افسانه ی مورچه و ملخ

این داستان بخشی از قصه کودکانه است

در افسانه ی مورچه و ملخ میخوانیم که : در زمان های قدیم در مزرعه ای دور ، ملخی زندگی می کرد که تمام زندگی اش را به بطالت می گذراند. او تمام عمر خود را می رقصید و آواز می خواند و هیچ هم برایش مهم نبود که در  آینده چه اتفاقی برایش می افتد.روزها گذشت و گذشت تا اینکه در یکی از روزهای سرد زمستان ، ملخ بدون غذا ماند.

هر چه دنبال غذا می گشت ، چیزی پیدا نمی کرد و برای خودش هم آذوقه ای تامین نکرده بود. گشنگی دمار از روزگارش در آورده بود و توانایی حتی یک قدم راه رفتن را هم دیگر نداشت.

چند روزی را به گشنگی طی کرد و تنها خوراکش آب بود تا اینکه روزی مجموعه ای از مورچه ها را دید که به دنبال هم رژه می روند و بر روی شانه هایشان یکی یک دانه ی خوراکی حمل می کنند. آنها را صدا زد و گفت : ” آهای مورچه ها من چند روز است که گرسنه ام ، من چیزی برای خوردن ندارم.

نمی شود چند تا از این دانه ها را به من بدهید تا گشنگی ام برطرف شود؟ ” .

مورچه ها نگاهی بهم کردند و به ملخ گفتند : ” پس تو کل تابستان را کجا بودی که برای خودت آذوقه ای تامین نکرده ای و حالا از ما غذا می خواهی؟ ” .

ملخ در جواب سرش را پایین انداخت و گفت :

” من تمام تابستان را روی ساقه ها دراز کشیدم و آواز خواندم و رقصیدم و هیچ چیزی آذوقه ای برای خودم تهیه نکرده ام.” .

ملکه ی مورچه ها جمعیت را کنار زد و سینه اش را سپر کرد و گفت :

” تو که تمام زندگیت را به آواز خواندن و رقصیدن گذرانده ای باید فکر این روزها را هم می کردی. حال هم ما چیزی نداریم که به تو بدهیم ، چرا که این دانه ها همه حاصل زحمات و تلاش شبانه روزی ما برای جمع آوزی آذوقه در زمستان است.وقتی کاری نمی کنی و به فکر آینده نیستی ، نباید انتظار این را هم داشته باشی که در آرامش و رفاه زندگی کنی.” .

ملخ سرش را به نشانه ی تایید تکان داد و گفت : ” راست می گویی ، من زندگی ام را تباه کردم. من باید تلاش می کردم و تنها با تلاش است که آدمی موفق می شود و پیشرفت می کند.” .

مطالعه بیشتر در اینجا

2 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *