لوئیس کارول

تاریخ نویسندگی ، فراز و نشیب های فراوانی را پشت سر گذاشته است. در پس هر فراز و فرود این دشت ، نام هایی نهفته است که هر کدام برگی از هویت و شناسنامه ی نویسندگی در سر تا سر جهان را رقم زنده اند.مطالعه ی تاریخ زندگانی آنان و سیری در احوالات و آثار آنها ، نمایی هر چند کوتاه و گذرا ، اما عمیق و قابل تامل به ما هدیه می کند.در دل هر یک از کلمات آنان ، گنجینه ای از رازها و معانی نهفته  است و در پیاپی سطور پربار آنان ، رازهایی برای نویسندگان.قصد ما همگام شدن و سفر به زمانه و زندگی آنان است تا با ذهن و زبان آنان بیش از پیش آشنا شویم و از این همصحبتی ها خوشه ای چند پی توشه ی نویسندگی خود برداریم.در این برهه از زمان، دفتر زندگانی ” لوئیس کارول ” ، نویسنده  ی انگلیسی  و خالق اثر جاودانه “آلیس در سرزمین عجایب ” را ورق میزنیم به امید آنکه برگی چند به یادگار نصیب دوستداران خود کند.

زندگی نامه

لوئیس کارول ، نویسنده ی شهیر انگلیسی در تاریخ ۲۷ ژانویه ی سال ۱۸۳۲ در انگلستان دیده به جهان گشود. وی از دوره ی کودکی مشکل لکنت زبان داشت و شنوایی او نیز تنها وابسته به یکی از گوش های او بود. اما هیچ کدام از این مسائل باعث نشد که او به توانایی بزرگ خویش یعنی خیال پردازی و به دنبال آن نویسندگی خلاق در زندگی خویش دست پیدا نکند. او در خانواده ای بزرگ شد که به لحاظ موقعیت اجتماعی ، سیاسی از بزرگ ترین خانواده های انگلستان بودند. در واقع خانواده ی او از جنس خانواده های اشرافی انگلستان بودند و این امر به طبیعت برای کارول شرایطی را فراهم کرد که بتواند در رفاه ، با تمام مشکلات پیش روی زندگیش ، زندگی دوران کودکی خود را سپری کند.در دوره ی نوجوانی ، هنگامی که پدرش مدیریت یکی از کالج های انگلستان به نام کالج کرافت را بعهده گرفت ، آن ها مجبور به یک مهاجرت اجباری شدند. خانواده ی کارول ، به یورک شایر رفتند و در آنجا زندگی خود را ادامه داند. این مهاجرت برای آن ها موفقیت های بسیاری را به همراه داشت و از سویی دیگر برای خود کارول ، بابی در حوزه ی نویسندگی باز کرد که مسیر رسیدن به خواسته هایش را هموار می کرد. او توانست در دوره ی که در یورک شایر زندگی می کرد ، کم کم برای خودش شعر بگوید و پس از آن شعرها و متن هایش را به روزنامه ها می فرستاد و جایگاه خود را به عنوان یک نویسنده ی جوان تثبیت می کرد. اما این میان مشکل لکنت زبان او بسیار او را به لحاظ احتماعی اذیت می کرد. طبیعی است که بهر حال وی در دوره ای حساس از زندگیش بود و خاستگاه اجتماعی این مشکل ، آنچنان که باید و شاید در جهان حتی هنوز هم جا نیفتاده است. او در مدرسه بر سر این قضیه رنج بسیار کشید. این لکنت با هر چه بزرگ تر شدن او ، بیشتر و بیشتر می شد. این قضیه بارها و بارها او را عصبی می کرد و احساس می کرد که دیگر جایی در جامعه ی خود ندارد و باید برای همیشه خانه نشین شود. تا اینکه او در دوره ی جوانی و پایان رشد بلوغ ؛ تبدیل به یکی از برومند ترین جوانان منطقه شد و خوش تیپی اش زبان زد همه شد. این مسئله باعث شد که یک اعتماد به نفس به سراغ او بیاید و او دیگر از ابراز وجود کردن نهراسد. در باب تحصیلات او این چنین گفته اند که وی دوران تحصیل خویش را در دبیرستان ریچموند سپری کرد. سپس به کالج داجسون رفت و نهایت امر نیز به آکسفورد رفت و در آن جا تحصیلش را ادامه داد. او در دوره ی تحصیلی خود مجبور به استفاده از یک مدرسه شبانه روزی شد که بسیار بر روحیه ی او تاثیر گذاشته بود و خود نیز از این مسئله بسیار ابراز نارضایتی می کرده است. او یک دانش آموز فوق العاده بود. او توانست دوره ی تحصیل خودش را در دبیرستان و کالج با درجات بسیار عالی و نمره های الف به پایان برساند. او سال ۱۸۵۴ ، توانست در رشته ی فلسفه تاریخ باستان رتبه سوم و در ریاضیات رتبه ی یک از کالج کریس چرچ بیاورد و همین باعث شد که او به عنوان کمک کتابدار در این کالج شروع به فعالیت کند.  اما بعد ، او در کلیسا بر اثر یک اشتباه سهوی یک بورس تحصیلی را از دست داد و در ادامه ی ماجرا به دلیل توانایی های گسترده ای که در علم ریاضی داشت ، شروع به تدریس ریاضی کرد. این امر باعث شد که او در آمد بسیار عالی ای کسب کند ، اما مسئله ای وجود داشت و آن ذکر این نکته بود که کارول اصلا دوست نداشت که معلم ریاضی باشد. اما با این اوصاف ، هیچ گاه کارش را رها نکرد و تا آخر عمر در همان آکسفورد تدریس ریاضی کرد. حتی نکته ی جالب این امر این است که وی پس از اینکه کتاب های مطرحی به بار آورد و معروف ترین نویسنده ی زمان خود شد نیز این کار رها نکرد و در این کار باقی ماند. از سویی دیگر اما کارول ، انسان بسیار خلاقی بود و این خلاقیت او بود که او را به شهرت رسانید. او عاشق هنر و طبیعت بود. از هر فرصتی استفاده می کرد که خود را در چنین شرایطی قرار دهد و بتواند از هنر و طبیعت لذت ببرد. او سال ۱۸۵۲ ، تصمیم گرفت به سراغ عکاسی برود. عکاسی برای او یک کار بسیار شور آفرین محسوب می شد. او توانست به کمک عکاسی با بسیاری از افرادی که در زمانه ی خویش از شهرت بسیار بالا برخوردار بودند ، روبرو شود و همین امر هم باعث شد که عکس های هنری او یکی از بهترین عکس ها و شاهکارهای قرن نوزدهم به حساب بیاید. آنچه که دوستان او روایت می کنند ، ذکر این نکته است که وجود کارول یک وجود عمیق بود. از این رو به هر کاری که ورود می کرد ، عمقی ورود می کرد. حتی در تدریس که آنچنان هم دوستش نداشت و مدام درباره ی آن غر می زد نیز عمقی کار میکرد و چندین بار در جایگاه شایسته ترین اساتید قرار گرفت. اما بعد ، همین عکاسی و از سوی دیگر تدریس باعث شد که او با دنیایی پر از لطافت و زیبایی به نام دنیای کودکان آشنا شود. این آشنایی برای او بسیار عمیق بود. او قبل از اینکه بخواهد نویسندگی را بطور حرفه ای در این حوزه یعنی حوزه ی کودک شروع کند ، اهل نوشتن مقاله بود. اما بعد زمانی که وی به این دنیا یعنی دنیای کودکان ورود کرد ، گویی قوه ی خیالش و زیبایی شناسیش دوباره به قلیان افتاد و توانست ابتدا به امر اشعار بسیار زیبا و بعد از آن شاهکار ادبیات کودکان جهان یعنی آلیس در سرزمین عجایب را درسال ۱۸۶۵ به رشته ی تحریر در بیاورد . پس از آن نیز خدود هشت سال بعد ، کتاب آنسوی آیینه برای او موفقیت های بسیاری را به ارمغان آورد. او زندگی اجتماعی بسیار عالی ای داشت. با اکثر نویسندگان زمانه ی خود ارتباط نزدیکی داشت . اما بعد ، یک مسئله همیشه در مورد او مورد ابهام قرار می گرفته است و آن ذکر این نکته بوده که او چرا به هیچ وجه در زندگی خود ازدواج نکرده است.دلیل این مسئله آن است که او در مدرسه ی دینی تحصیل می کرده و به نوعی دارای مقام یک کشیش بوده است.این مسئله او را از ازدواج باز می داشته است. در سال ۱۸۹۱ ، وی نامه ای تحریر کرده است که سالیان سال بعد بسیار این مسئله سر و صدا کرد. او نامه ای نوشت مبنی بر اینکه ای کاش هیچ گاه در تمام عمرم کتابی را تحریر نمی کردم.او در این نامه نوشت که من به هیچ وجه شهرت را دوست ندارم و دلم می خواهد که آزاد باشم. این مسئله بدان خاطر رونق گرفت که با توجه به آنچه که گفته می شده است ، همه او را بعنوان یک نویسنده و خالق کتاب آلیس می شناختند و این مسئله هویت وی را تحت تاثیر قرار می داده است. با این اوصاف ، او آرزو می کرده است که هیچ گاه نویسنده نمی شده است.متن این نامه این طور است که  : ” خیلی از مردم هستند که دوست دارند مورد توجه باشند و تنفر من نسبت به کانون نگاه‌های دیگران بودن را درک نمی‌کنند. همه ما طبق یک الگو خلق نشده‌ایم‌، علاقه‌مندی‌ها و بیزاری‌هایمان کاملا متفاوت است.  اما بعد ، وی در پایان عمر روزگار سختی را پشت سر گذاشت.  او از دوره ی کودکی به بیماری های مختلف دچار شده بود. اما درد اصلی او بیماری آرتروز بود که از آن بسیار رنج می برد. حتی شرایط وی به حالتی در آمده بوند که او مجبور بود برای ادامه زندگی اش مدام تحت نظر پزشک باشد. وی به صرع نیز مبتلا بود که بسیار بسیار روی زندگی او تاثیر گذاشته بوده است. البته به این نکته نیز باید اشاره کرد که وی از این مسئله بسیار هم سود می برده است. چرا که دائما به فضایی غریب ذهنی سفر می کرده است و تمام نوشته هایش نیز به نگاه بسیاری از منتقدین ادبی حاصل همین حالات عجیب و غریب است. وی اما در نهایت ، در ۱۴ ژانویه سال ۱۸۹۸ ، در زمانی که سخت از بیماری های زندگی خویش رنج می برد ، بر اثر ذات الریه در گذشت و برای همیشه زمین را بدرود گفت. وی در گیلفورد به خاک سپرده شد.

 

آثار

  • آلیس در سرزمین عجایب
  • آنسوی آیینه
  • سیلوی و برونو
  • اقلیدس و رقبای مدرن او

 

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *