گتسبی بزرگ

رمان گتسبی بزرگ یکی از صد رمان برتر جهان می باشد و بسیار مناسب جهت قدم گذاشتن در عرصه نویسندگی و آموزش نویسندگی می باشد

اطلاعات کتاب

نام کتاب :گتسبی بزرگ

نویسنده کتاب :اسکات فیتز جرالد

ژانر کتاب :تراژدی ، رئالیسم ، سوسیالیسم و مدرنیسم

قالب ادبی :رمان

زبان : انگلیسی

 تاریخ خلق اثر : ۱۹۲۳ تا ۱۹۲۴ در آمریکا و فرانسه

 تاریخ چاپ :  ۱۹۲۵

ناشر: Charles Scribner’s Sons

راوی : نیک کاراوی _ البته باید به این نکته نیز توجه کرد که نیک کاراوی نه تنها راوی این داستان است ، بلکه به صراحت نیز به این امر اشاره دارد که خود او نویسنده ی کتاب نیز می باشد.

 زاویه ی دید داستان : نیک کاراوی راوی اصلی داستان است و همه چیز از زاویه ی دید اول شخص او صورت می پذیرد . اما در داستان شاهد آن هستیم که وی روایت های سوم شخص و دوم شخصی را هم دارد. به این صورت که در واقع او هر چه را که می دیده است به زبان اول شخص روایت می کرده است و هر آنچه که می دیده است اما فاعل آن فرد دیگری در داستان بوده ، آن را به زبان سوم شخص بیان می کند.

روایت زمانی اثر : گذشته

مکان رویداد داستان : لانگ آیلند و نیویورک

 زمان رخداد داستان : تابستان ۱۹۲۲

شخصیت اصلی : گتسبی

نمادها وموتیف های داستانی :  رویای آمریکایی ، نور سبز ، عشق ، مهمانی های گتسبی

خلاصه ای از رمان گتسبی بزرگ

رمان گتسبی بزرگ یکی از برترین رمان ها و نام آشناترین رمان های تاریخ رمان نویسی و نویسندگی در دنیاست.در ادامه قصد داریم که خلاصه رمان گتسبی بزرگ را برایتان بگوییم .اما به این امر توجه داشته باشید که ” خلاصه ی داستان ” ، هیچ گاه تمام زیبایی های ادبی ، شاکله ی داستان و محتوا و هدف اصلی داستان را بهمراه نخواهد داشت. از سوی دیگر ، به این علت که قرار است بسیاری از مخاطبین ما ، به مطالعه ی این کتاب بپردازند ، در خلاصه ی داستان نکات مجهولی بنا کرده ایم که حس کنجکاوی شما را تحریک کرده تا بتوانید با شور و شوق بیشتری به مطالعه ی این کتاب بپردازید و لذت وافی را از این کتاب ببرید. پس با ما همراه باشید که یک خلاصه ای از این داستان را بخوانیم و بعد که مشتاق این خلاصه داستان شدید ، به کتابفروشی ها سری بزنید و یک نسخه از داستان ارزشمند گتسبی بزرگ را تهیه کنید و بخوانید.

رمان گتسبی بزرگ یکی از بهترین رمان هایی است که در تیم مطالعاتی تیموری فرصت تحلیل آن را داشته ایم. این رمان به جد بخشی از ادبیات غرب ، خصوصا آمریکا را به چشم می کشد و این چشم نوازی نه در منظر ادبیات ، بلکه در باب محتوا نیز کاملا مشهود است. از این رو ابتدا به امر یک خلاصه ای از این رمان را با هم مرور می کنیم تا که به اصل مطلب ، یعنی تحلیل شخصیت ها و تفسیر رمان برسیم. از فصل اول این رمان اگر بخواهیم شروع کنیم ، باید با ان جمله ی شاهکار اسکات فیتز جرالد آغاز کنیم که می گوید : ” در زندگی از پدرم آموختم که هیچ کس را قضاوت نکنم. از هیچ کس خرده نگیرم و هر موقع خواستم از کسی خرده بگیرم و یا او را در معرض قضاوت قرار دهم ، به این فکر کنم که ممکن است او شرایط مرا نداشته باشد و برای زندگی کردن چون من بزرگ نشده باشد. ” .

این امر باعث شد که به زندگی به کل یک نوع دیگر نگاه کنم. سعی کردم که از آن پس صبوری کنم و کمتر در باب شخصیت ها حرف بزنم و بگذاریم که آن ها آنطور که باید و شاید خودشان را به من نشان دهند. این کار شاید ابتدا به امر کمی سخت بود ، اما بعدها که تبدیل به یک شیوه برای زندگی شد ، بسیار برای من مفید آمد و من توانستم به کمک این کار ته راز قلبی هر انسان را در یابم. این امر باعث شد که تجربیات جدیدی در زندگی کسب کنم. یادم می آید ، زمانی که از شرق برگشتم ، اینقدر تجربیات آن سفر برایم جذاب بود و کلی چیز در سرم داشتم که نمی دانستم چگونه و به کدامین صورت باید این انرژی را کنترل کنم.

اما تصمیم گرفتم که به کلی این عادت که انسان ها را قضاوت نکنم و در زندگی شان سرک نکشم را به کلی از خودم دور کنم و مثل دیگر مردم کمی فوزولی را چاشنی کارم کنم . البته این تصمیم من شامل همه می شد ، جز گتسبی. به این دلیل که گتسبی تنها کسی بود که برای من انسان بزرگی بود. اگر سری به اصل و نسبم بزنید می بیند که من از یک خانواده بسیار مرفه و شناس در کاراوای هستم و اصالتا به آنجا تعلق دارم. این اصالتم البته چندان هم ماندگار نیست.چرا که عموی بزرگترم درست سال ۱۸۵۱ تصمیم گرفت که به غرب میانه مهاجرت کن و این تصمیم باعث شد که بعدها زندگی دیگر افراد خانواده نیز تحت تاثیر قرار گیرد. به این دلیل که او وقتی مهاجرت کرد ، کسب و کارش گرفت و تبدیل به یکی از عمده فروش های مطرح غرب شد. در خانواده معروف به آن هستم که بیشتر از همه شبیه عمو هایم رفتار می کنم و این باعث شده است که مرا نزدیک ترین شخص به عمویم معرفی کنند. بهر طریق من هم بیست و پنج سال سن داشتم که از دانشگاه فارغ شدم و به جنگ رفتم.وقتی که دوران جنگ تموم شد به آمریکا برگشتم و سعی کردم که یکی از تریدرها و تاجرهای بورس شوم. اما باز هم پس ازمدتی تصمیم مهاجرت به سرم زد. تصمیم گرفتم که به شرق بروم. در شرق توانستم کاری پیدا کنم و به زندگی مشغول شوم.

پش حیاط خانه ام البته یک عمارت بود که همه به آن سرای گتسبی می گفتند. علاوه بر منظره ی دریا، نیمی از باغ عمارت شاهانه نیز چشم انداز خانه ی نه چندان زیبای من را تشکیل می داد. ماجرا از روزی آغاز شد که با اتومبیلم به وست اگ میراندم تا برای شام به منزل بیوکنن ها بروم. خانم بیوکنن یک جورهایی عموزاده ام به حساب می آمد و همسرش را از دوران دانشجویی در بیل می شناختم؛ او یکی از فوتبالیست های مثال زدنی و از متمول ترین مردانی بود که میشناختم.منزل بیوکن ها پرشکوهتر از چیزی بود که خیال می کردم.

تام بیوکنن با همان اقتدار همیشگی به استقبالم آمد، بدنش هم چنان درشت و ورزیده بود و لحن بم و خشن صدای اش بر اقتدار مردانه اش می افزود. در خانه با دو زن جوان روبه رو شدم، دیزی بیوکنن، عموزاده ام، با همان صدای آهسته و پر رمز و رازش به من خوش آمد گفت و زن دیگر را معرفی کرد. زن جوان میس بیکره نام داشت و چهرهاش به نظرم آشنا می آمد.

او خیلی خودش را گرفته بود و جوری شق و رق نشسته بود که اصلا نمی توانستی درک کنی که چرا او دارد به این اندازه خودش را محکم در برابر راحتی و آزادی نگه می دارد. با این اوصاف ، مکالمه ی بین مان گرم شد و یکی دو کلامی هم میس بیکر گفتند تا اینکه ناگهان از من محل زندگی ام را پرسیدند و بعد هم گفت که : ” آیا گتسبی که باید در آن حوالی زندگی کند را می شناسی؟ ” .

دختر عموی من هم دنباله ی حرفش را گرفت و گفت ” گتسبی را می گویی؟ کدام گتسبی؟ ” . لحن صحبتش به گونه ای بود که گویی گتسبی را می شناخت اما در همان حین مستخدم صدایمان زد و گفت که شام حاضر است. من نتوانستم به او بگویم که گتسبی همسایه ی من است ، اما این مسئله ذهن مرا برای مدتها مشغول کرد که چرا آنها بدون هیچ مقدمه ای سراغ گتسبی را از من گرفتند. سر میز شام که رفتم تام ، شوهر دیزی شروع به نطق کردن کرد.

این نطق کردن های او البته هر کسی را آزار میداد ، ولی گویی دیگر چاره ای نبود باید گوش میدادیم. تام از این صحبت کرد که سفید پوست ها در خطر هستند و باید به هر نحوی که شده یک اتحاد سفید پوستی ایجاد شود و از این حرف ها. اما بعد از چند لحظه صدای زنگ به صدا در آمد و ندیمه در گوش تام یک چیزهایی گفت و تام با اینکه گویی از شنیدن حرف های ندیمه بهم ریخته باشد و عصبانی شده باشد به سمت تلفن رفت و میز را ترک کرد.

دخترعموی ام پرسید: «کدام گتسبی؟ پیش از آن که بتوانم بگوی ام او همسایهام است، مستخدم برای شام صدای مان زد. سر میز شام تام بیوکنن با همان آشفتگی همیشگی اش از افول تمدن ایراز نگرانی کرد. او معتقد بود نژاد سفیدپوست رو به نابودی است و همه ی ما به عنوان نژاد برتر باید هم و غم خود را برای جلوگیری از این روال می گذاشتیم. مدتی بعد صدای زنگ تلفن صحبت های تام را برید. پیش خدمت چیزی در گوش تام زمزمه کرد، سگرمه های او در هم رفت و میز را ترک کرد تا به سراغ تلفن برود. دیزی که سکوت را مغتنم شمرده بود، رو به من خم شد و گفت: “نیک، خیلی از این که به خانه ام آمدهای خوشحالم. تو مثل یک شاخه گل می مانی.»

سپس بی هوا دستمالش را روی میز انداخت و من و میس بیکر را تنها گذاشت. خواستم چیزی بگویم که میس بیکر با یک چشم غره و یک صدای هیس بسیار بلند ساکتم کرد. او به جلو خم شد و بدون خجالت گوش هایش را تیز کرد. آهسته گفتم: «این آقای گتسبی که می گویید، همسایه ی من است.» . ولی انگار زیاد برای او مهم نبود و او به دنبال چیز دیگری بود که بتواند از آن راه استراق سمع کند. دختر با خشونت گفت: «ساکت باش! میخواهم ببینم چه می گویند. انگار خبر نداری که تام در نیویورک معشوقه دارد. خیال می کردم زنک دست کم وقت شام تلفن نکند. شب همگی در سالن نشیمن عمارت نشسته بودیم که میس بیکر مجله ای را که مشغول مطالعه اش بود روی میز انداخت. خمیازه ای کشید و گفت: «دیگر وقت خواب است.» . او که به خواب رفت ، دختر عمویم گفت که می خواهم کاری کنم که با هم ازدواج کنید. اگر تو با او ازدواج کنی شرایطی برایت فراهم می شود که از این به بعد مدام به ما سر میزنی و اینطوری خیال من هم راحت تر است که می توانم تو را هر روز ببینم.

البته ی دختر عموی گرامی هم دست از شایعات برنداشتند و به من گفتند که شنیده بودیم که در غرب با یک دختری دوست بوده ای و بعد از مدتی با او بهم زده ای و به همین خاطر به شرق آمده ای. من هم که دیگر از این دست شایعه ها خسته شده بودم ، سعی کردم بدون اینکه به او مجال سخن گفتن بدهم ، حرف را به گونه ای قطع کنم. یکی از دلایل مهاجرتم به شرق وجود همین شایعات بود. در راه خانه فکر کردم که بهتر است دیزی دخترش را بردارد و از خانه ی تام برود، اما به نظر نمی رسید چنین قصدی داشته باشد. از طرفی معشوقه گرفتن برای مردی مانند تام به هیچ وجه عجیب به نظر نمی رسید.

خلق و خوی پریشان او و توانمندی عنان گسیخته اش، آرام و قرارش را به کل ربوده بود. هنوز بهار نگذشته بود که تابستان ردپای اش را همه جا باقی گذاشت. یکی ازشب های پرستارهی تابستانی روی چمن زار مقابل خانه ام نشسته بودم و چشم به آسمان داشتم که از گوشه ی چشم سایه ای نظرم را جلب کرد. پانزده متر آن طرف تر سایه ای از عمارت همسایه خارج شد و سرش را رو به آسمان گرفت. پاهای تازه وارد با چنان صلابتی روی چمن زار قرار داشت که شکی برای ام باقی نمی گذاشت: آقای گتسبی بیرون آمده بود تا سهم خودش را از آسمان شب برانداز کند. خواستم او را صدا بزنم. آشنایی اش با جردن بیکر می توانست بهانه ی خوبی برای باز کردن سر صحبت باشد، اما مرد به ناگاه چنان حالتی به خود گرفت که نشان می داد از تنهایی اش کاملا راضی است؛ سمت نگاهش را که دنبال کردم دیدم که به نور فانوس دریایی نگاه می کند و در دنیای خودش غرق شده است.

نمی دانستم چه باید بگویم ، یا چه کاری باید انجام دهم ، اما احساس کردم که از تنهایی اش حسابی دارد کیف می کند و در دنیای خودش غرق است. آن لحظه بود که با خودم هی صحنه ها را مرور می کردم و می گفتم که بهر حال آقای گتسبی هم برای خودش باید تنهایی هایی داشته باشد ، درست است که مهمانی هایی بزرگ در سر دارد و مدام دختران زیادی دنبالش هستند ، اما او نیز یقینا به یک چیز و یا به یک کس در دنیا علاقه دارد که ما از آن خبر نداریم. همانطور که به نور سبز لنگرگاه نگاه میکردم، سرم را چرخاندم که دوباره آقای گتسبی را نگاه کنم که دیدم او نیز غیب شده بود. این اولین دیدار ما بود و شاید بگویم عجیب ترین دیدارم با یک آدم هم محسوب می شد.

ادامه ی داستان این گونه است که : ” یکی از بعد از ظهرهای تابستانی بود که بعد از خوردن ناهار با تام بیوکنن ، یکی روی شانه هایم زد و گفت که  : ” می خواهم با معشوقه ی پنهانی ام تو را آشنا کنمو ” . از آنجایی که دم ناهار تا می توانست الکل خورده بود ، فهمیدم که حالت طبیعی ندارد و حالش هم آنچنان که باید و شاید خوب نیست ، اما دیگر گویی منم چاره ای نداشتم جز این که بخواهم معشوقه اش را ببینم.تام مرا بلند کرد و به سمت یک گاراژ مکانیکی برد. این گاراژ آنقدر کوچک و درب و داغان بود که اول از همه خیال کردم که تام آنقد مست کرده که نمی تواند جلوی خودش را بگیرد و این هم حتما یک سرکاری جدید است ، اما مثل اینکه قضیه کاملا جدی بود.

صاحب مغازه مردی به نام ویلسن بود. کمی با او صحبت کردیم و بعد از چند لحظه ناگهان زنی از پله ها پیدایش شد. زنی که بسیار درشت هیکل بود و به روز خودش را از پله ها پایین می کشید. زن همین که به پایین رسید و ما را دید رو به شوهرش کرد و گفت که چرا برای مهمان ها یک صندلی نمیاری ؟ ، مرد تا رفت برای ما صندلی بیاورد ، تام به او گفت که سریع خودش را با قطار بعدی به یک جایی که به گمانم از قبل هم آنجا قرار داشتند برساند تا با هم دیدار کنند. ویلسن ما را از دور می دید و من حس می کردم که این دیگر چه نوع از خیانتی است. من و تام به نیویورک رفتیم.گویی که خانم میرتل ، همان معشوقه ی تام آنجاها برای خودش یک آپارتمان داشت. من در عمرم هیچ علاقه ای به مست کردن نداشته ام .جز دو دفعه . که یک دفعه اش دقیقا همان شب در خانه ی میرتل اتفاق افتاد.

کمی بعد که مهمانی برپا شد ، همگی شروع به صحبت کردیم. خانم ویلسون ، یا همان میرتلی که دیگر حالا مست کرده بود ، بحث را در مورد همسرش شروع کرد : ” در موردش اشتباه می کردم. خیال می کردم مرد خوب و صادقی است. اما بعدا فهمیدم که حتی کت و شلوار عروسی اش هم عاریتی بوده. بطری دوم نوشیدنی باز شد و میرتل خدمتکار را برای خرید ساندویچ های خوشمزهای بیرون فرستاد که هرکدامشان برای شام کفایت می کرد. میرتل خودش را روی صندلی مقابل من انداخت و با آب وتاب مشغول تعریف ماجرای آشنایی اش با تام شد: «روی دوتا صندلی آخر قطار نیویورک، روبه روی هم نشسته بودیم و تام نمی توانست از من چشم بردارد. وقتی داشتیم پیاده می شدیم، از پشت سر تعقیبم کرد. بهش گفتم اگر دست از سرم برندارد پلیس را خبر می کنم، اما می دانست دروغ می گویم.

آخر سر وقتی با او سوار تاکسی می شدم سر از پا نمی شناختم. مرتب به خودم می گفتم آدم یک بار عمر می کند.» ساعت به ده رسیده بود و مهمانان با بی حال گوشه ای افتاده و با رسما به خواب رفته بودند. تام و خانم ویلسن مقابل هم ایستاده بودند و بر سر این بحث می کردند که میرتل حق دارد اسم دیری را به زبان بیاورد یا نه خانم ویلسن دستانش را به کمرش زد و فریاد کشید: «هروقت دلم بخواهد  اسم آن سلیطه را به زبان می آوریم. دیزی لعنتی ، دیزی لعنتی….” .

اما تام از این حرف بسیار ناراحت شد . او بلند شد و مشتی توی دماغ میرتل زد. این مشت باعث شد که دماغ میرتل بشکند و تمام کف آپارتمان را خون فرا بگیرد. نمی دانم چه شد . آن قدر خورده بودم که حالم بد بود و هوشیار نبودم . تا اینکه یک آن با سوت قطاری در ایستگاه پنسلوانیا حول و هوش ساعت ۴ بیدار شدم.

اما بعد ، داستان به مسئله ی دعوت شدن نیک به خانه ی گتسبی می پردازد. او این چنین روایت می کند که  : ” شب های تابستان فرا رسیده بود و هر شب مهمانی های بزرگی در عمارت گتسبی برگزار می شد ، من که برای اولین بار رفتم ، به همراه یک سری دیگر از مهمان ها بطور رسمی دعوت شده بودیم. اما بعدا فهمیدم که بجز میهمان های ویزه یک سری از دوستان و تمامی آنان که می خواستند در مهمانی او باشند و از قضا از ثروت مندان هم بودند ، در آن مجلس شرکت کرده بودند. برای منی که اولین بار به این دست از مهمانی ها می رفتم ، یک کمی سخت بود که بخواهم راحت با جمعیت کنار بیایم. سعی کردم که گتسبی را پیدا کنم و با او وارد معاشرت بشوم ، اما دیدم او را هم نمی شود در این جمعیت شلوع پیدا کرد و به ناچار خودم تصمیم گرفتم با خودم کیف و حال کنم. اینقدر شرایط بد شده بود که در میان این همه جمعیت گاهی احساس تنهایی می کردی و دلت می خواست که هر جور شده با یکی گرم بگیری. خیلی گشتم که یکی که باب میلم باشد را پیدا کنم.

اما چند لحظه بعد چشمم به جردن بیکر افتاد. با هم دور یک میز نشستیم و سعی کردیم که پیمانه هایمان را یکی یکی سر بکشیم و حال دلمان را خوش کنیم. تا اینکه صحبت بر روی این قضیه شد که میزبان امشب خود گتسبی است . من حداقل گتسبی را ندیده بودمش و نمی شناختمش . چمیدانستم که او کیست ، اما تنها اطلاعاتی که توانستم آن شب از او کسب کنم ، ذکر این مسئله بود که او پیش از این حداقل یک ادم را کشته است. چند لحظه بعد ، یک مردی آمد و گفت که شما در جنگ بودید و چهره ی تان برای من آشناست. من هم تایید کردم و دور یک میز نشستم. سعی کردم که با او گرم بگیرم ، چرا که به نظر انسان بسیار با صفایی می آمد.

تا اینکه نمی دانم چی شد که بحث به گتسبی رسید. من ناگهان لب به شکایت باز کردم و گفتم که اخر این چه مهمانی عجیب و غریبی است. ما تا بحال چندین ساعت است که این جا نشسته ایم و هنوز میزبان اقای گتسبی به دیدن ما نیامده است. باور کردنی نیست. این را که گفتم ، گویی لبخندی بر چهره ی آن مرد دیده شد و گفت که : ” من آقای گتسبی هستم.” . من که خیلی تعجب کرده بودم ، عذرخواهی کردم و گفتم که من به هیچ وجه نمی دانستم که شما آقای گتسبی هستید. مرد با خوشرویی تمام گفت که  : ” نه عزیزم ، این مشکل از من است ، چرا که من باید میزبان بهتری می بودم. “. سپس از همه ما عذر خواهی کرد و رفت به خدمتکارها گفت که بیشتر به ما توجه کنند و از سویی ما را برای یک دیدار حضوری آماده کنند. هنوز حرفهایمان درست و حسابی تموم نشده بود که پیشخدمت جردن را صدا زد تا به آقای گتسبی ملحق شود. جردن که ابروهای اش از تعجب به سقف پیشانی اش چسبیده بود، به سمت مرد که بالای پلکان ایستاده بود رفت.

ساعت حدود دوی شب بود و در سالن پذیرایی آشوبی برپا بود. تمام زنان با شوهرهای شان مشغول بگومگو بودند. به نظر می آمد که هیچ کدام از مردان تمایلی به ترک مجلس نداشتند و زنان نیز از توجهی که شوهرانشان به زنان غریبه و خوش بروروی حاضر نشان می دادند، کفرشان درآمده بود. کلاهم را برداشتم و پشت در کتابخانه رفتم تا با گتسبی خداحافظی کنم. همان لحظه در باز شد و جردن به همراه مرد جوان از در بیرون آمد. گتسبی آخرین سخنانش را در گوش جردن زمزمه کرد و دختر با لحنی بهت زده گفت:”عجیب ترین ماجرایی بود که به عمرم شنیده ام.” پیش از خداحافظی گتسبی دستش را بر شانه ی من گذاشت و با لحنی که از تصور من خودمانی تر بود، یادآوری کرد که فردا صبح قصد دارد هواپیمای اش را بپراند و حتما باید به او ملحق شوم. همه ی این اتفاقات برای من خیلی عجیب تر از آنی بود که فکرش را بکنم. از طرفی هم دوست داشتم که همه ی این اتفاقات را بپذیرم ، به این دلیل که پذیرش این اتفاقات مرا آرام می کرد.

این آرامش را دوست داشتم. بهرحال در نیویورک ماندن برای من شرایط سختی بود. هم تنهایی بر من فشار می آورد و هم اینکه من آدمی نبودم که یک گوشه بنشینم و با کسی در ارتباط نباشم. همین شد که از آن پس بدون اینکه بخواهم به حاشیه های موجود در زندگی خودم فکر کنم. با جردن بیکر بیش تر گرم گرفتم. سعی کردم با او روی هم بریزم و روزگارم را با او بگذرانم. این کار به من کمی آرامش بیشتر هدیه می داد. اوایل به هیچ وجه هیچ فکری از جردن در سرم نبود .

اما رفته رفته به این فکر افتادم که او چقدر دختر خوبی است و ذره ذره البته این احساسم هم به آن سمت میل کرد که بگویم که چقدر دوستش دارم. جردن ، یکی از عجیب ترین زنانی بود که در عمرم دیده بودم. شاید باور کردنی نباشد ولی او یکی از معروفترین گلف بازهای جهانی بود. حتی راجع به او شایعه های بسیاری نیز وجود دارد. از جمله اینکه او در یکی  از مسابقات جهانی گلف تقلب کرده است. اما این مسئله نمی دانم چطور شد اما با پا پس کشیدن دو شاهدی که به تقلب جردن رای داده بودند ، ختم به خیر شد.

با این اوصاف باید بگویم که حردن دختر زرنگی است. بیش از آنچه که فکرش را بکنید ، زرنگ است. البته باید دید که زرنگی را دیگران چه معنا می کنند. از نظر من که او بسیار دختر هوشیاری است. چون که می داند برای چه چیزی می جنگد و می داند که برای چه چیزی زندگی اش را صرف موفقیت هایش کرده است.همین امر البته یک کمی کار مرا سخت تر می کند. چون او از مردان فاصله می گیرد. خصوصا مردانی که می داند بسیار به او نزدیک هستند.

” من بیش از آنچه که فکر کنید به گتسبی نزدیک شده بودم. اگر می خواستم تعداد مهمانی هایی که این روزها به پیش او رفتم را بگویم شاید انگشتان یک دست کفاف نمی داد. از سمتی تعداد مهمانان او نیز بسیار زیاد بود. ولی با این اوصاف باید بگویم که شاید کمی درباره ی گتسبی مردم اشتباه می کردند. گتسبی از آنچه که مردم می گفتند ، خیلی فاصله داشت. مردم صبح تا شب در مورد او شایعه درست می کردند و دوست داشتند که چهره ی او را یک جور دیگر خاص نشان دهند. اما او اینطور نبود.او انسانی به شدت معاشرتی و خون گرم بود. بر خلاف آن بتی که از گتسبی بزرگ ساخته بودند ، گتسبی بسیار انسان بی نظیری بود. دوستی من و گتسبی تبدیل به یک دوستی بسیار ماندگار شد. این ماجرا روزی عیان شد که ما قصد داشتیم که با ماشین زرد رنگ اشرافی اش دوری توی شهر بزنیم.همان طور که میراندیم و می گفتیم و می خندیدیدم ، ناگهان گتسبی به من گفت که : ” نظرت در مورد من چیه رفیق؟ ” .

من نمی دانستم که چه چیزی باید بگویم چون همیشه در این شرایط دست و پایم را گم می کنم. من هم بدون اینکه فکر کنم ، همان چیزهایی را که از او شنیده بودم برایش گفتم. نمی دانم گتسبی چه حالی بهش دست داد اما سری تکان داد و گفت که  :” رفیق من ، راستش را بخواهی اینطوری ها هم نیست. اگر موافق باشی ، گوشه ای برویم و من برایت کمی از زندگیم بگویم تا که تو بدانی این شایعه ها که در مورد من می گویند ، صداقت ندارد. ” .

او برای ام گفت تنها فرزند خانواده ای متمول از غرب سانفرانسیسکو است و از آن جایی که خانواده اش را در کودکی از دست داده، پیش از موعد زادگاهش را ترک کرده و برای تحصیل به آکسفورد رفته است. حالا فهمیدم چرا ادعای تحصیلاتش به گوش جردن صادقانه نیامده بود. گتسبی عبارت «تحصیل در آکسفورد» را بیش از حد جویده جویده و گنگ بر زبان آورده بود. چنان که مدعی بود، مدت زیادی را مثل یک مهارجه ی تمام عیار در اروپا گذرانده و آن جا به جمع آوری جواهر و اشیاء قیمتی پرداخته، حتی مدتی را هم به نقاشی مشغول شده. عاقبت با فرا رسیدن جنگ خودش را به دامان جبهه های خط مقدم می اندازد و چنان خوش میدرخشد که از تمام کشورهای درگیر نشان و مدال شجاعت و لیاقت می گیرد.

کلمات او به گوشم تصنعی و از فرط استفاده نخ نما می آمد، با این حال برای تأیید حرفش نشان لیاقت مونته نگرو را نشانم داد و حتی عکسی از جیبش در آورد که او را میان جمعی از دانشجویان آکسفورد، مقابل کالج ترینیتی نشان می داد، او عاقیت رضایت داد تا شواهدش را به جیبش برگرداند و گفت: «درخواستی دارم و به همین خاطر تو را در جریان زندگی گذاشته ام گذاشتم، امروز بعداز ظهر هنگام صرف چای میس بیکر آن را برای ات مطرح می کند.» بیش از کنجکاوی، احساس کلافگی می کردم. میس بیکر را به صرف چای دعوت نکرده بودم که با او راجع به گتسبی گپ بزنم و تقریبا اطمینان داشتم این ماجرا به جای خوبی نمی رسید. ای کاش هیچ وقت قدم به عمارت گتسبی نگذاشته بودم. هنگام نهار مرد کلیمی کوتاه قامتی به ما ملحق شد که آقای وولفشایم نام داشت. او نهارش را به سرعت بلعید، چند کلمه ای حرف بی سروته بر زبان آورد و بعد با حالتی محزون از ما خداحافظی کرد. از کسی که راجع به کاروبار او جویا شدم، پاسخ داد: “رفیق عزیز، وولفشایم قمارباز است. گاوبندی مسابقات بیسبال ۱۹۱۹ یادت می آید؟ کار خودش بود.”. هنوز از بهت این خبر خارج نشده بودم که در انتهای سالن چشمم به تام بیوکنن افتاد.

از گتسبی خواستم همراهم بیاید تا او را به تام معرفی کنم. وقتی آن دو رو به هم معرفی می کردم ناراحتی بی سابقه ای چهره ی گتسبی را پوشاند و همین که سرگرداندم، غیبش زد.هنگام صرف چای، جردن بیکر با همان حالت وارفته اش روی صندلی هتل پلازا لم داد و شروع کرد به حرف زدن: «از مدتها پیش دخترعموی تو را می شناختم. در محله ی ما حسایی محبوب بود و کشته مرده کم نداشت. یک روز وقتی داشت با یکی از افسرهای عاشق پیشه اش سواری می کرد، من را صدا زد. در تمام عمرم نگاهی پر احساس تر و عاشقانه تر از نگاه آن افسر به دیزی ندیده ام، مدتی که گذشت شایعه شد که مرد جوان قصد دارد دیزی را همراهش به اروپا ببرد، اما پدر و مادر دیزی لحظه ی آخر جلوی اش را گرفتند. یک سال بعد دیزی و تام نامزد کردند، اما شب قبل از مراسم ازدواج، دیزی صدای ام زد. از بس نوشیده بود حال خودش را نمی فهمید، نامه ای توی مشتش بود و مثل ابر بهار گریه می کرد. با مادرش تا حد ممکن سر حالش آوردیم و روز بعد مراسم ازدواج به خوبی و خوشی برگزار شد.

چند ماه بعد که دیزی و تام را دیدم، از شور و حال عاشقانه شان حسابی جا خوردم. دیزی طوری شوهرش را میپایید انگار بدون او نمی توانست نفس بکشد. اما مدتی بعد تام در یکی از جاده های سانتا باربارا تصادفی کرد که خبرش همه جا پیچید؛ چرا که یکی از مستخدمه های هتل همراهش بود. این قضیه باعث شد که تام به کل از دیزی دل بکند و یا حداقل امر اینکه دیگر او را به سان گذشته دوست نداشته باشد. یقینا برای یک زن خیلی سخت است ، وقتی که افسرهای زیادی عاشق او باشندف آدم یکی دیگر را انتخاب کند و به او این همه محبت بورزد و در نهایت نیز همسرش به او خیانت کند. اما این ها همه یک طرف قضیه بود.

تا اینکه یک سال بعد دیزی دخترش را به دنیا آورد. این بچه به دنیا آوردن او انگار فقط کار را برای یک رابطه ی عاشقانه ی دیگر راحت تر کرده بود. او چند روز بعد از اینکه بچه اش به دنیا آمد به سراغ من آمد و سراغ گتسبی را گرفت و من آنجا بود که فهمیدم ، آن افسر خوش چهره و خوش منظر گتسبی است که دیزی عاشق او شده بود. هر چقدر خواستم به او بگویم که تو کنون یک مادری ، دلم طاقت نیاورد. گویی آن بچه تنها یک تحمل وظیفه برای او بود. ” . میس بیکر یک وقفه ای بین حرف هایش انداخت و من فهمیدم که الان است که او بگوید که چه در خواستی دارد . او گفت که  : ” خلاصه کنم برایت.گتسبی دلش می خواهد یکبار دیگر دیزی را ببیند و تو باید بدون اینکه دیزی بفهمد او را به خانه ات دعوت کنی تا یک بار دیگر او را ببیند.” . حرفش را شنیدم و سعی کردم که احساسم را آن شب با پرسه زدن در خیابان و گوش دادن به صدای سرود دختران در خیابان درون خودم هضم کنم.

بهر حال هر طور شده تصمیم گرفتم که این کار را انجام دهم. برایم همه چیز غریب بود. شاید به شما بتوانم بگویم که این جا همان جایی بود که نمی توانستم در مورد آدم ها قضاوت کنم. نمی دانستم شرایطشان چه بود و نمیدانستم که به آن ها چه گذشته بود. با این اوصاف سعی کردم که خودم را به حدی از اعتماد به نفس برسانم که فکر کنم که  دقیقا برای عشق این کار را انجام میدهم.

چند روز بعد با دیزی تماس گرفتم، از او دعوت کردم برای صرف چای به خانه ام بیاید و تأکید کردم که تام را همراه خودش نیاورد. معصومانه پرسید: کدام تام؟ صبح روز موعود گتسبی ترتیبی داد که کسی برای مرتب کردن چمن های جلوی در خانه ام بیاید، دسته دسته گل های اعلا برای تزئین خانه فرستاد و خودش با کت و شلوار سفید مرتب بین خانه ی محقر من و عمارت شاهانه ی خودش در رفت و آمد بود. باران جاده را شسته و چیزی تا ساعت چهار نمانده بود. دیگر از آمدن دیزی ناامید شده بودیم که اتومبیلش پشت در خانه متوقف شد. هیجان زده او را به داخل خانه راهنمایی کردم. به شوخی گفت: «خیال می کردم عاشقم شده ای که خواستی تام را با خودم نیاورم.»

چند ثانیه بیشتر از ورود دیزی به خانه نگذشته بود که در خانه باز به صدا درآمد. گتسبی با حالتی رقت انگیز زیر باران ایستاده بود و پریشانی چشمانش من را نیز به پریشانی انداخت. او از کنار من گذشت و قدم به سالن پذیرایی گذاشت، پشت در سالن درنگ کردم. برای لحظه ای هیچ صدایی به گوشم نرسید، بعد صدای دیزی را شنیدم که با لحنی تصنعی گفت: «چقدر از دیدنتان خوشحالم از آن جایی که مکث دوم طولانی تر شده بود، تصمیم گرفتم به سالن وارد شوم. گتسبی با چشم های وحشت زده اما شادمانش براندازم کرد و گفت: «ما آشنا ازآب درآمدیم.»

دیزی نیز ادامه داد: «چندسالی از آخرین دیدارمان می گذرد سکوتی که پس از آن حاکم شد، چنان سهمگین بود که من را از خانه بیرون راند. باران هم چنان با تمام قوا می بارید و صدای گفت و گوی گتسبی و دیزی را  در خود خفه می کرد، اما عاقبت وقتی ابرها کنار رفتند و خورشید باز تابید، هیچ صدایی از داخل خانه به گوشم نرسید.

با نهایت سروصدا حضورم در خانه را به بقیه اعلام کردم و وارد سالن پذیرایی شدم. دیزی چشمان اشکبارش را  مقابل آینه پاک می کرد، اما گنسیی آشکارا آرام و قرار نداشت و در پوست خود نمی گنجید. او با سرحالی کم یابی رو به من کرد و گفت: «رفیق، باید به خانه ی من بیایید. می خواهم خانه ام را به دیزی نشان دهم.» مقابل در خانه منتظر دیزی ایستادیم تا صورتش را بشوید. گتسبی گفت:

خانه ی قشنگی دارم، مگر نه؟ سه سال تمام طول کشید تا پولش را فراهم کنم. پرسیدم: «مگر پول خانه را از خانواده تان به ارث نبرده اید؟ اصلا کار شما چیست؟» گتسبی با پرخاش پاسخ داد: «کارم به خودم مربوط است!» بعد انگار که از جواب تندش پشیمان شده باشد، با لحنی دل جویانه ادامه داد:”پیشتر در کار تجارت دارو بودم و بعد هم نفت. اما دیگر به هیچ کدامشان مشغول نیستم، شما در کار خرید و فروش اوراق بهادار هستید، درست است؟ از این جور کارها نمی شود پول درست و حسابی درآورد. اگر بهتان پیشنهاد کار جدی بدهم موافقت می کنید؟ ” . تا آمدم جوابش را بدهم که یکهو دیزی رسید و شروع کرد به گفتن در باب خانه و از خانه و معماریش بسیار بسیار تعریف کرد. دیزی بسیار خوشحال بود و از آن خوشحال تر گتسبی بود که توانسته بود با دیزی ارتباط بگیرد و او را ببیند. این نهایت خوشبختی برای دیزی محسوب می شد. دیزی می دانست که گتسبی او را دوست دارد و همه ی این دیدار برای او طرح ریزی شده است و از این مسئله خوشحال بود.آن ها تصمیم گرفتند که یک قدمی بزنند و من هم با آن ها همراه شدم ، اما باران گرفت و آن ها روی ایوان خانه ی گتسبی ایستادند. وقتی که روی ایوان ایستادند ، گتسبی با دستانش نشان داد که اگر هوا صاف بود می توانستیم خانه ی شما را آن سوی خلیج ببینم. چون من هر شب به آن جا نگاه می کنم. ان جا یک فانوس دریایی با نور چراغ سبز هم هست که نشانه ی من است. دیزی دستش را به دور بازوهای گتسبی قلاب کرد. ترجیح دادم که تنهایشان بگذارم.

و ادامه ی داستان این گونه است که : ”  نام گتسبی هر روز و هر روز بیشتر سر زبان ها می افتاد. این اتفاق تا جایی افتاد که حتی روزنامه ها و بسیاری از افراد مطرح نیز به مهمانی های او می آمدند. او کم کم داشت به همان آدم سرشناسی که دوست داشت تبدیل شود ، تبدیل می شد. این رویای گتسبی بود. او اما آن روزها با یک نام به نام جیمز گتس معروف شده بود. نامی که اکثر روزنامه ها به عنوان هویت گتسبی برایش ذکر کرده بودند. جیمز از پدر و مادری کشاورز زاده شده بود و از آن جایی که زندگی روستایی هیچ با مذاقش جفت و جور نبود، از هفده سالگی نه تنها نامی تازه، بلکه هویت جدیدی برگزیده بود؛ هویتی که در خیالات شبانه اش حسابی به آن پروبال می داد. گرچه این تخیالات تا هنگام مواجهه ی افسانه وار جیمز و دان کودی در خلیج لیتل گرل رنگ واقعیت نگرفت.

دان کودی دریانوردی متمول بود که پسرک را زیر بال و پرش گرفت و تا هنگام مرگ او را به عنوان دست راست و نزدیک ترین مباشرش کنار خود نگه داشت گودی پس از مرگ بیست و پنج هزار دلار برای پسرک باقی گذاشت، اما با تمهیدات یکی از معشوقه های پیرمرد حتی یک پنی از این پول به دستش نرسید، با این حال آن چه در این مدت از کودی فراگرفته بود، در نهایت او را به نقطه ای رساند که همیشه آرزوی اش را در سر می پروراند؛ جیمز گتس به گتسبی بدل شده بود.

گتسیی این حقایق را در حالتی از تشویش و پریشانی برای من اعتراف کرد . اعترافی که برای مدتی رابطه ی ما را با بن بست مواجه کرد. پس از دو هفته که عاقبت من را در خانه اش پذیرفت، اتفاقی غیرمنتظره در خانه اش رخ داده بود؛ ظاهر کسی تام بیوکنن را که در آن حوالی مشغول سواری بوده، برای رفع عطش به عمارت گتسبی آورده بود. در این میان گتسبی با پریشانی تعجب برانگیزی دور خانه می چرخید و توجه بی اندازه ای به نام نشان می داد. حتی یکبار بی هوا به او گفت: «من همسر شما را می شناسم.»

مردی به نام آقای سلون و بانویی زیبا نیز تام را همراهی می کردند. زن اصرار داشت که من و گتسبی برای صرف غذا به خانه اش برویم، با این حال من که متوجه مخالفت آشکار آقای سلون شده بودم از این پیشنهاد سرباز زدم. گرچه گنسی از پس اصرارهای زن برنیامد و عاقبت پذیرفت که با اتومبیلش پشت سر اسب های آن ها راهی شود. شاید این آشنایی گتسبی با دیزی بود که هفته ی بعد تام را همراه همسرش به مهمانی خانه ی گتسبی آورد. با این حال تام به وضوح بیشتر از دیزی از مهمانی لذت می برد، البته به جز آن یک ساعتی که گتسبی و دیزی به ایوان خانه ی من پناه بردند.

اما همه چیز دریک شب از هم فرو پاشید. چند وقت بعد خبر رسید که گتسبی دیگر مهمانی برگزار نمی کند. به خانه اش رفتم که او را ببینم. اما یک خدمتکاری که هیچ وقت هم ندیده بودمش با بی نزاکتی هر چه تمام تر مرا از دم در خانه اش بیرون راند. این ماجرا مرا ناراحت کرد و بیش از هر وقتی به فکر افتادم که چه اتفاقی برای گتسبی افتاده است که او اینطور با من برخورد کرده است. چندی نگذشته بود که دیدم تلفن زنگ می خورد. گتسبی بود. گویی برای دلجویی و توضیحاتی از این قبیل به من زنگ زده بود. او گفت که دیگر دوست ندارد مهمانی برگزار کند. چون که دیزی هر روز به آنجا می آید و دلش نمی خواهد که این خبر درز کند. این مسئله کمی برایش دردسر ساز بوده است.او حتی گفت که تمام خدمه ها را هم جواب کرده است و چند تا جدید اورده که هیچ از ماجرا ندانند. با این حال نمی دانستم چه باید بگویم ، سکوت کردم و چیزی نگفتم. فقط درک کرده بودم که گتسبی دچار تحولی شده بوده است. روزی از روزهای بسیار گرم تابستان، من و گتسبی برای صرف نهار به خانه ی دیزی رفتیم. در خانه جردن و تام نیز از ما استقبال کردند، اما طولی نکشید که شور و هیجان میان گنسبی و دیزی، تام را به شک انداخت. دیزی که متوجه نگاه های مشکوک تام نشده بود، پیشنهاد داد برای فرار از گرما دسته جمعی به شهر برویم، تام نیز برآشفته خواست ما را با ماشین خودش راهی کند و به همراه دیزی با اتومبیل گتسبی پشت سر ما بیاید.

اما دیزی این پیشنهاد را با سرسختی رد کرد و به همراه گتسبی با اتومبیل تام راه افتاد. در مسیر تام که کاملا به موضوع پی برده بود، آشفته در گاراژ ویلسن توقف کرد تا بنزین بزند. آقای ویلسن با حالی زار و نزار به استقبال ما آمد و خبر داد که تصمیم دارد با همسرش آن جا را به مقصد غرب ترک کند. این خبر تام را به وضوح شوکه کرد. کمی گذشت تا عاقبت واقعیت را در چهره ی مرد تعمیرکار خواندیم؛ ویلسن نیز فهمیده بود که زنش یک زندگی دیگری را نیز با یک مرد دیگر شروع کرده است و رابطه ی عاطفی دارد.

درست نمیدانم چه شد که گردشمان در نیویورک سرآخر به سوییتی در هتل پلازا ختم شد. همگی انتظار نوشیدنی های خنگمان را می کشیدیم و تام وارد بگومگویی پرتنش در مورد تحصیلات گتسبی در آکسفورد شده بود. او ناگهان برافروخت و گفت: اصلا تو که هستی که می خواهی در خانه و زندگی من آشوب راه بیاندازی؟» دیزی پیش از آن که گتسبی فرصت پاسخ دادن داشته باشد، سراسیمه گفت:”تام، این دیگر چه حرفی است؟ آرام باش! اصلا بیایید برگردیم خانه. ” تام عصبانی شد و گفت: “آرام باشم؟! حتما رسم جدید است که یک مردک بی کس و کار بیاید و قاپ زنت را بدزدد، تو هم صدایات در نیاید! این روزها دیگر کسی برای خانواده ارزشی قائل نیست، بعد از این هم لابد قرار است ازدواج بین سیاه و سفید رسم شود!» با این که همه عصبانی و مضطرب بودیم، تغییر ناگهانی تام از عیاشی تمام عیار به یک معلم اخلاق داشت به خنده می انداختمان گتسبی آهسته به حرف آمد: «من هم چیزی برای گفتن دارم رفیق….. باید بدانی که زنت تو را نمی خواهد.

او هرگز تو را دوست نداشته و عاشق من است. تنها دلیلش برای ازدواج با تو این بود که من فقیر بودم، اما حالا همه چیز تمام شده، دیزی می خواهد ترکت کند… برای همیشه . ” .تام دیگر نمیدانست چه بگوید. احساس می کرد که زندگی روی سرش خراب شده و هیچ جایی در زندگی دیزی ندارد. با این حال سعی کرد که باز هم خودش را کنترل کند و از دیزی بپرسد که آیا گتسبی راست می گوید یا نه؟”. دیزی بدون اینکه بخواهد چیزی را کتمان کند ، حرف های گتسبی را می پذیرد.دست های همه ی مان می لرزید ، درست نمی توانستیم درک کینم که چه اتفاقی در حال رخ دادن بود ، اما آنچه که معلوم بود ، اینجا جایی برای روشن شدن بسیاری از درگیری های گذشته بوده است و قرار بود که بسیاری از مشکلات دیگر هم در اینجا حل شود تا آینده ی همه ی افراد دور این میز جور دیگری رقم بخورد. تام که بازی را با خته بود و دیگر برای خودش راهی نمی دید که از این گرفتاری بیرون بیاید ، با عصبانیت به دیزی می گوید که به خانه برگردد.اما دیزی سرپیچی می کند و با گتسبی سوار آن اتومیبل زرد رنگ می شوند و می روند. از سویی دیگر من و آقای تام هم سوار ماشین آبی رنگش می شویم و به سمت گاراژ ویلسن می رویم. گاراژ ویلسن شلوغ تر از همیشه بود. نمی دانستیم چه اتفاقی افتاده است. اما هر چه بود اتفاق مهمی بود.

تام کمی ترسیده بود که مبادا رابطه ی او لو رفته باشد ، اما دیگر جایی بود که آمده بودیم. جلوتر که رفتیم ، فهمیدیم که یک ماشین زرد رنگ که روزنامه ها هم به آن ماشین مرگ می گفتند ، خانم میرتل را که سر دعوا با شوهرش ویلسن خانه را ترک کرده بود زیر گرفته است و او را له کرده است. با تام آنجا را ترک کردیم و به خانه رفتیم .اما انگار نه انگار که این خانه دیگر همان خانه ای است که روزهای نخست آمدنم به وست اگ و لانگ آیلند به آن سر زده بودم. مجبور شدم تاکسی بگیرم و برگردم. خواستم سر کوچه تاکسی بگیرم که ناگهان یکی از بوته ها بیرون پرید. گتسبی بود. گتسبی با حالی پریشان گفت که  : ” می ترسم که بلایی سرش بیاید. ” .

یک لحظه تمام اتفاقات چند روز اخیر را مرور کردم.به راستی چه شده بود. یادم آمد که ماشین زرد ، ماشین گتسبی بود که به معشوقه ی تام زده بود و او را کشته بود. گتسبی پریشان بود. او گفت که  : ” طوری وسط جاده پرید که انگار می خواست با ما حرف بزند… انگار ماشین را می شناسد. اما دیزی با نهایت سرعت کوبید به او. بهش گفتم نباید امیدی به زنده ماندش داشته باشد. خیال می کردم رانندگی حالش را سر جا می آورد. نگران نباش، اگر کسی ما را شناخته باشد تقصیر را گردن می گیرم.» تاکسی که رسید از گنسی خواستم با من به خانه برگردد و کمی خستگی در کند، اما نپذیرفت؛ تصمیم داشت تا وقتی که دیزی به خواب می رود او را زیر نظر داشته باشد.” .

نمیدانم چطور شب را به صبح رساندم ، اما صبح دم به خانه ی گتسبی رفتم و از او خواستم که سریع تر فرار کند ، اما او به هیچ وجه این فرار را نمی پذیرفت و دوست داشت که بدون هیچ دروغی این قضیه را صادقانه به گردن بگیرد. او عاشق دیزی بود و دوست نداشت که دیزی اسیر این ماجرا شود. او هر چه منتظر ماند ، دیزی سر نرسید و عاقیت تصمیم گرفت که برای شنا کردن به استخر برود. من هم برای چند لحظه ای از استخر دور شدم تا به خانه ام سر بزنم اما ناگهان صدای تیر اندازی مرا به عمارت گتسبی کشاند.باور کردنی نبود. چه میدیدم.گتسبی توی آب تیر خورده بود.اول فکر کردم که خودکشی کرده است اما گویی اینطور نبوده ، کسی به او تیر زده بود. خدمه چند دقیقه بعد جسد آن که تیر اندازی کرده بود را نیز آوردند. کسی نبود جز ویلسن . او خودش را هم بعد از کشتن گتسبی کشته بود.

هر چند که دوست نداریم این ماجرا را دقیقا در حساس ترین نقطه ی ممکن اش تمام کنیم ، اما باید بگوییم که از این جا به بعدش را بهتر است ، با مطالعه ی کتاب تمام کنید. ماجرا اینجا تمام نمی شود. عاقبت دیزی ، ماجرای میان تام و دیزی ، ازدواج جردن و … خیلی مسائل مهمی هستند که بعد از این تازه به آن پرداخته می شود. فقط این را بگوییم که تشییع جنازه ی گتسبی تنها با حضور پدرش و نیک صورت گرفت و هیچ کس از آن مهمان های شبانه به خانه ی او دیگر به او سر نردند هیچ ، بلکه به تشییع جنازه ی او نیز نیامدند. این داستان را بخوانید. شاید بسیار کم پیش بیاید که رمانی را به طور مشخص پیشنهاد ویژه کنیم . اما گتسبی بزرگ یکی از آن رمان هایی است که می توان روی آن حسابی ، حساب مطالعاتی باز کرد.

تحلیل شخصیت های رمان گتسبی بزرگ

داستان گتسبی بزرگ  شخصیت های قابل توجهی دارد که هر کدام بار بخشی از داستان را به دوش می کشند. هر چند که رمان گتسبی بزرگ  بر اساس یک خط داستانی رویداد محور پیش می رود و به قولی حادثه محور است ، اما از سویی دیگر نیز می توانیم به جرئت بگوییم که شخصیت های مکمل آن در طول داستان نقش بسزایی در برجسته شدن نقش اصلی این رمان داشته اند و از این رو می توان هر کدام از آنها را تحلیل کرد. تحلیل هایی که برای شخصیت ها شکل می گیرد ، می تواند به شکل های متفاوت باشد. شما می توانید تحلیل های روانشناختی داشته باشید.

می توانید تحلیل ادبی داشته باشید ، اما باید بگوییم که بهترین نوع تحلیل شخصیت ها این است که ابتدا به فضای ذهنی نویسنده سفر کنیم و سپس تحلیل کاراکترها را انجام دهیم. ما در این بخش یعنی تحلیل شخصیت ها  ، سعی خود را بر آن گذاشته ایم که تا می توانیم به اعماق زندگی اسکات سفر کرده و او را در زمان خودش به همراه داستان خارق العاده اش ، یعنی گتسبی بزرگ مورد تحلیل و بررسی قرار دهیم .شما نیز می توانید برای این مطالعه ی این بخش دو رویکرد داشته باشید. نخست اینکه پیش از مطالعه ی کتاب ، تحلیل این شخصیت ها را مطالعه کنید و بنای خود را بر آن بگذارید که در طول مطالعه ی این رمان با پیش فرض هایی که در این بخش به دست می آورید ، بسیار هدفمند و تحلیلگرانه این رمان را بخوانید و یا اینکه رویکرد دوم را انتخاب کنید.

یعنی آنکه بگذارید پس از خواندن کتاب و مروری بر تمامی شخصیت های این کتاب ، آنگاه نظر خودتان را با نظری که ما در این بخش تحلیلی برایتان ارائه داده ایم تطبیق دهید و بنیید که چه میزان نظر شما و نظر اسکات جرالد در نوشتن گتسبی بزرگ  هم سو بوده است. به هر طریق هر کدام از این رویکردها را در پیش می گیرید ، حتما و حتما به این بخش سری بزنید. چرا که تحلیل شخصیت ها باعث می شود که شما نیز یک تحلیل جامع از بخش های مختلف داستان داشته باشید و این بخش های مختلف این امکان را به شما میدهند که شما برای همیشه رمان را در خاطر بسپارید. پس حتما بخش تحلیل شخصیت ها را جدی بگیرید. اما همانطور که گفتیم ، شخصیت های داستان گتسبی بزرگ  نسبت به دیگر داستان هایی که در این بخش بررسی کردیم ، بسیار ساده تر و خطی تر نگارش شده اند. عمدتا افراد این داستان نقش های کوچک اما تاثیر گذاری در طول داستان داشته اند _ به جز شخصیت های اصلی که در ادامه با آن ها آشنا خواهید شد _  اما دیالوگ هایی که آن ها بیان می کنند باعث نقش تاثیر گذار آن ها می شوند. پس  می توانیم از این بخش هم یک درسی داشته باشیم و آن این است که شخصیت پردازی ها در یک داستان حتما لزومی به مدت زمان حضور یک شخصیت در یک داستان ندارد بلکه شما می توانید در کوتاه ترین زمان ممکن و تنها با اشاره به این امر که دیالوگ های خوبی را به کار ببرید و یا فضاسازی مناسب داشته باشید ، یک شخصیت پردازی بی نظیر و ماندگار داشته باشید و داستان تان را پیش ببرید. این هدفی است که شما باید دنبال کنید. چه در حوزه ی داسنان نویسی و چه در حوزه ی نقد ادبی توجه به این نکته می تواند به شما بسیار کمک کند.

نیک کاراوی

نخستین شخصیتی که قصد داریم آن را مورد تحلیل قرار دهیم ، نیک کاراوی است. نیک کاراوی راوی داستان و نویسنده ی تمامی ماجراهایی است که در داستان گتسبی رخ میدهد. او انسانی است که به قول خودش در زندگی اش آموخته است که انسان ها را قضاوت نکند و همین امر باعث شده است که ما به نوشته هایش و همینطور بیان آنچه که به ما در داستان می گوید ، بسیار معتمدانه نگاه کنیم و روایت او را یک روایت صحیح و صادقانه ببینیم. در باب زندگی او ، آن اطلاعاتی که در اختیار ما قرار می گیرد ، ذکر این نکته است که نیک مردی جوان است که بعد از اینکه فارغ التحصیل شده است به جنگ جهانی اول رفته و سپس به نیویورک سیتی رفته است تا که قدری به تجارت بپردازد.

او انسانی بسیار صادق ، راستگو ، صبور است که در زندگی اش هیچ کس را قضاوت نمی کند.از سوی دیگر اما باید به این نکته اشاره کرد که این ویژگی های خوب او باعث شده است که در بسیاری از صحنه های داستان ما این نکته را شاهد باشیم که شخصیت هایی که در داستان هستند او را بعنوان تکیه گاه خود در سختی ها می شناسند و به او اعتماد می کنند. این هم به چند دلیل اتفاق می افتد. یک همان که او اهل قضاوت کردن نبود و دوم اینکه او به شدت راز دار بود. او پس از اینکه به وست اگ می آید ، با شخصی به نام گتسبی آشنا می شود که تمامی حوادث داستان از آن پس به گرد این شخصیت رقم می خورد.

گتسبی

گتسبی شخصیت اصلی داستان و هسته ی مرکزی رمان گتسبی بزرگ را تشکیل میدهد. او انسانی است خوش قلب که سرمایه ی بسیاری دارد و هر شب در منزلش مهمانی های بزرگی را ترتیب میدهد که افراد مختلفی در آن شرکت می کنند. شهرت او نیز در شهر به همین دلیل است که او بسیار اهل بریز و بپاش است و این امر برای روزنامه ها نیز خبر ساز می شود.

اما نکته ی جالب این جاست که او شب های مختلفی را مهمانی می گیرد و مهمانی برگزار می کند ( خصوصا شب های شنبه) اما همه ی آن هایی که به مهمانی او می آیند ، او ار نمی شناسند و یا حتی او را ندیده اند و نمی دانند که اصلا صاحب این مهمانی ها چه کسی است. اما در ادامه ی داستان و با ورود نیک بعنوان راوی داستان ، همه چیز تغییر می کند. نیک متوجه می شود که گتسبی فرزند کشاورز زاده ای بوده است و بعد ها به این دلیل که دوست داشته است یک میلیونر شود ، زندگی خود را فدای پول کرده است و به سرمایه ی عظیمی رسیده است. او دوست دار شخصیتی به نام دیزی است. دیزی همسر تام و  دختر عموی نیک است.

اما نیک با همه ی این اوصاف دید خوبی به گتسبی ندارد ، چرا که او معتقد است که او بسیاری از ارزش های اجتماعی را زیر پا گذاشته است تا که روزی به ارزش اجتماعی برسد.اما منتقدین ادبی در طی سالهایی که با این شخصیت برخورد کرده اند ، همیشه از دو دید به او نگاه کرده اند ف نخست دید تحلیلی و دید فنی و دوم یک دید داستانی و شخصیتی . اگر به دید فنی بخواهیم اکتفا کنیم باید بگوییم که اگر دقت کرده باشید ، گتسبی زمانی وارد داستان می شود که سه فصل از داستان گذشته است. در واقع در فصل سه داستان ما شاهد آن هستیم که نویسنده اصلی ترین شخصت داستان را معرفی می کند و شروع می کند به شخصیت پردازی کردن از شخصیت گتسبی.

این یک تکنیک در ادبیات است. این که شما شخصیت پردازی خودتان را به تاخیر بیندازید و بعد سعی کنید که با این کار شخصیت اصلی را در مرکز داستان قرار دهید و یک پیرنگ متحد المرکز و یا موازی ایجاد کنید ، به جرات یکی از تکنیک های شاهکار ادبیات محسوب می شود. این اتفاق در گتسبی بزرگ می افتد و شخصیت اصلی داستان در فصل سوم ورود کرده و خط داستان را به نفع خودش مصادره می کند و پس از آن سعی میکند که جریان داستان را دست گرفته و همه چیز را به دور گتسبی شکل دهد. اما بعد یک بعد محتوایی نیز در شخصیت گتسبی وجود دارد و آن ذکر این نکته است که او انسانی خوش قلب است ، اما برای این خوش قلبی ، بسیاری از ارزش های انسانی را زیر پا  گذاشته است. اگر به زندگی گتسبی دقت کنید ، می بیند که گتسبی مهمانی های بزرگ دارد ، انسان های مختلفی را به مهمانی هایش دعوت می کند. به افراد مختلفی در میهمانی هایش می پردازد اما کسی او را نمی شناسد.

از سوی دیگر اما او تلاش کرده است که همه ی راه های ممکن برای رسیدن به سرمایه ی بیشتر را طی کند تا که یک پولدار شاخته شود و این قضیه چهره ی او را مخدوش می کند. اما با ین اوصاف عشق به دیزی تنها وجهه ای است که تا به انتها چهره و شخصیت گتسبی به خود می گیرد و یک جور هایی هم نویسنده نمی گذارد که گرد بدنامی روی آن بیفتد. اما بهر طریق باید به این نکته اشاره کرد که گتسبی دست روی زنی گذاشته بود که خودهمسر داشت و این در هر جای دنیا حتی در آزاد ترین تفکرهای دنیا نیز نوعی توهین به خانواده است. اما برای منتقدین ادبی مسئله دقیقا از همین نقطه شروع می شود. مسئله دقیقا از همین نقطه شروع می شود که گتسبی برای رسیدن به مفهومی چون عشق یا زن ، باز هم حاضر است ارزش های اجتماعی را زیر پا بگذارد. اما این جا یک دو گانگی صورت می گیرد و آن این است که آیا هدف ، وسیله را توجیه می کند یا خیر؟ یا خداقل در این مورد که گتسبی می داند که دیزی عاشق اوست ، باز هم این توجیه برقرار است یا خیر؟

اما در یک نگاه کلی می توان گفت که گتسبی نماد یک انسان با رویای آمریکایی است.کسی که در خیالات خویش به دنبال همه چیز است و فاصله ی خیال او تا واقعیت بسیار است. او دوست دارد صاحب ارزش های اجتماعی باشد ، اما هر آنچه در این راه به ثمر می رساند نهایت به یک نقطه ی مبهم به نام زوال گتسبی ختم می شود. حتی در آخرین فصل رمان نیز ، ما به این زوال و این عدم تحقق رویای آمریکایی و فاصله ی میان حقیقت و رویا ، در جایی که هیچ کدام از آن ها که به مهمانی هایش می آمدند به تشییع جنازه اش نیامدند ، پی می بریم. این دقیقا خلاف آن رویایی بود که گتسبی گمان داشت با برگزاری یک مهمانی مجلل و ادامه دار کردن آن می تواند موقعیت اجتماعی خوبی را به دست آورد.

دیزی

دیزی یکی از شخصیت های به یاد ماندنی رمان گتسبی بزرگ است. بنا بر آنچه که اکثریت منتقدین ادبی به آن اعتقاد دارند ، شخصیتی که تماما هسته ی مرکزی داستان است ، شخصیت دیزی است و گتسبی در سایه ی دیزی شکل می گیرد. اما اگر بخواهیم صادق باشیم ، باید بگوییم که گتسبی ، دیزی و تام و حتی خانم میرتل هر کدام به تنهایی یک پیرنگ موازی را با دیگر شخصیت مکلمشان در داستان دنبال می کنند و نمی توان به هیچ وجه هیچ کدام از شخصیت های این رمان را در مرکز رمان قرار داد و یا پیرنگ داستان را بر روی دوش او نهاد. اما با این حال مرسوم است که گتسبی را به این دلیل که بار داستان را ( نه پیرنگ) به دوش می کشد ، مرکز هسته ی داستان بدانند. اما با این حال شخصیت دیزی می تواند یک نقطه سر خط برای تمام باورهای ما نسبت به گتسبی ، عشق ، خانواده و … باشد. شخصیت دیزی شخصیت پیچیده ای است. او با تام ازدواج کرده و صاحب یک فرزند است. اما رابطه ی آن ها به این دلیل که تام انسانی بسیار عیاش بوده و هست ، دچار سردی شده است. اما با این اوصاف ، دیزی همچنان به زندگی اش حداقل به ظاهر پایبند مانده است. اما این میان یک اتفاق ساده همه ی معاملات را به هم می زند. این اتفاق ساده همان دیدار از پیش تعیین شده و برنامه ریزی شده گتسبی است.

اما به نظر و نگاه منتقدین ادبی به هیچ وجه نمی توان این دیدار را یک معادله ی ساده فرض کرد. برای توضیح آن نیاز است که چند کلامی مقدمه هم بشنویم. بنا بر داده هایی که داستان به ما میدهد، دیزی پیش از اینکه با تام ازدواج کند ، با یکی از افسران که خود گتسبی بوده ارتباط عاطفی برقرار کرده بوده است و این ارتباط عشق عمیقی را در وجود او ایجاد کرده بود. اما بعد ، به این دلیل که او یعنی گتسبی شخصیتی فقیر و بی مایه به لحاط اقتصادی بوده است ، او را رها کرده و به تام گرایش پیدا می کند. البته در جایی از داستان هم آمده که دیزی به علت زیبایی خیره کننده اش افسران زیادی را به خود جذب می کرده است اما این میان تنها گتسبی بود که توانسته بود قلب دیزی را برباید. اما چندین سال بعد ، دیزی از جنگ بر می گردد و به سرمایه ای می رسد که بنا بر یک پیشگویی داستانی حاصل از نفرتی بوده است که از شنیدن جواب ” نه ” از دیزی داشته است. در واقع می توان اینطور برداشت کرد که رویای آمریکایی گتسبی ، از آنجایی شکل می گیرد که وی برای رسیدن به خواسته هایش باید ره صد ساله را یک شبه طی می کرده است.

( منظور از ره صد ساله رسیدن به ثروت هنگفت است. ) . وی به هر طریق این راه را طی می کند و تبدیل به یکی از بزرگترین سرمایه داران نیویورک می شود. ، اما بعد زمانی که دیزی را دعوت می کند ، میبنیم که دیزی شیفته ی ثروت می شود ، نه گتسبی. چرا که وی پس از ملاقاتی کوتاه با گتسبی به سمت و سوی خانه ی او ، لباس های او و … می رود و اسیر مادیات می شود. در واقع دیزی شخصیت پیچیده ای است که برای او عشق ، در گرو مادیات معنا پیدا می کند اما از سویی وفاداری را نیز یک اصل و ارزش در زندگی می داند. این شخصیت پارادوکسیکال اوست که داستان را به غایت زیباتر می کند و با قدرت بیشتری پیش می برد.هر چه داستان جلوتر می رود ، مخاطب گمان بر این می برد که دیزی یک عاشق است و هر لحظه دارد عشق عمیق تری را تجربه می کند. وی حتی به درجه ای از عشق می رسد که شوهرش را پس می زند.

اما بعد ، در فصل آخر است که متوجه می شویم ، که دیزی به جای گردن گرفتن تقصیری که کار خود او بوده است ، تام را انتخاب می کند و عشق را فدای جان خود می کند ، اما گتسبی جانش را فدای عشق خودش می کند. تفاوت دیدگاه ها در بین این دو نفر مسئله ای است که داستان را بسیار چالش برانگیز می کند. یک دیدگاه دیگر نیز این میان وجود دارد که می گوید ، دیزی نقطه ی مقابل رویای آمریکایی است. کسی که لحظه را به اینده ای پرشور ترجیح میدهد. در واقع انتخاب های دیزی همیشه انتخابی در لحظه بوده است. و در نهایت نیز برای این که لحظه های زندگی اش را از دست ندهد ، ماجرای آن شب و تصادف را به طور کل از همه پنهان می کند.

تام بوکنن

تام بوکنن نیز یکی از شخصیت های بسیار پارادوکسیکال در رمان گتسبی بزرگ است. او همسر دیزی است. او یک پولدار است و این پولدار بودن او و همینطور سابقه ی تبار او ، از او یک انسان نژاد پرست و به شدت تبعیض گرا ساخته است. او انسانی است که تنها شعار میدهد و در عمل ، خود یکی از انسان هایی است که تمامی اصول اخلاقی را در برابر زندگی خود زیر پا گذاشته است. او یک رابطه ی عاشقانه ی مخفی دارد. اما باز هم می توان چون دیزی گفت که به هیچ وجه من الوجوه این رابطه ی عاشقانه یک معادله ی ساده در زندگی تام نیست.

ابتدا به امر باید این نکته را ذکر کرد که دیزی بنا بر آنجه که در رمان با آن روبرو می شویم ، بسیار عاشق تام بوده است. حتی این عشق بدانجایی رسیده بوده است که دیزی نمی توانسته یک لحظه بدون تام زندگی کند. اما بعد ، انسانی را شاهد هستیم که در بهترین شرایط زندگی خودش دست به خیانت می زند و این خیانت باعث می شود که همسرش او را به کل رها کند . اما او دست از خیانت نمی کشد و تنها همسرش را ارام برای یک زندگی بسیار تحمیلی آن هم برای ثروت می کند و خود به یک رابطه ی عاشقانه ی دیگر می پردازد که با زنی شوهر دار است. تام کسی است که تک تک پلکان اخلاق را می شکند ، اما زمانی که می فهمد گتسبی زن او را به قول خودش دزدیده است ، روبروی او می ایستد و چنین حقی را به او نمی دهد و در آخر نیز از انتقامی سخت می گیرد.

این داستان چند شخصیت فرعی مهم نیز دارد که به اختصار آن ها را معرفی می کنیم :

جردن بیکر

جردن بیکر یک ورزشکار است. او با نیک یک رابطه ی عاطفی برقرار می کند اما به آن نیز وفا نمی کند.بسیاری از وجوه داستانی گتسبی بزرگ توسط جردن برای نیک آشکار می شود.

مریتل

مریتل معشوقه ی تام است که خود همسر دارد. همسر او آقای ویلسون است.اما بعد ، او  به رابطه اش با تام ادامه میدهد و حتی زمانی که شوهرش می فهمد که او با تام رابطه دارد با او دعوا کرده و از خانه بیرون می زند و به قتل می رسد.

ویلسون

ویلسون ، شوهر خانم مریتل است. او یک گاراژ دارد و زندگی بی حاشیه ای را می گذراند. او به نوعی قربانی رابطه ی تام و همسرش می شود. ویلسون نماد یک عروسک خیمه شب بازی در جامعه ی قدرت پرستان است.

نقد و بررسی رمان گتسبی بزرگ

به جرات می توان گفت که یکی از سخت ترین بخش ها و همچنین حساس ترین بخش هایی که در نوشتن مقالات مربوط به رمان های برتر دنیا در تیم مطالعاتی استاد تیموری ، پشت سر می گذاریم ، بحث تحلیل رمان ها است.مسئله ی نقد و تحلیل همیشه با یک گستردگی عمیق روبرو است و می توان گفت که از هر زاویه ی ای که به یک رمان نگاه کنید ، باز هم یک نوع نگاه و یک زاویه ی دید دیگر یافت می شود و آنچنان این پهنه گسترده است که خود ادیبان هم بر این باورند که ادبیات تا به امروز هیچ نقد و تحلیل همه جانبه و همه سویه ای ندیده است و آگاهی ادبی و دانش ادبی ، چیزی است که به دست همگان است. شاید در باب ادبیات و نقد و تحلیل رمان ها نیز بتوان آن جمله ی مولانا را گفت که : ” حقیقت چون آینه ای است که از آسمان به زمین افتاد و شکست و هر کس تکه  ای برداشت و خود را در آن دید و گمان بر آگاهی به حقیقت برد .

اما حقیقت آن است که همگان می دانند و حقیقت نزد همگان است. ” . در ادبیات نیز حقیقت دست همگان است. باور کنید گاها یک خواننده و یک مخاطب به مسئله ای از رمان اشاره می کند که هیچ ادیبی در طول تاریخ به آن اشاره نداشته است. اما بعد ، از سویی دیگر ، در ادبیات و تحلیل ادبی نیز نباید بسیار زیاده گویی کرد و موشکافی کرد. چرا که بارها پیش آمده است که یک نویسنده هنگامی که نقد و تحلیل های رمان خویش را خوانده است ، به این امر اعتراف کرده است که  : ” من به هیچ وجه نمی دانستم یک همچین رمان عمیقی با این مفاهیم نوشته ام. ” .

شاید این مسئله طنز باشد ، اما بویی از حقیقت در آن هست که گمانه زنی های ادبی تا به جایی روا است که در دایره ی نوشته ها و متن های نویسنده بگنجد.اما آنچه که تیم مطالعاتی تیموری همیشه به ان باور داشته است ذکر این نکته بوده است که برای آنان که نکته سنج هستند و می توانند ارزش و عمق ادبیات را درک کنند ، یک اشاره کوچک و فروزاندن یک شمع می تواند کفایت کند و آنها خود راه خویش را پیدا می کنند.

از این رو ما در تحلیل رمان ها سعی می کنیم که همیشه جنبه های مختلفی از هر رمان را با ابعاد گسترده ای که دارد بررسی کنیم و سعی می کنیم که ارزشمند ترین مطلب را در مختصرین حالت ممکن در اختیارتان قرار دهیم.

نخستین وجهه ای که قصد داریم در مورد رمان گتسبی بزرگ مورد بررسی قرار دهیم ، وجهه ی ادبی آن است. در بررسی ادبی یک اثر چند چیز همیشه بسیار مهم است. نخست پیرنگ می باشد. دوم شخصیت پردازی ها و سوم نوع بهره برداری از عناصر ادبی. اگر بخواهیم همین سه مرحله از بررسی و مرور ادبی را در گتسبی بزرگ مورد بحث قرار دهیم ، باید بگوییم که رمان گتسبی بزرگ ، یک رمان با پلات یا پیرنگ های مختلف است. ابتدایی ترین پیرنگی که می توان برای ان قائل شد ، پیرنگ اپیزودیک و یا دنباله دار است.

این رمان در فصل های مختلف مورد نگارش قرار گرفته است و سر انجام به یک نقطه واحد می رسد. از سوی دیگر می توانیم بگوییم که این رمان از فصل سه به بعد یک پیرنگ متحد المرکز به مرکزیت گتسبی را به خود می بیند. از سوی دیگر اما می توان به این امر هم اشاره کرد که میان هر کدام از شخصیت ها و معشوقه های پنهانشان یک پیرنگ موازی نیز برقرار است. برای باز کردن هر کدام از این مطالب و توضیح دادن آن ها به جرات می توان گفت که ما به یک کارگاه مفصل نقد ادبی نیاز داریم .اما اگر سری به کتاب تابلوهای راهنمای رمان نویسی بزنید، مطمئنا بهترین نتیجه را از این گونه تحلیل های ادبی خواهید گرفت.

در باب شخصیت پردازی باید بگوییم که تنها تکنیک فوق العاده ای که می توان به آن اشاره کرد و در بخش شخصیت شناسی و معرفی شخصیت های رمان هم به آن اشاره کردیم ، ذکر این نکته است که نویسنده شخصیت اصلی را با تاخیر و ایجاد یک تعلیق در فصل سوم داستان وارد پیرنگ می کند و این خود به جذابیت داستان صد هزاران برابر می افزاید. شاید بتوان گفت که جرالد یکی از آن نقاطی است که باید در ادبیات آمریکا بیش از پیش به او توجه کرد و او را مورد بررسی و شناخت قرار داد. امیدواریم که فرصتی بشود و بتوانیم یک مقاله به طور مشخص در مورد ادبیات و سبک ادبی جرالد بنویسیم.

اما بعد ، آنچه که در تمامی تحلیل های ادبی نقش ویژه و پر رنگی دارد ، نقد اجتماعی و جامعه شناختی یک اثر است. در باب رمان گتسبی بزرگ ، درست ترین کار و خط مشی ای که می توان پیش گرفت ذکر این نکته است که بجای پیدا کردن سمبل ها و ربط دادن آن به بحث جامعه شناسی ادبیات ، خود رمان را یک شمای کلی از جامعه ی آمریکایی ببینیم.دقیقا اگر تمام زوایای این رمان را به مانند یک پازل در نطر بگیرم ، می توانیم شمای کلی قرن بیست آمریکا را درون آن ببنیم. جامعه ای پر سر و صدا و پر زرق و برق که در درون خودش هیچ چیز ندارد. یک منتقد ادبی آمریکایی در این باب می گوید که : ” اگر کسی به آمریکا سفر نکرده باشد و آمریکای قرن بیست را ندیده باشد ، ولی رمان گتسبی بزرگ را خوانده باشد ، می توان گفت که چیزی از دست نداده است. ” .

به هر عنصری که در این رمان نگاه کنید ، می توانید نقشی از آمریکای قرن بیستم را ببیند. از ابتدا می توانیم از عشق شروع کنیم. عشق در جامعه ی آمریکا یک مفهوم کاملا مادی است و شما می توانید این مسئله را به وضوح در دل این رمان ببینید. انسان ها عشق را صرفا در مادیات می بیند ، چرا ؟ چون اگر به روانشناسی عشق در کشورهای مختلف مراجعه کنید ، یک نکته را به طور ثابت در تمامی کشورها می بیند و آن ذکر این نکته است که عشق جایگاه اجتماعی افراد را گسترش میدهد. این گسترش و یا بهتر بگوییم رشد جایگاه اجتماعی افراد چیزی است که در آمریکای قرن بیستم از طریق مادیات صورت می گرفته است.

این تقابل و هم نشینی عشق و مادیات صورتی بی هویت را برای یک جامعه ی انسانی تعریف می کند. اگر بخواهیم باز هم گسترده تر از این ، این مسئله را مورد بحث قرار دهیم ، باید این چنین بگوییم که عشق یک مفهوم و یک نیاز انسانی برای هر انسان در مسیر کسب هویت اجتماعی خود در جوامع انسانی است. شاید این جا بتوان به این تعبیر بزرگ اشاره کرد که در انسان یک حیوان ناطق نیست ، بلکه یک انسان عاشق است. از سوی مقابل اما مادیات نیز در جوامع پیشرفته یک نیاز اساسی برای داشتن هویت اجتماعی محسوب می شود از این رو باید به این نکته اشاره کرد که هر چند این دو امر کاملا جدای از هم تعریف می شود و ماهیتی جدا دارند. اما هنگامی که در یک جامعه یکی از این دو مفهوم به آن دیگری پیشی بگیرد ، آنگاه شرایط کاملا متفاوت خواهد بود و روابط انسانی نیز صورت متفاوتی به خود خواهد دید.

حال ما انعکاس این مسئله را به طور مستقیم در ادبیات کشور آمریکا می بینیم. جایی که در گتسبی بزرگ مادیات بر عشق پیشی می گیرد و ارزش های خانوادگی در گرو مادیات اعتبار پیدا می کنند . طبیعی است که زمانی که این مسئله در یک کشور جاری شود ، آنگاه ملاک کسانی که به دنبال هویت هستند نیز به سمت آن مفهوم ارزش شده که در آمریکا مادیات بود ، میل پیدا کرده و عاشقان نیز از این قضیه جدای نیستند و در مسیر یافت هویت اجتماعی – عاطفی خویش ، عنصر مادیات را در معادلات خویش ضرب می کنند.عکس این مطلب یعنی پیشی گرفتن عشق بر مادیات را نیز در ادبیات ایران در طول قرن شش و هفت بسیار می توان مشاهده کرد. نظیر داستان های لیلی و مجنون .این مسئله بسیار جای بحث دارد و می توان برای گوشه گوشه ی این رمان بر سر عشق و جایگاه و ارزش آن بحث های بسیاری کرد و مقالات متعددی نوشت ، اما سعی کردیم که بطور مختصر و مفید اصل مطلب را خدمت شما دوستان اعلام کنیم. اما بعد ، مسئله ی بعدی که می توانیم به آن اشاره کنیم ذکر این نکته است که خانواده ها که حاصل عشق هستند ( حال چه مادی و چه غیر مادی) نیز بنیانی قوی ندارند. در آمریکای قرن بیست ما شاهد مردانی هستیم که هنوز بدنبال نیمه ی گمشده ی خویش هستند و زنانی را شاهد هستیم که گویی تکیه گاه های زندگی شان برای آن ها کافی نیستند و به دنبال تکیه گاه های جدید هستند. این مسئله به صراحت در گتسبی بزرگ قابل مشاهده است.

یک رقابت هویتی بر روی مسائل مادی ، عاطفی و اجتماعی در رمان گتسبی بزرگ در حال رخ دادن است که زن ها به سمت ثروت مند تر ها می روند و مردها بدنبال آنان که بیشتر آن ها را دوست داشته باشد و این قضیه را درست زمانی شاهد هستیم که طرفین روابط مخفی و عاشقانه ، هر دو ازدواج و رابطه ی عاشقانه را تجربه کرده اند. این جاست که می توان گفت که بحث هویت نیمه کاره مورد بررسی قرار می گیرد. هویت نیمه کاره یا نیمه فعال می گوید که شاید به هر دلیلی انسانی با دلایل شخصی یک مسیر زندگی برای خود انتخاب کند ، اما زمانی که به موفقیت رسید و آن هدف را کسب کرد ، نیازهای دیگری گریبان گیر او می شود که برای بدست آوردن آن نیاز دارد که یکبار دیگر راه را کامل برگردد. در ازدواج با بنای مادی ، ما هویت نیمه کاره ای را شاهدیم که زنانش مهرشان را بعد از ازدواج از دست می دهند و مردان بدنبال زنانی دیگر برای رسیدن به مهر هستند. یا اگر برعکس هم بخواهیم بگوییم باید به این صورت بیان کنیم که مردان مهربانی شان را در ضرب سکه ها خلاصه می کنند و زنان به دنبال آغوشی گرم هستند. و این جاست که یک فاجعه رخ میدهد و خیانت شکل می گیرد.

( خیلی مایل بودیم که قضاوتی صورت ندهیم و از خیانت استفاده نکنیم ، اما به هر طریق یک وجه از تحلیل همیشه عنصر جغرافیا را نیز شامل می شود. و ما بعنوان یک شرقی این جامعه را جامعه ای خائن می بینیم ، حتی خود تام نیز همین نظر را نسبت به گتسبی دارد و معتقد است که او زنش را دزدیده است. ) . این نکته را بخاطر داشته باشید که کارهای غیر اخلاقی در همه جای دنیا غیر اخلاقی است . دروغ ، قتل ، نامهربانی ، خیانت ، فریب و …. هر چه که فکرش را می کنید در حوزه ی انسانی غیر اخلاقی است ، در همه جای دنیا غیر اخلاقی است.

پس دریافتیم که ارزش خانواده ها نیز در چنین جامعه ای بنبادی غیر مستحکم و سست دارد. یقینا باز هم مسائل اجتماعی می توان از این داستان بیرون کشید اما آنچه که شرط خوانش یک نقد تحلیلی بود را خدمتتان عرض کردیم. اگر مسئله ای دیگر به ذهنتان می رسد حتما با ما در میان بگذارید. ( برای ما مهم ایجاد یک دیدگاه نو است. تحلیل جامعه شناختی اثر ادبی گتسبی بزرگ نیاز به شناخت جامعه ی  آمریکا در قرن بیستم دارد که در این مقال تنها ذکر همین دو مورد بعنوان پیش مقدمه و آشنایی با جوانب ادبی – اجتماعی اثر به نظر کافی و مکفی می آید. )

اما بعد بهتر است که سری به سمبل ها و نمادهای مورد اشاره در رمان گتسبی بزرگ بزنیم و آن ها را مورد بحث و بررسی قرار بدهیم. ما تصمیم داریم که چندین سمبل را که در داستان بسیار عیان بود و همچنین بسیاری از منتقدین ادبی روی آن تمرکز داشته اند را خدمت شما بیان کنیم و این تحلیل را نیز به پایان برسانیم.

نخستین نمادی که قصد داریم به آن اشاره کنیم ، نماد آب و هوا است. یکی از تکنیک هایی که شاید جرالد از شکسپیر الهام گرفته باشد ، تکنیک استفاده کردن از آب و هوا برای  نشان دادن موقعیت های عاطفی مختلف است. اگر دقت کرده باشید زمانی که گتسبی و دیزی با یکدیگر برای نخستین بار ملاقات می کنند ، باران می بارد. زمانی که تام و گستبی برای اولین بار هم را ملاقات می کنند ، یک روز گرم با آفتابی سوزان در داستان تصویر سازی می شود. این یک درس فوق العاده برای نویسنده های گرامی است که از آب و هوا یا همان پردازش زمان و مکان که یک بخش به آب و هوا احتصاص دارد ، در هر چه زیباتر کردن داستان هایشان بهره بگیرند.

دومین نمادی که قصد داریم از آن برای بررسی رمان بهره بگیریم ، نماد نور سبز یا همان فانوس دریایی است.نور سبز یا فانوس دریایی را نماد رویای آمریکایی می دانند. نقدی وجود دارد در مجله ی اسپارک نت ، که یکی از معتبر ترین پایگاه های نقد ادبی است که می تواند بسیار جالب توجه باشد.

یکی از ماندگارترین صحنه ها و المان هایی که در رمان گتسبی بزرگ وجود دارد ، نور سبز فانوس دریایی ست که گتسبی هر شب به آن خیره می شد و آن را نماد عشق به دیزی می دانست. اما این تنها یک روی قضیه است. در واقع فانوس دریایی برای گستبی نماد عشق  ، پول و رویای آمریکایی است. ما نخستین باری که با این فانوس سبز دریایی روبرو می شویم ، زمانی است که نیک نخستین بار آقای گتسبی را از حیاط خانه اش در شبی تاریک می بیند و وقتی که او رد نگاه گتسبی را می گیرد ، متوحه می شود که آقای گتسبی به نور سبز به عنوان یک نماد نگاه می کند و تمام تمرکز او ، روی آن نور است.

نور سبز به این دلیل برای گتسبی مهم بود که درست در آن سر این فانوس دریایی خانه ی دیزی در خلیج واقع شده بود. و خود گتسبی نیز خانه اش را به گونه ای انتخاب کرده بود که بتواند از روی آن فانوس دریایی و در نتیجه خانه ی دیزی را ببیند. وقتی که این راز برای خانم دیزی فاش شد ، نیک متوجه این قضیه شد که این نماد ، یعنی فانوس دریایی می تواند برای یکبار هم که شده در فضایی مبهم محو شود و دیگر گتسبی نور آن را نبیند. درست مانند زمانی که دیزی خود را از گتسبی مبری دانست و قتل را به گردن نگرفت. اما گتسبی به نور عظیم تر از آن نگاه می کند که تنها خانه ی دیزی را ببیند. بلکه نور برای او نماد رویای آمریکایی است. او شبانه روز تلاش کرد تا روزی آنقدر ثروت مند بشود که دیزی را برای خود کند و آن روز در پس ساعت ها و شب ها خیره شدن به نور سبز که همان رویای آمریکایی گتسبی بود صورت می گیرد.

مقوله ی بعدی که می توان بر اساس نور سبز به آن اشاره کرد ذکر این نکته است که نور سبز در ادبیات غرب به معنای ثروت است. در واقع همیشه نور سبز معنای ثروت و پول را به همراه خود دارد. و در واقع نوع نگاه گتسبی نیز اینگونه است که با توجه به ثروتی که در خود دارد می تواند ثروتی به نام دیزی را نیز از ورای آن نور سبز به دست آورد. در واقع جایی که دیزی زندگی می کند ، همان ثروت دوم یا نماد هویت اجتماعی برای گتسبی خفته است که با برگشتن دیزی از تام و آمدن به سوی گتسبی این رویا نیز بری او محقق می شود. این تفکر را شاید بتوان گفت که در بسیاری از رمان ها و نمایشنامه های قرن بیستم آمریکا می توان مشاهده کرد. رویای آمریکایی چیزی نیست که بتوان آن را در ادبیات و جامعه ی آمریکا انکار کرد . در واقع رویای آمریکایی به صراحت می گوید که آمریکایی ها معتقدند که هر فردی با هر طبقه ی اجتماعی خصوصا در طبقه ی ضعیف ؛ اگر کار کند و اگر تلاش کند روزی ثروتمند خواهد شد. این تفکر درست در گتسبی نیز شکل می گیرد و یک کشاورز زاده با تلاش و صد البته زیر پا گذاشتن ارزش های اخلاقی به ثروت می رسد و کنون به دنبال هویت اجتماعی خود است.

اما برای آخرین نکته می توان به این مسئله اشاره کرد که رنگ سبز همانطور که گفتیم رنگ ثروت است. درست رنگ اسکناس های آمریکاست. در داستان ما نیز شاهد آن هستیم که گتسبی از دیزی با عنوانی چون دختری طلایی و یا نقره ای یاد می کند. می توان به دید زبان شناختی اگر روی کلمات حساس شویم ، این مسئله را دوباره در قالب رویای آمریکایی بیان کرد که پول می تواند عشق را چون کالا ( طلا ) خریداری کند و گتسبی زمانی که به نور سبز نگاه می کرد و با آسودگی دستش را به پشت سرش تکیه می زد ، به این اندیشه رجوع می کرد که نور سبز او می تواند آنچه پشت این نور سبز ، به عنوان طلا در دست دیگری خفته است را بخرد و روزی نصیب خود کند.

 به جد باید گفت که ادبیات دنیایی فوق العاده است. و ادبیات آمریکا یکی از غنی ترین مخازن ادبیات جهان را نه به لحاظ تاریخ بلکه به لحاظ محتوا در درون خود دارد. امیدواریم که خوانش گتسبی بزرگ بتواند راهی برای خوانش دیگر آثار ارزشمند ادبیات آمریکا برایتان باز کند.

گتسبی بزرگ در ایران

یکی از خدماتی که هنر به ادبیات کرده است ، ذکر این نکته است که توانسته مرزهای میان مخاطبین را برداشته و با دید گسترده تری یک اثر را جامعه ارائه کند. این لطف شاید برای گتسبی بزرگ بیشترین سود را در دنیا داشته است. گتسبی بزرگ یک رمان بسیار عالی و طراز اول جهانی است که نظیر آن در ادبیات آمریکا کم دیده می شود ، اما با این اوصاف گسترش آن در جهان از زمانی صورت گرفت که فیلم این اثر ساخته شد. حداقل امر را اگر بخواهیم نشانه بگیریم ، باید بگوییم که در ایران گتسبی بزرگ با برند سینمایی آن همه گیر شد و بعدها کتاب آن توانست بین کتاب خوان ها ما جا باز کند. در ایران طبق معمول بازار نشر ، هر بار که نسخه ی جدیدی از این فیلم ساخته می شده است و یا اینکه صدا و سیما آن را پخش می کرده و روی زبان ها می افتاده است ، سریعا یک ناشر به یک مترجم سفارش ترجمه ی کار را می داده است و پس از مدتی یک ترجمه ی جدید از این کار روانه ی بازار می شده است.

این مسئله هر چند که به ضرر سلیقه ی کتاب خوانی مردم و خوانش ترجمه های عالی می باشد اما برای صنعت کتاب و این روزها هم صنعت ترجمه آنچنان که باید و شاید بد نشده است. با این اوصاف ، تیم مطالعاتی تیموری ، به عنوان یک فعال مستقل در زمینه ی فرهنگ کشور ، خود به مثابه یک الک قوی عمل می کند و عمل غربالگری را به بهترین شکل ممکن صورت میدهد. بهرحال ، ما مسئولیم در برابر فهم مردم و این مسئولیت خودمان را سعی می کنیم به بهترین شکل ممکن انجام دهیم. بهر طریق ، اگر می خواهید گتسبی بزرگ را بخوانید و اگر میخواهید از یک ترجمه ی بسیار خوب لذت ببرید ، ما دو ترجمه به شما معرفی می کنیم که این دو ترجمه را می توانید با چشم بسته به عنوان بهترین ترجمه های این کتاب انتخاب کنید.نخست ترجمه ی آقای کریم امامی و دوم ترجمه ی مترجم متعهد آقای رضا رضایی در این باب است. استاد کریم امامی یکی از اقطاب ترجمه  و علم ترجمه در ایران هستند و ترجمه های ایشان به جرئت یکی از شاخص ترین ترجمه هایی است که در حوزه ی ادبیات داستانی در ایران وجود دارد. آقای رضا رضایی نیز یکی از بهترین مترجمین ادبی ما هستند و علاوه بر هنر ترجمه ، بسیار قلم خوبی هم دارند و آثارشان بسیار عالی مورد عرضه قرار می گیرند. پس همین حالا بدون اینکه ذره ای به دلتان شک راه دهید ، این ترجمه ها را تهیه کنید و پا به پای ما این هفته از کمپین را پشت سر بگذارید.

بخش های ماندگار رمان گتسبی بزرگ

هر رمانی یک سری از دیالوگ های ماندگار دارد که دانستن آن ها باعث می شود که انسان دارای یک شمای ادبی و یک وجهه ی ادبی والاتر نسبت به سایر رمان خوان ها باشد و با دید عمیق تری ، تکه هایی از پازل تفکرات ادبی خود را رقم بزند. در ادامه ما نیز بخش های ماندگاری از رمان گتسبی بزرگ را که در طی این سالها به شهرت بسیاری در میان مردم رسیده اند خدمت تان تقدیم می کنیم و امیدواریم که مورد استفاده ی شما دوستان نیز واقع شود.

  • من عادت کرده‌ام که قضاوت‌هایم را توی دلم نگه دارم، و همین خصوصیت باعث شده که باطن عجیب و غریب خیلی از آدم‌ها برایم رو بشود و در عین حال گرفتار آدم‌های پرچانه کارکشته‌ای هم بشوم.
  • پدرم به من آموخت که پیش از قضاوت هر کسی به این فکر کنم که : ” شاید او شرایط من را برای زندگی کردن نداشته باشد. ” .
  • خانه‌شان آراسته‌تر از حدی بود که انتظار داشتم. عمارت شوخ و شادِ سرخ و سفیدی بود به سبک مهاجرنشین‌های جورجیا و مشرف به خلیج. چمن از کنار آب شروع می‌شد، و بعد از یک ربع مایل دویدن و از روی ساعت‌های آفتابی و گذرگاه‌های آجری و باغچه‌های گر گرفته پریدن می‌رسید به در اصلی، و سرانجام که به عمارت می‌رسید به شکل پیچک‌های براق از دیوار بالا می‌رفت، انگار از فشارِ دویدن. نمای اصلی را یک ردیف از پنجره‌های قدی می‌شکافت که برق می‌زدند از رنگ طلا که در آن‌ها منعکس می‌شد، و کاملا هم باز شده بودند به روی هوای گرم و بادخیز آن عصر، و تام بیوکنن با لباس سوارکاری روی ایوان جلو ایستاده بود و پاهایش را از هم باز کرده بود. 
  • شب‌های تابستان، از خانه همسایه‌ام صدای موسیقی می‌آمد. در باغ‌های لاجوردی‌اش، مردها و دخترها مانند شب‌پره‌ها در میان نجواها و شامپانی و ستاره‌ها رفت و آمد می‌کردند. 
  • هرکسی حداقل یکی از فضیلت‌های مهم را برای خودش قائل است، و فضیلت من این است: من یکی از معدود آدم‌های باصداقتی‌ام که در عمرم شناخته‌ام. 
  • حُسن بزرگی است مشروب نخوردن وسط مشروب خورهای قهار. آدم می‌تواند زبانش را نگه دارد، و از این هم مهم‌تر، آدم می‌تواند هر نوع رفتار غیرعادی و بی‌نظمیِ جزئیِ خودش را طوری زمان‌بندی کند که بقیه کورِ کور باشند و نبینند یا اهمیت ندهند. 
  • رفیق، نمی‌تونم بگم چقدر تعجب کردم وقتی دیدم عاشقش شده‌م. حتی یه مدتی امید داشتم که ولم کنه، ولی نکرد، چون خودش عاشقم شده بود. فکر می‌کرد خیلی سرم می‌شه، چون چیزهایی که من می‌دونستم فرق داشت با چیزهایی که خودش می‌دونست… خب، بله، خیلی با آرزوهام فاصله داشتم، اما لحظه به لحظه هم عاشق‌تر می‌شدم. بعد یهو دیگه هیچی برام مهم نبود. چه فایده داشت کارهای مهم بکنم وقتی می‌تونستم براش بگم چه کارهایی می‌خوام بکنم و با گفتنش بیشتر بهم خوش می‌گذشت؟ 
  • باید یاد بگیریم دوستی‌مونو با آدم‌ها تا موقعی که زنده‌ن نشون بدیم، نه بعد از مردن‌شون. بعد از مردن‌شون، روال من اینه که بذارم‌شون به حال خودشون. 
  • گتسبی به نـور سبز باور داشت، به آن آینده سراسر سکر و لذت که سال به سال از برابر ما بیشتر پس می‌نشیند. پس، از چنگ ما گریخته است، اما مهم نیست – فـردا تندتر خواهیم دوید، دوست‌های‌مان را بیشتر خواهیم گشود… و روزی در صبحی خوش – پس همچنان می‌کوبیم، مانند قایق‌هایی خلاف جریان، و همواره به گذشته رانده می‌شویم. 

 

 

 

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *