داستان پسرک تنبل

در داستان پسرک تنبل میخوانیم که : روزی روزگاری در زمان های قدیم ، پسر بچه ای زندگی می کرد که بسیار تنبل بود. او همیشه کارهایش را به تاخیر می انداخت و پدر و مادرش را بسیار اذیت می کرد.

این داستان بخشی از قصه کودکانه است

پدر و مادر او بارها به او نصحیت می کردند که کارهایت را سر وقت انجام بده. یکی از عادت های بدی که پسرک داشت این بود که هیچگاه لباس رسمی نمی پوشید و هر باری که هم می خواست با پدر و مادرش بیرون برود ، به زور پیراهنی تنش می کرد و با ان  ها بیرون می رفت. بارها مادرش به او می گفت : ” پسرم ، لباس پوشیدن یکی از کارهایی است که انسان ها باید انجام دهند. اگر تو لباس نپوشی چه فرقی با حیوانات داری؟ “. پسر گوشش به این حرف ها بدهکار نبود که نبود. تا اینکه روزی آن ها به یک عروسی دعوت شدند.پدر و مادر لباسشان را پوشیدند و در ماشین شان منتظر پسرک شدند. پسرک که همیشه تنبل بود و هیچ کاری را به موقع انجام نمی داد ، آن قدر دیر کرد که پدر و مادرش را شاکی کرد. پدرش تصمیم گرفت به او درس بزرگی بدهد. آنها او را تنها گذاشتند و به عروسی رفتند . پسرک که صدای ماشین را شنید ، بدو بدو تا دم در آمد و از آنجایی هم که لباسی به تن نداشت و کلید خانه را نیز نداشت ، درب خانه به رویش قفل شد و او بیرون درب منتظر ایستاد تا که پدر و مادرش از عروسی برگردند. در حوالی خانه ی آن ها ، جنگلی بود که حیوانات بسیاری آنجا زندگی می کردند. در همان حین که پسرک بیرون درب خانه منتظر ایستاده بود ، روباه پیری از آنجا رد می شد. روباه که از شدت کهنسالی چشم ها و گوش هایش ضعیف شده بود ، با دیدن پسرک ، فکر کرد که او یک حیوان تنها است و قصد شکار او را کرد. پسرک تا روباه را دید بسیار ترسید ، اما او هیچ کاری نمی توانست بکند. روباه او را به دندان گرفت و به سمت جنگل برد. در راه هر چه که پسرک ، داد و فریاد می کرد ، روباه نمی شنید و همانطور به مسیرش ادامه میداد. پسرک وقتی به جنگل رسید ، ترس تمام وجودش را فرا گرفته بود. هر چه داد می زد ، کسی صدای او را نمی شنید و هر چه گریه می کرد ، کسی نبود که به داد او برسد. روباه ها همه به دور پسرک جمع شده بودند و آماده بودند که شکم پسرک را پاره پاره کنند. پسرک هر چه قدرت در صدایش داشت را جمع کرد و فریاد زد : ” کمک ، کمک ” . ناگهان تیری شلیک شد و همه ی روباه ها فرار کردند. شکارچی که در آن اطراف بود ، صدای پسرک را شنیده بود و به داد او رسیده بود. شکارچی پسرک را به خانه ی خود  برد و از او تا آمدن پدر و مادرش مراقبت کرد. وقتی پدر و مادر پسرک سر رسیدند ، پسرک را ندیدند و بسیار نگران شدند. آنها تمام محل زندگی شان را گشتند تا که پسرک را در خانه ی شکارچی پیدا کردند. آنها از شکارچی تشکر کردند و پسرک را با خود به خانه بردند. وقتی پسرک به خانه رسید ، از پدر و مادرش عذرخواهی کرد و قول داد که دیگر هیچ وقت بر سر پوشیدن لباس هایش تنبلی نکند و همه ی کارهایش را سر وقت انجام دهد. مادر پسرک او را بغل کرد و گفت : ” پسر عزیزم ، من که به تو گفته بودم ، یکی از فرق های انسان و حیوان این است که انسان ها می توانند خود را بپوشانند. هر چند که این مهم ترین تفاوت انسان و حیوان نیست ، ولی پسرم همیشه بزرگترین تحول ها از کارهای کوچک شروع می شود.اگر تو امروز لباس پوشیدنت را اصلاح کنی ، فردا تنبلیت را کنار خواهی گذاشت و در آینده نیز فرد موفقی خواهی شد.” . دوستان من ، انسان ها این قدرت را دارند که زندگی و دنیایشان را تغییر دهند. اگر انسانی زندگی و دنیایش را دچار تحول نکند ، با حیوان ها تفاوتی ندارد. این تفاوت هیچگاه باعث آن نمی شود که ما به حیوانات بی احترامی کنیم ، اما باید این نکته را بدانیم که خداوند ما را با این همه ویژگی مثبت آفریده است تا جایگاه بالاتری نسبت به حیوانات داشته باشیم و در زندگی خودمان تاثیری روی دنیا بگذاریم.

مطالعه بیشتر در اینجا

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *