رمان زنان کوچک
رمان زنان کوچک

شما در اینجا  خلاصه رمان زنان کوچک از سری صد رمان برتر جهان را می خوانید پس با ما همراه باشید

نام کتاب : زنان کوچک

نویسنده کتاب : لوئیزا می آلکات

ژانر کتاب : احساسی ، آموزنده ، خانوادگی _اجتماعی

قالب ادبی : رمان

زبان : انگلیسی

 تاریخ خلق اثر : ۱۸۶۸-۱۸۶۹ کنکورد ، بوستون ، ماساچوست

 تاریخ چاپ :  1868-1869

ناشر : نشر برادران روبرتز

راوی : راوی در این رمان ناشناس است . اما این راوی ، به تمامی ابعاد فکری شخصیت ها آگاه است و در طول داستان آن ها را مورد تحلیل قرار می دهد و برای هر کدام از این شخصیت ها حتی نظرات و شرح هایی را نیز در طول داستان بیان می کند .

 زاویه ی دید داستان : سوم شخص .

روایت زمانی اثر : گذشته

مکان رویداد داستان : محله ی کوچکی در نیو انگلند

 زمان رخداد داستان : رمان سال های حین و بعد از جنگ جهانی را تصویر می کند . ۱۸۶۱-۱۸۷۶

شخصیت اصلی : جو مارچ

نمادها وموتیف های داستانی :  زبان ، معلمی ، موسیقی ، چتر ، سوختن و ….

رمان زنان کوچک

خلاصه ای از رمان زنان کوچک

رمان زنان کوچک یکی از برترین رمان ها و نام آشنا ترین رمان های تاریخ رمان نویسی و نویسندگی در دنیاست . در ادامه قصد داریم که خلاصه رمان زنان کوچک را برایتان بگوییم .

اما به این امر توجه داشته باشید که ” خلاصه ی داستان ” ، هیچ گاه تمام زیبایی های ادبی ، شاکله ی داستان و محتوا و هدف اصلی داستان را بهمراه نخواهد داشت . از سوی دیگر ، به این علت که قرار است بسیاری از مخاطبین ما ، به مطالعه ی این کتاب بپردازند ، در خلاصه ی رمان زنان کوچک نکات مجهولی بنا کرده ایم که حس کنجکاوی شما را تحریک کرده تا بتوانید با شور و شوق بیشتری به مطالعه ی این کتاب بپردازید و لذت وافی را از این کتاب ببرید.

پس با ما همراه باشید که یک خلاصه ای از این داستان را بخوانیم و بعد که مشتاق این خلاصه داستان شدید ، به کتابفروشی ها سری بزنید و یک نسخه از داستان ارزشمند زنان کوچک را تهیه کنید و رمان زنان کوچک را بخوانید .

زنان کوچک ، برای ما ایرانی ها یاد آور خاطرات چندین نسل است . هیچ گاه از خاطر نمی بریم که روزی مطالعه بر روی این کتاب و تحلیل آن را شروع کردیم ، اولین خاطراتی که از کتاب در ذهن همه ی اعضای گروه نقش بسته بود مربوط به روزهای دوران کودکی و نوجوانی و تماشای کارتون و فیلم این اثر بود

و همین امر باعث شد که یک تحلیل شیرین و خاطره انگیز بر روی رمان زنان کوچک داشته باشیم و آن را این گونه با لفظ نوستالژی بودن برای شما دوستان عرضه کنیم .

اما از بحث نوستالژی بودن آن بگذریم ، باید بگوییم که رمان زنان کوچک یکی از رمان های شاخص در بحث اتفاقات حین و بعد از جنگ جهانی است و از سوی دیگر نیز بنیان خانواده و روابط عاشقانه در فرهنگ آمریکایی را به تصویر می کشد

و این ها همه به زیبایی ادبی این کتاب کمک شایان توجهی کرده اند .

خواندن این کتاب به ما درکی درست از تک تک لایه های اجتماعی و فرهنگی جامعه ی آمریکا در قرن نوزدهم می دهد و این خود نوعی مرور تاریخ ادبیات و نویسندگی در قرن شکوفایی ها در آمریکا می باشد .

با هم این کتاب را مرور می کنیم و سعی می کنیم که تمامی زوایای ادبی و اجتماعی – فرهنگی این کتاب را مورد بررسی قرار داده و آن را مورد بحث قرار دهیم . این جمله را به خاطر داشته باشید که مقالات کمپین صد رمان برتر ، نخستین و جامع ترین مقالات تحلیلی دنیای ادبیات در ایران است .

رمان زنان کوچک

در ادامه خلاصه رومان زنان کوچک

جو روی قالی دراز کشیده بود و غرغر می کرد : که کریسمس بدون هدیه کریسمس می شود . در شب کریسمس چهار دختر مارچ از همیشه فقر را بیشتر احساس می کرد .

با حضور آقای مارچ در جبهه ی جنگ و از دست رفتن ثروت خانواده دخترها در انتظار دریافت هدیه کریسمس نبودند . با این وضع دختر بزرگ خانواده مگ ، دوست داشت یک جفت دست کش ابریشمی داشته باشد .

دختر دوم ، جو، مطالعه را بسیار دوست داشت . دوست داشت کتاب جدیدی را هدیه بگیرد . او از نواختن پیانو لذت می برد و نت های تازه موسیقی به یادگیری اش کمک می کرد .

کوچیک ترین دختر خانواده امی بود . دلش مداد رنگی های تازه می خواست ، علاوه بر این زندگی باب میل هیچ کدام از اعضای خانواده نبود .

مگ معلم سر خانه بود . از بد رفتاری های شاگردان ثروتمند و لوسش شکایت داشت . جو عمه زرنگی داشت که جو تمام روز خود را کنار او بود . نق  نق های زیاد اعصابش را خرد کرده بود .

در تمام  روز بث در خانه مشغول شست شو بود . گاهی اوقات پوست دستش بسیار زبر شده بود که نواختن پیانو برایش سخت شده بود . امی از بینی اش ناراضی بود و شکایت می کرد . و آرزو می کرد کاش بینی رهانری را داشته باشد .

مدت زمان زیادی نگذشت که دختران جوان غم نداشتن چهره را از یاد بردند و هر یک پس انداز کمی که داشتن و به سختی بدست آورده بودن تصمیم گرفته بودن هدیه ای برای مادر بگیرند .

باهم دیگر مشورت کردند و تصمیم منجر به اجرای نمایشی شد که نمایشنامه اش را نوشتن و در شب کریسمس توسط خواهران مارچ بازی می شد . سر صدا دختر ها و شوخی هایشان کل خانه را برداشته بود .

وقتی خانم مارچ به خانه رسید دختر ها به استقبال مادر رفتن و دختر ها با خبر نامه ایی از طرف پدرشان غافلگیر شدن .

آقای مارچ در نامه اش گفته بود: زمان کوتاهی تا دیدار دوباره ما باقی ماندده است و گفت تحمل دوری عزیزانم بسیار برایم سخت است . اما به دخترانم بگو تسلیم نشوند و با کار و مبارزه سختی ها را تحمل کنند . به آن ها بگو از هیچ تلاشی دریغ نکنند .

چرا که تحمل سختی ها باعث دور شدن نا پاکی ها از وجود انسان می شود .

پس از اتمام نامه دختر ها گریه کنان قول دادن از رفتار بد خود دست بردارند و بهانه جویی نکنند و برای عمل به حرف های پدرشان تمام تلاش خود را بکنند .

دختر ها با به یاد اوردن خاطرات کوکانه شان که در بازی های خود مانند کتاب « مثل سلوک زائر، بار های خود را روی دوش شان می گذاشتند و از سختی ها و موانع زیادی می گذشتند تا به شهر آسمانی شان برسند .

و اکنون با شنیدن سخنان پدر به اشتیاق به استقبال سختی ها می رفتند تا بار روی دوش خود را با افتخار روی زمین بگذارند .

بار مگ غرورش بود ، بار جو اخلاق تندش بود ، باز یت کار های سخت خانه بود و بار امی خود بینی اش بود .

درصبح روز کریسمس دخترها در زیر بالشت هایشان یک جلد کتاب  سلوکه زاتر پیدا کردند که هدیه ماهانه بود . خدمتکار خانه صبحانه مفصلی هم آماده کرده بود و باعث شده بود شکم دختر ها حسابی قار و قور کند .

با این وضع خانم مارچ به دیدن خانواده فقیری رفت و دختر ها باید تا زمان برگشت او منتظر می مانند . خانم مارچ به خانه که رسید با ناراحتی وضعیت ، خانواده هامل را برای دختر هایش بازگو کرد .

زنی در نزدیکی خانه ما زندگی می کند که دارای شش بچه کوچک است . و بچه های کوچکش از گشنگی رنج می برند ، دختر های عزیزم آیا می توانید صبحانه خود را به آن خانواده بدهید . دختر ها کمی فکر کردند و اینکه نان خالی هم شکم شان را سیر می کرد .

به همین دلیل با شادی حاضر شدند . و غذا ها را از روی میز برداشتند و به خانه هامل رفتند .

کار دختر ها بی پاسخ نماند شب بعد از اجرای نمایش انفرین مساحت های نمایشی که هر ساله توسط آنها اجرا می شد از غذا های رنگارنگ پر شده بود و دختر ها را حسابی غافلگیر کرده بود .

گویا همسایه پیرشان ، آقای نورنس از خود گذشتگی دختر ها خبر دار شده بود و در نظر داشت این از خود گذشتگی دختر ها را جیران کند .

دختر ها نوه آقای نورنس را در موقع درشکه سواری دیده بودند ، و جو دوست داشت او در گروه نمایش شان باشد تا امی دیگر به دلیل نقش مردانه اش بد اخلاقی نکند .

در اتاق زیر شیروانی جو نشسته بود، درحالی که سیبی در دست  داشت و گاز می زد و کتاب  می خواند و برای شخصیت های داستان گریه می کرد.

در این زمان مگ از راه رسید و لذت جو را خراب کرد و به جو گفت حدس بزن چه اتفاقی افتاده است خانم گاردینر برای جشن سال نو ما را به خانه اس دعوت کرده است . مگ بسیار هیجان زده بود .

اما ناگهان نگرانی در چهره اش لانه کرد و غمگین گفت: ای کاش برای مراسم یک دست پیراهن ابریشمی می خریدیم ؛ پیراهن هایمان کهنه شده است .

جو گفت:« پیراهن تو مانند پیراهن های ابریشمی زیبا است ، اما پشت پیراهن من با بخاری سوخته است مشکلات دختر ها در این جا تمام نشد ، جو هنگام فر زدن موهای مگ با اتو بوی سوختگی به مشامش رسید ؛ موهای خوش رنگ مگ حسابی سوخته بود .

و در آخر این مشکل با یکی از گل سر های امی حل شد ؛ و به دلیل اینکه یک کفش مناسب برای مهمانی داشت کفشی پوشید که برای پایش کوچیک بود .

دستکش های پوشیده شده رویش پر از لکه لیموناد بود و مجبور بود در کل مهمانی مشت هایش بسته باشد تا لکه ها را کسی نبیند .

مگ نگران رفتار اشتباه خواهرش بود علامتی اختراع کرد تا از رفتار های اشتباه او را دور نگه دارد. اگر جو رفتار اشتباه انجام می داد مگ سرش را به مخالف تکان می داد؛ اگر به عنوان بانویی با شخصیت رفتار می کرد سرش را به عنوان تایید تکان می داد .

خانم گاردنر در مراسم با رویی خوش به استقبال دخترها آمد و نام دختر بزرگ او سالی بود ، مگ را به دنبال خودش کشید و به میان جمع برد ، جو به دلیل اینکه کسی را نمی شناخت و پشت پیراهنش لکه ی بزرگی وجود داشت در گوشه ای ایستاد و رقص را تماشای می کرد

ناگهان پسری جوان را دید که به سمت او می آمد و سراسیمه را پشت پرده پنهان شد ، به نظر می رسید فرد خجالتی دیگری نیز پشت پرده را برای قایم شدن انتخاب کرده است ؛ همین که پرده از جلو جو کنار رفت مقابل خود نوه ی آقای لورنس رو دید .

جو با تعجب معذرت خواهی کرد و خواست آن جا را تر ک کند ، اما پسر جوان با خجالت از او خواست بماند ، اسم پسر لوری بود . زمان زیادی طول نکشید که با جو صمیمی شد

جو از رفتار گرم و صمیمانه ی لوری خوشش آمده بود و با او مشغول صحبث شد . کمی که گذشت، مگ کسی را دنبال جو فرستاد .

مچ پای او به دلیل کفش های تنگ پیچ خورده بود ، لوری برای رساندن دو خواهر صمیمانه پیشنهاد داد تا با درشکه اش آن دو را به خانه برساند .

جو با شادی و مگ با تردید پیشنهاد لوری را قبول کردند و راهی شدند به سمت خانه . مگ گفت : «دوباره باید بار هایمان را برداریم و راه را ادامه دهیم . تعطیلات سال نو به پایان رسیده بود و باید دخترها به کارهای شان برمی گشتند .

مگ از درس دادن به بچه های لوس و بدخلق خانواده ی کینگ خسته بود . او آن قدر بی حوصله بود که حتی دور گردنش روبان آبی رنگ همیشگی اش نبود و مثل همیشه موهای اش آراسته نبود ظاهری زیبا دیگر برایش اهمیتی نداشت .

وقتی مجبور بود کل روز را با چهار بچه ی بدعنق سروکله بزند و از سردرد روی مبل دراز کشیده بود و حوصله نداشت . خودش را با گریه های اش سرگرم می کرد .

امی از درس های دشواراش و سخت گیری معلمش گله داشت و خانم مارچ برای نوشتن نامه ای که زودتر به پایان برساندش در تکاپو بود .

جو در حال بستن بند پوتین های اش گفت: تا به حال خانواده ای به این بی حوصلگی ندیده ام . و بند کفش های اش پاره شد ، جو مانند مگ از شغلش متنفر بود ، … بهانه گیر و بدخلق بود و توقع داشت جو ساعت ها برای اش کتاب بخواند ، آن هم مزخرف ترین کتاب های موجود در کتاب خانه اش، در حالی که جو می توانست با آن کتاب ها ساعت ها سر خودش راگرم کند .

بث تمام روز را مجبور بود کار خانه انجام دهد و اگر زمانی خالی بود می ماند وقتش را با عروسک های مریضش می گذارند ؛ عروسک هایی که از دست خواهرهایش ، مخصوصا جو، سالم مانده بودند .

در این زمان امی که بخاطر دماغ بزرگ اش غصه می خورد مجبور بود کل روز را در مدرسه زیر نگاه سخت گیرانه معلمش سپری کند . با این حال پس از آن که روز طولانی و خسته کننده به پایان رسید ؛ دخترها شاد ، خوشحال تر از قبل به خانه برگشتند و دور یکدیگر جمع شدند .

در ادامه رمان زنان کوچک می خوانید جو مانند عمه مارچ کتاب خانه ای بزرگی نداشت اما مثل او تنها بود و از زندگی اش لذت می برد. مگ حسادت می کرد به ثروت خانواده مگ.

با این حال چنان دعوایی آن روز در خانه آنها راه افتاد که مگ از این که متعلق به چنین خانواده ایی نبود خوشحال بود. امی بینی قشنگی نداشت اما لاقل مثل سوزی جلوی همه شاگرد ها تنبیه نشده بود . او با لحنی مغرورانه گفت: «اگر من به جای سوزی تحقیر می شدم، هیچ وقت نمی توانستم از چنین احساس خجالت آوری خلاص شوم! و از این که دو کلمه ی سخت رابدون اشکال به زبان آورده بود با خوشحالی لبخند  زد .

بث نیز بعد از ظهر به ماهی فروشی رفت برای خرید ماهی و آن جا آقای لورنس را دیده بود که به زنی فقیر و گرسنه ماهی بزرگی را می بخشید روز که به پایان رسید اثری از بدخلقی در هیچ یک از اعضای خانواده به چشم نمی خورد.

دخترها بابث نعمت های چون غذای کافی، خانواده ای مهربان و دوستانی که داشتند شاکر بودند . جو در یکی از بعداز ظهر های سرد زمستانی در حال برف پارو کردن داخل حیاط بود که لوری را دید ، پسرک با حسرت از پشت پنجره ی خانه ی مجللشان نگاه می کرد به خانه ی کوچک خانواده ی مارچ .

جو برای پسرک تنها دلش سوخت از برف گوله ای درست کرد و به سمت پنجره ی او انداخته لوری پنجره را باز کرد و جو گفت: حالت چطور است ؟ فکر می کنم مریض هستی ؟

لوری پاسخ داد: به سختی سرما خوردم اما اکنون حالم خیلی بهتر است. لوری از جو درخواست کرد که برای صحبث به خانه اش برود. چون حسابی احساس بی حوصلگی می کرد زیرا که چند هفته در خانه بستری بود .

جو از مادرش اجازه گرفت و طولی نکشید که به همراه کمی غذا و بچه گربه های بث به سوی خانه ی لوری راه افتاد لوری برای جو ازخودش گفت که از مادری ایتالیایی زاده شده و پدربزرگش هرگز با ازدواج پدر و مادر موافقت نکرده .

مادر لوری پیانو می زد و لورى به دلیل اینکه دوست داشت در زمینه ی موسیقی تحصیل کند دوست داشت به ایتالیا باز گردد ، اما با مخالفت پدربزرگش روبه رو شد و پدربزرگش تصمیم داشت برای  یاد گرفتن راه و رسم تجارت او را به دانشگاه بفرستد و  عهده دار کسب و کاری شود.

به جز معلم سرخانه ،  لوری هم صحبثی نداشت و دوست داشت رفت آمد داشته باشد و یا بیشتر با آنها وقت بگذراند . دکتر باری به بازدید لوری آمده بود و لوری برای اینکه در موقع که او نیست حوصله جو سر نرود کتاب خانه ی بزرگ پدربزرگش را به او نشان داد .

جو مقابل قفسه های بزرگ پیر مرد در کتابخانه ایستاده بود که صدای باز شدن در را شنید. جو در نگاه پدر بزرگ مهربانی غرور و اراده زیادی دید دیگر از پدر بزرگ نمی ترسید. با این حال پدربزرگ بسیار خوش قیافه ای بود .

سکوت اتاق شکست و به طورعمیقی از پشت سر پاسخ داد : از شما بانوی جوان ممنونم این کتابخانه به اقای لورنس تعلق دارد و با گفت گو کوتاه و ساده دوستی عمیقی میان جو و پیرمرد شکل گرفت.

راه دختر ها کم کم با توجه صحبث های جو و لورنس به خانه آن ها باز شد . جو از عمق وجود و از کتابخانه ی بزرگ این خانه لذت می برد، مگ قدم می زد در گل خانه ی پر از گل و گیاه و زیبایی نقاشی های روی دیوار امی را غرق کرده بود.

با این حال کوچکترین دختر که خجالتی بود از بقیه ی خواهرهای اش دیرتر به آن خانه آمد، پیانوی بزرگ و گران قیمتی که در خانه بود که آن را در رویاهایش می دید . اما آقای لورنس حساسیت زیادی به پیانو داشت به همین دلیل دستیابی او به آرزو اش را غیر ممکن کرده بود.

آقای لورنس که به ترس و دلهره آنها  پی برده بود ، روزی برای ملاقات به خانه خانم مارچ رفت .

خانم مارچ و آقای لورنس مشغول گفت و گو شدند و از هر دری سخن گفتند .

 در آخر پیرمرد با صدای بلندی که به گوش دختر های خانه می رسید گفت: دیگر موسیقی حواس لوری را پرت نمی کند و بیشتر به درس و مشق اش می رسد .

در واقع آن پیانوی بزرگ استفاده نمی شود و من می ترسم از کوک بیفتد ، دختر های شما تمایل ندارند پیانو بنوازند ؟

آنها می توانند به خانه ما بیاییند و در هر زمانی که دلشان می خواهد پیانو بنوازند .

من در اتاق مطالعه همیشه مشغول ام و لوری هم سرش گرم کارهای اش است .

من به صحبث های پیرمرد با دقت گوش می کردم ، با خجالت داخل اتاق اومدم و مشتاق گفتم :

اگر مطمئن هستید پیانو زدنم صدایش به مزاحم کسی نمی شود ، خیلی خوشحال می شوم به خانه یتان بیایم .

از آن روز در زمان های مختلف بدون آنکه کسی او را ببیند به خانه لورنس می رفت و با پیانو خودش را سرگرم می کرد .

اما او نمی دانست که آقای لورنس برای شنیدن صدای موسیقی در اتاقش را باز می گذارد .

پس از گذشت زمانی او تصمیم گرفت هدیه ایی برای قدردانی از لطف پیر مرد بگیرد .

با کمک خواهر هایش طرح مورد نظرش را پیدا کرد و با کمک لوری آن را به آقای لورنس برد تا او را سوپرایز کند .

اما بعد از گذشت زمانی پیر مرد عکس العملی برای دریافت کادو از خود نشان نداد .

بث فکر می کرد پیرمرد بخاطر هدیه ناچیز اش دلخور است .

تصمیم گرفت دیگرپای اش را به خانه ی لورنس ها نگذارد .

چند روز بعد بث با صدای جیغ امی از خواب بیدار شد .

به عنوان پاداش از طرف آقای لورنس جعبه ای بسیار بزرگی به همراه یادداشتی کوتاه رسیده ، و با صدای بلند امی نامه را خواند

” دوشیزه مارچ عزیز تا امروز صحبت های سرپایی زیادی با شما داشته ام ، اما هدیه ی شما را بیشتر از همه می پسندم . این هدیه ی ناچیز را از من بپذیرید . روزی متعلق به توهام بود . دختر ما که زنده نیست دوستدار شما لورنس .” .

داخل بسته بزرگ یه عدد پیانو بود مت بسیار خوشحال شد و مشغول نواختن شد و خواهرن هم با خوشحالی مشغول خواندن شدند .

خانواده مارچ از محبت پیرمرد بسیار خوشحال شدند .

یک روز صبح امی سراغ خواهرهای اش رفت و گفت: کاش بیشتر پول داشتم زیاد قرض دارم که باید پرداخت شود .

مگ خندید و پرسید: قرض؟ به چه کسی؟ امی جواب داد:

«فکر می کنم به دختر های مدرسه ۱۲ تا لیمو ترش بدهکارم . آخه نمی دونید در مدرسه ما لیمو ترش بی نهایت محبوب است .

سر کلاس دختر ها لیمو می خورند و سر لیمو وسای لشان را تاخت می زنند .

در آنجا همه به نوبت لیمو ترش می خرند الان زمان زیادی از نوبت من گذشته است .

مگ با خنده پرسید : چقدر زمان داری تا قرض ات را پرداخت کنی ؟

امی با خوشحالی پول اندکی از مگ گرفت و در روز بعد  در راه مدرسه پول را با لیموعوض کرد .

از شدت خوشحالی در پوست خودش نمی گنجد و زمانی نگذشت که خبر لیمو های خوش بو او داخل کل مدرسه پیچیده بود .

بعد از زمانی این خبر به گوش معلم سخت گیر امی رسید .

آقای دیویس لیمو ترش و خوردن آن را در کلاس ممنوع کرده بود . او را صدا کرد و به جلو کلاس آورد .

تمام لیمو ها را از پنجره بیرون ریخت و جلوی چشم همه با خط کش چند ضربه به کف دستش زد .

تنبیه که تمام شد غرور امی سخت شکست .

او نگاه غضبناکی به آقای دیویس انداخت که تا مدت ها در ذهن معلم ماند . بعد وسایلش را جمع کرد و برای همیشه کلاس را ترک کرد .

در آن شب اندوه بزرگی در خانه ی خانواده ی مارچ حاکم بود .

همه امی را لایق تنبیه می دانستند ، چون که از قوانین کلاس سرپیچی کرده بود .

با این وضع کتک زدن دانش آموز به دست معلم و جلوی چشم همه غیرقابل چشم پوشی بود .

خانم مارچ نامه ای غضبناک برای آقای دیویس نوشته و تصمیم گرفت که دختر کوچکش برای ادامه و به کمک خواهران بزرگش تحصیلاتش را در خانه ادامه دهد .

امی وارد اتاق شد واز دختر ها پرسید: کجا می روند؟

جو و مگ لباس آراسته ای به تن داشتند خودشان را برای مراسم مجللی آماده کرده بودند .

جو پاسخ داد: ما به تماشای یک نمایش توسط لوری دعوت شده ایم .

امی فریاد زد: منم میام مگ با آرومی و جو با لحنی آمرانه برای خواهر کوچک که تازه از بیماری خلاص شده بود توضیح داد .

هوای برای او خیلی سرد است . و او به تازگی از بستر بیماری بر خواسته است .

درضمن لوری از او برای دیدن نمایش دعوت نکرده بود . اما امی دست از اصرار برنمی داشت .

در نهایت زمانی که درشکه دنبال دو خواهر آمد . امی از پشت پنجره فریاد زد : از کار تون پشیمان می شوید .

امی برای تلافی رفتار خواهرش آن شب ، دست نوشته های آخرین داستان جو را درون آتش ریخت .

جو زحمت زیادی برای نوشتن این داستان کشیده بود و می خواست قبل از بازگشت پدر داستان را تمام کند .

به همین دلیل چنان رفتار خشمگینی از خود نشان داد که سابقه نداشت .

جو داد زد : تا زمانی که زنده هستم فراموش نمی کنم و تو را نمی بخشم.

اما بعد از مدتی امی از کارش پشیمان شد و خواست با ترفندی خشم جو را نسبت به خودش کم کند و مورد بخشش جو قرار گیرد .

 اما تلاش های او بی نتیجه ماند . دختر ها در روزهای آخر زمستان تصمیم گرفتند قبل از آب شدن یخ ها برای اسکیت بازی به دریاچه بروند . 

به توصیه مگ امی آن ها را دنبال کرد ، تا هم بتواند اسکیت بازی کند و هم با مهربانی به جو او را مجبور به بخشش خود کند .

جو صدای پای او در پشت سرش شنید و او را در حالی که بند های کفشش را می بست دید اما توجهی نکرد .

او هنوز نابودی داستان عزیزش را فراموش نکرده بود و عصبانی بود و نمی توانست او را ببخشد .

جو و لوری روی دریاچه مشغول سر خوردن بودند که صدای ترک خوردن یخ آن ها را به خود آورد .

دریاچه در قسمتی نازک شده بود و یخ شکسته بود و امی داخل آب افتاد .

امی در آب دست پا می زد . لوری و جو خود را دوان دوان به او رسانند .

جو با هق هق خواهرش را با تمام وجود صدا می زد ، اما لوری در حرکتی سریع امی را با کمک یک تکه چوب از آب بیرون آورد .

این اتفاق باعث شد تمام دلخوری ها بین دو خواهر از بین برود .

جو توانست بخش های گوناگون داستانش را با کمک خواهر هایش بنویسد .

شب که امی به خواب رفت . جو به مادرش گفت خواهر بی چاره ام بخاطر خشم و غرور من داشت می مرد .

خانم مارچ پاسخ داد : در جوانی من هم به اندازه ی تو عصبانی و تند مزاج بودم اما با کمک پدرت و تلاش زیاد و توانستم برخشم خودم مسلط شوم .

 جو باورش نمی شد مادر خوش خلق و مهربانش روزی مانند او رفتار می کرده.

اگر او توانسته خصوصیات منفی خود را کنار بگذارد پس من هم می توانم . او تصمیم گرفت مانع تسلط عقلش به قلبش بشود .

در یکی از روزهای دل انگیز آوریل همه خواهر ها دور هم جمع شدند و با خوشحالی وسایل مگ را جمع می کردند .

مگ برای دو هفته به خانه ی دوستش دعوت شده بود . قرار بود این مدت را با جمعی از دختران جوان و ثروتمند سپری کند .

اما او لباس زیبا و مناسب به اندازه ی کافی نداشت.

با این حال خانم مارچ برای او یک دست لباسی زیبا و یک جفت دستکش ابریشمی خریداری کرد .

این کار باعث شد تا خیالش کمی آسوده شود .

او که دختربسیار زیبای بود ، نظر خانواده ی موفات و سایر دخترها بلافاصله به او جلب شد .

همه تلاش می کردند او لباس های زیبا بپوشد و با زیورآلات خود آرایشش کنند.

مگ از این همه توجه غرق در لذت بود . هر از گاهی از طرف دخترها نامه ای برای مگ می رسد .

یک بار از جانب لوری جعبه ای پر از گل برای دوشیزه مگ ارسال شد .

در یکی از آخرین روزهای اقامت مگ در خانه ی موفات ها، مهمانی بسیار بزرگی برگزار شد .

مگ تصمیم گرفت لباس کهنه ی خودش را در این مهمانی بپوشد ، اما با اصرار سایر دخترها پیراهنی از جنس ابریشم را پوشید که کمی برای اش کوچک بود .

او کفش های را پوشید که متعلق به یکی از دخترها بود و گوشواره ی دختر دیگری را به گوش آویخت .

 از تماشای تصویر خودش در آینه غرق در لذت شد . در مهمانی همه نگاه ها سمت مگ بود .

ظاهر او باعث تمجید همه شده بود و عده ی زیادی از او برای رقص درخواست کردند .

مگ در شادی غرق بود که ناگهان چشمش به لوری افتاد . درمیان جمعیت لوری به مگ خیره شد و بهت زده گفت:

من به خواست جو به مهمانی آمدم تا برای اش از وضعیت تو تعریف کنم .

مگ با کنجکاوی اما با اندکی هیجان پرسید: تو چه جوابی به او می دهی؟

لوری گفت : به او می گویم که تو را نشناختم چرا که اصلا شبیه  خودت نیستی ، من ترجیح می دهم ظاهر ساده ات را به این لباس های پر رنگ و لعاب

مگ از این حرف ناراحت شد و لوری را به حال خود گذاشت و پشت پرده ای قایم شد .

اما همان موقع صدای خانم موفات را شنید که به  کسی می گفت : دخترک را با این سر و وضع و لباس های شیک دست انداختنش .

و اینکه مادرش برای او و لوری برنامه ای دارد . ازدواج با خانواده لورنس خانواده ی آنها را از فقر نجات می دهد .

قلب مگ از غم پر شد او در دست دختران جوان بازیچه شده بود و کاری کرده بود که مادرش را قضاوت کنند .

او لوری را پیدا کرد تا با او به خانه برگردد . مگ خوشحال شد و قول داد از سر وضعش برای جو نگوید .

شادی و نشاط با رسیدن بهار میان دختر ها اوج گرفت .

آنها باغچه را تقسیم بندی کردند و هر کس برای خودش چیزی کاشت .

برنامه آنها در روز های آفتابی پیاده روی و کشت در باغچه بود . و برای روز های بارانی برنامه های زیادی داشتند که داخل خانه بود .

 یکی از این برنامه ها برگزاری انجمنی سری بود که در زیر شیروانی در هر شنبه برگزار می شد .

این کلوب بیک ویک نام داشت . در این جلسات اخبار خانگی و محلی رد بدل می شد و خواندن گزارش هفتگی ، داستان و شعراز دیگر کارهای اعضا انجمن بود .

در یکی از جلسات پس از پایان جلسه همه با هم دست زدند و جو از جا برخواست و گفت:

اعضای محترم تقاضا می کنم آقای لوری لورنس را هم به عنوان بکب از اعضای انجمن بپذیرید .

او دوست دارد به ما بپیوندد و همه تلاش خود را می کند تا به اهداف انجمن برسیم آیا قبول می کنید .

دختر ها با تغییر لحن خواهرشان به خنده افتادند و مسئله را به رای گیری گذاشتند .

ابتدا همه مخالفت کردند ولی با شنیدن سخنرانی پرشور جو نظرشان عضو شد و لوری عضو انجمن بیک و یک شد .

در همان لحظه جو در کمد را باز کرد و لوری را بیرون آورد .

اما پنهان کاری جو همه اعضای انجمن را به اعتراض وا داشت .

لوری روی سکو رفت و گفت : برای ثابث کردن حسن نیت اش برای خانه یک صندوق پستی در بیرون خانه ایجاد می کند تا به ارسال و دریافت نامه های دوستانه منجر شود .

رمان زنان کوچک تعطیلات عمه مارچ

در ماه ژوئن بود که عمه مارچ به تعطیلات رفت . کودکان خانواده کینگ هم که تحت سر پرستی مگ بودند به سفر رفته بودند.

دو خواهر تصمیم گرفتند به طور کامل استراحت کنند .

بث و امی با دیدن خواهران بزرگ شان از کارهای روزمره دست کشیدند .

مگ صبح ها تا ساعت ده صبح می خوابید و بدون آنکه تختش را مرتب کند و صورتش را بشوید مشغول خیال بافی می شد .

جو با لوری روز خود را گذراند و مشغول قایق سواری بودند . جو سه ساعت روی درخت سیب نشست و با هر خطی از کتاب که می خواند اشک می ریخت .

برعکس هر روز به کارهای خانه بی توجهی می کرد . او کمد وسایل کهنه را بیرون ریخت و محتویات کمد را رها کرد و به سراغ پیانو اش رفت .

امی برای نقاشی به بیرون از خانه رفت . اما ناگهان رگبار گرفت و زمانی که به خانه رسید خیس آب شد .

آن روز از همه روز ها طولانی تر بود اما دختر ها آن را دوست داشتند و این روند یک هفته ادامه داشت .

بعد از یک هفته دختر ها از خواب بیدار شدند و اثری از هانا و مادر شان ندیدند .

به اتاق او رفتند و دیدند او در تخت خواب است . خانم مارچ تصمیم گرفته بود چند روز را به استراحت بگذارند و هانا یک روز به مرخصی رفته بود .

مارد وظایف خانه را بر دوش دختر ها گذاشته بود . کسی وظیفه آشپزی و تمیز کاری را بر عهده نداشت و کارها باید انجام می شد .

هر کس کاری را انجام می داد اما شب که شد خانه از همیشه شلوغ تر و کیثف تر بود و دختر ها ناامید بودند .

آنها حتی نمی توانستند یک مهمان ناخوانده را پذیرایی کنند .

مگ نتوانست غذا درست کند پرنده کوچک بث به دلیل بی آب و بی غذایی مرد و امی به جای تمیز کردن خانه ، خانه را بیشتر بهم ریخت . 

دختر ها خسته اخبار روز را بین هم رد بدل می کردند و خانم مارچ با لبخند از پله ها پایین آمد .

دختر ها درس خوبی را یاد گرفته بودند ، حتی کم اهمیت ترین کار ها برای به وجود آمدن نظم ضروری است .

دختر ها به مادرشان قول دادند که دیگر تنبل نباشند و مانند زنبور کوشا و فعال باشند.

امی در مدت زمان بی کاراش به عنوان پست چی بود و نامه های ارسال شده توسط لوری را بین اعضای خانواده پخش می کرد .

آن روز در بین بسته ها یک چیزی نظر همه را جلب کرد .

یک لنگه دستکش که همراه با یک یادداشت بود .

مگ سراسیمه گفت: این جفت دستکش را در مهمانی جا گذاشته بودم .

اما این فقط یک لنگه دستکش نبود . شعری به زبان آلمانی ترجمه شده و در یادداشت نوشته شده بود .

شعردست خط لوری نبود . مگ با همان لحن ادامه داد باید ترجمه شعری باشد که از آقای وگ معلم سرخانه لوری خواسته بودم .

در میان بسته ها کلاهی بسیار بزرگ بود که لوری فرستاده بود .

جو خنده کنان گفت: عجب پسرک حیله گری ، بهش گفته بودم ای کاش کلاه های پهنی که مد شده است را داشتم  تا زیر آفتاب پوست صورتم نسوزد .

او هم این کلاه را برای من در جواب فرستاد .

در سبد نامه ی دیگری بود که لوری در آن از خواهران مارچ دعوت می کرد که همراه او و دوستان انگلیسی اش روزی به پیک نیک بروند .

روز موعود که فرارسید جو کلاه بزرگ و مسخره اش را روی سر گذاشت راهی شد . همراه او خواهرانش ، الی موفات و معلم سرخانه آقای لورنس هم علاوه بر دوستان لورى به پیک نیک دعوت شده بودند .

طولی نکشید که مگ ، با یکی از دوستان انگلیسی لوری گرم گرفت و به روز شان تفریح و شادی گذشت .

در میان جمع پسری به نام کیت حضور داشت که حدودا بیست سال سن داشت و به محض این که ازشغل مگ مطلع شد با لحنی تحقیرآمیز گفت:

آه که این طور البته بانوان محترم زیادی وجود دارند که شغلشان معلم سرخانگی است .

در خانواده های اصیل به دنیا آمده و بزرگ شده اند و برای تربیت فرزندان خانواده های اشرافی بسیار مناسب هستند .

آقای بروک در چشمان مگ رنجیدگی را دید .

بلافاصله پاسخ داد : بانوان جوان آمریکایی از هیچ تلاشی دست نمی کشند و برای دستیابی به استقلال خود تلاش می کنند تا باری روی دوش دیگران نباشند .

پسرک از جواب تند آقای برو ک جا خورد و ساکت شد .

اما مگ از حمایت و پشتیبانی مرد جوان  خوش حال شد . تا آن روز سخن میان مگ و آقای بروک به ندرت رد و بدل می شد .

با این حال آقای بروک به مگ نگاه های متفاوتی داشت . اوبا صدای گرم و لحن پر احساسش به زبان آلمانی شعری برای مگ خواند که نظر همه را جلب کرد.

در ماه سپتامبر یکی از روزهای گرم لوری روی تاب اش بی حوصله تاب می خورد که خواهران مارچ رااز دور دید .

دخترهای جوان کلاه های بزرگی بر سر داشتند . و به سمت تپه می رفتند و در دست هرکدام گردویی بود .

چنان که به نظر می رسید بی خبر از لوری قصد گردش کرده بودند .

شاید هم می خواستند قایق سواری کنند . لوری پشت سر آن ها راهی شد تا کلید قایقش را به دست خواهران برساند .

لوری که به دخترها رسید در میان چمن زار هر کس نشسته بود و به کاری مشغول بود .

مگ دوخت و دوز می کرد و جو به مطالعه مشغول بود . بث  به بافتن بافتنی مشغول بود و امی نقاشی می کرد .

لوری از پشت تپه ها بیرون آمد و از دخترها اجازه خواست به آنها ملحق شود .

مگ پاسخ داد: البته که اجازه داری! ولی طبق قانون هیچ کس نباید بی کار بنشیند. بنابراین باید برای خودت کاری دست پا کنی

لوری با اشتیاق این درخواست را پذیرفت . و در کارها تک تک دخترها را همراهی کرد .

پنج دوست در حین کار از آرزوهایشان برای یک دیگر گفتند : لوری آرزو داشت که یک موسیقی دان و نوازنده ای حرفه ای شود .

جو آرزو می کرد یک نویسنده مشهور و ثروتمند شود تا بتواند آرزوهای خواهرانش را برآورده کند .

امی می خواست در نقاشی پیشرفت کند و به شهرت برسد .

مگ آرزو داشت به چنان ثروتی برسد که دیگر ناچار به کار کردن نباشد .

و در نهایت بث هم امیدوار بود که تا ابد همگی خوشحال و راضی کنار هم بماندند .

لوری گفت : ما در سر چه رویاهایی داریم ، مگه نه؟ همه ی ما به دنبال ثروت و شهرت هستیم .

اما به نظرتون چنین آرزو های امکان پذیر است .

لوری غمگین از مخالفت پدر بزرگش با موسیقی گفت :

آقای لورنس قصد داشت مرا منصرف کند تا به جای تحصیل در رشته موسیقی به کالج بروم .

جو به لوری توصیه کرد که پیرمرد را ترک کند و به دنبال تحصیل موسیقی باشد .

اما مگ توصیه جو را رد کرد و گفت :

” در آینده بسیار پشیمان خواهی شد که پدربزرگت را تنها گذاشتی . به خواسته های پدر بزرگت عمل کن ، مطمئنم وقتی حرف شنوی تو را ببیند دست از سخت گیری برمی دارد و اجازه می دهد که به خواسته های ات برسی . لوری تصمیم گرفت به توصیه ی مگ عمل کند . ” .

جو در روزهای ماه اکتبر به نوشتن مشغول بود و بی آن که به کسی بگوید ، تصمیم گرفت داستان های اش را برای چاپ به دفتر روزنامه ببرد .

او بی سروصدا شال و کلاه کرد و از خانه خارج شد و به سمت دفتر روزنامه راه افتاد .

 لوری که از ساختمان رو به رو او را می دید از روی کنجکاوی او را تعقیب کرد .

چند دقیقه بعد دختر از ساختمان بیرون آمد کمی آشفته و پریشان به نظر می رسید .

لوری ازساختمان روبه رو مواظب او بود تا در صورت نیاز به او کمک کند و تا خانه نیز همراه او برود .

همین که جو لوری را دید خنده اش گرفت .

لوری گفت : به چه می خندی ؟ جو پرسید : اصلا خودت اینجا چه کار می کنی؟

لوری گفت : من در باشگاه تمرین شمشیر بازی می کردم . لوری سعی داشت علت حضور او را در آن ساختمان بفهمد .

اما تلاشش بی نتیجه ماند . لوری به جو وعده داد اگر به او بگوید در عوض او نیز راز بزرگی را با او در میان می گذارد .

جو دست از مقاومت کشید و دلیل حضورش در دفتر روزنامه را برای لوری بازگو کرد .

لوری هم سرنوشت لنگه ی دیگر دست کش مگ را برای جو تعریف کرد .

لنگه دیگر دست کش مگ دست کسی است که به او علاقه دارد . او دستکش را همه جا با خود می برد .

این حرف جو را سخت عصبانی کرد . او هیچ دلش نمی خواست کسی به خواهرش دل ببند و او را از خواهرش جدا کند .

با این حال حرفی به خواهرش نزد فقط با رفتار مرموزش تعجب بقیه را برانگیخت .

چاپ اولین نوشته جو در روزنامه

در بخش دیگر رمان زنان کوچک می خوانیم جو چند روز بعد خواهرانش را با عجله و هیجان زده دور خود جمع کرد تا برای شان قصه ای را روی روزنامه بخواند .

اشک و آه همه از سرنوشت تلخ شخصیت های داستان در آمده بود . آنها یک صدا مشغول فین فن بودند .

امام ناگهان گریه ی خواهران به خنده ی شادی تبدیل شد .آنها فهمیده بودند جو نویسنده ی داستان است .

مگ پشت پنجره ایستاد و گفت : ماه نوامبر به اندازه ی ماه های سال افسرده کننده نبود .

فقط آسمان پر از ابر می توانست دل آنها را غمگین کند .

طولی نکشید که خانم مارچ خودش را دوان دوان به خانه رساند و خبر زخمی شدن آقای مارچ در جنگ را داد .

او باید هرچه سریع تر به سمت واشنگتون راهی می شد .

جو نیز به سمت خانه ی عمه رفت تا برای سفر مادرش از او مقداری پول قرض بگیرد .

دخترها مشغول گریه بودند که آقای لورنس از راه رسید .

او خبر داد که تصمیم دارد آقای روک را به ماموریتی در واشنگتون بفرستد .

و اگر خانم مارچ مایل است می تواند در این سفر او را همراهی کند .

خانم مارچ با خوشحالی پیشنهاد پیرمرد را پذیرفت و قدردان لطف و شد .

کمی بعد جو با بیست و پنج دلار پول از راه رسید . همه تعجب کردند از اینکه عمه چنین پولی را در اختیار آنها گذاشته است .

جو بدون حرفی کلاهش را برداشت و گفت موهایش را به بیست پنج دلار فروخته است .

امی برای مو های زیبای از دسته رفته جو غمگین و نالان شد .

جو با لبخند گفت : به زودی موهای ام بلند می شود . به علاوه ، غرورم اجازه نمی داد از عمه مارچ پول قرض کنم .

دلم می خواست برای پدر کاری انجام بدهم . اعضای خانواده او را در آغوش کشیدند .

تا هم قدردان شجاعتش باشند وهم نبود موهایش را فراموش کنند .

اما با فرا رسیدن شب صدای هق هق جو به گوش رسید . کاملاً معلوم بود جو دلتنگ موهای اش بود .

خانم مارچ به واشنگتون رفت . با این حال از اوضاع خانه حتی یک روز هم بی خبر نماند .

دختران به وسیله نامه مادر را در جریان امورات خانه قرار می دادند .

هانا با یادداشت های پر از غلط و ناخوانای خودش خیال او را بابت همه چیز راحت می کرد .

مادر با شوخی های لوری می خندید . حتی آقای لورنس هم موارد مهم را با او در میان می گذاشت .

فقط در این بین بث هنوز خانواده ی تنگ دست هامل را که در همسایگی آنها زندگی می کرد از یاد نبرده بود .

بث هر روز به خانه ی آن ها سر می زد .

او روزی خسته و بیمار به خانه برگشت . جو دست داغ و تب دار بث را در دستش گرفت و سراسیمه فریاد زد:

” پناه بر خدا ! چه بلایی سرت آمده ؟ “

بث با صدایی که به سختی به گوش می رسید پرسید: جو، تو در بچگی مخملک گرفته ای ، مگر نه؟ 

جو پاسخ داد : من و مگ هردو در بچگی مخملک گرفته ایم . چرا این سوال را می پرسی ؟

بغض بث شکست ، نوزاد خانم هامل بر اثر مخملک ، در دست من فوت کرد ، طفلک بیچاره ! فکر کنم بیماری اش به من منتقل شده است .

هانا با عجله دکتر خبر کرد . دکتر نیز حدس بث را تأیید کرد .

او به مخملک دچار شده بود . مگ و جو بدن شان به این بیماری مقاوم بود زیرا در کودکی دچار آن شده بودند .

اما امی برای ایمن ماندن از خطر بیماری به خانه ی عمه مارچ فرستاده شد .

امی در مقابل این تصمیم مقاومت کرد . اما لوری به او قول داد هر روز او را به درشکه سواری ببرد .

بث در حقیقت بیمارتر از آن بود که به نظر می رسید . خواهرها تمام وقت خود را به نگهداری از خواهر کوچک خود اختصاص دادند .

اما حال او هر روز بدتر می شد . او تمام طول روز را در تخت بود و روز را با عروسک هایش سپری می کرد .

بث دیگر اجازه بازی با گربه اش را نداشت .

عاقبت هانا تصمیم گرفت خانم مارچ به خانه برگردد . تا اگر اتفاق نا خوشایندی بوجود آمد در کنار دخترش باشد .

جو نگران از خانه بیرون دوید تا تلگرافی برای مادرش بفرستد تا زودتر به خانه برگردد .

اما همان لحظه لوری وارد خانه شد . از طرف آقای بروک برای آقای لورنس تلگرافی رسیده بود .

خبر بهبودی آقای مارچ بود . جو با قدردانی سر جایش نشست اما هنوز در قلبش احساس غم و اندوه می کرد .

و این نگرانی از نگاه لوری دور نماند .

لوری پرسید: حال بث بهتر شده یا نه ؟

جو به عنوان تایید سری تکان داد .

به توصیه دکتر می خواهم برای مادر تلگرافی بفرستم تا به خانه برگردد .

بث اصلا با ما حرف نمی زند او حتی ما را نمی شناسد . اصلا شبیه بث مان نیست .

از طرفی در کنار مان نه مادر است نه پدر . نمی توانم به تنهایی سنگینی این درد را به دوش بکشم .

جو دستش را دراز کرد تا برای آرام کردن خودش به چیزی چنگ بند اما لوری دست او را گرفت و گفت .

نگران نباش قبلا تلگرافی برای مادر تان فرستادم و وخامت حال بث را برای او توضیح دادم .

مادر شما در راه برگشت به خانه است .

بعداز مدت ها برای اولین بار لبخندی برلبان جو نشست .

خبر بازگشت مادر همه را به تکاپو وادار کرد و روح تازه ای در خانه به جریان افتاد .

اما در نگاه بث هیچ اثری از شادی و نشاط دیده نمی شد .

گونه های او که روزی شبیه گل سرخ بود الان کاملا زرد بود . و در صورت همیشه شاد و پر انرژی اش نشانه ای از حیات نبود .

در آخرین دیدار دکتر به دخترها گفت : تا نیمه شب تغییری در حال بث ایجاد می شود . که از خوب و بدش خبری نیست .

هانا ، آقای لورنس و لوری آن شب در پشت در اتاق منتظر بودند .

خواهر ها هم در کنار تخت او منتظر تغییر بودند .

و در نهایت در ساعت دو بامداد در چهره بث تغییری رخ داد .

از چهره کوچ او درد دور شد و صورتش پر از آرامش شد . و صورتش از سرخی تب به سفیدی تغییر پیدا کرد .

جو با گریه از خواهر کوچکش خداحافظی کرد .

هانا به اتاق آمد و بث صورتش از شادی پر شد . بیماری دختر درمان شده بود .

با رسیدن مادرشان در همان شب شادی دختر ها تکمیل شد .

اما همزمان در این ایام امی در خانه ی عمه مارچ اوقات سختی را سپری می کرد .

این تبعید برای او بسیار سخت بود و دلش تنگ دوران خوش با خانواده بودن .

امی وظیفه داشت در روز ظروف نقره را برق بی اندازد و گردگیری کند . و به سگ کوچک عمه مارچ غذا بدهد .

یک دیگه از وظایف او رفوع کردن ملحفه و حوله های پاره ی خانه بود .

یک ساعت کتاب بخواند آن هم با صدای بلند و در نهایت درس خواندن بود .

اگر مهربانی های مستخدم خانه و دیدن مداوم لوری نبود نمی توانست طاقت بیارود .

امی به توصیه استر برای بدست آوردن آرامش دعا می خواند .

او پیشنهاد استرعبادت گاه کوچکی برای خودش ساخت و برای بهبود خواهرش در آن دعا می کرد .

امی که از محبت مادر دور بود و سعی می کرد از راهنمایی های پدرش در تصمیم گیری های خود استفاده کند .

و راه درست را خودش به تنهایی پیدا کند . او آرزو داشت که خوش رفتار، مهربان و سخاوتمند باشد همانند بث .

به همین خاطر تصمیم به نوشتن نامه ای گرفت و اموالش را میان عزیزانش تقسیم کند .

عمه مارچ به او وعده انگشتری از فیروزه را داده بود که در صورت حرف شنوی و خوش رفتاری به او هدیه بدهد .

این انگشتر ارزشمندترین دارای او بود و باید به انصاف به دست خواهرانش می رسید .

وصیت نامه که به پایان رسید ، استر و لوری زیر نامه امی را به عنوان شاهد امضا کردند .

در بهبودی سریع بث توجه و محبت مادرش نقش بسیار مهمی داشت .

یک روز بعد از بهبودی بث خانم مارچ برای دیدن دختر کوچکش به خانه عمه رفت .

لوری خبر آمدن مادرش را قبلا به امی داده بود و امی از شدت خوشحالی در بغل مادرش شروع به گریه کرد .

مطمئن هستم در آن لحظه امی شاد ترین دختر روی زمین بود .

امی با خوشحالی مادرش را به عبادت گاه اش برد و انگشتر فیروزه اش را به او نشان داد و اجازه خواست آن را به دست کند.

چرا که انگشتر را با کار سخت به دست آورده بود و دوست داشت دوران سخت را هیچ وقت از یاد نبرد .

روز بعد مگ برای آنکه خبر های خوش را به پدرش برساند شروع به نوشتن نامه کرد .

جو از فرصت پیش آمده استفاده کرد و با مادرش گفت و گو کرد .

خانم مارچ به چهره ی نگران جو نگاه کرد و سراپا گوش شد .

جو گفت: « در تابستان پیش ، مگ در خانه ی آقای لورنس یک جفت دست کش جا گذاشت که یک لنگه آن توسط لوری برگردانده شد .

لوری مدتی بعد برای ام گفت که دست کش مگ را آقای بروک برداشته است . در جیبش است و آن را همه جا می برد.

این طور که پیداست معلم سرخانه ی لوری به مگ دلباخته است . اما جرأت به زبان آوردن را ندارد .

زیرا مگ بیش از حد جوان است و او بیش از حد فقیر، وحشتناک است ، مگر نه ؟

خانم مارچ به آرامی پرسید : به نظرت مگ هم به او علاقه دارد؟

جو فریاد زد: ” خدا به من رحم کند . من چیزی سرم نمی شود از این مزخرفات و عشق . “

خانم مارچ  جو را آرام کرد و با لبخندی به او گفت :

آقای بروک در مدت اقامتش در واشنگتون ، محبت زیادی به او و آقای مارچ نشان داد . و حتی به مگ ابراز علاقه کرده است .

اگرچه مگ هنوز جوان بود ، اما خانم مارچ قصد داشت تصمیم نهایی را بر عهده او بگذارد .

جو با  شنیدن این خبر خوش حال نشد . هفته های بعد هم آرامش قبل از طوفان ادامه داشت .

حال بث روز به روز بهتر می شد و آقای مارچ نیز خبر از بازگشت خود به خانه داده بود .

درشب کریسمس اعضای خانواده از عمق وجود احساس خوشبختی می کردند .

بث سالم و سرحال بود . جو عاقبت صاحب یک جلد اندین و سینترام شده بود .

مگ لباسی بسیار زیبا بر تن داشت . امی هم یک تابلوی نقاشی بسیار زیبا از مادرش هدیه گرفته بود . تا در عبادت گاه شخصی اش بگذارد.

خانواده ی مارچ دلایل بسیار مهم تری از کریسمس برای شادی داشت .

گاه پیش می آید که عالم واقع رنگ وبوی افسانه به خود می گیرد و قصه ها با واقعیت درهم می آمیزد .

لوری از پشت در بیرون آمد . برای خانواده ی مارچ افسانه به واقعیت بدل شد .

لوری با چهره ای که از هیجان می درخشید گفت: ” هدیه ای برای خانواده ی مارچ دارم و پشت سر او آقای مارچ قدم به خانه گذاشت . “

در یک لحظه آقای مارچ بین چهار زن گم شد و در آغوش تمام اعضای خانواده قرار گرفت .

هنوز بث قوت گذشته را نیافته بود . و به آرامی به سمت پدر رفت و خود را در آغوش او رها کرد .

با قطره های اشک پدر و دختر درد و سختی گذشته را از خاطرشان شستند .

لحظه ای زنان خانواده آقای مارچ را رها نمی کردند و آرامش و شادی بر خانه حاکم شده بود.

اما جو تشویشی در نگاه خانم و آقای مارچ می دید . تشویشی که با نگاه به مگ همراه بود .

جو نگرانی اش را نزد دیگران نشان نداد . چتر آقای بروک در خانه جا مانده بود و جو هر ازگاهی مشتی به آن می زد .

مگ نیز مثل همیشه به نظر نمی رسید . او کم حرف شده بود و رنگ پریده بود .

خیلی کم حرف می زد و از صدای در از جا می پرید . دیگر تحمل این وضعیت را نداشت .

جو ، تصمیم گرفت نگرانی اش را با خواهرش در میان بگذارد .

مگ گفت : ” چیزی بین من و آقای بروک وجود ندارد و مانند گذشته دوستان خوبی برای هم هستیم .

او چیزی به زبان نیاورد چنین تصمیمی هم ندارد . چرا که به گمان پدر من هنوز برای ازدواج جوانم .

اما لحن مگ نشان می داد که با نظر پدرش چندان موافق نیست .

جو در نهایت موفق شد مگ را راضی کند که اگر آقای بروک از او درخواست کرد پاسخ او منفی باشد .

مگ با لحنی پر از استرس مشغول تمرین پاسخ منفی به آقای بروک بود .

خودش را ناگهان روی صندلی انداخت و همچنان دوخت دوز را ادامه داد انگار  که اتفاقی نیفتاده است .

آقای بروک بعداز زدن در وارد خانه شد .

روز بخیر آمده ام چترم را ببرم .

جو پس از سلام و احوال پرسی کوتاهی مگ را با آقای بروک تنها گذاشت تا نقشه اش را عملی کند .

اما مگ بلند شد و گفت بروم مادرم را صدا کنم او با شما کار داشت.

آقای بروک سراسیمه گفت: « نرو خواهش می کنم از من می ترسی مگ ؟»

مگ از لحن آقای بروک جا خورد و قلبش سخت می تپید پرسید : « وقتی با پدر این همه مهربان بودید چرا باید از شما بترسم ؟ »

بروک دستان ظریف مگ را گرفت و گفت : ” مگ عزیزم من به شما علاقه مندم ، آیا شما هم به من علاقه دارید؟ “

دیگر وقت آن رسیده بود که مگ سخنرانی اش را آغاز کند . اما ناگهان همه چیز از ذهنش پاک شد .

و تنها صدای ضربان قلبش را می شنید . عمه مارچ همان لحظه به داخل خانه  قدم گذاشت .

او از چهره ی رنگ پریده ی مگ و آقای بروک جا خورد و با تعجب گفت :

” پناه بر خدا ! اینجا چه خبر است ؟ آقای بروک سری به عنوان معذرت تکان داد و از اتاق خارج شد . “

عمه مارچ رو به مگ چرخید و گفت: «این مرد همان معلم سرخانه ای است که به تو و لوری درس می دهد ؟

از پدرت چیزهایی راجع به او شنیده ام ! نکند می خواهی به درخواستش پاسخ مثبث بدهی ؟

تو باید با مردی ثرومند ازدواج کنی و از خانواده ات حمایت کن ولی او از دار دنیا چیزی ندارد .

از حرف های عمه مارچ مگ برآشفت و با عصبانیت پاسخ داد :

” چطور جرأت می کنید در مورد او این گونه صحبت کنید ؟ مطمئنم با او خوش بخت خواهم شد .

چون آقای بروک مردی سخت کوش و صادق است و او من را دوست دارد .

و من هم … اما جرأت نکرد جمله اش را کامل کند .

عمه مارچ از حاضرجوابی برادر زاده اش جا خورد و به قهر از جا برخواست و از اتاق خارج شد .

آقای بروک به اتاق بازگشت . صحبت های عمه مارچ به گوش مرد جوان رسیده بود .

در صورت مگ شادی موج می زد . مگ دستان مرد جوان را مشتاق و با خجالت در دست گرفت و به او لبخند زد .

اعضای خانواده ی مارچ همراه لوری و آقای بروک در کنار آتش نشسته بودند .

برجمع آرامش و شادی حاکم بود .

جو چهره ی تک تک اعضای خانواده را مناظره کرد و به جز لوری که با شیطنت نگاهش را پاسخ داد ، جز لذت و آرامش چیزی نیافت .

او عاقبت به عشق و علاقه ی میان خواهرش و آقای بروک پی برد و با ازدواج آنها کنار آمده بود .

اما مراسم ازدواج آن دو زود تر از دوسال امکان پذیر نبود . هر چه باشد مگ هنوز جوان بود .

لوری بر صورتش دوستانه ترین لبخندش را نشاند و به جو خیره شد .

مگ ، جو ، بث و امی در جمع خانواده ی بزرگشان خوشبخت ترین زنان کوچک جهان بودند .

تحلیل رمان زنان کوچک

 

تحلیل شخصیت های رمان زنان کوچک

داستان رمان زنان کوچک شخصیت های قابل توجهی دارد که هر کدام بار بخشی از داستان را به دوش می کشند .

هر چند که رمان زنان کوچک بر اساس یک خط داستانی شخصیت محور پیش می رود و به قولی شخص محور است .

از سویی دیگر می توانیم به جرئت بگوییم که اتفاق های مکمل در رمان زنان کوچک نقش بسزایی در برجسته شدن نقش اصلی رمان زنان کوچک داشت .

 و از این رو می توان هر کدام از آنها را تحلیل کرد . و برای شخصیت ها شکل ها بصورت متفاوت بود .

شما می توانید تحلیل های روانشناختی داشته باشید. می توانید تحلیل ادبی داشته باشید .

اما باید بگوییم که بهترین نوع تحلیل شخصیت ها این است که ابتدا به فضای ذهنی نویسنده سفر کنیم و سپس تحلیل کاراکترها را انجام دهیم .

ما در بخش تحلیل شخصیت های رمان زنان کوچک ، سعی خود را بر آن گذاشته ایم تا بتوانیم به اعماق زندگی لوییزا می آلکات سفر نمائیم .

و در زمان خودش به همراه داستان خارق العاده اش ، یعنی زنان کوچک مورد تحلیل و بررسی قرار می دهیم .

شما برای مطالعه ی این رمان می توانید دو رویکرد داشته باشید .

نخست اینکه پیش از مطالعه ی کتاب ، تحلیل این شخصیت ها را مطالعه کنید .

و بنای خود را بر آن بگذارید که در طول مطالعه ی این رمان با پیش فرض هایی که در این بخش به دست می آورید ،

بسیار هدفمند و تحلیلگرانه این رمان را بخوانید و یا اینکه رویکرد دوم را انتخاب کنید .

یعنی آنکه پس از خواندن کتاب و مروری بر تمام شخصیت های این کتاب ، آنگاه نظر خودتان را با نظری که ما در این بخش تحلیلی برایتان ارائه داده ایم تطبیق نمائید .

و بنیید که چه میزان نظر شما و نظر لوییزا می آلکات در نوشتن رمان زنان کوچک  هم سو بوده است .

به هر طریق هر کدام از این رویکردها را در پیش می گیرید ، حتما و حتما به این بخش سری بزنید .

چرا که تحلیل شخصیت ها باعث می شود که شما نیز یک تحلیل جامع از بخش های مختلف داستان داشته باشید .

و این بخش های مختلف این امکان را به شما می دهند که شما برای همیشه رمان را در خاطر بسپارید .

پس حتما بخش تحلیل شخصیت ها را جدی بگیرید .

اما همانطور که گفتیم ، شخصیت های داستان زنان کوچک  نسبت به دیگر داستان هایی که در این بخش بررسی کردیم ، بسیار ساده تر و خطی تر نگارش شده اند .

عمدتا افراد این داستان نقش های کوچک اما تاثیر گذاری در طول داستان داشته اند .

به جز شخصیت های اصلی که در ادامه با آن ها آشنا خواهید شد . اما دیالوگ هایی که آن ها بیان می کنند باعث نقش تاثیر گذار آن ها می شوند .

 پس می توانیم از این بخش هم یک درسی داشته باشیم .

آن این است که شخصیت پردازی ها در یک داستان حتما لزومی به مدت زمان حضور یک شخصیت در یک داستان ندارد .

بلکه شما می توانید در کوتاه ترین زمان ممکن و تنها با اشاره به این امر که دیالوگ های خوبی را به کار ببرید و یا فضا سازی مناسب داشته باشید .

یک شخصیت پردازی بی نظیر و ماندگار داشته باشید و داستان تان را پیش ببرید . این هدفی است که شما باید دنبال کنید .

چه در حوزه ی داستان نویسی و چه در حوزه ی نقد ادبی توجه به این نکته می تواند به شما بسیار کمک کند .

رمان زنان کوچک جوزفین مارچ

جوزفین یا ژوزفین مارچ ، نخستین شخصیتی است که قصد تحلیل آن را در مقاله ی تحلیل رمان زنان کوچک به ثمر برسانیم .

جوزفین یا ژوزفین که در داستان به نام جوزی یا جو هم بسیار از او یاد می شود ، شخصیت اصلی رمان است که دوست دارد یک نویسنده شود .

این شخصیت تمام و کمال نماد چهره ی خود لوییزا می آلکات در زندگی است که داستان را تا به حد زیادی به سمت و سوی یک اتو بیوگرافی یا زندگی خود نوشت پیش می برد .

جو زبانی سرخ و بسیار رک دارد و به طور سختی نیز سعی می کند که هر دوی این صفات را کنترل کند .

او بسیار شیطان و بازیگوش است و هیچ گونه محدودیتی را که جامعه بر روی زنان اعمال می دارد را نپذیرفته و سعی می کند آزادانه آنطور که دلش می خواهد زندگی کند .

او از زندگی عاشقانه متنفر است و در همین حد که عشق بتواند کانون گرم خانواده را دور هم نگه دارد را کفایت امر می داند و به رابطه ی عاشقانه هیچ علاقه ای ندارد .

در تحلیل شخصیت جو نمی توان نکته ی بیشتری به لحاظ اطلاعات درون رمان بیان کرد .

اما چیزی که بسیار واضح است ، ذکر این نکته است که هر کلمه ای که نویسندگان بزرگ بر روی کاغذ می آورند درسی است برای ما تا که بتوانیم از آن در جهت هر چه وزین تر کردن نوشته های مان بهره بگیریم .

نکته ای که در باب کار آلکات در رمان زنان کوچک و با وارد کردن شخصیت جو مشهود است .

استفاده از قدرت زندگی شخصی نویسنده در طرح پیرنگ و ایده ی مرکزی داستان است . 

گمان می کنیم تا به امروز دیگر کتاب تابلوهای راهنمای رمان نویسی را خوانده اید و دیگر برای خودتان یک پا نویسنده شده اید .

اما اگر این کتاب را مطالعه نکرده اید ، لازم به ذکر می دانیم که بگوییم یکی از نکات اساسی در نویسنده شدن ، یافتن یک ایده برای بیان حرف ها و دغدغه های شخصی در زندگی است .

این امر در بحث ایده پردازی مطرح می شود و در بحث کشمکش های نویسندگی نیز ما به آن اشاره کرده ایم .

چرا که به این معتقدیم که هر انسانی که روی کره ی زمین دست به قلم می شود با هدف و انگیزه ای دست به قلم می شود .

 شاید این مثال را بارها برایتان زده باشیم ، اما بد نیست که یکبار دیگر نیز اینجا بگوییم که حتی انسانی که برای خرید ما یحتاج زندگی اش ، دست به قلم می شود .

با هدف نظم بخشیدن و کنترل مالی دست به قلم می شود و این دقیقا چیزی است که هر نویسنده ای در هر سطحی آن را تجربه می کند.

پس مهم است که برای نوشته هایمان که حاصل دغدغه های ماست ، راهی پیدا کنیم و مفری بجوییم که به بهترین شکل آن ها را در قالب یک داستان بیان کنیم و صراحت لهجه را از آن نگیریم .

چون بسیاری از نویسندگان برای نوشتن آنچه که در فکر دارند ، متاسفانه متاسفانه دچار خود سانسوری های شدید می شوند .

یا آنقدر به کوچه ی علی چپ می زنند که اصلا مطلب را گم می کنند .

پس یادتان باشد که یکی از مولفه های اصلی یک متن برنده ، این است که شما حرف هایتان را با صراحت لهجه و به دسترس ترین شکل ممکن در آن بیان کنید .

اما برای این که این کار را انجام دهید ، راه های زیادی وجود دارد.

یک آنکه می توانید به طور مستقیم حرف هایتان را بیان کنید و بگویید که من به این امر فکر می کنم و دغدغه ی من است .

از نظر من هم این راه حلش است که خب مناسب متون ادبی و داستانی نیست و بیشتر به کتاب های پژوهشی می خورد .

دومین راه مثلا این است که از دیالوگ نویسی های قوی استفاده کنید و ذهن تان را به شکل یک دیالوگ به روی کاغذ بیاورید .

ولی رایج ترین شیوه و حرفه ای ترین شیوه برای بیان دغدغه های شخصی ، جای دادن خودتان در قالب یکی از شخصیت های داستان است .

در واقع وقتی که شما بطور استعاری خودتان را وارد داستان می کنید ، دیگر نیازی به هیچ مقدمه چینی داستانی برای بیان ایده هایتان نیست .

شما خودتان را آن میانه دارید و می توانید به هر نحوی که خواستید ، شخصیت پردازی درونی صورت بدهید

و بیان دغدغه ها را به بهترین شکل ممکن به ثمر برسانید .

بعنوان مثال آلکات جو را مجسمه ای از درون خود کرده است و آن را همانطور که خود تصوری از زندگی دارد ساخته است

و با قرار دادن او به عنوان شخصیت محوری داستان ، محور داستان را بر اساس عقاید خود شکل داده است.

بعنوان مثال گریز از عشق . اما بد نیست که به یک نکته ی انحرافی نیز در این بین اشاره کنیم و آن ذکر این نکته است که اگر علاقمند به پژوهش در افکار ادیبان هستید .

یا دوست دارید که تاریخ ادبیات را با مرور بر رمان ها و افکار مخفی ذهن نویسندگان مرور کنید ، یکی از بهترین کارها مرور رمان ها با محوریت قرار دادن شخصیت های اصلی آن ها است.

اکثر رمان ها ، شخصیت های اصلی شان ، نمادی از درون نویسنده است .

اگر بتوانید تمامی رمان های یک نویسنده را مرور کنید ، آنگاه خواهید دید که یک سری از مولفه های رفتاری ، بیانی ، اندیشه ای و …

در تمام این شخصیت ها بطور مشابهی تکثیر شده اند و اینجاست که می توانید به طور تحلیلی ذهن نویسنده را مورد بررسی قرار دهید و او را از لایه های پنهان رمانش بشناسید .

رمان زنان کوچک مگ مارچ

مگ مارچ ، بزرگترین عضو از خواهران مارچ است .

او دختری بسیار مهربان و مسئولیت پذیر است و همین امر باعث شده است که بسیار روابط خوبی با سایرین داشته باشد .

اما در درون او یک ضعف کوچک وجود دارد و آن علاقه ی مفرط به زندگی لوکس و لاکچری است .

در واقع او کمی برای تفریحات سرگرم کننده و وسایل تزئینی و لوکس دست و پایش شل می شود .

اما در برابر نباید به این امر نیز اشاره کنیم که او بسیار انسان شیک ، با وقار ، وزین و پر عشقی می باشد .

مگ در تمام طول داستان با زنانگی اش می جنگد و سعی می کند که به تجمل و پول بی اعتنا باشد .

اما طبیعی است که این امر بخشی از وجود یک دختر باشد . با این حال او در این مبارزه پیروز می شود و در نهایت نیز با عشق ، با مردی که فقیر است ازدواج می کند .

او عشق را بر پول و ثروت مقدم می کند . او بسیار انسان اجتماعی و خوش رابطه ای است و بسیار شبیه مادرش است و به همین دلیل نیز مگ نامگذاری شده است .

مگ گاها سعی می کند که خود را برای رضایت دیگران و به منظور خوب نشان دادن خود تغییر دهد .

بعنوان مثال او همیشه خود را فدای دیگران می کند و به آن ها اجاره می دهد که کارهایی کنند که حق اوست .

نظیر قرض دادن لباس های عالی خود به دوستانش برای پوشیدن در مهمانی ها ، در حالی که خود لباس خوبی دیگر برای پوشیدن نداشت .

اما با این اوصاف ، وی انسانی همیشه منصف بود . او پس از ازدواج با شوهرش تبدیل به یک همسر نمونه می شود .

او سعی می کند که همیشه با برقراری یک سیاست زنانه ، از حریم زندگی خود دفاع کند.

در واقع شوهر او انسانی فقیر بود و این قضیه در هیچ جامعه ای برای یک خانواده پسندیده نیست .

اما مگ سعی می کند که با سیاست هایی زنانه این مسئله را همیشه در لایه ای از محافظت قرار دهد و زندگی اش را با مدارا در بهترین نقطه ی خوشبختی نگه دارد.

رمان زنان کوچک بث مارچ

بث مارچ سومین شخصیت مورد تحلیل ما و از قضا سومین دختر خانواده ی مارچ است .

او دختری بسیار آرام و با فضیلت است و تقریبا تمام کارهایی که انجام می دهد در خدمت دیگران و در جهت رضایت دیگران است .

او بسیار باهوش است و به شعر و موسیقی علاقه ی بسیار دارد و یک نوازنده ی قهار پیانو است .

بث دختر بسیار ساده ای است . اکثر اوقات خود را در یک سکوت به سر می برد و بسیار هم خجالتی است .

او به لحاظ رفتاری بسیار شبیه به مگ است ، مخصوصا که همیشه در پی کارهایی است که رضایت دیگران را تامین کند .

او علاوه بر این اخلاق بسیار نگران خانواده است . او عاشق این است که همیشه خانواده را دور هم ببیند و این مسئله باعث شده است که بسیار نگران از هم پاشیدن خانواده باشد .

و هر کاری کند که خانواده همیشه دور هم جمع باشند . او از بین خواهرهایش بسیار به جو علاقه دارد و اخلاق او را بسیار ستایش می کند .

بث در داستان زنان کوچک ، چیزی شبیه به قهرمانان داستان ها و رمان های کلاسیک می باشد . او درست چیزی مانند قهرمان داستان های چارلز دیکنز است .

او برای آلکات یک عنصر بسیار عالی برای داستان پردازی است و شخصیت خوبی نیز در داستان دارد ، اما این امر برای آلکات کمی بیش از حد خوش بینانه بوده است .

او با چنین روحیه ی فرشته گونه ای بتواند سایه بر سر رمان زنان کوچک بیندازد ، از این رو به شیوه ی بسیاری از رمان های دیگر واقع گرایانه ی آلکات ، او از دل رمان حذف می شود و می میرد .

در واقع آلکات با این کار یک سنت شکنی را نیز به کار هدیه می کند و آن قطع کردن روند قهرمان پروری است .

او قهرمان داستان خود را که یکی از شخصیت های خوب نیز می باشد می کشد تا که حقایق زندگی واقعی در این جهان را به تصویر بکشد .

اما در مقابل می بینیم که سه خواهر دیگر قدرت آن را دارند که حتی در غیاب بث خود را همچنان قوی و محکم جلوه دهند و دنیای واقعی خودشان را تغییر دهند .

بث و جو هر دو گرایش های ضد اجتماعی بسیار دارند . آن دو ، معتقد بر آن هستند که هیچ کس در دنیا نمی تواند برای زندگی کردن قانون تعیین کند .

مسئله ی جنسیت یک مسئله ی بسیار بدیهی و پیش پا افتاده در بین این دو خواهر می باشد . از این رو آن ها فارغ از هر گونه عرف های اجتماعی آزادانه رفتار می کنند .

این امر خود بخشی دیگر از رمان زنان کوچک که یک رمان حمایت از زنان است را نشان می دهد که بطور مفصل در بحث تحلیل رمان به آن خواهیم پرداخت .

رمان زنان کوچ امی مارچ

امی مارچ ، جوان ترین خواهر از بین خواهران مارچ است . امی یک هنرمند است و توانایی بسیاری در پرداختن به زیبایی های بصری دارد .

او بسیار ساده است و زود فریب می خورد و البته خوب هم فریب می دهد . این امر برای او تبدیل به یک مشکل می شود .

اما وی سعی می کند که هر چه می تواند قدرت خود را در این زمینه بیشتر کند و خود را قوی تر کند .

یکی از ویژگی هایی که بسیار در امی مشاهده می شود قدرت جذب بسیار بالای اوست .

او همیشه به سان یک دختر جذاب ظاهر می شود و این امر باعث می شود که پسر ها و دخترهای بسیاری به گرد او جمع شوند .

او عاشق رسیدن به آرزوهای بلند پروازانه است و سعی می کند که در هر زمان با جذب انسان ها به این آرزوها دست پیدا کند .

رمان زنان کوچک لائوری لورنس

لورنس ، پسر پولداری است که در همسایگی خانواده ی مارچ زندگی می کند .

نام اصلی او تئودور لورنس می باشد . او رابطه ی بسیار نزدیکی با دختران مارچ دارد .

آن ها درست مثل یک خواهر و برادر با یکدیگر می مانند . او بسیار جذاب ، خوش تیپ و مهربان است .

لورنس ابتدا به امر عاشق جو می شود . اما از آنجایی که جو هیچ علاقه ای به روابط عاشقانه ندارد . از او فاصله می گیرد و در انتهای رمان می بنیم که با امی ازدواج می کند .

و به یک عشق رویایی دست پیدا می کند . لورنس در رفتار بسیار شباهت به جو دارد .

او نیز به سان جو ، یک مبارزه گر در راه عقاید سنتی است . اما با این تفاوت که لورنس با پدربزرگ خودش می جنگد تا که به دنیای تجارت وارد نشود .

او در رمان زنان کوچک راه مرد شدنش را طور دیگری انتخاب می کند و جو می جنگد که زن بودن را در خانه نشین بودن و به عبارتی یک لیدی بودن تعریف نکند و آزادی را وارد دنیای زنان کند .

این دو گزینه به نوعی مبارزه اجتماعی در قرن نوزدهم و روزهای بعد از جنگ جهانی دوم را گواهی می دهد.

رمان زنان کوچک مارمی

مارمی ، مادر دختران مارچ است . او زنی بسیار مهربان و مدبر است . او برای دختران مارچ یک الگوی زندگی می باشد.

از سویی دیگر باید به این امر هم اشاره کنیم که مشورت های او و شیوه ی  تربیت او در به ثمر نشستن یک زندگی خوب برای دختران مارچ بسیار تاثیر گذار بوده است.

رمان زنان کوچک آقای مارچ

آقای مارچ پدر خانواده ی مارچ است و یکی از خدمتگزاران ارتش می باشد . او پدری سخت کوش است و برای خانواده اش هر کاری را به ثمر می رساند.

رمان زنان کوچک عمه مارچ

عمه مارچ ، عمه ی خواهران مارچ می باشد . او یک بیوه ی به شدت ثروتمند می باشد که اخلاق به خصوصش و سخت گیری هایش در داستان بر همه مشهود است .

اما از سوی دیگر نیز شاهد آن هستیم که این سخت گیری ها مولفه های روحی و روانی است که در این شخصیت به منظور تربیت صحیح بچه ها قرار گرفته است .

او دختران مارچ را دوست دارد . در واقع برادر زاده هایش برای او بسیار عزیزند

و این سخت گیری ها را به سبب اینکه دوست دارد آن ها یک زندگی راحتی داشته باشند و به بهترین ها دست پیدا کنند انجام می دهد.

نقد و بررسی رمان زنان کوچک

زنان کوچک تنها یک رمان نیست ، بلکه قابی از زندگی مردمان غرب ، در گیر و دار و پس از جنگ جهانی است .

این که می گوییم مردم غرب ، منظورمان اصلا تقسیم بندی شرقی و غربی و درگیری های سیاسی آن نیست .

بلکه منظورمان مردمی است که چون ما انسان اند و در بحبوحه ی جنگ  و هزاران گرفتاری اجتماعی اخلاقی زندگی می کردند .

مردمانی که از سویی درگیر نظام سرمایه داری بودند و از سویی اخلاق محوری تمام زندگی شان را در احاطه گرفته بود .

 و همین امر است که رمان زنان کوچک را تبدیل به یک داستان جذاب و خواندنی می کند.

همین امر است که این داستان را از رکودی که داستان های درام  و عاشقانه ی آن برهه از تاریخ ادبیات آمریکا داشته است ، جدا می کند و تبدیل به یک شاهکار می کند.

رمان زنان کوچک ، یک قاب چند بعدی از زندگی مردمانی است که درگیر اجتماع ، فرهنگ ، زبان ، هنر ، اخلاق ، عشق و هزاران مسئله ی دیگر هستند که باید با تک تک آن ها دست و پنجه نرم کنند و بتوانند از پس همه ی آن ها بر بیایند

تا بتوانند تازه تبدیل به زنانی کوچک و مردانی کوچک شوند . این لفظ ها هر کدام در این داستان معنا پیدا می کنند .

و هر کدام از این عبارت بیانگر اتفاقاتی است که قرار است در تحلیل این رمان خدمت شما دوستان ارائه کنیم .

این رمان بر خلاف رمان قبلی ما که رمان دن کیشوت بود ، یک رمان بسیار المان محور است و برای تحلیل آن نیاز داریم که ابتدا به امر تمامی المان های آن را بیرون بکشیم و آن گاه یک نتیجه گیری کلی خودمان داشته باشیم

و یک نتیجه گیری کلی تر را نیز به شما واگذار کنیم . که با دید تحلیل گرانه ی خودتان که در حدود بیش از این بیست هفته همراهی با کمپین به دست آورده اید ، این رمان را تحلیل کنید و نتیجه گیری خودتان را در بخش نظرات برای ما کامنت کنید.

برای شروع راه بسیار سختی در پیش نداریم ، چرا که می توانیم نخستین گام این تحلیل را بر روی نام این کتاب و شرایط اجتماعی حاکم بر روی کتاب بنا کنیم و آن را مورد تحلیل قرار دهیم .

هنگامی که در ادبیات ما از زنان نامی می آوریم ، همیشه آن ها را در برابر دو مولفه ی جامعه شناختی قرار می دهیم ، یک جامعه و دو مردان .

این در تاریخ ادبیات از مشهود ترین حوادث و دیدارهای جامعه شناسانه نسبت به زنان بوده است .

البته نمی توان منکر آن شد که امروزه و در ادبیات مدرن مسائل نوین دیگری نیز جا باز کرده اند و مورد بررسی هستند .

بعنوان مثال زن و طبیعت و یا زن و زنانگی ، چیزهای نوینی هستند که در مقداری نادر در ادبیات مدرن دیده می شوند و آن ها را نیز می توان زیر مجموعه همین دو مولفه بزرگ تر که بیان کردیم جای داد.

اما بعد اگر بخواهیم در رمان زنان کوچک این مولفه های ادبی مربوط به زنان را بررسی کنیم باید به این امر اشاره کنیم که هر دو مولفه ی نام برده ی فوق در این رمان مشاهده می شود .

و به طرز بسیار عجیبی هم در موازات یکدیگر قرار گرفته اند . و می توانیم بگوییم که یکی از جذابیت های بسیار بالای رمان زنان کوچک برای تحلیل گران اجتماعی ،

همین تنگاتنگ بودن و در هم گره خوردن رابطه ی بین این دو مولفه یعنی زنان در برابر جامعه و زنان در برابر مردان است .

اگر بخواهیم یکی از این دو مولفه را مقدم بر دیگری بدانیم ، باید بگوییم که زنان در برابر مردان مقدمه ای است بر مقیاسی بزرگتر از تبعیض که زنان را در برابر جامعه ی خود قرار می دهد .

پس با این اوصاف ابتدا به زنان در برابر مردان می پردازیم و بعد از آن به زنان در برابر جامعه پرداخته و آن را بررسی می کنیم .

زن و مرد ، دو جنسیتی می باشند که در تمامی جوامع تعریف شده هستند ، دارای مولفه های مشترک فیزیکی و روحی در سراسر جهان می باشند .

اما دارای حقوق یکسانی به لحاظ جنسیتی نیستند . وقتی ما از حقوق صحبت می کنیم و مستقیما بحث مرد و زن را پیش می کشیم و این دو را روبروی هم قرار می دهیم .

منظورمان صرفا و صرفا ، حقوق فردی است . مسئله ای که بحثی به درازای تاریخ دارد و در ادبیات هم بسیار منعکس است ،

ذکر این نکته است که  همیشه مردانی در جستجوی حق و حقوق بیشتر ، عرصه را بر حقوق فردی زنان تنگ می کنند.

در واقع یک تعبیر بسیار عالی از چخوف در این زمینه داریم که نقل به مضمون می گوید که :

” حقوق فردی ، درست مانند یک خانه است . اگر کسی بخواهد جای بیشتری را به خودش اختصاص دهد و یا  اتاق بیشتری را از آن خودش کند ، طبیعتا باید از حق کس دیگری بزند و کسی را محروم از بودن در منزل آن هم به گونه ای آسوده کند .  ” .

از این رو بصورت بسیار شفاف می توانیم بگوییم که نخستین مقوله ای که در رمان زنان کوچک مطرح می شود ، بحث حضور مردانی است که اتاق های بیشتری از خانه ی حقوق فردی زنان را اشغال کرده اند .

و زنانی که در پی بازپس گیری این حقوق فردی هستند ، می باشد .

شاید از خود بپرسید که این رمان تماما زن محور است و هیچ مردی در آن بطور عیان کاری نمی کند .

و دقیقا هم این نکته ی دیگری است که رمان به آن اشاره می کند و می گوید که در آن بازه ی تاریخی ، مرد ها به طور عیان کاری نمی کردند .

بلکه این در ناخودآگاه ذهن همه ی مردمان آن زمان حتی در متن و حاشیه ی زندگی هر زن در آن زمان دیده می شده است که یک زن حقوق فردی بسیار محدودی دارد .

اما کاری که آلکات بعنوان یک نویسنده می کند ، مبارزه با این کلیشه های جنسیتی است که در ناخود آگاه حقوق متقابل مردان و زنان نشسته است

و نمی گذارد که این حقوق به درستی تقسیم شود و هر کس جایگاه خود را پیدا کند .

در واقع ابتدا به امر آلکات تصویر خواهرانی را به میان می آورد که هر کدام با اراده ای قوی و بر روی پای خود قصد دارند که جایگاه خود را بعنوان یک زن در روابط میان فردی پیدا کنند .

حال آلکات این امر را به چه صورت در داستان نهادینه کرده است ؟ و سعی کرده است که نقدی بر این مسئله داشته باشد و کلیشه های جنسیتی را از بین ببرد ؟

با ایجاد یک چالش یا همان تعلیق های داستانی که پیش تر از این در کتاب تابلوهای راهنمای رمان نویسی از آن صحبت کرده ایم .

چالشی که آلکات در برابر حقوق فردی متقابل بین مردان و زنان از آن بهره می گیرد ، مربوط به زنانی می شود که ناچار  زندگی آسوده ی خود را وقف خدمت به مردانی کرده اند که منزل آسایش آن ها را نیز از آن ها گرفته اند .

او یک سوال عظیم در طول داستان از مخاطب خود می پرسد و آن بحث این است که آیا زنان برای پرورش مفهوم خانواده و رسیدگی به مردان خود و دیگر اتفاقاتی که کانون خانواده را حفظ می کند .

باید دست از رشد فردی و پرورش توانایی های خودشان به عنوان یک انسان دست بکشند ؟  منتقدین ادبی اسپارکس نوت ، به این امر اشاره می کنند که  :

” داستان زنان کوچک ، روایت زندگی چهار دختری است که در خانواده ی مارچ زندگی می کنند و تمام لحظات زندگی خود را با کلیشه های قدیمی و اندیشه های نویی که در سر دارند ، می گذارنند .

اما این میان آن ها همیشه یک سوال عظیم در ذهن خود دارند که به طور ناخودآگاهی همیشه همراه آن هاست .

و آن بحث این است که آیا آن ها باید خود را وقف خانواده در امروز و عشق به مردان و پرورش خانواده ی دیگر در آینده کنند ؟

یا اینکه باید به خودشان برسند و نیروها و توانایی های خودشان را به مرز کمال برسانند ؟ 

این سوال دقیقا سوالی است که ذهن آن ها را به شکل های مختلف درگیر می کند و برای آن ها چالش های متفاوتی خلق می کند .

و آن ها را در لحظات حساسی از زندگی شان قرار می دهد . در واقع ما جو را در  داستان داریم که ترجیح می دهد به هیچ وجه عشقی را تجربه نکند .

و زندگی اش را صرف نوشته هایش کند ولیکن همیشه نگران خانواده نیز هست و احساس می کند که در برابر خانواده اش مسئول تر از خودش است .

اما در جایی دیگر امی را داریم که دست به پیانومی شود و پیانو می نوازد و معتقد است که باید به خودش و هنرش بپردازد ، چرا که این تنها چیزی است که به او ارزش زندگی را هدیه می کند .

یا مگ که دوست دارد آزادانه به زندگی بپردازد و هر کاری که برای راحتی خود صلاح می داند را انجام دهد .

این اتفاقات هر کدام تلاشی برای بازپس گیری جایگاه یک زن و آسودگی هایش در جامعه ی قرن نوزدهم آمریکاست که خواهران مارچ برای آن تلاش می کنند

و هر زمان نیز در برابر نگاه های تند و غضب آلود مردانی قرار می گیرند که کارهای این چهار خواهر را نوعی توهین به حقوق فردی مردان می دانند. ” .

اما بعد اگر بخواهیم کمی به سراغ تاریخ تحریر این رمان برویم ، می بینیم که در قرن نوزدهم آمریکا و درست در زمانی که آلکات به نوشتن این کتاب مشغول بوده است ،

جنبش هایی در سر تا سر آمریکا مبنی بر برابری جنسیتی صورت گرفته است .

که آلکات نیز بخشی از حامیان این برابری بوده است.

در واقع آلکات اولین دستاوردهای شخصی خودش را در رمان زنان کوچک به دست می آورد .

چرا که وی کتابی می نویسد که خیلی زود در میان همه فرا گیر می شود و مانیفست فکری خود را به جامعه ی آمریکا عرضه می کند .

اما دغدغه ی اصلی او همچنان بر روی حقوق فردی متمرکز است .

چرا که آلکات معتقد است تا زمانی که او نتواند ارزش و جایگاه یک زن را به خود او بفهماند

و تا زمانی که یک زن نداند که دقیقا در برابر یک مرد که حال همسر اوست ، برادر اوست و یا حتی پدر اوست چه نقشی دارد ،

به هیچ وجه نمی تواند به دستاوردهای بزرگ تری در جامعه ای که در آن زندگی می کند دست پیدا کند ،

از این رو وی چهار اصل را اصل و اساس حقوق فردی برای یک زن می داند

و این چهار اصل را سعی می کند که در شخصیت های رمان اش بگنجاند و آن ها را برای مخاطب به گونه ای دیگر تبیین کند.

این چهار اصل این گونه اند که :

  • با پسران جوان ازدواج کنید و زندگی مبتنی بر عشق تشکیل دهید نه ثروت درست مانند مگی
  • شجاع باشید و برای رویا هایتان بجنگید و هیچ گاه برای رسیدن به رویا هایتان به کسی دیگر بی احترامی نکنید ، درست مانند بث
  • بر روی خوشی هایتان ، لذت هایتان و آنچه که شما را از کرختی جهان دور می کند ( مثل یادگیری یک هنر ) تمرکز کنید ، درست مانند امی .
  • هر طور که فکر می کنید صلاح شماست زندگی کنید ، حتی اگر می خواهید هم بر روی خودتان و هم بر روی مفهوم خانواده و رسیدگی به دیگران تمرکز کنید ، درست مانند جو.

در واقع او در گرو این چهار مسئله این حق انتخاب را به زنان می دهد که آنطور که می خواهند زندگی کنند

و برای رسیدن به یک موقعیت خوب در برابر مردان ، ابتدا نیاز دارند که یک تصمیم درست در برابر وضعیت خودشان بگیرند .

آلکات بر خلاف دیگر نویسندگان فمینست آن دوران چون سیمون دو بوار ، انسانی بسیار معتدل بود و به این مسئله باور داشت که یک نویسنده و یا یک فعال مدنی تنها می تواند

راه را در اختیار مردم جامعه اش قرار دهد و در نهایت باید به انتخاب های فردی احترام بگذارد .

کاری که وی در رمانش می کند ، دقیقا ذکر همین نکته است ، چرا که وی به زن ها می گوید که شما نیز می توانید هنرمند باشید ،

می توانید از زندگی لذت ببرید ، می توانید آن کاری که تصمیم خودتان است را انجام دهید و می توانید هر طور که می خواهید به رفتار های اجتماعی بپردازید ،

اما در نهایت این انتخاب هم برایتان وجود دارد که خودتان را وقف خانواده کنید و اگر احساس می کنید که این کار به شما آرامش می دهد به این کار بپردازید .

تا بدین جای کار را اگر بخواهیم یک نتیجه گیری داشته باشیم باید این چنین بگوییم که ابتدا به امر ما دو چالش عظیم ادبی در باب زنان

یعنی زنان در برابر مردان و زنان در برابر جامعه را روبروی شما گذاشتیم و مورد اول را مقدمه ای بر مورد دوم لحاظ کردیم .

بعد از آن اشاره به این امر کردیم که زنان در برابر مردان همیشه از بحث عدم برخورداری از حقوق برابر رنج می برده اند و این امر به درازای تاریخ ریشه دارد .

اما بعد ، در آمریکای قرن نوزدهم جریان هایی برپا شد که طی آن زنان به شناخت حق و حقوق خود پرداخته و فعالان حقوق زنان به دنبال راهی برای بازپس گیری حقوق فردیشان بر آمدند .

داستان زنان کوچک نیز روایتی است که آلکات از روند بازیابی و خودیابی زنان در قرن نوزدهم آمریکا ارائه داده است .

او در این رمان چهار زن در قالب چهار خواهر را به تصویر کشیده است و سعی کرده است که طی چهار المان به بحث حقوق زنان و جایگاه آن ها در جامعه ی انسانی و در برابر مردان بپردازد .

این چهار قانون را ما ذکر کردیم ، اما بعد از بررسی آن باید به این نکته اشاره کنیم که درست از همین نقطه آلکات پلی به مسئله ی زنان و جامعه و یا همان کلیشه های جنسیتی در جامعه می زند

و ما نیز از همین پل استفاده کرده و از چالش اول که مقدمه ای بر مسئله ی زنان و جامعه بود به چالش دوم راه پیدا می کنیم و دومین بخش تحلیل را پشت سر می گذاریم  .

دومین بخش تحلیل رمان زنان کوچک همانطور که گفتیم مربوط به زن و جامعه است .

در واقع وقتی که زن از تصادم حقوق فردی پا به دریایی مواج تر می گذارد ، جامعه را می بیند .

ضرورت وسیع ارتباطات فردی و میان فردی ما به ارتباطات جمعی گره می خورد و این امر درست چیزی است که جوامع جهانی مدت های بسیاری است تحت برابری های اجتماعی به آن فکر می کنند

که یک بخش آن برابری حقوق زن و مرد در جامعه ای است که برای همه است.

سوال اینجاست که مانع برابری ها کجاست و جواب دقیقا در کلیشه های جنسیتی از نگاه آلکات خلاصه می شود.

آلکات معتقد به آن است که هنگامی که ما در ذهن خودمان یک سری از تفکرات غلط را مبنا و پایه قرار می دهیم ، آنگاه نباید تحت هیچ شرایطی انتظار داشته باشیم که این مبنا و پایه به طرز درستی در جامعه موجب برابری ها شود

چرا این تفکرات درونی و پایه های فکری مشترک یک جامعه است که موجبات پیروزی و عدالت جمعی را در یک جامعه فراهم می کند .

در این خصوص منتقدین ادبی می گویند که : ” آلکات صراحتا پیش مایه های تفکر را علت اصلی کلیشه های جنستی می داند ،

چون که زمانی که یک انسان به یک تفکر ، بدون هیچ تفکری احترام بگذارد ، وارد وادی تعصب شده است

و تعصب اولین ریشه های فساد در جامعه را حتی فساد در عدالت جنسیتی فراهم می کند .

ببینید ، همیشه در جوامع این باور وجود داشته است که این مردان هستند که باید به سر کار بروند و از سوی دیگر نیز این زنان هستند که همیشه باید در آشپزی و شست و رفت خانه به فعالیت بپردازند .

در حالی که آلکات می گوید که برای یکبار هم که شده جنسیت را از روی انسان برداریم و بپذیریم که انسان می تواند به هر کاری که دلش خواست بپردازد و آن را در جامعه انجام دهد .

آشپزی کردن ، گلدوزی کردن ، نقاشی کردن ، کار کردن در معدن و هزاران فعالیت دیگر ، همه فعالیت هایی هستند که برای انسان ها خلق شده اند ،

 پس نمی توان آن را محدود به جنسیت کرد . چرا که هر انسانی حق دارد آنطور که دلش می خواهد زندگی کند. ” .

 از این رو می توان نتیجه گرفت که نگاه آلکات به عنوان یک فعال مدنی در این داستان به این صورت بوده است .

که برای احیای حقوق زنان در برابر جامعه باید واژه ی زن را از یک خفت جنستیی بیرون کشید و به او ارزشی معادل یک انسان داد .

آنگاه است که  خواهیم دید به چه سان دو انسان با تعریف این که حال یکی مرد و یکی زن باشد ، به کارهای مشابه با برابری کامل مشغول شوند

و از زندگی خود لذت ببرند . به جرئت می توان گفت که محوریت اصلی تحلیل رمان زنان کوچک به لحاظ محتوا همین نکات را در بر می گیرد .

 اما باید به این نکته نیز اشاره کرد که این رمان نیز یک سری از المان ها را در دل خود دارد

که می توان از آن ها بعنوان راهگشای فهم بیشتر و تحلیل دقیق تر رمان استفاده کرد.

ما در ادامه به چند مورد از این المان ها اشاره می کنیم :

کار ، یک فریضه ی روحی برای شادی تمامی اقشار جامعه است

این شاید جدی ترین پیامی است که آلکات از دل رمان به تمامی زنان و مردان سرزمین و بعدها جهان منتقل می کند .

آلکات به این امر باور دارد که فرقی نمی کند که شما یک زن باشید و یا یک مرد .

شما برای زنده ماندن ، برای شاد بودن و برای کسب احساس بودن ، نیاز دارید که کار داشته باشید.

او معتقد است که خواهران مارچ از آن جهت این چنین قوی و شاد در کنار هم زیستند که هر یک به دنبال کارهای روزانه شان توانستند جایگاهی برای خود در جامعه ی خویش نیز پیدا کنند.

وی همچنین از منظر سیاسی نیز این قضیه را بررسی می کند و این چنین می گوید که اگر مردان و زنان در کنار یکدیگر کار کنند ،

آنگاه نیروهای کاری در سرزمین وجود خواهند داشت که در روزهای سخت ، مثل روزهای جنگ می توانند پشتیبان مردان برای جنگیدن باشند

و از سویی دیگر چرخ تولید و کار در یک مملکت از کار نیافتد.

همچنین بعد دیگر که به لحاظ سیاسی به آن اشاره می شود ، بحث همدلی در ساخت مملکتی آباد است .

آلکات معتقد است که برای همدلی نیاز است که مردان و زنان در کنار یکدیگر کار کنند

تا هر دو در سرنوشت مملکت شان سهیم باشند و خود را در بدنه ی پیشرفت جامعه ی شان ببینند .

ارزش و جایگاه زبان در جامعه تعیین کننده است

آلکات به عنوان یک ادیب ، به این نکته اشاره می کند که زبان هر شخص و نوع بیان هر شخص می تواند جایگاه اجتماعی او را در جامعه رشد دهد .

در واقع او به نوعی به جو و زبان خاص او در مراودات اشاره می کند.

البته باید به این امر اشاره کنیم که این امر برای ما که این کتاب را به زبانی دیگر می خوانیم ، آنچنان قابل لمس نیست ،

چرا که ویژگی های هر زبانی تنها با پس زمینه ی فکری و فرهنگی پشت آن زبان قابل درک خواهد بود.

اما به کل آلکات معتقد است که یک انسان زمانی که دهان می گشاید ، فارغ از هر جنسیتی خود را به شکل های مختلف عرضه می کند

و این زبان انسان هاست که می تواند آن ها را از کلیشه های جنسیتی و نا برابری های اجتماعی خلاصی بخشد.

زنان کوچک به جد رمان شگفت آوری است . هر صفحه از این کتاب می تواند نکته ای برای تحلیل به همراه داشته باشد

و هر زمان که به این کتاب رجوع کنید ، می توانید منطبق با تاریخی که در آن زندگی می کنید ، حرفی جدید یافت کنید .

ما به قدر وسع و آنچه که نیاز و بن مایه های تحلیل این رمان به لحاظ محتوا بود را برای شما دوستان گفتیم

و سعی کردیم که لابلای آن هم چندین درس نویسندگی خدمت شما از کتاب ارائه بدهیم تا بیشترین استفاده از این کتاب را برده باشید .

اما همچنان تمرین تحلیل کتب ما بر سر جای خودش است .

اگر می خواهید که یک تحلیل گر خوب شوید و به دنبال آن به یک نویسنده ی قهار تبدیل شوید ،

بهترین کار این است که حتما نظرات خود را آزادانه در برابر کتاب ها بگویید و سعی کنید که آن ها را با دیگران به اشتراک بگذارید

تا اینکه در مجموع یک بانک نظرات و تحلیل ها از صد رمان برتر دنیا در اختیار شما قرار بگیرد.

رمان زنان کوچک در ایران

زنان کوچک از آن رمان هایی است که چندین نسل است در ایران دست به دست می شود .

و نشرهای مختلفی ، با ترجمه های مختلفی آن را روانه ی بازار کرده اند .

و همیشه هم پر فروش و موفق در نشر این کتاب بوده اند .

 زنان کوچک ، تبلور احساس در جامعه ی غربی است و این امر برای مردم ما پر از زیبایی است ،

چرا که همیشه تصور مردم ما از نگاه به غرب تصوری خشن و پر از خشونت بوده است .

البته این امر نه تنها برای رمان زنان کوچک بلکه برای بسیاری دیگر از رمان های غربی ، نظیر آن در گرین گیبلز یا بلندی های بادگیر نیز صورتی مشابه دارد .

در واقع ، یکی از مولفه های مطالعاتی مردم ایران همیشه ذکر این نکته بوده است که میل به شناخت عاطفه و عشق در دیگر کشورها داشته اند .

اگر سری به تاریخ فروش کتاب های ترجمه شده خصوصا در زمینه ی ادبیات داستانی بزنید ،

خواهید دید که همیشه کتاب هایی که با محوریت عشق ، عاطفه ، خانواده و این دست از مسائل بوده اند ،

پر فروش ترین و پر اقبال ترین کتاب ها در میان ما ایرانی ها بوده اند .

زنان کوچک نیز یکی از رمان هایی است که در همین مسیر ، از جمله پر اقبال ترین و برنده ترین کتاب های ترجمه شده در ایران بوده است .

اما بعد ، پیش از اینکه به سراغ بهترین ترجمه های این اثر برویم ، به رسم همیشه یک نکته برای ترجمه کتاب های ادبیات داستانی خدمت تان عرض می کنیم

و بعد بهترین ترجمه های مربوط به این اثر را به شما معرفی می کنیم .

چیزی که در باب رمان های عاطفی بسیار مهم است ، ذکر این نکته است که زبان احساسات در همه ی کشورها ، یک زبان است.

در واقع اگر شما به تاریخ ادبیات نگاه کنید ، خواهید دید که همیشه صحبت از عشق ، خانواده ، عاطفه و هم نوع دوستی ، صاحب مولفه های مشترکی به لحاظ زبانی بوده اند .

اما فرم آن ها متفاوت بوده است. به زبان صحیح تر ، فحوا یکی است اما فرم به شدت متفاوت است .

از سوی دیگر باید  به این نکته اشاره کنیم که این فرم است که ساختار ذهنی مخاطبین یک ادبیات را تشکیل می دهد .

چرا که به هر طریق معنا قابل دسترس است اما روشی که مخاطب با معنا برخورد می کند ، همیشه دارای کژتابی هایی در دنیای ادبیات بوده است .

از این رو قصد داریم که درس امروز ترجمه را بر روی ترجمه ی فرم در ادبیات عاشقانه و یا ادبیات پر از احساس بگذاریم .

هنگامی که شما در نقش یک مترجم ظاهر می شوید و مسئولیت های یک مترجم را بر دوش می کشید ، از دو سو مسئول متنی هستید که پیش رویتان برای ترجمه گذاشته اید .

نخست اینکه شما باید به زبان مبدا و فرم متن زبان مبدا که زبانی خارجی است آگاه باشید

و به نوعی آنقدر مسلط باشید که فهم متن را شهید عدم تسلط خود نکنید .

و از سوی دیگر مسئول نوشته ای هستید که بعنوان ترجمه قرار است به دست مخاطب خود در زبان مقصد برسانید .

در واقع شما علاوه بر اینکه باید تسلط فوق العاده به زبان مبدا داشته باشید ، باید به مولفه های ذهنی مخاطب در زبان مقصد هم آشنا باشید

تا که بتوانید ترجمه ای بی نظیر تحویل مخاطب خود در زبان مقصد دهید .

شاید این کار در نگاه اول بسیار سخت به نظر برسد و موانع بسیاری سر راه یک مترجم قرار گیرد .

اما درس امروز قرار است که همین موانع را از پیش بردارد .

در واقع همیشه  سوال اصلی این بوده است که ما بعنوان یک مترجم چگونه می توانیم این طعم غریب فرم در دو زبان مبدا و مقصد را از بین برده و تبدیل به یک زبان روان برای مخاطب در زبان مقصد کنیم ؟

پاسخ این است که شما باید بعنوان یک مترجم شبیه سازی را در کارتان رعایت کنید .

شبیه سازی در واقع نوعی برگرداندن فرم با حالات فرهنگی ، جو جغرافیایی ، شرایط زیستی و … در زبان مقصد است.

بگذارید با یک مثال ذهنی برایتان این مسئله را شفاف تر کنیم .

مترجم گاها در یک داستان به صحنه ای بر می خورد که به هیچ وجه من الوجوه در فرهنگ خودش آن مسئله جایگاهی ندارد .

بعنوان نمونه ، رابطه ی دختر و پسر پیش از ازدواج که در رابطه ی ما معنایی ندارد .

اما مترجم مجبور است که برای ادامه ی متن و پیش بردن داستان و ترجمه ی متن ، این مسئله را روایت کند .

این جاست که مترجم باید از سیاستی بهره بگیرد که این مسئله برای مخاطب داخلی بسیار ملموس شود .

اینجاست که لفظ نامزدی خیلی لفظ رایجی در ترجمه های ایرانی گردید و استفاده از این لفظ کاملا فضا را برای مخاطب تلطیف کرد .

از این رو مترجم برای ترجمه ی یک رمان عاشقانه که در قلب نیویورک اتفاق افتاده است ، نیاز به آن دارد که همان ماجرا را در بستر خیابان لاله زار تهران تعریف کند .

این اصلا به معنای تغییر نام ها نیست ، بلکه مترجم باید در ذهن فضا و چارچوب کاری خود را به سمت زبان مقصد که حال اینجا زبان فارسی است ، تغییر وضعیت دهد .

یک عبارت خود ساخته ای این میان وجود دارد که می گوییم مترجم باید متن را ایرانیزه کند .

این شاید بهترین نوع بیان این مطلب در باب این دست از رمان ها باشد.

خب ، حال برویم سراغ بهترین ترجمه های موجود از رمان زنان کوچک .

همانطور که گفتیم ، در ایران ، این کتاب حداقل بیست ترجمه را از خود به جای گذاشته است و این امر هم به دلیل نبود قانون کپی رایت است .

اما صرفا تمام این بیست ترجمه ، ترجمه های موفقی نبوده اند ، بلکه بسیاری از این ترجمه ها ، یک ترجمه ی تجاری و موقتی بودند

و زود هم از قفسه ی کتاب فروشی ها برچیده شدند .

با این اوصاف ، باید به این امر اشاره کنیم که ما طبق تحقیقاتی که داشتیم ، دو ترجمه در ایران ، با توجه به ترجمه های در دسترس ، ترجمه های بسیار شایسته ای از کتاب زنان کوچک می باشند .

نخستین ترجمه که ما نیز به این ترجمه استناد می کنیم ، ترجمه ی کیوان عبیدی آشتیانی است که ترجمه ای بسیار روان و شیرین برای مطالعه می باشد

و ترجمه ی دوم ، ترجمه ی خانم شایسته ابراهیمی است که ید طولایی در ترجمه ی کتاب های کلاسیک دارند و نامشان در این حوزه به گوش همه آشناست.

هر کدام از این ترجمه ها را که مورد مطالعه قرار دهید کفایت امر می کنند و لذت متن زنان کوچک را در وجود شما نهادینه خواهند کرد.

بخش های ماندگار رمان زنان کوچک

هر رمانی یک سری از دیالوگ های ماندگار دارد که دانستن آن ها باعث می شود که انسان دارای یک شمای ادبی و یک وجهه ی ادبی والاتر نسبت به سایر رمان خوان ها باشد

و با دید عمیق تری ، تکه هایی از پازل تفکرات ادبی خود را رقم بزند .

در ادامه ما نیز بخش های ماندگاری از رمان زنان کوچک را که در طی این سالها به شهرت بسیاری در میان مردم رسیده اند خدمت تان تقدیم می کنیم و امیدواریم که مورد استفاده ی شما دوستان نیز واقع شود.

  • ” من از طوفان ها نمی ترسم، چرا که دارم یاد می گیرم که چگونه کشتی خود را هدایت کنم
  • ساعت های منظمی برای کار و خوشگذرانی در نظر بگیر . هر روز را هم مفید و هم دلپذیر کن و با به کارگیری درست زمان ، ثابت کن که قدر آن را می دانی . آن وقت ، جوانی برایت افسوس های کمی خواهد داشت و زندگی به موفقیتی زیبا تبدیل خواهد شد
  • من تظاهر به دانایی نمی کنم، اما اطرافم را مشاهده می کنم و چیزی بسیار بیشتر از تصور تو را می بینم . من به تجارب و تناقضات آدم ها علاقه مندم و با این که نمی توانم چگونگی اش را توضیح دهم ، آن ها را به خاطر می سپرم و به نفع خودم از شان استفاده می کنم
  • همه به طرف بخاری رفتند . مادر روی صندلی بزرگ نشست و بث روی زمین کنار پایش ، مگ و امی روی دسته‌ها و جو به پشتی صندلی تکیه داد تا اگر نامه متاثرکننده بود کسی متوجه احساساتش نشود .
  • آن روزها کم‌تر نامه‌ای نوشته می‌شد که متاثرکننده نباشد ، به خصوص نامه‌هایی که از طرف پدرها فرستاده می‌شد.
  • در این نامه‌، خیلی کم درباره‌ی سختی‌ها ، خطرها و یا دلتنگی‌ها نوشته شده بود. این نامه‌ای بود سراسر امید و خوشحالی، پر از توصیف‌های زنده از زندگی در اردوگاه ، پیشروی‌ها و اخبار ارتش .
  • فقط در انتهای نامه، احساسات پدرانه غلیان کرده و با آرزوی بازگشت به خانه و دیدن دوباره‌ی دخترهایشان نامه را تمام کرده بود. به آن‌ها بگو خیلی دوست‌شان دارم و از طرف من همه‌شان را ببوس . بهشان بگو روزها در فکرشان هستم و شب‌ها برای‌شان دعا می‌کنم و عشق و محبت آن‌ها دلم را گرم و خاطرم را آسوده می‌کند . یک سال انتظار برای دیدن دوباره‌ی آ‌ها زمان زیادی است اما به آن‌ها بگو در دوره‌ی انتظار باید همگی کار کنیم و این روزهای سخت را به بطالت نگذرانیم . می‌دانم که تمام حرف‌هایم را به یاد دارند و دخترهای خوبی برای تو هستند ، وظایف ‌شان را به خوبی انجام می‌دهند و با دشمن‌های درونی می‌جنگند و بر آن‌ها با زیبایی‌ها غلبه می‌کنند تا زمانی که من برگردم و بیش‌ تر از همیشه به زنان کوچکم افتخار کنم . “

 

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *