بهرام صادقی

بهرام صادقی (Bahram Sadeghi) ، نویسنده و ادیب برجسته ی ایرانی ،

به تاریخ ۱۵ دی ۱۳۱۵ در شهر نجف آباد اصفهان دیده به جهان گشود .

بهرام صادقی از پیشروان داستان کوتاه نویسی مدرن ایران بود

و آثار ارزنده ای نیز در این باب خلق کرده است .

اما بعد اگر بخواهیم به زندگی شخصی او بپردازیم ،

باید بگوییم که او در خانواده ای بسیار ادیب دیده به جهان گشود .

پدر بهرام صادقی ، سواد نداشت ، اما به شدت علاقمند به کتاب بود

و همیشه جلسات کتابخوانی ای در خانه ی شان برگزار می شد

که بزرگی کتاب می خواند و باقی به حفظ کردن آن و یا به گوش دادن آن مشغول می شدند .

او زاده ی نجف آباد از اطراف اصفهان بود .

سال های کودکی اش غرق در کتاب ها گذشت

و خیلی زود در همان دوره ی کودکی وی به اصفهان مهاجرت کرد .

دلیل مهاجرت بهرام صادقی و خانواده اش ، درس خواندن دختر خانواده بود .

آن زمان در نجف آباد بستر درس خواندن برای دختران فراهم نبود و پدر خانواده تنها برای اینکه دخترش سواد بیاموزد ،

به اصفهان مهاجرت می کند و این امر نیز فرصتی می شود

تا که بهرام صادقی بیشتر به کتاب ها دسترسی پیدا کند .

بهرام صادقی سواد را خیلی زودتر از هم سن و سالانش آموخت

و از شش سالگی شروع به نوشتن داستان کرد .

او حتی در این سن شعر نیز می گفت .

اما بعد فعالیت هایش صورت های متنوع دیگری گرفت و جنبه ی سیاسی پیدا کرد .

بهرام صادقی شعرهای بسیاری در باب کودتای ۲۸ مرداد دارد که در مجله ی امید ایران به نشر رسیده است .

او آن زمان به این دلیل که نمی خواست مشکلی برایش پیش آمد کند با نام مستعار می نوشت

و صهبا مقداری کسی نبود جز ، بهرام صادقی که در روزهای سخت ادبیات ایران با نام مستعار اشعار سیاسی می نوشت .

صادقی انسان بسیار طنازی بود .

بهرام صادقی بسیار اهل معاشرت و شوخی و طنازی بود

و همین مسئله نیز باعث شده بود که حتی نوشته هایش نیز گاها رنگ طنز بگیرد .

اما بعد وی برای ادامه تحصیل به تهران مهاجرت می کند . اما به شدت دچار دلتنگی خانواده می شود .

اما نکته ای که در وجودش بود ، ساده گرفتن زندگی بود .

دکتر مجید صادقی که برادر زاده ی نویسنده ی بزرگ بهرام صادقی است در این باب می گوید که  :

” هیچ‌وقت خود را درگیر روزمرگی‌های زندگی نکرد و از نظم و ترتیب, بسیار گریزان بود؛ حتا در مورد رشته‌اش. طبابت نیز جدی نبود و هیچ‌گاه به طور جدی آن را پی‌گیری نکرد. ” .

بهرام صادقی بعد از آنکه تحصیلاتش را به تکمیل رساند ،

در سپاه دانش مشغول فعالیت شد . او دوران سربازی خود را نیز در یاسوج سپری کرد

و در همین دوره با توجه به میل و علاقه ی قلبی ای که به هم وطنانش داشت ،

در جهت رفاه مردم آنجا کمک های بسیاری کرد .

شدت مهر او به مردم به اندازه ای بود که زمانی که قصد برگشتن به شهرش را داشت ،

مردم یاسوج جلوی ماشین خوابیده بودند و می گفتند که باید از جنازه ی ما رد شوی تا که از این شهر بروی .

بهرام صادقی به هر طریق به تهران بر می گردد و در مطب اکبر ساعدی که برادر غلام حسین ساعدی نویسنده ی مطرح بوده است به طبابت می پردازد .

اما او حتی زمانی که به تهران رفت و در رشته ی پزشکی هم تحصیل کرد ،

زیاد علاقمند به طبابت نبود و همین مسئله باعث شد که وی پزشکی و مطب را رها کند

و یک سری از کارهای دولتی را انجام دهد. صادقی ، انسان وارسته و با سوادی بود .

او به زبان انگلیسی ، فرانسه و عربی تسلط داشت

و تمامی کتاب هایی که او از نویسندگان خارجی می خواند ، همگی به زبان اصلی بود .

صادقی در نوشتن خود را تحت تاثیر ژان ژاک روسو می داند .

اما وی در یکی از مصاحبه هایش گفته است که به شدت به ادبیات روسیه و طرز نگاه نویسندگانش به مقوله ی ادبیات به عنوان یک رسالت اجتماعی علاقه دارد

و بسیار خود را در زمره ی نویسندگی نویسندگانی چون چخوف و تولستوی و سایرین می بیند

و احساس می کند که قلم آن ها بسیار روی او تاثیر گذاشته است .

بهرام صادقی

دکتر مجید صادقی در این باب می گوید که  :

“‌صادقی به گراهام گرین به‌خاطر ساختار پلیسی کارهایش علاقه داشت .

ژرژ سیمنون و آگاتا کریستی را به زبان اصلی می‌خواند و هم‌چنین جیمز جویس و مارسل پروست را نیز به زبان اصلی می‌خواند و معتقد بود غیر قابل ترجمه هستند .

موسیقی و دستگاه‌های موسیقی ایرانی را خوب می‌‌شناخت و موسیقی کلاسیک را تفسیر می‌کرد.

به سمفونی ۹ بتهوون و چهارفصل ویوالدی علاقه‌ی خاصی داشت .

صادقی خلاقیت زیادی داشت و هم‌چنین بهره‌ی هوشی فراوان, که این خصوصیات کاملن در آثار وی بازتاب پیدا کرده‌اند .

بیش‌ تر داستان‌ هایش را به صورت فی‌البداهه می‌ نوشت و کمتر به حک و اصلاح و پاک‌ نویس آنها می‌ پرداخت .

خلاقیت وی به صورت جرقه‌ های ناگهانی‌ بوده‌اند ,

برای نمونه داستان صراحت و قاطعیت را در صفحات سفید یکی از جنگ‌های ادبی که آن زمان منتشر می‌ شده است نوشته بود ” .

اما بعد ماجرای نویسندگی او از همان سال های تحصیل در رشته ی پزشکی آغاز می شود .

بهرام صادقی به شدت تحت تاثیر داستان های کوتاه قرار می گرفت و همین مسئله نیز باعث شد که وی داستان های کوتاه بسیاری را به انتشار برساند .

از دوران دانشجویی داستان هایش را به مجلات می داد و سعی می کرد که از این راه نامی برای خود دست و پا کند .

اما بعد ، وی کتابی را به نام ملکوت در بیست و پنج سالگی به رشته ی تحریر در آورد که به کل زندگی ادبی او را متحول کرد .

چرا که از آن پس نگاه ها به او دیگر یک ادیب داستان نویس نبود ، بلکه نابغه ای بود که توانسته است مرز های ادبیات را جابجا کند .

ملکوت را بعد ها با بوف کور هدایت مقایسه کردند . بهرام صادقی ، در تاریخ ۱۲ آذر ۱۳۶۳ به علت ایست قلبی دیده از جهان فرو بست .

آثار بهرام صادقی

  • سنگر و قمقمه‌های خالی منتشرشده از سویکتاب زمان، چاپ اول: ۱۳۴۹، چاپ دوم: ۱۳۸۰ و چاپ سوم: ۱۳۸۸، مجموعاً بیش از ۶هزار نسخه
  • سنگر و قمقمه‌های خالی منتشرشده در انتشارات نیلوفر، از سال ۱۳۹۴ تا۱۳۹۷، پنج نوبت چاپ، جمعاً با تیراژ بیش از ۷هزار نسخه
  • ملکوت منشترشده از سوی کتاب زمان چاپ اول:۱۳۵۳ و طی دهه ۷۰ و ۸۰، نزدیک به ۱۰ نوبت چاپ، درمجموع بیش از ۲۰هزار نسخه
  • ملکوت منشترشده در انتشارات نیلوفر به سال ۱۳۸۴

بهرام صادقی

مروری بر آثار و اندیشه های بهرام صادقی

شاید این نخستین باری باشد که قلم برای نوشتن از یک نویسنده همراهی نمی کند .

بهرام صادقی کسی نیست که بتوان او را در واژه ها وصف کرد و یا که بخواهیم کار های ادبی او را به راحتی بررسی کنیم .

هزار تویی است که باید از دل آن هزار مثنوی سرود ، تا که بتوان آثارش را آنچنان که باید و شاید و اگر بشود ، تفسیر کرد .

اما همین نکته بس که بهرام صادقی ، نویسنده ای صاحب ایده ، ماندگار با قلمی شیوا و پر عمق بود .

بهرام صادقی انسانی بسیار احساساتی و دغدغه مند بود .

بهرام صادقی نه تنها در نثر بلکه در شعر نیز از سرآمدان روزگار خود بود .

آنچه که شاید در این بحث بتواند مایه ی تعمق باشد ، درس هایی است که بهرام صادقی به ما از نویسندگی می دهد .

بعنوان مثال در باب شعر گفتن می گوید که :

” اگر خواستی شعر بگویی هیچ‌وقت صبح ناشتا نگو .

تجربه نشان داده است که چیز خوبی نخواهد شد .

اول مزاجت را پاک کن، شکمت را سرو صورت بده .

نظافت‌ کاری کن .

بعد کراواتت را بزن ، اگر نداری زیاد غصه نخور ، یک دستمال ببند .

بعد بنشین پشت میز، شعرگفتن روی زمین دیگر ورافتاده است .

سیگار را کامل بگذار لای لب‌هایت، هیچ‌وقت سیگار وطنی نکش که ذوقت بوی پهن برمی‌دارد .

بسم‌اللّه بگو .

می‌ خواهی رادیو را هم بگیر .

ورزش نکرده‌ای ورزش کن .

بعد مشغول شو .

نه زیاد نو بگو نه زیاد کهنه .

حالا که اول کار است و تازه شروع کرده‌ای نیم‌ دار بگو .

بعد سعی کن کلماتی که انتخاب می‌کنی مال قدما باشد .

از خودت هم ساختی عیبی ندارد؛ اما حالا نه .

مضمونش البته مهم نیست .

کسی توجهی نخواهد کرد . کسی توی این خط‌ ها نیست که چه می‌ خواهی بگویی .

یک کمی عشقی‌ اش کن که دل دختر مدرسه‌ ها را به‌ دست بیاوری .

یک کمی هم رومانتیسم و سمبولیسم گوشه‌ و‌ کنارش مایه بگذار .

این روزها مد شده است .

البته جنبه اجتماعی‌اش اگر چرب‌ تر باشد خیلی خوب است . نان و آب دارد .

توی روزنامه‌ ها اسمت را پهلوی اسم بشر دوستان خواهند نوشت .

درعین‌ حال زیاد هم سخت نگیر . دست نگهدار .

فلفلش اگر زیاد باشد توی چشم خودت می‌رود .

از یک نکته هم غافل نشو. نه خیلی کم بگو و نه خیلی زیاد.

یادت هست سر کلاس انشا می‌ گفتند ده خط بیشتر ننویسید.

جوری بنویس که یک ستون روزنامه را بیشتر نگیرد .

آخر می‌ دانی وقت تنگ است. دنیا در حال جان‌ کندن است .

مطالب روزنامه‌ ها خیلی مهم و خیلی «متراکم» است .

نمی‌شود شعرهای دراز چاپ کرد.

یکی دو تا هم نیست. شاعر زیاد است .

حوصله‌ ها از کله‌ ها رفته است .

همه انگولک می‌ رسانند که از ما را. خب تمام شد ؟

فوراً پاک‌ نویس کن .

اگر ماشین می‌ کردی که بهتر بود . جلا می‌داد .

حالا عیبی ندارد .

کاغذش خوب باشد طوری نیست .

روی یک‌ور بنویس .

آهان! خشکش کن .

تایش کن .

بگذار توی جیبت. نه، بگذار توی کیفت .

باز خودت را در آینه ببین. سیبیل، ابرو، زلف، کراوات، پوست و واکس .

همه چیز مرتب است .

قد بکش .

سینه را بده جلو، فکر نکن که شاعر آن دوره‌ها وارسته بود .

به خودش نمی‌ پرداخت .

انواع و اقسام دارد .

امروزش هم شاعر جلنبری و قلندر هست؛

اما اتو خورده‌ها او را پشت سر می‌گذارند خُب آماده‌ای؟ برو به امان خدا .

دلهره نداشته باش .

کافی است که شعرت کمی قافیه به اضافه وزن داشته باشد؛ اما لازم است گره کراواتت شل نباشد .

محکمش کن .

بده به استادها بخوانند .

آنجا مایی و منی نیست . همه استادند .

زیاد حرف نزن .

چاق سلامتی کن .

دستمالت را درآر که اگه مفشان درآمد بگیری .

به قدرت خدا به یکی دو روز نمی‌خورد .

دیوانت پشت ویترین‌ها خواهد بود . این را از من داشته باش .

اگر هم روزی هنرت را از دست دادی سعی کن قیافه‌ٔ حق به‌جانب و دوستان کارسازت را از دست ندهی .

خدای ادب همیشه با تو! ” .

و یا در باب احساس در نویسندگی می گوید که  :

” شما بارها به من گفته‌اید که ازآن‌رو با من دوستی می‌ کنید که مرا هم مثل خودتان فردی ضعیف و ازکار مانده و ازپای‌ افتاده‌ دانسته‌اید ؛ اما من چنین نیستم .

اشتباه بسیار بزرگ شما همین جاست ، شما مفهوم عمیق، عالی، بزرگ و معصوم «سرگشتگی» را با «واماندگی» و «حیرت» را با

«زهواردررفتگی» و «تنهایی و بیچارگی و سرگردانی» را با «فزرت‌بودن قمصور و بی‌عرضگی و لَشی» خلط کرده‌اید یا شاید اشتباهی نکرده‌اید؛

بلکه واقعاً و از روز ازل این مفاهیم در ذهنتان چنان معانی ناجوری داشته‌اند ،

از این پس هم شما مثل هر فرد آزاد، مختار و مستقل دیگر می‌ توانید

که در همین عوالم ضعف و واماندگی و خالی‌ بودن و تهی شدن از هر چیز خوب حتی درد و رنج، سیر کنید؛

اما همان‌طورکه بارها شفاهی گفته‌ام برای من چنین چیزی امکان ندارد.” .

و اگر تنها همین مباحث را سر لوحه ی کارمان قرار دهیم خواهیم دید که به چه سان این شخص فرد بزرگی است .

اما در آخر باید بگوییم که به پاس سالها فعالیت ادبی او و ارزشمندی کار او ،

در ایران جشنواره ای ادبی با نام بهرام صادقی وجود دارد که ملال روزهای هجران را درو می کند .

شاید این مطالب رو هم در حوزه نویسندگی دوست داشته باشید

آموزش نویسندگی
صد رمان برتر جهان
تبلیغ نویسی
نامه عاشقانه
دریافت شابک
انشانویسی
خاطره نویسی
قصه کودکانه
چاپ کتاب

[table id=1 /]

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *