رمان مسخ

در این مقاله قصد داریم رمان مسخ را که یکی از شگفت انگیزترین و جزو صد رمان برتر جهان هست را به همراه تحلیل اختصاصی در اختیار شما قرار بدیم پس با ما همراه باشید

اطلاعات کتاب

نام کتاب : مسخ (The Metamorphosis)

نویسنده کتاب : فرانتس کافکا

ژانر کتاب : پوچ گرایانه

قالب ادبی : رمان

زبانآلمانی

 تاریخ خلق اثرپراگ ، ۱۹۱۲

 تاریخ چاپ :  ۱۹۱۵

ناشر: Kurt Wolff Verlag

راویراوی داستان ، یک شخصیت نامعلوم است که در تمامی طول داستان ، اتفافات و کنش های داستان را به صورت بسیار بی طرفانه و با لحنی به دور از احساسات روایت می کند.

 زاویه ی دید داستان : زاویه ی دید داستان ، در تمام طول داستان ، یک زاویه ی دید سوم شخص است که بر افعال ، اندیشه ها و احساسات گرگور سامسا تمرکز دارند. روایتگر این داستان ، تنها آنچه را روایت می کند که گرگور سامسا در طول رمان مشاهده می کند و تمامی آنچه که توسط این شخصیت اصلی یعنی ” گرگور سامسا ” دیده می شود ، شنیده می شود ، تصور می شود و  یا به خاطر آورده می شود ، در روایت سوم شخص راوی می توان مشاهده کرد.

لحن اثر راوی ، روایتی بی طرفانه ، با لحنی خنثی ، یک دست و به دور از احساسات دارد.روایت این داستان به گونه ای است که راوی ، در بیرون یک ماجرا تنها به تماشای زندگی این افراد می پردازد.

روایت زمانی اثرزمان گذشته

مکان رویداد داستاندر آپارتمان خانواده ی سامسا در شهری نامشخص

 زمان رخداد داستاننامشخص ، اما بنا بر آنچه که از گفته های نویسنده می توان استخراج کرد ، پایان قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم ، زمان رخداد این داستان را تشکیل میدهند.

شخصیت اصلیگرگور سامسا

 کشمکش اصلی داستانگرگور سامسا تمام تلاش خود را می کند تا انسانیت خود را در قالب شاکله ی جدید خودش که مانند یک سوسک شده است ، به نمایش بگذارد و با آن تطبیق پیدا کند.

کنش صعودی داستانهنگامی که گرگور سامسا از خواب بلند می شود و ناگهان متوجه می شود که به یک سوسک ( یک حشره) تبدیل شده است و از آن به بعد نیاز به آن دارد که تمام سعی خود را در جهت ارتباط گیری با خانواده اش ، آن هم در یک هیبت جدید ، به کار گیرد و با چالش های این هیبت جدید کنار بیاید.

 اوج داستاناو قادر به تحمل آنکه ، قرار است تمام اطلاعات و شواهد زندگی انسانی او از اتاقش پاک شود ، نیست و پدر و مادر او نیز به او حمله می کنند.

 کنش نزولی داستان : پدر گرگور به او حمله می کند و او آسیب شدیدی از ضربات او می بیند و برای آخرین بار نوای ویولنیستی را می شنود و سپس به آغوش مرگ می شتابد.

تم داستان : پوچ گرایی ، عدم ارتباط میان ذهن و بدن ، عدم وجود همدردی ها در دنیای مدرن

نمادها وموتیف های داستانی :  مسخ ، خواب و بیداری ، پول ، یونیفرم پدر ، تصویر زنی در لباس خز دار و غذا

خلاصه ی رمان مسخ

رمان مسخ  یکی از برترین رمان ها و نام آشناترین رمان های تاریخ رمان نویسی و نویسندگی در دنیاست.در ادامه قصد داریم که خلاصه رمان مسخ را برایتان تعریف کنیم .اما به این امر توجه داشته باشید که ” خلاصه ی داستان ” ، هیچ گاه تمام زیبایی های ادبی ، شاکله ی داستان و محتوا و هدف اصلی داستان را بهمراه نخواهد داشت. از سوی دیگر ، به این علت که قرار است بسیاری از مخاطبین ما ، به مطالعه ی این کتاب بپردازند ، در خلاصه ی داستان نکات مجهولی بنا کرده ایم که حس کنجکاوی شما را تحریک کرده تا بتوانید با شور و شوق بیشتری به مطالعه ی این کتاب بپردازید و لذت وافی را از این کتاب ببرید.

گرگور سامسا ، ناگهان از خواب آشفته ای می پرد و خود را در یک شمایل عجیب به مانند یک حشره می بیند. او بسیار تعجب می کند و از این اتفاق وحشتناک بسیار حیرت زده می شود. او برای چند دقیقه ای همچنان در بدن خودش بدنبال نشانه هایی از یک انسان می گردد اما وقتی پشت بسیار سخت و شکم بر آمده ی خودش را می بیند ، دیگر به این قطعیت می  رسد که او تبدیل به یک سوسک شده است. او در همان حال که با این اتفاق عجیب سر و کله می زد ، به کار اجباری اش که دل خوشی نیز از آن  نداشت فکر می کند و مدام به این می اندیشد که باز هم باید کار کند ، چرا که خانواده اش زیر بار مخارج سنگین زندگی و کلی قرض و بدهی فشار سختی را می گذرانند و او جور این بار را به دوش دارد. او جثه ی عجیب و غریبش را که به شدت نیز برایش غریب و سنگین بود ، به حرکت در آورد تا هر طور که شده است خود را به سر کارش برساند. باز هم کاری که برایش مایه ی دل نگرانی های بسیار بود. کاری که باعث شده بود او به هیچ وجه دوستی نداشته باشد ، کاری که به گفته او :” اگر پای بند خویشانم نبودم ، مدتها بود که از کارم استعفا می دادم. ” . در همان حین که با افکارش کلنجار می رفت ، مادرش صدایش می زند و به او یادآوری می کند که به سر کارش برود و هر چه سریعتر خود را به محل کارش برساند.او صدای مادرش را می شنود و همین که می خواهد به او پاسخ بدهد ، متوجه می شود که نه تنها قیافه و هیکلش تغییر کرده است ، بلکه صدایش نیز تغییر کرده است و این امر باز هم حیرتی بر روی تمام حیرت هایش می افزاید. با زحمت خودش را از تحت پایین می کشد و جثه ی عجیب و غریبش را به کار خویش می رساند. گرگور ، دیگر نمی دانست چه اتفاقی برایش پیش می آید. به زور درب اتاقش را باز می کند و به محض اینکه این کار را می کند ، همه با دیدنش وحشت زده می شوند. هر کدام به سمتی می روند و از دست او فرار می کنند. این کار گرگور را می ترساند و پدر گرگور که از دیدن این صحنه بسیار وحشت زده تر از خود گرگور شده است ، سعی می کند او رابه اتاقش برگداند. فشار پدر گرگور به او و سعی بر اینکه او را وارد اتاقش کند ، باعث می شود که گرگور کمی زخم بردارد. گرگور با شرمندگی و سرافکندگی و با کلی سوال مبهم ، دوباره به اتاقش بر می گردد و به خواب می رود. هنگامی که بیدار می شود ، یک ظرف شیر و تکه ای نان در اتاقش می بیند و آنجاست که دوباره به یاد می آورد که به هیچ وجه از طعم شیر خوشش نمی آید و این در حالی است که او قبلا عاشق شیر بود و حالا نمی داند که دقیقا به چه دلیل است که او طعم شیر خوشش نمی آید. یک روز می گذرد و خواهرش به اتاق او می آید. خواهرش گرت ، از دیدن گرگور تعجب نمی کند و او تنها کسی است که با ظاهر عجیب برادرش کنار آمده است. او ظرف شیر را از مقابل گرگور برمی دارد و یک کاسه ی سبزیجات گندیده جایش می گذارد. گرگور که بسیار گشنه بوده است ، تمام ظرف را تمام می کند و از آن پس تنها گرت بود که او را می پذیرد و برای او غذا می آورد. کمی که می گذرد ، گرگور با هیکل جدیدش کنار می آید و با او احساس راحتی بیشتری می کند. به جای آنکه به خیالات و تفکر های عجیب غریب روزگارش را بگذارند ، روی دیوار راه می رود و به سقف می چسبد و این کار می شود  و گاها تا ساعت ها زیر مبل قایم می شود تا از روشنایی فرار کند و  این می شود تفریح روزانه اش.گرت که متوجه این رفتارهای گرگور می شود به خانواده این ماجرا را اطلاع می دهد و به آنها می گوید که باید برای گرگور کاری کنند و تمام وسایل اتاقش را از او بگیرند و اتاقش را خالی کنند و این پیشنهاد را گرت به این دلیل می دهد که او فضای بهتری را برای زندگی کردن و بالا و پایین پریدن در اتاق داشته باشد. اما این کار بیش از هر چیزی اعصاب گرگور را خرد می کند و او بسیار ناراحت می شود. هنگامی که خانواده اش برای خروج وسایل از اتاقش به اتاق او می آیند ، گرگور عصبی می شود و از اتاق بیرون می پرد. پدر گرگور که تا آن لحظه سر کار بود ، با خستگی وارد خانه می شود و وقتی گرگور را می بیند که در شکل یک سوسک ، از این ور خانه به آن ور خانه می رود و مدام چرخیدن دور وسایل خانه می کند ، از کوره در می رود و شروع می کند به پرتاب کردن سیب و هر چه که دور و برش بوده است تا اینکه گرگور به اتاقش باز گردد.در همین حین که سیب ها به سمت گرگور پرتاب می شدند ، سیبی به پشت او بر خورد می کند و به شدت او را مجروح می کند. مدت ها می گذرد و هیچ اتفاقی در جهت بهبود گرگور صورت نمی گیرد. خانواده اش هم که دیگر به او عادت کرده بودند و این شرایط را پذیرفته بودند ، در اتاقش را نیمه باز می گذاشتند تا که او را ببیند و از شرایطش مطلع شوند. اوضاع خانواده گرگور هر روز بدتر و بدتر می شد و تا بدانجا رسید که خانواده ی او تصمیم می گیرند او را از میان برند و …..” .

 

 

 

نقد و تفسیر مسخ

شخصیت ها

گرگور سامسا

گرگور سامسا شخصت اصلی داستان مسخ است و شغل او نیز دستفروشی و دوره گردی یا به اصطلاح امروزی بازاریابی تجاری است. گرگور از شغل خود رضایتی ندارد و به صراحت در کتاب به این نکته اشاره شده است که وی از شغل خود متنفر است.

تحلیل شخصیت : در تحلیل شخصیت گرگور می توان چندین عامل را ذکر کرد و بدان ها اشاره داشت که درک عمیقی از شخصیت او به ما میدهد. نخستین چیزی که باید بدان توجه داشته باشیم ، این است که  شخصیت گرگور یک شخصیت پذیرای اتفاقات است. اگر دقت داشته باشید ، در طول داستان ، گرگور با دو اتفاق بسیار مهم و اساسی مواجه می شود که بسیار فاجعه گون ، زندگی او را دچار تحول می کند. نخست اینکه او با فقر و بدهی های خانواده اش مواجه می شود و دیگری این که او از هیبت انسان به یک سوسک و یا یک حشره تبدیل می شود. در تمام طول دورانی که او با این دو اتفاق روبرو می شود ، به هیچ وجه شکایتی از شرایط خود نمی کند. حتی در زمانی که وی تبدیل به یک حشره می شود نیز ، تنها تعجب و حیرتی از این قضیه می کند و به هیچ وجه شکایت و ناله ای نسبت به شرایطش ندارد. اگر دقت داشته باشید ، این قضیه در باب مشکلات خانوادگی او نیز صادق است. او بدون اینکه بخواهد شکایت و ناله ای کند ، تصمیم می گیرد دست به کاری بزند که هیچ وقت بدان علاقه ای نداشته است و هیچ میلی نیز به انجام آن ندارد. اما او این کار را می کند به این علت که به خانواده اش کمک کند و شرایط زندگی خوبی را برای آنان رقم بزند. حال مسئله این جاست که کافکا بعنوان یک نویسنده چه پیش زمینه و در سوی مقابل چه فرامتنی را از این شخصیت در برابر ما قرار میدهد و چرا این شخصیت را به این شکل انطباق پذیر با شرایط خود نشان میدهد. نخستین دلیلی که می توان برای آن ابراز کرد ، ذکر این نکته است که گرگور در تمامی شرایط بدی که قرار می گیرد ، تغییر را مشخصه ی اصلی کار خودش قرار میدهد. در واقع این تغییر نیز هیچ وجه به شکل تغییر بیرونی و تغییر اجتماعی نیز ظاهر نمی شود ، بلکه تنها یک تغییر درونی برای او اتفاق می افتد و این تغییر درونی است که شخصیت او را چنین انطباق پذیر می کند. در واقع کافکا در تحلیل شخصیت گرگور به این نکته اشاره می کند که انسان ، در جامعه ی مدرن زمانی دچار مسخ شدگی قرار می گیرد که به جای تغییر مسئله ، صورت مسئله را در درون خود عوض کند و این دقیقا کاری است که گرگور در شرایط مختلف انجام میدهد. او هیچ گاه به دنبال این پرسش نیست که چرا او باید به مثابه یک سوسک شود و یا چرا او باید کاری کند که به آن میلی ندارد ، بلکه آن را می پذیرد و به جای توجه به خودش ، شرایط را ملاک کاری خودش می کند. دیگر مسئله ای که دقیقا کافکا در تحلیل این شخصیت به ما ارائه میدهد ذکر این نکته است که شرایط ، عامل تعیین کننده برای زندگی گرگور در نگاه کافکا است. در جای جای داستان ما با این نکته مواجه می شویم که گرگور تنها با توجه به آنچه که در اطرافش اتفاق می افتد ، واکنش نشان میدهد. او مشکلات خانوادگی اش را می بیند و سپس به دنبال کار می رود و در کاری مشغول می شود که هیچ علاقه ای به آن ندارد. اگر دقت داشته باشید ، این مفهوم کار نیست که برای گرگور مهم است ، بلکه شرایطی است که او را وادار به کار می کند و در شرایطی دیگر شما بعد از مسخ شدن ، این نکته را مشاهده می کنید که او کاری به این تغییر ندارد. او کاری به این ندارد که تبدیل به یک سوسک شده است ، بلکه این شرایط است که برای او تعیین می کند با سوسک شدنش کنار بیاید و می بینید که تفریح او بالا رفتن از دیوار و همچنین چسبیدن به سقف میشود.در حقیقت کافکا به این نکته اشاره دارد که انسان یک مفهوم بسیار تطبیق پذیر با شرایط است و این تطبیق پذیری دقیقا همان خود فراموشی و همان پوچی انسان را برای او به ارمغان می آورد. گرگور شخصیت پاکی است. دلسوز است. بسیار به خانواده و هر انچه که در درون آن است ، اهمیت می دهد ، اما تمام اتفاقات به گرد شرایطی برای او اتفاق می افتد که او را در جهت رسیدن به خواسته های دیگران و حل این مسائل ، دچار یک خود-فراموشی می کند و این عین مفهوم پوچی در شخصیت گرگور است.

دیگر زاویه ای که از شخصیت گرگور باید بدان توجه داشته باشیم ، ذکر این نکته است که شما باید ساختار اندیشه های گرگور را ببیند. در ابتدای داستان ، شما گرگور را می بینید که متوجه شده است که تبدیل به یک حشره شده و این تغیر برای او باید یک فاجعه محسوب شود ، اما او این چنین فکر نمی کند. بلکه او هنور نگران آن است که با این شرایط چگونه به سر کار خود برود. سوالی که باید در این جا مطرح شود ، ذکر این نکته است که چرا گرگور باید در چنین شرایطی به سر کار برود و این سر کار رفتن چه چیزی را در او زنده می کند؟ این جاست که ما به این نکته پی می بریم که گرگور ، سر کار رفتن و خدمت کردن به خانواده ی خویش را عین وجود و حیات خود می داند. در واقع معنای زندگی او با این تفکر گره خورده است که اگر به سر کار نرود ، نقشی نیز در زندگی خود ندارد و نقشی نیز طبیعتا در خانواده ی خود ندارد. حال همه ی این شرایط را در موقعیتی فرض کنید که گرگور علاقه ای هم به کارش ندارد. این جاست که یک شخصیت شگرف خلق می شود. شخصیتی که علاقه ای به کارش ندارد اما به دنبال ابقای نقش خود در زندگی به سر کاری می رود که از آن متنفر است. سوالی که شما مخاطب عزیز باید از خود بپرسید این است که چه نقش و چه معنایی مهم تر از این است که انسان با توجه به اعمالی که انجام میدهد ، در یک رضایت کامل از شخص خودش باشد؟ بدیهی است که هیچ معنایی نمی تواند عمیق تر از رضایت شخصی انسان از خودش ، به دلیل وجود او و به معنای زندگی او گواهی بدهد. اما شخصیت گرگور حاضر است خودش را زیر پا بگذارد و به دنبال زندگی و به دنبال کاری برود که رضایت شخصی در آن کار نیست ولی معنای زندگی و معنای بودن او ، با انجام این کار رخ میدهد. این اتفاق ، عین مسخ شدگی و عین پوچی از نگاه کافکا است. این فرم از شخصیت پردازی است که کافکا و رمان مسخ را در یک جایگاه ادبی بسیار بی نظیر قرار میدهد.

دیگر رویکردی که کافکا بدان اشاره دارد این است که گرگور در طول داستان و در طول مواجه شدن با یک مسخ شدگی و یک تغییر هیبت و شکل ، همچنان به یک رشد روانشناختی دست پیدا می کند . در واقع آنچه که گرگور در تمام طول داستان در خود حفظ می کند ، ذکر این نکته است که وی احساسات و روحیات انسانی خودش را حفظ می کند.او همچنان همان تفکرات خودش را دارد. ولیکن کم کم شکل این احساسات به صورت های گوناگونی تغییر می کند. در واقع این احساسات او نیست که دچار تغییر می شود ، بلکه شکل احساسات اوست که تغییر می کند. او همچنان دلسوزانه به خانواده ی خود خیره می شود. او همچنان در پی ظلم های فراوانی که به او می شود ، انسانی آرام و دلسوز است. و در نهایت نیز او همچنان سرنوشت خویش را که یک مرگ در عین زنده بودن است ، می پذیرد و هیچ شکایتی نیز نسبت به اوضاع خود نمی کند.حتی در پی این فکر می افتد که چه زمانی و یا با چه ترفندی می تواند با همین شکلی که دارد و با همین هیبت حشره ، به خانواده ی خود کمک کند و نقش خود را در حل کردن مشکلات آنان دوباره نمایان سازد و ما به وضوح می بینیم که وی از این که موجودی بی مصرف شده است ، ناراحت است و حضور خود را در خانه اش یک اتفاق شرم آور می بیند. این ها همه نشان از این دارند که انسان و مفهوم انسانی انسان ، هیچ رابطه ای با آنچه که او در زندگی تجربه می کند ، ندارد. سرشت انسان همیشه او را به سمت یک رشد هدایت می کند ، اما این هیبت انسان ست و این شرایط انسان و محیط زندگی اوست که درجه ی این رشد را تعیین می کند.

 

گرت سامسا

گرت سامسا ، خواهر گرگور است و تنها شخصیتی است در داستان که به جز گرگور ، صاحب یک نام است و این نشان از اهمیت این شخصیت در طول داستان دارد. خواهر گرگور یک شخصیت آرام در داستان است. او جوان است و در سن بلوغ قرار دارد. در ابتدای داستان و با تغییر جثه ی گرگور به یک سوسک ، او تنها کسی است که در نقش یک حامی مهربان ورود می کند ، اما در ادامه و با ورود خسارات ناشی از مسخ گرگور می بینیم که او نیز تغییر وضعیتی را نسبت به گرگور ابراز می کند.

تحلیل شخصیت: گرت ، تنها شخصیتی است که رابطه ی احساسی ای با گرگور دارد. در واقع او پل ارتباطی گرگور و خانواده اش است و می توان این ادعا را نیز مطرح کرد که او پل ارتباطی میان گرگور و جهان پیرامون خویش است. چرا که گرگور هیچ رفیقی ندارد و جز انسان های درون خانواده اش با هیچ کس ارتباط عاطفی برقرار نکرده است و این جاست که در می یابیم که چه میزان گرت بریا او نقش مهمی از زندگی انسانی را ایفا می کند. گرت تنها کسی است که پس از مسخ گرگور با او ارتباط عاطفی برقرار می کند. مواطب اوست. برای او غذا می آورد. او را دوست دارد. برای او صندلی را جلوی پنجره می گذارد تا او روی آن بایستد و بتواند دنیای بیرون را ببیند و حتی پیشنهاد می دهد که وسایل اتاق او را خالی کنند  تا که او بتواند به راحتی در اتاق بالا و پایین بپرد. با همه ی این اوصاف ما شخصیتی را می بینیم که بیشترین تاثیر عاطفی را روی گرگور دارد.

اما از روی دیگر ، گرت شخصیتی است که بیشترین تغییر را در طول داستان از او مشاهده می کنیم. حتی می توانیم چنان بگوییم که تغییر گرت در این داستان به مراتب بیشتر از تغییراتی بوده است که گرگور دیده است. او در ابتدا نقش یک دختر مهربان را داشته و به گرگور هر محبتی که می کرده از روی مهربانی خواهرانه بوده است ، اما پس از مدتی نیز این مهربانی به یک وظیفه در ذهن او تغییر وضعیت می دهد. از نگاه گرت ، نیز این عامل بسیار دیده می شود که نقش او در خانواده ، مراقبت از برادری است که به شکل یک حشره در آمده است. در داستان به مرور می بینیم که گرت گاها هیچ احساس خوبی نسبت به مراقبت از گرگور ندارد اما این کار را یک وظیفه می داند و به منظور دست یابی به یک جایگاه در زندگی این کار را انجام میدهد. این دقیقا چیزی است که گرگور نیز با آن روبرو است. اگر بخواهیم صادقانه به این امر نگاه کنیم باید بگوییم که کافکا در یک دید موازی ، درست همان شرایطی را برای گرت تعریف می کند که با مسخ شدگی گرگور نیز اتفاق افتاده است.

دیگر تغییری که او در طول داستان می کند ، تغییر از جایگاه یک دختر تازه به بلوغ رسیده به یک خانم جوان و سپس به مقام یک زن است. او هنگامی که گرگور دچار مسخ می شود ، حکم یک دختر تازه به بلوغ رسیده را دارد و به او خدمت می کند. پس از مدتی که او به دوره ی جوانی نزدیک می شود ، این احساس در او شکل می گیرد که برای کمک کردن به گرگور یک وظیفه به دوش دارد ، اما این حس نیز دیری نمی پاید که تبدیل به یک حس مسئولیت برای پر کردن جای گرگور در زندگی و کار کردن برای گذران زندگی خانوادگی ، می شود.این مسئولیت همزمان با دو عامل ذهنی در وجود گرت اتفاق می افتد ، نخست اینکه او گرگور را به نوعی مقصر می داند و سعی دارد این باور ذهنی را به خود و خانواده اش منتقل کند که گرگور مایه ی شرمسازی است و وجود او در زندگی عین سربار بودن است و از سوی دیگر نیز به  این فکر می کند که دیگر به سنی رسیده است که می تواند مستقل باشد . این ها همه در گرت یک شرایطی را ایجاد می کند که ذات انسانی او و خواسته های او با توجه به آنچه برایش پیشامد کرده است ، در سراسر داستان تغییر کند.

پدر گرگور

پدر گرگور یک شخصیت شکست خورده و خسته به لحاظ عاطفی در زندگی است . او در کسب و کار خویش نیز شکست خورده است و شرایط مالی او نیز تعریف چندانی ندارد. او یکی از کسانی است که در این داستان ، خشونت آشکار خود را نسبت به گرگور ابراز می کند.

تحلیل شخصیت : پدر گرگور نماد ظلم و قدر نشناسی به گرگور است. او زندگی بدی را به لحاظ مالی برای خانواده ی خود فراهم آورده است و از سویی نیز قرض فراوانی را برای خانواده ی خود ایجاد کرده است. اما به وضوح می توان چنین مشاهده کرد که او علاوه بر اینکه این بدهی ها و شرایط بد مالی را نمی پذیرد ، بلکه به گرگور امر می کند و وظیفه ی او می داند که به او بپردازد و قرض های خانوادگی را پرداخت کند. او هیچ احساسی به گرگور به لحاظ قدر شناسی ارائه نمی کند. از سویی دیگر نیز باید به این امر اشاره کرد که در زمان مسخ گرگور ، این پدر اوست که اقدام به اذیت کردن و همچنین از بین بردن او می کند. بسیاری از منتقدین به این امر اشاره دارند که کافکا در این داستان ، شخصیت پدر گرگور را درست مانند پدر خودش تصویر کرده است. همچنین وی این قضیه را در روابط پدر گرگور و گرگور نیز نشان داده است . آنچه که از روایات بدست ما رسیده است ، کافکا روابط خوبی با پدر خود نداشته است و همیشه دیدگاه یک سربار به او را داشته است. طبیعی است که این روایت ، یک روایت صحیح باشد ، چرا که تجلی زندگی شخصی بسیاری از نویسندگان را می توان در آثار آن ها مشاهده کرد.

مادر گرگور

مادر گرگور یک شخصیت بسیار نوسانی را در این داستان به نمایش می گذارد. او در عین حال که بسیار پسرش را دوست دارد اما این تغییر وضعیت او به شکل یک حشره بسیار نگران است و از شدت ناراحتی و گاها خشم به وضعیت بسیار بدی دچار شده است. گرت و پدر گرگور تلاش بسیاری را برای محافظت از او در باب اتفاقات پیش آمده برای گرگور دارند.

خدمتکار

زنی است بیوه که مسئولیت نظافت خانواده ی سامسا را بر عهده دارد. او زنی است که بسیار صادق است و شرایط گرگور را بدون هیچ نفرت و یا ترسی می پذیرد و اتاق وی را تمیز می کند و با او ارتباط برقرار می کند.

مدیر دفتر

انسانی بسیار از خودراضی و بدگمان است. او همیشه به گرگور سر کوفت می زند و از کار او ایراد می گیرد. او یکی از کسانی است که از دیدن هیبت گرگور بسیار وحشت زده شده است.

مستاجران خانه ی سامسا

خانواده ی گرگور سامسا به دلیل مشکلات بسیار مالی ، اتاق های خانه ی شان را اجاره می دهند. مستاجران بسیار روی نظافت حساس هستند و هر گاه که گرگور را می بینند ، آن هم در قامت یک سوسک ، وحشت زده می شوند.

ندیمه

ندیمه ی اصلی خانواده ی سامسا ، کسی است که به خانواده سامسا قول داده است که گرگور را آتش زند آن هم به این دلیل که بسیار او را ترسانده بود.

تحلیل رمان مسخ

رمان مسخ یکی از شاخص ترین رمان هایی است که در ژانر پوچ گرایانه و همچنین فانتزی نگارش شده است. مسخ رمانی است که حجم زیادی ندارد اما باید به جرئت این ادعا را مطرح کرد که در دل همین رمان بسیار کوتاه و کم حجم ، معانی ای نهفته است که می توان در چندین جلد کتاب از آنها صحبت کرد و از آن قلم زد. رمان مسخ ، روایتی فانتزی از زندگی حقیقی انسان هایی است که دردام شرایط زندگی خاص قرار گرفته اند و این شرایط زندگی برای آنان افکاری را پدید اورده است که به کل زندگی آن ها را متحول کرده است. رمان مسخ را از هر سو که بررسی کنیم ، نکات بدیع و ارزشمندی را می بینید که می توان در شاخه هایی چون جامعه شناسی ، روانشناختی و علوم انسان شناسی از آن بهره گرفت. نخستین عاملی که می توان به آن اشاره کرد ، دیدگاه و تفکراتی است که هر کدام از شخصیت های این رمان برای ما ایجاد می کنند. نخستین شخصیتی که باید بدان اشاره کرد و از ان نکاتی بیرون کشید ، شخصیت اصلی داستان ، یعنی گرگور سامسا است. گرگور سامسا ، را باید از دو بعد بررسی کرد. پیش از مسخ و بعد از مسخ.مسخ را در این رمان ، قاعده ی تغییر وضعیت گرگور به یک سوسک و یا همان حشره ، قرار داد می کنیم. گرگور پیش از مسخ و پس از مسخ ، دارای ویژگی هایی است که می توان در دل آن شباهات و تفاوت های بسیار دید. نخستین شباهتی که باید بدان اشاره کرد ، تفکر اوست. گرگور نماد یک انسان بی آزار است. انسانی که تفکرش را به تمام معنا ، صرف انسانیت می کند. گرگور بنا بر آنچه که کافکا از او تصویر کرده است ، انسانی است که تمامی ویژگی های عاطفی و همچنین تمامی ویژگی های انسانی در او متجلی شده است و این ویژگی ها به صورت های عالی در او مشاهده می شود. یکی از این ویژگی ها احساس مهربانی و صداقت اوست. گرگور علاوه بر اینکه می داند که کاری که به دوش کشیده است ، کاری طاقت فرسا و تنفر برانگیز برای اوست ، اما این کار را می کند. چرا که در ذهن خود بر این باور است که کمک به خانواده اش و کمک به خواهرش برای تحصیل در هنرستان ، یکی از بزرگترین و انسانی ترین اعمالی است که می تواند انجام دهد ، همین نگاه وی باعث می شود که او با کار کردن در کاری که هیچ میل قلبی به آن ندارد ، احساسی از معنای زندگی را در خود ایجاد کند.اما سوی دیگر این تفکر او ، شمایی از زندگی انسان هایی را در اختیار ما قرار میدهد که هیچ درکی از معنای زندگی ندارند. گرگور هر چند که به نگاه خود ، معنای زندگی را دریافته است ، اما حقیقت این است که او به دنبال یک مفهوم اجاره ای برای معنای زندگی خود است و این در تمام زندگی او کاملا سایه کشیده است. دیگر مفهومی که در باب شخصیت گرگور باید به آن اشاره داشت ، اتفاق مسخ است. زندگی پس از مسخ او نیز شرایطی مشابه زندگی پیش از مسخ او دارد ، چرا که او همچنان به این فکر است که به سر کار برود. او همچنان مهربان است. او همچنان به این مفهوم فکر می کند که زندگی خانواده اش را تامین کند.نکته ی مهم اما چیز دیگری است. نکته ی مهم ذکر این نکته است که او بدون اینکه به هیچ پرسشی در باب مسخ بپردازد ، آن را می پذیرد. ابتدا بگذارید به این امر اشاره کنیم که مسخ برای او در چه شرایطی اتفاق می افتد  و چه معنایی را برای او دنبال می کند. مسخ یک اتفاق غیر معمول است. یک اتفاق در ساختار زندگی انسان ها و یک اتفاق خود به خودی. از این رو می توان این امر را به نوعی برداشت از پوچ بودن دنیا از نگاه کافکا داشت.کافکا معتقد است که تمامی اجزای جهان و هر آنچه که در آن صورت می پذیرد ، به همین اندازه خود به خودی و همین قدر نامروت گونه اتفاق می افتد. اما نگاه کافکا از این نیز فراتر رفته و به این موضوع اشاره می کند که پوچی انسان ، در پی یک شرایط اجتماعی ناهمگون ایجاد می شود. و انسان ، بدون آنکه هیچ پرسشی از این شرایط داشته باشد ، آن را خواهد پذیرفت و آنچنان این قضیه بطور غیر ارادی و بطور ناخودآگاهانه اتفاق می افتد که انسان هیچ راه گریزی در برابر آن ندارد. این پوچی ، همان چهره ی بی نوایی انسان است. همان چهره ی بیچارگی یک انسان است و انسان را هیچ راه گریزی نیست ، جز آنکه خود را در چنین شرایطی وقف دهد.

دیگر دغدغه ای که کافکا در داستان خویش بیان می کند ، عدم ارتباط جسم و فکر انسان است. گرگور این نما را در داستان بیان می  کند که فضای ذهنی افراد ، هیچگاه به جسم آن ها بستگی ندارد. گرگور پس از اینکه حتی دچار مسخ شدگی می شود نیز هیچگاه تغییر زاویه ی دید انسانی در افکار خویش را بیان نمی کند و نشان نمیدهد. در واقع کافکا می خواهد به این امر اشاره کند که ذهن انسان یک مفهوم جدا از شرایط است. بدن و جسم ، چیزی است که کافکا آن را تحت گذر زمان و تحت ایجاد شرایط مختلف ، فنا پذیر و همچنین تغییر پذیر است. از این رو تنها عاملی که در انسان بدون هیچ تغییر و بدون هیچ انحرافی جاری و ساری است ، ذهن اوست.این ذهن حتی در نمایی بسیار عالی توسط کافکا به چالش کشیده می شود و آن صحنه ایست که کافکا گرگور را تصویر می کند که با وجود مسخ شدگی همچنان مهربان است و باز هم به این فکر می کند که چطور می تواند خود را به سر کار خود برود ، اما در صورت مقابل ، خانواده ای را می بینیم که هیچ تغییری در جسم شان و شرایط شان ایجاد نشده است ، اما همچنان به لحاظ روانشناختی دچار مشکل هستند. در واقع کافکا با ایجاد فضای پوچ گرایانه و به دنبال آن ایجاد کردن شرایطی چون مسخ ، به این موضوع اشاره می کند که تغییر فرم ، تغییر شکل ،  تغییر جثه و هیبت انسانی هیچ گاه نمی تواند بر روی ذهنیات انسان ها تاثیری بگذارد.

دیگر دغدغه ی کافکا ، قدر نشناسی انسان هاست . اگر دقت کرده باشید ، در طول داستان گرگور با پدری روبرو می شود که علاوه بر تمامی فشارهای اقتصادی که بر سر خانواده ی خویش آورده است ، اما دیگران را موظف به این می داند که به قرض های او بپردازند و او را در راه رسیدن به آنچه که می خواهد یاری کنند. همچنین این امر یک سوی دیگر نیز دارد. گرگور در تمام داستان و تا انجا که شرایط کار کردن برای پرداخت بدهی های مالی خانواده ی خود را داشت ،تمام سعی خود را برای انجام این کار می کند ، اما در مقابل پدر او نه تنها به او توجهی نمی کند ، بلکه او را سر بار خطاب می کند و همچنین در داستان می بینید که او پس از مسخ گرگور ، او را مورد آسیب های بسیار قرار میدهد و قصد به کشتن او می کند.

به طور کلی می توان رمان مسخ را یکی از دردمندانه ترین رمان هایی دانست که در سوگ بشر و بشریت نوشته شده است. شاید به نظر کمی اغراق آمیز بیاید که ما چنین درباره ی رمان مسخ نظر بدهیم و آن را تحلیل کنیم ، اما باید بگوییم که ادبیات بازاری است که هر کس می تواند وارد آن شود و با دستاوردهای مختلفی از این بازار خارج شود ، از این رو برداشت های آزادی می توان از رمان مسخ داشت که ما سعی کرده ایم استاندارد ترین شیوه ی آن را با استناد به نقدهای موجود توسط متقدین بزرگ دنیا خدمتتان ارائه کنیم. نکته ای که نباید در باب رمان مسخ فراموش کنید ، این نکته است که رمان مسخ ، یک رمان به شدت تو در تویی است که برای تحلیل آن باید هر خط آن را بسیار با دقت خواند و هر صفحه ی آن را بطور جداگانه روی نمودار تفکر و نقد بررسی کرد. این رمان را بخوانید. این رمان ، یک رمان کم حجم اما پر محتوا است. اگر سرنوشت انسان و تفکرات او برایتان مهم است ، این کتاب را بخوانید. تفکراتی در باب این کتاب وجود دارد و آن را یک رمان سیاه می دانند. راستش را بخواهید ، جهت گیری در ادبیات ، یک سلیقه ی شخصی است ، اما باید به این امر نیز اشاره داشت که روح کلمات و تاثیر آن ها را نمی توان نادیده گرفت. رمان مسخ نیز دارای رگه های ناامیدی و پوچ گرایانه ای است که ما آن را رد نمی کنیم و  می توان از این رو به رمان مسخ بعنوان یک رمان سیاه یاد کرد ، اما چه بسا سیاهی هایی که نشان از نور برای ما دارند و به قول حضرت مولانا   : ” در دل کفر آمده ام تا که به ایمان برسم.” .

نمادهای رمان مسخ

نماد گرایی یکی از ویژگی های آثار کافکا است. نه تنها در آثار کافکا ، بلکه در تمامی ادبیات شما می توانید ردی از نمادها و نشانه ها بینید . در واقع وجود نمادها و نشانه ها در دنیای ادبیات ، این شمای کلی را در اختیار ما قرار میدهد که دنیای ادبیات ، نیاز به رمز گشایی دارد.دلیلی که بسیاری از انسان ها از دنیای ادبیات لذت نمی برند و یا آن را به گونه ای وقت تلف کردن می دانند ، دقیقا ذکر همین نکته است که آنان به رازهای دنیای ادبیات توجهی نکرده اند و به آن دست نیافته اند. هر متن ادبی ، از قبیل یک شعر ، یک رمان و حتی یک نامه ی ادبی ، دو صورت را با خودش حمل می کند. یک صورت ظاهری است که همان کلمات و متنی را شامل می شود که همه آن را می خوانند و به عیان قابل مشاهده است و دوم ، صورتی پر از رمز و راز و نماد است که در فرامتن و  در دل کلمات وجود دارند و همان دنیای پرمحتوای ادبیات را شکل میدهند. هر انسانی که بخواهد از ادبیات به عنوان یک آینه ی  عبرت آموز و یک مدرس درس های زندگی استفاده کند ، نیاز به آن دارد که به دل این معانی سفر کند و گره از انبان های راز در دنیای ادبیات باز کند و در پس هر نماد و نشانه نکته های ناب زندگی را استخراج کند. در این بخش ما نمادهای رمان مسخ را بطور جامع و مفصل برایتان شرح میدهیم. در این مقاله نمادها را به دو بخش محتوایی و موضوعی تقسیم کرده ایم که خوانش آن برای شما سهل و آسان باشد.

مسخ ؛ یک رویداد غیر طبیعی اما حقیقی

نخستین نمادی که در رمان مسخ شما باید به آن آشنایی پیدا کنید ، خود مفهوم مسخ است. داستان مسخ با یک تغییر و دگرگونی عجیب در یکی از شخصیت های داستان به نام گرگور شروع می شود. این مسخ نخستین مفهوم و نماد را در دل رمان ایجاد می کند. مسخ پدیده ای است که انسان ها در طی آن دچار یک تغییر و دگرگونی می شوند و این تغییر و دگرگونی در گرگور ، شخصیت اصلی داستان ، به این صورت اتفاق می افتد که یک انسان بسیار دلسوز و مهربان تبدیل به یک سوسک و یک حشره می شود. این تغییر و دگرگونی اتفاقاتی را بدنبال دارد که این نماد را به شدت در داستان دچار بزرگنمایی می کند.بسیاری از کسانی که رمان مسخ را می خوانند ، تمام تمرکز خود را بر مسخ گرگور می گذارند ، اما حقیقت این امر این است که این گرگو نیست که تنها دچار مسخ شده است ، بلکه این خانواده ی گرگو هستند که چنین شرایطی را برای او فراهم می آورند . و آنها می باشند که دچار مسخ هستند و این مسخ آنها در گرگو متجلی شده است و گرگو را دچار یک خود فراموشی کرده است و این خود فراموشی باعث شده است که او از هیبت انسانی به یک حشره تبدیل شود. اما هنگامی که ریشه های ذهنی داستان را در گرگور دنبال می کنید ، به این نتیجه دست پیدا می کنید که گرگور شخصیتی است که دچار ذهن آزادی است اما این ذهن آزاد او ، او را در موقعیتی از زندگی قرار داده است که انسان بودن و معنای زندگی خویش را فراموش کرده است. تغییر فرم هیبت گرگور در واقع نماد انسان هایی است که به مثابه یک سوسک از این سو به آن سو می روند تا راهی برای آسودگی زندگی خویش پیدا کنند ، انسان هایی که به دام خودفراموشی افتاده اند و دیگران نیز به آنها علی رغم قابلیت های بسیار بی رحمی را روا داشته اند. اما بگذارید سراغ مسخ اصلی برویم. مسخ اصلی در انسان هایی رخ داده است که تغییر را تجربه می کنند و این تغییر را در گرو تغییر افکار تجربه می کنند نه هیبت. در واقع کافکا ، گرگور را یک آینه کرده است. یک آینه که دیگران می توانند مسخ شدگی خود را در آن ببیند. گرت خواهر او نخستین کسی است که شما در داستان  او را با یک مسخ شدگی تفکر می یبنید ، شخصیتی که در طول دوران زندگیش و بنا به شرایطی که برای او رقم خورده است ، حتی مهر و عاطفه ی خویش به برادرش را نیز از میان بر میدارد و نقش زندگی اش را در نابودی او می بیند. بسیار بسیار از این نمادهای تغییر وجود دارد ، بعنوان یک مثال دیگر حتی می توان پدر گرگور را مثال زد. شخصی که همه ی دارایی اش را از دست داده است ، پسرش به داد او می رسد ، اما او گویی بویی از انسانیت نبرده است و پسر خویش را مورد اذیت و آزار قرار میدهد. این ها همه بخشی از تفکر کافکا در باب مسخ است. کافکا نوشته ی خویش را مانند گرگور ، یک آینه می کند. او به مسخ و نشانه هایش را وارد داستان می کند تا مخاطبانش با دیدن این علائم و با تفکر در باب این نشانه ها نگاهی به خودشان و جایگاه خودشان در هستی بیاندازند.

خواب و استراحت ؛ وعده ی مرگ کافکا

خواب و استراحت کردن ، دیگر نمادی است که کافکا از آن استفاده کرده است تاغفلت انسان ها را در دنیای مدرن نشان دهد. اگر دقت کرده باشید و داستان را به دقت خوانده باشید ، می بینید که داستان با یک بیداری از خواب شروع می شود. بیداری که گرگور را با مسخ خویش روبرو می کند. در واقع کافکا به این نکته اشاره می کند که انسان ها در یک خواب هستند. در یک روح پر از غفلت بسر می برند و هنگامی که بیدار شوند ، در خواهند یافت که به چه میزان دچار تحول شده اند و به چه میزان نیز خود را از دست داده اند. در واقع خواب نماد همان خود فراموشی انسان است. انسان هایی که همیشه در خواب به سر می برند.اما در بخش دوم داستان شما گرگور را می بینید که به دنبال مکانی برای خوابیدن و استراحت کردن است.به دنبال یک آرامش است. آرامشی که تنها با غفلت و فراموشی خود ایجاد می شود. و  در پایان داستان نیز شما گرگور را می بیند که آنقدر بیدار می ماند تا بمیرد. در واقع کافکا به این نکته اشاره می کند که بیداری همان آگاهی است و هر انسانی که به آگاهی برسد ، محکوم به مرگ است. چرا که انسان ها وقتی به هوشیاری برسند و راز جهان هستی را درک کنند ، آنگاه خواهند فهمید که جهان هستی و هر چه که در اوست به چه میزان پوچ و بی خود است و این برای یک انسان هوشیار درست به مانند مرگ است ، اما در مقابل انسان هایی که درخواب غفلت به سر می برند ، زندگی آرامی دارند. یکی از رگه های سیاه داستان کافکا نیز در همین نکته پیداست. اگر بخواهیم این رمان را از دیدگاه های فرهنگی و حتی عرفی خودمان بررسی کنیم ، باید این چنین بگوییم که بیداری برای ما ایرانی ها عین زندگی است. ما هوشیار می شویم و تمام زندگی خود را به قصد هوشیاری زندگی می کنیم که مفهوم زندگی را درک کنیم و تنها زنده بودن را تجربه نکنیم و این درست تفاوت ما با دنیای کافکا است.شاید بد نباشد که یک نگاه صادقانه و یک دفاع غیابی نیز از کافکا داشته باشیم. هنگامی که ما به یک نویسنده و یا یک رمان لقب سیاه نما  و یا رمان سیاه را میدهیم ، باید به این موضوع توجه کنیم که آیا واقعا این امر در ذهن آن نویسنده و با توجه به عقاید و باورهای او نیز سیاه بوده است؟ بسیار بعید است که چنین اتفاقی حاکم باشد ، بلکه در دفاع باید گفت این باورهای ماست ، این فرهنگ ماست که می تواند مرز میان ادبیات سیاه و سپید را تعیین کنید و لزوما نمی توان بطور قطعی همچین دیدی را نسبت به یک فرد و یا یک نویسنده عرضه کرد.

پول

روایت بی پولی خانواده سامسا روایتی است که بسیار مورد تاکید کافکا بوده است. شاید پول آنچنان روند مهمی را در داستان کافکا ایفا نکند و خود نویسنده نیز به آن به طور مستقیم اشاره ای نداشته باشد ، اما اگر یک ریشه یابی در این باب انجام دهیم ، آن گاه خواهیم دید که پول عاملی است که تمامی اتفاقات خانواده ی سامسا را تحت الشعاع خود قرار داده است. نخستین جایی که پول ، یک عامل مهم و تاثیر گذار در داستان شناخته می شود ، جایی است که گرگور حتی بعد از آن که دچار مسخ می شود و به هیبت یک حشره در می آید ، باز نیز به دنبال آن است که به سر کار برود ، چرا که تنها دلیل و دلیل اصلی او از رفتن به سر کار دقیقا مسئله ی پول و بدهی های خانوادگی است و خود کافکا نیز به صراحت در روابط میان پدر و گرگور به این نکته اشاره می کند که دیدگاه پدر گرگور به همه ی اعضای خانواده خود ، یک دید ابزاری برای رسیدن به پول است. دیگر جایی که مقوله ی پول بسیار اهمیت پیدا می کند ، اجاره دادن اتاق های خانه ، توسط خانواده سامسا به مستاجران است. اگر دقت کرده باشید ، آن ها اتاق های خانه ی شان را به مستاجرها اجاره داده اند و این دقیقا به این معنی است که آنها برای رسیدن به پول حتی حاضر به اجاره دادن حریم شخصی شان ، یعنی خانه ی شان نیز شده اند. پس می توان در یک نگاه کلی به این نتیجه رسید که پول ریشه ی تمامی شرایط اسف باری است که در طی داستان مسخ به آن پرداخته می شود.

 

 

عکس زنی در قاب

در صحنه ای از رمان شما گرگور را می بینید که به هنگام بیرون بردن وسایل از اتاقش به تصویر زنی در قاب پناه می برد و محکم به قاب می چسبد. بسیاری از منتقدین در باب این تصویر این چنین گفته اند که گرگور تنها نماد انسانی که از زمان پیش از مسخ در خاطر نگه داشته بود و به آن وابسته بوده است ، نماد تصویر زنی در قاب است.او به آن تصویر می چسبد و نمی خواهد که به هیچ وجه از آن جدا شود ، چرا که آن تصویر در ذهن او همان انسانیتی است که وی در تمام زندگی در ذهن خودش تجسم می کرده است.

غذا

غذا نماد احساسات هر کدام از اعضای خانواده ی سامسا به گرگور است. زمانی که او دچار مسخ می شود و به هیبت یک حشره در می آید ، این گرت است که با آوردن ظرف شیر ، محبت خود را به او نشان میدهد. وی این کار را برای مدت های طولانی انجام میدهد و هر بار که او غذا می آورد ، گرگور نماد لطف و انسانیت را در چشمان خواهر خود می خواند. حتی زمانی که گرت با این صحنه مواجه می شود که گرگور به شیر علاقه ای نشان نداده است ، تمام خانه را زیر و رو می کند تا غذایی باب میل او برای او فراهم کند و این جاست که اوج توجهات انسانی در داستان میان گرت و گرگور مشاهده می شود.. و در دیگر صحنه ای که گرگور می بیند مادرش به مستاجرها غذایی تعارف می کند و به آن  ها غذا میدهد در حالی که خود او گشنه است ، به این درک می رسد که دیگر مجالی برای همدردی ها و محبت های درون خانوادگی در خانواده ی سامسا وجود ندارد. این امر زمانی به اوج می رسد که پدر گرگور با سیب ها به جان می افتد. سیب ؛ خوراکی است که در این داستان از آن بعنوان یک سلاح یاد می شود. سلاحی که مرگ گرگور را رقم می زند.

رمان مسخ در ایران

رمان مسخ در ایران به مثابه بسیاری دیگر از رمانهایی که بدون حق کپی رایت ترجمه شده اند ، ترجمه و انتشار یافته است. از این بین اما می توان به ترجمه ی “صادق هدایت ” بعنوان یک نویسنده هم سبک و هم ذهنیت با کافکا ، اشاره کرد و ترجمه ی او را جز یکی از بهترین ترجمه هایی که از این کتاب شده است ، در نظر آورد. اما بنا بر آنچه که به طور شفاهی به گوش ما رسیده است ، علی اصغر حداد ، حق کپی رایت این اثر را دریافت کرده است و این کتاب را ترجمه کرده و در بازار عرضه کرده است. علی اصغر حداد را چشم بسته قبول داریم ، چرا که مترجمی است به شدت با سواد و روان نویس. اگر قصد کردید که مسخ کافکا را بخوانید ، حتما به یکی از این دو ترجمه رجوع کنید.

بخشی از رمان مسخ کافکا

پسر نگاهی به بالا کرد و نفس زنان گفت: “مادر جان، مادر جان!” معاون را کاملاً فراموش کرده بود و قهوه را می دید که می ریزد. گرگور نتوانست خودداری کند از اینکه چندین بار در هوا با آرواره هایش حرکتی بکند مثل کسی که مشغول خوردن چیزیست. در آن وقت مادر دست به جیغ و داد گذاشت، از روی میز بلند شد و در آغوش پدر افتاد که جلو او آمده بود. ولی گرگور وقت نداشت که به آنها بپردازد، معاون در پلکان بود و چانه اش را روی نرده گذاشته بود و آخرین نگاه را به پشت سر انداخت. گرگور قوایش را جمع کرد برای اینکه سعی کند که دوباره او را بیاورد. معاون که بی شک مظنون بود به یک جست از چندین پله پرید و ناپدید شد و فریاد کشید: “اوه!… اوه…!” بطورری که صدایش در تمام راه پله پیچید. این گریز تأثیر ناگواری در پدر کرد که تاکنون نسبتاً حواسش سر جا بود، خود را باخت و عوض اینکه دنبال معاون بدود و یا اقلاً مانع تعقیب گرگور نشود، با دست راست عصای مهمان را که با لباده و کلاهش روی صندلی جا گذاشته بود و با دست چپش روزنامه ای را که روی میز بود برداشت و خود را موظف دانست که پاهایش را به زمین بکوبد و روزنامه و عصا را در هوا تکان بدهد تا گرگور را دوباره به پناهگاه خودش براند. هیچگونه التماسی پذیرفته نشد و بعلاوه هیچ خواهشی فهمیده نمی شد. گرگور بیهوده سر خود را به حالت تضرع جلو او گرفت، هر چه به پدرش اظهار فروتنی می کرد در او تأثیری نداشت… .” .

دانلود کتاب مسخ 

 شاید این رمان ها را هم دوست داشته باشید

در جدول زیر صد رمان برتر جهان رو براتون اماده کردیم به همراه نویسندگان این رمان ها که با کلیک بر روی هر کدام میتوانید این آثار رو هم مطالعه کنید

[table id=1 /]

 

 

 

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *