عشق در زمان وبا

رمان عشق در زمان وبا یکی از صد رمان برتر جهان می باشد و بسیار مناسب جهت قدم گذاشتن در عرصه نویسندگی و آموزش نویسندگی می باشد

نام کتاب :عشق در زمان وبا

نویسنده کتاب :گابریل گارسیا مارکز

ژانر کتاب :عاشقانه ، اجتماعی

قالب ادبی :  رمان

زبان : اسپانیایی

 تاریخ خلق اثر : اوایل دهه ۱۹۸۰ در کلمبیا

 تاریخ چاپ :  ۱۹۸۵

ناشر: انتشارات پنگوئن

راوی : ناشناس

 زاویه ی دید داستان : این داستان از یک زاویه ی دید ناشناس روایت می شود . اما آن طور که پیداست ، راوی به تمامی وقایع ، اتفاقات ، افکار و دیالوگ ها مسلط است و از ذهن همه ی اشخاص حاضر در داستان اطلاعات کامل دارد.

روایت زمانی اثر : زمان کتاب مدام تغییر می کند. گاه حال می شود. گاه ماضی می شود. این تعلیق زمانی سبک نوشتاری کتاب را ایجاد می کند.

مکان رویداد داستان : قرن بیستم

 زمان رخداد داستان : کارائیب

شخصیت اصلی : فلورنتینو آریزا و فرمینا دازا

نمادها وموتیف های داستانی :  پرندگان ، گل ها ، آب ، پرچم زرد و عشق

خلاصه ای از رمان عشق در زمان وبا

رمان عشق در زمان وبا یکی از برترین رمان ها و نام آشناترین رمان های تاریخ رمان نویسی و نویسندگی در دنیاست.در ادامه قصد داریم که خلاصه رمان عشق در زمان وبا را برایتان بگوییم .اما به این امر توجه داشته باشید که ” خلاصه ی داستان ” ، هیچ گاه تمام زیبایی های ادبی ، شاکله ی داستان و محتوا و هدف اصلی داستان را بهمراه نخواهد داشت. از سوی دیگر ، به این علت که قرار است بسیاری از مخاطبین ما ، به مطالعه ی این کتاب بپردازند ، در خلاصه ی داستان نکات مجهولی بنا کرده ایم که حس کنجکاوی شما را تحریک کرده تا بتوانید با شور و شوق بیشتری به مطالعه ی این کتاب بپردازید و لذت وافی را از این کتاب ببرید. پس با ما همراه باشید که یک خلاصه ای از این داستان را بخوانیم و بعد که مشتاق این خلاصه داستان شدید ، به کتابفروشی ها سری بزنید و یک نسخه از داستان ارزشمند عشق در زمان وبا را تهیه کنید و بخوانید.

عشق در زمان وبا ، که در این سالها با نام های عشق در روزگار وبا و عشق سالهای وبا نیز در ایران ترجمه گردیده است ، یکی از شاهکارهای گابریل گارسیا مارکز است. اگر خاطرتان باشدد ، نخستین رمانی که با یکدیگر در کمپین مطالعاتی مرور کردیم و آغاز کارمان را جشن گرفتیم ، رمان صد سال تنهایی از همین نویسنده ی بزرگ و شهیر جهانی بود. اگر سری به رمان های گابریل گارسیا مارکز بزنید و چندین رمان از این نویسنده ی معروف و طراز اول جهانی را مورد مطالعه قرار دهید ، به این  نکته پی می برید که خط داستانی کارهای او ، روندی ساده را طی می کند ، اما آنچه که متن های او را متفاوت از دیگران می کند ، پرداختن به نکات بدیع و توصیف های بسیار دقیق است.

این نکته همیشه مورد توجه منتقدین ادبی بوده است که یک ایده ی ساده با یک پیرنگ چند خطی چگونه می تواند این چنین داستانی پیچیده را در دل خود جای دهد. از این رو ، خلاصه رمان های گابریل گارسیا مارکز ، عمدتا در چند خط بیشتر خلاصه نمی شود و برای پی بردن به اصل داستان و یا شکافتن پیچیدگی های ادبی داستان ، شما باید کل رمان را مطالعه کنید و اکتفا کردن به خلاصه داستان نمی تواند برای شما کار ساز باشد. این اتفاق برای چند تن دیگر از رمان نویسان جهان که در این کمپین نیز حضور دارند نیز صادق است.

بعنوان مثال کتابی چون خشم و هیاهو از ویلیام فاکنر دقیقا از همین شیوه و روش در داستان نویسی پیروی می کنند.در نتیجه ، ما چند خطی از روند کلی داستان را خدمت شما عزیزان ارائه میدهیم و پیشنهاد می کنیم که حتما کتاب را مطالعه بفرمایید و تمرکزتان را بر روی تحلیل و نقد های ارائه شده بگذارید تا که به یک درک درست و عمیق از کتاب دست پیدا کنید. اما این امر را در خاطر داشته باشید که رمان عشق در زمان وبا ، یکی از شاهکارهای ادبی گابریل گارسیا مارکز است و بسیاری حتی معتقدند که این اثر ، برتر از کتاب صد سال تنهایی است و بعنوان بهترین اثر او از آن یاد می کنند.

داستان عشق در زمان وبا ، در حدود سال های پایانی قرن نوزدهم و سال های آغازین قرن بیستم رخ میدهد. ماجرای این داستان ماجرای عشقی است که وجود یک انسان  را دگرگون کرده و از جهات مختلف زندگی او را دچار مصائب فراوان می کند. شخصیت اصلی این داستان ، جوانی است به نام فلورنتینو ، که سختی های بسیاری را در زندگی تحمل کرده است و روزگار سختی را تا بیرون آمدن از آب و گل زندگی تحمل کرده است.اگر بخواهیم کمی در باب زندگی او بگوییم ، باید به این امر اشاره کنیم که از ابتدا و از بدو تولد او با برچسبی به نام حرام زادگی درگیر بوده است. مادر او با یک تاجر که صاحب یک شرکت کشتیرانی بوده است ، رابطه ای پنهان برقرار کرده و فلورنتینوی جوان از دل آن رابطه حاصل شده است. پدر او انسانی بسیار ثروتمند بود و دارایی های بسیار داشت.

او زمانی که فلورنتینو ده سال سن داشت ، از دنیا رفت. اما تا آن زمان سعی می کرد که بطور مخفیانه ای خرج زندگی فلورنتینو و مادرش را پرداخت کند ، اما هیچ گاه این مسئله را عیان نکرد و حتی بعد از مرگ خودش نیز هیچ ارثیه ای برای آن ها قرار نداد ، بلکه او تنها قصد داشت که در مدتی که زندگی می کند فلورنتینو و مادرش برای او دردسری نشوند و به نوعی با پول و پرداخت هزینه ی زندگی سعی در خفه کردن آن ها داشت تا که جایی از رابطه ی پنهان او صحبتی نشود. اما بعد از اینکه پدرش مرد ، زندگی آنها به طور کلی با یک سختی بسیار زیادی روبرو گشت. نخستین سختی زندگی آنها ، این بود که آنها دیگر خرج زندگی خودشان را نداشتند و نمی توانستند حتی از پس مخارجی چون خورد و خوراکشان هم بربیایند.

با این حال مادر فلورنتینو سعی می کرد که با جمع کردن تکه های پیراهن و پارچه هایی که به دستش می رسید ، باندهایی برای مجروحین جنگی درست کند و راهی پیدا کند که با فروش آن ها حداقل مخارج زندگی خود را تامین کند. همچنین وی ، به بسیاری از زنان پول نزول می داد و در مقابل طلاهایشان را گرو می گرفت تا که شاید با این کار بتواند بچه اش را بزرگ کند و به جایی برساندش. اما بعد ، پس از مدتی که فلورنتینو کمی بزرگ تر شد و توانست گلیم خود را از آب بیرون بکشد ، در اداره ی تلگراف و یا همان تلگرافخانه مشغول به کار شد و از این راه امرار معاش می کرد و خرج خود و خانواده اش را تامین می کرد. کار او این بود که هر روز تلگراف هایی که به اداره تلگراف می رسند را به دست صاحبانشان برساند.

او هر روز به خانه ی بسیاری از هم شهری ها می رفت تا که پیام های آن ها را به آن ها برسد ، اما در گذار یکی از این ماموریت ها که برای تحویل تلگراف ها به خانه ی مردم رفته بود ، دختری را می بیند که یک دل نه صد دل عاشق او می شود. او زمانی که به خانه ی آقای لورنزو دازا ، که شخصیت گله دار و ثروتمندی است ، می رود ، دختر جوان او که فرمینا نام دارد را می بیند و دلباخته ی او می شود. فرمینا نیز دختری بود که در کودکی مادرش را از دست داده بود و با پدرش ارونزو دازا و عمه اش اسکولاستیکا زندگی می کرد.

اما او یک ختلاف بزرگ با فلورنیتنو داشت و آن ذکر این نکنته بود که فلورنتینو بی نوا بود و هیچ ثروتی نداشت ، اما فرمینا دختری بسیار ثروتمند بود و پدرش نیز یکی از ریشه دار ترین خانواده های آن منطقه بود. پدر فرمینا به این امر اعتقاد داشت که برای رسیدن به یک زندگی خوب ، دخترش باید با یک خانواده اصل و نسب دار ، درست مثل خودشان وصلت کند و هیچ راه دیگری برای رسیدن به آرامش در زندگی جز ازدواج با یک پسر ثروتمند وجود ندارد. فلورنتینو ، با توجه به اینکه این شرایط را دیده بود ، از ابراز عشق و علاقه به این دختر ترسید و سعی کرد که هیچ به او نگوید ، اما تا مد های بسیاری تنها برای او نامه می نوشت و سعی می کرد که با استفاده از یک ادبیات عاشقانه ی دلنشین دل دختر را بدست آورد.

او با اینکه نامه های بسیاری برای فرمنیا می نوشت ، اما به هیچ وجه این جسارد و قدرت را نداشت که نامه ها را به دختر برساند و یا اینکه خودش به تحویل نامه ها بپردازد. این مسئله تا مدت های زیادی فلورنتینو را اذیت می کرد که چرا نمی تواند نامه ای بنویسد. اما بعد از مدتی راهی برای رساندن نامه ها به دختر پیدا شد و آن عمه ی فرمینا بود. عمه ی فرمینا انسانی بسیار مهربان بود اما به این دلیل که هیچگاه نتوانسته بود در زندگی اش ازدواج کند و رابطه ی عاشقانه ای را تجربه کند ، به فلورنتینو کمک کرد که نامه هایش را به دست فرمینا برساند تا که شاید این دو بتوانند به یک زندگی مشترک برسند و با هم در خوشی زندگی کنند و مایه ی مسرت او را فراهم آورند.

بهر طریق ، نامه ها بدست فرمینا رسید و فرمینا یک دل نه صد دل عاشق فلورنتینو شد و این درحالی بود که او حتی هنوز قلورنتینو را ندیده بود.این نامه نگاری ها مدت بسیاری طول کشید تا که پدر فرمینا متوجه این نامه نگاری ها شد. او که اصلا دوست نداشت دخترش به این راه بیافتد  و هنوز در باور ازدواج دخترش با مردی ثروتمند بود ، تصمیم می گیرد که جلوی خترش را بگیرد. اما او متوجه می شد که رابطه ی دخترش با فلورنتینو عمیق تر از این حرف هاست و احساس می کند که هیچ راهی جز مهاجرت برای آن ها وجود ندارد. او و دخترش از شهر می روند . اما او نمی دانست که فلورنتینو در تلگراف خانه کار می کند. آن ها پس از مهاجرت نیز باز با یکدیگر ارتباط داشتند.

آن ها این بار به جای نامه از طریق تلگراف با یکدیگر سخن می گفتند. دو سال از این ماجرا گذشت. آن ها هر روز به یکدیگر عاشق تر می شدند ، تا اینکه پدر فرمینا به این فکر افتاد که دیگر حتما عشق از سر دخترش افتاده است و می تواند به شهر برگردد. وقتی که آن ها به شهر برگشتند ، فرمینا و فلورنتینو تصمیم گرفتند که یکدیگر را ببیند. آن ها در بازار همدیگر را می بیند. اما این دیدار آنچنان که باید و شاید خوب نمی باشد. فرمینا وقتی که فلورنتینو بی نوا را می بیند ، با خودش می گوید که چه اشتباهی در تمام این سالها کرده است و فلورنتینو اصلا لیاقت این عشق را نداشته است. و اینگونه می شود که فرمینا به فلورنتینو میگوید که دیگر همه چیز بین آن ها تمام شده است و از این عشق کناره گیری می کند و در همین ایام است که جوانی صاحب خانواده و اصالت که دکتری بسیار ماهر نیز می باشد ، عاشق فرمینا می شود ….. ” .

نکته :  مبادا نگران شوید. همه ی این مسائل که برایتان از خط داستان گفتیم مربوط به فصل اول کتاب و بخش هایی از فصل دوم است . داستان تازه از این جا شروع می شود. پس بخوانید و لذت ببرید.

خط داستان عشق در زمان وبا ، دقیقا همان چیزی است که در بالا خواندید ، اما لذت خواندن این کتاب به همین خط داستانی ختم نمی شود. اگر می خواهید از این شاهکار دنیای ادبیات لذت ببرید ، باید بگوییم که واجب است که حتما کتاب را مطالعه کنید. به چه دلیل این میزان تاکید روی کتاب داریم. به این دلیل که کتاب سرشار از صحنه پردازی ها و توصیف هایی است که در هیچ خلاصه داستانی آن را یافت نخواهید کرد. هنگامی که کتاب را دست می گیرید ، از همین صحنه ی نخست و فصل اول کتاب ، شما با کلی از مفاهیم ادبی از قبیل تصویر سازی ها ، شخصیت پردازی ها و … آشنا می شوید که برایتان بسیار جالب خواهد بود.

بعنوان مثال می توانیم بگوییم که در بخش هایی از کتاب شما گاها ده صفحه از کتاب را می خوانید و متوجه  می شوید که تمام این ده صفحه از کتاب توصیف یک موقعیت از کتاب بوده است. پس خواندن این شاهکار را از دست ندهید. این کتاب به معنای واقعی مفهوم ادبیات را در دل خود دارد. از سوی دیگر اما به یک نکته ی دیگر نیز توجه کنید و آن مسئله ی نویسندگی کتاب است. دوستانی که از این کمپین برای تقویت نویسندگی استفاده می کنند ، حتما به این کتاب توجه ویژه ای داشته باشند.

گابریل گارسیا مارکز ، نویسنده ی توانا و استادی سخت گیر در آموزش نویسندگی است. پس اگر قصد دارید که درس های نویسندگی از او بیاموزید ، حتما ذهنتان را آماده ی این مسئله کنید که مو به مو همه ی وقایع کتاب را خوانده و آن ها را به لحاظ جایگاه رمان نویسی بررسی کنید و با توجه به کتاب تابلوهای راهنمای رمان نویسی ، آن را تمرین کنید. در ادامه بخشی از فصل نخست کتاب را نیز برایتان آماده کرده ایم که می توانید با فضای نوشتاری این داستان آشنا شوید.

” اجتناب ناپذیر بود. دکتر خوونال اوربینو هر بار که بوی بادام تلخ به دماغش می خورد به یاد عشق های بد و یکطرفه می افتاد. همین که به خانه ای که در نیمه تاریکی فرو رفته بود، پا گذاشت، بوی تلخ باز به مشامش خورد. با شتاب هر چه تمام تر به آن جا خوانده شده بود، برای حل مسئله ای که در نظر او سال های سال بود اهمیت خود را از دست داده بود. خرمیا دُ سنت آمور، پناهنده ای اهل یکی از جزایر آنتیل، معلول جنگی، عکاس کودکان و حریف سرسخت شطرنج او، با بخارهای طلای مذاب، خود را از دست خاطرات پرعذاب خلاص کرده بود. جسد روی تخت سفری ای بود که همیشه رویش می خوابید. پتویی هم به رویش کشیده بودند. روی چهارپایه ای در کنارش، لگنی دیده می شد که زهر را در آن بخار کرده بود. روی زمین هم لاشه سگ عظیم الجثه ای از نژاد دانمارکی به چشم می خورد که پایش را به پایه تخت بسته بودند.

سینه سگ پر از لکه های سفید بود. چوب های زیر بغل  خرمیا دُ سنت آمور در کناری افتاده بودند. اتاق بدون هوا، هم اتاق خواب بود و هم کارگاه. هوا خفه کننده و همه جا به هم ریخته و شلوغ بود. از پنجره باز اولین نور سحر داخل می شد. همان نور کم کافی بود تا بلافاصله متوجه حکومت مرگ شوی. سایر پنجره ها و تمام درزهای اتاق با قاب دستمال های متعدد پوشیده یا روی آن ها مقواهایی سیاه رنگ چسبانده شده بود و این حالت مرگبار اتاق را غلیظ تر نشان می داد. هیچ کدام از چندین و چند شیشه داروی روی میز برچسب نداشتند.

دو لگن مفرغی کهنه هم بود که جابجا اسید خورده بودشان. لگن ها زیر یک چراغ فتیله ای معمولی بودند و رویشان با کاغذی قرمز پوشانده شده بود. لگن سوم که زهر در آن بخار شده بود در کنار جسد بود. همه جا پر از روزنامه و مجلات قدیمی بود، یک عالم نگاتیو عکاسی. چند مبل و صندلی شکسته. تمام این چیزها را دستی ماهر گردگیری و تمیز کرده بود.

گرچه هوای اتاق با باز ماندن پنجره عوض شده بود ولی به هر حال برای کسی که با آن بو آشنایی داشت، هنوز بوی نیمگرم عشق های ناکام بادام های تلخ قابل تشخیص بود. دکتر خوونال اوربینو، بارها، بدون این که حس ششم یاری اش کرده باشد، فکر کرده بود که آن جا محلی شایسته برای مرگ طبیعی و مطابق میل خداوند نیست. با این حال با گذشت زمان به این نتیجه رسیده بود که آن همه آشفتگی که بر آن جا حکومت می کرد شاید در واقع نتیجه حساب و کتاب پروردگار متعال بود و بس. قبل از او یک مامور پلیس با جوانکی که دانشجوی پزشکی بود و در آزمایشگاه شهرداری کار می کرد، وارد شده بودند.

پنجره را آن ها باز کرده بودند تا هوای اتاق عوض شود. روی جسد را هم پوشانده و در انتظار ورود دکتر اوربینو بر جای مانده بودند. هر دو محترمانه سلام کردند، سلامی که بیش تر تسلیت بود تا ابراز احترام. همه می دانستند که درجه رفاقت او با خرمیا دُ سنت آمور تا چه حد بالاست. استاد مودبانه با آن ها دست داد، مثل همیشه که قبل از آغاز درس خود در مدرسه طب با شاگردانش دست می داد. بعد با انگشت اشاره و انگشت شست، انگار بخواهد به یک گل دست بزند، گوشه پتو را گرفت و آهسته آهسته آن را از روی جسد کنار کشید؛ با حالتی بسیار روحانی. جسد کاملاً برهنه بود. خشک شده بود، چشمانش باز مانده کبود شده بود.

انگار از شب قبل، پنجاه سال پیرتر شده بود. مردمک چشمانش بلورین بود. ریش و موی سرش رنگی مایل به زرد گرفته بود. روی شکمش جای یک زخم قدیمی دیده می شد که با جوال دوز و نخ بسته بندی بخیه زده شده بود. بالاتنه و بازوانش، به خاطر حمل مدام چوب های زیر بغل پهن شده بودند. مثل زندانی هایی که در کشتی محکوم به پارو زدن هستند. ولی پاهای بی حرکتش به پاهای بچه یتیم ها شباهت داشتند.

دکتر خوونال اوربینو لحظه ای به او خیره ماند. لحظه ای محزون، مثل دفعات بسیار نادری که در طول طبابت طولانی خود در برابر عجز مرگ بر جای مانده و دلش سوخته بود. بعد به طرف جسد گفت: « خیلی نامردی کردی. بدترین دوره آن را که پشت سر گذاشته بودی. »  ” .

تحلیل شخصیت های رمان عشق در زمان وبا

داستان عشق در زمان وبا  شخصیت های قابل توجهی دارد که هر کدام بار بخشی از داستان را به دوش می کشند. هر چند که  رمان عشق در زمان وبا  بر اساس یک خط داستانی رویداد محور پیش می رود و به قولی حادثه محور است ، اما از سویی دیگر نیز می توانیم به جرئت بگوییم که شخصیت های مکمل آن در طول داستان نقش بسزایی در برجسته شدن نقش اصلی این رمان داشته اند و از این رو می توان هر کدام از آنها را تحلیل کرد. تحلیل هایی که برای شخصیت ها شکل می گیرد ، می تواند به شکل های متفاوت باشد.

شما می توانید تحلیل های روانشناختی داشته باشید. می توانید تحلیل ادبی داشته باشید ، اما باید بگوییم که بهترین نوع تحلیل شخصیت ها این است که ابتدا به فضای ذهنی نویسنده سفر کنیم و سپس تحلیل کاراکترها را انجام دهیم. ما در این بخش یعنی تحلیل شخصیت ها  ، سعی خود را بر آن گذاشته ایم که تا می توانیم به اعماق زندگی گابریل گارسیا مارکز سفر کرده و او را در زمان خودش به همراه داستان خارق العاده اش ، یعنی عشق در زمان وبا را مورد تحلیل و بررسی قرار دهیم .شما نیز می توانید برای این مطالعه ی این بخش دو رویکرد داشته باشید. نخست اینکه پیش از مطالعه ی کتاب ، تحلیل این شخصیت ها را مطالعه کنید و بنای خود را بر آن بگذارید که در طول مطالعه ی این رمان با پیش فرض هایی که در این بخش به دست می آورید ، بسیار هدفمند و تحلیلگرانه این رمان را بخوانید و یا اینکه رویکرد دوم را انتخاب کنید.

یعنی آنکه بگذارید پس از خواندن کتاب و مروری بر تمامی شخصیت های این کتاب ، آنگاه نظر خودتان را با نظری که ما در این بخش تحلیلی برایتان ارائه داده ایم تطبیق دهید و بنیید که چه میزان نظر شما و نظر گابریل گارسیا مارکز در نوشتن عشق در زمان وبا  هم سو بوده است. به هر طریق هر کدام از این رویکردها را در پیش می گیرید ، حتما و حتما به این بخش سری بزنید. چرا که تحلیل شخصیت ها باعث می شود که شما نیز یک تحلیل جامع از بخش های مختلف داستان داشته باشید و این بخش های مختلف این امکان را به شما میدهند که شما برای همیشه رمان را در خاطر بسپارید.

پس حتما بخش تحلیل شخصیت ها را جدی بگیرید. اما همانطور که گفتیم ، شخصیت های داستان عشق در زمان وبا  نسبت به دیگر داستان هایی که در این بخش بررسی کردیم ، بسیار ساده تر و خطی تر نگارش شده اند.

عمدتا افراد این داستان نقش های کوچک اما تاثیر گذاری در طول داستان داشته اند _ به جز شخصیت های اصلی که در ادامه با آن ها آشنا خواهید شد _  اما دیالوگ هایی که آن ها بیان می کنند باعث نقش تاثیر گذار آن ها می شوند. پس  می توانیم از این بخش هم یک درسی داشته باشیم و آن این است که شخصیت پردازی ها در یک داستان حتما لزومی به مدت زمان حضور یک شخصیت در یک داستان ندارد بلکه شما می توانید در کوتاه ترین زمان ممکن و تنها با اشاره به این امر که دیالوگ های خوبی را به کار ببرید و یا فضاسازی مناسب داشته باشید ، یک شخصیت پردازی بی نظیر و ماندگار داشته باشید و داستان تان را پیش ببرید. این هدفی است که شما باید دنبال کنید. چه در حوزه ی داسنان نویسی و چه در حوزه ی نقد ادبی توجه به این نکته می تواند به شما بسیار کمک کند.

فلورینتو آریزا

فلورینتینو شخصیت اصلی و نقش اول داستان عشق در زمان وبا است.او انسانی بسیار عاشق پیشه است. او عاشق انسان های بسیاری می شود و در واقع به نوعی به این کار معتاد است. اما این میان یک عشق برای او مقدس تر از سایرین بود و آن عشق فرمینا بود. یکی از نکاتی که در این رمان در مورد فلورینتینو وجود دارد و اکثریت قریب به اتفاق خوانندگان این رمان نیز به این مسئله اشاره دارند ، ذکر این نکته است که فلورنتینو ، به هیچ وجه روحیه ی با ثبات و پایداری در عشق ندارد و کلا به ذات انسانی است که تمایل به جنس مخالف دارد و هیچ تعریفی از عشق ندارد و از سویی دیگر اما عاشق فردی است که مدام برای او نامه می نویسد و عشق پر شوری را نیز تجربه می کند.

این یکی از همان دام هایی است که گابریل گارسیا مارکز برای خوانندگان گذاشته است تا آن ها را به فکر فرو ببرد. ماجرای این دام ها نیز ذکر این نکت است که زمانی که گابریل این کتاب را منتشر می کند بسیاری از منتقدین ادبی به او این نقد را وارد می کنند که او کتابی تکراری نوشته است و هیچ ابداع جدیدی در این کتاب به چشم نمیخورد و او نیز در جواب می گوید که  : ” مواظب دام هایی که برایتان گذاشته ام باشید. ” . یکی از روشن ترین دام های این داستان ذکر این نکته است که مخاطبی که داستان را می خواند به هیچ وجه نمی تواند قضاوتی بر روی هیچ کدام از شخصیت های داستان داشته باشد و تنها مجبور است که با آن ها در کشاکش داستان همراه شود.

فلورنتینو بیش از نیم قرن عاشق فرمینا می ماند.این در حالی است که این عشق جز یک دیدار ساده و آن هم در حد نگاهی در تاریکی از سوی معشوقه اش حاصلی نداشته است و همه چیز در گذر نامه ها و تلگراف ها صورت می گرفته است. فلورنتینو با این تفکر تمام عمر خود را طی می کند که روزی بهر طریق فرمینا برای او خواهد شد و با او زندگی پر شکوهی را خواهد داشت ، اما این مسئله یک آن و در دیدار بازار در هم می شکند و فرمینا برای همیشه از مردی بی نوا چون فلورنتینو جدا می شود. یک نکته که در باب در هم شکستن این تفکر وجود دارد ، ذکر این مسئله است که فلورنتینو نمی تواند عشق را بطور فراگیر در زندگی خود به ثمر برساند. برای او رابطه ی جنسی و خوابیدن با دخترها یک عادت عصبی است و این را اصلا بر خلاف عشق نمی داند.

بلکه به مثابه روشی برای درمان می داند که تنها با آن بتواند ذره ای از قلب شکسته ی خود را ترمیم کند. اما بعد ، بعنوان آخرین نکته باید به این امر اشاره کرد که واژه ی ” وبا ” یا تعبیر ” سالهای وبا ” درست از رفتار فلورنتینو در زمان عشق نشات گرفته شده است. وبا یک بیماری خطرناک در آن دوره از تاریخ کلمبیا بوده است که بسیار ذهن گابریل گارسیا مارکز را به خود مشغول کرده بوده است و او این امر را دستمایه ی یک تشبیه فوق العاده در این داستان قرار میدهد.

وبا در آن زمان جان می گرفت و عشق نیز جان فلورنتینو را می گیرد. سالهای وبا ، همان سالهای عاشقی برای فلورنتینو است. او در تمام این سالها مجنون عشق کسی شده بود که حتی یکبار نیز با او فرصت صحبت رو در رو را نداشت. این امر درون او را ذره ذره درست مانند وبا ، خورد و او را نابود کرد. عشق برای فلورنتینو درست مانند وبا ، مرگبار بود. این امر نیز یکی از نکاتی است که بسیار برای نویسندگی اهمیت دارد. این که شما با توجه به یکی از شخصیت های داستان از یک تعبیر در نام رمان و یا درون مایه ی رمان استفاده کنید و در ذهن مخاطب چالش ایجاد کنید.

فرمینا دازا

فرمینا دومین شخصیت مهم داستان است که در بسیاری از کتب نقد ادبی از او به عنوان چهره ی اصلی داستان یاد کرده اند. او شخصیتی بسیار پیچیده دارد و تمامی اتفاقات داستان به محض رسیدن به شخصیت او گره می خورد. در واقع نقطه ی به هم رسانی تمامی تعلیقات داستانی شخصیت اوست. فرمینا شخصیتی مستقل اما بی ثبات دارد. او در یک خانواده سرمایه دار بزرگ شده است و از کودکی بی مادری را تجربه کرده و این مسئله باعث شده است که به طور کلی روی پای خودش بزرگ شود.

اما از سویی دیگر نیز شخصیتی  بی ثبات اما عاطفی دارد. درک او از عاطفه غرق در توهمات است. ما در داستان چندین چهره از او می بینم. نخست چهره ی دختری که عاشق می شود. دوم ، دختری که برای عشق مبارزه می کند و حتی با خروج شهر هم دست از عشقش نمی کشد. اما این ها را که یک طرف بگذاریم ، دختری را می بینم که به ثانیه ای تمام عشقش را فراموش می کند و به کس دیگری هم دل می بندد و هیچ یاد آن دوران عاشقیش را نیز نمی کند. این نشان از عدم ثبات روحی او در زمینه ی تصمیم های شخصی دارد و از سویی دیگر نیز بسیاری از منتقدین به توهم آمیز بودن افکار او اشاره می کنند و این جا دوباره یک دام دیگر در داستان می افتد که تعیین کننده نوع نگاه مخاطبان است.

دکتر اوربینو

دکتر اوربینو ، معشوقه  و همسر فرمینا پس از جدایی از فلورنتینو است. او انسانی بسیار تحصیل کرده و مبادی آداب است. اعتبار ویژه ای در شهر دارد و همه او را به ثروتمندی و سخاوتمندی می شناسند. ثروت ، اصل و نسب و بسیاری از گزینه های دیگر خانواده ی فرمینا و خود فرمینا را متقاعد می کند که با او ازدواج کند. او در عوض ، انسانی بسیار سرد مزاج و خشک است.

ترانسیتو آریزا

او مادر فلورنتینو است. او زنی بسیار دلسوز می باشد. او آرزو دارد که پسرش با توجه به عشق عمیقی که به فرمینا دارد به او برسد و عروسی پسرش را به چشم ببیند. اما در این راه بسیار رنج و عذاب می بیند و از شکست های پسرش بسیار سر خورده می شود. در انتها نیز بیماری سراغ او می آید و کهولت باعث مرگ او می شود و عروسی پسر خویش را نیز نمی بیند.

لورنزو دازا

لورنزو پدر فرمینا می باشد. او نماد یک انسان متعصب بر روی اصل و نسب های خانوادگی است. او از خانواده ای با اصالت است و بسیار نیز سرمایه دار می باشد. او تفکرات سنتی خانواده ی خویش را همیشه در تمامی تصمیم هایش اعمال می کند و بر زندگی افراد خانواده از جمله دخترش نیز این مورد را مورد توجه قرار میدهد. در نگاه او بهترین همسر برای دخترش ، کسی است که از خانواده ای با اصل و نسب باشد و سرمایه داری در خونش باشد.

او پس از اینکه متوجه می شود فرمینا با پسری در حال نامه نگاری عاشقانه است و از او نامه های بسیار می گیرد ، سریعا به طور ظالمانه ای دخترش را از این کار منع می کند و وقتی متوجه می شود که نمی تواند جلوی عشق او و دخترش را بگیرد ، از آن شهر مهاجرت می کند. در نگاه دکتر اوربینو شخصیتی است که مناسب همسرش می باشد . او در زمانی که محکوم به دزدی در شهر می شود ، به کمک اوربینو از شهر فرار می کند. او انسانی خشک ، متعصب و بسیار حریص است.

عمه اسکلاستیکا

او عمه ی فرمینا است و پس از مرگ فرمینا به نوعی مادر و دایه ی او محسوب می شود. او زنی بسیار خوش قلب اما ناکام در روابط عاطفی می شود. او با این پیش زمینه که دوست دارد فرمینا به عشق حقیقی اش دست پیدا کند به فلورنتینو کمک می کند که نامه هایش را به دست فرمینا برساند. اما بعد ، وقتی که پدر فرمینا ، یعنی برادر او متوجه می شود که او می دانسته است که فرمینا با کس دیگری در ارتباط است و در این راه نیز به او کمک کرده است ، او را از خانه بیرون می اندازد و یک سنت نیز کف دست او نمی گذارد. پس از مدتها و برگشت به شهر ، وقتی که فرمینا قصد داشته است که با او ارتباطی بگیرد ، متوجه آن می شود که او مرده است.

شخصیت های فرعی دیگری نیز در این داستان حضور دارند که هر یک به نوبه ی خود نقشی کوتاه در داستان را به عهده دارند. اما اساس و پایه ی داستان بر روی شخصیت های رقم می خورد که خدمتتان آن ها را ارائه کردیم. باقی شخصیت ها را می توانید بعنوان گزینه هایی برای پیش برد داستان در خاطر داشته و داستان را بدون مشکل به پایان برسانید. اما اگر قصد دارید که از هر کدام از شخصیت ها برای نویسندگی و تحلیل نوشته هایتان بهره بگیرید ، نیاز دارید که شخصیت های فرعی را نیز روی کاغذی یادداشت کرده و ان ها را بررسی کنید. اگر دوست داشتید بدانید که چه میزان باور شما و تحلیل شما از شخصیت های فرعی داستان صحیح است ، حتما به ما ایمیل بزنید و یا برایمان کامنت بگذارید ، مطمئن باشید که ما شما را در این راه کمک خواهیم کرد و هر آنچه که از نویسندگی آن هم در حوزه ی تحلیل شخصیت ها و درس های مربوط به آن در ذهن داشته باشیم ، در اختیار شما خواهیم گذاشت.

نقد و بررسی رمان عشق در زمان وبا

رمان عشق در زمان وبا ، یکی از آثار برجسته ی ادبیات داستانی در سراسر جهان می باشد. یکی از جمله های معروفی که در باب این کتاب وجود دارد ، ذکر این نکته است که  : ” هر کس دیگری جز گابریل گارسیا مارکز این کتاب را می نوشت ، در صدر بهترین نویسندگان جهان و قطع به یقین یکی از برندگان نوبل بود. ” . این اثر ، به قطع برای ما ایرانی ها و بسیاری از دیگر کشورهایی که ترجمه ی این کتاب را خوانده اند و با فرهنگ آمریکای جنوبی آشنا نبوده اند ، بهترین کتاب مارکز نیست ، چرا که همه کتابی با ویژگی های ادبی والاتر چون صد سال تنهایی را به یاد دارند.

اما این کتاب برای افرادی که در جغرافیای آمریکای جنوبی زندگی می کنند ارزش بسیار بالایی دارد و نشان دهنده ی فرهنگ عاشقی آن ها در آن حوزه ی جغرافیایی و تمامی مصائب آن می باشد. اما از این رو ، این جمله را برای شما دوستان گفتیم که بگوییم ، این اثر یقینا یکی از برترین آثار ادبیات داستانی دنیا می باشد و اگر روزی گابریل گارسیا مارکز کتابی به نام صد سال تنهایی را به نگارش در نیاورده بود و این کتاب تنها از او منتشر شده بود ، او باز هم برنده ی جایزه ی نوبل می گشت و در فهرست نویسندگان برتر دنیا قرار می گرفت. چرا که این کتاب ، به لحاط ارزش ادبی و زبانی کتابی بسیار غنی می باشد. البته این امر باز هم جای شبهه ی بسیار دارد ، چرا که پس زمینه ی ذهن همه خوانندگان و منتقدین ادبی شاهکاری به نام صد سال تنهایی وجود دارد.

اما به گفته ی خود گابریل گارسیا مارکز ، کتاب عشق در زمان وبا ، کتابی است که وجه دیگری از توانایی های او در نویسندگی را افشا می کند. وجهی که شاید در صد سال تنهایی وجود ندارد.از نگاه ما نیز مقایسه ی این دو کتاب کار درستی نیست. صد سال تنهایی کتاب شاهکاری است که دیگر مثل او نخواهد آمد و عشق در زمان وبا ، اثر ماندگاری است که دیگر کسی مشابه آن را نیز نمی تواند بنویسد.

هر کدام در جایگاه خود صاحب ارزش هستند و باید بطور جداگانه ای مورد تحلیل قرار گیرند ، اما چه می توان کرد که همه ی استعدادها گاها در نوشتن یک متن ، در ذهن یک نویسنده جمع می شوند و گابریل آن نویسنده ی خوش بختی بوده است که همه ی کتاب هایش طراز اول است و اگر قرار بود که هر کدام از آثارش به نام یک نویسنده ی دیگر رقم می خورد ، ما امروز بیش از سی نویسنده داشتیم که همه ی آن ها برنده جایزه نوبل و یکی از بهترین نویسندگان دنیا بوده اند. با این اوصاف ، این مقدمه را مختوم به همین نقطه می کنیم و به سراغ تحلیل رمان عشق در زمان وبا می رویم.

عشق در زمان وبا ، پیش از هر چیز تنها یک شمای کلی در اختیار ما قرار میدهد و آن فرهنگ مردم آمریکای جنوبی است. این دغدغه ، نه تنها در این کار بلکه تقریبا در تمام آثار گابریل گارسیا مارکز دیده می شود که فرهنگ مردم آمریکای جنوبی را به تصویر بکشد و تمامی زوایای تاریک آن را برای مردم به تصویر در بیاورد تا که مردم خودشان قضاوت گر باورها و عقایدشان باشند. ما چندین روایت و چندین نسخه از فرهنگ مردم آمریکای جنوبی را در این داستان شاهد هستیم که بیش از همه ، فرهنگ ارتباطات عاطفی و عاشقانه ها مورد توجه بوده است و به تصویر کشیده است.

آمریکای جنوبی سرزمین مهر و عاطفه است ، سرزمین عشق است. این را ما نمی گوییم بلکه فرهنگ نگارانی از سراسر جهان به این امر دست پیدا کرده اند که درون وجود آن منطقه ی جغرافیایی یک فرهنگ بسیار شایسته وجود دارد و آن مهر ورزیدن است. اما این تنها تصویر سطحی این فرهنگ است. شاید اگر شما بعنوان یک محقق یا حتی توریست به این کشورها سفر کنید تنها به همین نقطه ی سطحی دست پیدا کنید و سخنی دیگر نگویید ، اما در طرف مقابل کسی چون مارکز که خود یک نویسنده ، فرهنگ پژوه و جامعه شناس بزرگ است ، این مسئله را به گونه ای دیگر بررسی می کند. او در میان مردم آن منطقه زندگی کرده است و می داند که آن ها چه باورهایی در ذهن دارند.از این رو او داستان عاشقی انسان ها در آمریکای جنوبی را به گونه ای دیگر تصویر می کند.

از نگاه او عشق مقوله ای بسیار مقدس در آمریکای جنوبی است. علاوه بر این تقدیس ، اهمیت ان برای مردم آمریکای جنوبی به غایت بیشتر از بسیاری دیگر از مسائل مهم زندگی می باشد. اما این اهمیت از نگاه مارکز ، به بسیاری دیگر از موارد گره خورده است که باید برای مخاطب تصویر کرد تا خود یکبار دیگر به درون خود مراجعه کند و ببیند که آیا عاشقی را در گرو چه چیزی حاضر به فراموش کردن است؟  ابتدا به امر بگذارید که یک مقدمه ی  کوتاه در باب اهمیت عشق اشته باشیم و سپس به سراغ فاکتورهایی که در فرهنگ آمریکای جنوبی از آن ها بعنوان فاکتورهای تاثیر گذار در عشق یاد شده است ، برویم و آن ها را مورد بررسی قرار دهیم.

صراحتا در طول داستان از دو نقطه و از دو سو می توان اهمیت عشق را در آمریکای جنوبی در طول خوانش رمان عشق در زمان وبا ، مورد بررسی قرار داد و به آن پی برد. نخست وجود پدر فرمینا که سوی نخست این درک است ، می تواند به ما کمک کند که دریابیم که به چه میزان عشق می تواند در درون یک خانواده صاحب اهمیت باشد. اگر به خاطر داشته باشید ، زمانی که پدر فرمینا متوجه آن می شود که فرمینا بدون اجازه ی او و بدون اطلاع او ، وارد یک رابطه ی عاشقانه شده است و از سویی او نمی تواند مانع این عشق شود ، تصمیم به مهاجرت می گیرد.

مهاجرت برای امری مانند عشق ، نشان از اهمیت بسیار بالای عشق دارد. شاید فکر کنید که بسیار سطحی این نتیجه گیری صورت گرفته است ، اما اگر تحقیقاتی در خصوص دلایل مهاجرت مکانی داشته باشید ، به این امر می رسید که انسان ها برای رسیدن به شرایطی مطلوب ، حفظ دارایی ها ، رشد افکار و موقعیت اجتماعی و دلایلی از این قبیل اقدام به مهاجرت می کنند و برای پدر فرمینا نیز چیزی به نام موقعیت خانوادگی و اعتقاد به سنت ها و حفظ آبرو دلیل مهاجرت می شود. اما علت این مهاجرت چیزی نیست جز عشق. اما سوی دیگر ماجرا کمی شفاف تر به ما این درک را میدهد و آن حضور عمه ی فرمینا است.

مطمئنا همه ی ما در زندگی به ارزش فداکاری و تلاش برای موفقیت عزیزانمان را می دانیم. اگر همین الان نگاهی به اطرافتان کنید ، در می یابید که به چه میزان ، زن ، فرزند ، پدر و مادرتان در حق شما فداکاری کرده اند تا که شما سالم زندگی کنید و به درجه ای از رشد برسید که در پی درک حقیقت به سراغ ادبیات بروید و حال این مقاله را بخوانید. این نشان از فداکاری آن ها در راه رسیدن شما به یک نقطه ی بهتر است که به راحتی می توانید درک کنید. پس ارزش فداکاری بسیار بالاست و فداکاری زمانی رخ میدهد که هدفی گران بها در پیش باشد. پدر و مادر ، هدفی مهم چون موفقیت فرزند در پیش دارند.

همسر شما هدفی مهم  چون آرامش در زندگی در ذهن دارد و این ها باعث می شود که فداکاری در زندگی نمایان شود. عمه ی فرمینا نیز هدفی چون عشق دارد و حاضر می شود برای رسیدن فرمینا به معشوقه اش کاری را صورت دهد که در نهایت به مرگ او و طرد شدن او از سمت برادرش ختم می شود. اگر داستان را به خوبی مطالعه کرده باشید ، حتما شاهد این امر بوده اید که عمه ی فرمینا تلاش می کند تا که نامه های فلورنتینو را به دست برادر زاده اش یعنی فرمینا برسد تا که آن ها به یک زندگی رویایی دست پیدا کنند.

اما اهیمت این مسئله یعنی عشق و ارزش فداکاری جایی معنا پیدا می کند که خود این شخص یعنی عمه ی فرمنیا به هیچ وجه رابطه ی عاطفی موفقی نداشته است و درک می کند که به چه میزان عشق می تواند کارساز باشد و تلاش می کند که فرمینا به این ارزش دست پیدا کند. پس در می یابیم که عشق به چه میزان می تواند در یک فرهنگ ارزشمند باشد. یکی برای حفظ آبرو و اصالت خانوادگی دست به مهاجرت می زند و یکی دیگر برای رسیدن برادر زاده اش به معشوقه اش مرگ را به جان می خرد. تا بدین جای کار ، سطح ظاهری تحلیل فرهنگ آمریکای جنوبی در زمینه ی عاشقی در اختیار ما قرار گرفته است ، اما یک بخش گسترده تر به عنوان بخش عمقی وجود دارد که نشان از مصائب عشق در جامعه ی آمریکای جنوبی می دهد. اگر دقت کرده باشید ، هم فرمینا و هم پدر او با یک فاصله ی زمانی ، به این امر پی می برند که عشق تنها زمانی صورت می گیرد که انسانی با اصل و نسب و سرمایه دار در زندگی انسان حضور داشته باشد.

در واقع مارکز به این امر اشاره می کند که در فرهنگ آمریکای جنوبی و در بسیاری از خانواده های سنتی عشق مفهومی مستقل ندارد ، بلکه تنها وسیله ای است برای انسان ها تا به آن چه که می خواهند برسند ، در سایه ی عشق برسند و مسیر را کوتاه تر کنند. فلورنتینو انسانی سرشار از عشق است ، اما به این دلیل که بی نوا است و از همه مهم تر اینکه یک حرام زاده است ، به هیچ وجه نمی تواند به فرمینا دست پیدا کند و در آخر نیز تن به کام مرگ میدهد.

اما در مقابل جوانی به نام دکتر اوربینو ، بدون اینکه حتی ذره ای عشق و عاشقی را درک کرده باشد ، صرفا به دلیل سرمایه داری و اعتبار خانوادگی ، دست روی فرمنیا می گذارد و به خواسته اش نیز می رسد. اما بعد ، وقتی به زندگی این دو نگاه می کنیم ، در می یابیم که دکتر اوربینو به چه میزان انسان خشکی است و فلورنتینو با چه سطح از عشقی در گوشه نشینی به سر می برد. پس یکی از تحلیل ها و المان های نقد این داستان ، نوع نگاه گابریل گارسیا مارکز به استقلال عشق می باشد. او عشق را در جامعه ی آمریکای جنوبی هم سنگ بزرگترین بیماری آن زمان و ترسناک ترین اتفاقات آن زمان در آمریکای جنوبی یعنی وبا می کند و می گوید که انسانی که عاشق می شود ، به دردی سخت تر از وبا مبتلا شده است.

چرا که وبا انسان را از پای در می آورد ولی عشق وبایی است که سالیان سال به دنبال آدم می آید و ذره ذره جان آدم را می گیرد. بعنوان یک نتیجه گیری می توانیم این چنین بگوییم که تاریخ عشق در آمریکای جنوبی تاریخ غمگینی است. چرا که نظام سرمایه داری  ، اصالت های خانوادگی ، باورهای سنتی و بسیاری از امور دیگر راه عشق را برای بسیاری از انسان های عاشق بسته و سینه ی پر دردی از آن ها به یادگار گذاشته است. ای کاش فرصتی می شد و این بخش از ادبیات آمریکای جنوبی را برایتان شرح می دادیم. شاید باور نکردنی نباشد ، اما این وقایع به حدی دردناک بوده است که هنوز هنوزه نیز نویسندگانی با دست مایه قرار دادن این موضوع و اقتباس از این دوره ی تاریخی که در میانه ی قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم رخ داده است ، داستان های جاودانه ای به رشته ی تحریر در آورده اند.

اما بعد ، همانطور که در تمامی تحلیل ها مشاهده کرده اید ، هر رمانی یک سری از سمبل ها و نمادهای داستانی را در دل خود دارد که به مخاطب نشانه ها و مفاهیم در ذهن نویسنده را منتقل می کند. این داستان نیز به مثابه اکثر رمان ها ، این سمبل ها را در دل خود دارا است. اگر بخواهیم کمی شفاف تر بگوییم ، مطمئن باشید که گابریل گارسیا مارکز به هیچ وجه کتابی نمی نویسند که خالی از این سمبل ها باشد. نوشتار او ، نوشتار رمزی است و نیاز به رمز گشایی دارد.

گل ها

گل ها در این داستان نماد عشق می باشند. به جرات می توان این امر را گفت که در هر جای داستان که ردی و نشانی از گل دیدید ، به یاد عشق بیافید. حتی بسیاری از منتقدین ادبی به این امر اشاره کرده اند که هر کجا که نام گلی در این داستان برده می شود و یا اینکه خود واژه ی گل مورد اشاره قرار می گیرد ، منظور فلورینتینو است. به چه دلیل ؟

اگر داستان را به دقت خوانده باشید ، می بینید که هر زمان که فلورنتینو نامه ای را به رشته ی تحریر در می آورده است ، گلی را هم برای فرمینا می فرستاده است. یا اینکه در بسیاری از مواقع او گل رز و کاملیا برای فرمینا می فرستاده و به دست او می رسانده است. او از گل به عنوان یک نماد و نشان رمز گونه ی عاشقی یاد می کند و حتی این تعبیر نیز در این رمان به کار برده شده است که ” گل عهد ” ، گلی است که با آن عهد عشق بی پایان بسته می شود و در رمان نیز از آن یاد شده است. البته تحقیقات ما در باب این گل عهد بدان جا ختم شد که گل کاملیا ، گلی است که از آن در فرهنگ آمریکای جنوبی به عنوان گل عهد و پیمان یاد می کنند و عشاق وقتی آن را برای یکدیگر می گیرند ، بطور نهانی با یکدیگر عهد می بندند که هیچ گاه از یکدیگر جدا نشوند. این امر در بسیاری از نامه های فلورنتینو که با گل کاملیا برای فرمینا فرستاده می شده است ، مشهود است.

آب

در رمان عشق در زمان وبا ، آب نمایانگر اتفاقات حساس و رخ دادهای حیاتی در طول داستان است. البته آب که می گوییم ، منظورمان این است که در هر قالبی آب در داستان نشان از این اتفاقات دارد. به عنوان مثال یکی از بارز ترین نمونه های آن ذکر این نکته است که ” باران ” نشان از اتفاقات و بلایایی می دهد که فلورنتینو در عشق تحمل کرده است. البته این امر را بخاطر داشته باشید که در رمان ، بارها و بارها یک سری از اتفاقات که به عنوان بلایای طبیعی می باشند ، وجود دارد که همگی نشان از موانع بر سر راه عشق می باشد. بعنوان مثال روز مرگ بسیاری از شخصیت های داستان روزی بارانی است.

پرنده

پرنده در این داستان نمایان گر خطر است. اگر داستان را به دقت مطالعه کرده باشید ، در می یابید که پرنده ها در این داستان چه نقش مهمی ایفا می کنند و لحظات پر از حادثه ی داستان را به ما نشان میدهند. بعنوان مثال واضح ترین حضور پرندگان در این داستان طوطی است که بر روی درخت نشسته بوده و دکتر برای گرفتن او به بالای درخت می رود و از آنجا به زمین سقوط می کند و آسیب جدی می بیند. ( یک جاهایی از داستان را هم مجبوریم در تحلیل ها لو ندهیم و خودتان متوجه شوید. ما تحلیل را می گوییم ، اما داستان را خواهشا خودتان در ذهن مرور کنید تا بقول امروزی ها اسپویل نشود. ) .

سالهای وبا

و اما برای آخرین گزینه بهتر است که سری به نام این داستان بزنیم. البته این مسئله را در چند جای متن ذکر کردیم ، اما با این احتمال که شاید بسیاری از عزیزان تنها بخش نقد و تحلیل را مطالعه کنند ، یکبار دیگر می گوییم و سعی می کنیم که کمی واضح تر به آن بپردازیم و آن را مرور کنیم. وبا یک بیماری خطرناک است که در سالهای نگارش رمان ، در آمریکای جنوبی رواج داشته است و جان بسیاری از انسان ها را گرفته بوده است. عشق نیز در این رمان ، محتوای اصلی و درون مایه ی کل رمان است.

گابریل گارسیا مارکز با استفاده از یک تلمیح و یک تشبیه یکی از اتفاقات ماهرانه ی نویسندگی یعنی ایجاد یک سمبل اجتماعی در داستان را رقم زده است و عشق و اتفاقات مربوط به آن را هم سنگ و هم طراز وبا در مقیاس کشندگی بر شمرده است. در واقع در نگاه مارکز ، عشق به همان اندازه کشنده است که وبا.این نکته شاید امروز توسط ما تنها از یک سو و از بعد عشق و عاشقی فلورنتینو برای بیش از پنجاه سال ، معنا پیدا کند. اما مردم آن دوره از تاریخ ، یقینا به درک عمیق تری از مفهوم عشق و تشبیه آن به وبا داشته اند. عشق در آمریکای جنوبی روزگار سختی را پشت سر گداشته است. نظام های سرمایه داری ، اصالت های خانوادگی و سنت های قومی ، اتفاقاتی را برای عاشقان فراهم کرده است که هنوز هنوزه پس از گذشت سالیان سال ، چیزی بیش از یک قرن ، نیز داستان هایی در مورد عشق در آمریکای جنوبی نوشته می شود که نمایانگر اتفاقات طاقت فرسا و عاشقان سینه سوخته می باشد.

این هم از تحلیل رمان عشق در زمان وبا. مطمئن هستیم که وقتی این داستان را بخوانید ، نکات بسیار دیگری نیز به ذهنتان می رسد که برای ما شنیدنی خواهد بود و یقینا با ما به اشتراک می گذارید. یکی از ویژگی های نقد ادبی این است که اگر هزار نویسنده نیز روی یک کتاب کار کنند ، همچنان یک نگاه متفاوت دیگر نیز وجود دارد که نفر هزار و یکم به ان پی خواهد برد. پس شما همان نفر هزار و یکم باشید ، چرا که دیگر بعد از مطالعه ی حدود بیست رمان برای خودتان یک پا تحلیل گر ادبی شده اید.

عشق در زمان وبا در ایران

گابریل گارسیا مارکز از جمله نویسندگان پر طرفدار در ایران است. او یکی از نویسندگانی است که نوشته هایش به سلیقه ی ما ایرانی ها بسیار نزدیک است و خط روایی داستان هایش با ذهن ما ایرانی ها همخوانی بسیاری دارد.اگر متن ها او را بخوانید و به جای اسم های عجیب و غریب اسپانیایی اسم های ایرانی بگذارید ، گاها فکر می کنید که این اتفاق جایی در همین حوالی خودتان صورت گرفته است . به زبان ساده ، نوشته ها و داستان های گابریل گارسیا مارکز با خلقیات ، روحیات و فرهنگ ما ایرانی ها بسیار همخوانی دارد و همین هم باعث شده است که بیشتر آثارش در ایران ترجمه و یکی از پر فروش ترین کتاب های هر سال انتشاراتی ها شود.

اما گابریل گارسیا مارکز و ترجمه ی کتاب هایش در ایران برای خود ماجرایی دارد که اگر بخواهیم به کل آن اشاره کنیم ، قصه ی حسین کرد شبستری می شود ، اما همین را بدانید که مارکز جز معدود نویسندگانی است که در ایران مترجم رسمی داشته است. مترجم رسمی کارهای گابریل گارسیا مارکز در ایران ، استاد مرحوم بهمن فرزانه می باشد. شاید از خودتان بپرسید که پس چگونه این همه ترجمه از کتاب های او در بازار موجود است و به فروش می رسد ؟

برای پاسخ به این سوال باید به این نکته اشاره کنیم که در خارج از کشور ، سیستم نویسندگان بین المللی بر این قرار است که وقتی یک کتابی نوشته می شود و انتشارات یا خود نویسنده قصد ترجمه ی آن کتاب به دیگر زبان ها را دارند ، همه ی نسخه های آن کتاب باید یکجا روانه ی بازار شود. در واقع اگر فرض را بر این بگذاریم که نویسنده ای چون مارکز کتابی را به رشته ی تحریر در می آورد و قصد ترجمه ی آن به سی زبان زنده دنیا را دارد ، مادامی که همه ی مترجمین در سراسر دنیا ، ترجمه هایشان را تمام نکنند و کارشان به پایان نرسد ، به هیچ وجه کتاب منتشر نمی شود و زمانی که کار ترجمه و کنترل آن توسط نویسنده به سرانجام رسید ، در یک روز مشخص ، همزمان با نسخه ی اصلی ، تمامی نسخه های ترجمه نیز رونمایی می شود و به بازار عرضه می شود. گاها این اتفاق نیز رخ داده است که یک اثر پنج سال پس از تحریر ، به بازار ارائه شده است و تنها دلیل آن بوده است که مترجم اثر به یک مریضی و یا کسالتی دچار شده بوده است و نویسنده باید صبر می کرده تا که بهبودی لازم در این خصوص حاصل شود و سپس کار ترجمه به اتمام برسد و آنگاه کتاب به بازار عرضه شود. جناب بهمن فرزانه نیز یکی از این مترجمین مورد اعتماد جهانی آقای مارکز بوده اند و تنها مترجمی که در ایران حق ترجمه ی آثار آقای گابریل گارسیا مارکز را داشته است ، شخص بهمن فرزانه بوده است.

از این رو تمامی حقوق کارهای آقای مارکز در ایران در دستان آقای فرزانه بوده و اگر مترجمی به خلاف کاری می کرده است و یا نسخه ای دیگر از ترجمه ی کتاب را روانه ی بازار می کرده است ، آقای مارکز و فرزانه این حق را داشته که از از این مترجم شکایت کنند. با این اوصاف باز هم در زمانی که حتی آقای مارکز کتاب هایش به دست آقای فرزانه ترجمه می شده است ، مترجمینی خدا نشناس این کتاب ها را ترجمه و به زور قیمت پایین تر و یا به پشتوانه ی کارهای آقای مارکز روانه ی بازار می کرده اند که هیچ گاه هم شکایت آقای فرزانه و انتشاراتی که این کتاب ها را به ثمر می رسانده است ، به نتیجه ای ختم نشد و همچنان این آشفته بازار ترجمه در ایران پا برجای ماند.امروزه ، در بازار کتاب مترجمان صاحب سبک و نام آشنایی کتاب های مارکز را ترجمه کرده اند و از قضا فروش بسیاری نیز عاید انتشاراتی ها کرده اند و تنها پشتوانه ی آنها برای این کار غیر اخلاقی نیز ، ذکر این نکته است که مترجم در ایران امنیت شغلی ندارد و از سوی دیگر نیز هیچ قانونی مبنی بر وجود کپی رایت هنوز هنوزه در ایران تصویب نشده است .

لذا هر کسی آزاد است که کتاب های دیگر نویسندگان خارجی را ترجمه کرده و آن را به چاپ برساند.این کار آنچنان که باید و شاید جالب نیست ، اما گویی چاره ای دیگر هم وجود ندارد. در ایران سرانه ی مطالعه ی کتاب بسیار پایین است و همین امر به طرز عجیبی زندگی مترجمین ادبی در ایران را با مشکل مواجه کرده است.

مگر چند درصد مردم ایران رمان می خوانند و عشق به ادبیات دارند که مترجمین ادبی ما به سراغ کتاب های به روز اما غیر برند و جا افتاه ی دنیا بروند؟ از این رو هر چند سال یکبار که کتابی در ایران بولد میشود ، گروهی از مترجمین با نام های مختلف ، با نشرهای مختلف ، روی ترجمه ی آن کتاب کار می کنند تا که هم گذران زندگی کنند و سودی از این راه کسب کنند و هم آنکه جوهر ترجمه ی شان درون لوله های خودکار خشک نشود. اما بعد ، در باب کتاب هایی که کپی رایت آن ها به یک مترجم سپرده شده است ، قضاوت بسیار سخت است. از سویی مترجمین این کشور پایه های فرهنگی این کشور می باشند و نقش سفیران زبان و ادبیات ایران را دارند و از سویی دیگر نیز آنقدر اتفاقات به هم ریخته است که اگر کسی قانون کپی رایت را زیر پا بگذارد و یک کتاب مشهور را ترجمه کند ، که سابقا هم ترجمه شده است ، نمی توان به او خرده گرفت. چرا که مترجم زندگی می کند که کلمات را به زبانی که دوستش دارد برگردان کند ، اما وقتی که این عدم استقبال از کارهای جدید در ایران را میبند ، تصمیم به آن می گیرد که به سراغ متون قوی تر و داستان های مطمئن تری برود تا که حداقل جایگاه خود بعنوان یک مترجم را با یک فروش خوب ، تثبیت کند.

قضاوت در این باب کار سختی است ، اما از این ها که بگذریم و در باب این اثر یعنی عشق در زمان وبا ، که با نام هایی چون عشق در روزگار وبا ، عشق سالهای وبا نیز در ایران منتشر شده است ، باید گفت که معتبرترین ترجمه که به دستان خود آقای مارکز نیز کنترل شده و مورد تایید قرار گرفته است ، ترجمه ی استاد بهمن فرزانه است. با این اوصاف ، اگر نتوانستید ، این ترجمه را پیدا کیند ، ترجمه ی مترجم توانا و صاحب سبک جناب کاوه میر عباسی می تواند شما را به بهترین تجربه _ البته بعد از ترجمه ی جناب فرزانه _ از خوانش کتاب عشق در زمان وبا برساند. امیدواریم که از خواندن این کتاب با بهترین ترجمه های موجود در بازار که برایتان معرفی کرده ایم ، لذت ببرید.

بخش های ماندگار رمان عشق در زمان وبا

هر رمانی یک سری از دیالوگ های ماندگار دارد که دانستن آن ها باعث می شود که انسان دارای یک شمای ادبی و یک وجهه ی ادبی والاتر نسبت به سایر رمان خوان ها باشد و با دید عمیق تری ، تکه هایی از پازل تفکرات ادبی خود را رقم بزند. در ادامه ما نیز بخش های ماندگاری از رمان عشق در زمان وبا را که در طی این سالها به شهرت بسیاری در میان مردم رسیده اند خدمت تان تقدیم می کنیم و امیدواریم که مورد استفاده ی شما دوستان نیز واقع شود.

  • نخستین بار بود که، پس از نیم قرن، آن قدر نزدیک، روبه‌روی هم نشسته بودند و در آرامش و سرفرصت یکدیگر را آن طور که بودند می‌دیدند: دو آدم سالخورده که مرگ به کمینشان نشسته و هیچ نقطه مشترکی با هم ندارند مگر گذشته‌ای ناپایدار و کوتاه که دیگر به خودشان تعلق نداشت بلکه مال دو جوانِ گمشده در گذر زمان بود که می‌توانستند جای نوه‌شان باشند.
  • اگر به موقع ملتفت شده بودند که حذر کردن از فجایع مهم زندگی زناشویی خیلی آسان تر از آزارهای کوچک زندگی روزانه است، ممکن بود زندگی برای هر دوی آن ها آسان تر شود ولی تنها چیزی که یاد گرفته بودند این بود که عقل موقعی به سراغ آدم می آید که دیگر خیلی دیر شده است.
  • زن، به تنگ آمده از اینکه شوهر درکش نمی‌کند، برای جشن تولد ازش هدیه‌ای نامتعارف خواست: یک روز عوض او اداره خانه را بر عهده بگیرد. این درخواست به نظر مرد بامزه آمد و آن را پذیرفت، و عملا منزل را از اول صبح در اختیار گرفت. ناشتایی محشری تدارک دید، اما یادش رفت تخم‌مرغ نیمرو با مزاج زن سازگار نیست و شیرقهوه نمی‌نوشد.
  • در هشتاد و یک سالگی هنوز عقلش می رسید که فقط با چند نخ نازک و پوسیده با این جهان پیوند دارد، نخ هایی که ممکن بود بدون هیچ گونه احساس درد پاره شوند. خیلی ساده، با یک غلت زدن عوضی در هنگام خواب. تمام سعی و کوشش خود را به کار می برد تا آن نخ ها پاره نشوند چون می ترسید که در ظلمت مرگ، خدا را جلوی چشم خود نبیند.
  • از هفتِ صبح تک و تنها روی یکی از نیمکت‌های پارک کوچک که کم‌تر از همه به چشم می‌آمد می‌نشست، وانمود می‌کرد در سایه بادام‌بُن‌ها کتاب شعر می‌خواند، و منتظر می‌ماند تا چشمش به جمال دوشیزه دست‌نیافتنی روشن می‌شد، که با روپوش راه‌راه آبی، جوراب‌های زیر زانو، نیم‌چکمه‌های بندی مردانه و یک گیس کلفت مزین به روبان که پشت سرش تاب می‌خورد و تا کمرش می‌رسید، در مسیر مدرسه از آنجا می‌گذشت.
  • فلورنتینو آریثا بدون این که به خود رحم کند هر شب نامه می نوشت. نامه ای پس از نامه دیگر در دود چراغ روغن نخل سوز در پستوی مغازه خرازی، و هر چه سعی می کرد نامه هایش بیش تر به مجموعه اشعار شعرای مورد علاقه اش در کتابخانه ملی که در همان زمان به هشتاد جلد می رسیدند، شباهت پیدا کنند، نامه ها طولانی تر و دیوانه وارتر می شدند. مادرش که در ابتدا در آن عذاب عشق تشویقش کرده بود، رفته رفته نگران سلامتی او می شد. وقتی از اتاق خواب صدای بانگ اولین خروس ها را می شنید به طرف او فریاد می کشید: ” داری عقلت را از دست می دهی، مغزت معیوب می شود، هیچ زنی در عالم وجود ندارد که لیاقت این همه عشق را داشته باشد.
  • در دوردست، آن سرِ شهرِ بنا شده در دوران استعماری، ناقوس‌های کلیسای جامع شنیده شدند که مومنان را به مراسم نیایش شامگاهی فرامی‌خواندند. دکتر اوربینو عینک هلالی‌اش با قاب طلایی را به چشم زد، و نیم نگاهی به ساعت جیبی بسته شده به زنجیر انداخت، که چهارگوش و ظریف بود و دریجه‌اش با فشردن یک تکمه باز می‌شد: نزدیک بود از مراسم عید گلریزان جا بماند.
  • مرد به رغم چندین عشق طولانی و پرمخمصه، یک بند فقط به او فکر کرده بود و پنجاه و یک سال و نه ماه و چهار روز سپری شده بود. لزومی نداشت تا مثل زندانی ها روی دیوار سلول هر روز خط بکشد تا زمان را به خاطر داشته باشد و قاطی نکند.
  • دکتر خوبنال اوربینو در بیست و هشت سالگی، بین مردهای مجرد، مقبول‌ترین و پرهواخواه‌ترینشان به شمار می‌آمد. پس از اقامتی طولانی در پاریس، که آنجا تحصیلات عالی پزشکی و جراحی را به پایان رسانده بود، به زادگاهش برگشته بود، و از همان لحظه‌ای که پای بر خشکی گذاشت به شکلی خیره‌کننده نشان داد که حتی یک دقیقه هم وقتش را در غربت تلف نکرده.
  • عوض شده بود. در سیمایش از بیماری مهلک باب روز، یا هیچ بیماری دیگر، نشانی به چشم نمی‌خورد و مثل قدیم باریک اندام و ترکه‌ای بود، اما به نظر می‌رسید دو سالِ اخیر به قدرِ ده سالِ مشقت‌بار بهش سخت گذشته. موی کوتاه بهش می‌آمد، با چرخشی مانند بال کلاغ که بر گونه‌اش سایه می‌انداخت، اما دیگر رنگ آلومینیوم بود نه عسل، و برقِ چشمانِ قشنگِ گیرایش پشتِ عینکِ پیرزنی نیمه جان می‌نمود.
0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *