه های آگاهی سازی برای مردم جامعه بسته شود. از این رو روزنامه ها که در دسترس ترین رسانه های مردمی می باشند ، نخستین هدف دولت های تمامیت خواه برای از بین بردن آگاهی در میان مردم می باشند. شاید برایتان جای سوال باشد که چرا روزنامه ها اولین هدف دولت ها می باشند و چرا دیگر رسانه ها مورد این سانسور قرار نمی گیرند. پاسخ بسیار روشن است . نخست اینکه روزنامه ها گسترده ترین رسانه ی مردم محور در تمامی جهان هستند. دوم آنکه روزنامه ها به دست نویسندگان اداره می شوند و تلویزیون به دست دولتی ها. نویسندگان ، مسئولیت آگاهی و آگاه سازی مردم را به دوش دارند و تلویزیون و رسانه های دیگر ، مسئول سرگرم کردن مردم و پرداختن به موضوعات بیهوده و پرت کردن حواس عوام. از این بسیار مهم است که تنها راه نقد حکومت که همیشه نیز از طریق نویسندگان ، به عنوان قشر مستقل و آگاه جامعه صورت می گیرد ، بسته شود. بسته شدن روزنامه های منتقد ، این باب را برای بسیاری از نویسندگان دولتی و وابسته به حکومیت های تمامیت خواه باز می کند که سر علم کنند و شروع به تبلیغاتی زیر پوستی علیه اپوزیسیون و  به تشویق سیاست های دولت تمامیت مشغول شوند. البته ، این را هم فراموش نکنید که این خود دولت های تمامیت خواه هستند که به روزنامه های منتقد مجال سخن می دهند و در موقعیت مناسب وقتی تمام نویسندگان مخالف دولت و تمامی کسانی که با این روزنامه بعنوان بلندگو های آگاهی مردم فعالیت می کنند را شناسایی کردند ، آن ها را از میان بر می دارند و سعی می کنند که با توقیف کردن و بستن تریبون این نویسندگان در پاکسازی فکری مردم ( البته به قول خودشان ) گامی جدید بردارند.

  • وجود سانسور شدید در تمام ابعاد، از جمله اطّلاعات، رسانه‌ها، اینترنت، مطبوعات و کتب

دومین نشانه های وجود یک دولت تمامیت خواه بحث سانسور است. این بحث سانسور بحث گسترده ای دارد که شاید اگر کمی آن را باز کنیم ، بحث به جاهای باریک بکشید. اما سعی می کنیم که سر بسته به تمامی موارد ان اشاره کنیم تا که خود شما مخاطبین عزیز به لب مطلب پی ببرید و آن را درک کنید. یکی از ویژگی های بارز دولت تمامیت خواه ذکر این نکته است که مجال فکر کردن ، آن هم بصورت آزادانه را به انسان ها نمیدهد. این مجال فکر کردن چیست ؟ ببیند هر انسانی با توجه به داده هایی که در اختیار دارد ، مسیر فکر کردن را تا رسیدن به آگاهی طی می کند. حال اگر داده هایی که به دست انسان ها می رسد ، محدود باشد و یا اینکه دست کاری شده باشد ، طبیعتا مجال فکر کردن نیز برای مردم آن کشور و یا سرزمین امکان پذیر نخواهد بود. از این رو بسیار مهم است که قشر آگاه جامعه ، آگاهانه به مسئله ی سانسورها و بسیاری دیگر از محدودیت های دسترسی به اطلاعات واقف باشند و آن را به عنوان یک خطر به مردم گوشزد کنند. حال سوال اساسی این است که اگر سانسور رخ بدهد و یا اگر اتفاقاتی چون عدم دسترسی به اینترنت آزاد و یا عدم ورود بسیاری از کتب انتقادی و روشنفکری به داخل دولت ها صورت بگیرد ، چه اتفاقی رخ میدهد؟ اولین نتیجه ی آن ذکر این نکته است که رهبران دولت های تمامیت خواه به اولین هدف خود یعنی : ” آنچه را که من صلاح می دانم ، صلاح مردم است. ” ، می رسند.در واقع یک رهبر در دولت تمامیت خواه ، تلاش می کند که با ایجاد یک خوراک فکری ، عملیات شستشوی فکری را به بهترین شکل ممکن در مردم خود صورت دهد و نگذارد که آن ها روزنی برای رسیدن به حقیقت پیدا کنند.

  • زندانی شدن منتقدان حکومت

یکی دیگر از ویژگی های یک دولت تمامیت خواه ذکر این نکته ست که به هیچ وجه طاقت شنیدن حرف مخالف را ندارد. در واقع یک دولت تمامیت خواه در همه حال سعی می کند که اوضاع را به نحو احسن به نفع خودش تمام کند . از این رو هر کسی که ذره ای آشوب کند و یا اینکه بخواهد تلاشی در جهت آگاهی رسانی به مردم داشته باشد ، زندانی می شود و دیگر راهی برای زیستن در جامعه ندارد. این ویژگی بارز دولت های تمامیت خواه است.

دیگر ویژگی های مربوط به یک دولت تمامیت خواه به صورت تیتروار می تواند در گزینه های زیر خلاصه شود. :

  • پناهندگان سیاسی فراوان در کشورهای دیگر
  • اقتصاد بستهٔ دولت مدار
  • وجود رهبری مقتدر و اغلب کاریزماتیک در رأس حکومت
  • شخصیت‌پرستی (کیش شخصیت)
  • وجود ایدئولوژی فراگیر رسمی و حکومتی که همه‌چیز با آن سنجیده می‌شود
  • سرکوب و تبعیض نظام مند و بنیادین علیه افرادی با گرایش جنسی و/یا هویت جنسیتی مختلف
  • سرکوب شدن حقوق افراد سیاسی، مذهبی و قومی
  • قرار داشتن انحصار رسانه‌های فراگیر، از جمله رادیو و تلویزیون، در اختیار دولت و نبودِ رادیو و تلویزیون خصوصی
  • دولتی بودن تمام نظام‌های ارتباطی، از جمله پُست، تلفن و اینترنت
  • مقدّس‌شماری آرمانهای رسمی حاکمیّت
  • برخورد سخت‌گیرانه و بی‌رحمانه با مخالفان حکومت
  • محدود شدن آزادیهای فردی، به‌ویژه، آزادیِ بیان

با این اوصاف درسی که اورول به ما میدهد ، درسی عبرت آموزتر از ویژگی های یک دولت تمامیت خواه است. او تمام این مسائل را به تصویر می کشد و بعد شروع به بیان یک هشدار می کند. او سعی می کند که ویژگی های مردم حاضر در یک جامعه ی تمامیت خواه را نیز به مخاطب بفهماند و به او بگوید که برای زیستن در یک جامعه ی تمامیت خواه ، باید از تمامی واژه های انسانی مفهومی عکس در ذهن داشت. هیچ چیزی به نام عشق وجود ندارد ، هیچ چیزی به نام اعتماد وجود ندارد و از آن مهم تر آنکه هیچ چیزی به نام انسانیت وجود ندارد. جورج اورول با این کتاب به تمامی مردم دنیا این هشدار را اعلام می کند که جوامع مدرن و حکومت های مدرن تلاش می کنند که تمامیت خواهی را بعنوان یک طرح از پیش تعیین شده برای دولت های خود به اجرا در بیاورند اما با این تفاوت که آنها لباسی دیگر به تن آن خواهند کرد و دامنه ی کارهایشان را محدودتر خواهند کرد. از نگاه جورج اورول ، غرب اسیر یک تمامیت خواهی مدرن در قالب آزادی است. پس بد نیست که نگاهی به دور و بر خودمان بیاندازیم. سرنوشت حکومت ها را ببینم و نخستین درس از این رمان که در قالب یک آموزش سیاسی است را در جهت آگاهی درون مورد استفاده قرار دهیم.

تاثیرات نظام های تمامیت خواه بر روی مردم

دومین بحثی که جورج اورول مطرح می کند ، تاثیرات نظام تمامیت خواه بر روی زندگی مردم است. در واقع ما یک ویژگی های نظام تمامیت خواه داریم که در بخش اول به آن پرداختیم و یک تاثیرات نظام تمامیت خواه بر روی مردم داریم که در این بخش آن را بررسی می کنیم. شاید برای شما هم سوال باشد ، در جامعه ای که تمام ویژگی هایش تمامیت خواهانه است و مردم آن نیز این مسئله را درک کرده اند ، چرا کسی لب به سخن نمی گشاید و کسی حرف از آزادی نمی زند ؟ پاسخ این سوال ذکر این نکته است که دولت های تمامیت خواه تاثیراتی را بر روی مردمان خویش می گذارند که طی آن دیگر کسی لب به سخن باز نمی کند. این تاثیرات را در ادامه با هم مرور می کنیم :

دسیسه های روان شناختی

یکی از آثار مخرب دولت های تمامیت خواه بر روی مردم ، دسیسه های روانشناختی است که موجب تخریب آرامش و آسایش مردم می شود. در واقع این امر ، نه تنها یک اثر مخرب ، بلکه یک سیاست برای دولت های تمامیت خواه است که با حذف آرامش از زندگی مردم ، آنها را به سمت یک زندگی کنترل شده و محدود پیش ببرند. اگر به رمان ۱۹۸۴ نگاه کنید می بیند که دو تفکر روانی بسیار بزرگ ، بر روی مردم حاکم شده است که باعث می شود آن ها بدون هیچ آزادی عملی ، از دولت تبیعیت کنند و احساس کنند که دولت در تمام زندگی آن ها نقشی عظیم دارد. نخستین تاثیر مخرب روانی که ما نام آن را دسیسه های روانی گذاشته ایم ، حضور تلسکرین ها در خانه های مردم است. تلسکرین ها وسیله هایی هستند که تمام اتفاقات زندگی مردم و اعضای حزب را کنترل می کنند و بی چون و چرا به برادر بزرگ اطلاع می هند. این تلسکرین ها به هیچ وجه خاموش نمی شوند و در همه حال همه ی وقایع را ثبت می کنند. مردم از ترس این تلسکرین ها آنچنان مواطب رفتارشان هستند که جرئت کاری را به خود راه نمی دهند. اما دومین مسئله ای که این میان وجود دارد ذکر این نکته ست که آن ها با علم کردن شخصیتی به نام برادر بزرگ سعی می کنند که فاز دوم دسیسه های روانی را به منصه ی ظهور برسانند. اگر دقت کرده باشید ، زمانی که وینستون صحنه ی شهر را توصیف می کند به این نکته اشاره می کند که در همه جای شهر نوشته شده است : ” برادر بزرگ تر شما را می بیند.” . در واقع این همان کاربرد روانی استفاده از شخصیتی به نام برادر بزرگ تر است که مردم را می ترساند تا که هیچ کدام حتی سخنی از آزادی نیز نگویند. چرا که مردم در این شرایط همیشه احساس می کند که کسی آن ها را می پاید و یا کسی همیشه آن ها را تحت نظر دارد و این برای مردم به غایت ترسناک است. ایجاد رعب و وحشت یکی دیگر از تکنیک هایی است که دولت های تمامیت خواه به آن مبادرت می ورزند و سعی می کنند که از آن برای فشار آوردن به مردم استفاده کنند. در واقع این نکته را همیشه به یاد داشته باشید که اگر ذهن آدمی در بن بست ترس و وحشت قرار بگیرد ، ناچار سر تسلیم فرود می آورد. این دقیقا همان چیزی است که ساز و کار یک دولت تمامیت خواه به آن مشتاق است. پس هر گاه دیدید که جامعه ای تحت ظلم را سکوت فرا گرفته است ، به هوش باشید که آن جامعه به لحاظ روحی در حالت ترس و وحشت قرار دارد.

کنترل فیزیکی

دیگر راهی که دولت های تمامیت خواه از طریق آن به سرکوب و کنترل مردم می پردازند ، کنترل فیزیکی است. کنترل فیزیکی ، نسبت به کنترل روانی مشهود تر است و جنبه های مختلفی دارد که در جامعه می توان آن ها را به چشم دید . اما نکته ی جالب تر آن است که دولت های تمامیت خواه ، هیچ گاه این کنترل های فیزیکی را قبول نمی کنند و هر کسی هم که از این مسائل حرف بزند ، آن را ضد حکومت می خوانند. این خاصیت دولت های تمامیت خواه است. دولت های تمامیت خواه ، ابتدا به امر به هر کسی که نشانه ای بی وفایی را در خود داشته باشد ، حمله ور شده و او را زندانی می کنند. اما در درجه ای پایین تر ، شروع به کنترل کردن پوشش ، کنترل روابط و بسیاری از مسائل دیگر می کنند. در جامعه ی تمامیت خواه ، رابطه ی دختران و پسران ممنوع است. در نتیجه این رابطه همیشه به لحاظ فیزیکی کنترل می شود و اگر در دولت تمامیت خواهی پسر و دختری توسط مامورین دولت دستگیر شوند ، زندانی و یا جریمه های سنگین خواهند شد. در دولت های تمامیت خواه ، رقص ، شادی و بسیاری دیگر از این دست موارد ، ممنوع است و در صورت مشاهده سخت ترین شکنجه ها نصیب افراد می شود. اما این تازه بیرون ماجرای جامعه است. آنچه که در شکنجه گاه ها و برای زندانیان در دولت های تمامیت خواه اتفاق می افتد ، مبحثی است که تنها می توان از روی مستندات زندان های هیتلر به آن ها استناد کرد. در یک نگاه کلی باید این چنین گفت که حکومت های تمامیت خواه از هیچ جنایتی در مسیر کنترل فیزیکی برای بقای حکومت خودشان دست نخواهند کشید.

حذف حافظه ی تاریخی

یکی دیگر از فعالیت هایی که دولت های تمامیت خواه ، به آن مشغول می شوند ، حذف حافظه ی تاریخی و تحریف در اطلاعات است. اگر در داستان ۱۹۸۴ دقیق شوید ، خواهید دید که گروهی در وزارت حقیقت مشغول به تحریف تاریخ می باشند و سعی می کنند که هر زمان تمامی آنچه که از یپشینان مانده است را به گونه ای دیگر باز نویسی کنند و یا تمامی اسناد و مدارک را به گونه ای دیگر تحریف کنند. در واقع با این کار آن ها قصد دارند که افکار عمومی را به سمت تاریخی با شکوه اما توخالی پیش ببرند و در مقابل نیز اصالت های تاریخی را از چندین نسل حذف کرده و نسل جدید را با مفهومی دروغین آشنا کنند.

حتی این حذف حافظه ی تاریخی را می توان در وزارت خانه ها نیز مشاهده کرد. جایی که وزارت عشق ، به نفرت مردم را تشویق می کند. وزارت آبادانی ، رواج بدبختی می دهد و هر چه که پیش می رویم می بینیم که حتی حافظه ی تاریخی مردم به لحاظ مفاهیم نیز تغییر کرده است و آن نیز از دست رفته است.

استفاده از تکنولوژی به مثابه شیوه ای برای کنترل

در همه جای دنیا تکنولوژی ابزاری است که انسان ها به کمک آن می توانند آنچه را که باید و شاید به طور آزاد به دست بیاورند و از اطلاعات روز دنیا و هر آنچه که در دنیا موجود است ، بطور آزادانه ای بهره بگیرند. اما در دولت های تمامیت خواه ، تکنولوژی وسیله ای ست برای کنترل افرادی که در یک جامعه زندگی می کنند. در واقع تلسکرین ها ، همان نماد تکنولوژی امروز است که در هر خانه برای کنترل افراد وجود دارد. امروزه ما این تلسکرین ها را در قالب گوشی های موبایل ، اینترنت و تلویزیون در کشورهایی که دولت تمامیت خواه دارند شاهد هستیم.

 حذف اصالت های زبانی

یکی دیگر از فعالیت هایی که دولت های تمامیت خواه صورت میدهند ، این است که زبان مردم را از آن ها می گیرند و زبانی جدید به آن ها هدیه می کنند. زبان هر کشور و هر قوم ، اصالت آن کشور و آن مردم است. هنگامی که زبان از مردم گرفته شود ، خواهیم دید که چه میزان نسیان فرهنگی در یک جامعه ظهور خواهد کرد. اگر دقت کرده باشید ، خواهید دید که در رمان ۱۹۸۴ ، از همان ابتدای رمان ، کسانی ماموریت آن را دارند که زبانی جدید به مردم غالب کنند و مردم نیز باید از آن پیروی کنند. در حول مقوله ی زبان ، چند نکته وجود دارد که بد نیست آن ها را با هم مرور کنیم. در واقع زبان می تواند در داستان ۱۹۸۴ ، نمادی از ارتباط باشد. زبان تنها عامل مشترک برقراری ارتباط در هر شکل و صورتی است. تفاوتی نمی کند که شما بخواهید با دوست تان حرف بزنید و یا اینکه برای او نامه بنویسید. آنچه که میان شما مشترک است و شما یکدیگر را به آن می فهمید و درک می کنید ، واژگان ، کلمات و دستور زبانی است که با آن حرف می زنید. در واقع وقتی که یک دولت تمامیت خواه ، دست روی زبان یک کشور می گذارد ، نخستین قصدی که دارد ، آن است که ارتباط را از بین ببرد. البته ارتباط به هیچ وجه از بین نمی رود ، بلکه آنگاه با زبان جدیدی که خلق کرده است و به دست مردم داده است ،ارتباطات را کنترل می کند. بعنوان مثال ، اگر در ۱۹۸۴ عمیق شوید ، خواهید دید که هیچ واژه ای مبتنی بر عشق در زبان جدید وجود نخواهد داشت و یا از این دست تغییرات که رابطه ی میان انسان ها را محدود می کند. اما نگاهی که منتقدین به این بخش از رمان جورج اورول دارند کمی گسترده از این بحث است. زبان ، نقطه ی اتصال یک مردم با تاریخ خود است.  هنگامی که زبان یک کشور تغییر کند ، طبیعتا تاریخی نیز برای آن کشور نخواهد ماند . بگذارید یک مثال برای شما بزنیم. فرض کنید که از نسل جدید انسان هایی که در ایران به دنیا می آیند ، به همه زبان انگلیسی آموخته شود و دیگر هیچ کس فارسی صحبت نکند. طبیعتا این انسان دیگر هیچ هویت و تاریخی بعنوان یک ایرانی ندارد ، چرا که زبان او به کل عوض شده است. او دیگر نمی تواند حتی بخشی از تاریخ کشورش که در ادبیات مانند حافظ و سعدی ، در تاریخ مانند هخامنشیان و کتبیه های تاریخی و … را بخواند و برای خواندن آن ها نیاز به مترجمی  وجود دارد که برای او زبان مادری اش را حال به زبان جدیدی که بر او غالب شده است بازگردانی کند. این فاجعه ای است که جورج اورول از آن سخن می گوید و در لا به لای حرف های خویش در رمان ۱۹۸۴ به این مسئله اشاره می کند که آدمی که زبان مادری اش را از او بگیرند ، سند هویت ملی او را نیز از او گرفته اند و او دیگر هویتی ندارد.پس یکی از فشارهایی که شاید بسیاری از دولت ها در حفظ زبان مادری دارند ، دقیقا ذکر این نکته است که هویت بسیاری از اقوام در طول تاریخ ، زبان آنهاست.

اما به مانند تمام داستان هایی که تا به امروز مطالعه کرده ایم ، این داستان نیز چندین نماد دارد که بد نیست آن ها را نیز یکبار دیگر مرور کنیم.

برادر بزرگ

برادر بزرگ ، قانون گذار ، همه کاره و نماد قدرت و سمبل رهبری در دولت های تمامیت خواه است. او کسی است که توسط اعضای حزب معرفی شده است و بر تمام قوانین ، بر تمامی کارها و بر تمامی احوالات مردم تسلط دارد. در واقع برادر بزرگ همان نماد رهبر حزب است. رهبر حزب تمامیت خواه که سعی می کند با ایجاد رعب و وحشت و با نفوذ در زندگی مردم تمام زندگی آن ها را در حصار فرمان های خویش اسیر کند و نگذارد که هیچ انسانی جز به میل او رفتاری را انجام دهد. اگر نگاهی به رمان ۱۹۸۴ داشته باشید ، خواهید دید که تنها تصویری هم که از این شخصیت در طول این رمان وجود دارد ، تصویری است که بر روی دیوار شهرها ، بر روی سکه ها و در درون خانه ها وجود دارد و شعاری نیز بر روی آن قرار دارد که می گوید : ” برادر بزرگ همه ی شما را می بیند. ” .

تلسکرین

تلکسرین وسیله ای است که توسط برادر بزرگ در تمامی خانه ها تعبیه شده است و همیشه در حال ثبت و ضبط اتفاقات و کارهایی است که مردم انجام میدهند. در واقع این دستگاه نماد یک خفقان و بی اعتمادی به وضع زندگی مردمان جامعه ای است که تحت حکومیت تمامیت خواه ها قرار گرفته اند. تلسکرین ، همان ترس روانی مردمی است که از ترس شکنجه به برادر بزرگ و فعالیت های حزب اقرار مثبت می کنند و از او حمایت می کنند.

زن مسلح سرخ پوش

اگر داستان را به دقت خوانده باشید ، وینستون آواز زنی سرخ پوش مسلح را از پنجره می شنود که در درون او امیدی زنده می کند. این آواز ، همان شوق رهایی در دل وینستون است. این آواز همان آواز پیروزی است. وینستون این آواز را که می شنود در دلش شوقی زنده می شود برای اینکه حتما فردایی بهتر وجود دارد. برای اینکه حتما آزادی به سراغ همه می آید و از آن مهم تر ، برای آنکه روزی می رسد که همه عاشقانه آواز بخوانند. همه در کنار هم زندگی ای بدون مشکل و ترس داشته باشند.وینستون آواز زدن را نخستین بارقه های شکوفایی انقلابی نو به دور از هر گونه خفقانی می بیند.

اما بعد ، به پایان این تحلیل رسیدیم و قصد داریم که آخرین سخنان خودمان را راجع به این رمان ارزنده در دنیا ارائه کنیم . همانطور که در تحلیل ها شاهد آن بودید ،  این رمان یکی از شاهکار ترین رمان های ادبیات جهان می باشد. بنا به نظر سنجی که هر ساله در روزنامه و مجلات معتبر در باب بهترین رمان جهان صورت می گیرد ، نام رمان ۱۹۸۴ همیشه در فهرست ده رمان برتر جهان قرار دارد و این نشان از ارزندگی این رمان در بین کتاب های منتشر شده در حوزه ی ادبیات داستانی دارد. اگر در خاطرتان باشد ، ما این جمله را برای رمان خوشه های خشم نیز تکرار کرده ایم و یکبار دیگر نیز در این جا میگوییم که اگر قرار باشد که از لیست صد رمان برتر تنها ده رمان جدا کنیم و آن ها را برترین رمانهای جهان بدانیم ، یقینا نام خوشه های خشم و رمان ۱۹۸۴ در این لیست جای خواهند گرفت. البته باید به این نکته هم اشاره کنیم که رمان صد سال تنهایی نیز در صد فهرست بهترین رمان های جهان بطور پیش فرض قرار دارد و تا به امروز هیچ رمانی به ارزندگی این رمان یافت نشده است و به رشته ی تحریر در نیامده است و امیدواریم که روزی شما مخاطب عزیز ، آن نویسنده ای باشید که صدر فهرست بهترین رمان های جهان را نصیب خودتان کنید. در پایان جا دارد بگوییم که رمان ۱۹۸۴ ، در میان اعضای تیم مطالعاتی استاد تیموری ، یک رمان بسیار برجسته می باشد و بنا به گفته ی خود استاد تیموری ، ایشان هر ساله این کتاب را در لیست فهرست مطالعاتی خود می گذارند و آن را چندین بار مطالعه می کنند . این کتاب به جد هیچگاه از تازگی نمی افتد و کتابی است که هر زمان می توان مصداق های بارز و عینی آن را در جهان مدرن مشاهده کرد. امیدواریم که شما دوستان نیز از این کتاب لذت ببرید و بخاطر داشته باشید تنها آگاهی است که میتواند ناجی شما در جهان تمامیت خواه امروز باشد. امروز می توانیم این ادعا را داشته باشیم که شما عزیزان ، که همراه کمپین مطالعاتی استاد تیموری هستید ، جز همان دسته از آگاهانی می باشید که نعمت آزادی و نعمت رهایی را با هیچ چیز در جهان تعویض نمی کنید و ارزش زندگی خود را بیش از هر شخصی در این دنیا می دانید. اما یک انتظار در پایان کار مطرح می کنیم و آن ذکر این نکته است که تمام آنچه که ما برای شما فراهم میکنیم ، بخشی از وظایف فرهنگی تیم مطالعاتی استاد تیموری است که تنها با یک ثمره بار خستگی از روی دوش نویسندگانش برداشته می شود. آن هم ، نویسنده شدن شما عزیزان و خلق چنین کتاب های ارزشمندی در بازار کتاب است. این رویای دوری است. ما انتظار داریم که پس از مطالعه ی این دست از تحلیل ها و آموزشهایی که به رایگان در اختیار شما عزیزان قرار داده ایم ، به نقطه ای برسید که کتاب های ارزشمندی خلق کنید و مطمئن باشید که تیم مطالعاتی تیموری ، در تمامی  مراحل دریافت مجوزها و چاپ کتاب شما ، کنار شما خواهد بود و از هیچ کمکی دریغ نخواهد کرد.

رمان ۱۹۸۴در ایران

رمان ۱۹۸۴ ، یکی از آن رمان های پرطرفدار میان ایرانیان است که هر ساله در ایران به صورت چندین باره تجدید چاپ می شود و روانه ی بازار کتاب می شود. از این کتاب تا به امروز ترجمه های بسیاری نیز ارائه شده است و مترجمین بسیاری نیز روی آن کار کرده اند. اما چیزی که این کتاب را بیش از پیش در ایران مطرح کرده است ، بحث تجدید چاپ های آن و بولد شدن به عنوان یک کتاب بازاری نیست. بلکه این کتاب ، به دلایل بسیار ارزنده تری در ایران شهرت یافته است و آن نوع نگاه و نگرش جورج اورول به این کتاب می باشد. اگر نگاهی به تاریخ ادبیات و همچنین انعکاس آن در بازار کتاب ایران داشته باشید ، عمدتا شاهد این امر هستید که در طول تاریخ کتاب هایی که از نویسندگان صاحب فکر و اندیشمند در ایران به چاپ رسیده اند ، باسطح فروش بیشتری در تاریخ کتاب ایران روبرو شده اند. هر چند که این مسئله این سالها کمی رنگ باخته است و مردم به سمت و سوی ترجمه های بسیار سطحی از رمان هایی که بسیار سطح پایین می باشند ، رفته اند ، اما اگر گذار تاریخی بازار کتاب ایران ، خصوصا در باب کتاب هایی که از دیگر کشورها به ایران آمده اند را نگاه کنید ، خواهید دید که به چه میزان مردم به سمت و سوی این کتاب ها میل می کنند. اگر بخواهیم دلیل آن را بگوییم ، می توانیم به شدت جریانات فکری در ایران اشاره کنیم. ایران از دیر باز محل تجمع آرای روشنفکران بوده است. اگر شما تاریخ را نگاه کنید ، در می یابید که از دوره ی هخامنشیان تا دوره ی انقلاب اسلامی و بعد از آن ایران همیشه محل حضور و ظهور متفکرین ارزشمند در طول تاریخ بوده است. این امر را تاریخ علم نیز گواهی میدهد. ما در علوم فلسفی ، دینی ، ریاضیات و هنر از سر آمدان روزگار بوده ایم و پس از آن نیز ما دوره ای طلایی در ادبیات داشته ایم که به جرات یکی از اقطاب این علوم در دنیا بوده ایم. پس می توان گفت که این پیش زمینه ی تاریخی و پس زمینه ی فکری باعث شده است که ایرانیان هنوز هنوزه میل به آگاهی و کسب بهترین تجربه های فکری از دل کتاب ها و نوشته ها در جهان را در خود داشته باشند. اما بعد ، دلیل دیگری که این دسته از کتاب ها نظیر کتاب ۱۹۸۴ را مشهور کرده است ، بحث تحولات سیاسی و اجتماعی ایران زمین در طول تاریخ بوده است. همانطور که ایران زمین مهد تفکر بوده است ، مهد بسیاری از فعالیت های سیاسی و اجتماعی نیز بوده است و جریان های سیاسی بزرگی ، از مشروطه تا انقلاب اسلامی حداقل در قرن اخیر در ایران پیشامد کرده است که بسیار بر روی تفکر مردم تاثیر گذاشته است و آن ها را از درون به یک مبارزه فکری وا داشته است و این امر طبیعتا در نخستین جلوه گاه خودش یعنی کتاب خوانی تاثیرات بسیاری گذاشته است. حال که این مسئله را بیان کردیم ، جا دارد یک درس ترجمه نیز خدمت شما ارائه کنیم، چرا که یکی از اهداف بزرگ تیم مطالعاتی تیموری ، تربیت مترجمانی است که در حوزه ی ادبیات داستانی با دانش بالا شروع به فعالیت کنند و بتوانند ترجمه های بی نقصی برای مردم شریف ایران تولید کنند. از این رو این وظیفه را به خودمان واجب می بینیم که همواره بدون هیچ نقصی هر چه که به ذهن مان می آید و بعنوان درسی برای شما عزیزان است ، مورد بیان قرار دهیم و به شما دوستان منتقل کنیم. اما این درسی که می خواهیم خدمت شما تقدیم کنیم ، مربوط به یکی از شاخه های علم ترجمه است. یکی از مباحثی که علم ترجمه به آن می پردازد ، بحث بازاریابی ترجمه است. در واقع همیشه یک بعد از ترجمه ، بحث آن است که ترجمه به فروش برسد و مخاطب داشته باشد. از این رو یک مترجم باید به این نکته توجه کند که ترجمه ای که در قالب ترجمه ی ادبی صورت میدهد ، بازار خوبی نیز داشته باشد. البته این امر یک استثنا هم دارد . بسیاری از مترجمین نیز هستند که ترجمه های پژوهشی حوزه ی ادبیات را صورت میدهند که نقش آنان و حساب کاری آنان کاملا جداگانه می باشند و ارزش کار آنان قابل قیاس با پول نیست. اما برای مترجمینی که به ترجمه علاوه بر ارزش کار به دید اقتصادی نیز نگاه می کنند ، بحث اقتصاد ترجمه بسیار اهمیت دارد. مترجمی که با دید اقتصادی به حوزه ی ترجمه ی فاخر ادبی وارد می شود ، باید کتاب هایی را انتخاب کند که با روحیات ، تجربیات و همچنین خاطرات مشترک فرهنگی ، تاریخی ، سیاسی و اجتماعی یک ملت همخوانی داشته باشد. در ایران ، همیشه ترجمه هایی که برخواسته از تفکرات سیاسی ، انقلابی ، جنبش های فکری و مسائل اجتماعی بوده است ، بسیار بسیار مورد اقبال و پیروزی قرار گرفته است. دلیل این امر نیز اتفاقات بسیاری است که در تاریخ فکری ایران زمین افتاده است و مردم ایران به آن ها به چشم یک منبع آگاهی نگاه می کنند.مردم ایران ، مردم آگاهی هستند. مردمی هستند که دوست دارند با تفکرات جدید و همچنین اتفاقات تاریخی دیگر ملت ها آشنا شوند. مردمی ضد ظلم اند و تاریخ ظلم و مقابله با آن برای آن ها بسیار اهمیت دارد. پس اگر می خواهید به بازار ترجمه ورود کنید و به رمان ها و یا نوشته های ادبی با مضامین تاریخی ، سیاسی و اجتماعی علاقه دارید ، حتما رمان ها و متن های ادبی ای را انتخاب کنید که تم و درون مایه ی مشترک با تفکرات ملت ایران داشته باشند. کتاب ۱۹۸۴ از جورج اورول یکی از آن کتاب هایی است که این تم یا درون مایه را داراست و طبیعتا در ایران نیز مورد اقبال بسیاری روبرو شده است. جورج اورول نویسنده ای آگاه و منتقد به سیاست های غلط استعماری در جهان است و همین امر باعث شده است که در ایران مخاطبین بسیاری داشته باشد. یکی از دلایل پر فروش بودن کتاب ۱۹۸۴ در کنار ارزش بالای آن ذکر همین نکته است که بسیار رمانی جنجالی و دارای محتوای عمیق سیاسی می باشد. البته پیش از این نیز جورج اورول با کتاب قلعه حیوانات و یا مرزعه ی حیوانات پیروزی های فراوانی هم در جهان و هم در بازار کتاب ایران کسب کرده که این امر نیز مزید بر علت پر فروش بودن این کتاب می باشد. در یک نتیجه گیری ، هم برای خوانندگان و هم برای مترجمین ، می توانیم این چنین بگوییم که خوانش کتاب هایی در حوزه ی جریان های فکری با هر گرایشی یکی از مناسب ترین گزینه های مطالعاتی است و در مقابل نیز ترجمه ی کتاب هایی با این مضمون یکی از بهترین انتخاب های ترجمانی برای شما عزیزان می باشد.

اما بعد ، کتاب ۱۹۸۴ در ایران ، توسط بسیاری از مترجمین نخبه ترجمه گردیده است که از این میان بعضی از این مترجمین گوی سبقت را از سایرین ربوده اند و بی نقص ترین ترجمه ها را از این کتاب به ثمر رسانده اند. نخستین ترجمه ی بی نظیری که قصد معرفی آن را داریم ، ترجمه ی استاد صالح حسینی بر روی این کتاب است. از این مترجم بزرگوار تا به کنون بسیار در مقالات این کمپین نام برده شده است و ترجمه هایش به عنوان شایسته ترین ترجمه های موجود از کتب داستانی در ایران به شما دوستان معرفی گردیده است. نام صالح حسینی برای اهالی ادب ، آن هم در قامت یک مترجم ، یک حس آسودگی از ترجمه ای خوب را فراهم می کند و بی شک می توانیم بگوییم که هر کجا که نام او را دیدیم ، خصوصا در حوزه ی ترجمه ، می توانیم بی چون و چرا آن کتاب را خریداری کنیم و از یک متن بسیار دلنشین لذت ببریم. اما دیگر ترجمه ی بی نقص و صاحب سبک ، ترجمه ی کاوه میر عباسی است.این مترجم بزرگوار نیز یکی از شاخص ترین مترجمین کشور ما می باشد که ترجمه هایی بسیار وفادارانه با متنی دلنشین ارائه می کند. او بسیار انسانی متعهد به کار ، آگاه و صاحب سبک است که خوانش ترجمه هایش می تواند نزدیک ترین حس به متن اصلی را در شما خواننده ی گرامی زنده کند. هر کدام از این دو ترجمه ، ترجمه هایی بسیار سهل الوصول هستند و می توان بسیار راحت به آن ها در بازار دسترسی پیدا کرد و از آن ها بهره مند شد. اما یکی دیگر از مترجمین گرامی ایران زمین که بسیار گزیده کار نیز می باشند ، آقای مهدی بهره مند هستند که علی رغم ترجمه ی بسیار عالی از این کتاب اما در هیچ نشری این کتاب چاپ نشده است و به صورت غیر رسمی در بازار ایران منتشر شده است. توصیه ی ما به شما دوستان این است که حتی الامکان از نشرها و مترجمین آن ها حمایت کنید ، اما از سوی دیگر نیز پیشنهاد میکنیم که از مترجمینی که به هر دلیل ترجمه های رسمی ندارند اما صاحب سبک در ترجمه هستند نیز دیدن کنید و متن های آن را مورد بررسی قرار دهید.همچنین در پایان باید از ترجمه ی خانم نیلوفر شیرازیان نیز که بخش های اعظمی از این کتاب را بصورت خلاصه داستان ترجمه کرده اند ، تشکر کنیم و به این موضوع اقرار کنیم که بخش هایی از خلاصه ی کتاب مطالعه شده در بخش اول کتاب ، از ترجمه ی ایشان الهام و وام گرفته شده است. این وظیفه ی تیم مطالعاتی استاد تیموری است که از همه ی افرادی که در حوزه ی ادب فعالیت کرده اند و حق و حقوقی دارند ، صیانت حق کند و حق مولف را رعایت نماید.  امیدواریم که در ایران زمین ، همه ی مترجمین به دور از هیچ مشکلی ترجمه های خود را به بازار ارائه کنند و این مردم شریف ایران باشند که بهترین ترجمه ها را در میان بازار کتاب انتخاب کنند.

بخش های ماندگار رمان ۱۹۸۴

هر رمانی یک سری از دیالوگ های ماندگار دارد که دانستن آن ها باعث می شود که انسان دارای یک شمای ادبی و یک وجهه ی ادبی والاتر نسبت به سایر رمان خوان ها باشد و با دید عمیق تری ، تکه هایی از پازل تفکرات ادبی خود را رقم بزند. در ادامه ما نیز بخش های ماندگاری از رمان ۱۹۸۴ را که در طی این سالها به شهرت بسیاری در میان مردم رسیده اند خدمت تان تقدیم می کنیم و امیدواریم که مورد استفاده ی شما دوستان نیز واقع شود.

  • در فاصله نسبتا دوری یک هلیکوپتر در آسمان در پرواز بود و دایم فاصله خود را کم می کرد و از سطح سقف ساختمان ها پایین تر می آمد و بعد با یک حرکت دوباره اوج می گرفت و بالا می رفت. این هلیکوپتر جزء سازمان پلیس بود و از پشت پنجره ساختمان ها مردم را تحت نظر می گرفت.
  • وقتی هیچ نوع اثر خارجی که بتوان برای به یاد آوردن گذشته ها به آن رجوع کرد وجود نداشته باشد حتی مهمترین وقایع زندگی نیز از خاطر انسان می رود.
  • تا هنگامی که به هوش نیایند نمی توانند دست به انقلاب بزنند و تا هنگامی که انقلاب صورت نگیرد، به هوش نخواهند آمد.
  • آزادی، آزادی ابراز این حقیقت است که دو به اضافه دو چهار شود. اگر این حق اعطا شود، همه حقوق دیگر به دنبال آن تحصیل خواهد شد.
  • هنگامی که انسان، زندگی انسانی ندارد مرگ و زندگی مشابه است.
  • ما هم الان از زمان انقلاب و زمان قبل از آن چیزی نمی دانیم، تمام اسناد و مدارک و پرونده ها یا از میان رفته و یا مجعول است، تمام کتاب ها دوباره نویسی شده، تمام مجسمه ها، خیابان ها و ساختمان ها از نو نامگذاری شده و هر تاریخی تغییر یافته است و این وضع، همچنان هر روز به دنبال روز قبل و هر دقیقه به دنبال دقیقه ماقبل خود ادامه می یابد. تاریخ متوقف شده است و هیچ چیز جز زمان حال پایان ناپذیری که در آن همیشه حق با حزب است وجود ندارد.
  • یک جامعه طبقاتی فقط بر اساس فقر و نادانی می تواند امکان پذیر باشد.
  • فقط چهار طریق برای سقوط یک طبقه حاکمه وجود دارد: یا از خارج مورد حمله قرار می گیرد و مغلوب می شود، و یا به حدی در حکومت عدم کفایت نشان می دهد که توده های مردم تحریک به انقلاب می شوند و یا اجازه می دهد که یک طبقه متوسط ناراضی به وجود آید و یا آنکه اصولا اعتماد به خود و علاقه به حکومت را از دست می دهد.
  • در مقابل درد هیچکس نمی تواند قهرمان بماند. هیچکس.
  • قدرت وسیله نیست بلکه هدف است. انسان یک دیکتاتوری ایجاد نمی کند که انقلاب را حفظ کند بلکه انقلاب برپا می کند که دیکتاتوری را به وجود بیاورد.
  • در سراسر تاریخ مکتوب، و شاید از پایان عصر نوسنگی، سه گونه آدم در دنیا بوده‌اندبالا، متوسط، پایینبه راه‌های فراوان به طبقات فرعی تقسیم گشته‌اند، اسامی بی‌شمار و گوناگونی گرفته و جمعیت نسبی آنان، همین‌طور گرایش آنان به یگدیگر، دوره به دوره تغییر یافته است. اما ساخت اصلی اجتماع هیچ‌گاه تغییر نیافته است. حتی پس از تحولات عظیم و تغییرات به ظاهر برگشت‌ناپذیر، همواره همان نقشینه‌ی خود را بر جای نشانده است، درست مانند دستگاه گردش‌نما که به‌رغم رانده شدن به هرسو همواره تعادل خود را بازمی‌یابد.
  • به چهره‌ی غول‌آسا دیده دوخت. چهل سال طول کشیده بود تا یاد بگیرد چه خنده‌ای در زیر آن سبیل مشکی نهفته بوده است. ای سوءتفاهم ستم‌پیشه و بی‌ضرورت! ای بریدگی سرسخت و خودخواسته از سینه‌ی پرمهر! دو قطره اشک آمیخته به بوی جین از گوشه‌های بینی او فرو لغزید. اما همه‌چیز بر وفق مراد بود، جنگ به پایان رسیده بود.
  • آن کس که به زمان حاضر حکومت می کند، بر آینده نیز حاکم است: کسی که زمان حاضر را کنترل می کند گذشته را نیز در اختیار دارد.

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *