داستان ابر سیاه و پسر غرغرو

ابر سیاه و پسر غرغرو نمونه قصه کودکانه

یکی بود یکی نبود. غیر از خدای مهربون هیچکس نبود. در زمان های قدیم پسر بچه ی کوچکی بود که به همه چیز غر می زد و از همه چیز ایراد می گرفت.

این داستان بخشی از قصه کودکانه است

در داستان ابر سیاه و پسر غرغرو میخوانیم که : او دوستان زیادی داشت و خانواده اش نیز به شدت او را دوست داشتند ، اما او همیشه حس می کرد که هیچ لذت و خوشی در دنیا نیست و همه چیز دنیا ایراد دارند.

اگر در ماشینی سوار می شد ، می گفت : ” پس چرا این ماشین اینقدر کند می رود؟” . اگر بچه ها او را به بازی فوتبال دعوت می کردند می گفت  : ” شماها دیوانه اید ، آخر کدام عاقلی بازی ای می کند که در آن 20 نفر آدم دنبال یک توپ می دوند.”.

اگر روزی هوا آفتابی بود می گفت : ” پس چرا باران نمی آید. ” . اگر هوا بارانی بود می گفت : “پس کی آفتاب می شود؟ ” .

و به همین شکل به زمین و زمان غر میزد. یک روز در میان همین غر زدن ها بود که تکه ابر سیاهی حرفهای او را می شنود. تکه ابر از شنیدن این همه غر عصبانی می شود و تصمیم میگیرد درس بزرگی به آن پسر بچه بدهد.

ابر سیاه از آن پس هر کجا که آن پسر بچه می رفت با او می رفت و بر سرش شدیدترین باران ها را می بارید.از وقتی ابر سیاه دنبال او افتاد ، دیگر هیچ کس با او رفیق نمی شد.

همه او را مسخره می کردند و بعضی ها هم می گفتند که او نفرین شده است. خود پسر بچه نیز نمی دانست چرا این ابر همیشه دنبال اوست و مدام غر می زد. او تنها شده بود و ابر نیز به او رحم نمی کرد.

هر بار که پسر بچه با لباسی جدید بیرون می آمد ، او را خیس و آبکش می کرد. این پسر بچه اما رفیقی داشت که همیشه و در همه حال کنار او بود.

رفیق پسربچه ، هر روز با او همراه بود و یکی از روزها که از غر زدن های پسر بچه خسته شده بود برگشت و به او گفت : ” رفیق من ، تو خیلی بدبینی .

چرا به این فکر نمی کنی که تو ابر شخصی خودت را داری. یک نگاه به اطرافیانت بکن. هیچ کدام ابر شخصی ندارند. این را قبول نداری؟ ما با همین ابر سیاه می توانیم کلی بازی کنیم. موافقی؟ “. پسر بچه هر چند که در دلش موافق این حرف نبود ، اما از ترس اینکه این رفیقش را نیز از دست بدهد قبول کرد و گفت : ” آره موافقم. فقط بگو باید چیکار کنیم؟ ” .

رفیقش به او گفت : ” بهترین کار این است که اول برویم و آب دریاچه را با این ابر پر کنیم. مگر تو نمی گویی که هر جا که تو باشی این ابر می بارد.

پس بهتر است که از این ابر استفاده های مثبت بکنیم.” . آن ها به دریاچه رفتند و آب دریاچه را پر کردند و دریاچه دوباره پر از آب شد.

وقتی دریاچه پر آب شد و خبر به گوش دوستان پسربچه رسید ، همگی به سوی دریاچه رفتند که در آن شنا کنند. آنها از پسر بچه تشکر کردند و به دور او به رقص و شادی پرداختند.

پسر بچه از این کار خوشحال شد و از دوستش تشکر کرد و ناگهان فکری به ذهنش رسید. او به دوستش گفت : ” نظرت چیست که به زمین های کشاورزی برویم و آنجا را نیز آبیاری کنیم. “.

دوستش قبول کرد و آنها به زمین های کشاورزی رفتند. وقتی آنها باران را برای کشاورزان بردند ، کشاورزان خوشحال شدند و پسربچه را روی دستشان بالا و پایین می کردند.

پسر بچه خیلی خوشحال بود. او سرش را به روی آسمان بلند کرد و گفت : ” خدایا ببخشید که پیش از این ، این همه به جان زمین و آسمان غر می زدم. زندگی هنوز زیبایی های خودش را دارد.”.

این را که گفت ، ابر آرام گرفت و از روی سر پسر بچه کنار رفت و ناگهان رنگین کمان زیبایی در آسمان پدید امد. بچه ها از دیدن رنگین کمان ذوق کردند و دوباره همگی عاشق پسربچه شدند و با او رفاقتشان را از سر گرفتند. دوستان عزیز من ، بچه های گل ، در زندگی همیشه مثبت نگر باشید.اگر می خواهید از هر شرایطی بهترین نتیجه را بگیرید ، سعی کنید همیشه مثبت نگر باشید.

مطالعه بیشتر در اینجا

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *