تاریخ نویسندگی ، فراز و نشیب های فراوانی را پشت سر گذاشته است. در پس هر فراز و فرود این دشت ، نام هایی نهفته است که هر کدام برگی از هویت و شناسنامه ی نویسندگی در سر تا سر جهان را رقم زنده اند.مطالعه ی تاریخ زندگانی آنان و سیری در احوالات و آثار آنها ، نمایی هر چند کوتاه و گذرا ، اما عمیق و قابل تامل به ما هدیه می کند.در دل هر یک از کلمات آنان ، گنجینه ای از رازها و معانی نهفته  است و در پیاپی سطور پربار آنان ، رازهایی برای نویسندگان.قصد ما همگام شدن و سفر به زمانه و زندگی آنان است تا با ذهن و زبان آنان بیش از پیش آشنا شویم و از این همصحبتی ها خوشه ای چند پی توشه ی نویسندگی خود برداریم.در این برهه از زمان، دفتر زندگانی ” لوییزا می آلکات ” ، نویسنده آمریکایی و خالق اثر جاودانه “زنان کوچک” را ورق میزنیم به امید آنکه برگی چند به یادگار نصیب دوستداران خود کند.

زندگی نامه

لوییزا می آلکات ، نویسنده ی آمریکایی در ۲۹ نوامبر سال ۱۸۳۲ دیده به جهان گشوده است. پدرش یکی از مخالفان برده داری بود و آن طور که خود پدرش گفته است ، تولد او و دخترش در یک روز و ماه مشابه بوده است. وی در این باب حتی نامه ای به برادر زنش نوشته است و گفته است که : ” باعث افتخار من است که اعلام کنم که تولد دومین دخترم همزمان با روز و ماه تولد من است. ” . لوییز می آلکات دومین دختر از یک خانواده ی چهار نفره بوده است.تمام فزرندان این خانواده دختر بودند. او در سنین کودکی ، با یک مهاجرت به بوستون مواجه می شود و خانواده ی  او به کلی به ایالت ماساچوست رفته و پدرش نیز در آنجا یک مدرسه تاسیس می کند. آنچه که از لوییزا گفته اند ، این بوده است که وی به هیچ وجه در درس قوی نبوده است. او در دوران تحصیل مدام درس هایش را مردود می شده است و این باعث می شده است که مدام در یک کلاس درسی درجا بزند. این اتفاق پس از چندین بار رنج خانواده را بهمراه داشت. آن ها برای این امر حتی مجبور به مهاجرت شدند ، چرا که پدر او خود دارای یک مدرسه بود و دخترش مدام در درس ها مشروط می شد و این به هیچ وجه وجهه ی خوبی برای او نداشت. البته بسیاری دیگر گفته اند که دلایل مالی و مشکلات اقتصادی باعث شد که آن ها به روستایی در کنکورد مهاجرت کنند. از این رو وی به آن روستا رفت و درس را دوباره از سر گرفت. او در مدرسه ای که در روستای کنکورد بود به استادی به نام دیوید تورو علاقمند شد و پای درس های طبیعت شناسی او نشست. او در سالهایی که به آن استاد عشق می ورزید ، درسش به کل تغییر کرد و روند دیگری را در پیش گرفت و نمره هایش نیز پیشرفت کرد. وی در همان دوره بود که به پیشنهاد معلمانش ، نوشتن را شروع کرد. چرا که وی خرده نوشته هایی داشت که گه گاهی آن ها را سر کلاس می خواند و این قضیه باعث شد که وی مورد تشویق معلمانش قرار بگیرد و نوشتن را بعنوان یک حرفه انتخاب کند . او هر چه بزرگ تر می شد ، نگرشش به دنیا نیز گسترده تر می شد . در برهه ای زندگی تلاش های او در گروه های مخالف بردگی نیز دیده می شود. وی یکی از کسانی بود که تساوی حقوق زنان را در کتاب هایش خواستار شده است و به این نحله ی فکری نیز گرایش داشته است. البته اگر بخواهیم نگاهی دقیق داشته باشیم باید بگوییم که آلکات این تفکرات را از چند سو  دریافت کرده بود و از وجهه های مختلف ، افراد بسیاری بر روی این دست تفکرات او تاثیر گذاشته بودند. نخستین کسی که بر روی تفکر او تاثیر گذاشته بود ، پدر او بود. همانطور که اشاره کردیم ، پدر او یکی از کسانی بود که مخالف برده داری بود و در این حوزه نیز فعالیت های بسیاری داشت. آلکات که خود نیز تحت تاثیر پدر بود و حمایت های پدر را نیز بسیار دارا بود ، تحت تاثیر این تفکر قرار گرفت. اما این میان حمایت از حقوق زنان ، وجهه و ویژگی شخصیتی آلکات را به گونه ای دیگر در میان جامعه ی نویسندگان در معرض نمایش گذاشت. اگر به تاریخ آمریکا مراجعه کنیم و آن برهه از تاریخ آمریکا را مطالعه کنیم ، در خواهیم یافت که در ان برهه ی زمانی ، زنان همیشه مورد استفاده ی ابزاری قرار می گرفته اند و نگاه مردان به زنان همیشه نگاه ابزاری بوده است. آلکات از این که زنان به چشم یک ابزار مورد نظر قرار می گیرند ، بسیار دلخور شده و تحت تاثیر تفکر روشنفکرانه ی خویش که ناشی از هم نشینی با اساتید روشنفکر و صد البته خانواده ای روشنفکر بود ، به سمت و سوی حمایت از قانون زنان می گرود و بر این عقیده استوار می ماند و در این راستا نیز تحقیقات بسیار و نوشته های بسیاری از او به یادگار مانده است. دیگر مسئله ای که شاید این تفکر او ، یعنی حمایت از حقوق زنان در او پدید آورده باشد ، ذکر این نکته است که وی هیچ گاه ازدواج نکرد و همیشه به عنوان یک نویسنده با در آمدی که از این کار داشت و با تفکراتی که در این حوزه در ذهن داشت ، استقلال شخصی خود را حفظ نمود و با هیج مردی وارد رابطه ی عاشقانه نشد. در تاریخ زندگی او همچنین در باب فعالیت هایی که کرده است گفته اند که او به مدت یک هفته یک خانواده فراری که از بردگان بودند را در خانه ی خود پناه داده و از ان ها مراقبت می کرده است. وی البته پیش از اینکه یک نویسنده ی معروف شود و از راه نویسندگی به سرمایه ای برسد ، دوران فقر و تنگدستی بسیاری را تجربه کرده است. او در این دوران ، به شغل های متفاوتی روی آورد که می توان از میان آن ها به خیاطی ، معلمی و پرستاری از بچه ها اشاره داشت. نخستین نوشته ای که از او به چاپ رسید ، داستانی بود با نام ” افسانه گل ” که در سال ۱۸۴۹ منتشر شد. این داستان باعث شد که نام آلکات بر روی زبان ها بیفتد و قدرت قلم او بر همگان آشکار شود. او پس از مدتی برای ماه نامه ای به نام آتلانتیک شروع به نوشتن می کند و در آن داستان ها و مقالاتی را به چاپ می رساند. او همچنین در طول جنگ آمریکا ، شش ماه پرستار بیمارستان جورج تون بود. او در زمانی که این شغل را دارا بود ، دست نوشته هایی را در قالب نامه هایی از بیمارستان یادداشت کرده بود که در نشریه کامل ولث  به چاپ رسیده است. او اما پس از مدتی سبک جدیدی از ادبیات را برگزید و سعی کرد که داستان هایش را برای مخاطبان کودک و نوجوان بنویسد. او پس از انتشار چندی از آثارش که در باب ادبیات کودک و نوجوان بود و همگی رمان هایی بودند که برای گروه سنی کودک و نوجوان نوشته شده بودند ، به شهرتی روز افزون دست یافت و از آن پس با توجه به اقبالی که در این گروه سنی نسبت به داستان هایش دیده بود ، نویسندگی برای بزرگ سالان را کنار گذاشته و تمام فکر و ذهنش را معطوف به نویسندگی در باب ادبیات کودکان و نوجوانان می کند و سعی می کند که رمان هایی برای این گوره سنی خاص به رشته ی تحریر در بیاورد. وی اما ، با انتشار کتاب زنان کوچک ، تحولی در ادبیات کودک و نوجوان ایجاد می کند. او با نوشتن رمان زنان کوچک ، در معرض شهرتی جهانی قرار می گیرد و دچار اقبال بسیاری از سوی مخاطبین از سراسر جهان می شود. هر چند که این رمان نیز برای کودک و نوجوان نوشته شده بوده است ، اما رفته رفته گویی بر تعداد افرادی که با سنینی بالاتر این کتاب را می خواندند افزوده شد و این کتاب به عنوان یکی از کتاب های شاخص روزگار خود در حوزه ی ادبیات داستانی نام گرفته است. از این کتاب تا به امروز اقتباس های هنری  ادبی فراوانی شده است. حتی چندین فیلم و کارتون نیز در باب آن ساخته شده است که هر یک از آنان نیز دارای شهرت بسیاری است. او تا پایان عمر خویش ، همچنان می نوشت و به جرات می توان گفت که هیچ گاه در ادبیاتش تا به آخرین لحظه ی عمر یک نقطه ی صعودی نیز مشاهده نشده است ، بلکه وی با هر اثر باب جدیدی در نگارش ادبیات داستانی باز می کرد و شمایی جدید از توانایی هایش ارائه میداده است. او در ۶ مارس سال ۱۸۸۸ در پنجاه و پنج سالگی درست دو روز بعد از ملاقات پدر مریض احوالش ، دیده از جهان فرو می بندد.

آثار

  • زنان کوچک
  • مردان کوچک
  • پسران جو
  • افسانه گل

            و …..

مروری بر آثار

در ادامه بخشی از کتاب ” زنان کوچک ” را با هم مطالعه می کنیم . ضمنا این نکته را نیز به خاطر داشته باشید که کتاب زنان کوچک یکی از صد کتاب برتر دنیاست که در بخش کمپین صد رمان برتر به آن پرداخته ایم. اگر دوست دارید که این کتاب را با یک تحلیل جامع بخوانید ، می توانید از مقاله ی جامعی که در باب این کتاب در بخش صد رمان برتر دنیا برایتان تهیه کرده ایم ، بهره ببرید.

جو غرغرکنان روی قالی دراز کشید و گفت: «کریسمسی که بدون هدیه باشد، کریسمس نیست!
مگ هم با خجالت نگاهی به لباس کهنه اش کرد و گفت: «آره، خیلی بد است که آدم فقیر باشد!
امی با ناراحتی آهی کشید و گفت: «فکر نمیکنم انصاف باشد که بعضی از دخترها یک عالم چیزهای قشنگ داشته باشند و دخترهای دیگر هیچ چیز نداشته باشند!»بت از آن گوشه که بود با خوشحالی گفت: «در عوض ما پدر و مادر و همدیگر را داریم.»هر چهار نفر آنها که نور آتش بر چهره شان افتاده بود، با شنیدن این حرف خوشحال کننده شاد شدند. اما وقتی حرف غم انگیز جو را شنیدند، دوباره چهره هایشان را سایه ای از غم پوشاند.جو گفت: «اما ما که الان پدر نداریم! شاید هم تا مدتی طولانی پدر نداشته باشیم!
او دلش نیامد بگوید شاید دیگر هیچوقت پدر نداشته باشیم! با وجود این، همگی در سکوت، این جمله را نیز به حرف جو اضافه کردند و به پدرشان که در جبهه ی جنگ و فرسنگ ها از آنها دور بود، فکر کردند.
چند لحظه ای همه سکوت کردند و بعد مگ که لحن صدایش عوض شده بود، گفت: «می دانید چرا مادر گفت که این کریسمس هدیه نگیریم؟ چون زمستان امسال خیلی بهمان سخت خواهد گذشت. مادر میگفت درست نیست که مردها در جبهه سختی بکشند و ما برای خوش گذرانی پول خرج کنیم! البته ما کار زیادی نمی توانیم انجام بدهیم. ولی حداقل می توانیم کمی فداکاری کنیم و پول هایمان را به مصرف کارهای خوب برسانیم و با خوشحالی هم این کار را انجام بدهیم. اما متاسفانه من نمی توانم!» و بعد سری تکان داد و با ناراحتی، به همه ی چیزهای قشنگی که میخواست فکر کرد.جو که عاشق کتاب بود گفت: «من فکر نمیکنم پس انداز پول های ناچیز ما، فایده ای برای کسی داشته باشد. ما الان هرکداممان یک دلار داریم. این چند دلار فایده ی زیادی برای ارتش ندارد. البته من قبول دارم که نباید از مادر یا شما توقعی داشته باشم. اما من حتما باید کتاب قصه ی (آندین و سینترام) را بخرم. خیلی وقت است که این کتاب را می خواهم.»بت آهی کشید، طوری که جز انبر بخاری و سه پایه ی کتری، کسی صدایش را نشنید. بعد گفت: «من یک دلارم را می خواستم خرج آهنگ های جدید کنم.»امی با لحن قاطی گفت: «من هم می خواهم یک جعبه مدادرنگی فیبر بخرم. واقعا لازم دارم. جو در حالیکه پاشنه ی کفش هایش را با وقاری مردانه وارسی میکرد گفت: «اما مادر چیزی راجع به پول نگفت. مادر نمی خواهد ما از همه چیز بگذریم. بیایید چیزهایی را که می خواهیم بخریم و کمی سرگرم شویم. بعدش حسابی کار میکنیم و دوباره پول درمیاوریم.

شاید این ها را هم دوست داشته باشید

تصویر نویسنده آموزش نویسندگی

نویسنده   : محمدرضا تیموری

عشق و علاقه به رشد و موفقیت و رسیدن به سطح والای لیاقت ها را مهمترین اصل در رسیدن به خواسته ها می دانم

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *