داستان پسرک دروغگو

داستان پسرک دروغگو  می خوانیم که : یکی بود ، یکی نبود. در زمان های قدیم ، در روستایی دور افتاده پسر بچه ی

بازیگوشی زندگی می کرد که همه ی اهالی روستا را اذیت می کرد و هر روز یکی از اهالی روستا از دست او شاکی بود.

داستان پسرک دروغگو ، این داستان بخشی از قصه کودکانه است

یک روز این پسر بچه ی بازیگوش تصمیم می گیرد که همه ی اهالی روستا را اذیت کند و آن ها را مسخره کند و

به آن ها بخندد . او به تپه ای که در بالای روستا قرار داشت می رود و بلند فریاد می زند که  :

” شیر! شیر! مرا نجات دهید .” . همه ی اهالی روستا وقتی صدای او را می شنوند ،

شروع می کنند به فریاد زدن و به دنبال آن پسرک می روند . وقتی به بالای تپه می رسند ،

پسرک را می بینند که سالم است و به همه ی آن ها می خندد. یکی از مردم روستا از او می پرسد : ” پس شیر کجاست؟” .

پسرک قهقهه می زند  و می گوید : ” شیر؟ کدام شیر؟ شیری در کار نبوده است .

می خواستم سرگرم شوم ، الکی داد زدم شیر تا همه ی تان را سرکار گذاشته باشم.” .

مردم روستا از این کار پسرک بسیار ناراحت شدند و هر کدام به خانه هایشان بازگشتند .

چند هفته ای گذشت ، روزی پسرک قصد کرد که به بالای تپه برود و کمی برای خودش بازی کند .

هنگامی که بالای تپه رفت ، شیری را دید که آن حوالی خوابیده است .

شیر با شنیدن صدای پای پسرک از جا پرید و از آنجایی که چند روز بود غذایی نخورده بود ،

به پسرک حمله ور شد . پسرک تا شیر را دید فریاد زد : ” آهای اهالی روستا ، شیر . شیر . به دادم برسید.” .

اهالی روستا وقتی صدای پسرک را شنیدند ، به او توجهی نکردند و با خود گفتند :

” باز هم این پسر ما را دست انداخته است . ولی کور خوانده این بار دیگر گول دروغ هایش را نمی خوریم.” .

پسرک هر چه می توانست فریاد زد اما انگار نه انگار که کسی صدای او را می شنود .

شیر به سمت او حمله ور شد و در عرض چند دقیقه او را تکه تکه کرد .

بچه های عزیز ، عاقبت آدم دروغگو همین است و بس.هیچکس حرف های یک دروغگو را باور نمی کند .

پس هیچگاه دروغ نگویید و همیشه راه راستی را در پیش بگیرید.

مطالعه بیشتر در اینجا

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *