رمان بینوایان

رمان بینوایان یکی از صد رمان برتر جهان می باشد و بسیار مناسب جهت قدم گذاشتن در عرصه نویسندگی و آموزش نویسندگی می باشد

 اطلاعات کتاب

نام کتاب :بینوایان

نویسنده کتاب :ویکتور هوگو

ژانر کتاب :رمان تاریخی

قالب ادبی :رمان

زبان : فرانسوی

 تاریخ خلق اثر : ۱۸۴۵ تا ۱۸۶۲ در پاریس جزیره چنل

 تاریخ چاپ :  ۱۸۶۲

ناشر: Pagnerre

راوی : رمان یک راوی نامعلوم و نامشخص دارد

 زاویه ی دید داستان : این رمان از دید یک راوی نامشخص تعریف می شود و زاویه ی دید این رمان نیز یک زاویه ی دید سوم شخص است. اما با این اوصاف ، فردی که روایت کننده ی داستان است و ما از زاویه ی دید او به رمان نگاه می کنیم ، به همه ی احوالات شخصی ، تصمیمات ذهنی و …. تک تک اعضای رمان کاملا آگاه است.

روایت زمانی اثر : گذشته

مکان رویداد داستان : کشور فرانسه

 زمان رخداد داستان : ۱۷۸۹ تا ۱۸۳۲

شخصیت اصلی : ژان والژان

نمادها وموتیف های داستانی :  بشقاب های نقره ، عشق و همدلی ، زمان

خلاصه رمان بینوایان

رمان بینوایان یکی از برترین رمان ها و نام آشناترین رمان های تاریخ رمان نویسی و نویسندگی در دنیاست.در ادامه قصد داریم که خلاصه رمان بینوایان را برایتان بگوییم .اما به این امر توجه داشته باشید که ” خلاصه ی داستان ” ، هیچ گاه تمام زیبایی های ادبی ، شاکله ی داستان و محتوا و هدف اصلی داستان را بهمراه نخواهد داشت. از سوی دیگر ، به این علت که قرار است بسیاری از مخاطبین ما ، به مطالعه ی این کتاب بپردازند ، در خلاصه ی داستان نکات مجهولی بنا کرده ایم که حس کنجکاوی شما را تحریک کرده تا بتوانید با شور و شوق بیشتری به مطالعه ی این کتاب بپردازید و لذت وافی را از این کتاب ببرید. پس با ما همراه باشید که یک خلاصه ای از این داستان را بخوانیم و بعد که مشتاق این خلاصه داستان شدید ، به کتابفروشی ها سری بزنید و یک نسخه از داستان ارزشمند بینوایان را تهیه کنید و بخوانید.

رمان بینوایان این چنین آغاز می شود که در غروب یکی از روزهای سال ۱۸۱۵ ، مردی چهل و چند ساله با هیکلی درشت و ظاهری که به غایت ژولیده و بهم ریخته بود ، وارد شهر ” دین یه ” می شود. مرد با همان لباس های چرکی که از روی پوسیدگی زرد شده بودند و مو ها و ریش هایی که معلوم بود سالها اصلاح نشده بودند ، به شهرداری شهر دین دیه رفت و بعد از چند دقیقه به بهترین رستوران شهر که واقع در یکی از بهترین مسافرخانه های دین دیه بود ، رفت و همانجا ماندگار شد. صاحب مسافرخانه از اینکه مردی با ظاهر او که بسیار کثیف بود ، مسافرخانه اش را انتخاب کرده است ، بسیار تعجب کرده بود و به محض اینکه مرد را دید بدون هیچ سلام و علیکی به او گفت که  : ” پول همراهتان دارید یا خیر ؟ ”  . مرد هم با همان آرامش همیشگی که در کارهایش داشت ، گفت : ” بله پول همراهم هست. صاحب مسافرخانه که به این مسافر تازه وارد شک کرده بود ، کمی معطلش کرد و به یکی از کسانی که برایش کار می کرد ، گفت که  : ” به شهرداری برو و ببین این مردی که تازه وارد شهر شده است ، چه کسی است و از کجا آمده است؟ ” . وقتی که آن کارمرد به شهرداری رفت و برگشت ، چیزهایی را در گوش مدیر مسافرخانه گفت و ناگهان مدیر مسافرخانه رو به آن مرد ژولیده گفت که : ” ما نمی توانیم به تو جای خواب و خوراک دهیم . چون تو را می نشاسیم. تو ژان والژان هستی.” . ژان والژان که بسیار خسته و گرسنه بود ، سعی کرد به هر راهی که می تواند متوسل شود و یک اتاق از صاحب آن مسافرخانه بگیرد ، اما گویی که آن مسافرخانه و آن شهر دیگر برای او طلسم شده بود. پس از اینکه نتوانست اتاقی برای خودش تهیه کند و به یک جای گرم و نرم برسد ، به یک کافه رفت. به یک کافه رفت تا که شاید بتواند چند دقیقه ای را آنجا آرام بگیرد ، اما دیگر برای همه ی این کارها دیر بود. در شهر پخش شده بود که او وارد شهر شده است و دیگر همه می دانستند که ژان والژان هم اکنون در شهر است. او به هر جا می رفت ، نه کسی به او غذا می داد و نه کسی سلام او را علیک می گفت. او احساس خفت می کرد.

با این اوصاف اما ، راهش را به سمت زندان کج کرد. او گفت که شاید زندان این شهر برای خوابیدن امشب من جایی داشته باشد ، اما در زندان هم به او جایی ندادند. او حتی در یکی از خانه های شهر را زد که شاید یکی از مردم شهر به او جایی برای خواب دهد ، اما صاحب خانه قصد داشت که او را با تفنگ بکشد و از بین ببرد. او که دید دیگر هیچ راهی برای خوابیدن در یک جای امن ندارد ، در گوشه ی خیابان بر روی یک نیمکت سنگی سرش را زمین گذاشت تا که به خواب برود.

در همین حین که داشت چشم هایش سنگین می شد و بخوابد ، یک پیرزن از کلیسایی که روبروی آن نیمکت بود بیرون آمد و به ژان والژان گفت که چرا اینجا خوابیده ای؟ ژان والژان که از همه ناامید شده بود ، سعی کرد آخرین تیر امیدش را نیز پرتاب کند و به پیرزن ماجرای زندگیش را گفت. پیرزن وقتی این مسئله را شنید ، به او گفت که برو و در خانه ای که با انگشتانم به تو نشان میدهم را بزن. ژان والژان هم نور امیدی در دلش زنده شد که شاید امشب بتواند جایی در شهر پیدا کند و سرش را آرام روی زمین بگذارد. .او نمی دانست که به خانه ی چه کسی می رود. اما همین که نزدیک خانه شد ، دید که دو نفر در درون خانه با هم صحبت می کنند. آنجا بود که او به خانه ی پدر روحانی آمده است. خدمتکار پدر روحانی گویی به پدر می گفت که امروز شایعه شده ست که فردی خطرناک به شهر آمده پدر. شما هم که همیشه در خانه ی تان باز است. بهتر است برای چند روز هم که شده قفل ساز بیاوریم. ” . ژان والژان بدون اینکه وقت را تلف کند. در را زد و درب خانه باز شد. ژان والژان با آن قیافه ی ترسناکش در دل شب جوری ورود به خانه ی پدر روحانی کرد که پدر از جای پرید و خدمتکار نیز از روی ترس نزدیک بود جیغ بکشد و جان بدهد. ژان والژان به درون خانه رفت و گفت که نامش ژان والژان است. مجرم بوده است و پس ازنوزده سال از زندان در آمده ست .

او توضیح داد که آدرس خانه ی پدر روحانی را از کجا گرفته است و به او گفت که  : ” من حاضرم پول پرداخت کنم. آیا جای خوابی برای من داری ؟ ” . پدر روحانی اشاره ای به خدمتکارش می زند و می گوید که  : ” مهمان داریم فرزندم ، پذیرایی های لازم را اعمال کن. ” . پدر روحانی بعد از چند دقیقه ، با همان شکل و شمایل پذیرایی خودش که پر از بشقاب های نقره و شمعدانی های نقره بود ، از ژان والژان پذیرایی کرد و او را مورد احترام قرار داد. ژان والژان که از ین کار خیلی تعحجب کرده بود ، یکبار دیگه رو به پدر روحانی کرد و گفت  : ” پدر جان ، من یک دزد بوده ام ، سالها در زندان بوده ام ، حالا هیچ کس به من میلی ندارد و محلی هم نمی کند. پذیرایی تومرا شرمنده می کند.

اگر می شود یک جای خوب هم  در طویله به من بده ، حاضرم هر چقدر پول بخواهی به تو بدهم. ” . پدر روحانی که تا آن لحظه سکوت کرده بود ، برگشت و گفت  :” فزرندم من اسقف هستم و نیازی به پرداخت پول از سمت تو نیز اینجا وجود ندارد. اینجا همه مهمان خداوند هستند. ” . ژان والژان این را که شنید خیالش راحت شد. غذا که آمد ژان والژان مثل قحطی زده ها غذا خورد و سعی کرد تا جایی که می تواند رنج های نوزده سال زندان را پشت همین غذا خوردن ها جبران کند. بعد از آنکه غذایش تمام شد. پدر روحانی برایش در نمازخانه یک جای نرم و گرم فراهم دیده بود که او می توانست در آنجا به استراحت بپردازد. آن شب ژان والژان پس از سالها زندان و خوابیدن روی زمین زندان ، بالاخره روی تخت خوابید و خیلی زود خوابش برد. پدر ژان‌والژان کشاورز بود و هنگامی که ژان‌والژان کوچک بود از درخت افتاد و مرد. مادرش نیز در اثر تب جان خودش را از دست داده بود.

ژان‌والژان را خواهرش که هفت پسر و دختر قد و نیم‌قد داشت بزرگ کرده بود و خیلی هم به او رسیده بود. ژان‌والژان اما نتوانست هیچ وقت در زندگی اش تحصیل کند  و همه ی عمرش را صرف این کرد که کاری کند که شکمش را سیر کند.. و وقتی ۲۵ سالش بود شوهر خواهرش نیز مُرد و او سرپرست خواهر و بچه‌های او شد. او و خواهرش کار می‌کردند اما مزد کم آنها کفاف زندگیشان را نمی‌داد. تا اینکه در زمستان سختی او کار پیدا نکرد. او یک شب در حالی که می دید بچه های خواهرش گرسنه هستند. و هیچ چیز هم برای خوردن ندارد ، تصمیم می گیرد بخاطر مسئولیتی که خواهرش در بزرگ کردن بچه ها روی دوش او گذاشته بود ، دست به دزدی بزند. او در میانه ی یک شب سرد زمستانی ، شیشه های یک مغازه را می شکند و یک قرص نان را به دزدی بر می دارد. اما هنگام دزدی ، نانوا بیدار می شود و می فهمد که او دزدی کرده است و شروع می کند به تعقیب کردن او و در نهایت پس از اینمه چندین کوچه به دنبال هم می دوند ، نانوا او را می گیرد و تنها نشانه اش هم آن بود که دست هایش خونی است و یک قرص نان در دست دارد. او را به دادگاه می برند. در دادگاه محاکمه می شود و او را به پنج سال حبس محکوم می کنند. وقتی که او را به زندان می بردند ، دست و پایش می لرزید و گریه می کرد و از اینکه این اتفاقات در زندگی او افتاده بود ، سخت پشیمان بود. اما دیگر نمی توانست چیزی بگوید و هر آنچه  که نباید به سر او آمده بود. او در زندان سعی کرد که هر چه که از گذشته ی خودش دارد ، فراموش کند. اما بعد ، تنها یک بار در زندان شنید که بچه های خواهرش در جایی مشغول کار هستند اما نمی دانست که وضعیتشان چگونه است. او هیچ نگفت و سعی کرد که همه چیز را در دل خود پنهان کند تا که شاید روزی دلش از سنگ شود. چهار سال که از زندانش گذشت ، تصمیم به فرار گرفت. تصمیم گرفت که فرار کند و به زندگی اش بپردازد و سری به بچه های خواهرش بزند. اما او را دستگیر کردند و سه سال دیگر به محکومیت او اضافه کردند. اما این قضیه برای او درس عبرت نشد و تصمیم گرفت که یکبار دیگر دقیقا در زمانی که تنها یک سال دیگر از حبسش مانده بود ، دست به فرار بزند. او باز هم هم فرار کرد و باز هم او را دست گیر کردند. او زمانی که دوباره دستگیر شد ، پنج سال دیگر به محکومیت هایش اضافه شد. در دهمین سال ، باز هم فرار کرد. باز هم دستگیر شد و باز هم سه سال دیگر طعم تلخ زندان را چشید. اما سر آخر ، پس از نوزده سال تجربه ی زندان از زندان آزاد شد . بعد از آزادی از زندان درست همان آرزویی که در بدو ورود به زندان داشت ، یعنی آنکه سنگدل شود ، برایش رخ داد و تبدیل به یک آدم سنگدل گشت. هیچ چیز در او اثر نمی کرد. بویی از مهر نبرده بود و از نامهربانی دیگران هم شکوه ای به لب نمی آورد. چون نوزده سال بود که دیگر گریه نکرده بود.

نوزده سال بود که دیگر شکایتی به لب نیاورده بود و این ها از او انسانی ساخته بود که باور کردنی نبود. او در این چند سالی که در زندان بود توانسته بود خواندن و نوشتن را در زندان بیاموزد و به نوعی تحصیل کند. او در ساالهایی که در زندان بود ، آنقدر کارهای عجیب و غریب انجام داده بود که بدنش مثل سنگ شده بود و از سوی دیگر نیز مانند باد سبک بار  از روی دیوار ساختمان سه طبقه می پرید ، چون که یاد گرفته بود که چطور از زندان فرار کند. آن شب فرانک زود خوابش برد ، اما در ساعت ۲ شب ، ناگهان با صدای زنگ کلسا بیدار شد. این بیدار شدن او ، همگام بود با یک وسوسه. او زمانی که مشغول خواب بود ، با چشم های خودش دیده بود که ظرف های نقره در کجا قرار دارند. او وسوسه شد که ظرف های نقره را بردارد و پا به فرار بگذارد.بشقاب های نقره هر کدامشان دویست فرانک می ارزید و دویست فرانک دو برابر پولی بود که او در طی نوزده سال توانسته بود در زندان جمع آوری کند.

او بشقاب ها را دزدید و از پنجره ی نمازخانه فرار کرد. صبحدوم ، خدمتکار پدر روحانی این ماجرا را فهمید و به پدر روحانی گفت که : ” آن مهمان دیشبی همه ی ظرف های نقره را دزدیده است. ” . پدر روحانی با همان متانت همیشگی رو به خدمتکار می کند و می گوید که :” ظرف های چوبی که هستند. توی همان ها غذایمان را می خوریم. ” .  پدر روحانی مشغول صبحانه خوردن بود که در خانه اش زدند. او به دم در رفت و دید که مامورین دم در خانه اش ایستادند. او نگذاشت که هیچ کدام از مامورین لب از لب باز کنند و بخواهند گزارش دزدی را بدهند و خودش سریع پیش دستی کرد و رو به ژان والژان کرد و گفت : ” آه پسرم ، آخر چرا یادت رفت شمعدانی ها را ببری؟”. ژان والژان از این کار بشدت حیرت زده شد ، اما دیگر چیزی نگفت. میدانست که پدر روحانی زندگی اش را خریده است. پدر روحانی بعد از اینکه شمعدانی ها را تحویل ژان والژان داد ، برگشت و گفت  : ” یادتان باشد که از این ظروف استفاده کنید و آدم درستکاری شوید.

ژان‌والژان، برادرم، شما دیگر به بدی تعلق ندارید. من روح شما را خریدم و به خدا هدیه کردم.” آن روز ، روز عجیبی برای ژان والژان بود. نمیدانست چه بگوید و اصلا نمی دانست چه کار کند. از شهر بیرون رفت. گرسنه بود. اما نمی دانست که چه چیزی در درونش او را آزار میدهد. حال و روزش بهم ریخته بود و نمی دانست که دقیقا از چه کسی ناراحت است. نمی دانست که به او لطف کرده اند یا که او را تحقیر کرده اند. اما با این اوصاف ؛ غروب همان روز بود که در همان گوشه کناری که ژان والژان مشغول استراحت بود ، پسرکی در حال بازی بود. او سکه ای دردست داشت و مدام این سکه را به بالا و پایین می انداخت و سعی می کرد که این سکه را به بازی بگیرد.

ناگهان در یکی از دفعاتی که خواست سکه را به بالا پرتاب کند ، سکه از دستش رها شد و به زیر پای ژان والژان افتاد. ژان والزان بدون اینکه درنگی کند ، پایش را روی سکه گذاشت. آن پسرک که نامش هم ” پتی ژوره ” بود ، تلاش کرد که پای ژان والژان را کنار بزند و سکه را بردارد اما زورش به او نمی رسید. این بود که شروع به گریه کردن و التماس کردن کرد.پسرک وقتی دید که ژان والژان هیچ کاری نمی کند و دلش هم به رحم نمی آید ، سکه را رها کرد و رفت.ژان والژان وقتی پایش را از روی سکه برداشت ، یاد حرف های کشیش افتاد و تن و بدنش به لرزه در آمد. از این رو سریع بدنبال آن بچه دوید و تا می توانست او را صدا زد ، اما ردی از او ندید. این اتفاق بسیار در او اثر کرد و ناراحت شد و سریع به کشیش شهر مراجعه کرد و گفت که مرا دستگیر کنید. اما کشیش از ترس قیافه و هیکل او فرار می کند. و آنجا بود که ژان والژان پس از نوزده سال ، برای اولین بار گریه می کند.

فانتین ، دیگر شخصیت این رمان است که جنس توده ی مردم بود. او در مونتروی سومر ، به دنیا آمده بود و از کودکی خانواده اش مشخص نبودند و خانواده ای نداشت و مجبور شده بود که تمام عمر و زندگی خودش را به نهایی و با فقر سپری کند. او دختری بسیار جذاب و دلربا بود و حالا که دیگر کم کم جوانی روی گونه هایش گل انداخته بود ، عاشق پسری شده بود که او نیز بسیار عیاش و هوسران بود . تومولیس ، کسی بود که فانتین همه ی جوانیش را به پای او ریخته بود.اما تومولیس هر روز کچل تر می شد و پوستش نیز چروک می خورد. اما آن چه که همه ی این ماجرا را به نوعی دیگر معنا می کرد ، ذکر این مسئله بود که تومولیس یک پولدار بود. دو سال بعد از اینکه آن ها حسابی به هم دل و دلبری هایشان را هدیه دادند. تومولیس ، با فانتین قطع رابطه کرد و او را یک فرد تکراری خواند. فانتین که از این جدایی خیلی خیلی ناراحت شده بود ، روز و شب کارش گریه بود و از آن بدتر ، از تومولیس یک بجه داشت که درد این جدایی را بیش از پیش زیاد می کرد. ده ماه بعد از جدایی این دو ، فانتین دید دیگر از پس خرج های خودش و این بچه ای که حالا تومولیس روی گردنش انداخته است ، بر نمی آید و دیگر باید شهر را ترک کند و یا اینکه یک تصمیم دیگر برای زندگی خودش بگیرد.

همنی شد که تصمیم گرفت پیش از هر چیز تصمیم گرفت که به شهر محل تولدش برگردد و آنجا یک کاری برای خودش پیدا کند. اما یک مشکل بزرگ سر راهش بود و آن این بود که این بچه ، یعنی ” کوزت” ، بچه ای نبود که بتواند به همه نشان دهدش و یک جورهایی حاصل یک بی احتیاطی عاطفی با مردی بود که دیگر او هم حضوری ندارد. حالا او مجبور بود برای اینکه از آنجا برود و به شهرش برگردد ، اول از همه گناه به آن بزرگی یعنی  ” کوزت” را بپوشاند تا که بتواند راه بیافتد و روزگار جدیدی را برای خودش فراهم کند. او هر چه داشت فروخت و قرض هایش را فروخت و نهایت ۸۰ فرانک برایش ماند که بتواند با آن برگردد. تصمیم به برگشت گرفت و در میانه ی راه به مسافرخانه ای رسید که در آن آقا و خانمی به نام ” تناردیه ” روزگارشان را با گرداندن آن مسافرخانه سر می کردند. تناردیه زنی سی و خرده ای ساله ای بود که موهای سرخی داشت و بسیار با صلابت بود. فانتین همین که وارد شد ، توانست با خانم تناردیه وارد صحبت شود و همینکه دید تناردیه در حال بازی کردن با کوزت است ، ناگهان فکری به سرش زد که شاید کمی از دردهایش در مسیر زندگی کم می کرد. او رو کرد به خانم تناردیه گفت که دیگر نمی تواند دخترش را نگه دارد. چرا که خرج و مخارج زندگی اش بالا رفته است و نگه داری از یک دختر برایش خیلی سخت. این که هم دختر را نگهداری کند و هم اینکه بخواهد به کار کردن و رسیدن به کارهای روزمره بپردازد برایش خیلی سخت است و مجبور است که دختر را جایی بگذارد و به زندگی خودش بپردازد.

او از آنها خواست که کوزت را نیز در کنار دختران خودشان یعنی اپونین و آزلما ، نگه داری کنند تا او به یک زندگی خوبی برسد. آقای تناردیه از پشت پیشخوان حرف های آن دو را شنید و به میان حرف هایشان پرید و گفت که قبول است ، من حاضرم این فداکاری را برای تو انجام بدهم و بپذیریم که این بچه را برای تو نگه دارم ، اما مساله ی من یک چیز بیش تر نیست ، اگر قرار است که من این بچه را نگه دارم شما باید یک شرط را بپذیرید و آن این است که ماهی هفت فرانک به من بدهید و همچنین برای پیش مخارج او نیز باید پانزده فرانک را پرداخت کنید. آخرین شرطش این بود که خرج و مخارج او را به مدت هفت ماه پیش پیش دریافت می کند . فانتین که راهی نداشت جز آنکه کودک بیچاره را از میان بردارد ، قبول کرد و گفت که همه را حاضر است ، پرداخت کند. تناردیه نیز در حین خوشحالی رو به خانمش کرد و در گوش او گفت که :” بالاخره پول بدهی هایمان نیز صاف شد. تو و دخترانت خوب تله موش هایی برای من هستید.” . تناردیه قبلاً گروهبان ارتش بود ولی از آدم‌هایی بود که پس از جنگ‌ها بین کشته‌ها و زخمی‌ها دنبال غنائم می‌گشت. یک‌بار هم پس از جنگ «واترلو»، موقع برداشتن انگشتر طلایی و خالی کردن جیب سرهنگی مجروح و فرانسوی به نام «پون مرسی» فهمیده بود او زنده است. پون مرسی به خاطر اینکه تناردیه او را از زیر مرده‌ها و مجروح‌ها در‌آورده و جانش را نجات داده از او تشکر کرده و نامش را پرسیده بود. تناردیه با غنائمی که از کشته‌ها و مجروح‌های جنگ واترلو برداشته بود به مون‌فرمی آمده و با آن پول، این مسافرخانه را راه انداخته بود.

تناردیه آدمی بدهکار بود. بعد از اینکه لباس‌های قشنگ کوزت را هم فروخت کم‌کم احساس کرد دارد به خاطر انسانیت از کوزت نگهداری می‌کند. به همین جهت رفتارش با او عوض شد. لباس‌های کهنه بچه‌هایش را تن او کرد و کوزت مثل سگ و گربه‌ها زیر میز غذا می‌خورد. تناردیه هنوز یک سال نشده، در نامه‌ای از مادرکوزت پول ماهانه بیشتری خواست. در سال سوم احساس کرد احتمالاً کوزت دختری نامشروع است و باز هم پول بیشتری خواست که فانتین داد. در سال پنجم کوزت کلفت آنها شد و زن تناردیه دائم کوزت را کتک می‌زد.

کوزت لاغر و رنگ‌پریده شده بود. از شش صبح تا شب باید کارهای مسافرخانه را می‌کرد وشب و روز با دستان لاغرش از چشمه‌ای که یک ربع از مسافرخانه دور بود با سطل آب آشامیدنی می‌آورد. از آن سو نیز فانتین وقتی به شهر وارد شد ، فهمید که مردی در شهر همه چیز را به تحول سوق داده ست. می گفتند که نام آن مرد مادلین است. او مردی است که کارخانه ای بزرگ در شهر احداث کرده است و همه او را دوست دارند و خیلی خیلی به مردم کمک می کند. او برای پیرمردها ، بیمارستان های بزرگی ساخته است و از سویی کاری کرده است که هیچ بیکاری در شهر نباشد. در سال‌های ۱۸۱۹ و ۱۸۲۰ شاه دو بار به دلیل خدمات او به مردم منطقه، او را به عنوان شهردار مونتروی سورمر منصوب کرد اما او نپذیرفت ولی بالاخره به خاطر اصرار و اعتراض مردم، شهردار شد. با وجود این همچنان زندگی ساده‌ای داشت و به نیازمندان خدمت می‌کرد.اما او با همه ی این خوشی ها یک دشمن در شهر داشت. یک دشمن که تنها کسی بود که در این شهر از مادلین خوشش نمی آمد. نام او ژاور بود ژاور بازرس پلیس بود و کلا به مادلین مشکوک بود. او فکر می کرد که مادلین همان محکوم سابق ژان والژان است. وی در اوایل دوران کارش در اداره ی پلیس مدتی در زندان‌های جنوب فرانسه خدمت کرد و آجودان نگهبانان زندانی بود که ژان‌والژان چند بار در آن به زندان محکوم شده بود. ژاور قدی بلند، بینی نوک‌عقابی، چشمانی چون چشمان عقاب داشت و همیشه چوب تعلیمی همراهش بود. موقع جدی بودن تبدیل به سگ نگهبان می‌شد. زندگی او در بیداری و نگهبانی خلاصه شده بود. گوش به فرمان مقامات بالا و از هرگونه تخلف و نافرمانی بیزار بود.

و وای به روز خلافکاری که به دستش می‌افتاد. حتی پدرش را هم به زندان می‌انداخت. برای همین همه خلافکارها از شنیدن نامش وحشت می‌کردند. این شک را روزی ژاور به یقین تبدیل کرد که روزی پیرمردی به نام بابا فوشلووان ، که یک گاری چی بود ، گاری اش چپ شده بود و حال خودش زیر یک گاری گیر کرده بود. آن روز تنها کسانی که آن نزدیکی بودند مادلین و ژاور بودند. هیچ جوره نمی شد گاری را بلند کرد ، چرا که هر جوری که به این گاری دست می زند ، دنده ی پیرمرد خرد می شد. تنها راهی که برای نجات پیرمرد وجود داشت ، نجات دادن وی به این صورت بود که کسی گاری را با پشتش بلند کند. این کار به شدت سختی بود و زور زیادی می خواست. ابتدا به امر مادلن گفت که هر کسی که این کار را کند ، چندین سکه ی طلا به او هدیه داده می شود. اما مادلن دید که هیچ کس حاضر به این کار نیست. در نهایت خودش زیر گاری قرار گرفت و آن را با پشتش بلند کرد . اینجا بود که ژاور به او شکی که داشت تبدیل به یقین شد. چرا که زمانی که ژان والژان در زندان بود ، تنها کسی بود که چنین قدرتی داشت که با پشتش همه چیز را اهرم کند. فانتین در کارگاه زنانه ای که مادلن در کارخانه اش افتتاح کرده بود کار می کرد و از ترس اینکه مبادا مردم به او حرفی بزنند و یا اینکه بخواهند به او سرزنشی را وارد کنند به کسی نگفته بود که بچه دارد.

اما چون سواد نداشت زن‌های کارگاه فهمیدند برای او نامه‌هایی می‌رسد و به کسی نامه می‌نویسد. از طریق نامه‌نویس نیز بالاخره فهمیدند او بچه دارد و یک روز صبح سرپرست کارگاه او را به جرم بدکاره بودن اخراج کرد. فانتین از آن روز کینه مادلن شهردار را به دل گرفت. بابت کرایه و اسباب و اثاثیه خانه اش بدهکار بود و نمی‌توانست به شهر دیگری برود. اثاثیه‌اش را فروخت ولی باز هم بدهکار بود. خواست خدمتکار شود اما کسی خدمتکار نمی‌خواست. برای سربازان لباس می‌دوخت و پول کمی می‌گرفت. دیگر پول ماهانه کوزت را مرتب نمی‌فرستاد. یاد گرفت چطور مثل فقرا صرفه‌جویی کند ومثلاً بدون روشن کردن شمع، از روشنایی خانه همسایه استفاده کند. اوضاع برای او خیلی خراب شده بود . تناردیه هر روز به او نامه می نوشت و از پول می خواست ، اما فانتین دیگر کاری نداشت که با آن سر کند. ابتدا خجالت می‌کشید با لباس‌هایی که به تن داشت به خیابان برود ولی بعد یاد گرفت فکر کند که کسی او را نمی‌بیند. بدهکاری‌هایش زیاد شده بود. تناردیه هم دائم نامه می‌فرستاد و پول می‌خواست. یک بار که نوشته بود برای لباس زمستان کوزت پول می‌خواهد، فانتین به سلمانی رفت و موهایش را فروخت. بار دیگر تناردیه نوشته بود کوزت مریض شده و پول برای خریدن دارو می‌خواهد. فانتین دو دندان جلویش را نیز به دندانسازی که قبلاً گفته بود آنها را می‌خرد فروخت و پول را فرستاد.

اما همه ی این ها دروغی بیش نبود. کوزت مریض نبود ، لباس هم داشت. فانیتن دیگر به تنگ آمده بود. فانتین برای اینکه دیگر حتی خود را در آینه نبیند و به این وضع خود تاسف نخورد ، آینه را نیز دور انداخت و با بدبختی اش می ساخت و می سوخت. او مادلن را باعث همه ی غم ها و غصه هایش می دانست. هر روز فانیتن طلب هایش بیشتر می شد ، خیاطی هم که فانتین برای او کار می کرد نیز دیگر به سان سابق به او پول نمی داد و همه  ی این ها را که کنار هم بگذارید  ، می بینید که به چه میزان فانتین زندگی سخیتی را پشت سر می گذاشته است. چندی بعد یک بار که جلوی کافه‌ای قدم می‌زد جوان خوشگذرانی برای شوخی با او مشتی برف از پشت در لباسش انداخت. فانتین مثل ماده پلنگی خشمگین ناخن‌هایش را در صورت مرد فرو کرد و به او فحش داد. جمعیت جمع شد.اما فانتین با دیدن ژاور رنگش پرید و زبانش بند آمد. ژاور با عصبانیت فانتین را به تالار اداره پلیس برد. سپس او را به شش ماه زندان محکوم کرد و دستور داد او را به زندان ببرند. فانتین لرزید و به خاطر کوزت به التماس افتاد. ژاور گفت: «بس است. دیگر حتی خود خدا هم نمی‌تواند برایت کاری کند.» اما قبل از اینکه سربازها فانتین را ببرند مادلن که کمی قبل بی‌صدا وارد تالار شده بود گفت، دست نگه دارند.ژاور که از این دستور مادلن تعجب کرده بود گفت که  ” آقای شهردار چه فرمودید؟ ” .

مادلن گفت که من خودم این صحنه را دیده ام و این زن بی گناه است. فانتین که صدای مادلن را شناخته بود ، به او گفت که : ” تو حرف نزن. تو بودی که مرا از کارخانه ات اخراج کردی ، آن هم برای حرف های یک مشت زن و حالا من به این روز افتاده ام . ” . مادلن با خونسردی به فانتین گفت که : ” چرا آن روزی که اخراجت کردم به دیدن من نیامدی و این حرف ها را نزدی؟ ” . فانتین از شنیدن این حرف ها به گریه افتاد و از حال رفت.مادلن دستور داد که سریعا کسی را برای درمان او بیاورند و یک پرستار بالای سر او بگذارند تا که او سریعا سلامتی اش را به دست آورد. از سویی دیگر مادلن سریعا بیش از آنچه که تناردیه می خواست را به او داد و گفت که بچه را به پیش مادرش بفرستد ، چرا که مادرش خیلی مریض است. تناردیه اما تنور را داغ دید و شروع به طمع کرد. او گفت که تا پرداخت مبلغ بیشتر او را به شما نمی دهم و مدام شروع به نوشتن صورتحساب های کلان کرد. آنقدر این صورت حساب ها ادامه پیدا کرد که مادلن تصمیم گرفت که خودش شخصا به پیش تناردیه برود و بچه را پس بگیرد. حال فانتین روز به روز بدتر می‌شد و برای دیدن دخترش بی‌تابی می‌کرد. مادلن تصمیم گرفت خود برود و کوزت را بیاورد.

به همین دلیل نامه‌ای به امضای فانتین گرفت تا کوزت را تحویل او بدهند، اما به خاطر اتفاقی نتوانست برود. روز بعد بازرس ژاور به دفتر مادلن آمد و از شهردار خواست دستور دهد او را اخراج کنند و گفت: «من جرمی نسبت به مقام شهردار مرتکب شده‌ام.در اثر عصبانیت به مقامات گزارش داده بودم که شما همان محکوم فراری ژان‌والژان هستید. اما رئیس پلیس برایم نوشت که دیوانه شده‌ام چون ژان‌والژان به خاطر دزدیدن سیب از باغی دستگیر شده است. من هم رفتم و او را دیدم و با اینکه مرد ادعا می‌کرد شان‌ماتیو است او را شناختم. ضمناً غروب فردا هم در دادگاهی در آراس محاکمه می‌شود برای همین قرار است برای شهادت در دادگاه فردا به آراس بروم. قرار است سه نفر از همبند‌های ژان‌والژان هم که او را شناخته‌اند، در آنجا شهادت بدهند.» مادلن می‌خواست ژاور را مرخص کند اما در برابر اصرار او برای مجازات، قول داد به موضوع رسیدگی کند.عصر آن روز مادلن کالسکه ای کرایه کرد و رفت که به دادگاه برسد. زمانی که به دادگاه رسید ، احساس کرد که دادگاه تمام شده است ، اما دید که بخاطر طول کشیدن دادگاه قبلی ، دادگاه هنوز برگزار نشده است. او به داخل دادگاه رفت و در دادگاه جای برای نشستن نبود. اما وقتی عنوانش را گفت او را با احترام به جای مخصوص مقامات در پشت سر قاضی راهنمایی کردند. دادگاه داشت شان‌ماتیو را نه فقط به خاطر سیب‌دزدی، بلکه به خاطر سرقت مسلحانه در هشت سال پیش از پسرکی به نام پتی‌ژروه و دزدی از خانه اسقف محاکمه می‌کرد و ممکن بود حتی او را به اعدام محکوم کند. مادلن یا همان ژان‌والژان از دادگاه اجازه گرفت و گفت که او ژان‌والژان واقعی است، اما همه فکر کردند شهردار مادلن دیوانه شده است.

این بود که ژان‌والژان خطاب به سه همبند سابقش در زندان، نشانی‌هایی را داد که جز ژان‌والژان و آنها کسی نمی‌دانست. بعد هم به دادگاه گفت چون چند کاری را باید انجام دهد می‌رود اما آقای دادستان جای او را می‌داند و می‌تواند دستور دهند او را دستگیر کنند.مردی که به اشتباه او را جای ژان والژان گرفته بودند نیز آزاد شد. اما بعد وقتی که ژان والژان به مسند خود برگشت ، فانیتن با دیدن او و اتفاقاتی که برای او پیش آمده بود ، جان داد و این آرزو را به گور برد که کودکش را ببیند. با این حال اما مادلن که دیگر مادلن و شهردار نبود و ژان والژان بود ، بار دیگر به زندان افتاد. او با وجود اینکه سالها پیش در زندان افتاده بود و می دانست که زندان و راه و چاه فرار کردن از زندان به چه صورت است ، همان شبی که به زندان بردندش ، فرار کرد و به خانه آمد. وقتی به خانه آمد ، نامه ای برای کشیش نوشت و از او خواست که فانتین را پس از پرداخت بدهی هایش از دارای های خودش به خاک بسپارند و مراسم آبرومندی برای او بگیرند. و باقی مال و اموالش را نیز به فقرا ببخشند.سپس همان شب بعد از اینکه تمام کارهایش را انجام داد به پاریس رفت تا که به سر وقت تناردیه برود و بتواند کوزت را از او پس بگیرد. در سر راهش در بانکی پولی داشت که آن پول را نیز گرفت و جایی قایم کرد و متاسفانه در حوالی مسافرخانه تناردیه او را دوباره دستگیر کردند.

این بار دستگیری او دیگر با همه ی بارهای قبلش فرق داشت. وقتی که او را دستگیر کردند به او حبس ابد دادند و این حبس ابد را همراه با اعمال شاقه کردند تا که دیگر آن یک ذره جانی هم که در تن ژان والژان بود از بین برود و زندگی به کامش تلخ شود. او برای حکم اعمال شاقه اش ، جاهایی مختلفی را مشغول به کار شد. در آهنگری ها ، در سنگ از صخره ها کندن  و …. ، اما در خلال یکی از این کارها که بر روی عرشه ی یک کشتی بود ، ناگهان اتفاقی برای یکی از نیروهای نظامی افتاد و ژان والژان سریعا به داد او رسید. بعد از اینکه ژان والژان او را نجات داد ، از همان سو نیز خود را به داخل آب پرتاب کرد و همراه با جریان آب فرار کرد. وقتی که ژان والژان این کار را کرد ، همه ی نظامی ها و کارگرها گفتند که آنقدر این جریان سنگین است که احتمالا ژان والژان دنده هایش در آب خرد شده است و به زودی هم گوشه ای در ساحلی می میرد و یا اینکه خوراک مرغ های آبی می شود. خبر فرار او همه گیر شد. حتی روزنامه ها نیز این امر را نوشتند که او با اجازه ی نیروهای زندان به نجات یک نامی رفته است و بعد از اینکه نیروی نظامی را نجات داده است ،خود را درون آب انداخته و به قولی فرار کرده است. اما بنا بر تحقیقات نیروهای نظامی فشار آب به حدی است که یک انسان نمی تواند بیش از چند دقیقه در آن زنده بماند و ژان والژان کنون مرده محسوب می شود. اما ژان والژان جان سخت تر از این حرفها بود. ژان والژان تواست برای مدت ها در آن شب شنا کند و نهایت در شب سال نو ، خودش را به ده مون فرمی برساند.

او ساحل را که رد داد ، به جنگلی رسید که به برکه ای متصل بود. هنگام رد کردن این جنگل ناگهان با جهره ی دختری روبرو شد که گویی وحشت زده بود و از فشار زندگی تمام قوتش را از دست داده بود. او به دختر نزدیک شد. دخترک با سطلش مشغول آن بود که آبی در سطل بریزد. ژان والژان همین که دختر را دید با توحه به توصیف هایی که از مادرش فانتین شنیده بود ، فهمید که آن دختر کوزت است. سطل آب را از او گرفت و با او به مسافرخانه رفت. ژان والژان در مسیر گذر از دهکده متوجه شد که هنوز هنوزه بازار کریسمس باز است و هنوز سال نو نشده است. به نزدیک مسافرخانه که رسیدند کوزت از ژان والژان خواست که سطل آب را به او بدهد ، چون که خانم تناردیه اگر بفهمد که من این آب را نیاورده ام من را کتک می زند و من جانی برای کتک خوردن ندارم. کوزت به محض اینکه پا به مسافرخانه گذاشت ، مثل همیشه خانم تناردیه شروع کرد به ناسزا گفتن به او و او را ملامت کرد.

اما وقتی که چشمش به ژان والژان افتاد که اتاقی برای ماندن می خواست ، کاملا برخوردش عوض شد و شخصی بسیار متشخص و مهربان شد. چند لحظه بعد خانم تناردیه می‌خواست کوزت را که یادش رفته بود نان بگیرد و پول نان را هم گم کرده بود به باد کتک بگیرد اما ژان‌والژان به دروغ گفت او پول را پیدا کرده است. و سکه‌ای به خانم تناردیه داد. کمی بعد خانم تناردیه باز می‌خواست کوزت را به خاطر کار نکردن کتک بزند و این بار ژان‌والژان پنج فرانک به خانم تناردیه داد تا آن شب کوزت به جای کار، برای خودش بازی کند.اما خانم تناردیه دست‌بردار نبود. کمی بعد دوباره سراغ کوزت آمد تا او را به خاطر بازی با عروسک دخترانش اَپونین و اَزلما کتک بزند. این بار ژان‌والژان بیرون رفت و عروسکی قد خود کوزت به سی فرانک خرید و به کوزت داد. آقا و خانم تناردیه خشکشان زده بود. حدس زدند که مرد پولدار است و رفتارشان با کوزت عوض شد. روز بعد ژان‌والژان رو به آقا و خانم تناردیه که می‌گفتند با همه نداری، مجبورند مخارج کوزت را هم که مادرش مرده بدهند، پیشنهاد کرد کوزت را به او بدهند.تناردیه ها که این مدت حسابی از خانواده ی کوزت پول گرفته بودند و جیب هایشان را با این پول ها پر کرده بودند ، یک کیسه ی دیگر برای ژان وال ژان دوختند و تصمیم گرفتند که این بار همان بلا را یکبار دیگر سر ژان وال ژان بیاورند. آنها به زاری و ناله گفتند که دیگر از مخارج کوزت بر نمی آیند و زندگی و خرج کشیدن او بسیار بریشان سخت شده است و به دنبال آن هستند که اگر بشود ، آن را به کسی دیگر بفروشند. ژان والژان که این را شنید تصمیم گرفت که کوزت را خریداری کند. او هزار و پانصد فرانک به تناردیه داد و کوزت را از او خریداری کرد.

اما تناردیه بعد از اینکه کوزت را نیز به او واگذار کرد ، کوتاه نیامد و دوباره ژان والژان را تعقیب کرد که پول بیشتری از او بگیرد اما ژان والژان با اعمال خشونت روی تناردیه او را از این کار منع کرد و تناردیه به کل خود را از قضیه ی کوزت خارج نمود. ژان والژان نیز کوزت را برداشته و به پاریس رفتند و در آنجا یک زندگی جدید را با یکدیگر آغاز کردند. ژان والژان در تمام عمرش هیچگاه دوستی نداشت. عشقی نداشت. و این اولین بار بود که در تمام زندگی خودش ، مهر پدری را در دلش نسبت به کوزت احساس می کرد. اما انگار قرار بود که ژان هیچگاه روی خوشی را در زندگی خودش نبیند. ژاور پس از اینکه توانسته بود ، ژان والژان را در دوره ی قبل دستگیر کند ، توسط رییس پلیس پاریس مورد تقدیر قرار گرفته بود و حالا یکی از بازرسان اداره ی  پلیس در فرانسه بود. پس از مدتی از این که ژان با کوزت در فرانسه زندگی آرامی داشتند ، گزارشی روی میز اداره ی پلیس فرانسه دیده شد تحت این عنوان که یک فردی که صاحب یک مسافرخانه است ، از دزدیده شدن دختری به نام کوزت توسط مردی با شمایلی مشخص ، شکایت کرده بود. ژاور این گزارش را میبنید. از آنجایی که او مادر دختر را می شناخت و از سویی دیگر هم دفعه ی پیش ژان را کنار همان مسافرخانه دستگیر کرده بود ، شک کرد که ژان والژان هنوز هم زنده باشد.  فکر این مسئله ذهن ژاور را حسابی درگیر کرد.

تا اینکه روزی یکی از پاسبان های پاریس گزارشی به ادراه پلیس می آورد که در خانه ای در پاریس مردی مشکوک زندگی می کند و همراه او یک دختر هشت ساله نیز زندگی می کند. ژاور به این مورد مشکوک می شود و سعی می کند که پی آن را بگیرد ، او نهایت به این نتیجه می رسد که اختمالا این مرد همان ژان والژان است که باید او را دستگیر کند. تا اینکه یک روز ژاور به آن خانه سر می زند و از پیرزنی که صاحب آن خانه بود ، ماجرا را جویا می شود و آن پیرزن به او می گوید که  : ” این مردی که من به او خانه اجاره داده ام تنها شب ها از خانه بیرون می آید و می گوید که یک ورشکسته ی مالی است و حالا تنها با سود پولش دارد این جا زندگی می کند. ” .

ژاور دیگر دو هزاریش افتاد که این مرد همان ژان والژان یا مالدین شهردار است. ژاور یک بار جای گدای جلوی کلیسا که خبرچین پلیس بود و ژان‌والژان هر شب به او صدقه می‌داد نشست تا چهره‌ی مرد را ببیند. اما قیافه ژان‌والژان را خوب ندید. ژان‌والژان نیز چهره ژاور رابه طور مبهم دید اگر چه مطمئن نبود که گدا همان ژاور است. ژاور خانه‌ای در ساختمان ژان‌والژان اجاره کرد اما یک بار که در راهرو بود ژان‌والژان او را از سوراخ کلید دید و شک کرد که او یک مامور باشد.روز بعد ژان‌والژان همراه با کوزت از خانه فرار کرد ولی ژاور که با چند پلیس خانه را زیر نظر داشت او را تعقیب کرد. ژاور نمی‌توانست فوری ژان‌والژان را دستگیر کند. چون به خاطر ظاهر غلط‌انداز ژان‌والژان هنوز شک داشت مرد همان ژان‌والژان است.

به علاوه چون بعضی از دستگیری‌های خودسرانه در آن ایام در مجلس و مطبوعات آزاد جنجال به پا کرده بود می‌ترسید که مرد را اشتباهی دستگیر کند چون اصلا این کار به سختی ها و مصائبی که داشت نمی ارزید. همچنین از سویی ژاور هم به دنبال این بود که خودش ژان را دستگیر کند و یک مژدگانی درست و حسابی از مقامات بالاتر دریافت کند. ژان والژان اما حالا دیگر زرنگ تر از این حرف ها شده بود. او می دانست که چطور باید از دست پلیس ها فرار کند. او به محض اینکه فهمید در حال تعقیب و گریز ااست ، سریع یک نقشه  ی ذهنی برای خودش کشید و شروع به فرار کرد. او ابتدا رودخانه را رد داد.

سپس چند کوچه و خیابان را پشت سر گذاشت. اما نهایت به یک کوچه ی بن بست برخورد. او در زندان یاد گرفته بود که چطور از پس دیوارهای بلند بر بیاید و از آن ها بالا برود ، اما مشکل این بار این بود که یک دختر بچه ی کوچک یعنی کوزت نیز همراه او بود. او کمی فکر کرد و در نهایت ، کوزت را به بند کراواتش بست و سعی کرد که خود را از دیوار بالا بکشد. رنگ کوزت پریده بود و ژان والژان به او گفت که خانم تناردیه دنبال اوست تا که کوزت را از او بگیرد و این باعث شد که کوزت هم در فرار مصمم شود. بعد از اینکه آن ها از دیوار بالا رفتند ، پلیس ها به آن کوچه رسیدند . اما دیگر دیر شده بود. چرا که ژان والژان و کوزت آرام از روی بام خانه ای سر خوردند و خود را ناگهان به داخل باغی دیدند که در آن سرودهای مذهبی برقرار بود. آن ها پشت یکی از درختچه ها قایم شدند تا که ببیند آنجا کجاست و فهمیدند که آنجا یک صومعه ی خواهران برای افراد کلیسا است.

اما ناگهان چشمشان به پیرمردی خورد که زنگوله در پا داشت و فهمیدند که او خدمتکار آنجاست. ژان والژان سریعا قضیه را برای او تعریف کرد و از او کمک خواست اما ناگهان فهمید که آن پیرمرد ، همان پیرمردی است که گاری اش چپ شده بود و او آن روز او را نجات داده بود. . بعد با خود به یاد آورد که آن زمان به این دلیل که پیرمرد دیگر از کار افتاده شده بود ، آن رابه صومعه ی خواهران فرستاده بودش تا که آن جا به کار خود ادامه دهد. فوشلوان که نام آن پیرمرد بود ، از دیدار ژان وال ژان بسیار خوشحال شد و او را در خانه ی خودش جا داد. ژاور صبح روز فردا بدون هیچ نتیجه ای به اداره پلیس برگشت ولی دست از اینکه به دنبال ژان وال ژان برود نکشید. فوشلوان ، از این که توانسته گوشه ای از محبت های ژان وال ژان را جبران کند ، بسیار خوشحال گردید ، چرا که برای او مهم نبود که ژان وال ژان کیست  ، بلکه برای او مهم بود که روزی او با هر عنوانی به او کمک کرده است و حال توانسته است محبت هایش را به نوعی جبران کند. اما پس از مدتی یک اتفاق نیک دیگر افتاد. فوشلوان به دفتر رییس صومعه رفت و گفت که : ” من دیگر از کار افتاده ام و نمی توانم آنچنان که باید و شاید کار کنم اگر ممکن است برادرم به جای من بیاید کار کند. او یک دختر کوچک دارد و برایش مهم است که کار کند .” . رییس صومعه نیز این مسئله را پذیرفت و ژان از آن به بعد مسئول صومعه شد. همین امر باعث شد که کوزت به مدرسه برود و در صومعه ی خواهران تحصیل کند.

پس از این که ویکتور هوگو داستان را تا بدین جا با ژان وال ژان و کوزت پیش می کشد ، یک آرامشی به داستان تزریق می کند و پای شخصیت های جدید را به داستان باز می کند. این شاید یکی از برجسته ترین تکنیک هایی است که یک نویسنده می تواند از آن بهره ببرد که داستان خویش را به سواحل آرامش نزدیک کند و سپس دوباره از نو داستان را با سبک و سیاقی دیگر دنبال کند و ادامه ی آن را به فضایی دیگر گره بزند تا که یک سلسله اتفاقات روایی را به رشته ی تحریر در بیاورد. این یکی از ویژگی های بارز هوگو بود.

اما در بخش دوم داستان می خوانید که  : ”  ماریوس ، نوه ی دختری آقای ژیونورمان است که بسیار تو دل برو و خوشگل می باشد. ژیونورمان ، یکی از سرمایه داران و زمین دارهای قرن نوزدهم است که از انقلابی ها و ناپلئون به شدت بیزار بوده است. او یک پیرمرد بسیار مغرور ، اما خیلی شاد و شنگول است که هنوز هنوزه حتی یک مویش هم سفید نشده و دندان هایش هم همه سالم است. او ورشکست شده است و اکنون فقط با سود پولی که به دست می آورد به زندگی مشغول است و گذران زندگی می کند. او دو دختر دارد که از دو همسر او به جای مانده است. از زن اولش دختری دارد که پیردختر محسوب می شود و با وجود اینکه پنجاه سال سن دارد ، هنوز ازدواج نکرده است. از زن دومش اما دختری دارد که بسیار رمانتیک است و هر روز عاشق می شود. اما او پس از مدت ها تجربه ی عشق با مردی جوان به نام سرهنگ پون مرسی با او ازدواج کرده است و زندگی خوبی را در کنار هم دارند. پون مرسی یک قهرمان ملی بود. او از سربازان شجاع جنگ ناپلئون بوده است . البته پیرمرد ژیونورمان هیچ دلخوشی از این جناب سرهنگ ندارد و سایه اش را هم با تیر می زند ، اما به هر حال با اصراری که دخترش کرد ، حاضر شد که این ازدواج را قبول کند. اما بعد ، دختر دوم پیرمرد ، در سن سی سالگی فوت می کند و سرهنگ غم عمیقی را تجربه می کند. اما با این اوصاف پدر ژیو با دامادش شرط می کند که اگر می خواهد از ارث بهره مند شود و اگر می خواهد که ماریوس فرزندشان از سرمایه ی عظیم خانواده ژیو بهره مند شود ، تا به آخر عمر نباید به هیچ وجه دیگر سر و کله اش طرف خانواده ی آن ها پیدا شود و باید برای همیشه فراموش کند که پسری داشته است و یا اینکه داماد این خانواده بوده است. سرهنگ هم به این دلیل که دلش می خواست فرزندش به یک آسودگی خاطر در زندگی برسد ، همه چیز را کنار گذاشته و شرط را می پذیرد. هنگامی که آقای ژیونورمان به محافل اشرافی و سلطنت‌طلب می‌رفت همه از زیبایی ماریوس هفت ساله تعریف می‌کردند اما به پدر او، انقلاب فرانسه و ناپلئون بد و بیراه می‌گفتند. ماریوس چیزی از پدرش نمی‌دانست و فقط به دلیل حرف‌هایی که در محافل پشت پدرش می‌گفتند از داشتن چنین پدری خجالت می‌کشید. از سوی دیگر در همان موقع، پدر پنجاه ساله ماریوس یعنی سرهنگ سابق ژرژ پون‌مرسی که پس از بازگشت سلطنت مغبوض و منتظر خدمت شده بود، در شهر ورنون در گوشه عزلت و تنهایی باغبانی می‌کرد. اما یکشنبه‌ها به پاریس می‌آمد و در کلیسایی که ماریوس کوچولو با خاله‌اش می‌رفت ماریوس را از دور می‌دید و اشک می‌ریخت. ماریوس پس از مدتها که دیگر برای خود پسری قوی شده بود .  به دانشگه می رود و تحصیلات اش را تکمیل می کند. او پس از مدتی یک نامه از پدرش دریافت می کند مبنی بر اینکه در حال مرگ است و دوست دارد برای آخرین بار هم که شده فرزند خویش را ببیند و با او وداع کند. ماریوس زمانی که به دیدار پدر می رود ، پدرش مرده بود ، اما یک وصیت نامه از پدرش برجای مانده بود که دو نکته ی مهم در آن ذکر شده بود .

مسئله ی نخست آن بود که پدرش لقب ” بارون ” که به یادگار از نظام گرفته بود را به پسرش اهدا کرده بود و از سوی دیگر یک درخواست از پدرش وجود داشت که می گفت : ” پسرم من در جنگ واترلو به شخصی به نام تناردیه بسیار بدهکار هستم. او جان مرا نجات داده است. او هم اکنون یک مسافرخانه در یکی از روستاهای اطراف پاریس دارد. حتما به او سر بزن و اگر کم و کسری در زندگی داشت برایش مرتفع کن. ” . ماریوس پس از اینکه مراسم تدفین پدر را به اتمام رساند دوباره به پاریس برگشت و سعی کرد که تحصیلاتش را به عالی ترین شکل ممکن به پایان برساند. اما یک روز به طور اشتباهی در کلیسا با فردی به نام مابوف برخورد میکند. مابوف به او می گوید که آن جایی که او نشسته است بسیار مقدس است. چرا که همیشه پدری به آنجا می امده است و آنجا می نشسته است و پسرش را از دور نگاه می کرده و گریه می کرده است .ماریوس که کمی بیشتر از مابوف در باب مرد پرسید ، فهمید که آن مرد پدر او بوده است. او از آن زمان به خوانش تاریخ مشغول شد. او سعی کرد که هر چه می تواند در باب پدر خودش بخواند. تا اینکه به این نتیجه رسید که پدرش چه انسان بزرگی بوده است. او پس از اینکه این میزان به پدرش علاقه مند شد ، لقب بارون را روی خود پذیرفت و سعی کرد که به وصیت پدرش یعنی ملاقات تناردیه برود که هر چه گشت او را پیدا نکرد. ماریوس اخلاقش تغییر کرده بود. پدربزرگش یعنی آقای ژیو تغییر اخلاق او را می دیددند و گمان می کردند که او عاشق یک دختر شده است ، اما پس از مدتی چشم شان به کارت ویزیت ها افتاد و فهمیدند که ماریوس پدرش را شناخته است. این قضیه باعث شد که یک اخلتف عمیق در خانواده ی آن ها جاری شود. ماریو در نهایت مجبور شد که خانه را تنها با سی فرانک و چند دست لباس ترک کند.

دوران زندگی به او سخت می‌گذشت. مجبور شد ساعت طلایش را بفروشد. با اینکه لباس‌هایش پاره بود و گاهی گرسنگی می‌کشید ششصد فرانک پولی را هم که خاله‌اش برای او فرستاده بود با غرور تمام برگرداند. کم‌کم دریک کتابفروشی کاری گیر آورد و برای ناشران و مجلات چیزهایی را ترجمه می‌کرد و درآمدی به دست می‌آورد. او انسانی بود که روی پای خودش ایستاده بود و دلش نمی خواست که به خانه ی پدربزرگش برگردد. سه سال از دوری آن ها می گذشت و پدربزرگش به شدت پیشمان بود که نوه ی عزیز تر از جانش را از خانه بیرون کرده است. اما هر دوی ان ها مغرور بودند و هیچ کدام به سمت دیگری نمی رفتند. با این اوصاف ماریوس هر روز مرد تر می شد و مسئولیت زندگی اش را خودش به دوش می کشید. ماریوس اینک جوانی زیبا با موهای مشکی پرپشت بود اما با اینکه دخترها او را به هم نشان می‌دادند او خجالتی بود و از آنها فرار می‌کرد. یکی از سرگرمی‌های ماریوس قدم زدن در پارک لوگزامبورگ بود. ماریوس در آنجا هر روز دختر چهارده ساله و تقریباً زشتی را که لباس دختران مدارس مذهبی را به تن داشت همراه با پیرمرد موسفید و هیکل‌داری می‌دید که روی نیمکت نشسته بودند و با هم حرف می‌زدند. ماریوس تصادفاً و بدون آنکه بداند چرا، شش ماهی برای پیاده‌روی به پارک لوگزامبورگ نرفت اما بعد که به پارک رفت باز آن پیرمرد و دختر را دید با وجود این دختر در این مدت چنان چهره و لباس‌هایش عوض و زیبا شده بود که ماریوس بی‌اختیار شیفته و عاشقش شد.

دختر نیز از طرز نگاه او این را فهمید اما علاقه خود را به ماریوس از ترس پیرمرد همراهش بروز نداد. پیرمرد و دختری که ماریوس هر روز آن ها را میدید ژان والژان و کوزت بودند. در همان حین بود که فوشلوان از دنیا می رود و با توجه به اری که به او می رسد ، کوزت پول تحصیل سالیان سال کوزت را میدهد و آنها از آنجا می روند. خروج آن ها از صومعه به این دلیل بود که ژان وال ژان دوست نداشت که کوزت در بین مذهبی ها بماند و دوست داشت که او دختری سر بلند در بین اجتماع شود. این مسئله باعث شد که این بار ژان سه خانه در سه جای شهر بگیرد و مدام خانه هایش را عوض کند که هیچ کس رد او را پیدا نکند. اما بعد ، اتفاق ناب آن روزها این بود که ماریوس عاشق کوزت شده بود و این تغییر تیپ و قیافه ی هر روزه ی او ، ژان وال ژان را متوجه عشق و علاقه ی جوان کرد. عشق در ماریوس بالا گرفت و او یک بار  تصمیم گرفت که به تعقیب کوزت بپردازد و خانه اش را پیدا کند. این مسئله بعدا به گوش ژان وال ژان رسید. او فهمید که آن پسر به صاحبخانه حرف هایی زده است و اطلاعاتی در باب آن ها کسب کرده است. این مسئله باعث شد که ژان خانه اش را عوض کند و به یک خانه ی دیگری که در شهر کرایه کرده بود برود.

همچنین دیگر هرگز به آن پارک نرفتند و این شد که ماریوس نیز دیگر کوزت را برای مدت های زیادی ندید و دچار افسردگی شد. ماریوس خانه ای در شهر داشت و در آنجا زندگی می کرد. در همسایگی ماریوس مردی فقیر زندگی می کرد که با نوشتن نامه به خیرین از آن ها کمک می گرفت. یک روز از این روزها از پنجره ی خانه اش دید که کوزت و پیرمرد قوی هیکل یعنی ژان برای کمک به این همسایه ها به آنجا آمده اند. او بعد از اینکه این دیدار تمام شد ، فهمید که آن خانواده خیر ژان را شناخته اند و قصد دارند که او را لو بدهند. از این رو ماریوس این قضیه را به پلیش لو می دهد و می گوید که  : ” ما همسایه ای داریم که کارش کلاهبرداری از خیرین است. آنها خیرین را به داخل خانه می کشند و سپس پولشان را می دزدند. این بار آن ها قصد دارند که امروز عصر این کار را کنند. از این رو شما به من کمک کنید تا این دزدها را دستگیر کنیم.”.

رییس پلیس در زمانی که ماریوس صحبت می کرد ، ژاور بود. او به ماریوس گفت که یک تپانچه به تو میدهیم و هر زمان که دزدها وارد عمل شدند ، تو شلیک کن و کاری کن که ما خبردار شویم و به آنجا برسیم. عصر آن روز پیرمرد با پول خوبی آمد و پول را به همسایه فقیر او داد اما ناگهان رفتار همسایه فقیرش با ژان‌والژان عوض شد و با کمک همدستانش ژان‌والژان را گرفتند و بستند. سپس بین ژان‌والژان و همسایه‌اش صحبت‌هایی رد و بدل شد که ماریوس فهمید همسایه فقیر او در واقع همان تناردیه است.به همین دلیل دچار تردید شد. نمی‌دانست که باید به وصیت پدرش نسبت به تناردیه پست عمل کند یا با شلیک چند تیر پلیس را خبر کند و جان پدر‌زن آینده‌اش را نجات دهد. تناردیه ژان‌والژان را تهدید کرد و گروگان نگه داشت، تا زنش با یکی از همدستانش به نشانی‌ای که ژان‌والژان داده بود برود و کوزت را بیاورد تا بلکه بعداً بتوانند از ژان‌والژان پول گزافی بگیرند. زن تناردیه رفت و برگشت اما گفت که نشانی که ژان‌والژان داده بود قلابی است.

دزدان خشمگین شدند و خواستند ژان‌والژان را بکشند اما ماریوس از سوراخ دیوار، کاغذی در اتاق آنها انداخت که در آن نوشته بود: «پلیس‌ها اینجا هستند.» تناردیه و دزدان فکر کردند کاغذ را اَپونین که بیرون کشیک می‌داد، به داخل انداخته است. برای همین بعد از خواندن کاغذ سعی کردند از پنجره با کمک نردبانی طنابی فرار کنند. اما ژاور و پلیس‌ها سر رسیدند و همه دزدان را دستگیر کردند. ژاور بعد از دستگیری دزدها می‌خواست با پیرمرد نیکوکار یعنی ژان‌والژان نیز صحبت کند اما بعد فهمید پیرمرد دستانش را باز کرده و از پنجره فرار کرده است. تناردیه و همدستانش به زندان افتادند اما روز بعد وقتی ژاور دوباره به آن ساختمان برگشت تا با ماریوس صحبت کند فهمید ماریوس از آن خانه اسباب‌کشی کرده و رفته است. بعد از این ماجرا ماریوس فهمید که تناردیه پس از مدتی دیگر نمی توانسته است خرج های مربوط به مسافرخانه اش را بدهد و ناچارا مسافرخانه را تعطیل کرده بود و به پاریس آمده بود و با دزدی ها و مردم فریبی ها خرج زندگی اش را می گذارند. البته او تا زمانی که به پاریس بیاید ، سه بچه ی پسر دیگر به خانواده اش اضافه کرده بود. نام یکی از پسرهای او گاوروش بود که او را در خیابان رها کرده بود تا که خودش خرج خودش را در بیاورد و به زندگی مشغول شود و دو فرزند دیگرش را نیز به یک خانواده که نیاز به دو پسر برای گرفتن حق سکوت داشتند ، فروخته بود. تناردیه اوضاع مالیش خیلی بدتر از آن چیزی بود که انتظار می رفت. او حتی دخترانش را برای تامین معاش به کارهای ناشایست وا می داشت. ماریوس بعد از آن روز به دنبال خانه ی کوزت گشت و نهایت او را پیدا کرد. اما تا پیدا کردن کوزت مدتها طول کشید و در نهایت به روزگاری رسید که تناردیه و همدستان او از زندان آزاد شده بودن د و تصمیم داشتند که روزی به خانه ی ژان حمله کنند و علاوه بر دزدی از او انتقام شخصی هم بگیرند.

دختر تناردیه ، باغ ژان والژان را پیدا کرده بود و می دانست که ماریوس و کوزت در باغ با یکدیگر مشغول عشق بازی هستند ، پس به دزدان گفت که وارد نشوید. آن ها آن شب موفق به دزدی نشدند. اما بعد یک نامه توسط دختر تناردیه به خانه ی ژان انداخته شد که می گفت ، خانه ی تان را عوض کنید. این ماجرا کمی ژان را نگران کرد به این دلیل که او چندی پیش هم تناردیه را در اطراف خانه ی خودش دیده بود. ژان با کنار هم قرار دادن این اتفاقات به این فکر افتاد که برای مدتی کلا از فرانسه به دور باشد. او تصمیم گرفت که به انگلستان برود و این مسئله را با کوزت در میان نهاد . کوزت هم که عاشق ماریوس بود ، به دنبال شنیدن خبر به ماریوس ماجرا را گفت. ماریوس دیگر طاقت دوری کوزت را نداشت. او آخر سر پا بر روی غرورش گذاشت و به خانه ی پدربزرگ رفت و سعی کرد که از او اجازه ی ازدواج را بگیرد. پدر‌بزرگش دلش برای ماریوس پر می‌کشید و از آمدن ماریوس دستپاچه و خوشحال شده بود اما چون بلد نبود جز با خشونت ابراز محبت کند با دیدن او گفت «هان، آمدی معذرت بخواهی؟ پس فهمیدی اشتباه کردی؟» ماریوس گفت برای چه کاری آمده. آقای ژیونورمان از او راجع به وضع مالی خانواده دختر پرسید و وقتی فهمید دختری که ماریوس قصد دارد با او ازدواج کند از خانواده معمولی است و چیزی ندارد، ماریوس را مسخره کرد و بعد به او پیشنهاد کرد بدون ازدواج با دختر با او فقط رابطه داشته باشد. ماریوس که احساس می‌کرد پیرمرد این بار دارد به همسر آینده‌اش توهین می‌کند بار دیگر با ناامیدی و با حالت قهر از خانه او بیرون زد. بعد از این اتفاق ، رویدادهای سیاسی بسیاری برای ماریوس و تقابل او با ژان والژان اتفاق می افتد که خواندن رمان تنها می تواند شرح حالی بر این مسئله ارائه دهد و قرار ما نیز همین بود که شما رمان را بخوانید و از زیبایی های رمان لذت ببرید و ما تنها یک محرکه باشیم تا شما را به سمت و سوی ادبیات جهان میل دهیم. اما بعد ، برای این که دل عاشقان ادبیات و عشاق را نشکنیم ، تنها پایان روایت کوزت و ماریوس را برایتان می گوییم که به اندازه ی کافی لذت از این داستان و خلاصه داستان ببرید و حتما به سراغ این اثر جاودانه ی ویکتور هوگو بروید و آن را مورد مطالعه قرار دهید. اما در نهایت اینطور برایتان بگوییم که  : ” موریس و کوزت به یکدیگر می رسند و با یکدیگر ازدواج می کنند.

اما درست جند روز بعد از این که آن دو با یکدیگر ازدواج می کنند ، ژان والژان به موریس می گوید که او پدر کوزت نیست و پول هایی که به او ارث رسیده است نیز از شخصی ناشناس به او به ارث رسیده است. وی اعتراف می کند که در شب ازدواج آن دو از عمد دستش را زخمی می کند که نتواند مدارک ازدواج آن دو را امضا کند ، چرا که او یک زندان فراری است و اگر بخواهد اینی کار را کند زندگی آن ها با مشکل روبرو می شود. او همه ی این ها را به این دلیل برای ماریوس و کوزت تعریف کرد ، جرا که نمی خواست آنها در ابتدای زندگی با مشکلی برخورد کنند و یا اینکه بعدها کوزت بخاطر این حقیقت مورد سرکوفت شوهرش قرار بگیرد.او خواست که با صداقت همه چیز را به بهترین شکل ممکن برای کوزت و ماریوس رقم بزند. اما این صداقت بازخوردی منفی داشت. ماریوس پس از آن خودش را تمام قد روبروی ژان والژان قرار داد و به هیچ وجه او را دیگر مورد اعتنا قرار نداد. او از کوزت خواست که کم کم فاصله اش را با ژان بیشتر کند و دیگر به او محل نگذارد که مبادا برای زندگیشان مشکلی پیش بیاید.

ژان هم کم کم متوجه این قضیه شد و دیگر رفت و آمدی به خانه ی ماریوس نکرد تا مبادا خدای نکرده برای آن دو در زندگی شخصی شان مشکلی پیش بیاید. اما کوزت بارها خدمتکارش را به نزد ژان می فرستاد تا ببیند که ژان دیگر چرا به آن ها سری نمی زند ، اما هر بار ژان به خدمتکار پولی می داد و می گفت که به او بگویید که به مسافرت رفته بود  و دیدار میسر نشد . این ماجرا آن قدر ادامه پیدا کرد که تا که ژان به بستر بیماری افتاد.  ماریوس ، تا به آخرین دقایق زندگی اش همچنان به این فکر می کرد که تناردیه را چطور می تواند پیدا کند و دین پدر را به او بدهد تا اینکه می فهمد همسر تناردیه در زندان مرده است. خودش نیز ناپدید شده است. شبی که ژان‌والژان به بستر بیماری افتاد، پیرمرد ناشناسی که قیافه‌اش را خوب عوض کرده بود به دیدن ماریوس آمد تا به قول خودش اطلاعاتی قیمتی درباره شخصی از نزدیکان ماریوس به او بفروشد. پیرمرد همان تناردیه بود اما ادعا می کرد دیپلمات بازنشسته است و ماریوس را قبلاً در محفلی دیده است. اما او روز عروسی، ژان‌والژان را در کالسکه‌ای دیده بود و پس از تحقیقات زیاد درباره او، آمده بود چیزهایی را درباره‌اش افشا کند و پولی بگیرد.

به ماریوس گفت پدر همسر او دزد و آدمکشی به نام ژان‌والژان و محکومی فراری است. اما با تعجب دید ماریوس این چیزها را می‌داند.گفت رازی درباره ثروت خانم ماریوس می‌داند و به بیست هزار فرانک می‌فروشد. ماریوس که او را شناخته بود گفت این راز را هم می‌داند. حتی اسم خود او را هم می‌داند و با عصبانیت پانصد فرانک به صورت او پرت کرد. تناردیه که اینطور دید وسایل تغییر قیافه‌اش را کنار گذاشت تا راحت‌تر بتواند راز مهمی را که هنوز پیش خود نگه داشته بود بگوید. از طرفی ماریوس که می‌خواست او را بیشتر به حرف زدن وادارد گفت: «من می‌دانم ژان‌والژان دزد و آدمکش است چون ثروت یک کارخانه‌دار بزرگ به نام آقای مادلن را دزدیده و بازرس ژاور را کشته است.» اما تناردیه به او گفت اشتباه می‌کند و ژان‌والژان به این دلایل دزد و آدمکش نیست. سپس با روزنامه‌هایی که آورده بود ثابت کرد مادلن و ژان‌والژان یکی هستند.

گذشته از همه ی اینها او به ماریوس گفت که ژان ، ژاور را نکشته است ، بلکه ژاور خودکسی کرده است. ماریوس از این قضیه بسیار عصبانی شد ، به تناردیه گفت : ” حیف پدرم به تو مدیون بوده است و گفته که تا اخر عمرت نگذارم به بند گرفتاری بیفتی ، با این حال فقط یک فرصت دیگر به تو میدهم. اینکه با دخترت گورت را گم کنی و به آمریکا بروی ، وگرنه آنقدر از تو مدرک دارم که راحت به زندان بیفتی. هر چه پول هم بخواهی برایت فراهم می کنم تا که از اینجا گورت را کم کنی. ” .تناردیه چند روز بعد رفت و دیگر هم پیدایش نشد. ماریوس که از کار خود سخت پشیمان شده بود ، به سراغ ژان والژان رفت. کوزت که او را دید گفت : ” پدر شما چرا اینقدر به مسافرت می رفتید ؟ چرا به دیدن ما نیامدید ؟ “. ماریوس دیگر چیزی برای گفتن نداشت و فقط می خواست که ژان والژان او را ببخشد. اما ژان والژان بزرگ منش تر از این ها بود که ماریوس که مانند فرزندش بود را نبخشد. آن دو تصمیم داشتند که ژان را به خانه ی خودشان ببرند ، اما ژان گفت : ” من دیگر نفس های آخرم را می کشم. ” . در این دقایق بود که ژان وال ژان از کوزت و ماریوس خواست که جلوتر بیایند ، ژان وال ژان هر چه توان داشت ، خودش را به آنها نزدیک تر و با تمام مهربانی و صداقت در وجودش ، دستش را روی سر کوزت و ماریوس گذاشت و جهان را ترک کرد. ” .

تحلیل شخصیت های رمان بینوایان

داستان بینوایان  شخصیت های قابل توجهی دارد که هر کدام بار بخشی از داستان را به دوش می کشند. هر چند که رمان بینوایان  بر اساس یک شخصیت محوری پیش می رود و به قولی شخصیت محور است ، البته باید به این نکته نیز اشاره کرد که این رمان در بسیاری از مواقع کاملا یک رمان موقعیت محور و گاها حادثه محور است که می توان نمود بسیار بارز آن را در صحنه ی اعدام روی صندلی الکتریکی مشاهده کرد. اما از سویی دیگر نیز می توانیم به جرئت بگوییم که شخصیت های مکمل آن در طول داستان نقش بسزایی در برجسته شدن نقش اصلی این رمان داشته اند و از این رو می توان هر کدام از آنها را تحلیل کرد. تحلیل هایی که برای شخصیت ها شکل می گیرد ، می تواند به شکل های متفاوت باشد. شما می توانید تحلیل های روانشناختی داشته باشید. می توانید تحلیل ادبی داشته باشید ، اما باید بگوییم که بهترین نوع تخلیل شخصیت ها این است که ابتدا به فضای ذهنی نویسنده سفر کنیم و سپس تحلیل کاراکترها را انجام دهیم.

ما در این بخش یعنی تحلیل شخصیت ها  ، سعی خود را بر آن گذاشته ایم که تا می توانیم به اعماق زندگی ویکتور هوگو سفر کرده و او را در زمان خودش به همراه داستان خارق العاده اش ، یعنی بینوایان  مورد تحلیل و بررسی قرار دهیم .شما نیز می توانید برای این مطالعه ی این بخش دو رویکرد داشته باشید. نخست اینکه پیش از مطالعه ی کتاب ، تحلیل این شخصیت ها را مطالعه کنید و بنای خود را بر آن بگذارید که در طول مطالعه ی این رمان با پیش فرض هایی که در این بخش به دست می آورید ، بسیار هدفمند و تحلیلگرانه این رمان را بخوانید و یا اینکه رویکرد دوم را انتخاب کنید. یعنی آنکه بگذارید پس از خواندن کتاب و مروری بر تمامی شخصیت های این کتاب ، آنگاه نظر خودتان را با نظری که ما در این بخش تحلیلی برایتان ارائه داده ایم تطبیق دهید و بنیید که چه میزان نظر شما و نظر ویکتور هوگو در نوشتن بینوایان  هم سو بوده است. به هر طریق هر کدام از این رویکردها را در پیش می گیرید ، حتما و حتما به این بخش سری بزنید. چرا که تحلیل شخصیت ها باعث می شود که شما نیز یک تحلیل جامع از بخش های مختلف داستان داشته باشید و این بخش های مختلف این امکان را به شما میدهند که شما برای همیشه رمان را در خاطر بسپارید. پس حتما بخش تحلیل شخصیت ها را جدی بگیرید.

اما همانطور که گفتیم ، شخصیت های داستان بینوایان  نسبت به دیگر داستان هایی که در این بخش بررسی کردیم ، بسیار ساده تر و خطی تر نگارش شده اند. عمدتا افراد این داستان نقش های کوچک اما تاثیر گذاری در طول داستان داشته اند _ به جز شخصیت های اصلی که در ادامه با آن ها آشنا خواهید شد _  اما دیالوگ هایی که آن ها بیان می کنند باعث نقش تاثیر گذار آن ها می شوند. پس  می توانیم از این بخش هم یک درسی داشته باشیم و آن این است که شخصیت پردازی ها در یک داستان حتما لزومی به مدت زمان حضور یک شخصیت در یک داستان ندارد بلکه شما می توانید در کوتاه ترین زمان ممکن و تنها با اشاره به این امر که دیالوگ های خوبی را به کار ببرید و یا فضاسازی مناسب داشته باشید ، یک شخصیت پردازی بی نظیر و ماندگار داشته باشید و داستان تان را پیش ببرید. این هدفی است که شما باید دنبال کنید. چه در حوزه ی داسنان نویسی و چه در حوزه ی نقد ادبی توجه به این نکته می تواند به شما بسیار کمک کند. اما وقت آن است که سری به شخصیت های این داستان بزنیم و هر کدام از شخصیت های این داستان را به تفصیل برایتان بررسی کنیم. طبیعتا نخستین شخصیتی که بررسی خواهیم کرد بینوایان  خواهد بود.

ژان والژان

ژان والژان نخستین شخصیتی است که قصد داریم در تحلیل شخصیت های رمان بینوایان به آن بپردازیم و آن را مورد تحلیل قرار دهیم. به قول یکی از ادیبان بزرگ فرانسوی که در زمانه ی نزدیکی نسبت به ویکتور هوگو و اثر بینوایان زندگی می کرد : ” شخصیت ژان والژان ، یک روزی تنها یک شخصیت درون رمان بینوایان بود. اما دیگر امروز جنبه های سیاسی ، اجتماعی و مردم شناسانه پیدا کرده است و این کار را برای شناخت او بسیار سخت می کند.” . و به راستی نیز هم اکنون در جهان چنین شرایطی نسبت به ژان والژان برقرار است. ژان والژان دیگر تنها یک شخصیت رمان بینوایان نیست ، بلکه یک چهره ی گسترده ی ادبی پیدا کرده است و از آن بعنوان یک نماد برای نشان دادن عدالت اجتماعی ، شجاعت سیاسی و صد البته آزادی خواهی یاد می کنند. با این اوصاف ، تیم مطالعاتی تیموری نیز ، با توجه به علم روز و با احترام به تمامی عقاید و آرایی که در باب ادبیات در جهان وجود دارد ، سعی می کند که بیشتر جنبه ی ادبی و داستانی ژان والژان را بررسی کند و سپس سری هم به دیگر جنبه های زندگی او بزند ، اما تمرکز ما بر روی شخصیت ادبی او در داستان است ، چرا که باقی موارد این امر هر چند در حوزه ی تخصص ما بوده ، اما در ساز و کار فعالیت تیم مطالعاتی تیموری نمی گنجد.

ابتدا به امر می توانیم این چنین در باب جایگاه ژان والژان در رمان بینوایان بگوییم که وی ، پدر خوانده و یا پدر نیابتی کوزت بود و تمام عمر از زمانی که او را یافت کرد ، سعی کرد که او را در آغوش گرم خود بزرگ کند و عشق پدرانه ای نسبت به او داشت و سعی کرد که زندگی را برای باقی عمر به او شیرین کند و در این کار نیز به حد اعلا موفق بود. از سوی دیگر او نیز خود یک مجرم زندانی بود که در پی اتفاقاتی که در زندگی اش افتاد ، رنگ تحول را به زندگی خویش دید و سعی کرد که از آن پس تمام تلاش خود را بر روی این بگذارد که به مردم کمک کند و برای این کار از مدرنیته و یا همان صنعت به روز فرانسه برای احداث یک کارخانه بهره می گیرد و سعی می کند که به مردم خدمت کند. او همچنین در تمام زندگی خویش به دنبال یک رستگاری عظیم برای خود بود و سعی داشت که تا می تواند خود را در مسیر درستی ها قرار دهد. در این راه حتی بارها مجبور شد که هویت خویش را عوض کند ولیکن هیچ چیز نتوانست آنچه که در درون او بود ، یعنی خیرخواهی و میل به نور را عوض کند و او تبدیل به یک ستاره در زندگی خویش شد.

اما اگر کمی پا فراتر بگذاریم و بخواهیم ژان والژان را به طور عمیق تری بررسی کنیم ، باید بگوییم ک نقطه ی مرکزی رمان بینوایان و یک ترازو برای بیان باورهای شخصی ویکتور هوگو در رمان بینوایان است. ویکتور هوگو ، شخصیتی را به مخاطب معرفی می کند که در کمال کرامت انسانی و تنها از روی فقر دست به دزدی می زند ، اما متحمل زندان می شود. سپس برای رهایی از زندان بارها و بارها به زندان می افتد و در نهایت نیز نفرت اجتماعی او را فرا می گیرد. برای ویکتور هوگو چند چیز در باب ژان والژان مهم بوده است که آن را به بهترین شکل ممکن توانسته است در این رمان پردازش کند و آن را به مخاطب بقبولاند. از دیدگاه منتقدین ادبی ، نخستین وجهه ای که ویکتور هوگو از خلق شخصیت ژان والژان در سر داشت و به دنبال آن بوده است ، سیر داستانی زندگی او بوده است. او در سیر زندگانی او ، انسانی را تصویر می کند که ساده است ، زحمت کش است ، انسانی اجتماعی است و تمام آنچه که یک انسان بی آزار باید در درون خود داشته باشد را به همراه دارد ، اما با این اوصاف ، عدم تامین نیازهای اجتماعی او را به دزدی وا می دارد. این دزدی اما آغاز تغییرات اوست. او پس از سالها تحمل زندان ، برای دومین بار در معرض امتحان اجتماعی در برابر کشیش قرار می گیرد و پس از آن توسط یک تلنگر الهی ، مسیر زندگی خویش را تغیر میدهد و تبدیل به یک انسان کاملا اجتماعی می شود و زندگی خود را با فداکاری ها و عشق به پایان می رساند. اما طبیعتا از نویسنده ای به نام چون ویکتور هوگو نمی توان انتظار داشت که تنها همین بعد از شخصیت ژان والژان را آن هم برای نوشتن چنین داستان چند بعدی مد نظر داشته باشد ، بلکه می توان گفت که دومین وجهه ای که ویکتور هوگو برای به ثمر رساندن شخصیت ژان والژان در سر داشت ، شخصیت و تحول بینش او نسبت به جهان بود. ژان والژان در زندگی خود ، چندین تیپ شخصیتی را تجربه می کند و بارها وبارها تحولات متفاوتی را متحمل می شود و همه را پشت سر می گذارد اما در نهایت ، شما انسانی را می بینید که به اصل خویش رجوع می کند اما این رجوع به اصل ، انسانی آگاه از او می سازد. ژان والژان در مسیر زندگی خویش به این درک بزرگ می رسد که هیچ چیز نمی تواند جای عشق و علاقه را در میان انسان ها بگیرد و هیچ چیز نمی تواند چون خدمت به مردم و دوستی با جامعه جایگاه یک انسان را رفیع کند. او ابتدا که از زندان آزاد می شود ، شخصیتی بوده است که به طور کلی از جامعه ی خویش متنفر بود. اما بعد آن اتفاق که کشیش برای او رقم می زند و او را دزد خطاب نمی کند ، باعث می شود که به کل ماجرای فکری ژان والژان و نگاه او به عشق تغییر کند. این نگاه زمانی به اوج می رسد که ژان والژان کوزت را به  عنوان دختر خود می پذیرد و از او نگهداری می کند. اما باز هم می توان این چنین گفت که ریشه ی این امر در مکالماتی میان پدر روحانی و ژان صورت می گیرد . اما بعد اگر بخواهیم سری به دیگر ابعاد شخصیتی ژان والژان بزنیم باید بگوییم که ژان والژان نماد عدالت اجتماعی است. بسیاری از مکتب های سیاسی بر این باورند که ژان نماد یک آزادی خواه و معترض اجتماعی است که به دنبال آن هدف والای خود دست به فرار ، دست به جنگیدن و دست به از خود فراموشی نیز می زند. او چندین بار هویت خویش را در راستای رسیدن به آن اهداف بالای اجتماعی از بین می رود و در نهایت نیز تمام تلاشش را می کند که آنچه که باید ، باشد. اما بعنوان نکته ی آخر می توان این چنین گفت که ویکتور هوگو ، یک نکته ی بارز در شخصیت ژان والژان و سیر داستانی او قرار داده است و آن ذکر این نکته است که صبر می توان حقایق واقعی انسان ها را بیرون بکشد و به آن اعتبار ببخشد. در واقع این صبر است که انسان ها را به جایگاه بزرگ و رفیع انسانی و یا حتی به نشیب دره های پستی می کساند. مثال واضح آن در شخصیت ژان والژان نهفته است و مثال نقض آن نیز در شخصیت تناردیه.

کوزت

کوزت نیز یکی از همان شخصیت هایی است که از داستان بینوایان راه به ادبیات عامه ی اروپا و جهان پیدا کرد و امروز هر کسی را که کاری سخت می کند ، کوزت می خوانند. کوزت دختر فانتین است. ماجرای زندگی او بسیار ماجرای پیچیده ای است. فانتین در یک عشق کوتاه مدت ، دارای بچه ای می شود که به لحاظ قانونی و عرفی مورد تایید جامعه نیست. اما پس از مدتی که اوضاع مالی فانتین به مشکل بر می خورد و قصد دارد که به شهر زندگی خود برگردد ، ناگهان آن بچه را یک مانع برای پیشرفت خود می بیند. از این رو در یک مسافرخانه ی سر راهی کودکش را به کار وا می دارد و به نوعی به تناردیه ها می فروشد تا که با خیالی راحت به شهر خودش برگردد. اما در قبال این فروش ، پولی هم به تناردیه ها می دهد. خانواده ی تناردیه ها ، انسان هایی بسیار ظالم و طماع بودند و به این دختر بسیار ظلم می کردند. کوزت با اینکه رنج فراوانی را در میان تناردیه ها متحمل شد ، اما هیچ گاه دریچه  ی امید خود را به دنیایی روشن از دست نداد. بعد از ماجراهایی که در داستان آن را مطالعه کرده اید و یا مطالعه خواهید کرد ، کوزت توسط ژان والژان خریداری شده و ژان والژان پدر خوانده و یا پدر نیابتی او می شود و از آن پس آن ها با هم یک زندگی بسیار عالی می کنند. ژان والژان دخترش کوزت را به مدرسه ی خواهران روحانی می فرستد و سعی می کند که از کوزت شخصیتی بسیار جذاب و زیبا و باهوش بسازد که اینطور هم می شود. کوزت علاوه بر زیبایی بسیاری که دارد ، بسیار باهوش است و در بسیاری از فرارها همراه با ژان والژان زیرکانه عمل می کند.

اما اگر بخواهیم کمی در کوزت عمیق تر شویم و به شخصیت او عمیق تر نگاه کنیم باید این چنین بگوییم که او یک نمونه ی کاملا مشابه ژان والژان به لحاظ خاستگاه خانوادگی است. کوزت نیز چون ژان والژان در خانواده ی فقیر بدنیا می آید و سرپرستی ندارد . وی در یک سرنوشت کاملا اجباری بدون اینکه حتی هنوز به سطح شعوری مناسب برای انتخاب راه زندگی خود برسد ، توسط مادرش به تناردیه ها سپرده می شود و در واقع به نوعی برای بردگی به آن ها فروخته می شود. اما بعد ، او از این وضعیت با حضور ژان والژان بعنوان یک فرشته ی نجات خلاص می شود و از یک برده تا یک زن جوان تحصیلکرده ، تغییر وضعیت میدهد و زندگی خود را در مسیر رشد بنا می کند. یکی از دیدگاه هایی که شاید شما هم در حین مطالعه ی داستان به آن پی برده باشید ، ذکر این نکته است که تغییر سرنوشت انسان ها کاری است که هوگو بسیار روی آن مانرو میدهد. در واقع هوگو یک امیدواری بسیار روشنی را در دل همه ی شخصیت ها می گذارد و به آن ها مسیر روشنایی و نور را نشان می دهد و آن ها را از پست ترین نقاط به بالاترین ارزش ها می رساند. این دقیقا چیزی است که هوگو در اکثر کتاب هایش به آن اشاره دارد ومسئله ای هم نیست که تنها به قهرمان ها ربط داشته باشد ، بلکه چیزی است که به طور کلی در شخصیت هوگو دیده می شود و آن را نیز به همه ی شخصیت ها بطور بسیار عیانی منتقل می کند. کوزت نیز یکی از همان شخصیت هایی است که در این گذر تحولی به موفقیت های بسیار بالایی در زندگی می رسد. اما بگذارید یک پرانتز در این نقطه باز کنیم و یک مقدار در باب این حرکت هوگو صحبت کنیم. ببینید دوستان ، رسالت یک نویسنده این است که یک شخصیت تاثیر گذار در جامعه ی مخاطبان خود باشد. تفاوتی نمی کند که در چه حوزه ای این تاثیر به مخاطب القا شود ، مهم این است که مخاطب پس از خواندن متن یک نویسنده ، با آنچه که پیش از خواندن این متن به آن باور داشته است ، تغییراتی را در خود حس کند. هوگو ، نویسنده ای است که این تاثیر را در جامعه ی خود گذاشت. نه تنها در جامعه ی خود بلکه به موازات تاریخ یک ادبیات ما شاهد این مسئله هستیم که هوگو همچنان نور را در دل مخاطبان ایجاد می کند و چه بسا انسان هایی که با سالیان سال تجربه اما دریغ از یک عمل ، توانسته اند با خواندن داستان بینوایان مسیر زندگی خود را عوض کنند. این مسئله ای است که ما امروزه برای یک نویسنده یک معیار و یک ارزش می دانیم. چون که بسیاری از دوستان ما ، که حال این مطلب را می خوانند به قصد مهارت نویسندگی و درک اندیشه های نویسندگان بزرگ این کمپین را دنبال می کنند ، باید بگوییم که اگر می خواهید درسی از این رمان نویسان بزرگ بگیرید و تبدیل به یک نویسنده ی بزرگ شوید ، تنها درس فرم و معنی نباشد ، بلکه درس فراذهنی نیز بگیرید و آن را در نوشته هایتان به کار ببندید. این یک اهرم بسیار قدرتمند برای شما خواهد بود.و در آخر ، اینطور بگوییم که کوزت نیز یکی از همان شخصیت هایی است که اثبات می کند ، عشق درمانگری قوی است. ماریوس در زندگی کوزت حکم یک فرشته ی نجات دیگر که از سرزمین عشق آمده ست را بازی می کند و اینجا باز هم تاکید هوگو را بر روی مسئله ی عشق می بینیم. پس یادتان باشد که عشق را به عنوان یکی از مفاهیم مهم این داستان به خاطر داشته باشید تا که حسابی روی آن صحبت کنیم.

ژاور

ژاور افسر پلیس و نقش مکمل ژان وال ژان در رمان بینوایان است. اگر بخواهیم بررسی دقیقی به تکنیک هوگو در وارد کردن شخصیتی به نام ژاور در رمان بینوایان داشته باشیم ، باید این چنین بگوییم که هوگو شخصیتی به نام ژاور را به داستان وارد می کند تا در پی آن ، تمامی آنچه که هوگو از مفهوم عدالت و همینطور چالش های روایی را می خواهد برای او محقق سازد. ژاور انسانی عدالت جوست. برای او مفهوم عدالت اجتماعی در به دام انداختن مجرمین خلاصه شده است. او ژان وال ژان را حتی در اوج قدرت یعنی زمانی که شهردار مادلن بود و تلاش می کرد که همه چیز را به بهتریرن شکل ممکن در شهر اداره کند نیز رحم نمی کند و او را به عنوان یک مجرم می شناسد. اما بحث این جاست که او با تمام وظیفه شناسی فوق العاده ای که دارد ، تنها و تنها یک افسر پلیس است و هیچگاه از نقش خود بیرون نمی آید که ببیند ، آیا واقعا ژان وال ژان به مفهومی که عدالت به آن معتقد است ، باز هم مجرم است یا خیر؟ اگر بخواهیم خلاصه بگوییم ، این چنین می شود که : ” ژاور تنها ملاکی که برای رسیدن به مجرم و یا مجرم نبودن یک فرد دارد را قانون می گذارد. اما هیچ گاه خود قانون را به چالش نمی کشد که ببیند قانون به خودی خود یک مفهوم عادلانه هست یا خیر؟ از این رو او هیچگاه در طول داستان به این مفهوم دست پیدا نمی کند که شخصیتی چون وال ژان دیگر نیازی به تنبیه در زندان ندارد ، چرا که او به غایت امر عدالت اجتماعی را در دل جامعه به ثمر رسانده است. همچنین از سوی دیگر باید این گزینه را نیز مورد بحث قرار داد که ژاور در پیش برد داستان بسیار بسیار به هوگو کمک می کند. بیشترین سهم در ایجاد چالش های داستانی را ژاور نسبت به ژان وال ژان ایجاد می کند و این امری است که به غایت برای ویکتور به عنوان یک نویسنده مهم است. حتی بد نیست که این درس نویسندگی را هم از ویکتور هوگو داشته باشید که اگر بتونید شخصیتی را به عنوان شخصیت مکمل در موازات شخصیت اصلی قرار دهید ، می توانید رویدادها و چالش های بسیار متنوعی را برای شخصیت های داستان در نظر بگیرید که به ادبی تر شدن داستان و یا حتی جذاب تر شدن آن کمک بسیار کند.

تناردیه ها

اگر بخواهیم به طور بسیار خلاصه ای تناردیه ها را برایتان وصف کنیم باید بگوییم که تناردیه ها ، یعنی آقا و خانم تناردیه ، کثیف ترین ، ظالم ترین و پول پرست ترین شخصیت های داستان هستند که تقریبا تمامی آثار منفی داستان را به دوش می کشند. آقای تناردیه شخصی است که پول را حتی به دخترش نیز ترجیح می دهد و در بازه ای از زندگی دخترش را به کارهای خلاف وا می دارد تا تنها پول خانواده تامین شود. اما بعد از سوی دیگر باید بگوییم که خانم تناردیه نیز کسی است که کوزت را مورد اذیت و آزار قرار میدهد و به او بسیار طلم می کند. تناردیه ها در جای جای داستان نقش های مختلفی به دوش می کشند و سهم عظیم خود را در نقش منفی داستان بارها و بارها به نمایش می کشند. در باب صفت هایی که برای آن ها گفته اند ، حرص و حریص بودن چیزی است که می توان گفت آن ها را به ورطه ی نابودی کشاند.

نکته ی عجیبی هم در باب این رمان و شخصیت تناردیه وجود دارد که بسی خواندنی است و می توان آن را یکی از ارکان بسیار تاثیر گذار این رمان در بین قشرهای مختلف خواند ، ذکر این نکته است که کلیساییان به شخصیت تناردیه واکنش نشان دادند. حدودا چندین سال پس از اینکه شخصیت ژان والژان جهانی شد و رمان بینوایان به دست همه رسید. مذهبی ها به شخصیت تناردیه واکنش نشان دادند و گفتند که بنا بر باورهای مذهبی ، شخصیتی که دچار حرص باشد و به کسی رحم نکند ، دقیقا دچار سرنوشت تناردیه می شود و از این رو بسیار هوگو را ستایش کردند. این امر بعد از سالها تبدیل به یکی از ارکان اصلی شورش ضد برده داری در فرانسه و بسیاری از کشورهای دیگر شد.

فانتین

مادر کوزت و یکی از شخصیت های غیر اصلی داستان است. او کوزت را نخست به این دلیل که فرزندی نامشروع بود و سپس به این دلیل که وضع مالی خوبی نداشت ، به تناردیه ها می فروشد . اما در اقدامی عجیب این فروش همراه با پرداخت پول همراه می شود. یعنی او پولی می پردازد برای اینکه کوزت در میان تناردیه ها بمانند و همین مسئله باعث می شود که تناردیه ها حتی تا زمان مرگ فانتین باز هم از او پول بگیرند و به هیچ وجه او را در مسیر زندگی راحت نگذارند . در لحظات پایانی عمر فانتین نیز تناردیه نمی گذارد که کوزت به دیدار مادرش بیاید.

ماریوس

ماریوس ، جوانی آزادی خواه و نوه ی یکی از سرمایه داران بزرگ فرانسه است که عاشق کوزت می شود و با او یک زندگی بسیار رویایی را برای او فراهم می کند. ماریوس نماد عشق در زندگی کوزت است و به نوعی نیز فرشته ی نجات او برای تجربه ی زندگی متمولانه در فرانسه محسوب می شود.

مایرل ( پدر روحانی )

مایرل همان پدر روحانی ای است که از دزدی ژان وال ژان می گذرد و به او این اعتبار را میدهد که یکبار دیگر به میان مردم رفته و زندگی مجدد کند. یکی از برترین شخصیت های داستان است و بسیاری او را نماد تفکرات مذهبی و باورهای دینی هوگو می دانند.

فوشلوان

ماجرای فوشلوان یک ماجرای بسیار شگفت انگیز در داستان بینوایان است. فوشلوان پیرمرد گاری چی بود که در شهری که ژان شهردار آن بود فعالیت می کرد. یک روز گاری او چپ می کند و گاری به روی بدن او می افتد. اما ژان که آن زمان خود را به اجبار مادلن می نامید به او کمک می کند و او را نجات میدهد و برای این که آسیب فراوانی نصیب فوشلوان شده بود ، ژان او را به یک صومعه برای خدمت می فرستد. سالها بعد وقتی ژان همراه با کوزت در پاریس از دست ژاور فرار می کند ، از روی بامی به یک صومعه می افتد و در آنجا فوشلوان را می بیند و از او طلب کمک می کند. فوشلوان نیز به این دلیل که خود را به ژان مدیون می بیند ، بدون اینکه بخواهد از او چیزی بپرسد و یا از چند و چون قضیه آگاه شود ، او را زیر بال و پر خود می گیرد و برای او یک کار جور می کند و همچنین کوزت را به مدرسه خواهران روحانی می فرستد. در تحلیل شخصیت فوشلوان می توان این چنین گفت که فوشلوان نماد یک انسان کامل ، از طبقه ی کارگری است. جایی که می توان به جرئت گفت که مهر و عشق و یا همان اصلاح عامیانه ای که در قالب مرام به کار می بریم ، در او متجلی است. یکبار دیگر نماد انسانی را می بینم که با عشق و عکس العمل عشق زندگی انسانی دیگر را نجات میدهد. پس یادتان باشد که این چندمین باری است که این المان را می بینم و جا دارد که یک بررسی درست و حسابی روی آن داشته باشیم.

اپونین

دختر تناردیه است. او نیز یکی از قربانیان تفکرات تناردیه است.او در زندگی خود برای تناردیه سالیان سال مانند برده ای بود و هیچ گاه مهر دختر و پدری در بین آن ها نبود. حتی تناردیه در بخشی از عمر خود که به پاریس رفته بود و از پس خارج های مسافرخانه بر نمی آمد و ورشکست شده بود ، از اپونین کارهای غیر اخلاقی را درحواست می کرد که خرج خانواده اش تامین شود.

گاوروش

گاوروش پسر تناردیه بود. این پسر در نیمه ی دوم داستان به رمان اضافه می شود. زمانی که تناردیه از خرج های مسافرخانه بر نمی آید و ورشکست می شود و به پاریس می آید ، سه پسر همراه خود دارد که به دلیل اینکه هیچ میلی به نگهداری آنان ندارد ، دو تای آنان را به خانواده ی دیگری می فروشد و گاوروش را نیز در خیابان ها رها می کند تا به زندگی خود برسد. گاوروش در پایان داستان ، در چند فصلی نقش یک مدافع سیاسی را بازی می کند.

تحلیل رمان بینوایان

شاید این نخستین باری است که در تحلیل یک رمان ، مسائل جانبی یک رمان بیش از خود متن رمان برای ما معیار تحلیل قرار گرفته است. چاره ای هم نیست ، چرا که اگر سری به تحلیل ها و نقدهای این رمان در طول چند دهه ی اخیر بزنید ، خواهید دید که گرایشات به ادبیات کاملا از دیدگاه فرمالیستی خارج شده است و تبدیل به یک مطالعات میان رشته ای گردیده است. به چه معنا ؟ سابقا هنگامی که منتقدین ادبی با یک اثر ادبی برخورد می کردند و قصد داشتند که آن را نقد کنند ، تمامی پیش زمینه های فکری خودشان را نسبت به نویسنده ، نسبت به جغرافیای نویسنده ، نسبت به زمان نگارش اثر و …. ، را دور می ریختند و شروع به مطالعه و نقد کتاب می کردند. گاها این شوخی نیز در بین ادیبان رایج بود که یک منتقد ادبی ، کتاب ها را بدون جلد می خرد که هیچ نشانی و اثری از نویسنده اش نبیند و بدون پیش داوری به نقد کردن کتاب بپردازد. اما بعد ، در طی سالیان اخیر ، این دیدگاه کاملا رو به زوال رفته است و ادبیات و ادیبان به این نتیجه رسیده اند که آنچه که ادیبات را شکل میدهد و ساختمان ادبیات را بنیان می کند ، تفکر ادبی یک نویسنده است و تفکر خود پروسه ی پیچیده ای دارد که به طبع با جغرافیا ، تاریخ ، شرایط اقتصادی و سیاسی و … بسیاری مطالب دیگر درگیر است .

از این رو ، می توان گفت که در دهه های اخیر نقدهایی که به یک اثر ادبی می شود ، جنبه های مختلفی دارد و اگر کسی بخواهد صرفا نقد ادبی یک کتاب را بخواند ، باید بسیار وقت بگذارد تا که یک نسخه ی اصل و بدون حاشیه از یک نقد ادبی را حاصل کند. در گام بعد ، برای خواندن نقد ها ، متاسفانه ما به هر میزان که پیشرفت  در ترجمه ی آثار داستانی داشته ایم ، در ترجمه ی نقدهای ادبی کم کار بوده ایم. از این رو در ایران کمتر کتاب هایی موجود است که نقد یک کتاب را به تصویر کشیده باشد و یا ترجمه ای از چندین مقاله در باب نقد یک کتاب را به چاپ رسانده باشد. البته به نظر نیز طبیعی می آید ، چرا که بستر فروش این گونه آثار بستری مناسب نیست و خوانندگان بیشتر خوانش رمان را نسبت به تعمق رمان ترجیح می دهند.البته امیدواریم با راه اندازی کمپین هایی مثل کمپین صد رمان برتر ، این عادت را نیز در میان مخاطبان رمان ها و ادبیات جا بیندازیم که با دقت بیشتری به رمان ها بپردازند و نقدهای ادبی هر رمان را نیز بخوانند و کمی بیشتر ذهنشان را به عمق و لایه لایه ادبیات یک نویسنده رسوخ دهند.

اما برویم سر وقت تحلیل رمان بینوایان. رمان بینوایان ، به لحاظ نوشتار متن بسیار ساده ای دارد و می توان بسیار با جمله جمله ی آن ارتباط برقرار کرد. شخصیت پردازی ها در رمان بسیار بسیار زیبا و جامع صورت گرفته اند و اگر کمی با دقت رمان را بخوانید ، می توانید نکته های بسیاری هم به لحاظ داستانی و هم به لحاظ درس هایی برای نویسندگی از آن خارج کنید که به لذت خوانش این رمان خواهد افزود. تنها مشکلی که بسیاری از خوانندگان با آن روبرو بوده اند ، ذکر این نکته است که اسم ها کمی در این رمان گیج کننده است.

باید بگوییم که یک سری از اسامی ثابت هستند که ما در بخش تحلیل شخصیت ها ، همه را لیست کرده ایم و تقدیم تان کرده ایم و در مقابل نیز یک سری از شخصیت ها هستند که نقش اساسی ندارند و تنها نامشان چند بار در داستان آمده است که باید بگوییم ، حتی بسیاری از ادیبان مطرح نیز این شخصیت ها را به همان اندازه که نویسنده نقش کوتاهی به آن ها در داستان داده است ، کوتاه و سرسری می خوانند و به خط داستان توجه می کنند.

پس برای شما نقطه ی مهم شخصیت های اصلی این داستان باشند که ژان وال ژان در مرکز آنها قرار دارد. ژان وال ژان در بخشی از داستان برای تغییر هویت خود از اسم ” مادلن” استفاده می کند. این نکته را هم گفتیم که اگر قرار است بعد از این نقد داستان را بخوانید ، دچار ابهام نشوید.

رمان بینوایان را می توان از چندین جهت مورد بررسی قرار داد اما ما پیش از اینکه به سراغ ابعاد گوناگون این تحلیل برویم ، باید بگوییم که یک واژه و یا بهتر است بگوییم که یک مفهوم مدام در رمان تکرار می شد و آن ذکر این نکته بود که به چه میزان عشق می تواند درمانگر باشد و انسان ها را از شر بسیاری از مصائب زندگی نجات دهد. این نکته شاید هیچگاه به طور مستقیم به آن اشاره نشد ، اما می توان گفت که درونمایه ی تمام رویدادهای داستان یک سرش به قضیه ی عشق وصل می شد که خود نکته ی جالب توجهی است و از دید ما ، این مفهوم نیاز به یک تحلیل اساسی دارد. ابتدا به امر بگذارید با یک جمله ی بسیار جنجالی شروع کنیم. از نگاه ویکتور هوگو ، عشق یک مفهوم درونی است که در وجود همه ی انسان ها نهفته شده است و این انسان است که انتخاب می کند ، عاشقانه زندگی کند. اما او با نگاهی متفاوت پا را از این فراتر می گذارد و در نوشته هایش عشق را مانند یک چراغ توصیف می کند که تنها نیاز به جرقه ای برای روشن شدن دارد و این جرقه می تواند تلنگر یک کشیش به ژان والژان باشد و یا مردانگی فوشلوان نسبت به کوزت. خیلی ها معتقد به این امر هستند که زمان بینوایان بیش از این که یک رمان تاریخی باشد و به قصد تاریخ نگاری و وقایع نگاری تاریخی نوشته شده باشد ، یک رمان عاشقانه است.

یک درس زندگی است. ویکتور هوگو در ابتدایی ترین صحنه های این رمان ، عشق و نفرت را با یکدیگر متقابل می کند تا که به انسان ها آینه ای برای اندازه گیری روح خودشان بدهد و این اختیار را به آن ها بدهد که خودشان انتخاب کنند. خودشان میان زندگی خوب و با ارزش و آزادی خواهانه چون ژان و زندگی پست و بی عشق و پر از نفرت و حریصانه مانند تناردیه یک راه را انتخاب کنند و به نهایت و به مقصد برسند.دیگر نکته ای که باید در باب عشق در رمان بینوایان به آن اشاره کنیم ذکر این نکته است که عشق هرگز نمی میرد. بسیاری از انسان ها بر این باور هستند که احساس های ادمی در طول زندگی می میرد و یا اینکه دستخوش تغییراتی می شود ، اما ویکتور هوگو تنها احساس برتر در این عالم که هیچ گاه فراموش نمی شود را عشق می داند. اگر به روند داستان نگاه کنید می بینید که نخستین جایی که جرقه ی یک عشق ماندگار در داستان می خورد ، عشقی است که پدر روحانی به ژان عطا می کند جایی که به او می گوید که من تو را می بخشم اما برای خدا هم که شده انسانی خوب باش.

این عشق مهم ترین عشق و مرکزی ترین عشق در داستان بینوایان است. چرا که ویکتور آن را وصل به یک منبع الهی کرده است. اما بعد هر چه پیش تر می رویم ، گزینه های بسیارتری از عشق را می بینم. عشق فوشلوان یک نمونه اش است. .عشق کوزت یک نمونه ی دیگر است. عشق ژاور به ژان نیز در جایی دیده می شود و در آخر موریس و کوزت عشقی است که تایی ندارد. پس می توان گفت و این ادعا را مطرح کرد که ژان والژان عشقی را به تصویر می کشد که پیوسته در درون ادم ها وجود دارد و اگر ذره ای از این عشق در انسانی جاری شود ، تا به ابد در وجود او می ماند.اما برای آخرین نکته در این باب ، یعنی عشق می توانیم بگوییم که عشق از نگاه ویکتور هوگو ، یک عمل محسوب می شود.

یک عمل که یقینا عکس العمل در پی دارد. عشق کشیش به ژان ، باعث می شود که ژان روزی بسیاری از کسانی که به کار نیاز دارند را به کارخانه ای ببرد و خرج زندگیشان را از آن راه برایشان تامین کند. عشق ژان به فوشلوان باعث می شود که در روزی که همه ی درها برای ژان بسته شده است ، عکس العملش پدیدار شود و فوشلوان به داد ژان برسد. پس می بینم که به چه میزان عشق در رمان بینوایان رابطه ی میان عمل و عکس العمل را نشان میدهد .

اما اگر بخواهیم یک مرور جامع داشته باشیم ، باید بگوییم که زندگی برای ویکتور هوگو در دو چیز خلاصه شده است ، عشق و نفرت. از نگاه او همه ی انسان ها هم عشق و هم نفرت را در درون خود دارند اما دست آنهاست که میان این دو یکی را برای زندگی کردن انتخاب کنند. این انتخاب می تواند وابسته به اتفاقات بسیاری باشد. بعنوان مثال ژان در طول دوره ی زندان تبدیل به ادمی می شود که نفرت در او موج می زند. اما بعد ، با دیدار پدر روحانی سریعا زندگی او متحول می شود و به کل رویکرد دیگری را در باب زندگی در پیش می گیرد و تبدیل به یک انسان پر از عشق می شود .قدم بعدی در مرور باورهای ویکتور هوگو در زمینه ی عشق با توجه به متن کتاب بینوایان ، بیان این مسئله است که عشق یک رابطه ی عمل و عکس العمل در انسان ها بوجود میاورد. یا شاید بهتر باشد بگوییم که عشق یک نوع انرژی در انسان ها ایجاد می کند که اگر به کسی سرایت کند یعنی ما کسی را مورد عشق قرار دهیم و یا عشق را از کسی دریافت کنیم ، اثر آن در ما و جامعه می ماند و یقینا عکس العمل آن را در روزی در دنیا خواهیم دید. حال اگر نگاهی عمیق به هر کدام از این باورهای او بیاندازید ، میبیند که به چه میزان او رسالت خودش را در باب تاثیرگذاری در جامعه به بهترین شکل ممکن به ثمر رسانده است.

اما دومین بعدی که به نظر تحلیلش در باب رمان بینوایان جذاب است ، بعد مذهبی داستان است. همانطور که می دانید و یا شاید برای نخستین بار است که می شنوید ، ویکتور هوگو یک شخصیت مذهبی است و بسیاری از نوشته های او تم مذهبی دارند. او یک معتقد کاتولیک بود ، اما اکثر نوشته های او را منتقدین ادبی به دید یک پروتستان نقد کرده اند. با این اوصاف ، هیچگاه تغییر معنا و مفهومی در نوشته های او نسبت به دیدگاه های مختلف مذهبی دیده نشده است ، چرا که او یک فرد بسیار متعادل بود و مبنای دین را مورد بحث می دانست. اگر به داستان نگاه کنید ، نخستین رویداد مهم در زندگی ژان وال ژان برای تجربه ی تحولی جدید در زندگی دیدار با کشیش بود. این جا نخستین جایی است که می توانیم بگوییم که ریشه های باور مذهبی ویکتور هوگو در داستان نمایان می شود. شاید بهتر باشد که کمی به عقب تر برویم و ببینیم که چه چیزی در داستان رخ میدهد که ویکتور پای یک کشیش را به داستان باز می کند و از او برای نقش دادن به اصلی ترین و ماندگار ترین شخصیت داستانی اش بهره می گیرد؟ ژان وال ژان از زندان آزاد می شود. محاکمه ی ناعادلانه ی او در زندان و همچنین مشقت هایی که او در زندان تحمل میکند ، از او فردی می سازد که هر لحظه ممکن برعلیه تمامی انواع بشر شورش کند و همه را در هم بیامیزد. خیلی از منتقدین از وضعیت ژان وال ژان با عبارتی چون بمب ساعتی ، آرامش قبل از طوفان ؛ آتش زیر خاکستر و …. در شرایط پس از آزادی از زندان آن هم بعد از نوزده سال تعبیر و یاد کرده اند . او به شهر ورود می کند و هیچ پناهگاهی برای او یافت نمی شود ، اما او توسط یک کشیش پذیرفته می شود و به او جا و مکان برای خواب و غذا برای خوراک داده می شود. شاید بهتر باشد تحلیل را از همین نقطه آغاز کنیم و بگوییم که نخستین برداشتی که می توان بطور مستقیم از این مسئله برداشت ، ذکر این نکته است که ” دین ” می تواند پناهگاهی برای همه ی آدم های زمین حتی مجرمین باشد.

این نخستین پیامی است که ما می توانیم به طور واضح از پذیرفته شدن ژان توسط کشیش برداشت کنیم. دومین مسئله ای که می توانیم به آن اشاره کنیم بر می گردد به زمانی که خدمتکار ظرف های نقره را درست روبروی چشمان ژان و یا بهتر بگوییم بدون هیچ مخفی کاری در سر جایش می گذارد.این در حالیست که ژان اعتراف کرده بود که یک دزد است و نوزده سال در زندان بخاطر دزدی محکومیت را پشت سر گذاشته است. دومین پیام در همین جا برای ذهن مخاطب صادر می شود. دین با گذشته ی انسان ها کاری ندارد. دین هیچ پیش زمینه ای برای انسان ها قائل نیست و همه را چون دیگران برابر می بیند. و اما سومین و آخرین پیامی که می توان از این ماجرا برداشت کرد ، به این ماجرا بر می گردد که کشیش ، از گناه ژان می گذرد و جلوی ماموران به او اعتبار می بخشد و شمعدانی های نقره را نیز به او میدهد و به او می گوید که برود و انسانی خوب باشد. سومین پیام این بار نه بطور تلویحی ، بلکه به طوری بسیار شفاف در اختیار مخاطب قرار می گیرد و آن ذکر این مسئله است که : ” دین برای همه ی انسان ها زندگی با رفاه و در صلح می خواهد و برای رسیدن انسان ها به صلح جهانی هر چه که دارد ، فدا می کند. ” .

این سه پیام ، کافیست که ما این بخش از داستان ویکتور هوگو را یک مانیفست دین باوری در نوشته های هوگو بدانیم.ما در این بخش با چند مسئله مواجه بوده ایم. نخست اینکه باور دینی هوگو را مورد کنکاش قرار دادیم و دریافتیم که او به چه میزان به دین به نگاه یک اعتبار و یک وجود صلح آمیز نگاه می کند. دوم اینکه وی توانست ، با ارائه ی سه تعریف و سه برداشت از دین درست ، تثلیث مسیحیان را در رمان خود نیز بنا کند و آن را بنا بر باورهای دینی خود مقدس سازد. اما بعد ، وی تاثیری بر روی جامعه ی خویش و جامعه ی دینی می گذارد که شاید خود آنچنان به این قضیه به این مقیاس وسیع فکر نمی کرده است و یا آگاه نبوده ، اما بیش از چندین میلیون انسان در سراسر جهان تنها برای این خاطر که ژان با حرف های آن کشیش تحول را در زندگی تجربه کرد ، به دین مسیحیت گرویدند و کلیسا پناهگاه آن ها شد.

این اتفاق حتی در بسیاری از زندانی هایی که داستان های هوگو را بعدها بصورت سینه به سینه شنیدند و یا داستان های او را مطالعه کردند نیز وجهه ی گسترده ای داشت و زندانیان بسیاری به قولی طعم توبه و راه خوب زیستن را با خوانش این کتاب تجربه کردند. شاید به جرات بتوان گفت که هنوز هنوزه می توان با وجود ده ها مقاله بر روی تحلیل این دیدار ، باز هم از این دیدار کوتاه و یک شبه ی ژان و کشیش نوشت و آن را باز هم مورد بررسی قرار داد.

سومین بعد تحلیلی که بسیار حاشیه های فراوان برای رمان بینوایان به همراه داشت ، بعد اجتماعی و سیاسی این رمان بود. ژان پس از دیدار با پدر یک شخصیت کاملا متفاوت بود . این شخصیت کاملا متفاوت و متحول شده ، اما هنوز از سوی دولت یک مجرم شناخته می شد. این جا بود که دقیقا ریشه ی بسیاری از انتقادات به قانون و اجرای قانون در جوامع مختلف با توحه به متن هوگو شروع به جوانه زدن کرد. بسیاری از منتقدین ادبی این دیدگاه و این روایت ویکتور را دستمایه ی نقد ها بسیار بزرگ تر و سیستماتیک تری قرار دادند که در طی آن انسان در اجتماع صاحب یک جایگاه ارزشمند انسانی باشد و جایگاه قانونی او به گوشه ی دادگاه ها  و تنها در محکمه های قانونی مورد بررسی قرار گیرد.

در واقع آنچه که منتقدین به آن اشاره داشتند ، ذکر این نکته بود که یک انسان با هر جرم و یا با هر گونه پیش زمینه ای ، وقتی در بستر اجتماع زندگی می کند ، یک کرامت انسانی دارد که این کرامت انسانی نباید به هیچ صورت شکسته شود. اگر انسانی مجرم بوده است و حالا تقاص جرمش را پرداخت کرده و در زندان برای سالها مانده است ، دیگر او حسابی ندارد و نباید و نمی توان به او برچسب مجرم زد. در حالی که این اتفاق تا به امروز هم همچنان پابرجاست و کسی که یکبار جرم کند ، برای همیشه دارای پرونده  ی قضایی است و به کل هیچگاه فرصت تغییر را در جامعه بنا بر آنچه که قانون پیش روی او گذاشته است ، نخواهد داشت.

این قضیه حتی برای ژان هم پیش می آید.او با این پیش زمینه که او همیشه یک مجرم است ، وارد جامعه می شود و هیچ گاه این پیش زمینه نیز از ذهن قانون مداران خارج نمی شود که نمونه ی بارز آن در این داستان ضد قهرمانی به نام ژاور است. او فردی است که به قانون بیش از انسانیت تعلق دارد و حتی در شمایی از داستان اسیر این دو راهی می شود . این اسارت در دو راهی انسانیت و قانون کاری با او می کند که او به کل تصمیم می گیرد خود را از بازی میان انسانیت  و قانون حذف کند و خودکشی کند. اگر بخواهیم یک جمله ی زیبا بطور خلاصه در باب این وجهه از تحلیل این رمان بگوییم باید به این نکته اشاره کنیم که این رمان به طور مستقیم به این امر اشاره می کند که آیا قانون یک امر انسانی است ؟

و اما آخرین بعدی که قصد داریم برای تحلیل رمان بینوایان به آن سری بزنیم ، موضوعی است که قدمتش به نقد این رمان ، شاید به چند ماه هم نمی کشد. چرا که این بخش از تحلیل این رمان ، تحلیلی است انحصاری توسط تیم مطالعاتی تیموری که حاصل تحقیقات و تلاش بیش از چندین محقق در زمینه ی ادبیات و روانشناسی بوده است. ما قصد داریم که برای نخستین بار باب جدیدی در تحلیل رمان بینوایان باز کنیم و آن باب روانشناسی موفقیت در تحلیل رمان بینوایان است. بر اساس مطالعاتی که ما داشته ایم ، رمان بینوایان یکی از بهترین کتب انگیزشی برای نسل جوان خواهد بود و مطالعه ی آن به جز آنکه لذت ادبی را به همراه خواهد داشت ، لذت دریافت آموزه های برای زندگی بهتر را نیز برای مخاطب با خود فراهم می آورد. نخستین درسی که می توانیم به لحاظ انگیزشی با توجه به کتاب بینوایان در اختیار داشته باشیم ذکر این نکته است که هیچ گاه انسان نباید بر این باور باشد که گذشته ی او به چه شکل گذشته است ، چرا که تنها یک اتفاق مثبت ، یک نگرش مثبت ، یک مدار مثبت از خواسته ها می تواند او را به کل به هر آنچه که در زندگی می خواهد برساند. نمونه ی بارز این نوع از تفکر را در شخصیت کوزت شاهد هستیم. کوزت با اینکه بدون هیچ حق انتخابی در بدترین شرایط زندگی قرار می گیرد ، اما هیچ گاه پنجره ی نگاه و امیدش را به فردایی بهتر از دست نمی دهد و در آخر نیز یکی از تحصیل کرده های بزرگ صومعه ی خواهران می شود و با یکی از ثروت مند ترین افراد شهر پاریس زندگی اش را بعنوان یک زن و شوهر آغاز می کند.

درس دومی که می توانیم از دل این رمان برداشت کنیم ، مفهوم داشتن یک راهنما و یک آموزگار است. این آموزگار داشتن و راهنما داشتن ، حتی اگر به اندازه ی یک شب چون دیدار کشیش و ژان وال ژان هم دوام داشته باشد ، می تواند مسیر زندگی شما را به کل عوض کند. پس اگر میل به رسیدن به خواسته های بزرگ دارید ودوست دارید که روند زندگی خود را با یک تغییر بزرگ روبرو کنید ، بهترین کار این است که به سراغ یک راهنما بروید. اما سومین درس. سومین درسی که می توانیم از رمان بینوایان داشته باشیم ذکر این نکته است که انسان ها زمانی به موفقیت می رسند که چاشنی صبر را در زندگی شان داشته باشند و علاوه بر صبر ، امید بر داشته هایشان را افزون کنند .

ژان وال ژان بیش از نیمی از عمر خود را در زندان به سر برد ، اما توانست روزی شهردار شهر بشود. توانست روزی یک کارخانه دار بزرگ بشود و همه ی این ها را درست در زمانی بدست آورد که همه به او دید یک مجرم نگاه می کردند. این ها همه تک تک درس هایی از زندگی است که باید به آن واقف باشید. اما بعد درس چهارمی که می خواهیم به شما از دل این متن بیاموزیم ، بحث رشد فردی است. شاید رشد فردی ، یکی از مباحثی باشد که به کرات بشود در این رمان به آن اشاره کرد و یا شاهد مثال های بسیار بالایی برای آن آورد ، اما دو مورد از آن را قصد داریم برای تان ذکر کنیم تا که بتوانید به درکی درست از آنچه که ویکتور هوگو در ذهن دارد دست پیدا کنید.  ژان وال ژان در روزهایی که در زندان بود ، مجبور به آن بود که کارهای بسیاری را به صورت اعمال شاقه انجام دهد و راهی نیز نداشت مگر اینکه همه ی این کارها را به ثمر برساند ، چرا که در حکمی که برای او بریده بودند ، همه ی این موارد وجود داشت. اما بعد ، وی آن قدر زورمند می شود که می تواند همه چیز را با پشتش مانند یک اهرم بلند کند. او این کار را در زندان می آموزد و در قضیه ی چپ شدن گاری فوشلوان به داد او می رسد.

اگر او این عمل را در زندان یاد نگرفته بود  و به رشد توانایی های فردی اش نپرداخته بود ، آن روز نمی توانست آن کار عظیم را برای فوشلوان انجام دهد و در نهایت نیز روزی که از روی دیوار فرار کرده بود نیز فوشلوانی در صومعه نبود تا که به خاطر جبران زحمت های ژان به او خدمت کند. این یک و دو آنکه اگر در خاطرتان باشد ، او مجبور بود که شب های سختی را در زندان بر روی زمین بخوابد و علاوه بر آن برای اینکه از زندان فرار کند نیاز به آمادگی بدنی بالایی داشت که بسیار تمرین های ورزشی انجام می داد. او تمرین های مداوم کرد تا که توانست نهایت در دریایی که همه خبر مرگ او را به علت فشار امواج آب تیتر روزنامه کرده بودند ، زنده بماند و بتواند به کوزت دست پیدا کند و آنگاه زندگی اش را دوباره از سر بگیرد. پس هیچگاه یک انسان نباید دست از رشد مهارت های فردی بردارد. هر لحظه انسان باید به دانسته های خویش بیافزاید. باید هر لحظه به این فکر کند که به چه چیزی می تواند به عنوان یک مهارت قدرتمند نگاه کند و به آن برسد و باید بدنبال آن برود.

یکی از راه های رشد مهارت های فردی همین کتاب خواندن است. همین حالا که شما این متن را می خوانید ، درس های فراوانی آموخته اید که در گرو یک رشد فردی دیگر برای تان بسترهای رشد بزرگ تری را فراهم کرده است. پس حتما یک برنامه ریزی درست داشته باشید و برای زندگی تان هر روز به رشد فکر کنید و بال های پرواز خود را قوی تر و پر بال تر سازید. نکته ی  آخر ، مسئله ی عشق و انرژی های در دنیا است. آخرین درسی که قصد داریم از بینوایان بیاموزیم ، مسئله انرژی های موجود در جهان است. اگر باور نداریم که هر کاری که ما در جهان می کنیم ، انرژی ای دارد و هر عملی که ما در این جهان برای کسی انجام می دهیم و یا کسی در حق ما انجام میدهد ، اثری برای ما بهمراه دارد ، بهتر است یکبار هم که شده کتاب بینوایان را بخوانیم و آنگاه باور خواهیم کرد که هر کاری ، هر حسی و هر عملی در جهان برای ما یک ذخیره ی انرژی بهمراه دارد که در روزی دیگر ، در جایی دیگر ، در موقعیتی مشابه برای ما بسته به نوع عملمان و انرژی صادر شده ، بازخوردی را فراهم می آورد. مثال ساده ی این قضیه را می توان در قضیه ی کمک ژان به فوشلوان گاری چی دید.

رمان بینوایان به جد یکی از پرطرفدارترین رمان های جهان است. افراد بسیاری در بین ادیبان هستند که معتقدند ادیبات یک مرز میانی دارد و باید ادبیات را به دو بخشِ قبل از بینوایان و بعد از بینوایان تقسیم کرد و این اثر می تواند معیار ادبیات داستانی در حهان باشد. با این حال به دور از هر گونه تعصبی می توانیم این امر را گوشزد کنیم که خواندن این رمان می تواند چندین پله شما را در مسیر نویسندگی ، رمان خوانی و درک ادبی به جلو هدایت کند. حال انتخاب با شماست ، اگر می خواهید یک سفر شیرین در دنیای کتاب های درجه یک دنیا داشته باشید ، حتما بینوایان را در اولویت بگذارید.

رمان بینوایان در ایران

رمان بینوایان در ایران نیز به مثابه تمامی کشورهای دوستدار ادبیات ، جایگاه ویژه ای دارد. اگر سری به کتابفروشی های بزرگ شهر بزنید ، حتما سه چهار نسخه با ترجمه های متفاوت از کتاب خواهید دید . حتی بر اساس تحقیقاتی که تیم مطالعاتی تیموری در بین کتابفروشان خیابانی و خرده کتاب فروشی ها صورت داده است ، به این نتیجه دست یافته است که فروش کتاب بینوایان در بساط کتاب فروشی هایشان همیشه از رونق خوبی برخوردار بوده است. البته امروزه ، می توانیم بگوییم که ایران به لحاظ دسترسی به کتاب و ترجمه های خوب ، در جایگاه بسیار عالی ای قرار دارد. در ایران ، مترجمانی بسیار صاحب فن و با ذوق ادبی بسیار بالا در این سالها بسیار فعالیت های ارزنده ای کرده اند که جدای از حق و حقوق قانونی اثر یا همان کپی رایت که یک ساز و کار دولتی است و ارتباطی به مترجم های عزیز ندارد ، باقی جوانب کارشان بسیار ارزنده و صاحب ارزش بوده است. از سوی دیگر ، ما در ایران ، این سالها کتاب فروشی هایی داریم که دسترسی شما را به کتاب های روز دنیا آن هم به زبان اصلی کتاب بسیار راحت و آسوده کرده اند و با قیمتی که بسیار هم ارزان ، نسبت به نسخه ی خارجی می باشد ، شما می توانید کتاب ها را مطالعه کنید . بینوایان نیز یکی از همان کتاب ها است که هم نسخه ی اصل آن در کتابفروشی ها و زبانکده ها وجود دارد و هم اینکه ترجمه های بی نظیری از آن در بازار یافت می شود. اگر بخواهیم چند ترجمه ی خوب از این کتاب به شما معرفی کنیم که هم به لحاظ ادبیات و هم به لحاظ صحت ترجمه سطح بی نظیر بی نقصی داشته باشند می توانیم ترجمه ی حسینعلی مستعان ، محمد مجلسی و آقای مصطفی جمشیدی را به شما دوستان پیشنهاد کنیم. امیدواریم که با خرید نسخه ی اصل این کتاب ها ، هم لذت کتابخوانی را در خود رشد داده و هم اینکه از حقوق ناشرین و مترجمینی که در این شرایط اسفناک بازار کتاب باز هم مشتاقانه به فعالیت می پردازند ، حمایت کنید.

بخش های ماندگار رمان بینوایان

هر رمانی یک سری از دیالوگ های ماندگار دارد که دانستن آن ها باعث می شود که انسان دارای یک شمای ادبی و یک وجهه ی ادبی والاتر نسبت به سایر رمان خوان ها باشد و با دید عمیق تری ، تکه هایی از پازل تفکرات ادبی خود را رقم بزند. در ادامه ما نیز بخش های ماندگاری از رمان بینوایان را که در طی این سالها به شهرت بسیاری در میان مردم رسیده اند خدمت تان تقدیم می کنیم و امیدواریم که مورد استفاده ی شما دوستان نیز واقع شود.

  • هرگز نه از دزدان بترسیم، نه از آدمکشان. این‌ها خطرات بیرونی‌اند، خطرات کوچکند. از خودمان بترسیم. دزدان واقعی، پیش‌داوری‌های ما هستند؛ آدم‌کشان واقعی نادرستی‌های ما هستند. مهالک بزرگ در درون مایند. چه اهمیت دارد آنچه سرهای ما را، یا کیسه پولمان را تهدید می‌کند! نیندیشیم جز در آنچه که روحمان را تهدید می‌کند.
  • یکشنبه شبی، موبو ایزابو، نانوای میدان کلیسا در فاورول، برای خفتن مهیا می‌شد که ناگهان صدای ضربت سختی را که بر در آهنی شیشه‌دار جلو دکانش وارد آمد، شنید. به موقع پشت در رسید و دید که یک دست و بازو از میان سوراخی که بر در آهنین و بر شیشه ایجاد شده بود به درون آمده است. دست نانی برداشت و برد. ایزابو شتابان بیرون آمد. دزد با همه قوت پاهایش می‌گریخت. ایزابو دنبالش دوید و دستگیرش کرد. دزد، نان را دور انداخته بود. اما دستش هنوز خون‌آلود بود. این، ژان والژان بود. 
  • با شرافت از دسترنج خود زیستن، چه نعمت آسمانی! 
  • از بازگشتن یک فکر به مغز، به آن اندازه می‌توان جلوگیری کرد که از بازگشتن آب دریا به ساحل بتوان جلو گرفت. برای ملاح، این، جزرومد نامیده می‌شود؛ برای گناهکار، پشیمانی نام دارد. خدا، جان را مانند اقیانوس می‌شوراند. 
  • کوزت بالا می‌رفت، پایین می‌آمد، می‌شست، پاک می‌کرد، چنگ می‌زد، می‌روفت، می‌دوید، جان می‌کند، نفس‌نفس می‌زد، چیزهای سنگین را جابه‌جا می‌کرد، و با آنکه بسیار ضعیف بود، کارهای بزرگ و دشوار انجام می‌داد. نسبت به او هیچ رحم در کار نبود؛ خانمی بیدادگر و آقایی زهرآگین داشت. شیرکخانه تناردیه به منزله دامی بود که کوزت در آن افتاده بود و می‌لرزید. حد اعلای فشار به وسیله این خدمتگزاری مخوف صورت حقیقت به خود گرفته بود. طفلک چیزی بود مثل مگس در خدمت عنکبوت‌ها. 
  • یک دختر بچه که عروسک نداشته باشد تقریبا به همان اندازه بدبخت و به طور کلی همچنان ممتنع است که یک زن بچه نداشته باشد. پس کوزت هم از شمشیر عروسکی ساخته بود. 
  • پیروزی واقعی جان آدمی، فکر کردن است. 
  • به یک موجود آنچه را که بی‌فایده است بدهید، و آنچه را که لازم است از وی بگیرید، یک لات خواهید داشت. 
  • ناداری یک جوان، هرگز یک بینوایی نیست. یک سر پسر جوان هرکه باشد، هر اندازه فقیر باشد، با سلامتش، با قوتش، با حرکت تندش، با چشمان درخشانش، با خون‌ گرمی که در بدنش جاری است، با موی سیاهش، با گونه‌های تروتازه‌اش، با لبان گلگونش، با دندان‌های سفیدش، با تنفس سالمش، همیشه می‌تواند مورد حسرت یک امپراتور پیر باشد.
  • کار، یک ناموس بزرگ است؛ کسی که به صورت یک کسالت از خود براندش به صورت یک شکنجه دچارش خواهد شد؛ اگر نخواهی کارگر شوی غلام خواهی شد. کار هرگز شما را از یک طرف رها نمی‌کند مگر برای آنکه از طرف دیگر گریبانتان را باز گیرد؛ نمی‌خواهی دوستش باشی، غلام سیاهش خواهی شد. 
  • دوستان عزیزم، امروز را فردایی هست؛ شما در آن فردا نخواهید بود. اما خانواده‌هاتان خواهند بود و چه رنج‌ها که خواهند برد! 
  • ولی ما چه انقلابی می‌کنیم؟ هم‌اکنون گفتم، انقلاب حقیقت. از لحاظ سیاسی در عالم جز یک اصل وجود ندارد و آن عبارت است از سلطنت آدمی نسبت به خویشتن. این سلطنت که من نسبت به خودم دارم، آزادی نامیده می‌شود. 
  • بعضی اشخاص قواعد شرف را همان‌طور می‌نگرند که کسی ستارگان را بنگرد، یعنی از راهی بسیار دور. 
  • پیش رویش دو راه می‌دید که هردو به یک اندازه سرراست بودند. اما نکته همین بود که دو راه می‌دید؛ و این به وحشتش می‌انداخت زیراکه در مدت زندگیش هرگز جز یک خط مستقیم نشناخته بود. بالاتر از همه، چیزی که رنجش را به منتهی درجه می‌رساند این بود که این دو راه متضاد بودند. برگزیدن هریک از این دو راه متضمن طرد دیگری بود. حقیقت در کدام یک از این دو است؟
  • در دنیا به عقیده من هیچ‌کس عاقل نیست مگر زن و شوهری که یکدیگر را به اندازه پرستش دوست بدارند.
  • راه‌های سرنوشت آدمی همه سرراست نیستند؛ به صورت خیابانی مستقیم پیش پای صاحب خود منبسط نمی‌شوند؛ بن‌بست‌هایی دارند، و راه‌های کج و معوجی، و پیچ‌های تاریکی، و چهارراه‌های اضطراب‌آوری که چندین راه از آن‌ها منشعب می‌شود.

 

 

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *